اقرارنامه

تا به حال شده از خودتان بدتان آمده باشد؟ دل کسی را شکسته باشید یا در جایی که می‌توانسته‌اید کمک کنید، دریغ کرده باشید؟ یا نمک روی زخم کسی پاشیده باشید؟ یا دیگری را درک نکرده باشید؟ و بعدها، حسرت گذشته را بخورید و حرص‌تان از رفتار بد خودتان در بیاید؟
به یاد ندارم در وبلاگ فخیمه از بدی‌ها و بدخلقی‌ها و بدرفتاری‌های خودم نوشته باشم؛ اما راستش را بخواهید من هم مثل هر آدمیزاد دیگری در گذشته‌های دور یا نزدیک حرف‌هایی زده‌ام یا کارهایی کرده‌ام که اسباب رنجیده‌خاطری و دلخوری دیگران را فراهم کرده است. من هم در زندگی شخصی‌ام بعضی وقت‌ها به اندازه‌ای بی‌شعور و بی‌منطق شده‌ام که حتا اشک دیگران را در آورده‌ام، من نیز گاهی از معیارهای انسانی و اخلاقی فاصله گرفته‌ام و در موقعیتی خاص، رفتاری از خودم بروز داده‌ام که حالا با یادآوری آن، دلم می‌خواهد خودم را کتک بزنم. شاید طرف مقابل بی‌مهری و ناسپاسی مرا پس از سال‌ها فراموش کرده باشد، اما خودم نه. هر بار که موارد این چنینی برایم تجدید خاطر می‌شوند، حس بدی نسبت به خودم پیدا می‌کنم و از این که این قدر بد بوده‌ام، از خود بیزار می‌شوم و از این که می‌بینم دیگران چه قدر دوستم داشته‌اند یا چه قدر در حق من گذشت کرده‌اند و خطاهای نابجایم را نادیده گرفته‌اند، بیشتر سرافکنده و شرمنده می‌شوم. آن چه که بیشتر آزارم می‌دهد این است که در زمان وقوع ماجراهای این چنینی، خودم را به دلایل واهی و ناموجه بر حق می‌دانسته‌ام و به همین علت، از موضع خودم کوتاه نمی‌آمدم. اما گذشت زمان گویی پرده‌ها را کنار زده و واقعیت را نشانم داده است.
در این پست می‌خواهم اعتراف کنم که من نیز در مقاطعی بد بوده‌ام، به اندازه‌ای که با فکر کردن درباره رفتارهای زشت و زننده‌ام از خودم به شدت بدم می‌آید و از این که می‌بینم نمی‌توانم کاری بکنم، بیشتر خودم را می‌خورم. مثال می‌زنم، از وقتی که پدر شدم، تازه بعد از گذشت 34 سال، فهمیدم هر پدر و مادری برای بزرگ کردن فرزندشان چه زحمت‌ها و چه بی‌خوبی‌هایی که نمی‌کشند و چه فداکاری‌هایی که نمی‌کنند؛ به همین دلیل هرگاه که تندخویی‌ها و بدخلقی‌ها و لجبازی‌های خودم را نسبت به پدر و مادر به یاد می‌آورم، از این که می‌بینم چه قدر نفهم بوده‌ام، یکه می‌خورم. هر گاه یادم به سفرهای خانوادگی‌مان می‌افتد که در آن‌ها دست به سیاه و سفید نمی‌زدم و از هر چیزی ایراد می‌گرفتم و با بهانه‌گیری‌های گاه و بیگاه لذت سفر را به کام‌ همه تلخ می‌کردم و از این که می‌بینم این قدر خـر بوده‌ام و خودم خبر نداشته‌ام، تاسف می‌خورم. به اشتباه فکر می‌کردم پدر و مادر، غلام حلقه به گوشی هستند که باید نهایت تلاش خود را به کار ببرند تا به ما خوش بگذرد و ما نیز تکلیفی جز خوردن و خوش گذراندن نداریم. دریغ از یک ذره همکاری، یک ذره کمک یا درک متقابل.
نمونه‌ای دیگر: اگر دانشگاه رفتن سود دندان‌گیری برای من نداشت، همین که طی دوران دانشجویی پی بردم ظرف شستن و لباس شستن چه مزه‌ای دارند و تا قبل از آن -شاید به این دلیل که مادرم خم به ابرو نمی‌آورد- اصلاً فکر نمی‌کردم این کارها خستگی دارند و حتا در یک سفره انداختن ساده هیچ کمکی نمی‌کردم، از خودم خجالت می‌کشم. بدین وسیله اعتراف می‌کنم که من در برخی موارد به اندازه‌ای خودخواه و خودبین و گستاخ بوده‌ام که حتا به ذهنم نمی‌رسید که دیگران هم همچون من خسته می‌شوند و دلشان می‌خواهد یک بشقاب تخمه کنارشان بگذارند و به تماشای تلویزیون بنشینند.
یـا شاید مادرم فراموش کرده‌ باشد ولی من به خوبی یادم هست که وقتی در خانه شیطنت می‌کردم، چگونه التماس می‌کرد که به خاطر سردردش کمی آرامتر باشم و من اصلاً نمی‌دانستم سردرد چیست و کار خودم را می‌کردم. ولی با این حال تحمل می‌کرد و چیزی نمی‌گفت تا مبادا خاطر نازک من آزرده نشود...
فکر می‌کنم بیشتر غر و نق‌ها را به پدرم زده باشم، هرچند می‌دانم خیلی زود فراموش می‌کند و می‌بخشد، اما به هر حال به خاطر همه بی‌مهری‌هایم طلب بخشش می‌کنم. حالا که خودم پدر شده‌ام، تازه می‌فهمم چرا وقتی پدرم از سر کار برمی‌گشت، عین یک جنازه می‌افتاد و حتا نای شام خوردن نداشت. چون شب قبلش من یا برادر کوچکترم، لذت یک خواب راحت را از آن ربوده بودیم و خودمان خبر نداشتیم. پدر عزیز! به خاطر همه شیشه‌هایی که با توپ شکستم و تو حتا خم به ابرو نمی‌آوردی و نمی‌دانم اگر سال‌ها بعد اگر پسر خودم چنین کاری بکند، آیا می‌توانم مثل تو برخورد کنم یا نه، عذرخواهی می‌کنم...
یا وقتی که ترم یک با علی وارسته هم‌اتاق بودم و بوی سیگار من خواب را حرامش می‌کرد، با همان لهجه‌ شیرینش از من خواهش می‌کرد که سیگارم را بیرون از اتاق بکشم، اما من با کمال وقاحت کار خودم را می‌کردم و در جواب می‌گفتم سیگار کشیدن من که صدایی ندارد پس بی‌دلیل ایراد نگیر. اما سال‌ها بعد که در خانه با بوی سیگار برادر بزرگترم از خواب بیدار می‌شدم، ناخواسته علی وارسته به ذهنم آمد و تازه فهمیدم بیچاره چه عذابی از دست من می‌کشید و چیزی نمی‌گفت.
خلاصه کنم: پدر! مادر! همسر! و همه اعضای خانواده و همه دوستان دور و نزدیک! در همه مواردی که با شما نامهربان بوده‌ام و فقط خودم را دیده‌ام، از شما عذرخواهی می‌کنم.


...................................
سال‌ها پیش در همین ماه:
به کسی برنخورد

تصادف

/ 0 نظر / 39 بازدید