مزاحم

نیمروز است و نهارمان را تازه خورده‌ایم. من مشغول جمع کردن سفره‌ام و مهربان‌همسر در حالی که هود را روشن کرده، دارد بهفر را می‌خواباند. در یک روز آرام و در کنار خانواده همه چیز داشت به خوبی پیش می‌رفت که ناگهان سر و کله مزاحم دیروزی دوباره پیدا شد؛ دیروز درست هنگامی که قصد استراحت داشتم، آفتابی شد ولی با دیدن چهره درهم کشیده‌ام، حساب کار دستش آمد و فرار را بر قرار ترجیح داد. فکر نمی‌کردم امروز دوباره برگردد. اما گویا خیلی گستاختر و بی‌شعورتر از آن بود که می‌پنداشتم.
هر چه بیشتر مدارا می‌کردم، آزار و اذیتش بیشتر می‌شد. انگاری آمده بود تا با لجبازی‌های نفسگیرش مرا از کوره به در کند. آن قدر آمد و رفت و آن قدر موی دماغم شد که کاسه صبرم لبریز شد. دیگر نمی‌توانستم تحمل کنم، جلوی چمشانم را خون گرفته بود. هر چه قدر هم که خودم را به بی‌خیالی می زدم، نمی‌توانستم به چنین موجود نکبتی اجازه بدهم تا آرامش خانه‌ام را بر هم بزند و برای اهل و عیال دردسر درست بکند. با سرعت به آشپزخانه رفتم و خودم را به سلاح سرد مجهز کردم. وقتی برگشتم، دیدم که در گوشه پنجره تراس جا خوش کرده و لابد در خیال باطل خود برای مزاحمت بعدی‌اش نقشه می‌کشد. متوجه آمدن من نشد. بدون فوت وقت، دستم را بالا بردم و با تمام توان آن چنان بر سرش کوبیدم که نقش بر زمین شد. خرمگس ولگرد، دیگر در قید حیات نبود تا آرامش‌مان را برهم زند.

/ 0 نظر / 17 بازدید