saeid online

نرم افزار پایش و صدور نتیجه آزمایشگاه آب آشامیدنی

با توجه به ضرورت تولید نرم افزاری جهت آزمایشگاههای آب آشامیدنی که بوسیله آن بتوان خطاهای موجود در آزمایش آب را چک نمود و نتیجه نهایی آزمایش آب در محدوده مجاز خطایی قرار گیرد، نرم افزار تحت اکسل پایش نتیجه آزمایش آب آشامیدنی با قابلیتهای زیر تولید شده است:
1- قابلیت محاسبه سدیم محاسباتی جهت چک نمودن خطای آزمایش سدیم و نیز ارائه میزان سدیم موجود در آب در ازمایشگاههایی که فاقد دستگاه فلیم میباشند.
2- محاسبه خطاهای آزمایش آب و اعلان هشدار در صورت وجود خطای خارج از حد مجاز
3- صدور قبض رسید جهت مشتریان
4- مشخص نمودن موارد بالاتر از حد مجاز در نتیجه نهایی 
5- انجام کلیه محاسبات مورد نیاز برای مواردی که نیازمند محاسبات زمانبر میباشد مانند محاسبات میزان خورندگی ، رسوبدهی ، هدایت الکتریکی ، نیتروژن آمونیاکی ، دی اکسید کربن ، میزان جذب سدیم  ، تی دی اس محاسباتی و ... و گزارش محاسبات در نتیجه نهایی
6- دارای فیلد آزمایش میکروبی آب آشامیدنی به روش تخمیر چند لوله ای و امکان جوابدهی در نتیجه مجزای از آزمایش شیمیایی

برای خرید نرم افزار با ایمیل : meysam.hashemian@gmail.com  تماس حاصل فرمائید یا کامنت بگذارید.

تصاویر نرم افزار





   + میثم ; ۸:٤۳ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٥ تیر ۱۳٩٦
    پيامهاي ديگران ()

سوسولیسم

پیام‌هایی را که میثم برای این پست نوشته بود، آنقدر به دلم نشستند که دلم نیامد آن‌ها را در قالب یک پست منتشر نکنم. البته با اندکی ویرایش و پیرایش:


بسیاری از مسائل نامیمون اجتماعی به عدم تحمل و بی‌حوصله بار آمدن بچه‌های این دوره زمانه بر می‌گردند. یک زن به محض دیدن یک کمبود ناچیز در خانه شوهر، در مقام مقایسه زندگی خود با دیگران برمی‌آید و شروع به غر زدن و سرکوفت زدن می‌کند و بسیاری از مردها هم با دیدن ناسازگاری‌ها و نانجیبی‌های همسر خود، دلسرد می‌شوند و چه بسا فیل‌ سرکش‌شان یاد هندوستان کند. زن هم که بی‌توجهی و بی‌میلی مرد را نسبت به خودش می‌بیند، سراغ مرد آرزوهایش می‌رود و این دور باطل تکرار می‌شود. و چه بسا داستان مرد دومی نیز بی‌شباهت با این زن و شوهر نگون‌بخت نباشد. این نیست که در پدیده شوم خیانت فقط زن مطلقه باشد یا دختر مجرد؛ خیلی از زن‌های شوهردار هم سروگوش‌شان می‌جنبد که می‌تواند ناشی از بی‌ظرفیتی و عدم تحمل آن‌ها باشد. دختری که همه چیزش در خانه پدرجانش جفت و جور بوده و هیچ گونه کمبودی نداشته است، با مشاهده کوچکترین تنگنا و سختی در خانه شوهر، به جای این که در بهبود معیشت خانواده گامی بردارد و دستکم از بازارگردی‌ها و ولخرجی‌های تمام‌نشدنی‌اش قدری بکاهد، بی‌پولی شوهر را به رخ می‌کشد.
در خانواده‌های امروزی، بچه‌ها خیلی بی‌اعتقاد، لوس، بی‌شعور، بی‌حوصله و افاده‌ای بار می‌آیند که پیامدهای شوم این گونه تربیت‌، می‌تواند دامنگیر خود پدر و مادرها هم بشود. در بین خویشاوندان دور و نزدیک پسرهایی را سراغ دارم که دوم یا سوم دبیرستان را تمام کرده‌اند اما از خرید چند نان از نانوایی سر کوچه‌شان عاجزند. یا پسری 27 ساله را سراغ دارم (دقت کنید: 27 ساله) به قدری وابسته مادر که بدون سوال پرسیدن و راهنمایی مادرش نمی‌داند که چه بخورد و چه بپوشد. یک روانشناس فرنگ‌دیده درباره سطح بالای توقعات نسل جدید عنوان می‌کرد که یک جوان ایرانی به من می‌گفت "چه خوب بود اگر ما در ایران فقط یک‌سوم امکانات جوان‌های اروپایی را داشتیم." به آن جوانک نازک‌نارنجی پاسخ دادم "اگر جوان‌های ایرانی یک‌سوم توقعات خارجی‌ها را داشته باشند، خیلی از مشکلاتشان خودبه‌خود حل خواهد شد."
سطح توقعات نسل حاضر خیلی بالا رفته است طوری که ساده زندگی کردن را فراموش کرده‌اند. متاسفانه، این خانواده‌ها هستند که بچه‌های خودشان را سست‌اراده و بی‌وجود بزرگ می‌کنند. پدر و مادرهای ایرانی بی هیچ دلیل منطقی، امکاناتی را در اختیار بچه‌های نازکتر از گل‌شان قرار می‌دهند که قلم از شرح آن‌ها کم می‌آورد. برای مثال، بچه‌های خود را که هیچ معلوم نیست در آینده چه گلی به سر پدرومادرشان می‌خواهند بزنند، با خودروی آخرین مدل به مدرسه‌ای که صد یا دویست متر از خانه فاصله ندارد، می‌برند و می‌آورند تا مبادا بادی به تن‌شان بخورد. در حالی که در خارج بچه‌ها را بعد از رسیدن به سن قانونی خودکفا پرورش می‌دهند تا مستقل زندگی کنند. همان کاری که پیشتر در ایران هم انجام می‌شد یعنی دستکم تابستان‌ که می‌شد، بچه‌ها را وامی‌داشتند کاری را یاد بگیرند که به درد آینده‌شان بخورد. اما حالا که تابستان فرامی‌رسد کدام بچه‌ای غیر از خوردن و خوابیدن و واتساپ و کلاس‌های تقویتی که هیچ‌گاه تمامی ندارند کار دیگری می‌کند؟

   + سعید ; ٤:٤٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۸ تیر ۱۳٩۳
    پيامهاي ديگران ()

شعر

دوباره بهر دروغم بهانه کم دارم
برای طفل درونم فسانه کم دارم

چه گندها که زدم این دو روز زندگی ام
نصیحت و کتکی مادرانه کم دارم

      " از خودم "

   + میثم ; ٧:۳٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩٢
    پيامهاي ديگران ()

دنیای مجازی و خاطرات کودکی

چرا تمامی دنیایمان مجازی شد
سلام و گریه و لبخند ، بچه بازی شد ؟

برای قافیه ، شاعر دلش نمی سوزد
از آن زمانه که مجنون به " لایک " راضی شد
                                                             "از خودم"

چند وقت پیش با همسر و برادر و خواهر و پدر و مادرم از خاطرات کودکی و بچه گیهایمان صحبت می کردیم. خاطره میگفتیم. تیرکمان سنگی، تیرکمان سیمی، بادبادکهایی که میساختیم . تفنگ بادی و گنجشکهای بیچاره . توپ هفت سنگ و کبودی دور چشم پسر همسایه . کشیده ای که " جواد شمپک " بخاطر دروغ گفتن از معلم خورد. شیطنتهایی که گهگاه از شدت مخاطره مو به تن آدمیزاد سیخ میکرد. از پولهای عیدی که جمع میکردیم و شراکتی با خواهر و برادرم برای خرید " آتاری " و " دوربین عکاسی " و ... برنامه ریزی میکردیم. یاد میگرفتیم برای بدست آوردن چیزی دلخواه باید تلاش کنیم. برای صاحب دوچرخه شدن باید معدل کل یک سال تحصیلیمان بالای نوزده و نیم میشد. همین چیزها باعث شد که کودکیمان خاطره داشته باشد برای امروزمان. 
اما کودک امروز از چه برای خود خاطره بسازد؟ از " به راحتی صاحب تبلت شدن "؟ کدام بازی بچه گانه برایش خاطره می سازد برای فردا؟ لابد " آنگری برد " !!! بچه های امروز برای بچه هایشان چه خواهند داشت برای تعریف کردن؟ نهایت شیطنتشان اشک تمساحی است که برای تبلت خریدن میریزند. چه خواهد داشت بچه ای که اشک و لبخند و سلام و خداحافظیش خلاصه میشود در یک کلمه . تبلت

   + میثم ; ٥:٤٤ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩٢
    پيامهاي ديگران ()

شعر

قربانی آن زاغ دهان بسته شدیم
صد دانه ی یاقوت که صد دسته شدیم

کبری تله بود و طعمه تصمیم دروغ
چوپان دروغگو ز تو خسته شدیم

×××××××××××××××××××××××××××××××

آخر جاده کسی نیست برو
مر تو را هم نفسی نیست برو

بغض کن در قفس ای مرغک جان
چون که فریادرسی نیست برو

روحت اندازه ی این خانه نبود
هستی ات مشت خسی نیست برو

رستگاری هوسی شیرین است
عقل جز بوالهوسی نیست برو

صبح کامست و نپیموده رهت
ساربان را جرسی نیست برو

بهترین راه همان است نمان
نه دگر پیش و پسی نیست برو

اوج شور و شرت آمد به فرود
تا حزین شور بسی نیست برو

ازفلک چرخش خوش چشم مدار
هیچ کس یار کسی نیست برو
                                                  از خودم

   + میثم ; ۱:٠٩ ‎ب.ظ ; جمعه ٢۸ تیر ۱۳٩٢
    پيامهاي ديگران ()

چرا مردها موجودات شادتری هستند؟

مردان اصولا آدم‌های شادتری هستند. از موجوداتی به این سادگی چه انتظاری می‌توان داشت؟
نام خانوادگی‌شان باقی می‌ماند.
تمام فضای گاراژ به مرد‌ها تعلق داره.
عروسی از نظر مرد‌ها به صورت اتوماتیک انجام می‌شه.
شوکولات هم واسه خودش یک غذای سبکه.
مرد‌ها می‌تونند رئیس جمهور بشن.
مرد‌ها هرگز حامله نمی‌شن.
برای رفتن به پارک آبی می‌تونن تی‌شرت سفید بپوشن.
برای رفتن به پارک آبی می‌تونن اصلا هیچی نپوشن.
مکانیک اتومبیل بهشون راست می‌گه.
مجبور نیستن مصافت زیادی تا پمپ بنزین بعدی رانندگی کنن به این دلیل که دستشویی این یکی خیلی کثیفه.
مجبور نیستن برای این که بدونن مهره رو از کدوم طرف روی پیچ بچرخونن مدتی فکر کنن.
همون کار رو می‌کنن، درآمد بیشتری کسب می‌کنن.
چین و چروک صورت به جذابیت‌شون اضافه می‌کنه.
لباس عروس ۵۰۰۰ دلاره، هزینه یک شب کرایه فراک و پاپیون فقط ۱۰۰ دلاره.
کفش نو پای مردان رو زخمی نمی‌کنه.
همیشه یک حالت و یک مد ثابت دارن.
مکالمه تلفنی مرد‌ها فقط سی ثانیه طول می‌کشه.
خیلی چیز‌ها درباره مخزن آب توآلت می‌دونن.
روز مرخصی فقط به یک چمدون احتیاج دارن.
خودشون می‌تونن در تمام بطری‌ها رو باز کنن.
با کوچک‌ترین نشانهٔ فعالیت مغزی کلی اعتبار کسب می‌کنن.
اگر کسی فراموش کرد واسه مهمونی دعوت شون کنه، بازم دوست‌شون باقی می‌مونه.
سه جفت کفش از سرشون هم زیاده.
هرگز در اماکن عمومی مشکلی با بند لباس زیر ندارن.
قادر به دیدن چروک لباس‌شون نیستن.
هر چیزی روی صورت‌شون همیشه به رنگ طبیعی خودش باقی می‌مونه، لازم نیست مرتب رنگ عوض کنن.
یک مدل مو برای سال‌ها، و یا ده‌ها سال‌شون کافیه.
فقط باید موهای صورت و گردنشون رو بتراشن.
در تمام طول عمر می‌تونن با اسباب‌بازی هاشون بازی کنن.
یک کیف پول و یک جفت کفش... و یک رنگ برای تمام فصول کافیه.
پاهاشون هر شکلی که باشن بازم می‌تونن شلوار کوتاه بپوشن.
می‌تونن با چاقوی جیبی هم ناخن هاشون رو تمیز و مرتب کنن.
برای سبیل گذاشتن یا نگذاشتن اختیار تام دارن.
می‌تونن برای ۲۵ نفر از بستگان و آشنایان همون شب عیدی در عرض ۲۵ دقیقه هدیه بخرن.
پس عجیب نیست که مرد‌ها شاد‌تر هستن!

   + میثم ; ٤:٠٥ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩۱
    پيامهاي ديگران ()

از تو بدم می آید آقای عزیز

وقتی می بینمت افسرده می شوم. وقتی صبح چشمم به اولین رد پای حضورت یعنی اتومبیل پارک شده ات می افتد اندوه یک روز سگی دیگر بر دلم سنگینی می کند. کاش می توانستم همه نفرتم را با دو سه تا فریاد محکم روی سرت قی کنم. اما چه کنم که نمیشود. چون تو رسمی هستی و من قراردادی. می دانم که حق را به تو میدهند ای آقای زیر آب زن. منافق.چرا تو باید سی سال جای پایت محکم باشد و من و جوانان مثل من نه؟ ما از تو باسوادتریم مردک. بدم می آید از تو. از تک تک المانهای وجودت. از تن صدا، از آن پوستری که بخاطر ریا جلو آینه ماشینت آویزان کرده ای. از بوی گند دهنت مخصوصا اول صبح که با آن لبخند مصنوعیت خودت را یک مومن خوش رو و رفیق فاب من نشان میدهی. اما میدانم که چه موجود پلیدی زیر آن موهای نتراشیده صورتت پنهان کرده ای. می دانم به چه شیوه هایی سعی میکنی من را تخلیه اطلاعاتی کنی. اما کور خوانده ای آقای بزدل حراستی. من این درسهای تو را سالهای دور از پدرم یاد گرفته ام. از من هیچ آتویی نداری ولی کلی آتو از کارها و تلفنهای مخفیانه ات به خانم همکار اداره کلی ات دارم.خجالت بکش. دوتا بچه داری. الان که مینویسم صدای منافقانه ات را از درب اتاق میشنوم که رییس را چاپلوسانه " استاد " صدا میزنی. بوی دهانت را هم به فاصله چند ثانیه بعد استشمام میکنم. این بوی بد دست خودت نیست. بوی بد مال گوشتهایی از تن من و همکارانم است که هر روز برای عرض چاپلوسی پیش رییس دندانمالی میکنی. بدم میآید. کلا از تو و همه آدمهای مانند تو بدم می آید. همین

   + میثم ; ٩:٥٩ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٠
    پيامهاي ديگران ()

صندلی داغ 15 : خانم مریم فرهنگلو

بنا به دلایلی که نمی‌دانیم دقیقا چیست صندلی داغ 15 را هم همزمان با 14 منتشر می‌کنیم تا اندکی به جامعه علمی کشور نیز کمکی کرده باشیم.

نام: مریم
نام خانوادگی: فرهنگلو
جنسیت: مونث
وضعیت تاهل: متاهل
شغل: کارمند یک آزمایشگاه کالیبراسیون
محل زندگی: تهران

اینها تنها مشخصاتی از خانم فرهنگلو است که در اختیار این وبلاگ قرار دارد به اضافه متانت و وقاری که بصورت مشترک در تمامی خانم‌های 79 ای وجود داشت. اما نمی‌دانم چرا من و علی رجبی به ایشان لقب "خانم معلم" را اعطا کرده بودیم. احتمالا دلیلش عینک بند دار و کیف معلم‌گونه ایشان بود که خانم معلم‌ها را به ذهن متبادر می‌ساخت. طبق معمول هم در اینجا باید عذرخواهی ما را در اعطای این لقب ببخشایند. به جز چند برخورد کوتاه و سلام و علیک ساده هنگام ورود به کلاس یا در راهروهای دانشگاه، برخورد دیگری با ایشان نداشتم و طبیعتا نمی‌توانم بیشتر از این چیزی در مورد ایشان بگویم. پس بهتر آنست که شما سوال بپرسید و ایشان هم جواب بدهند.

   + میثم ; ٩:٢٩ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٦ آذر ۱۳٩٠
    پيامهاي ديگران ()

صندلی داغ 14 : خانم مریم رحیمی

صندلی داغ جدید را پس از چندین روز تاخیر در بروز رسانی وبلاگ بارگذاری می‌کنم. برآنیم تا خانم مریم رحیمی اهل اراک و در حال حاضر ساکن کلان‌شهر تهران را روی صندلی داغ بنشانیم تا سایر جهانیان نیز با یکی دیگر از شخصیت های شیمی 79 آشنا شوند. خانم مریم رحیمی نیز مانند سایر خانم‌های شیمیست 79 ای، بسیار نجیب، کم سر و صدا و غیر قابل ترکیب با سایر همکلاسی‌ها مخصوصا آقایان 79 ای بود. تا آنجا که حتی احتمال اختلاط در انتخاب واحد آزمایشگاه شیمی آلی یک (دقیقا یادم نیست کدام آزمایشگاه) با آقایان، به یک واکنش انفجاری با سعید خان منجر شد که با عذر خواهی سعید قضیه حل و فصل گردید. البته فیلمبرداری من در اردوی شیراز هم باعث ایجاد یک مشاجره لفظی کشدار دیگر شد که بدون هیچ درگیری فیزیکی ختم به خیر شد. البته در هیچ کدام از این درگیری‌ها خانم رحیمی نقشی نداشت و بیچاره مغلوب خصلت تهاجمی آقایان شیمیست 79 ای شد. امیدواریم خانم رحیمی از این درگیری‌ها و متعاقبا افشای آنها در این صندلی داغ کدورتی از ما به دل نداشته باشند و همه را به بزرگواری خودشان ببخشایند.
وقت آن رسیده که سایر دوستان وارد بحث شده و سوال‌های خود را از خانم رحیمی بپرسند. ایشان هم حتی الامکان به سوالات دوستان سریعتر پاسخ دهند نه اینکه مثل مجید جمشیدی 8 تا یکی جواب بدهند.


مریم رحیمی، ردیف جلویی نفر دوم از سمت چپ.

