saeid online

بازیچه

کار بعضی از ما به جایی رسیده که به هر بهانه‌ای، مثلاً بچه دو ساله‌مان را لای در یخچال بگذاریم و به بهانه عکس انداختن از او، از محتویات یخچال‌مان عکس بگیریم و در اینستاگرام بگذاریم تا به خیال باطل خود، ارج و قربمان را نزد خلایق قدری بالا برده باشیم. غافل از این که با این کار، اوج کمبودها و عقده های فروخورده خود را به زشت ترین حالت ممکن فریاد می کنیم.
یا اگر چراغ خانه‌مان به وجود نوزادی روشن شد، تا جایی که توان داریم و خون در رگ ماست، آن را به رخ خلایق گرفتار بکشانیم و با نشر تصاویر سونوگرافی دوران حاملگی مادرش گرفته تا واکسن زدن و ختنه سورانش در اینستاگرام، به جامعه بشری خدمتی کرده باشیم مثال زدنی.
اما "بدانید که زندگی دنیا تنها بازیچه و سرگرمی، تجمل‌گرایی، فخر فروشی و زیاده‌خواهی در مال و فرزند است. در مثل به بارانی می‌ماند که گیاهی در پی آن از زمین بروید و کشاورزان به شگفت آیند و سپس بنگری که زرد و خشک می‌شود و می‌پوسد." (1)

**************
(1) سوره 57، آیه 20

   + سعید ; ۳:٢٦ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٠ تیر ۱۳٩٦
    پيامهاي ديگران ()

دانش و پرسش

حکیم فرزانه‌ای* می‌گوید انسان‌ها چهار دسته‌اند:

1) آن‌هایی که نه می‌دانند و نه می‌پرسند.
2) آن‌هایی که نمی‌دانند ولی می‌پرسند.
3) آن‌هایی که می‌دانند ولی نمی‌پرسند.
4) آن‌هایی که هم‌ می‌دانند و هم می‌پرسند.

دسته اول همانا نادان‌هایی هستند که تا آخر عمر در مرداب نادانی غوطه‌ورند. دسته دوم نادان‌هایی هستند که امید می‌رود از دنیای تاریک نادانی به در ‌شوند و با کلید پرسش، به گنجینه دانایی برسند. دسته سوم دانایانی هستند که باد در کله‌شان افتاده و خودشان را از پرسیدن بی‌نیاز می‌دانند. و دسته چهارم که از همه بدترند، بیماردلانی‌ هستند که هر یک به مرضی یا غرضی، آن چه را که می‌دانند، از دیگران بازمی‌پرسند تا دانش‌شان را به رخ دیگران بکشند یا آن‌هایی را که کمتر می‌دانند، به سخره بگیرند.

..........................
* آن حکیم فرزانه، خودم بودم!

   + سعید ; ٥:۱٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩٤
    پيامهاي ديگران ()

توالت

"توالت" (toilette) را در لغتنامه دهخدا این گونه معنی کرده‌اند: بزک، چاسان فاسان. در فرهنگ فارسی معین این گونه: 1. آرایش چهره و سر 2. مستراح؛ و در لغتنامه عمید این گونه: 1. مستراح 2. آرایش کردن چهره.

چرا برای چنین واژه‌ای که از زبان بیگانه وارد زبان فارسی شده، این دو معنی بسیار دور که هیچ نزدیکی و شباهتی با یکدیگر ندارند، تعریف شده است؟ یعنی ممکن است در فرهنگ ما بین اجابت مزاج و آرایش کردن چهره، رابطه‌ یا نقطه اشتراکی وجود داشته باشد؟ یا اصلاً در زبان مبدا هم همین گونه است و برای این واژه این دو معنای متفاوت تعریف شده است؟
چه قدر بد که در یک زبان، "توالت" هم به آن جا گفته می‌شود و هم به آرایش و میز آرایش.

   + سعید ; ۸:۳٥ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩٤
    پيامهاي ديگران ()

محمد رسول‌ا...

