خنده و گریه

تا توانی به خنده لب بگشای
سردندان به خنده در منمای
خنده هرزه آبروی برد
راز پنهان میان کوی برد
با پسر این‌چنین مثل زد سام
گریه بهتر ز خنده بی‌هنگام
گریه ابـر بین و خنده برق
درنگر تا که چیست این‌جا فرق
ابر از آن گریه نعمت اندوزد
برق از آن خنده آتش افروزد
ابلهی از گزاف می‌خندید
زیرکی آن بدید و نپسندید
گفت ای بی حیا و بی آزرم
این‌چنین خندی و نداری شرم
گریه تو ز ظلم و بیدادی
به که بی وقت خنده و شادی
خنده هرزه آیت جهل است
مرد بیهوده‌خند، نا اهل است
هان و هان تا نخندی ای خیره
که بسی خنده دل کند تیره
هیچ شک نیست اندرین گفتار
گریه آید ز خنده بسیار

سنایی

/ 0 نظر / 56 بازدید