   + میثم ; ٩:٠٦ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٦ آذر ۱۳٩٠
    پيامهاي ديگران ()

برگی از دفتر همایونی

چند صباحیست که بدلیل رخدادهای عظیم قلمرومان مجالی برای نگاشتن نداشتیم. این روزها سرمان بسیار شلوغ گشته و خوش خوشکمان میشود. از یک سو عدوان عربیمان توسط عمال اجانب مغلوب شده و از دیگرسو خیابان وال در امریکستان توسط مجاهدین به تصرف درآمده است و رتق و فتق همه این امور توان زیادی از کف مان خارج مینماید. چه کنیم که هر کجا کاری رتق و فتق میشود یادمان به فتق مبارکمان می افتد و دردی که هر روز بر ما عارض میشود. دیروز نازبان جانمان اناری برما دان نمود و ما علیرغم تاکید موکد طبیب دربار میل نمودیم. بس که شیرین اداست پدرسوخته مگر میتوانیم روی حرفش حرف بزنیم؟ سردیمان شده و فتقمان دوباره عود نموده و باید مجددا بسپاریمش به تیغ طبیبان حاذق تر. وزیر طبابتمان میگوید باید راهی دیار غربت شویم از برای جراحی اما چه کنیم که عالم را بلبشو فراگرفته و غیر از سومالیا جای امنی وجود ندارد و آنجا هم که طبیب حاذق ندارند. بناچار رعایامان باید با درد فتق مبارکمان بسوزند تا ما بسطی بسازیم و خوش شویم. به سفارش طبیب دربارمان بساطی مهیا نمودیم و در حالی خوش بودیم که درد فتقمان از یاد بریم ، این بوزینه دربار - وزیر امور جنگ را میگوییم - زرتی پرید توی حالمان که :" اعلیحضرتا! موشکی ساخته ایم که میزند فلان کس دشمنانمان را نقطه چین میکند. اما الان کسی را نداریم که تویش بگذاریم تا به فضا برود. " احمق حالمان را مکدر ساخت. فورا گوشش را پیچاندیم و فریاد زدیم که : " ای نقطه چین نقطه چین نقطه چینت. مگر ما اینجا باغ وحش داریم که از ما طلب فضانورد میکنی ؟ ها؟ " گفت عفو بفرمایید. عفو فرمودیم و دستور دادیم عمه بوزینه اش را تویش بگذارد و بفرستد به هوا تا دیگر وسط حال ما موشک پرانی نکند احمق . درد فتقمان را ول کرده دنبال بوزینه میگردد.
نگران برادران مستقر در خیابان وال شدیم. دلمان شور میزند.

   + میثم ; ۱:۱۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٦ آذر ۱۳٩٠
    پيامهاي ديگران ()

بازگشت سعادتمندانه

پس از چندی دوری از فضای مجازی و دوستان همیشه همراهمان که هیچ کدامشان برایمان مجازی نیستند و چهار سال از بهترین روزهای عمر شریفمان را با آنها سپری نمودیم دوباره پای مبارکمان را به عرصه نهاده حالی به حول دوستان حوالت مینماییم تا همگان حظ وافر برده گل از گلشان شکوفا گردد.
خدمت همگی دوستان مجازی و واقعی خودمان معروض میداریم همانگونه که جسته و گریخته از این سو و آن سو شایعاتی به سمعتان رسید ما نیز جبر خداوندگار یکتا شامل حالمان گشت و ضربتی خوردیم که هنوز گیجی از احوالمان رخت بر نبسته است و تا آخر عمر گرانقدرمان وامدار این جبر الهی خواهیم بود.
بدینوسیله هرگونه ذهاب به سوی ماه عسل با هرکدام از دوستان وبلاگی را به شدت هرچه تمامتر تکذیب نموده و اعلام میداریم مهربان عیالمان اصلا اهل دنیای مجازی و این دست امور نمیباشد و فیس بوک را هم شدیدا تحریم مینماید.
با بیان این جمله که میفرماید: من زن ذلیل نیستم ولی زن ذلیلها را دوست دارم همدردی خویش را با دوستان زن ذلیل اعلام نموده و هرچند که میدانم به بی جنبگی و این قبیل القاب متهم میشوم کلیه دوستان خودم را به تقوای الهی و اختیار عیال تشویق مینمایم .
در پایان ذکر چند نکته ضروری به نظر میرسد:
١- من به هیچ عنوان در زمان نظر سنجی مسافرت تصمیمی بر تکمیل نیمه دین خود را نداشتم و همه چیز طی دو روز اتفاق افتاد.
٢- ازدواج آنطورها هم که میگویند بد نیست ( حداقل تا اینجای کار ) بعدش را نمیدانم.

   + میثم ; ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٢ خرداد ۱۳٩٠
    پيامهاي ديگران ()

چه پر رو !! دوباره درخواست

با تشکر از دوستانی که با نظراتشان در درخواست قبلی من را یاری کردند باز هم به استحضار میرساند تعداد نظرات با مضمون " برو سفر حالشو ببر " بر سایر موارد چربش نسبی داشت و ما بسیار یکدل تر از قبل ، آهنگ رفتن نموده بودیم و مقدمات میچیدیم که بناگاه درگیر کاری جدید شدیم . لذا دست یاری کلیه دوستانی را که در زمینه کنترل کیفی تولیدات پلاستیکی و آزمایشهای مرتبط با ظروف پلیمری اطلاعاتی دارند به شدت فشرده و منتظر کامنتهای بی منتشان هستیم.

   + میثم ; ٩:۳۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩٠
    پيامهاي ديگران ()

نظر سنجی

چند وقتی است یکی از همکارانم از سفر خارجه برگشته و بدجوری هر روز یاد و خاطره مسافرتش را روی مغز ما سنجاق می کند. راستش بد رقم دلم هوایی شده ولی بدلیل پاره ای مسائل سر دوراهی مانده ام که چه بکنم. این شد که به شما دوستان متوسل شده عاجزانه تقاضامندم خود را به جای این حقیر قرار داده راهنمایی بفرمایید.
شرایط شخصی که شما میبایست خود را در آن قرار داده و تصمیم بگیرید عبارتند از:
1- شما پسر هستید
2- مجرد هستید و تصمیم به ازدواج در آینده ای نزدیک دارید ( طرف هم هنوز مشخص نیست و فقط تصمیم گرفته اید )
3- در حال حاضر اموال منقولتان فقط جوابگوی یک مسافرت مکفی خارجه است و نه بیشتر
4- لپ تاپ هم ندارید
5- حقوق ماهیانه تان بسیار بخور و نمیر است
6- قسط هم دارید
7- خانه هم نداری که پس فردا زن گرفتی نروی اجار نشین شوی.
8- هر روز به این سفر فکر میکنید و دل و دماغ کار کردن را ندارید.
لطفا پاسخهای خالصانه خود را کامنت کنید و من را در تصمیم گیری یاری ( حذف به قرینه لفظی )

   + میثم ; ۳:٠٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩٠
    پيامهاي ديگران ()

بازهم دوبیتی

هر دم به بهانه ای به دیدار من است
همسایه دیوار به دیوار من است
ماندم که به کیفر کدامین گنهم
این دختر جلف زشت ، همکار من است؟

   + میثم ; ۸:۳٧ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩٠
    پيامهاي ديگران ()

برای دل خودم

خدایا!
به عزت و بزرگیت سوگند که خیلی بزرگی
به رحمتت سوگند که رحیمی
به غفرانت قسم که آمرزنده ای
وقتی به عقب برمیگردم و گذشته ام را به یاد می آورم، کودکیم را دوباره می بینم. آن وقتها انگار دلم بزرگتر بود، آنقدر بزرگ که حتی می توانستم تو را در آن جا دهم با همه بزرگی ات.
آنوقتها  انگار با همه کوچکی ام و همه نادانیهایم، تو را بهتر و بیشتر میشناختم. یادم می آید بچه که بودم در نزدیکی خانه مادر بزرگ مرحومم درخت بیدی بود که هروقت  آنرا میدیدم تصویری از تو در ذهنم نقش می بست و دلم میلرزید. نمیدانم چرا؟ شاید دلم آنقدر صاف بود که حتی از لرزش برگهای بید نیز به یاد تو می افتاد.
خدایا ! به زیبائیت سوگند آنوقتها وقتی قرآن میخواندم احساس میکردم آنقدر بزرگم که میتوانم با تو صحبت کنم یا بهتر بگویم تو با من حرف بزنی.
اما افسوس که حالا دیگر خبری از آن لرزیدنهای دل نیست. حالا دیگر اسم تو را خیلی راحت مانند بقیه اسمها میشنوم و انگار نه انگار. قرآن هم فقط گهگاهی که به مسافرت میروم میبوسم و از زیرش رد میشوم. درخت بید را که میبینم به خودم میگویم دلت را سنگ کن تا مثل بید نلرزد ، از هیچ چیز هیچ چیز. دلم هم بر خلاف قدم مدام کوچکتر میشود آنقدر کوچک که حتی خودش را هم نمیبیند.
خدایا!
یک چیز را از تو میخواهم و میدانم که آنقدر بزرگی که حتی با همه فاصله ای که از تو گرفته ام آنرا از من دریغ نمیکنی. تعارف شیرازی نمیکنم. واقعا بزرگی.
خدایا! اشکهایم را بارانی کن و بر کویر دلم بباران تا بید خشکیده ی وجودم دوباره با یاد تو بلرزد.

   + میثم ; ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٩ فروردین ۱۳٩٠
    پيامهاي ديگران ()

چهار دوبیتی‌ از بابا میثم

گفتم که مرو ای دل دیوانه پی‌اش
هرگز نتوانی که برآری به کف‌اش
دیوانه شدی، رفتی و حسرت خوردی
آن لحظه که خندید به بیگانه لب‌اش
___
شهر از تب و تاب و التهاب افتاده است
دل در هوس نقش سراب افتاده‌است
اندر پس پرده‌ها در این شام سیاه
ای وای که آبرو بر آب افتاده است
___
رویش به من و لیک دلش با من نیست
می‌گوید و روی سخنش با من نیست
 یارب ز من‌اش مگیر هرچند که هیچ
دانم سروکار ، دیگرش با من نیست
___
آن لحظه که یک نظر به مردم کردم
گویی که به شب نظر به انجم کردم
روشن شده بود مقصد از رویش و لیک
از ظلمت مردمش ره‌ام گم کردم
                                         ...نمیدونم چند چند ٨١ سرودم

   + میثم ; ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٩
    پيامهاي ديگران ()

قسمتی از اسناد منتشر نشده شیمی 79

برای اولین بار تصاویری از اسناد منتشر نشده مرکز حفظ و نشر اسناد شیمی ٧٩ را از طریق همین سایت در ادامه مطلب ببینید. این اسناد قسمتهایی از دفترچه خاطرات من هستند که ترم آخر بچه ها برایم نوشتند. گفتنی است قسمتهایی از نوشته ها بدلیل فوق سری بودن و بعضا مسائل ناجور حذف گردیده است.
مابقی اسناد به مرور زمان در معرض دید شما قرار خواهد گرفت.

ادامه
   + میثم ; ۸:٢٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸٩
    پيامهاي ديگران ()

ما می‌توانیم حتی اگر تحریم باشیم؟

از آنجا که دامنه "تحریمهای بین المللی" بر ضد کشور عزیزمان ایران تا بیخ گوشهایمان رسیده است اما ما همچنان نادیده میگیریم ، رویدادی را که به تازگی برای خودم رخداده است بازگو می‌کنم. در آزمایشگاه برای کار با دستگاه اسپکتروفتومتری ، یک سری واکنشگرهایی را به کار می بریم که ویژه همان مدل دستگاه است و برای آن تولید می‌شود. چند وقتی است که شرکتهایی که واکنشگرها را بوسیله ایشان خریداری می‌کردیم به خاطر تحریم قول فراهم نمودن آنها را در ۴ یا ۵ ماه آینده می‌دهند. ما هم بنا بر آشنایی که با کشورهای دوست و برادر "حوزه خلیج" ناقابل فارس داشتیم بر آن شدیم که خودمان یک شرکت پیدا کنیم و بدون میانجی‌گری شرکتهای ایرانی ، این کالاها را فراهم نماییم. با ایمیل شرکت تماس گرفتم. پس از دو هفته پاسخی نگرفتم. گذاشتم به پای انبوه کار آنها و پس از دو هفته دوباره ایمیل زدم. این بار پس از دو روز پاسخی دریافت کردم که آن را همینجا رونویسی میکنم:

Dear Meysam
Please be informed that as per our principal instructions, we are not allowed to deal, quote, or ship to the Iranian market; hence we regret to proceed with your below request.

Thank you for understanding

نمیدانید چقدر ناراحت شدم. بی‌"شعور" آخرش هم سپاسگزاری کرده از اینکه می"‌فهم"‌ام . حالا من مانده‌ام که چگونه می‌توانیم با اسپکتروفتومتری کار کنیم بدون اینکه نیازهای نخستینش را برآورده کنیم؟

(بخاطر ناراحتی زیاد از این برادرهای عرب کوشش کردم واژه های عربی را به کار نبرم اما پاره ای جاها نتوانستم واژه هم "معنی" را پیدا کنم که به ناچار در "   "  گذاشتم تا پیدا شود که عربی است. شاید چندتایی هم از دیدگانم جا مانده باشد که خودتان یک چیزی برایش پیدا کنید. )

 

   + میثم ; ۳:٠٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٩
    پيامهاي ديگران ()

6 نکته شنیدنی و یک نتیجه گیری

به این چندتا نکته شنیدنی توجه کنید و نتیجه گیری مهم را در ادامه مطلب بخوانید. مهمتر از این نکته ها نتیجه گیری آخر است. حتما بخوانید:

١- آیا می دانستید که بیل گیتس غول دنیای یارانه دو سال اول کودکی فلج بوده و با کمک پزشکان توانایی جسمی‌اش را بازیافته است؟
٢- آیا می دانستید اگر انسانی بتواند با سرعت نور پلک بزند می‌تواند تمام فیلمها را بصورت حرکت آهسته ببیند؟
٣- آیا می دانستید انسانها در سن ٩۵ سالگی ٣ سانتیمتر بلند قدتر می‌شوند؟
۴- آیا می دانستید مصرف سیگار و قرص ضد بارداری بصورت متوالی ٣بار در شبانه روز می‌تواند باعث ایجاد پوستی روشن در جنین گردد؟
۵- آیا می دانستید یک نوع ماهی در اقیانوس هند زندگی می‌کند که توانایی تولید ٢۵٠٠٠ مگاوات برق را در طول دوره ٢ ساله عمرش دارد؟
۶- آیا می دانستید انشتین اولین کسی بود که توانست موتورسیکلت را با چشمان بسته در یک جاده کوهستانی ٢ کیلومتری براند؟

نتیجه گیری در ادامه...

ادامه
   + میثم ; ٥:٥٤ ‎ب.ظ ; شنبه ٧ اسفند ۱۳۸٩
    پيامهاي ديگران ()

متن خوشامد گویی جدید در هواپیمایی جمهوری اسلامی

 با سلام و صلوات بر روح تمام مسافرین عزیز
 و با درود به وزیر محترم راه و ترابری
 ورود شما را به پرواز لایتناهی هواپیمایی جمهوری اسلامی خوشامد می‌گوییم.
خداوندا مشیت ما را در رسیدن و لقای خود قرار دادی پس سرعت آن فزون کن.
مقصد ما به احتمال 99% بهشت موعود و احتمالا 1% مقصدی که بر روی بلیط درج شده می باشد.
خلبان پرواز مرحوم شهید کاپیتان بهشت‌زاده و گروه پروازی سفری خوش برای شما آرزومند است.
لطفا به علامت نکشیدن سیگار اصلا توجه ننموده و آخرین سیگار زندگیتان را به خوشی دود نمایید.
بستن کمربندها اصلا ضروری نیست و کاملا بدرد نخور است.
در صورت بروز اشکال درسیستم هوای کابین ماسکهایی از بالای سر شما آویزان خواهند شد که شما قبل از آن رایحه خوش ملایک را احساس خواهید کرد.
پرواز فاقد هر گونه گارد حفاظت است؛ به علت ممنوعیت سرو مشروبات الکلی، افرادی که خودکفا هستند آخرین استکان را به سلامتی سایر مسافرین بالا بروند.
این هواپیما مربوط به هزاره دوم میلادی بوده و دارای دو درب اضطراری در جلو، دو در در کنارین و یک در عقب می باشد که چندین سال است اهرم های آن کار نمی کند.
ارتفاع پرواز به احتمال قریب به یقین نامشخص و بهشت برین وعده‌گاه مومنین خواهد بود.
سفر خوشی را برای شما آرزومندم.
از آن جایی که هیچ خارجی احمقی وجود ندارد که من لازم باشد یک بار دیگه انگلیسی بلغور کنم، بنابراین  سرتان را درد نمی‌آورم.


PLEASE CHECK THE DOOR
(این هم خلبان می‌گه)

   + میثم ; ٧:٤٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٤ اسفند ۱۳۸٩
    پيامهاي ديگران ()

یک تلویزیون ماشین‌حساب دار

دیگر می‌شود عرض کرد که با تقریب بسیار خوبی تمام اینترنت به کلی فیلتر شده است . همه تارنماهای میزبانی فایل و عکس و فیلم مسدود شده جز چندتایی از آن مجوز دارهایش که آن هم انشاءالله در اولین فرصت و در پی ارتکاب اولین تخلف از چارچوب ضوابط به سزای اعمال ننگین خود خواهند رسید. تازه داریم می‌رسیم به آن اوایل که اصلا اینترنتی درکار نبود. یعنی اصلا چه معنی می‌دهد که همه چیزمان اینترنتی شده است؟ خرید، فروش، معاوضه، معامله، مکاشفه، مداخله، مناقصه، مکاتبه، مراوده و حتی معاشقه هم مجازی شده . کم مانده جسارتا دستشویی رفتنمان هم مجازی شود.
رایانه‌مان دوباره دارد بر می‌گردد به همان دورانی که تازه رایانه فراگیر شده بود و همه ما از آن، چیزی جز کار با ماشین‌حساب و گیم نمیدانستیم. دارد می‌شود همان مصنوع گنده بی‌خاصیت رومیزی که باید در خانه همه ما یکی از آن وجود داشته باشد بدون اینکه به دردمان بخورد. دوباره برای یافتن یک معادله کاربردی شیمی که اسمش را ١٠ سال پیش در یکی از کتابهای دوره دانشگاه خوانده بودیم باید کل کتابها و جزوه‌ها را زیرورو کنیم. دوباره برای فرستادن یک برگ درخواست باید پاشنه‌ها را بکشیم و برویم و تمبر بچسبانیم و بفرستیم و یک هفته دیگر امیدوار باشیم که سالم و بازنشده برسد به مقصد. دوباره ما داریم می‌شویم همان آدمهای ماقبل اختراع اینترنت و رایانه‌مان هم دارد می‌شود همانی که باید می‌بود: یک تلویزیون ماشین‌حساب دار .