عصر دیروز فرصتی پیش آمد تا ساخته مجید مجیدی را که برایش خیلی تبلیغ و هیاهو به پا کردند، روی پرده سینما ببینم. یک فیلم سه ساعته درباره دوران کودکی پیامبر به اضافه مقادیر زیادی از چاشنی احساسات‌ و عواطف شبیه آن چه که در سریال‌های سراسر غم و اندوه ایرانی به فراوانی دیده‌ایم. جدای از این و البته از نگاه بنده، شاید زمان طولانی فیلم خیلی‌ها را از تماشای آن بازدارد؛ چرا که این روزها کمتر کسی پیدا می‌شود که گرفتاری‌ نداشته باشد و بتواند با طیب خاطر و فراغ بال سه ساعت از وقتش را در سینما بگذراند. با این حال، خیلی از صحنه‌های فیلم هستند که گویی کارگردان دارد با آن‌ها لاس می‌زند و با دوربین بازی می‌کند، (اول نمای بسته، بعد نمای باز، حالا چرخش دوربین...) در حالی که به سادگی می‌شود از این آب و تاب دادن‌های بیهوده و بی‌نتیجه که تنها حوصله تماشاگر را سر می‌برند، پرهیز کرد و بی آن که خدشه‌ای به کل ساختار فیلم وارد نمود، یک ساعت از زمان آن را کاست و فیلم شسته رفته‌تری به نمایش گذاشت.
در تمام مدتی که فیلم را تماشا می‌کردم، محمد رسول‌ا... ساخته کارگردان سرشناس، مصطفا عَقاد (2005-1930) جلوی چشمم می‌آمد و ناخواسته این دو را باهم مقایسه می‌کردم. هرچند می‌دانم که فیلم مجیدی به شرایط اجتماعی زمان تولد محمد تا دوازده سالگی او می‌پردازد و فیلم مصطفا عَقاد از چهل سالگی تا وفات پیامبر را پوشش می‌دهد، اما دومی -با آن که با امکانات 39 سال پیش ساخته شده است- ساختار بهتری دارد، احساسات بیننده را به بازی نمی‌گیرد، باورمندتر است و بیننده را بسیار بیشتر تحت تاثیر شکوه رفتار پیامبر قرار می‌دهد.
یکی از دلایلی که باورپذیری و وجهه تاریخی فلیم مجیدی را برای من به عنوان یک مخاطب ایرانی کم می‌کند، استفاده از چهره‌های سرشناس بازیگری است؛ دیدن محسن تنابنده با همان لهجه علی آبادی در قامت یک یهودی پرکینه یا مهدی پاکدل در نقش ابوطالب و همین طور سایر بازیگرهای آشنا، کمی تا قستی توی ذوق می‌زند. اگر از بازیگرهایی استفاده می‌شد که کمتر شناخته‌شده‌تر بودند، بهتر می‌شد غرق در گذشته‌های دور شد. (البته تاکید کنم که این دیدگاه شخصی بنده است و شاید باشند آدم‌های فراوانی که به کار گیری بازیگرهای سرشناس را از نقاط قوت فیلم بدانند.)
در فیلم مجیدی، گوشه‌هایی از زندگی پیامبر به نمایش درمی‌آید که گویا تاریخ‌نویسان توجه چندانی به آن‌ها نداشته و شاید به دلیل کم‌اهمیتی یا بی‌اهمیتی از کنار آن‌ها گذشته‌اند. اما از قرار معلوم، مجیدی در این فلیم قصد بازگویی و بزرگنمایی آن‌ها را دارد. غیر از شکست سپاه ابرهه، تا به حال هیچ کدام از معجزه‌های پیامبر را که در این فیلم به نمایش درآمد، نه شنیده و نه خوانده بودم. حتا نمی‌دانستم که یهودیان از همان ابتدا قصد جان پیامبر را داشته‌اند و ناکام مانده‌اند. از دید من، اصولاً دانستن یا ندانستن چنین کراماتی لطف چندانی ندارد و کوچکترین تاثیری بر پیامبرگونه شدن و پیامبروار زیستن مخاطبی که تشنه مردانگی راستین و اسوه حسنه است، ندارد. فکر نمی‌کنم پیامبر آمده بود تا هنرش را در معجزه‌آفرینی به رخ مردم بکشد و اگر هم معجزه‌ای نشان می‌داده، به خواست و بهانه مردمان دوران جاهلیت بوده و به درد همان مردمان 14 قرن پیش می‌خورده و امروزه، تاریخ مصرف‌شان به سر آمده است. اما این فیلم پرهزینه، ۴۰ میلیون دلار را بلعیده است تا دست و پا شکسته سه چهار معجزه را به نمایش بگذارد و بینندگان را اندکی به هیجان بیاورد. اما بزرگترین و ماندگارترین و کارآمدترین معجزه پیامبر که همانا قرآن مجید است و دوای همه دردهای بشری در تمام دوران‌ها، در این فیلم در حاشیه مانده بود. پیامبر آمده بود تا انسان بسازد و تا جایی که می‌دانم بشر امروزی با اصل وجود پیامبر مشکل ندارد و نیازی به این ندارد به تماشای معجزه‌هایش بنشیند تا باورش کند و ایمانش بیاورد؛ بشر امروزی هیچ گاه شکوه مقام و بلندمرتبگی پیامبر را انکار نکرده است که حالا نیازی به یادآوری و بازآوری آن داشته باشد. گمشده و فراموشیده بشر امروزی، اخلاقیات است که شوربختانه در این فیلم کمتر به آن پرداخته شده بود.
خلاصه کنم، وقتی که از سینما بیرون آمدم همان آدمی بودم که سه ساعت قبل از آن وارد سینما شده بودم. بی هیچ تغییر نگرشی و بی هیچ افزوده‌ای. بنده به عنوان یک تماشاگر عام که نه اطلاعات زیادی از جلوه‌های سینمایی دارد و نه تاریخ صدر اسلام را می‌داند، چندان تحت تاثیر این محمد رسول‌ا... قرار نگرفتم و با این که شخصیت اصلی فیلم، بزرگترین و کامل‌ترین انسان تاریخ بشر است و فیلم تهیه‌شده لاجرم باید درخور جایگاه همان انسان اسوه‌ و خدای‌گونه باشد، غیر از زمان طولانی‌ فیلم، تفاوت چندانی با یک فیلم سینمایی معمولی ندیدم.

