سلام آقای مدیر

سلام آقای حسینخانی. وقت به خیر.
هرچند می‌دانم اوضاع قاراشمیش نهان‌گل، آرامش خاطر را از همه ربوده و این روزها کمتر کسی حوصله گوش دادن به حرفهای دیگران را دارد؛ حتا مطمئن هم نیستم این متن را تا آخر می‌خوانید یا نه، ولی چه کنم که فشار این روزها مرا دست به قلم کرد و به نوشتن این یادداشت واداشت. یادداشتی که نه نامه فدایت شوم است، نه دلجویی، نه شکوائیه، نه یک نامه رسمی و نه هیچ چیز دیگری. اصلاً نمی‌دانستم چه عنوانی برایش انتخاب کنم. فقط می‌خواهم بگویم بهار 96 تمام شد و ما هیچ چیز به خصوصی از بهار امسال حس نکردیم. هر روزی که می‌گذشت و می‌گذرد، اندک نور امیدی که سوسو می‌زد، انگاری دارد به خاموشی و سردی می‌گراید. نمی‌دانم این دیگر چه بازی و چه امتحانی است که خدا دارد بر سر ما پیاده می‌کند. به خدا کمرمان زیر بار سنگین این امتحان شکست، اعتباری دیگر برایمان باقی نمانده و دیگر نمی‌توانیم سرمان را پیش خلایق بلند کنیم.
البته که میزان بدهی‌های ما به هیچ وجه قابل مقایسه با شما نیست و می‌دانم عذابی که شما می‌کشید به مراتب خیلی سنگین‌تر و سهمگین‌تر از ماست؛ ولی به هر حال هر انسانی برای خودش آستانه تحملی دارد؛ شاید شما بتوانید بدهی‌های چند میلیاردی خود را تحمل کنید و خم به ابرو نیاورید ولی ما نه، همین که به خاطر عقب افتادن چند قسط‌ ناقابل از بانک به ما زنگ زدند، خودمان را خراب می‌کنیم. همین که چشم‌مان به نگاه سنگین کاسب محل می‌افتد و ما را جنس به دست می‌بیند و فکر می‌کند نسیه‌مان را از او می‌خریم و نقدمان را از مغازه دیگری، خجل می‌شویم. تا می‌خواهیم سلامی کنیم و کارمان را این گونه توجیه کنیم که چون خرده حسابمان زیاد شده بود و دیگر رویی برای خرید نداشتیم، از آن یکی مغازه خرید کردیم، بغض در گلویمان گیر می‌کند و زبانمان را بند می‌آورد. همین که کشوهای خالی یخچال را می‌بینیم و صبوری همسرمان را، دنیا به سرمان آخر می‌شود. بچه دو ساله‌ای دارم که با هر بار بابا گفتنش، خرد می‌شوم؛ اما به درستی نمی‌دانم خدا را با ما چه شده که این همه خدا خدا گفتن‌های ما ککش را نمی‌گزد.
بگذریم. رسیدن و از سر گذراندن چنین روزهای فلاکت‌بار و نکبت‌باری را خیلی بعید می‌دانستم. وقتی که از اخبار گوشه و کنار می‌شنیدم نیروهای فلان کارخانه چند ماه حقوق نگرفته‌اند، مو بر بدنم سیخ می‌شد. اما حالا شده‌ام یکی مثل آن‌ها و به جان‌سختی و پوست‌کلفتی خودم احسن می‌گویم.
از همان روزهایی که نشانه‌های ورشکستگی شرکت را می‌دیدم و حقوق‌های ماهانه یکی پس از دیگری عقب می‌افتادند، به خودم و دیگران امید می‌دادم و با خود می‌گفتم ان شاء الله درست می‌شود؛ می‌گفتم همیشه که شعبان نیست، یک بار هم رمضان می‌شود. کار را به خدا واگذار کردم و به خاطر هر تصمیم عجولانه خودم را سرزنش می‌کردم. اما از قرار معلوم، امیدم واهی بوده و دلخوش کنک‌های آن روزها، به ترسی ملال‌آور و مردافکن تبدیل شده. شاید شما ندانید که خانواده برخی از همکاران به خاطر بی‌پولی و احتیاج به نان شب، می‌رود تا به جدایی و نابودی کشانده شود.
سرتان را درد نیاورم. اوضاع خیلی بی‌ریخت است. بی‌ریخت‌تر از آن چه فکر می‌کنید. خودم را همچون جنگجویی می‌بینم که از هر سو تیری به طرفم شلیک می‌شود؛ بیکاری، بی‌پولی، آینده نامعلوم، بدهکاری، اقساط عقب افتاده، سرافکندگی پیش خانواده و... می‌رود تا من را از پای درآورد. و ناگفته پیداست که دیگران هم دستکمی از من ندارند.
اما تا یادم نرفته گله گوچکی را از شما مطرح کنم. جناب آقای حسینخانی! دستکم از شما به عنوان مدیر عامل توقع بیشتری می‌رفت. به این دلیل که خودمان را سرنشینان یک کشتی می‌دانستیم و از شما که سکاندار کشتی نهان‌گل بودید این خواسته را داشتیم و داریم که ای کاش با چشمانی باز و قدری سنجیده‌تر پیش می‌رفتید تا خود را و ما را به این حال نزار دچار نمی‌کردید. طی سه چهار سال آزگار سیصد خانوار آرام‌آرام به زیر خط فقر رانده شدند بدون این که خودشان هیچ قصوری داشته باشند، سیصد مرد خانه نزد اهل و عیال خود شرمنده و سرافکنده و همگی به بی‌عرضگی متهم شده‌اند. سیصد نفر به امید کسب درآمد از نهان‌گل تشکیل خانواده دادند و می‌خواستند مثل هر آدمیزاد دیگری، در این گوشه خاکی زندگی کنند و آینده‌ای هرچند کوچک را برای خانواده و فرزندان خود بسازند. اما نشد آن جور که باید بشود.
دلمان به بیمه بیکاری خوش بود که معلوم نیست چه مصلحتی در میان است و از معرفی ما به اداره کار خودداری می‌کنید. توقع چندانی از دولت و اداره کارش نمی‌رود اما حداقل هر دو سه ماه یک بار وجهی به حسابمان می‌ریخت و ما نیز مرهمی به زخم‌های پرشمار خود می‌زدیم. اما چه کنیم که از آن جا رانده و از این جا مانده. خدا را شاهد می‌گیرم طاقتمان دیگر طاق شده، صبرمان لبریز شده و اگر این روند پیش برود، همه ما باید کاسه گدایی دست بگیریم. آن قدر به ما فشار آمده که شده‌ایم مصداق "چون فقر از دری آید، ایمان از در دیگر بیرون می‌رود". دیگر وعده وعیدهای خداوند هم انگاری بر ما بی‌تاثیر شده، روزهای زیادی دل خودمان را به "خیر الرازقین" و "خیر الماکرین" بودن خدا خوش می‌کردیم، اما گویا خدا هم ما را فراموش کرده است.
بهتر است رها کنم؛ خواهشاً هر کاری می‌خواهید بکنید، سریعتر...

/ 0 نظر / 4 بازدید