   + میثم ; ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٩ بهمن ۱۳۸٩
    پيامهاي ديگران ()

تو و من 2

ای که از پشت می‌زنی تیرم
تیر وارونه میرود گاهی

این طرف من و آن ور خط تو
بوق اشغال می‌زند گاهی

دل من اگر تو پا ندهی
از لب بام می‌پرد گاهی

جای ناز و کرشمه‌های تو
نخ سیگار می‌خرد گاهی

می‌رود از برای حرص شما
با کسی دوست می‌شود گاهی

نامه‌ را نخوانده‌ام چونکه
نامه برگشت می‌خورد گاهی

تو نباشی یک کلاهی هم
سر من گرم می‌کند گاهی

   + میثم ; ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٥ بهمن ۱۳۸٩
    پيامهاي ديگران ()

صندلی داغ 8 : سعـید

سعید هم مانند سایر بچه های ٧٩ حدودا سی ساله است. فعلا مجرد ولی خیلی دلش می‌خواهد زودتر به جرگه مزدوج‌ها بپیوندد. دوران دانشجویی خیلی از دخترخانم‌ها گریزان بود و در پاره‌ای موارد حتی دشمن شماره یک آنان محسوب می‌شد. تا آن جا که یک بار سر ثبت نام گروه‌های آزمایشگاه با یکی از این دختر خانم‌های هم‌کلاسی درگیری فیزیکی پیدا نمود. یکی از دانشجویان مورد علاقه دکتر عظیمی بود و از روی فامیلی‌اش فهمید اهل کجاست ولی این علاقه به هیچ عنوان متقابل نبود. بسیار آرام و سر به زیر بود ولی وقتی با حاج رضا رحیمی جفت می‌شدند پایه هر نوع کار کثیفی می‌شد و در این حالت اصلا نمی‌شد به چهره آرامش اعتماد کرد. وقتی لبخند می‌زد من تا دو روز از اتفاقی که ممکن بود طی یک شوخی برای من به وجود آید خواب و خوراک نداشتم. بسیار مقتصد و ثروتمندی بالقوه بود. گریزی هم به روشنفکری می‌زد. "ولش کــــــــــــن" های کش دار ،"فکر نکنــــــــــم"، "مهم نیــــــست" را که در پاسخ به سوال‌های اطرافیان عنوان می‌کرد از کلام‌های بیاد ماندنی اوست و به این خاطر جزء یکی از خونسردان ٧٩ محسوب می‌شد. دستی چیره در امر فروشندگی داشت، پیراهنش را که من از آن خوشم می‌آمد  با پیراهن خودم معاوضه کرد و ۴٠٠٠ تومان نیز مابه‌التفاوت از من گرفت! اکثر مواقع جدی بود، وقتی پیشنهاد همکاری در وبلاگش را بصورت کاملا سری و مخفیانه به من ارائه کرد اصلا فکر نمی‌کردم در امر نوشتن حرفی برای گفتن داشته باشد چه برسد به طنز نوشتن! نقش تلخک در کالسکه میدان نقش جهان اصفهان یکی از بیاد ماندنی ترین نقش‌های طنز اوست که با دوربین هندی‌کم خودش فیلمبرداری شده است. چند صحنه ناب هم از جوانان اراکی در کوه پشت پارک امیرکبیر با دوربینش شکار کرد. این شما و این هم سعید...

   + میثم ; ٩:۳۸ ‎ق.ظ ; جمعه ۸ بهمن ۱۳۸٩
    پيامهاي ديگران ()

داستانک

مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ ساله‌اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلی‌های خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد. به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می‌کرد فریاد زد: پدر نگاه کن درخت‌ها حرکت می‌کنن. مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد. کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرف‌های پدر و پسر را می‌شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار می‌کرد، متعجب شده بودند. ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می‌کنند. زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می‌کردند. باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید. او با لذت آن را لمس کرد و چشم‌هایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن باران می‌بارد،‌آب روی من چکید. زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: ‌چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی‌کنید؟ مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر می‌گردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می‌تواند ببیند.

   + میثم ; ۳:٢٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٠ دی ۱۳۸٩
    پيامهاي ديگران ()

محمد حسین بهرامیان

آمد درست زیر شبستان گل نشست

دربین آن جماعت مغرور شب پرست
 

یک تکه آفتاب نه یک تکه از بهشت...

حالا درست پشت سر من نشسته است

 

"چادر نماز گل گلی انداخته به سر"

افتاده از بهشت بر این ارتفاع پست
 

این بیت مطلع غزلی عاشقانه نیست

این چندمین ردیف نمازی خیالی است
 

گلدسته اذان و من های های های

الله اکبر و انا فی کلِّ واد ... مست
 

سُبحانَ مَنْ یُمیت ُ و یُحیــــــــی و لا ا له

ا لّا هُو ا لــَّــذی ا خَذ ا لعهــــد فی ا لست
 

سُبحان ربِّ هر چه دلم را ز من برید

سُبحان ربِّ هر چه دلم را ز من گســــست
 

یک پرده باز پشت همین بیت می کشیم)

(او فکر می کنیم در این پرده مانده است
 

..................................................
 

سارا سلام... اشهد ان لا ا له ... تو

با چشمهای سرمه ای... ان لا ا له ...مست
 

دل می بری که...  حیّ علی ... های های های

" هر جا که هست پرتو روی حبیب هست"
 

بالا بلند! عقد تو را با لبان من

آن شب مگر فرشته ای از آسمان نبست
 

باران جل جل شب خرداد توی پارک

مهرت همان شب.. اشهد ان...دردلم نشست
 

آن شب کبو .. (کبو).. کبوتری از بامتان پرید

نم نم نما (نما) نماز تو در بغض من شکست

 

سبحانَ مَنْ یُمیت ُ و یُحیــــــــی و لا ا له

ا لّا هُو ا لــَّــذی ا خذ ا لعهــــد فی ا لست
 

سبحان ربِّ هر چه دلم را ز من برید

سبحان ربِّ هر چه دلم را ز من گســــست

 

سُبحان ربی ا لـْـ ... من و سارا .. بحمده

سُبحان ربی ا لــْ ... من و سارا دلش شکست
 

سُبحان ربی ا لـْـ ... من و سارا به هم رسیــ...

سُبحانَ تا به کی من و او دست روی دست؟
 

زخمم دوباره وا شد و  ایاکَ نستعین

تا اهدنا ا لصـْ ... سرای تو راهی نمانده است
 

یک پرده باز بین من و او کشیده اند)

( سارا گمانم آن طرف پرده مانده است

   + میثم ; ۳:۳۱ ‎ب.ظ ; شنبه ٤ دی ۱۳۸٩
    پيامهاي ديگران ()

سرپیری و معرکه گیری

یک مرد ۸۰ساله میره پیش دکترش برای چک آپ.

دکتر ازش در مورد وضعیت فعلیش می پرسه و پیرمرد با غرور جواب میده : هیچوقت به این خوبی نبودم.

تازگیا با یه دختر ۲۵ ساله ازدواج کردم و حالا باردار شده و کم کم داره موقع زایمانش میرسه.

نظرت چیه دکتر؟ ...

دکتر چند لحظه فکر میکنه و میگه: خب… بذار یه داستان برات تعریف کنم.

من یه نفر رو می شناسم که شکارچی ماهریه.

اون هیچوقت تابستونا رو برای شکار کردن از دست نمیده.

یه روز که می خواسته بره شکار از بس عجله داشته اشتباهی چترش رو به جای تفنگش بر میداره و میره توی جنگل ... همینطور که میرفته جلو یهو از پشت درختها یه پلنگ وحشی ظاهر میشه و میاد به طرفش.

شکارچی چتر رو می گیره به طرف پلنگ و نشونه می گیره و ….. بنگ! پلنگ کشته میشه و میفته روی زمین!

 

پیرمرد با حیرت میگه: این امکان نداره! حتما' یه نفر دیگه پلنگ رو با تیر زده!

دکتر یه لبخند میزنه و میگه: دقیقا' منظور منم همین بود
                                                                            
                                                  از ایمیل ارسالی دوستان

   + میثم ; ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ ; جمعه ۳ دی ۱۳۸٩
    پيامهاي ديگران ()

برگی از خاطرات یک کودک دانشجو

امروز صبح که با صدای ضبط صوت جمشیدآقا از خواب بیدار گشتم خیلی احساس کسالت می‌نمودم آخر دیشب تا ساعت ٣ جمشید‌آقا داشت با دوستانش یک بازی بد انجام می‌داد و همه‌اش به عمه‌ها و بی‌بی‌های یکدیگر فحش‌های زشت و زننده می‌دادند. من نمیدانم چرا همه‌اش به عمه‌ها و بی‌بی‌ها فحش می‌دهند؟ مگر آنها چه گناهی مرتکب شده‌اند؟ من نمیدانم.
دیشب آنها شرط بندی نمودند که هر کس بازنده شد برای بقیه برود و صبحانه کله‌وپاچه خریداری نماید ولی آنها همه‌شان صبح خواب ماندند و خدا را شکرگزاری می‌نمایم که نرفتند کله‌پاچه بخرند چون شرط‌بندی گناه میباشد و دارای عواقب و کیفر اخروی میباشد.
بعدش به دستشویی عزیمت نمودم. در آنجا دوست جمشید‌آقا که در پشت لبهایش سبیل میباشد خیلی حالش بد بود. دوستاش میگفتند دیشب تگری زده‌است. من نمیدانم تگری چه می‌باشد اما دوستانش میگفتند خیلی پیک خورده است. من فکر میکنم پیک یک نوع کیک میباشد و او خیلی پرخوری نموده است. من برایش دعا کردم که خوب بشود و به داخل اتاق برگشتم. هیچ چیز در یخچالمان موجود نبود که بخورم. حاضر شده و به سمت دانشگاه رفتم. سرویسهای خواهران نیز در ایستگاه ایستاده بود و خواهران خیلی زیاد بودند. من به جمشید‌آقا که زیر چشمانش از بیخوابی سیاه گشته بود گفتم: این خواهرها هم مانند شما دیشب بیدار بوده‌اند که دور چشمانشان سیاه می‌باشد؟ جمشیدآقا گفت: احمق اینها ریمل می‌باشد که چشمانشان را سیاه نموده است. من فکر میکنم ریمل خیلی بدتر از بیخوابی می‌باشد و چشم را خیلی بیشتر از بیخوابی سیاه می‌نماید . بازهم خدا را شکر مینمایم که جمشیدآقا و دوستانش شبها تا صبح به جای بیخوابی ، ریمل به سرشان نمیزند.
من فکر مینمودم خواهران خیلی یشتر از برادران دارای مشغله فکری هستند و درس زیاد میخوانند چون همه آنها موهایشان سفید می‌باشد. ولی جمشیدآقا میگوید: اینها موهایشان را لایت مینمایند یعنی رنگ مینمایند و بعدش من متوجه شدم که چرا موهایشان سفید است. جمشیدآقا خیلی چیزها می‌داند و کمکهای بسیار بزرگی به من مینماید و به معلومات من افزوده می‌گردد. مثلا یک بار من خیلی سردرد داشتم و جمشیدآقا یک داروی بسیار تلخی در چای نبات حل نمود و به من داد خیلی زود حالم رو به بهبودی گذاشت.  من از این بابت خیلی خوشحال میباشم که هم اتاقی من خیلی دانا می‌باشد.
در آن روز من درس جمعیت و تنظیم خانواده داشتم و من خیلی خجالت میکشم که سر کلاس میروم و استادحرفهای بی‌تربیتی می‌زند و هیچ‌کس چیزی به ایشان نمی‌گوید. جمشیدآقا میگوید خیلی درس باحال و کاربردی میباشد و کیف میدهد ولی من فکر میکنم این کلاس خیلی موردهای منکراتی دارد و همه‌اش کارهای ناجور ما یاد میدهند . جمشیدآقا میگوید در این شرایط که چیزی گیر نمی‌آید همین هم غنیمت میباشد. من متوجه نمی‌شوم که معنی چیزی گیر نمی‌آید چه میباشد؟
بعد از کلاس عده‌ای از دانشجوها در جلوی محوطه دور هم جمع گشته بودند و یک نفر در بالای پله‌ها داشت درباره دموکراسی حرف میزد و میگفت دموکراسی هزینه دارد. من نمی‌دانم دموکراسی چه میباشد ولی جمشیدآقا می‌گوید ای ... توی دموکراسی که هزینه‌اش از جنگ نیز بیشتر می‌باشد. دوست جمشیدآقا که کچل می‌باشد میگفت اینجا میتینگ است و همه‌اش برای مالیدن می‌باشد. من از مجموع صحبتهای جمشیدآقا و دوست کچلش نتیجه گیری نمودم میتینگ جایی میباشد که در آنجا هزینه دموکراسی را میمالند ولی معنی این نتیجه‌گیری را اصلا نفهمیدم!
اینجا سطح فکر دانشجوها خیلی بالا می‌باشد و حرفهای قلمبه سلمبه میزنند و کارهای خیر و خداپسندانه انجام میدهند. مثلا دوست جمشیدآقا که موهایش مثل کاکل خروس مشهدی زینل اینها میباشد میگفت که ترم قبل یکی از خانمهای کلاس را به پیتزا فروشی برده‌است و به او پیتزا داده‌است و خورده‌است و بعد از آن به منزل آنها رفته و لامپش را روشن نموده است ولی او را یک ترم تعلیق کرده‌اند. من فکر میکنم او خیلی پسر خوبی می‌باشد که به دخترهای بی‌بضاعت پیتزا میدهد و لامپ خانه آنها را روشن مینماید که دیگر خانه آنها تاریک نباشد و آنها خوشحال بشوند ولی نمیدانم دیگر چرا مسئولین دانشگاه به او تعلیقی داده‌اند؟! تازه مدرک هم دارد که دروغ نمیگوید چون بر اثر روشن کردن لامپ احتمالا برق گرفته بودش و موهایش سیخ گشته بود ولی چون خیلی انسان بی‌ریایی بود این را به من نگفت و من خودم فهمیدم.
امروز چندتای دیگر کلاس داشتم و خیلی احساس خستگی می‌نمایم.

   + میثم ; ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٦ آذر ۱۳۸٩
    پيامهاي ديگران ()

عکسهای ارسالی از محمد حدودا 30 ساله از شمال

زیاد تغییری نکرده فقط کمی بختش بلندتر شده ( یعنی وسعت ناحیه پیشانیش زیادتر شده ) و اندک تغییری هم در سایز شکم مشاهده می‌شود

منظور از این عکس ارسالی اش را نفهمیدم. گفت خودش توضیح می دهد. ولی چه مناطق زیبایی در ایران داریم ( دریاسر )

   + میثم ; ٩:٠٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸٩
    پيامهاي ديگران ()

حسین هنوز مظلوم است...

 حسین هنوز مظلوم است...
چون وقتی محرم می‌آید...  
س.گ. صاحب بزرگترین بنگاه ملک و ماشین شهر، یکماه تکیه راه می‌اندازد و خودش در روز تاسوعا سر مردم گل می‌مالد و ۱۱ ماه هم سرشان شیره! 
حسین (ع) هنوز مظلوم است 
چون وقتی محرم می‌آید... 
قدرت سبیل! شب ها در تکیه لخت می‌شود و میانداری می‌کند و روزها مردم را لخت می‌کند و زورگیری ...! 
حسین (ع) هنوز مظلوم است 
چون وقتی محرم می‌آید... 
فرشید پوسترهای گلزار و مهناز افشار را از بساطش جمع می‌کند و آخرین ورژن! پوسترهای علی‌اکبر (ع) و حضرت عباس (ع) را در بساطش پهن ...! 
حسین (ع) هنوز مظلوم است 
چون وقتی محرم می‌آید... 
آقای صولتی تا پایان اربعین تمام پاساژش را سیاه می‌کند و تا آخر سال هم مشتری‌هایش را! 
حسین (ع) هنوز مظلوم است 
چون وقتی محرم می‌آید... 
قادر روزهای تاسوعا و عاشورا قمه می‌زند و علم می‌کشد ولی در ماه رمضان سیگار از لبش نمی‌افتد! 
حسین (ع) هنوز مظلوم است 
چون وقتی محرم می‌آید... 
سیامک چشم چران! که پاتوقش همیشه خدا نزدیک مدارس دخترانه است در دسته‌های عزاداری اسفند دود می‌کند! 
حسین (ع) هنوز مظلوم است 
چون وقتی محرم می‌آید...
نیما پشت ماکسیمایش می‌نویسد "من سگ کوی حسینم" ولی هیچ وقت از چارلی! سگ ۱۱ماهه‌اش دور نمی‌شود! 
حسین (ع) هنوز مظلوم است 
چون وقتی محرم می‌آید... 
حاج صابر مداح معروف شهر بابت ۷ ساعت مداحی حقوق 250 روز یک کارگر را می‌گیرد! 
حسین (ع) هنوز مظلوم است 
چون وقتی محرم می‌آید... 
جباری رییس شرکت لبنیات شیر تو شیر! ۳۰شب شیر صلواتی به خلق خدا می‌دهد و ۳۳۵ روز هم با اضافه کردن آب شیرشان را می‌دوشد! 
حسین (ع) هنوز مظلوم است 
چون وقتی محرم می‌آید... 
به جای آنکه ما بر مصیبت مولا بگرییم، مولا بر مصیبت ما می‌گرید! 
حسین (ع) هنوز مظلوم است 
چون وقتی محرم می‌آید... 
حاج آقا کلامی، ۹شب مردم را به تقوی دعوت می‌کند ولی در شب دهم سر زود پایین آمدن از منبر با هیت امنا دعوا می‌کند! 
حسین (ع) هنوز مظلوم است 
چون وقتی محرم می‌آید... 
هیت امنای مسجد ...علیه السلام! درست وقت اذان ظهر عاشورا اطعام عزاداران را شروع می‌کنند و بعد از آن با انرژی و فلوت! سینه می‌زنند و گریه می‌کنند ! 
حسین (ع) هنوز مظلوم است 
چون وقتی محرم می‌آید... 
کل یوم عاشورا 
یعنی...۱۰ روز و شب ...غم گریه کل ارض کربلا یعنی...چند مسجد و چند تکیه ! حسین (ع) هنوز مظلوم است چون وقتی خورشید عصر عاشورا غروب کرد او هم می‌رودتا سال بعد !تا یاد بعد

   + میثم ; ۳:٠۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٧ آذر ۱۳۸٩
    پيامهاي ديگران ()

خبر فوری : کیوان سیفی پیدا شد

امروز صبح که برای بازدید از چند چاه تامین آب منطقه و نمونه برداری شیمیایی به همراه راننده اداره در حال عزیمت به ماموریت بودم جیبم به لرزه درآمد. گوشی همراهم را نگاه کردم و دیدم پیامکی است از شماره نا آشنا بدین مضمون :" یادت از خودت مهربون تره چون وقتی نیستی یادت همیشه با منه keivan seifi " حدودا 5 سال ( دقیقا 5 سال و دو ماه  ) میشد که از کیوان خبر نداشتیم. شماره ای که از او داشتیم مسدود شد بود. بعد از 5 سال پیامک داده بود! بلافاصله شماره اش را گرفتم و بجای سلام احوالپرسی هفت الی هشت فحش چارواداری نثارش کردم و بعد از تخلیه کامل خلیانات ذهنی ام به سلام و احوالپرسی های معمول پرداختیم. گفت که گوشی اش را گم کرده بود و شماره های ما را نداشته است. ما خودمان ختم خالی هستیم داشت ما را سیاه می کرد. به هرحال چند دقیقه ای صحبت کردیم و از کار و زندگی اش گفت . از قضا سه سال است که تاهل اختیار کرده است ولی هنوز از فرزند خبری نیست ...
جهت کسب اطلاعات بیشتر از این موجود با من تماس بگیرید. ( نگرفتید هم مهم نیست )

   + میثم ; ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٩
    پيامهاي ديگران ()

سایتی به نام گوگلی

چند روز پیش یکی از دوستانم که مدرس یکی از دانشگاههای نسبتا بزرگ و مطرح کشور هستند تعریف میکرد که : [ در آبانماه ٨٩ ! ] " برای تحقیق درس کارآفرینی رشته مهندسی عمران ( یا همچین رشته ای ) سر کلاس به دانشجوها تحقیقی دادم و به آنان اجازه دادم که از هر منبعی اعم از کتابهای مرجع یا اینترنت استفاده نمایند. پس از چند روز در پایان کلاس، یکی از خانمهای دانشجو با عجله آمد و گفت : استاد استاد ... گفتم بفرمایید. با شور و اشتیاق عجیبی که احتمالا نیوتن هنگام کشف قانون جاذبه زمین داشته است آب دهانش را قورت داد و گفت: " استاد! ما یک سایت پیدا کرده‌ایم که هر چیزی بخواهی به شما میدهد حتی مقاله‌های کارآفرینی." من هم که بسیار علاقمند بودم تا ببینم این چه سایتی است که در این گیربازار تحریم و حق امتیاز و پتنت مقاله‌های علمی حاضر شده است مقاله‌های معتبر علمی ارائه کند با اشتیاق بیشتری به او گفتم: جدی میگین؟ اسمش چیه؟ پتنت نیست؟ پی دی افه یا تکست؟
اون هم که فکر میکرد مخ من را زده و نمره آخر ترمش را گرفته با اشتیاق بیشتری گفت؟ استاد! اسمش گوگلی هستش ! پتنتش هم دات کامه!!!  توی برنامه وورد هم میره!!!
در حالیکه لبخند من تبدیل به نفرت عجیبی از آن دانشجو شده بود با بهتی تلخ بدون یک کلمه حرف دیگری  کتابم را در کیف گذاشتم و فورا محل حادثه را ترک کردم."