   + سعید ; ۸:۱۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩٤
    پيامهاي ديگران ()

بهانه

زمان: نیمه‌شب.
مکان: یک باغتالار در نزدیکی شهر، سر سفره شام.
مناسبت: مجلس عروسی.
شام: پلوی ساده، پلو شوید باقالی، قزل‌آلای سرخ‌شده، کباب کوبیده، جوجه کباب، کباب حسینی، خورش فسنجان، خورش بادمجان (یا شاید خورش آلوچه)، بره درسته.
نوشیدنی: دوغ و نوشابه.
دسـر: خورش ماست، کشک و بادمجان، سالاد کالباس، سالاد قارچ، سالاد مرغ، سالاد شیرازی، ژله رنگین‌کمان، ژله میوه‌ای، ژله شکلاتی، ژله بستنی و یکی دو دسر دیگر که تا به حال نه اسم‌شان را شنیده بودم و نه خورده بودم.
سوال:
با توجه به این که گنجایش معده آدمیزاد حدود یک لیتر است و یکچهارم آن باید سرخالی بماند و البته، قبل از شام نیز توسط مقادیر نامعدود و نامحدودی از میوه و شربت و شیرینی پـر شده است، هدف از ارائه این همه غذا چه می‌تواند باشد؟
الف) اطمینان از این که میهمانان با شکم سیر و پـر به خانه برمی‌گردند.
ب) نمایش تنوع و گوناگونی غذاهای ایرانی در یک مجلس عروسی.
ج) جامه عمل پوشاندن به شعار "ما نیز می‌توانیم".
د) ولخرجی، تجمل‌گرایی و فخرفروشی.

 

.........................................
پی‌نوشت:
آدم‌های بزرگ قامتشان بلندتر نیست، خانه‌شان بزرگتر نیست، ثروت‌شان بیشتر نیست، آن‌ها قلبی بزرگ و نگاهی بلند دارند.

   + سعید ; ٦:٥۸ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٤
    پيامهاي ديگران ()

ک ش ک

1.
فکر نمی‌کردم که در گذشته دعوا بر سر کود مرغی یا همان چلغوز سبب جنگ‌افروزی شده باشد. اما در ویکی‌پدیا خواندم که تمرکز بالای نیترات‌ها در کود مرغی سبب شد که این ماده در مهمات‌سازی اهمیت پیدا کند و دلیل اصلی بروز جنگ اقیانوس آرام میان پرو-بولیوی و شیلی به این خاطر بود که بولیوی قصد داشت بر گردآورندگان گوانوی شیلی مالیات ببندد.
از همان منبع اضافه کنم که کود مرغی در خاک‌شناسی، به رسوبات فسفاته ناشی از چلغوز پرندگان دریایی، خفاش‌ها و فک‌ها گفته می‌شود و ماده‌ای گران‌قیمت با میزان فسفر و نیتروژن بالاست که به عنوان کود و یکی از اجزای ساخت باروت به کار می‌رود. همچنین عناصر تشکیل‌دهنده کود مرغی عبارتند از آمونیاک، اسید اوریک، اسید فسفریک، اسید اُگزالیک، اسید کربنیک و همچنین املاح زمینی و ناخالصی‌ها.

