داستانک‌های خدا 4

و دو مرد را برای‌شان مثل بزن که به یکی از آن‌ها دو باغ انگور دادیم و اطرافش را به نخل خرما پوشاندیم و میان آن‌ها را کشتزار قرار دادیم. آن دو باغ بی هیچ آفتی میوه دادند و در میان آن‌ها جوی آبی نیز روان ساختیم. و این مرد که دو باغ میوه داشت با دوست خود (که مردی مومن و تهیدست بود) در مقام تفاخر گفت: من دارایی و خدم و حشم بیشتری از تو دارم. و در حالی که به خود ستمکار بود، روزی وارد باغ خود شد و گفت: گمان ندارم هرگز این باغ نابود شود. و نیز گمان نمی‌کنم قیامتی به پا شود و اگر به سوی خدای خود بازگردم، خانه‌ای بهتر از این باغ خواهم یافت!
دوست (مومن) او بدو گفت: آیا به خدایی که نخست از خاک و سپس از نطفه تو را آفرید و آن گاه مردی آراسته ساخت، کافر شدی؟! ولی پروردگار من آن خدای یکتاست و هرگز کسی را به خدای خود شریک نمی‌گیرم. و تو چرا وقتی به باغ خود در آمدی، نگفتی که همه چیز به خواست خداست و نیرویی جز نیروی خدا نیست؟ اگر مرا از خود به مال و فرزند کمتر دانی، امید است خدا بهتر از باغ تو به من بدهد و بر بوستان تو آتشی فرستد که یکسره نابود و با خاک یکسان گردد. یا آبش به زمین فرو رود و دیگر هرگز نتوانی آب به دست آری.
و میوه‌هایش همه نابود گردید و بر آن چه در باغ خرج کرده بود، دست بر دست می‌زد که بنا و درختانش همه ویران شده بود و می‌گفت: ای کاش کسی را به خدای خود شریک نمی‌گرفتم.
و جز خدا، نه خود و نه هیچ گروهی نبود که به آن گنهکار کافر از خشم خدا یاری کند.

سوره 18، آیه 32 تا 43

(+)

/ 0 نظر / 23 بازدید