ای کاش می‌توانستم این اعجوبه قرن رایانه و دنیای اینترنت را از نزدیک ببینم.

   + میثم ; ٤:٤٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٩
    پيامهاي ديگران ()

قابل توجه مردها و نیز خانمها

از آنجا که دوست خوبمون چندتا مطلب و جملات فمینیستی برامون کامنت کردن برآن شدیم علیرغم میل باطنی‌مون چندتا جمله Menimisty ( خودم در آوردم یعنی مردسالارانه ) در این پست بیآوریم تا دوستان از ما خوشنود شوند و دیگر بحث و جدل را تمام نمایند چون تا دلت بخواهد از هر دو دسته جمله وجود دارد ( مژده به خانمها: دیه هم در ماه حرام مساوی شدنیشخند ) :

دختران 2 دسته اند : دسته اول آنهایی که زیبا هستند وفورا ازدواج میکنند و دسته دیگر آنهایی که به دانشگاه میروند(شاو)

زن از این متأثر نمیشود که به او توجه کنید، بلکه تأثر او از این است که به او توجه کنید و بعد از او دور شوید(تواین) 

با زنان همانطور که با کودکان سر و کار دارید ...

ادامه
   + میثم ; ۸:٠٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۸ آذر ۱۳۸٩
    پيامهاي ديگران ()

نامه‌ای از یک کودک دانشجو

با عرض سلام خدمت پدر عزیزتر از جان و ننه گرامی‌ام. اگر از احوالات اینجانب جویا باشید باید بگویم که ملالی نیست جز دوری شما که امیدوارم به زودی زود دیدارها تازه شود. پدرجان! ما در دانشگاه امکانات بسیار زیادی دارا می‌باشیم و در اینجا بسیار راحت می‌باشیم. مثلا در اینجا وقتی استاد وارد کلاس می‌شود کسی برپا نمی‌گوید و کسی برای رفتن به مستراح اجازه نمی‌گیرد. یک بار که من برای مستراح رفتن اجازه گرفتم همه من را مسخره نمودند و دخترها به من جمله‌های خنده‌دار گفتند. جمشید آقا می‌گوید اینها متلک می‌باشد ولی من که فکر میکنم اینها جوکهای دانشجویی می‌باشد که سر کلاس می‌گویند. در اینجا همه استادها به مسافرت فرنگ می‌روند و عکس هایشان را در بیلبورد می‌زنند. در اینجا بیل وجود ندارد و همه‌اش بیلبورد می‌باشد و این یکی، بیلش با آن بیلی که ما داریم فرق می‌نماید. در اینجا دانشجوها به دو دسته ستاره دار و بی ستاره تقسیم می‌شوند. جمشید آقا میگوید : سعی کن ستاره دار نشوی. ولی من فکر میکنم اشتباه می‌نماید چون ما در سر کلاس مدرسه وقتی صدآفرین می‌گرفتیم برایمان ستاره میچسباندند. ولی جمشید آقا می‌گوید در اینجا ستاره‌هایش با مال دبستان فرق می‌نماید و خیلی بد است و چوب در یک جایمان فرو می‌نمایند. جمشید آقا این روزها خیلی بد دهن شده است. خودش می‌گوید مال آب و هوایش می‌باشد. ولی من چیزی متوجه نشده‌ام. 
پدرجان! در اینجا همه چیز با همه چیز ما فرق می‌نماید. مثلا در اینجا وقتی کسی پدر و مادرش در خانه نیستند میگویند مکان داریم بیایید بترکانیم. من فکر می‌کنم اینها نمیفهمند که نباید خانه‌هایشان را بترکانند چون دیگر خراب می‌شود و خانه ندارند.
در اینجا هر کس که سر کلاس به سئوالهای استاد جواب می‌دهد و از او سئوال می‌نماید همه یک جوری به او نگاه می‌کنند و به ‌او می‌گویند پاچه خوار. من که تا به‌حال ندیده‌ام کسی پاچه استاد را بخورد مگر استاد گوسفند می‌باشد که کسی پاچه‌اش را بخورد؟!!!
دیگر زیاده عرضی نیست. ان شاء‌الله در نامه‌های بعدی بیشتر برایتان از اینجا می‌نویسم. باقی بقایتان. صفدر فدایتان

   + میثم ; ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ ; شنبه ٦ آذر ۱۳۸٩
    پيامهاي ديگران ()

بچه های مدرسه والت

عنوان به لاتین:ai no gakkou kuore monogatari
عنوان به انگلیسی:School of Love,Heart's Story
ترجمه به فارسی:مدرسه عشق،قصه دل
عنوان در ایران:بچه های مدرسه والت
کارگردان:ایجی اوکابه
طراح:ریوزو ناکانیشی
اهنگساز:یاسوشی اکوتاگاوا
کارگردان هنری:جیرو کونو
کارگردانی انیمیشن و متحرک سازی:سوسومو شیرائومه،یو کومادا
نویسنده داستان اصلی:ادموندو د امیسیس
محصول:ژاپن 1981
تعداد قسمتهای پخش:26
تهیه کننده:Nippon Animation
شخصیتهای کارتون:انریکو،نینو،فرانچی،گاروچی،اقای پریونی،خانم دلگارچی،گالونی،د روسی،  

 

   + میثم ; ٧:٤۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱ آذر ۱۳۸٩
    پيامهاي ديگران ()

نامه ای از یک کودک دانشجو

پدر عزیزتر از جانم و ننه مهربانم. سلام. امیدوارم که حالتان خوب باشد و زیاد برای پسرتان دلتنگی ننمایید. اگر از احوالات اینجانب جویا باشید باید بگویم که ملالی نیست جز دوری شما که امیدوارم بزودی دیدارها تازه شود. به ما در اینجا یک اتاق لوکس داده اند که هر از گاهی بویی شبیه به طویله مشهدی زینل از همه جایش می‌اید. جمشید آقا ( هم اتاقیمان) تا بو میشنود به من نگاه میکند . نمیدانم چرا ولی فکر میکنم بخاطر این باشد که او هم دلش برای طویله مشهدی زینل شهر خودشان تنگ میشود و حس نوستالژی بهش دست می دهد. در اینجا هر کس دلش یاد روستایشان می افتد میگویند حس نوستالژی دارد. بعضی وقتها که برای خرید مایحتاج زندگی با جمشید آقا به خیابان میرویم او همه اش دیگران را نگاه میکند و بعضی وقتها بلند میگوید: اوف چه تکه‌ای، بخورمش. من فکر میکنم او خیلی گرسنه می باشد و هر چیزی میبیند  فکر میکند نان است و میخواهد بخوردش. خیلی برای جمشید آقا نگران هستم. او همه اش میگوید اگر این تکه ها در روستای ما بودند من هر شب به جدول میزدم. من فکر میکنم جمشید آقا چشمش کم بینا شده است که به جدول میزند.
در دانشگاه ما هروقت دانشجوها از یک چیزی بدشان می آید همه دور هم جمع می‌شوند و سرود یار دبستانی می‌خوانند. جمشید آقا می‌گوید اینها دارند کار ساختار شکنانه انجام می‌دهند و ما نباید خودمان را با آنها قاطی بنماییم و گرنه آقای حراست دهنمان را سرویس مینماید. البته خدا خیرشان بدهد که دهان مان را مجانی سرویس مینمایند.
در اینجا دخترها و پسرها در یک کلاس با هم مینشینند و در بینشان پرده نمیکشند. یک بار از جمشید آقا پرسیدم: جمشید آقا ! اینجا چرا پرده نمیزنند؟ جمشید آقا به من فحش داد و گفت خیلی بی تربیت شده ام. من که متوجه نشدم ولی فکر میکنم جمشید آقا دچار سوء برداشت شده بود.
در اینجا وقتی یک پسر و دختر با هم حرف میزنند جمشید آقا میگوید اینها دارند مخ میزنند. ولی من که ندیدم آنها هیچ وقت کله هایشان را به هم بزنند واتفاقا خیلی آرام هم پچ پچ مینمایند.
پدر جان. دیگر من باید بروم درس بخوانم. ان شاءالله در نامه های بعدی بیشتر برایتان از اینجا مینویسم. ننه جان و برادر دختر مشهدی زینل را سلام برسانید. باقی بقایتان. من بفدایتان.                                               پسرتان صفدر 

   + میثم ; ٢:٢۳ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٩
    پيامهاي ديگران ()

عکس و خاطره

سفر شمال ( بهشهر اسفند٨٣/ دعوت مهدی و بهزاد اینها )

   + میثم ; ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٤ آبان ۱۳۸٩
    پيامهاي ديگران ()

چشمه سعدی ( شیراز )

یه عکس از چشمه آرامگاه سعدی گذاشتم. همون اردوی شیراز . اینجا همه خالص شیمیست ٧٩ هستند .

   + میثم ; ۸:۳۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٦ آبان ۱۳۸٩
    پيامهاي ديگران ()

جمله ‌ای از شریعتی

دوست عزیزمان شیمی ٨٢ زحمت ارسال این جمله زیبا را از دکتر شریعتی کشیده اند. هر چند از اینکه خودم را شیفته و علاقمند به نظریات و مطالعه تالیفات کسی بدانم ( همانگونه که الان یکی از ملزومات تیریپ روشنفکری همین کارهاست ) بدم می‌آید ولی متن زیبائیست . با تشکر از دوست همیشه همراهمان برای استفاده عموم اینجا مینویسم: 

غریب است دوست داشتن  و عجیب تر از ان است دوست داشته شدن وقتی میدانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد و نفسها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانیده به بازیش میگیریم ..هر چه او عاشقتر ما سرخوشتر. هر چه او دلنازکتر ما بی رحمتر. ..تقصیر از مانیست....تمامی قصه های عاشقانه اینگونه به گوشمان خوانده شده اند.(شریعتی)

   + میثم ; ٩:٤٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٤ آبان ۱۳۸٩
    پيامهاي ديگران ()

داستان کوتاه

هنوز هم بعد از این همه سال، چهره‌ی ویلان را از یاد نمی‌برم. در واقع، در طول سی سال گذشته، همیشـه روز اول مـاه کـه حقوق بازنشستگی را دریافت می‌کنم، به یاد ویلان می‌افتم ...

ویلان پتی اف، کارمند دبیرخانه‌ی اداره بود. از مال دنیا، جز حقوق اندک کارمندی هیچ عایدی دیگری نداشت. ویلان، اول ماه که حقوق می‌گرفت و جیبش پر می‌شد، شروع  می‌کرد به حرف زدن ...

ادامه
   + میثم ; ٦:٢۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٩
    پيامهاي ديگران ()

خاطره آزمایشگاهی

آزمایشگاه شیمی عمومی ٢ (فکر میکنم) را با خانم صحراکار داشتیم . یک خانم بسیار خشن که قیافه اش مثل صدای لنت ترمز خراب ، اعصاب دانشجو را منهدم میکرد. مطابق معمول هم ما ( و کلیه دوستان گروه آن ساعت آزمایشگاه ) با عدم اطلاع مطلق و ناآگاهی صرف از مطالب آن جلسه ، با روپوشهایی چروک و کثیف که بیشتر شبیه لباس کار مرده شورها بود رفتیم آزمایشگاه. طبق رسم هر جلسه ابتدا آقایی که اسمش را فراموش کرده ام و مسئول امور دانشجویی هم بود (آهان یادم آمد تقوایی پور ) توضیحاتی در مورد گزارش کار و تئوری آزمایش ایراد فرمودند و ما نیز طبق عادت و نه از روی شیرفهم شدن سرهایمان را به شدت تکان دادیم که : بله فهمیدیم چه شد. تقوایی پور هم با لبخندی شیرین ( که عادت همیشگی‌اش بود ) ما را با خانم صحراکار تنها گذاشت. رفتیم کنار هودهایمان مستقر شدیم و مات و مبهوت ، دو به دو همدیگر را نگاه کردیم که حالا باید چه بکنیم؟!! ( البته این هم جزء روال کارمان بود ). دوباره از کنار هودهایمان آمدیم سر میز وسط آزمایشگاه و فکرهایمان را ١٠ نفری ریختیم روی هم و یکی از دوستان مقداری متوجه قضیه شد. ( خانم صحراکار هم در اتاق کناری مشغول بررسی نتایج گروه قبلی بودند و خودشان میفهمیدند در اینطور مواقع باید ما را به حال خودمان رها کنند تا کم کم متوجه شویم چی به چی هست ) بالاخره یکی از دوستان که حدودا هوشی بالاتر از بقیه داشت دل به دریا زد ( چون هنوز کامل متوجه تئوری آزمایش نشده بود ) و رفت سراغ وزن کردن مواد لازم و ما نیز همچون بز پشت سرش عینا همان کار را میکردیم. راستی قرار بود آن جلسه آسپرین بسازیم. آخر جلسه باید رسوبی سفید رنگ که از قضا همان داروی معروف آسپرین بود را وزن میکردیم و با محاسبه راندمان کار و میزان رسوب تحویل میدادیم. اما بدلیل دقت بالای کار تقریبا هیچکدام رسوبی بدست نیاوردیم. دوباره ١٠ نفری آمدیم سر میز وسط و فکرهایمان را مجددا ریختیم روی هم و تصمیم گرفتیم از گچ دیوار بعنوان آسپرین مورد نظر استفاده کنیم. با استفاده ار تئوری آزمایش و با احتساب ٩٠ درصد راندمان کار، میزان گچ مورد نیاز را از دیوار بیرون آزمایشگاه تراشیدیم و پس از نرم کردن در ظرفهایمان تحویل خانم صحراکار دادیم. تا چشمش افتاد به راندمان ٩٠ درصد تا آخر قضیه دستگیرش شد. نمره‌های آن روز را ازدم صفر رد کرد و گفت که :  راندمان هیچ یک از آزمایشهای ما بیشتر از ٣٠،۴٠ درصد نمیشود . پس حتما کاسه‌ای زیر نیم کاسه بوده ‌است. آنجا بود که فهمیدیم این صلابت بیچاره از دست صحراکار چه می‌کشد.
خاطره فوق الذکر و وقایع اتفاقیه در آن تقریبا روال کار کلی آزمایشگاه‌هایمان بود با اندکی ویرایش در ماده سنتزی و همگروهی‌ها. چون اصلا معلوم نبود این آزمایشها چه ربطی به درس اصلی داشتند.

   + میثم ; ٦:۱۸ ‎ب.ظ ; جمعه ٢۳ مهر ۱۳۸٩
    پيامهاي ديگران ()

سلامتی به روش آسان

مطلب زیر را یکی از دوستان که شاید قصد جان من را داشته برایم ایمیل کرده. مسئولیت اجرای این روشها بر عهده خواننده می باشد. از ما گفتن 
...................
می دانیم که درد جسمانی علامت و نشانه ایجاد مشکل و ناهنجاری در بدن است و عوامل مختلفی باعث درد و ناراحتی جسمانی می شوند. بعضی از این عوامل موقتی و برخی نیز طولانی مدت و نیازمند دارو و درمان هستند.
در اینجا ما ترفند هایی را بیان می کنیم که شما با دانستن و بکار بستن آنها، بعضی از درد ها را می توانید موقتا کاهش بدهید.