2.
بین خودمان باشد، با وجود این همه شبکه‌های فراگیر اجتماعی همچون فیس‌بوک و وایـبر و واتس‌اپ و ... که در مقایسه با وبلاگ خیلی پـر زرق و برق و خوش آب و رنگ‌ترند، کسی پیدا می‌شود که سراغ بلاگ و وبلاگ‌خوانی برود؟ دل‌مان را الکی به این فخیمه وبلاگ زپـرتی خوش نکرده‌ایم آیا؟!

3.
پسر: با شکم خالی چند تا سیب می‌تونی بخوری؟
دختر: شش تا !
پسر: فقط یکی می‌تونی، چون موقع خوردن سیب دوم شکمت دیگه خالی نیست!
دختر: چه جالب حتما برای دوستام تعریف می‌کنم.

- همان دختر: با شکم خالی چند تا سیب می‌تونی بخوری؟
دختر دوم: ده تا.
همان دختر: اه، اگه می‌گفتی شش تا، یه معمای جالب می‌شد…

   + سعید ; ٦:٤٩ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩٤
    پيامهاي ديگران ()

مزاحم

نیمروز است و نهارمان را تازه خورده‌ایم. من مشغول جمع کردن سفره‌ام و مهربان‌همسر در حالی که هود را روشن کرده، دارد بهفر را می‌خواباند. در یک روز آرام و در کنار خانواده همه چیز داشت به خوبی پیش می‌رفت که ناگهان سر و کله مزاحم دیروزی دوباره پیدا شد؛ دیروز درست هنگامی که قصد استراحت داشتم، آفتابی شد ولی با دیدن چهره درهم کشیده‌ام، حساب کار دستش آمد و فرار را بر قرار ترجیح داد. فکر نمی‌کردم امروز دوباره برگردد. اما گویا خیلی گستاختر و بی‌شعورتر از آن بود که می‌پنداشتم.
هر چه بیشتر مدارا می‌کردم، آزار و اذیتش بیشتر می‌شد. انگاری آمده بود تا با لجبازی‌های نفسگیرش مرا از کوره به در کند. آن قدر آمد و رفت و آن قدر موی دماغم شد که کاسه صبرم لبریز شد. دیگر نمی‌توانستم تحمل کنم، جلوی چمشانم را خون گرفته بود. هر چه قدر هم که خودم را به بی‌خیالی می زدم، نمی‌توانستم به چنین موجود نکبتی اجازه بدهم تا آرامش خانه‌ام را بر هم بزند و برای اهل و عیال دردسر درست بکند. با سرعت به آشپزخانه رفتم و خودم را به سلاح سرد مجهز کردم. وقتی برگشتم، دیدم که در گوشه پنجره تراس جا خوش کرده و لابد در خیال باطل خود برای مزاحمت بعدی‌اش نقشه می‌کشد. متوجه آمدن من نشد. بدون فوت وقت، دستم را بالا بردم و با تمام توان آن چنان بر سرش کوبیدم که نقش بر زمین شد. خرمگس ولگرد، دیگر در قید حیات نبود تا آرامش‌مان را برهم زند.

   + سعید ; ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ ; جمعه ٦ شهریور ۱۳٩٤
    پيامهاي ديگران ()

