برای 21 بهمن

این پست بیست و یکم بهمن ماه بایستی نوشته می‌شد، اما گرفتار بودم و نشد. 21 بهمن‌ماه 1390 که در آن وقت با ولادت پیامبر مصادف شده بود، برای من رنگ و بویی دیگر داشت. سه سال پیش در چنین روزی، به روی همه شک‌ها، ترس‌ها، دودلی‌ها و وسوسه‌های خنّاس خط بطلان کشیدم و عزم خود را جزم کردم تا وارد مرحله جدیدی از زندگی‌ که "پذیرش مسئولیت" یکی از مهمترین پیش‌نیازهای آن بود، بشوم. به یاد دارم طبق سفارش بزرگترها لباس روشن به تن کردم و برای رسیدن به آرامش وضو گرفتم. بعد از این که خطبه عقدمان خوانده شد، گو این که از آسمان افتاده‌ باشم، همه بیم‌ها و دلهره‌ها از دلم بیرون رفتند و به آرامشی رسیدم که طی سه سال زندگی مشترک همچنان برقرار بوده و از خدای مهربان می‌خواهم تا کمک کند همچنان ادامه داشته باشد. در این سه سال با کسی زندگی کرده‌ام که از خودم داناتر و مهربانتر و شکیباتر بود؛ کسی که درس گذشت را نه به حرف، بلکه در عمل به من یاد داد. چه شب‌هایی که هر دو از سر کار می‌آمدیم و خستگی امان‌مان را طوری بریده بود که حتا به بگومگوهای زندگی تباه کن هم کشیده می‌شد. اما از آن جایی که در چنین روزی باهم پیمانی ابدی بستیم تا نگذاریم هیچ عاملی آرامش‌مان را برهم زند و تا آخر عمر با دلخوشی و شادی در کنار هم زندگی کنیم، با لبخندی بر لب همه چیز را به سادگی فراموش می‌کردیم. از این که می‌دیدم گاهی مشغله کاری اجازه توجه بیشتر به مهربان‌همسر نمی‌دهد، خجل می‌شدم. اما از سوی دیگر، از این که می‌دیدم چگونه درکم می‌کند و با مهربانی‌های بی‌ریا، با یک "خسته نباشید" ساده، غبار خستگی را از تنم به در می‌کند، نیرویی تازه می‌گرفتم.
در سومین سالگرد آغاز زندگی مشترک، از خدا می‌خواهم کانون زندگی‌مان گرمتر و شادتر از گذشته، جسم و روان‌مان سالمتر از همیشه، جیب‌مان پـرپول و سایه بلند پدران و مادران‌مان همچنان بر سرمان باشد.

وجعلنا عواقب امورنا خیرا.

/ 0 نظر / 20 بازدید