ادامه
   + میثم ; ٢:۱٤ ‎ب.ظ ; جمعه ٢۳ مهر ۱۳۸٩
    پيامهاي ديگران ()

برگی از خاطرات ملوکانه (5)

اینها را بعد از عمل جراحی می نگاریم.
... خداحافظی مفصلی با زنان اندرونی نمودیم . سیل اشک از چشمان زنانمان سرازیر گشته بود . اگر می دانستیم این همه طرفدار داریم می رفتیم مایکل جکسون می شدیم! ( مزاح فرمودیم تا درد جراحی بر ما سهل گردد ) نازبانمان چه بال بالی می زد از برایمان . پدر سوخته این دم آخری جگرمان را آتش زد. از زنان دل کندیم و به دربار رفتیم. نوکران و چاکرانمان مثل قوم مغول به سمت ما حمله ور گشته اشک تمساح می ریختند پدر سوخته ها. الحق که خوب پدرسوخته هایی تربیت نمودیم. چه نقشی بازی می کردند. یکی نداند فکر میکند نشیمنگاهشان آتش گرفته که اینقدر اشک میریزند. اداره امور مملکت را به وزیر اعظم سپرده سوار بر "ماشین طبابت اضطراری" آژیر کشان به سمت مریضخانه عزیمت فرمودیم. ما را مهیا ساختند و به اتاق جراحی بردند ( آخ‌خ‌خ‌خ‌خ.. فتقمان )....
... اطباء موضعمان را بی‌حس نموده مشغول جراحی گشتند. ما که هوشیاری کامل داشتیم و فقط موضعمان بی حس گشته بود دیدیم که یکی از اطباء خود فروخته و آلت افسرده دست استکبار غرب، مشغول کار گذاشتن آلت استراق سمع در ناحیه فتق همایونی است و به وفور نیز از کلمات و الفاظ غربی و استکباری استفاده می نماید. فی الفور لگدی به ناحیه تناسلی طبیب حواله فرمودیم ( چون دم دستمان بود ) و فرمودیم : چه می کنی ای پدر سوخته جاسوس؟ آلت استراق سمع در فتقمان کار میگذاری بوزینه؟ سران فتنه؟ طبیب که مغزش از ضربه کاری ما سینه خیز می رفت به زحمت دهان گشود و عرض کرد: شاها ! امان دهید تا عرض کنم. فرمودیم: دادیم . زود باش اعتراف کن تا نفرستادیمت یک جایی که عمه ات را یاد کنی. عرض کرد: شاها! کار جراحی به اتمام رسیده و داریم بخیه می زنیم. بشکند دستی که بخواهد فتق شما را آلت استراق سمع قرار دهد.
نگاهی به فتقمان انداختیم دیدیم دارد راست می‌گوید و گناهی مرتکب نگشته. فرمودیم: باشد. پذیرفتیم (آی‌ی‌ی‌ی‌ی‌ی‌ فتقمان)....
... جراحی که به اتمام رسید و فتق همایونی به سلامت به سرمنزل سلامت نائل آمد وزیر نظافت و علوم طبابت به حضورمان شرفیاب گشت و عرض ارادت نمود. جریان حادث گشته را بر وی فرمودیم و نیز فرمودیم چرا این اطبای خود فروخته اینقدر از کلمات اجنبی استفاده می کنند؟ فرمودیم فورا کلیه نهادهای وابسته را فورا از این عناصر خودفروخته و اجنبی صفت پاکسازی نموده اصل بومی سازی را پیش گیرند...
... فتقمان درد می‌کند بقیه اش را بعدا می نگاریم. 

   + میثم ; ٧:٢٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸٩
    پيامهاي ديگران ()

1...2...3...

١. اولا سلام . خوشحالیم از اینکه وبلاگ دوستان جدیدی پیدا کرده و همچنین دوستان قدیمی زیادی را به هم رسانده ( یا حداقل در حال رساندن است ) . یکی از دوستان جدید الهمراه وبلاگ ، فرموده بودند بعد از چند سال وبلاگ را پیدا کرده اند . ما هم خوشحالیم که ایشان ما را پیدا کردند . مژدگانی هم باشد برای بعد. همچنین فرموده بودند ( تلویحا ) مطالب وبلاگ در یک برهه از زمان خیلی جالب نیست . حق دارند . آخر پس از فارغ التحصیلی آخرین فسیلهای ٧٩ ( من و چند نفر دیگر البته من 9 ترمه تمام کردم . بالاتر از این هم داشتیم ) و تعدادی از بچه های ٨٠ دیگر کسی حاضر به همکاری و ارسال خبر و مطلب برای ما نبود و ما هم طبیعتا از دانشگاه و محیط علم دور بودیم و گیر دادن به کسی و چیزی که دیگر نیست جایز نیست . پس تصمیم گرفتیم جهت برپا ماندن این وبلاگ از چیزهای دیگری بنویسیم . از قرار دادن مطالب دیگر وبلاگها هم زیاد خوشمان نمی آمد و نیز مانند بعضی وبلاگهای دیگر حاضر نبودیم موسیقی و عکس جهت دانلود در وبلاگ بگذاریم . اگر مطالب برای شما که با ذهنیت قبلی وارد وبلاگ شده اید جذابیتی نداشته دلیلش را عرض کردیم . 6 سال بروز کردن تقریبا روزانه کار سختی است .
2. در هفتمین سال راه اندازی وبلاگ شیمی 79 صمیمانه از دوستان عزیز خواهشمندیم این وبلاگ را به دوستانتان معرفی کنید . تصمیم گرفته ایم از طریق همین وبلاگ ناقابل حداقل دوستان گم کرده مان را دوباره پیدا کنیم و از حال هم با خبر شویم . ( قابل توجه دوستداران سینمای بالیوود !!! ) 
3. چند روز پیش احمد ر. را اتفاقی دیدم . بعد از 5 سال . سعید را هم که مثلا همکاریم 6 ساله ندیدم . خیلی دلم میخواهد دوباره همه را ببینم. زیاده عرضی نیست

   + میثم ; ٩:٥٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٩
    پيامهاي ديگران ()

"اگر عمر دوباره داشتم..."

دان هرالد (Don Herold) کاریکاتوریست و طنزنویس آمریکایى در سال ١٨٨٩ در ایندیانا متولد شد و در سال ١٩۶۶ از جهان رفت. دان هرالد داراى تالیفات زیادى است؛ اما قطعه کوتاهش "اگر عمر دوباره داشتم..." او را در جهان معروف کرد.
بخوانید:

البته آب ریخته را نتوان به کوزه باز گرداند، اما قانونى هم تدوین نشده که فکرش را منع کرده باشد.

اگر عمر دوباره داشتم، مى‌کوشیدم اشتباهات بیشترى مرتکب شوم. همه چیز را آسان مى‌گرفتم. از آنچه در عمر اولم بودم ابله‌تر مى‌شدم. فقط شمارى اندک از رویدادهاى جهان را جدى مى‌گرفتم. اهمیت کمترى به بهداشت مى‌دادم. به مسافرت بیشتر مى‌رفتم. از کوه‌هاى بیشترى بالا مى‌رفتم و در رودخانه‌هاى بیشترى شنا مى‌کردم. بستنى بیشتر مى‌خوردم و اسفناج کمتر. مشکلات واقعى بیشترى مى‌داشتم و مشکلات واهى کمترى. آخر، ببینید، من از آن آدم‌هایى بوده‌ام که بسیار مُحتاطانه و خیلى عاقلانه زندگى کرده‌ام، ساعت به ساعت، روز به روز. اوه، البته من هم لحظاتِ سرخوشى داشته‌ام. اما اگر عمر دوباره داشتم از این لحظاتِ خوشى بیشتر مى‌داشتم. من هرگز جایى بدون یک دَماسنج، یک شیشه داروى قرقره، یک پالتوى بارانى و یک چتر نجات نمى‌روم. اگر عمر دوباره داشتم، سبک‌تر سفر مى‌کردم.

اگر عمر دوباره داشتم، وقتِ بهار زودتر پا برهنه راه مى‌رفتم و وقتِ خزان دیرتر به این لذت خاتمه مى‌دادم. از مدرسه بیشتر جیم مى‌شدم. گلوله‌هاى کاغذى بیشترى به معلم‌هایم پرتاب مى‌کردم. سگ‌هاى بیشترى به خانه مى‌آوردم. دیرتر به رختخواب مى‌رفتم و مى‌خوابیدم. بیشتر عاشق مى‌شدم. به ماهیگیرى بیشتر مى‌رفتم. پایکوبى و دست افشانى بیشتر مى‌کردم. سوار چرخ و فلک بیشتر مى‌شدم. به سیرک بیشتر مى‌رفتم.

در روزگارى که تقریباً همگان وقت و عمرشان را وقفِ بررسى وخامت اوضاع مى‌کنند، من بر پا مى‌شدم و به ستایش سهل و آسان‌تر گرفتن اوضاع مى‌پرداختم. زیرا من با ویل دورانت موافقم که مى‌گوید:

"شادى از خرد عاقل‌تر است."

   + میثم ; ٧:٠۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٩
    پيامهاي ديگران ()

برگی از خاطرات ملوکانه ( 4 )

... امروز وزیر " شعر و طرب همایونی " که به گوشش رسیده بود حال مبارکمان زیاد رو براه نیست ، بحضورمان شرفیاب گشت . اول به سبب کسالتمان نخواستیم به حضور بپذیریمش و خواستیم وادارش کنیم یا استعفا دهد یا برود جلو طبع این همه جراید ناهمسو با دربار را بگیرد . با هزار عجز و لابه به حضور پذیرفتیمش ( بدلیل تورم فتق مبارکمان به یکسو بر تخت جلوس نموده بودیم ) . وزیر به حضورمان شرفیاب گشت و به پای مبارکمان افتاد و به لابه گفت : ای شاها ! بر من ببخشای که طبع این جراید بی همه چیز جیره خوار اجنبی دسیسه اجانب به سرکردگی استعمار شرق و غرب و ... است . روی از من بر نگردانید که هلاک می شوم . لگدی پراندیم و فرمودیم : هووووووووووی گوساله . ول کن پایمان را فتقمان عود نمود . تو سگ کی باشی که روی از تو برتابیم؟ پدر سوخته ما فتقمان درد مینماید مجبوریم یک وری بر تخت بنشینیم . کسالتمان اجازه نداد دیگر به وی گیر بدهیم . فرمودیم : اینک حالمان اقتضای رسیدگی به آن را ندارد. برگوی تا بدانیم دلیل شرفیاب شدنت چیست؟
پای مبارکمان را بوسید و عرض کرد: شاها ! شرف حضور طلبیدم از بهر ارائه شعری که فرموده بودید در وصف نازبان خاتون بسرایم . ( لامذهب اسم نازبان که می آید دست و پای مان شل گشته گل از گلمان می شکفد )  فرمودیم : پس جان بکن دیگر . بخوان مردک . کاغذی از جیب قبایش که پارسال به وی سله داده بودیم در آورد و خواند . خیلی حال نمودیم. گزیده ای را اجمالا اینجا مرقوم می فرماییم تا ماندگار شود

نازبان جان چه پدر سوخته ای           چشم بر بار و برم دوخته ای
هر قدر پول بخواهی دهمت               من تو را چاکر و قربان شومت
یک ولیعهد برایم تو بزا                       اینقدر عشوه و بامبول تو میا
گر شوی یار ، من از امریکا                 نبود ترس و هراس از هیچ جا
می دهم رانت به آن داداشت             می فرستم به فرنگ مامانت
گویمش تا نفرستد پارازیت                کنم هر کار ، کنم من راضیت

پدر سوخته زبان حال ما را سروده بود . بغایت زیبا توصیف نموده بود نازبانمان را . فتقمان را به باد فراموشی سپردیم . شاد گشتیم و سله دادیمش و فرمودیم از این شعفمان یک هفته تعطیلات اعلام کنند.

ادامه دارد...

   + میثم ; ٢:٤٩ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٦ مهر ۱۳۸٩
    پيامهاي ديگران ()

برگی از خاطرات ملوکانه ( 3 )

... بس که به رتق و فتق امور و بلاد و مستعمرات پرداختیم ضعیف گشتیم . طبیب الملک هم خیلی از برایمان نگران است و میگوید این قدر امور را رتق و فتق نفرمایید که عن قریب است به فتق مبارک آسیبی برساند. شایسته است به خودمان استراحتی بدهیم و به فکر ولیعهدی باشیم که عصایی باشد از برای روزگار بازنشستگیمان .
به کارنامه اعمالمان که نظر می افکنیم جز خوبی و نکویی و عمران و آبادانی هیچ یافت می نفرمائیم . قصد آن داریم که بیلان کارمان را بدهیم به یکصد و بیست زبان زنده گیتی به طبع برسانند که همگان بدانند ما چه بوده ایم و چه کارهای نیکی از خود به یادگار گذاشته ایم . دیگر مانده ایم این سازمان بلاد متحده چرا اینقدر دارد به ما گیر می دهد؟ پدر سوخته نمی دانیم چه پدر کشتگی با خاندان همایونی دارد؟ اصلا به او چه که ما در اندرونی چه می کنیم ؟ یمین میرود یسار می آید انگشت می کند در کار ما . برآنیم برویم یک نطق کوبنده در جمع سرانشان بکنیم که حالش را ببرند .
امروز حس نگاشتن خاطرات نداریم . فتق مبارکمان درد مینماید .


... ادامه دارد     

   + میثم ; ٢:۱۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٩
    پيامهاي ديگران ()

برگی از خاطرات ملوکانه ( 2 )

دیشب که احساس مسئولیت بی موقع نوکرانمان نگذاشت ما زیاد مساوات را در حق نازبان خاتون اجرا کنیم . طفلکی خیلی از دستمان دلگیر شد. اما به وی قول دادیم نوبت بعدی تلافی میکنیم. نازبان هم لبی گاز گرفت و گفت : اختیار دارید شاهااااا . امر امر شماااااااست . ما که همین حضور کوتاه شما را هم در کنار خود غنیمت میدانیییییییییم.
 خودمانیم ، وقتی حرف میزند همه وجودمان مثل بید میلرزد بس که شیرین زبان و نازک اداست پدر سوخته. به وزیر " شعر و طرب همایونی " فرموده ایم تا چند دیوان شعر در وصف نازبان بسراید و با نام خودمان به طبع برساند. یادمان باشد فردا تشری بزنیم ببینیم کار سرودن اشعارمان به کجا رسیده است.
به هر حال از نازبان خداحافظی نمودیم و اندرونی را به مقصد دربار و رتق و فتق امور مستضعفین و بلاد و مستعمرات ترک گفتیم. جمیع نوکران و چاکران جمع گشته بودند و نجوا میکردند. بانگ برآوردیم که خفه ! بنالید ببینیم چه حادث گشته . وزیر " امورات جراید و ... " عرض کرد: سلطان به سلامت باشد. فرمودیم: هستیم تا چشمت کور شود. عرض کرد: شاها ! دوش بـی بـی سـی/ فارسی گفته است که آمریکستان ، ما را از ناحیه بنزین تحریم نموده است . حرفش را قطع نموده فرمودیم؟ بـی بـی سـی هم یکی از بی بی های حرمسرا است؟ پاسخ برآورد : خیر شاها ! این بی بی مال اجنبیهاست و در حرمسرای آنان مشغول است.
 خیالمان از جانب زنانمان راحت گشت. فرمودیم : پس غلط کرده است تحریم کرده. بدهید بزنند برج پیزایشان را بیاورند پایین که دیگر از این غلطها نکنند . یکی از نوکران عرض کرد : شاهنشاها ! جسارت است اما برج پیزا مال یک جای دیگری است. آمریکستان برج دو قلو دارد که آنرا هم چند سال پیش یکی دیگر پیشدستی نمود و آنرا ترکاند.
دستی بر سبیل مبارک کشیده و فی الفور وزیر "امور سوختیه" را فرا خواندیم که : زود باش یک غلطی بکن وگرنه استعفا بده. وزیر قدمی به جلو آمد و عرض کرد: شاها ! اینگونه خاطر مبارک مکدر مگردانید که دو روز دنیا ارزش این همه حرص خوردن ندارد. فرمودیم : به گور پدرت خندیده ای مردک ! پس عمه مان بود خودش را از برای تصاحب سند چاههای نفتمان جر میداد تا اینکه لطف نموده و سند را به نامش نمودیم؟ هان؟
عرض نمود : شاها ! عفو بفرمایید که خسران نمودم. فرمودیم : عفو فرمودیم بنال. خوشحال گشت و عرضه داشت: دیروز از توی نقشه گیتی ، بلادی از جنوب آفریقیه پیدا نمودیم که رئیسش نمیفهمید تحریم یعنی چه و چه عواقبی دارد. با وی تماس گرفتیم و قول داد که در این گیر بازار به ما بنزین بفروشد و خودکفایمان کند. ما نیز بنزین میخریم  و میفروشیم به یک بلاد دیگر. هم خودکفا میشویم و هم صادر کننده میشویم.

خودمانیم عجب پدر سوخته هایی دور خودمان جمع فرموده ایم . یکی از یکی جلب تر و موزمار تر. میترسیم خودمان را هم کله پا نمایند. یادمان باشد بدهیم وزیر " استخبارات و اطلاعیات " همه را یک جوری زهره ترک نماید که جرئت نکنند غلطی بکنند . فرمودیم : بدک نگفتی. کارت عابر بانکش را از وی ستاندیم و از برای سله مبلغی را برایش حواله نمودیم تا خوشش بیاید و باز هم از این خدمت ها برایمان بکند.
امروز دیگر خیلی خسته گشتیم. دیشب را هم که زهر مارمان نمودند . فی الفور خواجه حرمسرا را فراخواندیم و فرمودیم: امشب نوبت کدامین بی بی است تا به مساوات با وی رفتار نماییم؟ عرض کرد: گلابتون خانم .
( این را در پرانتز می نگاریم ، ما زیاد از گلابتون خانم خوشمان نمیاید . آخر خیلی سنتی عمل می نماید.کاش می شد نوبتش را به نازبان جانمان بدهد زیرا کارهای جالبی میداند از برای دلبری و طرب انگیزی. اما چه می شود کرد؟ شاهیم و شهرتمان عدالت پیشگی و مهر ورزی . چاره ای نداریم جز آنکه امشب را یک جوری با گلابتون مهرورزی نماییم .) پس برخاسته و نوکران و چاکران را سله دادیم و دربار را به مقصد حرمسرا ترک نمودیم...   

... ادامه دارد

   + میثم ; ٢:٤۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۱ مهر ۱۳۸٩
    پيامهاي ديگران ()

برگی از خاطرات ملوکانه (1)

دیشب که خواستیم برویم و مساوات و عدالت را در حق اندرونی رعایت کنیم ( این را اضافه کنیم که دیشب نوبت نازبان خاتونمان بود ) دیدیم پری چهری روبرویمان ظاهر گشت. به رسم عادت اوقاتی که نامحرم میبینیم ، دستی بر سبیل مبارک و دستی بر چشمانمان گذاشته و استغفرالهی گفتیم و دوباره نگاه کردیم. دیدیم نازبان خاتونمان است. پدر سوخته چه زیبا و دلفریب شده بود با آن دامن کوتاه چین چینی اش. شده بود شکل " تاتیانا " در فارسی١ . راستی چند وقتی است اندرونی را به دستگاه گیرنده اومواج ماهواره مجهز نموده ایم تا بلکه خبری از ماهواره امیدمان کسب نماییم. اما وقتی در اندرونی نیستیم و به رتق و فتق امور مستضعفین و بلاد مشغولیم ، این پدرسوخته ها و مخصوصا نازبانمان میروند و فارسی ١ تماشا مینمایند. ما نیز که تاثیر این هجمه را دیده ایم به ذهن پرذکاوتمان خطور نمود که حالیا چرا ما خودمان این سریالهای وطنی نسازیم؟ مگر ما خودمان کم فرهنگ داریم؟ فی الحال هاتف بر گوش نهاده و رئیس  " امور جعبه جادوئیه " را فراخواندیم و گفتیمش که از این چیزها بسازد البته با حفظ شئونات و فرهنگ غنی خودمان.
راستی ما که پادشاه هستیم در اداره اندرونی و عیالاتمان مانده ایم ، این شورایمان چگونه میخواهد از برای رعیت بدبخت چند همسری را تصویب نماید؟!!!
بگذریم. داشتیم میگفتیم که نازبانمان پیش چشمانمان دلبری میکرد که ناگهان هاتفمان به صدا در آمد. وزیر امورات " دد منشی... دد منشیا.... دد منشه... " اصلا بگذریم وزیر امورات وحشیانه و محیط زندگی جانوران بود. عرض کرد : شاها! فرمودیم : چه شده که این وقت شبی ما را زا به راه کرده ای؟ ( البته چون وزیرمان مونث بود ما به او پدر سوخته نگفتیم و همه اش مواظب بودیم تا نازبان چیزی نفهمد ما با نسوان دیگری غیر از اندرونی مراوده داریم ) وزیر ادامه داد: شاها ! عفو بفرمایید . موردی پیش آمده است. فرمودیم : بنال. افزود : شاها! نوکران و محیط بانان خبر آورده اند لولویی در دشت یافته اند که یک چیزی میبرد. فرمودیم : چه میبرد؟ بگو که نصف جان شدیم. عرض کرد: آخر شاهااااااااااا! همه چیز را که نمیشود گفت آخر خجالت میکشیییییم.( پدر سوخته فکر کنم او نیز فارسی ١ دیده بود که این همه غمیش می آمد از برای ما ). فرمودیم : پس بیخود میکنی اوقاتمان را زایل میگردانی و هاتف را زدیم روی مشغولی.