سفر پشمی

گویا این روزها تب یک سفر خارجی در بین تازه عروس و دامادها بالا گرفته است. در بین خویشاوندان دور و نزدیک چهار پنج مورد از زوج‌های تازه وصلت‌کرده سراغ دارم که با هر زحمتی شده، دست در دست هم گذاشته‌اند و به یک سفر خارجه رفته‌اند. از مالزی در شرق آسیا گرفته تا روسیه و ترکیه و بلغارستان و اسپانیا در غرب اروپا و شاید جاهای دیگری که ما خبر نداریم. در شهر کوچکی همچون این جا که اوضاع این چنین است، معلوم نیست در شهرهای بزرگ چه خبر است.
بر کسی پوشیده نیست که سفر خوب است و دنیادیده به از دنیاخورده است و البته که بسیار سفر باید تا پخته شود خامی. و بدیهی است که هر کسی اختیار پول خودش را دارد و با آن به هر جایی می‌تواند برود و هر کاری می‌تواند بکند. ولی در این میان یک "اگر" چالش‌زا وجود دارد: اگر انگیزه چنین سفرهایی فقط و فقط این باشد که "چون فلانی فلان جا رفته است، پس ما نیز باید برویم" یا "چون سفر خارج مد شده و ما نیز نباید از قافله مد عقب بمانیم" و بعد هم در پایان سفر، نه حرف تازه‌ای برای گفتن داشته باشیم و نه بتوانیم چند دقیقه از دیده‌ها و تجربه‌های خود را برای دیگران تعریف کنیم و نه نگرش قبلی مان اندکی به روز شده باشد و نه کوچکترین افزوده‌ای به دانسته‌های گذشته خود اضافه شده باشد، چنین سفری دستاورد و ارزش چندانی نمی‌تواند داشته باشد.
از نگاه بنده کوچک، منطقی نیست که یک زوج جوان پس از چند سال سگ دو زدن بخشی از درآمد خود را که با هر جان کندنی پس‌انداز کرده‌اند، یکباره خرج کنند تا در نهایت، چند عکس‌ از خودشان در فیس‌بوک(*) و وایـبـر به نمایش بگذارند و به رخ دیگران بکشند تا شاید دیگران با دیدن این عکس‌ها، به‌به و چه‌چه نثارشان کنند. شاید هم نکنند. اگر هدف چنین سفرهایی این باشد که گفتم، دیگر چه نیازی به هزینه کردن میلیون‌ها تومان پول و تلف کردن وقت گرانبها؟ وقتی که قرار است یک زوج جوان ده میلیون تومان پول زبان‌بسته را خرج کنند و یک هفته طلای وقت خود را هدر بدهند تا فقط نشان دهند که از دیگران کمتر نیستند و در آخر، همان کوفتی باشند که پیش از سفر بودند، همان بهتر که سرمایه خودشان را نفله نکنند؛ در یکی دو ساعت می‌توانند چند عکس فوتوشاپی از خودشان در همان جایی که قصد پـز دادنش را دارند، درست کنند و در شبکه‌های اجتماعی بگذارند تا اندکی آرام بگیرند.

(*) توضیح: فیس‌بوک جایی است که در آن آدم‌ها با نمایش عکس‌های خود، برای همدیگر فیس می‌کنند.

......................................
پی نوشت:
چندی پیش بین دو نفر از همکاران درگیری رخ داد. یکی زد و دیگری خورد. من هم شاهد ماجرا. آن که خورد، شکایت کرد. من بی آن که جانب حمایت کسی را گرفته باشم، به درخواست آن که خورده بود و حالا در دادگاه "خواهان" شده بود، واقعیت را شهادت دادم. در نهایت، دادگاه به سود "خواهان" و به زیان "خوانده" رای داد. اما حالا خیلی از دوستان روی سر من خراب شده‌اند که چرا برای خوانده دردسر درست کرده‌ام؟
نمی‌دانم مگر در دادگاه شهادت دروغ داده‌ام یا با کسی زد و بند کرده‌ام که حالا سرکوفت و سرزنش دیگران را باید بشنوم؟ این که کسی صحنه‌ای را با دو چشم خودش ببیند و بنا به هر دلیلی در دادگاه از شهادت دادن خودداری کند، دست کمی از آن که در دادگاه شهادت دروغ می‌دهد، ندارد. ولی من می‌خواستم این گونه نباشم.

