داستان واقعی

اذان را گفته بودند و عقربه‌های ساعت آرام آرام می‌رفتند تا به یک برسند. بیشتر طلافروشی‌های آن راسته بسته بودند. فقط یکی باز مانده بود که درب آن از تو بسته شده بود. غیر از نور بی‌رمق چراغ مهتابی مغازه، چراغ دیگری روشن نبود. هوای ابری هم بر تاریکی آن جا افزوده بود. گو این که آسمان هم بغض کرده باشد. غیر از دو فروشنده و دو مشتری دیگر که تماشاچی صحنه بودند، هیچ کس دیگری در مغازه نبود. قلب مشتری ها از شدت ترس به تندی می‌تپـید.
زن بیچاره که به نظر می‌آمد خریدار باشد، حتا جرات جیغ کشیدن نداشت. او که میانسالی را رد کرده بود از شدت درد به خود می‌پیچید، طوری که یکی از پاهایش را از سر درماندگی رو به عقب بلند کرده بود. آن چنان غرق در درد بود که نفهمید چادرش روی زمین افتاد. چیزی نمی‌گفت و تحمل می‌کرد. مرد طلافروش بی‌توجه به دردی که زن می‌کشید، سنگدلانه کار خودش را می‌کرد. همکار مرد طلافروش با نگاه سرد خود، بی‌تفاوتی‌اش را نشان می داد. هیچ فریادرسی در آن نزدیکی‌ها نبود. زن اما هر دو چشمش را از زور درد بسته بود و محکم فشار می‌داد. سرش را به سمت پایین خم کرده بود و پشتش را بیرون داده بود. چیزی شبیه کمان ماه. انگار که می‌خواست از دست فروشنده فرار کند. طلافروش هم با آن پنجه‌های ورزیده‌اش هر چه زور داشت، روی دست زن که حالا پوستش بلند شده بود، خالی می‌کرد. با این که زن طلادوست می‌دید پوست نازک دستش بلند شده و از آن خون می‌ریزد، کوتاه نمی‌آمد. درد زایمان که سهل است، تو گویی داشت جان می‌داد. رگ گیجگاهش برآمده بود. به کلی فراموش کرده بود که سال‌ها پیش در اثر ضربه مغزی رگ‌های سرش آسیب دیده‌اند و حالا ممکن بود کار دستش بدهند. دست بی‌زبانش را خودش در اختیار فروشنده گذاشته بود. از قدیم هم گفته‌اند که خودکرده را تدبیر نیست.
آن دو مشتری که زن و شوهری جوان بودند، کاری از دست‌شان برنمی‌آمد. زن جوان از شدت ترس، با یک دست خود دست شوهرش را گرفته بود و فشار می‌داد و دست دیگرش را روی چشمانش گذاشته بود تا آن صحنه دلخراش را نبیند.
در حالی که هیچ کس امیدی نداشت، اما آخرین زور فروشنده کارساز بود. با این که دست زن از شدت درد حرکت نمی‌کرد، اما دیگر به آرزوی خودش رسیده بود. همین خوشحالی مستی‌آور بود که اجازه نمی‌داد درد دستش را به درستی حس کند. زن موفق شده بود سر النگوهای قبلی‌اش، یک جفت دیگر پیدا کند. النگوها هرچند کمی کوچک بودند اما به دستش می‌آمدند.

/ 0 نظر / 10 بازدید