... ادامه دارد 

   + میثم ; ٤:٠٢ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٠ مهر ۱۳۸٩
    پيامهاي ديگران ()

جمعه های دانشجویی

امروز جمعه بود با همه دلتنگیهایش. با همان غروب دلگیر همیشگی. زمستان و تابستان هم ندارد. جمعه همیشه دلگیر بوده است.
نمیدانم هیچ کدامتان جمعه های دوران دانشجویی یادتان مانده یا نه. جمعه های خوابگاه. دلتنگیهایی که سعی می کردیم در کنار هم به فراموشی بسپاریم و باز هم نمیشد. پارک امیرکبیر با جوانهای علاف و خلاف محله فوتبال که بعضی اوقات از پنجره های طبقه سوم میشد به راحتی صحنه های نابی را از خلافهایشان شکار کرد.
جمعه ها ناهار و شام در خوابگاه و دانشگاه سرو نمیشد. یادم هست پنجشنبه عصر با یکی دو نفر از دوستان مثل علی رجبی و مهدی خوبی میرفتیم بیرون و تا پاسی از شب بیرون میماندیم. همه کار میکردیم جز خرید مایحتاج ناهار فردا ظهر. ظهر جمعه هم هر کداممان سر ناهار به صورت سرزده در یکی از اتاقها تلپ می شدیم. اگر سه نفری میرفتیم تابلو بود ولی تک تک نه. بالاخره مهمان لقب میگرفتیم. نه آشپزی داشت و نه ظرف شستن.
ماهیتابه لگن مانند حسن واحدی را هنوز یادم هست. امروز صبح این طرفش را روغن میریختیم و تخم مرغ نیمرو میکردیم. بدون اینکه بشوییم دوباره ظهر آن طرفش را روغن میریختیم و باز هم تخم مرغ نیمرو میکردیم. شب هم هر جا که خالی مانده بود دوباره همین کار را تکرار میکردیم.
طبقه پایین و تلفن کارتی هم که محمد میمنت تصرف کرده بود. با آن کارت تلفن مخصوص و قفل کردن تلفن و استفاده رایگان شبانه روزی از آن. آخر تنها متاهل زن ذلیل در بین بچه های ما بود. یادم میاید یک بار سبیل گذاشته بود تا کسی به شدت ذلالتش پی نبرد.
یاد جمعه ها و آبگوشتهای دور همی حاج رضا به خیر. چقدر دلم برای آن روزها تنگ شده است . چه کسی باور میکند؟ ١٠ سال گذشته است و خاطرات یکی یکی از جلو چشمانم عبور میکنند.

   + میثم ; ٩:٠٤ ‎ب.ظ ; جمعه ٩ مهر ۱۳۸٩
    پيامهاي ديگران ()

پدیده ها تا چه اندازه سر جایشان هستند؟

همانگونه که دوستان نزدیکترمان و شاید تعدادی از دوستان دورترمان می دانند حدود ٧ ماهی است که در یکی از مراکز مربوط به آزمایشگاه آب و فاضلاب مشغول به کار شده ایم. البته در این اداره هم به مانند تمام ادارجات دولتی کشور عزیزمان هیچ خبری از قرار داد یا چیزی شبیه آن که به نحوی باعث ایجاد مسئولیت اداره مذکور در قبال ما که همان کارگران نوین ( یه چیزی تو مایه های کارگر پشت میز نشین ) باشیم نیست و تقریبا بصورت روزمزد حقوق ما را می دهند. البته در اینجا خبری از پرداخت حقوق بصورت ماهانه هم نیست به  عنوان مثال بعد از ۶ ماه ،‌حقوق دو ماه را بصورت علی الحساب و بطرز بسیار مشمئز کننده و نقدی پرداخت کردند بطوری که خودم به حال زار خودم گریه ام گرفت. حجم کار نیز بسیار زیاد و در پاره ای مواردکاملا غیر تخصصی است. مثلا من باید بروم به پروژه های آبرسانی سر بزنم ببینم کانال حفر شده یا نه؟ یا لوله گذاری در چه وضعیتی است و ... بگذریم. خلاصه اینجا همه چیز سر جایش نیست !!!! البته وضعیت در مرکز استان خیلی جالب تر اینهاست. کارشناسان و بازرسان کنترل کیفی استان نیز در شرایط بسیار غیر تخصصی به سر می برند. حدود ٢ هفته پیش یکی از کارشناسان استان جهت انجام بازدید تخصصی از آزمایشگاه شیمی آب به حضورمان شرفیاب شد. کارشناس مذکور که از قضا همه چیز دان می باشند و از بدو ورود به همه چیز از جمله خیابان کشی شهر نیز گیر میدادند لیسانس بهداشت محیط بودند. خودتان تا انتهای قضیه را بخوانید. ما بچه های ٧٩ اصولا ادعایی در هیچ زمینه ای نداریم حتی رشته تخصصی خودمان اما دیگر  مخم  داشت سوت ممتد میکشید. یک جزوه پر از دستور کارهای آزمایشگاه شیمی و طریقه گزارش داده ها در کیف داشت و هر چیزی را که میخواست از من بپرسد از روی جزوه چک میکرد. مثلا میخواست طرز ساخت EDTA 0.01 نرمال را به من یاد بدهد! بادی به غبغب انداخت و مثل کسی که میخواهد گوریل ظاهر کند از من پرسید: آقای ... اگر گفتی چه مقدار EDTA جامد باید وزن کنیم؟ درست است که حدود 3.4 سال از درس و دانشگاه دور بوده ام ولی یک محلول سازی ساده را که بلد بودم. قلم و کاغذی برداشتم و از روی جرم مولی نوشته شده روی قوطی، برایش محاسبه کردم و جواب دادم. ایشان نیز مثل کسی که واقعه گداخت هسته ای تا حدود زیادی مدیون ایشان است دزدکی نگاهی به جزوه اش انداخت و مقنعه اش را جابجا کرد (یادم رفت بگویم بازرس مذکور خانم بودند.) و اصلا به روی خودش نیاورد و طوری که نمیخواست من متوجه شوم که محاسباتش را نمیداند پرسید : برایم توضیح بده و من نیز برایش توضیح دادم. حواسم به ایشان بود و معلوم بود مثل چی در یک جایی گیر کرده است. تند تند داشت از حرفهای من یادداشت بر میداشت. بیچاره حق داشت . آخر کجای دنیا دیده اید کارشناس بهداشت محیط بازرس کنترل کیفی و آزمایشگاه شیمی بشود؟!!!
این خاطره را نقل کردم که تا حدودی از بوی روغن های وبلاگ کاسته شود و نیز اینکه بدانیم پدیده ها در کشورمان تا چه اندازه سر جایشان هستند. البته احتمال دارد چند ماهی بیشتر در اینجا مشغول کار نباشم. دلیلش را هم اگر دوست داشتید در یک پست دیگر تعریف میکنم.

   + میثم ; ٥:۱٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٥ مهر ۱۳۸٩
    پيامهاي ديگران ()

قهوه تلخ

امیدوارم آقا سعید و شازده قاسم که از ازل یکی از طرفداران پروپا قرص و سینه چاکان سعید خان هدایت هستند ما را ببخشایند که همینجوری و از برای گذران اوقات شریفمان می آییم و چند سطری می نگاریم و همه را می اندازیم به جان هم و می‌رویم. می‌خواستم چند جمله‌ای به سبک نقادان هنری بیان افاضات نمایم که دیدم نه ما نقاد هنری هستیم و نه این وبلاگ جولانگاه نقادی. پس برآن شدیم که یک راست برویم سر اصل مطلب و دیگر طنازی ننماییم که تازگی‌ها درک نموده‌ایم بر خلاف تصوراتمان اصلا هم آدم طنازی نیستیم بلکه بسیار الکی می‌باشیم.
الغرض، چندی است کارجدید مهران‌جان مدیری (دامت تاییداته) به بازار ارائه شده و ما هنردوستان را که نگران ایشان بودیم از نگرانی رها ساخته. سبک جدید ارائه این کار جالب توجه است یعنی همان توزیع هفتگی قسمت‌های سریال. نکته ای که باقی می ماند این است که یک بار هم که شده بیاییم و با خرید سی‌دی اصلی، این هنرمند عزیزمان را یاری کنیم. (به جان خودم اینها اصلا پورسانت نمی‌گیرم.)

   + میثم ; ٧:٢۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٤ مهر ۱۳۸٩
    پيامهاي ديگران ()

خواص بی ...یت! بصیرت ، بصیرت

بعد از مرور کامنتهای اخیر وبلاگ فخیمه خودمان و قرائت پاره ای از آنان بر آن شدیم تا تشری به خوانندگان گرامی وارد آوریم و بزنیم پدر و ریشه این نفاق و نزاع را بخشکانیم و مانع از ریزش آب در آسیاب دشمنان و معاندین کثیف بشویم. اما گفتیم چه کار داریم به این کارها! دو نفر دیگر پریده اند به جان همدیگر و دارند آبرو از هم زائل می کنند. بالاخره وبلاگ ارث پدری و ملک شخصی صاحبانش است و هر چه دوست دارند می نویسند و کامنت هم حق مسلم خوانندگان است. پس ما غلط میکنیم خودمان را قاطی می فرماییم . اگر جوان مطلب ننویسد و یک جوان دیگر به آن مطلب فحش ندهد پس آن جوان چه بکند و این جوان چه بکند؟!!! بروند کار بد انجام بدهند؟!!! بروند تفریحات ناسالم انجام بدهند؟!!! بگذار بزنند دهن مهن همدیگر را در محیط مجازی پایین بیاورند. اتفاقا ایراد که ندارد هیچ ، فایده هم دارد فراوان و نمیرود قاطی سایر بازیها بشود و آب بریزد در آسیاب دشمن. من توصیه ای که به خوانندگان دارم این است که در محیط مجازی هر کاری دلشان خواست بکنند مثلا بگردند تا بگردند یا مثلا سفرنامه بنویسند یا با دوتا پایشان محکم بزنند توی مطالب نویسندگان وبلاگها و یا مثلا یک کار بدی انجام بدهند در مورد همدیگر. این خیلی بهتر است از اینکه بروند در کوچه و خیابان دنبال کار بگردند و وارد مسایل سیاسی بشوند و دنبال ۶٢ الی ۶٣ درصد رای بگردند یا دنبال حق و حقوق شهروندی و ... بروند. پس به عنوان نتیجه گیری عرایضم عرض میکنم که خواص بی ... ! بصیرت بصیرت. 

   + میثم ; ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ ; جمعه ٢ مهر ۱۳۸٩
    پيامهاي ديگران ()

کثرت و وحدت در بیان حاج رضا

طی تماسی که دیشب با حاج رضا ( دامة برکاته و افاضاته ، اکبر الله ظله الکبیر علی رئوسنا الصغیر و صلی الله علی وجوده الاشرف ) داشتم ، حاجی خیلی از دست بچه های بی معرفت ٧٩ اعم از مهدی سیاه ، میمنت گاگول ، ایمان چلمنگ و شخص سعید گلایه داشت . این بزرگوار که از بی وفایی دوستان به ظاهر دوست شکایتها داشت و از جور زمانه فریادها ( حذف به قرینه )، چند دقیقه ای برای این حقیر بیان حقایق نمود و پرده از چند راز ناگفته خلقت برداشت . ایشان چند جمله نیز در باب سیر تکاملی وحدت به کثرت و ظرائف این سیر بیان نمودند و خاطر نشان نمودند :..... ( رازی است میان من و حاجی که تا نگردی آشنا زین پرده حرفی نشنوی ). 
در پایان باید اضافه کنم که ای دوستان فریب خورده! بازگردید به آغوش حاجی. حاجی خیلی بزرگ است. دلش دریاست. بازگردید پیش از آنکه دیگر مجال بازگشت نباشد.
« ارجعوا قبل المدة لا مجال للارجاع » come back before finishing the comming back time.

   + میثم ; ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ ; جمعه ٢۸ اسفند ۱۳۸۸
    پيامهاي ديگران ()

کسی از موجودات زنده ایرانی خبر ندارد!

خیلی نگران موجودات زنده ایرانی هستم. نمی دانم سرنوشت این فلک زدگان به کجا ختم شد. ای کاش لا اقل موجودی به فضا پرتاب می شد که تا حدودی توانایی صحبت کردن داشت و ما را در جریان سلامتی اش قرار می داد و فریاد ما را به گوش جهانیان می رساند . کاش موجودی به فضا پرتاب میشد که با پرتابش خیال همه راحت می شد. کاش " سران فتنه " به فضا پرتاب می شدند تا جو آرام می شد و " خس و خاشاک " در جریان توفانهای خورشیدی می سوختند. کاش اصلا به جای آن سه موجود بی آزار که یکی شان اصلا به جو کاری ندارد و همه اش زیر خاک زندگی می کند ، یک مشت " گوساله و بزغاله " می رفتند فضا . آخر می ترسم آن سه موجود نازنین بلا ملایی سرشان بیاید و بشویم ناقض حقوق حیوانات . اما گوساله و بزغاله را کسی به حساب نمی آورد .
« این وب نوشت صرفا جهت تست اسم نویسنده وبلاگ می باشد و فاقد هرگونه ارزش قانونی و دادگاهی و ... است و بهیچ عنوان نمی شود از آن در جهت هرگونه براندازی اعم از سخت و نرم استفاده کرد ـ  نویسنده آن هم فقط کرباس و کنف را می شناسد و هیچ نوع دیگری از پارچه مانند مخمل و ... را تا بحال اصلا ندیده است و از رنگ سبز هم تا سرحد جنون متنفر می باشد ـ مرگ بر آمریکا »

   + میثم ; ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ ; جمعه ۳٠ بهمن ۱۳۸۸
    پيامهاي ديگران ()

حاج رضا. مردی که باید از نو شناخت

دیشب اتفاقی بر من گذشت که پس از سال‌ها دوری از فضای دانشگاه، دوباره حال و هوای آن وقتها بر من مستولی (یا مصتولا یا مسطولی یا...) گشت. دیشب حاج رضا بر ما مرام گسیل داشت و با تماسی تلفنی ما را چونان همیشه، از خجالت آب کرد و به اعماق زمین فرستاد. حاج رضا طی این تماس، بر طبق روال گذشته جملات دلنشین خود را با نام خداوند آغاز نمود و پس از حمد و ثنای حق، این بنده حقیر را با ذکر جملات قصار و نورانی در باب آیین تعهد و تاهل و روابط ظریف انسانی بس مستفیض نمود. ایشان سپس با برشمردن فضائل و سیر تکامل شغلی و سازمانی خویش، به شکلی بسیار ملیح ما را به ملکوت روانه فرمود و چون همیشه ثابت کرد که مرد عمل است. ما دلدادگان شیمی ٧٩ که از ازل شیفته کمالات حاج رضا بوده و کمافی السابق خواهیم بود، هر چه تلاش می کنیم که نمیتوانیم گوشه‌ای از این همه معرفت را درک کنیم. درک ما فقط در حد توان سخیف خودمان است. زیرا تازه ملتفت شده‌ایم که حاجی چه دل بزرگ و پر محبتی دارد و چه کارها بلد است.  
خلاصه این که یک ساعت تمام گوش جان سپردیم به حاجی عزیز و ما هم در حد فهم خودمان چیزهایی سر هم کردیم تا حاجی هم به درست تربیت کردن ما امیدوار شود، چه اینکه همه دانش آموختگان شیمی ٧٩ به نوعی تربیت شدگان مکتب حاج رضا هستند و به نوعی وامدار مرام و معرفت عجیبش (حذف به قرینه لفظی).
البته چند نکته هم رد و بدل شد که بدلیل مسائل امنیتی و حیثیتی فعلا از عنوان کردنشان معذوریم.
در پایان هم با کسب اجازه از محضر ایشان، قرار شد چکیده ای از فرمایشات یک ساعته حاجی را در وبلاگ بنویسم که ایشان هم چون همیشه شرمنده فرمودند ما را.
والسلام من اتبع الهدی 

   + سعید ; ٥:٠٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٧
    پيامهاي ديگران ()

یک ملاقات

    دیروز برای آزمون وزارت نیرو و سازمان آبفا به شیراز رفته بودم که در واقع تیری در تاریکی رها کرده باشیم. ابتدا خیل جوانان جویای کار در مقابل دانشکده علوم شیراز چشم هر رهگذری را به زیبایی می‌نواخت. نکته‌ جالب اینکه در این امتحان، از سه گرایش شیمی محض، شیمی کاربردی و میکروبیولوژی با تعداد حدود ٢۵٠ شرکت کننده تنها فقط " یک " نفر به عنوان کارشناس آزمایشگاه مورد نیاز بود! دفترچه سئوالات هم مشترک بود و ما می‌بایست سئوالات رشته میکروبیولوژی را هم جواب می‌دادیم و این یعنی همان تیر در تاریکی. البته برای یکی مثل من با حدود سه سال دوری از درس و دانشگاه جواب دادن به سئوالات شیمی هم مشکل بود.
   القصه با زحمت هر چه تمام‌تر حدود دو ساعت و نیم در جلسه نشستم و مثل بوق، یکی یکی سئوالات را می‌خواندم و می‌گذشتم. بعد از جلسه در مقابل درب خروجی محل آزمون، دو نفر از بچه‌های شیمی دانشگاه خودمان را زیارت کردم که بعد از آن امتحان، حسابی سر ذوق آمدم. البته یکی از بچه‌های ٨٠ و یکی از خانمهای محترم همکلاسی خودمان یعنی همان شیمی ٧٩ بزرگ. نمی‌دانید که چقدر خوشحال شدم وقتی دیدمشان. یک لحظه برگشتم به همان دوران دانشجویی و لحظات بعد از امتحان که با دوستان می‌ایستادیم و به همدیگر بد وبیراه می‌گفتیم که چرا جواب فلان سئوال را اشتباه به‌من رساندی؟ وقتی با ایشان صحبت می‌کردم کل خاطرات و بچه‌های ٧٩ جلوی چشمم رژه می‌رفتند. تقریبا از حال و احوال تمام بچه های ٧٩ جویا شدیم و از هرکدام که خبری داشتیم چیزی گفتیم." کی عقد کرده؟ کی خدمت رفته؟ کی دکترا می‌خونه؟ کی سرکاره؟ و ..." .
   تنها خوبی که این آزمون داشت همان دیدار دوستان بود که تلخی آزمون و دلتنگیهای دوری از دوستانم را از بین برد و خاطرات شیرین دانشگاه را برایم زنده کرد. امیدوارم همه در هرکجا و مشغول هرکاری که هستند، خوش و سالم و موفق باشند. به امید دیدار دوباره همه در فروردین ٨٩.