   + سعید ; ٦:٥٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٤
    پيامهاي ديگران ()

پاشنه بلند

یکی برای ما شرح بدهد علت علاقه‌مندی خانم‌های محترم به کفش‌های پاشنه‌بلند چیست و چرا با وجود این که در مخاطرات و مضرات کفش‌های پاشنه‌بلند هیچ انسان عاقلی هیچ شکی ندارد، اما باز هم کلیه خانم‌ها، چه آن‌هایی که خودشان را قدکوتاه می‌دانند و چه آن‌هایی دست کمی از یک نردبان ندارند، از پوشیدن آن در مجالس شادی کوتاه نمی‌آیند؟ جالب این جاست (بهتر است بگویم شگفت این جاست) که حتا خانم‌هایی که به خیال خودشان برای سلامتی‌شان کم نمی‌گذارند و اگر روزانه سه ست دوازده تایی دراز و نشست نزنند یا خدای ناکرده حواس‌شان نباشد که 2 عدد میوه قرمز و یک عدد میوه بنفش را حتماً بخورند، نزد سه پزشک فوق متخصص باید بروند تا سلامتی از دست رفته‌شان را بازیابند، باز هم چنین خانم‌های خوددوست و سلامتی‌دوست اگر در یک میهمانی کفش پاشنه‌بلند نپوشند و پنجه‌های پای خودشان را درب و داغان نکنند و دمار از ستون فقرات خود درنیاورند و در حین راه رفتن شیلنگ تخته نیندازند، راضی نمی‌شوند. به راستی علت این که خانم‌ها چه بیسواد و چه باسوادشان، فکر می‌کنند با پوشیدن کفش پاشنه‌‌بلند زیباتر و دل‌انگیزتر می‌شوند، چیست؟ اصلاً چه کسی گفته است جذاب بودن و تو دل برو بودن با قد بلند پیوند مستیم دارد و فقط قدبلندها خوش‌تیپ و خوش‌اندامند؟ و چه لزومی دارد که آدمیزاد سلامتی خودش را به خطر بیندازد برای این که اندکی قدبلندتر به چشم آید؟
حالا شما هی گلو پاره کن که با پوشیدن کفش پاشنه‌بلند تراز طبیعی ستون فقرات به هم می‌خورد و در نتیجه درد کمر و مفاصل ران به همراه می‌آورد و پاها که همانا قلب دومند، در کفش پاشنه‌بلند بدترین وضع ممکن را دارند و راه رفتن در چنین موقعیتی برای خانم‌ها به شدت سخت می شود و ممکن است با از دست دادن تعادل و لغزیدن به زمین بیافتند که بدیهی است در چنین شرایطی احتمال پیچ خوردن و رگ به رگ شدن مچ پا وجود دارد، اما امان از وقتی که آدمیزاد برای انتخاب‌ها و تصمیم‌های خودش هیچ توجیه عقل‌پسندی نداشته باشد و چشم و همچشمی بشود ملاک و معیار تصمیم‌گیری‌هایش.

.......................................
سال‌ها پیش در همین ماه:

همه لوگوهای وبلاگ

چنته عطاری

برای وبلاگ‌نویسان

دوست دارم پس هستم

   + سعید ; ۳:٠٧ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٤
    پيامهاي ديگران ()

همه چیز را همه کس دانند.

چند روز پیش که به آرایشگاه رفته بودم، با دیدن موهای کف مغازه سوالی در ذهنم نقش بست که با شنیدن پاسخ جناب آرایشگر، دانستنی‌های تازه‌ای فراگرفتم. البته به خاطر این که مبادا سوال بی‌جا و بی‌ربطی پرسیده باشم و با دست خودم اسباب تمسخرم را فراهم کنم، ابتدا برای طرح سوال دودل بودم و کلی با خودم کلنجار رفتم که بپرسم یا نپرسم؛ ولی از آن جایی که گفته‌اند "پرسیدن عیب نیست و ندانستن عیب است" سوالم را طرح کردم و بعد از دریافت پاسخ که همراه با یاد گرفتن چند مطلب تازه بود، سرکیف شدم. پرسه این بود که: "موهایی که روانه سطل آشغال می‌کنید، هیچ کاربردی ندارند؟" و اما پاسخ مفیدی که آرایشگر داد و خیلی از آن بهره بردم، به شرح زیر است:

