گل آبی

*
خیابان
با مردی که در حال عبور بود، برخورد کردم.
- "اوه! معذرت می‌خواهم."
- "من هم معذرت می‌خواهم."
ما خیلی با ادب بودیم، من و این غریبه. خداحافظی کردیم و به راهمان ادامه دادیم.

*
خانه
اما در خانه چیزی متفاوت گفته می‌شود. با آن‌هایی که دوست داریم چگونه رفتار می‌کنیم؟

*
کمی بعد، در حال پختن شام
پسرم خیلی آرام کنارم ایستاد. همین که برگشتم به او خوردم و انداختمش.
- "اه!! از سر راه برو کنار."
با اخم گفتم، قلب کوچکش شکست و رفت. نفهمیدم که چقدر تند حرف زدم.


*
آخر شب
وقتی توی تختم بیدار بودم، صدای آرام خدا درونم گفت:
"وقتی با یک غریبه برخورد می‌کنی، آداب معمول را رعایت می‌کنی، اما با بچه‌ای که دوستش داری بدرفتاری می‌کنی. برو به کف آشپزخانه نگاه کن. آن جا نزدیک در، چند گل پیدا می‌کنی. آن‌ها گل‌هایی هستند که او برایت آورده بود، خودش آن‌ها را چیده: صورتی و زرد و آبی. آرام ایستاده بود که غافلگیرت کند و هرگز اشک‌هایی که چشمان کوچکش را پر کرده بود، ندیدی."

در این لحظه احساس حقارت کردم و اشک‌هایم سرازیر شدند. آرام رفتم و کنار تختش زانو زدم: "بیدار شو کوچولو، بیدار شو، اینها گل‌هایی هستند که تو برای من چیدی؟"
او خندید: "گل‌ها را کنار درخت پیدا کردم، برشان داشتم، چون مثل تو خوشکل بودند. می‌دانستم دوستشان داری، به خصوص آبی را."


از همینترنت با اندکی ویرایش

/ 0 نظر / 22 بازدید