   + سعید ; ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٧
    پيامهاي ديگران ()

نقد عملکرد رسانه محترم ملی از نگاه چشم برزخی من!

   همه ما این روزها شاهد تلاش بی وقفه پرسنل و مسئولین معزز صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران هستیم. تلویزیون از ابتدای ماه مبارک، با حجم وسیع برنامه های متنوع ! و معنوی، مهمان منازل مسکونی شخصی ، استیجاری و ... ملت شریف بوده  است.
با شروع ماه رمضان حجم برنامه های کاملا مناسبتی، بکوب آغاز شد و پس از گذشت تقریبا سه هفته، وارد مرحله تازه ای شد.
    با شروع لیالی قدر و ایام شهادت مولا علی، کلیه برنامه های متنوع که تنوع آنها فقط در نامشان خلاصه می شد و بس و همگی، کپی برنامه های سالیان پیش بودند  به کل متوقف شدند، حتی سریال شبکه یک که عینا شبیه سریالهای گذشته بود و همان داستان تکراری چشم برزخی. مثل اینکه فیلم و سریال دیدن در این ایام معصیت است و تلویزیون نباید سریال پخش کند!
    با آغاز این ایام، همه شبکه ها و همه برنامه ها وارد مرحله و نوع تازه ای از برنامه هایشان شدند، که به مدت پنج شبانه روز ادامه داشت. ولی تنها حسن این شبها از نگاه نگارنده ( یعنی شخص شخیص بنده ) عدم پخش آگهی بازرگانی است که از این بابت خیلی خوش بحال تماشاچی می شود!.
 هنوز این مرحله تمام نشده، جناب رئیس جمهور راهی ینگه دنیا شدند تا خیل منتظران را بیش از این در انتظار نگه ندارند. موج جدیدی از برنامه ها آغاز شد: نقد مثبت و یک جانبه سخنان رئیس محترم جمهور و مانند همیشه، بازتاب گسترده آن در رسانه های مختلف داخلی و داخلی!!! و سرافکنده شدن دشمنان و فریب خوردگان آنها. 
    بازتابها تمام نشده هفته دفاع مقدس شروع می شود و خیل عظیم برنامه های مستند دفاع مقدسی. تکرار مستند دفاع مقدس در کلیه شبکه های تلویزیونی و حتی استانی.
  این هم تمام نشده باید آماده‌مان می کردند برای شرکت در راهپیمایی روز قدس و کوبیدن مشتهای محکم بر دهان استکبار و ایادی پلید داخلی و خارجی و دوباره مستند و اخبار فلسطین و لبنان و تکرار و تکرار و تکرار.... تا روز موعود و پخش تلویزیونی شرکت امت نستوه در راهپیمایی روز قدس و باز هم مانند همیشه اعلام جمله کلیشه ای :" بازتاب حضور گسترده ملت مومن ایران در راهپیمایی روز قدس" از سوی گویندگان خبرهای مختلف از شبکه های مختلف صدا و سیما. ( عجب جمله ای! )
   امسال آنقدر برنامه زیاد بود که دیگر مجالی برای پخش جشن عاطفه ها و باز هم فراخوانی برای حضور امت نستوه جهت کمک به بی بضاعتان عزیز !! کشور نبود. هر چند این سبک و سیاق کمک کردن هم از نظر شخص محترم اینجانب صحیح نیست ولی برای بهره برداری جناحی، اینجانب مجبورم از آن دفاع کنم، چون در زمانی که کمک به مردم مظلوم اقصی نقاط جهان از کمک و یاری مردم و مستمندان وطنی که از تهیه ساده ترین مایحتاج زندگی محرومند واجب تر شده است، از تلویزیون ایران اسلامی جز این هم انتظار نمی رود. چه از قدیم نگفته اند:"چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است".
    واقعا برنامه‌های متنوع و نفس گیری بود. اینقدر مناسبتها زیاد و پشت سر هم بودند که فکر می کنم چند تا را جابجا نوشتم. به هرحال باید خسته نباشید گفت.

   + سعید ; ٩:٠٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٧ مهر ۱۳۸٧
    پيامهاي ديگران ()

سفینه خدمت

روزی سلطان کی‌کی خان که از مشغله روزانه و رفع عیوبات و فتنه‌های کل گیتی، وجود مبارک خسته شده بود، در جلوی جعبه جادو جلوس فرموده و پای مبارک روی آن یکی پای مبارک دیگر انداخته بود. بناگاه چیزی از پشت شیشه جعبه جادو رویت فرمود بغایت عجیبا غریبا. بناگاه هاتف (تلفن) مبارک برکف بگرفت و فی‌الفور از دفترچه تلفن، نمره وزیر اعظم را OK بفرمود. وزیر که از فرط خواب‌آلودگی و غایت پف چشم، نمره آی دی کالر را ندیده بود به غضب تلفن را جواب داد که: "کیستی ای پدر سوخته که بدین وقت شب، بستر ما سرد می‌گردانی؟"  سلطان بفرمود: "ای خاک بر سرت. ما را باش که تکیه بر چه ابلهی فرموده‌ایم. ما داریم در این ساعت شب فکر فرداهای بهتر می‌سازیم و وزیر ما بستر گرم؟" (حذف به قرینه معنوی). وزیر از این فعل ارتکابی، خجلتها برد و به حزن پاسخ برآورد که: "سلطانا! عفو بفرما که جوانی کردم". سلطان عفو بفرمود و بیفزود: "اکنون از جعبه جادو مشاهدت فرمودیم که برادرانمان در چین سه نفر در یک محفظه‌ای بگماشتند و روانه آسمان کردند. این چه حکمت بود؟" وزیر عرضه داشت: "سلطانا! آن  محفظه، سفینه بوده است و آن سه تن، فضانوردان. از برای رفع مشکلات گیتی و رصد کرات دیگر، رهسپار غربت گشته‌اند." سلطان انگشت حیرت بر دهان مبارک بگرفت و حزین بفرمود: "پدر سوختگان! مگر ما اینجا داریم گل لگد می‌فرماییم! خوب ما هم داریم اینجا یک تنه خدمت خلق الله می‌نماییم و گیتی از مشکل می‌رهانیم. پس چرا ما را نشان نمی‌دهند؟" وزیر که از صدای محزون سلطان بغایت افسرده گشته‌بود عرضه داشت: "قربان جقه مبارک بروم. این عالمیان بی‌خرد، ارزش را از ضد ارزش تمییز نمی‌دهند و ارزش کار مبارک، درک نمی‌کنند. آنها اگر فضا نوردی می‌کنند شما هم هوا نوردی می‌فرمایید. مثلا همین گرانمایه فعل اخیرتان." سلطان بفرمود: "کدام فعل اخیرمان؟ ما در این اخیر، صدها فعل مرتکب گشته‌‌ایم یکی از یکی بهتر!!!" وزیر اعظم بیفزود: "ای من بفدای همه افعالتان. همان حذف سه صفر از جلوی وجه رایج مملکت را می‌گویم. این خودش بزرگترین خدمت صادقانه بر رعیت است، چه این که ارزانی می شود و رعایا شاد می گردند."
سلطان از شنیدن این سخنان وزیر بغایت شاد گشت و بفرمود تا رئیس خزانه دربار اگر می تواند از برای ارزانی بیشتر، شش صفر حذف نماید و اگر نتواند برود استعفا دهد. وزیر را وقت خوش گشت و نعره زنان فرمایش سلطان را لبیک گفت.

   + سعید ; ٢:٤٢ ‎ب.ظ ; شنبه ٦ مهر ۱۳۸٧
    پيامهاي ديگران ()

نفت را ببوسید

١- روزی سلطان کی‌کی خان  که از بهر خدمت خلق الله و آشنایی با مصائب ولی نعمتان بصورت نا محسوس در سطح شهر گشت همی زدی با پیر مردی دخان فروش رسیدی که تکه ای نان که بر زمین همی فتاده بود را بوسه ها زدی و آنرا با عزت و احترام بر کنار نهادی. سلطان را از مشاهدت این صحنه علامات تعجب وافر بر کله مبارک نقش همی بست عجیبا غریبا. پس سلطان به صورت نامحسوس به جانب پیر شتافت و بفرمود: پیرمردا! آن چه حکمت بود که تکه ای نان بیافتی و بوسه ها زدی؟ مگر تو عیال ابتیاع نکرده ای که بر نان بوسه روا می داری؟!!  پیر عرضه داشت : ای جوانمرد! من عیال خویش همی دارم لیک این بوسه از برای آن بود که این تکه نان نیز از بهر من عزیز است زیرا برکت و نعمتی است از جانب خداوندگار و حرمتش واجب، و روا نیست بدین سان پایمال شود. سلطان از استماع سخنان پیر دخان فروش به چرتی فرو رفت بس شگفت. پس دیری نپایید که با دو به سمت کاخ همایونی دوید و هیئت وزیران همایونی را فراخواند. هیئت وزیران که بناگاه چرتشان پریده بود عرضه داشتند که سلطانا! چه شده است که اینچنین چرت ما را پرانیدید؟ آیا باز هم از دیار آمریکستان نجوایی شما را رسیده است؟!! سلطان پاسخ بداد: خاموش باشید که من امروز از ولی نعمتانم که همان رعیت هستند باز هم کلی چیز یاد گرفته ام. وزیر اعظم هیئت وزیران پرسید: قربان جقه مبارک بروم، این رعایا بد آموزی دارند. یک وقتی خدای ناخواسته حرفهای زشت یادتان می دهند. حال بفرمایید چه یاد گرفته اید؟ مردیم از دلشوره. سلطان بفرمود: می گویم ، می گویم. و ادامه همی داد: وقتی رعایا اینگونه بر نان حرمت روا می دارند ، روا نباشد که ما بدینسان گتره ای، پول نفت را بر باد فنا همی دهیم. حال که این هدیه الهی اینقدر راحت به وفور در خانه ما پیدا میشود باید تکریمش نماییم. من بعد هر وقت بشکه ای بفروختیم قبل از این که نصف پولش را بدهیم به یارانمان در دیار لبنانستان و فلسطینستانیه و بولیویه، بر بشکه بعدی که می‌خواهیم بفروشیم، بوسه‌ها روانه سازیم بعدا بفروشیم تا برکت خدا را تکریم نموده باشیم. جملگی را وقت خوش گشت و بانگ برآوردند : سلطانا! تصویب شد.

٢- روزی که سلطان کی‌کی خان با خدم و حشم از برای رفع مشکل خلق الله به یکی از سفرهای ایالتی و ولایتی شتافته بود، در راه و از پشت پنجره طیاره ، عده ای را  بدید که کله های بزرگ داشتند و به سرعت مشغول طیران بودندی. فی الفور از وزیر اعظم پرسید: اینان کیانند؟ چرا کله های گنده دارند و چرا به سرعت طیران مینمایند؟ آیا از کله گنده های اقلیم مان هستندی؟ وزیر اعظم که از مشاهدت این صحنه بغایت چرتی شده بود عرضه داشت: سلطانا! در اقلیم شما اینان را مغز می خوانند و چون بسیار خود فروخته هستندی، از اقلیم ما فرار می‌کنند و  این پدیده را هم فرار مغزها می نامند. سلطان بغایت عنان اختیار از کف بداد و بانگ برآورد: ای بی خردان! من خودم می‌دانستم. لیک خواستم شما را بیازمایم. اینان از کمبود امکانات است که فرار می نمایند نه از خود فروختگی.  حاضران گفتند: صحیح است. سلطان بفرمود: کوفت. همین الان تصویب کنید به هر کدامشان خانه، پول، زن و امکانات بدهند. جملگی را وقت خوش گشت و نعره برآوردند که: سلطانا! تصویب شد...

   + سعید ; ۱:٤٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٧
    پيامهاي ديگران ()

فیل و فنجان

امروز هیات محترم دولت مهرورز در یک اقدام انقلابی به مانند سایر اقدامات انقلابی گذشته‌اش اعلام فرمود: «حقوق کارمندان فلک زده عزیز دولت نباید برابر با نرخ تورم افزایش یابد بلکه باید متناسب با آن باشد.» کارشناسان و منابع آگاه و سایر منابع پس از این بیانیه مهرورزانه از هیات دولت پرسیدند: «آقای محترم هیات دولت! این تناسب به چه میزان باید باشد؟» سپس هیات محترم دولت بیان کردند: «مهم همان تناسب است و میزان آن اصلا مهم نیست.» و همان کارشناسان و منابع آگاه و سایرین دریافتند که تناسب ممکن است به مثابه فیل و فنجان باشد٬ البته در این میان فیل نرخ تورم و فنجان میزان افزایش حقوق فلک زدگان عزیز می باشد. ولی مطلبی که حائز اهمیت است این است که اصولا میزان تناسب به طور کلی هیچ ربطی به هیچ فلک‌زده‌ای ندارد و همین که نانی به خانه هایشان می‌رود که به غفلت نخورند! کفایت می‌نماید و اگر هم زیاد پا پیچ شوند ممکن است مورد مهرورزی پدرانه هیات محترم دولت قرار گیرند.

   + سعید ; ۸:۳٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٧
    پيامهاي ديگران ()

بدون عنوان

با سلام به همه دوستان و بازدیدکنندگان محترم٬ دانشجویان فهیم٬ اقشار کم درآمد٬امت نستوه٬ ملت غیور٬ مسلمانان جهان و دانشمندان هسته‌ای و غیر هسته‌ای داخل و خارج از کشور٬ ضمن عرض تبریک و شادباش به مناسبت روز ملی فناوری هسته ای که حق مسلم ماست،‌ از این که سعید خان با این سختی و مشقت وبلاگ را به روز می‌کند واقعاً اظهار پشیمانی و ندامت کرده و از کرده خود شدیداً پشیمان می باشم. راستش بعد از چند وقت دوری از نوشتن خیلی برام سخته که بخوام چیزی بنویسم و از خجالت دوستان و مخصوصاً آقا سعید در بیام. اما وقتی دیدم سعید از کافی‌نت می‌نویسه حیفم اومد از اینترنت پر سرعت شرکت استفاده نکنم و چند خطی با شما احوالپرسی ننمایم. به هر حال فضا  فضای انرژی هسته‌ای است و این روزها همه مشغول پایکوبی و برقراری اعیاد مذهبی در اماکن متبرکه هستند به مناسبت این روز عزیز. امیدوارم شما هم به این خیل عظیم بپیوندید و از قافله امت همیشه در صحنه و بیکار عقب نمانید و به نرخ تورم و جمعیت مشتاق ولی بیکار هم اصلاً توجهی نکنید زیرا مانند همیشه اینها همه‌اش ساخته دست ایادی پلید استکبار جهانی است و فی‌الواقع کذب محض است و ما مشکلی نداریم. امیدوارم این ایادی پلید یک روزی دستشان از آرنج قطع شود که این‌قدر ملت را از چشم انداز روشن خودشان نا امید نکنند. ان شاء الله.  

   + سعید ; ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٧
    پيامهاي ديگران ()

ندامتنامه

سلام. بعد از چاق سلامتی مختصر می‌رویم سر اصل مطلب. راستش اصل مطلب خوابیست که دیشب از دیدگان مبارکمان گذشت. خوابی که باعث شد به طرز عجیبی از خواب غفلت برخیزم و بر عمر رفته غبطه‌ها خورده٬ از فرط اندوه و پشیمانی نعره‌ها کشیده و سی چهل بار غش کنم. من را یارای آن نباشد که تمام آن خواب را در این مجال ترسیم کنم (داخل پرانتز:این متن بنا به درخواست مدیریت محترم پرشین بلاگ که خواسته‌اند از زبان محاوره‌ای استفاده نکنیم بسیار سنگین نگاشته شده‌است و احتمال دارد درک و هضم آن از عهده هیچ ابوالبشری بر نیاید!!) حالیا! قصه این بود که عمری بر بطالت گذشت و ریشخند این و آن٬ تا اینکه خوابی مهیب سرنوشت نگارنده را در مسیر غریب ندامت و پشیمانی از افعال ننگین گذشته قرارداد عجیبا غریبا! (گفتم که متن خیلی سنگین است) وقتی گذشته وبلاگ حاضر را می‌نگرم که چگونه همگان را به باد تمسخر گرفته٬ بر ریش داشته و نداشته آنان هرّه‌ها زده و نعره‌های مستانه می‌زدیم٬ از هرچه ایادی پلید استکبار مانند مخترع اینترنت (علیه ما علیه) که باعث و بانی این اعمال ننگین بوده٬ اعلام انزجار می‌نمایم ودلم می‌خواهد داد بزنم..........سرمو به دیواربزنم. از همه دوستان به دلیل ثقیل بودن متن پوزش می‌طلبم. اما چه کنم که نفرین‌های خانم دکتر زنده‌دل٬ حاج آقا بابایی (علیه السلام و تحیات و دامت برکاته و رحمت الله اجمعین)٬ جناب دکتر خالدی و سایرین٬ خواب از دیدگان مبارکمان بربوده و کابوس و عذاب وجدانی به‌غایت کشنده و سیانور مسلک٬ به جان بی جانمان انداخته است. در این مجال از قدرت نگارش بالای نگارنده تمجید می‌نمایم. متن در این قسمت به پایان می‌رسد... 

خلاصه این که می‌خواهم (می‌خواهیم) یک کمی دلجویی کنیم و به همه کسانی که به نحوی در طول این مدت باعث رنجش خاطرشان شدیم بگوییم که ای ول! خیلی باجنبه بودید. ما قصد رنجش هیچ کسی را نداشته و نداریم و نخواهیم داشت تا چشم حسود بترکد و همین الان هم اگر بگوییم سلیمان‌نژاد بدون سبیل مقاله‌هایش از سلیمان‌نژاد دارای سبیل بیشتر پذیرفته می‌شود٬ دکتر جان اصلا ناراحت نمی‌شود. یا اگر بگوییم زنده‌دل گفته‌است: می‌خواهم پرونده زئولیتِ هسته‌ای را به آژانس مسکن عباس‌آباد ببرم٬ خانم دکتر اصلا ناراحت نمی‌شوند!