1) از موهای بلند (که بیشتر زنانه‌اند) برای ساخت قلم مو استفاده می‌شود. 2) در گذشته که ساخت تنورهای گلی، رواج بیشتری داشت به ملاتی که برای ساخت تنور به کار می‌رفت، مو اضافه می‌کردند تا گل به دست آمده، قوام و شکل‌پذیری بهتری داشته باشد و در نتیجه کار با آن آسان باشد. 3) همچنین، شالیکارها به کشتزارهای خود مـو اضافه می‌کنند تا هم قوام بیشتری داشته باشد و راحت‌تر بتوان در آن نشاکاری کرد، هم خاک را تقویت کند و برنج پربارتری بدهد. 4) البته مو برای درخت گردو کود مناسبی است و برخی از باغدارها، پای درخت‌های گردو مو می‌ریزند تا خاک آن را تقویت کند.
5) و در پایان، یک کاربرد ویژه و جدید نیز برای مو ذکر کرد که البته برای تایید آن، به بررسی‌های بیشتری نیاز است. این دوست آرایشگر ادعا کرد که یکی از ویژگی‌های موی انسان این است که چنانچه آب به مواد نفتی و روغنی آلوده شده باشد، با استفاده از مو می‌توان مواد نفتی موجود در آب را جداسازی کرد. و برای مصداق ادعایش گفت که حدود پنج سال پیش که یکی از سکوهای نفتی در خلیج مکزیک دچار نشتی نفت شد و میلیون‌ها لیتر نفت خام وارد آب اقیانوس شد و خلاصه، فاجعه زیست‌محیطی پیش آمد، در یک فراخوان سراسری، موی انسان از بسیاری کشورها جمع‌آوری و به امریکا فرستاده شد تا لکه‌های نفتی را توسط آن از روی سطح آب جمع‌آوری کنند. می‌گفت که در ایران مسئولیت جمع‌آوری مـو به عهده نیروهای هلال احمر بود.


...........................................
سال‌ها پیش در همین ماه:

یا چنان نمای که هستی یا چنان باش که می‌نمایی

ترجمه و ناترجمه

زنان و اشتغال‌زایی

   + سعید ; ٤:٠۳ ‎ق.ظ ; جمعه ٩ امرداد ۱۳٩٤
    پيامهاي ديگران ()

خودآ

آیا تا به حال تصور کرده‌اید خدایی وجود نداشته باشد؟ با فرض این که خدایی نبود، کم و کیف زندگی انسان چه تغییری می‌کرد؟ بهتر می‌شد یا بدتر؟ چند درصد از آرزوها و خواسته‌های خود را از خدا می‌خواهید؟ آیا برآوردن آن‌ها توسط کس دیگری غیر از خدا امکان دارد؟ اگر خدایی وجود نداشت، با همه کسانی که مشکل داشته‌اید و آن‌ها را به خدا واگذار کرده‌اید، چه می‌کردید؟ آیا برای گرفتن حق خود، خودتان دست به کار می‌شدید؟ مطمئن بودید که از پس همه آن‌ها برمی‌آیید؟
با کدام امید می‌توانستید چشم به روزهای آسوده‌تر و آینده‌ای پربارتر بدوزید؟ وقتی که خود یا یکی از نزدیکان‌تان به بیماری سختی دچار می‌شدند، سلامتی را از چه کسی درخواست می‌کردید؟ آیا وجود این همه پزشک شما را از وجود خداوند بی‌نیاز می‌کرد؟
بدون خدا، اگر به تـه خط می‌رسیدید، چه کاری می‌کردید؟ به کجا پناه می‌بردید و برای چه کسی درد دل می‌کردید؟ اصلاً رغبتی به انجام کارهای خوب داشتید؟ وقتی می‌دانستید هیچ کسی نیست تا کارهای نیک شما را ببیند و به آن‌ها پاداش بدهد، آیا باز هم به دیگران کمک می‌کردید؟ آیا خودتان را ملزم به پندار نیک، گفتار نیک و کردار نیک می‌دانستید؟
وقتی که در برابر تبعیض‌ها، ناکامی‌ها و نامرادی‌ها و همه چیزهای بد که زندگی را به کام انسان تلخ و سنگین می‌کنند، خدای مهربان و کارگشایی نداشتید که نزدش پناه بگیرید و از او بخواهید تا گره از کارتان باز کند، آیا به خودتان می‌دیدید که یک‌تنه به جنگ ناملایمتی‌ها بروید؟
وقتی که در گرداب سختی‌ها و فرودهای زندگی غرق شده‌اید، اگر خدایی -که پس از سختی‌ها نوید گشایش می‌دهد- وجود نداشت، نای ادامه زندگی داشته‌اید؟ اگر خدای دهنده‌ای –که می‌گوید روزی هر کس نزد ماست- وجود نداشت تا دست نوازش بر سر شما بکشد، با کدام امید چشم به راه روزهای بی‌نیازی و گشاده‌دستی می‌نشستید؟

یقین دارم آن‌هایی که وجود خدا را انکار می‌کنند، خودشان بهتر از هر کس دیگری می‌دانند حرف‌ درستی نمی‌زنند. بدون خدا، امکان ادامه زندگی وجود ندارد.
بیایید قدر خدا را بیشتر بدانیم.