........می‌خواستم درستش کنم ولی انگار بدتر شد. ولی شوخی بود. بچه‌های شیمی۷۹ هم فعلا بروند غاز بچرانند تا بعد.

   + سعید ; ۸:۱۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٥
    پيامهاي ديگران ()

شطحیات میثم

سلام. از این که این مطلب آخر این‌قدر ابراز احساسات پرشور شما دوستان عزیز را دربر داشته بسیار در پوست خودم نمی‌گنجم!!! البته هیچ نوع ایهامی در این جمله زیبا نهفته نبود و هیچ برداشت سیاسی و ادبی هم مثل اکبر گنجه‌ای یا نظامی گنجه‌ای مورد نظر بنده نبود. صرفا قدرت نگارش نگارنده بود!!! (از تکرار زیاد کلمه بود در این متن پوزش می‌طلبیم.) نکته انحرافی هم اینکه سریالهای ماه رمضان تمام شد و همه‌چیز همانطور شد که می‌بایست. ولی حسن یکی از آنها این بود که بی‌ناموسهای اقتصادی به ملت فهیم ایران شناسانده شدند و کار دولت تا حدود زیادی راحت شد. البته معلوم نشد فرج بالاخره مفسد اقتصادی هست؟ نیست؟ آقازاده هست؟ نیست؟ رانت‌خوار هست؟ نیست؟ والله اعلم. از همه دوستان٬ عاجزانه تقاضا دارم بنده را در درک معنای واقعی کلمه« رانت‌خواری » کمک نمایند. نکته دیگر که نسبت به مساله رانت بسیار بی‌ربط به‌نظر می‌رسد٬ مطلب احتمالا خانم وارش در قسمت کامنت‌ها هست که خواستار معرفی ایادی پلید استکبار یعنی مدیران محترم وبلاگ حاضر شده‌اند. باید خدمت این دوست گرامیه و محترمه و معظمه عارض شویم که این جماعت خدا زده‌٬ به هیچ عنوان رئیس و سرکرده‌ای ندارد و این خزعولات (خوزأولاط یا خضعولات یا...) صرفا از سر دلتنگی‌هایی است که بدلیل دوری دوستان عزیزمان گهگاهی به هر کدام از ما دست می‌دهد! و این دست دادن از نظر شرع هیچ گناهی ندارد٬ چون دوستان ما همگی محرم بودند (چه جمله بی‌ریختی!!!). از دیدگاه نگارنده اینکه چرا خانمهای محترمه چیزی نمی‌نویسند دلایل گوناگونی می‌تواند داشته باشد مثلا این که وبلاگ پر است از نگاه نامحرم! یا مثلا اینکه خانم‌ها دلشان برای یکدیگر تنگ نشده است یا اینکه اینقدر پرمدعا بودند که هیچ دوستی نداشتند (به همه توهین نشود) یا هزار یا اینکه دیگر... ولی وبلاگ محترم ما همیشه پذیرای همه دوستان محرم و نامحرم ما هست (البته با حفظ شئونات اسلامی!).

شطحیات امروز از: میثم

   + سعید ; ٢:٥۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸٥
    پيامهاي ديگران ()

طبل بزرگ زیر پای چپ

سلام به همه دوستان. اگر از احوالات من بپرسید من هم خوبم. خیلی ممنون که اینقدر حال این سرباز گم نام امام زمان را می پرسید!!! من فعلا به انرژی هسته‌ای و اینکه آیا حق مسلم ما هست یا نیست به هیچ عنوان کاری ندارم که ندارم که ندارم. چون اولا به من چه مربوط؟ ثانیا مگر مغز الاغ میل فرمودم که الکی این ۱۰ ماه دیگر را جنگ بندازم گردن مبارکم؟!!! به دانشگاه و دانشجو جماعت هم کاری ندارم. چون دوره دانشجوئیم تمام شد و الان لباس سربازی تنم هست و باید در مقابل کوی دانشگاه و سایر کوه‌های دانشجوئی و غیر دانشجوئی بایستم و این سوسول‌های قرتی را از طبقات فوقانی به سمت زمین پرتاب نمایم!!!  منتظر هیچ مطلب خاصی هم نباشید٬ فقط می‌خواستم چاق سلامتی کنم و به همه دوستان عرض ارادت وافر نمایم و عرض کنم که دلم برای همه تنگ شده. برای دوره دانشجوئی هم همین طور. زیاده عرضی نیست.

   + سعید ; ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢ آبان ۱۳۸٥
    پيامهاي ديگران ()

عجیب و عجیب‌تر

سلام به همه. عده‌ای از دوستان در قسمت کامنت‌ها بیان کرده‌اند با یکی از معززترین اساتید دانشگاه درس افتاده‌اند و ... (خودتون در قسمت کامنت‌ها ببینید) و این اصلا تعجبی نداره. چون به نظر نگارنده که خیلی وقته به خودش قول داده درمورد استادهاش ننویسه واقعا موضوع زیاد بغرنجی (یا شاید بقرنجی یا شاید یه چیز دیگه!!!) نیست و اصولا بازهم از نگاه نویسنده فوق‌الذکر درس پاس کردن عجیب‌تره. پس زیاد به خودتون سخت نگیرید. چون به نظر همون نگارنده که کامپیوترش سوخته و مثل سایر دوستاش از کافی‌نت واسه شما مطلب می‌نویسه که فکر می‌کنم این‌هم از سیاست‌های امپریالیست‌های کثیفه٬ درس پاس کردن بیشتر مایه تعجبه. البته دوستان می‌تونن برای آشنایی بیشتر با روشهای درس پاس کردن به نوشته‌های زمان جوانی اینجانب در بخش آرشیو مراجعه کنن و درس عبرت بگیرن. راستش اصلا نوشتنم نمیاد (این هم یه صرف فعل روشنفکرانه از نگارنده) و فقط از سر دلتنگی یه چیزی تقدیم دوستان کردم٬ امیدوارم همه در پاس کردن درساتون موفق باشید٬ فقط وبلاگ خودتون رو فراموش نکنین. به امید دیدار دوباره همه دوستان.

   + سعید ; ۸:٠٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸٥
    پيامهاي ديگران ()

ممنوع القلم

خدمت دوستان و همراهان همیشگی خودمان عرض سلام و ارادت. راستش واسه من که نوشتن ( اعم از چرت و پرت٬ شرو ور و...) عادته٬ این‌قدر ممنوع القلم بودن خیلی سخته (مرسی کلاس). بعد از حدود یک ماه که درگیر کارهای مزخرف اداری و ماموریت و این جنگولک بازیها بودم٬ بالاخره تونستم دوباره با شما دوستان عزیزم دردودل کنم. البته دست بقیه بچه‌ها درد نکنه که به وبلاگ سر و سامون دادن و با همه گرفتاریهاشون اونو به‌روز نگه داشتن.

راستشو بخواهید اون وقت‌ها که تازه فارغ‌التحصیل شده بودیم و هنوز حال و هوای دانشجویی توی کله مبارکمون بود٬ داغ بودیم و به زمین و زمون دانشگاه گیر می‌دادیم. به سلف٬ به قوری آبدارخانه حشمت خان که دلم خیلی براش تنگ شده و حتی به سایز کفش راننده سرویس!!!  استادها رو هم که حسابی شرمنده‌شون هستیم. نمی‌خوام بگم از حرفها و کارهامون پشیمونیم ولی الان که اومدیم و اوضاع بازار کار و ادارجات و ... رو دیدیم فکر می‌کنم دانشگاه دربرابر اینجور جاها بهشته. خدائیش تو این چند وقت٬ شبی نبود که به دانشگاه و بچه‌ها و واحد افتادن‌ها فکر نکنم. کاشکی همه‌چی به راحتی واحد افتادن بود. وقتی همه فکرت این باشه که توی کدوم خراب شده‌ای می‌خواهی واسه چندرغاز با هزار نفر سروکله بزنی آرزو می‌کنی ای کاش هزار بار کوانتوم رو با سلیمان‌نژاد پاس کنی ولی گیر یکی از این آدم‌ها نیفتی!!!  خلاصه که قدر محیط دانشگاه رو بدونین. نمی‌گم واسه کم‌وکاستی‌ها ساکت باشین بلکه برعکس٬ اگه داخل دانشگاه این کارها رو تجربه نکنین بیرون خورد می‌شین. ولی فکر نکنین بیرون یا بقیه دانشگاه‌ها بهتر از دانشگاه شما هستند. یادتون باشه همیشه بدتری هم هست (نمی‌خوام بگم دانشگاه ما بد بود).

*****************

**هفته بزرگداشت مقام معلم رو هم به همه اساتیدم تبریک می‌گم.**

   + سعید ; ۱:٠٩ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٥
    پيامهاي ديگران ()

خشم!

امروز می خوام به زمین و زمان فحش بدم. انقلاب کردن که همه چی درست بشه (از قول خودشون). تا کی بشینیم یه مشت بچه سوسول پولدار صاحب و مالک همه چی بشن و ما پاپتی‌ها هنوز زیر خط فقر باشیم. چند نفر رو می‌شناسین که با پول بقیه رو می‌خرن؟ تو همین خراب شده٬ دانشگاه چند نفر رو می‌شناسین که تا حد اخراج پیش رفتن ولی پول بابا جونشون آبروشون رو خرید؟ بعدش هم همه‌چی به خوبی و خوشی تموم شد و الان دارن با مدرک پول آورده‌شون به زمین و زمون فخر می‌فروشن؟ اگه شما خبر ندارین تو دانشگاهتون چه خبره٬ من می‌دونم تو اون دانشگاه چی می‌گذره. اگه خواستید اسم طرف رو هم براتون می‌نویسم... ولی نه نمی‌گم. می‌دونم که شما خودتون بهتر از من هزارتا از این آدم‌ها رو می‌شناسین. نمی‌دونم این همه مبارزات جان‌برکفانه با پول شویی(نمی‌دونم یعنی چی٬ ولی فکر می‌کنم یه چیزی تو مایه‌های لباسشویی و این چیزها باشه) داره چی میشه؟ ببخشید بچه‌ها سرتون رو درد آوردم...خیلی دلم پره...

   + سعید ; ٦:٢٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٤
    پيامهاي ديگران ()

پل عابر پیاده و فرضیه انشتین!!!

نمی‌دونم این چیزی رو که الان می‌خوام بنویسم هنوز مثل قدیم مونده یا درست شده و نوشتن درباره اون بیهوده است؟ منظورم پل‌عابر پیاده جلوی دانشکده است. اون موقع که ما اونجا بودیم که این پل رو نگه‌داشته‌بودن تا بشه جزء میراث فرهنگی. فقط خدا کنه این پل کذایی افتتاح شده باشه تا حرفهای صدتا یه غاز ما باز هم مثل گذشته کشک از آب در بیاد!!!

می‌خوام از کم لطفی بعضی از دوستان گلایه کنم. نمی‌دونم چرا بعضی از دانشجوها اینقدر بی‌خاصیت شدن؟!!!  بد می‌گیم پل عابر پیاده رو هر چه زودتر افتتاح کنین تا سرنوشتتون مثل اون دانشجوی بیچاره زنجانی نشه؟!!! می‌گیم یه آمبولانس یا یه نعش‌کش یا هر کوفت دیگه‌ای بذارن جلوی خوابگاه٬ بد می‌گیم؟!!! می‌گیم استاد اجازه نداره به دانشجو توهین کنه چه برسه به اینکه بخواد فحش بده ( رجوع شود به تاریخ بهمن‌ماه ۸۳ کلاس جناب پروفسور٬ بعد از به صدا درآمدن تلفن همراه یه نفر از خودتون )٬ بد می‌گیم؟!!!  مگه ما چی گفتیم که اینقدر به «حضرات والا» برخورده؟ تازه بعد از اون هم دوستان واسه ما تکذیبیه صادر می‌کنن!!! 

دلم می‌خواد یه بار یکی از اون استادهایی که فکر می‌کنه اینجا درباره‌اش بد نوشته‌شد٬ ما بی‌ادب‌ها رو قابل بدونه و چند خطی ما رو مستفیض کنه (ببخشید اگه املای کلمه غلطه)٬ بلکه ما داریم اشتباه‌ می‌کنیم. قول می‌دیم نوشته‌هاشونو بدون کم و کاست همینجا درج کنیم. دیدین چه راحته؟!!! دیگه نمی‌خواد تلافی وبلاگ ما رو سر دانشجوهاتون دربیارین. اونها هیچ گناهی مرتکب نشدن. اصلا شما هم هیچ نقصی ندارین. خوب شد؟ اگه بگیم فرضیه انشتین رو شما مطرح کردین درست می‌شه؟!!!!!

   + سعید ; ۱:۱۳ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٦ دی ۱۳۸٤
    پيامهاي ديگران ()

ما جهان سومی هستیم ؟ نیستیم ؟ هستیم ؟ نیستیم ؟...

یکی از آشناهامون تعریف می‌کرد یه وقت که واسه دوادرمون به خارج از کشور سفر کرده بود، تو ایستگاه مترو به خانمی که بغل دستش نشسته بوده و سردرد داشته قرص داده بود و خانمه هم به خیال اینکه طرف دکتره، اونو خورده بود. اما بعد که ازش کارت ویزیت خواسته بود و فهمیده بود که طرف دکتر نیست، می‌خواسته به دلیل این که الکی بهش قرص داده، پلیسو خبر کنه. «حالا اینو داشته باشید.»

چند وقت پیش که واسه آزمون استخدام به جایی رفته بودم، بعد از کلی سین جیم شدن و سوال و جواب پس دادن به دو نفر که مثل نکیر و منکر شب اول قبر بودن، واسه دیدن قسمت آزمایشگاهشون، به اونجا رفتم. چه دم و دستگاهی! من که تا همین چند دقیقه پیش به NMR دانشگاه که حتی یک بار هم ندیده بودمش می‌نازیدم، از خجالت سرمو انداختم پایین. دستگاه‌هایی که اسم خیلی هاشونو هم نشنیده بودم. با خودم گفتم: «چهار سال جون کندم، این گوربه گور شده ها کجا بودن که من ندیدم. شاید به خاطر تنبلی خودم بوده و یا شاید هم توی آزمایشگاه بوده و من دقت نکردم. ولی نه، دستگاه‌های به این گندگی مگه سوسکه که ندیده باشم؟ هر چقدر هم درس نخون بوده باشم، باید اسم اونها رو از یه گورستونی می شنیدم». به خودم اومدم و طبق عادتم کم نیاوردم. بادی به غبغب انداختم و گفتم: « آره... با همه اینها آشنا هستم و توی دانشگاه با اکثرشون کار کردم». مسئول آزمایشگاه که آدم باحالی هم بود یواشکی گفت:«جوون، لازم نیست توی دانشگاه اینها رو یاد بگیری. فکر می کنی من که رشته‌ام این نبوده چه جوری یاد گرفتم؟»

 با تعجب پرسیدم: «یعنی چی که رشته تون این نبوده ؟» با لبخند در گوشم گفت: «یعنی فیزیک می خوندم». از این حرفش هم خنده‌ام گرفت و هم ناراحت شدم. دلیل خنده که مشخصه. دلیل ناراحتیم هم این بود که تا همین نیم ساعت پیش اون دو تا نکیر و منکر این همه از معدل و درسهای تخصصی من سئوال می‌کردن و بلافاصله بعد از اون، این وضعیت رو می دیدم. تازه معلوم نیست اون دو نفر رشته شون شیمی بوده که این سوالهای تخصصی رو از من می پرسیدن، و اگه هم بوده چرا با وجود این  متخصصین ، مسئول آزمایشگاهشون فیزیک خونده بود؟ خوب خودشون می شدن مسئول آزمایشگاه، نه مسئول گزینش و.... «اینو هم داشته باشید»

 حالا بی‌زحمت، خودتون این دو تا قصه رو بذارید کنار هم و هر جوری می خواهید سبک سنگین کنید و در آخر نتیجه بگیرید:

۱) چرا بعد از این همه مدت، هنوز به ما میگن جهان سومی و یا به قول خودمون در حال توسعه؟

۲) با وجود این همه تحصیل‌کرده، دلیل این همه بیکاری چیه؟

۳) چرا بعضی از ارگان های دولتی از افراد بازنشسته استفاده می‌کنن؟

   + سعید ; ۱:٢٥ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸٤
    پيامهاي ديگران ()

جیش بوس لالا!

                                      جیش..... بوس ...... لالا

نمیدونم دلیلتون از اومدن به دانشگاه چی بود. مدرک بگیرید؟ واسه خودتون کسی بشید؟ بهتون بگن خانوم یا آقای مهندس؟ یا...
مطمئن هستم همه اینا بوده. نه تنها واسه شما، بلکه واسه همه، از جمله خود ما هم ممکنه همین دلیلا بوده باشه. ولی به جرات میگم صرفا همینا نبوده. بذارید رک بگم. هرکی دلیلاش فقط همین بوده، از قول حافظ «بر او نمرده به فتوی من نماز کنید».
خیلی ها وقتی میان دانشگاه، بابا ننه هاشون همون دم در دانشگاه بغلشون می کنن و میگن: عزیزم، درستو بخون. بعدش هم فقط جیش، بوس ، لالا (مهم نیست چه کسی رو بوس می کنند، چون اونها که پیششون نیستند). دور و بر بقیه کارها رو خط بکشید، مخصوصا سیاست رو. اصلا کاری به اطرافتون نداشته باشید. اونها هم همین کارها رو می کنن. اصلا نمی دونن دانشجو یعنی چی؟ چه وظایفی دارن؟ مهم تر از اون، نمی دونن چه حقوقی دارن. نمیدونن چه جوری باید حقوقشون رو مطالبه کنن. همین میشه که بالائیها هر کاری رو که بخوان انجام میدن. بدون توجه به دانشجو. چون مطمئن هستند که هیچ کسی جیکش در نمیاد.
به نظر من هم فکرشون درسته. چون دانشجویی که فکر و ذکرش پاس کردن واحداش باشه، دیگه جایی واسه کارای دیگه نداره.
البته بعضیها دیگه هم از اون ور بوم افتادن. یعنی اینقدر خودشون رو صرف بساط کردن که نه کاری دارن به دور و برشون، نه فکری دارن واسه پاس کردن واحداشون.
یه عده دیگه هم قسمت انتهایی نصیحت بابا جونشون رو گوش میکنن و فقط به «بوس و لالا» میرسن. حالا خودتون قضاوت کنید. دانشجویی که درس، بساط، بوس و لالا شده همه زندگیش، چه جوری می تونه واسه حقش چونه بزنه؟ چون یا داره پاچه های استادشو می ماله، یا داره دماغشو می ماله، یا داره ... رو ... (حذف به قرینه لفظی و مسائل اخلاقی).

   + سعید ; ٤:٢٠ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۸ تیر ۱۳۸٤
    پيامهاي ديگران ()