.............................................
داستانکی که در سال 86 در همین ماه نشر شده و بی‌ربط به این یادداشت نیست:
مرد آرایشگر

   + سعید ; ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩٤
    پيامهاي ديگران ()

اقرارنامه

تا به حال شده از خودتان بدتان آمده باشد؟ دل کسی را شکسته باشید یا در جایی که می‌توانسته‌اید کمک کنید، دریغ کرده باشید؟ یا نمک روی زخم کسی پاشیده باشید؟ یا دیگری را درک نکرده باشید؟ و بعدها، حسرت گذشته را بخورید و حرص‌تان از رفتار بد خودتان در بیاید؟
به یاد ندارم در وبلاگ فخیمه از بدی‌ها و بدخلقی‌ها و بدرفتاری‌های خودم نوشته باشم؛ اما راستش را بخواهید من هم مثل هر آدمیزاد دیگری در گذشته‌های دور یا نزدیک حرف‌هایی زده‌ام یا کارهایی کرده‌ام که اسباب رنجیده‌خاطری و دلخوری دیگران را فراهم کرده است. من هم در زندگی شخصی‌ام بعضی وقت‌ها به اندازه‌ای بی‌شعور و بی‌منطق شده‌ام که حتا اشک دیگران را در آورده‌ام، من نیز گاهی از معیارهای انسانی و اخلاقی فاصله گرفته‌ام و در موقعیتی خاص، رفتاری از خودم بروز داده‌ام که حالا با یادآوری آن، دلم می‌خواهد خودم را کتک بزنم. شاید طرف مقابل بی‌مهری و ناسپاسی مرا پس از سال‌ها فراموش کرده باشد، اما خودم نه. هر بار که موارد این چنینی برایم تجدید خاطر می‌شوند، حس بدی نسبت به خودم پیدا می‌کنم و از این که این قدر بد بوده‌ام، از خود بیزار می‌شوم و از این که می‌بینم دیگران چه قدر دوستم داشته‌اند یا چه قدر در حق من گذشت کرده‌اند و خطاهای نابجایم را نادیده گرفته‌اند، بیشتر سرافکنده و شرمنده می‌شوم. آن چه که بیشتر آزارم می‌دهد این است که در زمان وقوع ماجراهای این چنینی، خودم را به دلایل واهی و ناموجه بر حق می‌دانسته‌ام و به همین علت، از موضع خودم کوتاه نمی‌آمدم. اما گذشت زمان گویی پرده‌ها را کنار زده و واقعیت را نشانم داده است.
در این پست می‌خواهم اعتراف کنم که من نیز در مقاطعی بد بوده‌ام، به اندازه‌ای که با فکر کردن درباره رفتارهای زشت و زننده‌ام از خودم به شدت بدم می‌آید و از این که می‌بینم نمی‌توانم کاری بکنم، بیشتر خودم را می‌خورم. مثال می‌زنم، از وقتی که پدر شدم، تازه بعد از گذشت 34 سال، فهمیدم هر پدر و مادری برای بزرگ کردن فرزندشان چه زحمت‌ها و چه بی‌خوبی‌هایی که نمی‌کشند و چه فداکاری‌هایی که نمی‌کنند؛ به همین دلیل هرگاه که تندخویی‌ها و بدخلقی‌ها و لجبازی‌های خودم را نسبت به پدر و مادر به یاد می‌آورم، از این که می‌بینم چه قدر نفهم بوده‌ام، یکه می‌خورم. هر گاه یادم به سفرهای خانوادگی‌مان می‌افتد که در آن‌ها دست به سیاه و سفید نمی‌زدم و از هر چیزی ایراد می‌گرفتم و با بهانه‌گیری‌های گاه و بیگاه لذت سفر را به کام‌ همه تلخ می‌کردم و از این که می‌بینم این قدر خـر بوده‌ام و خودم خبر نداشته‌ام، تاسف می‌خورم. به اشتباه فکر می‌کردم پدر و مادر، غلام حلقه به گوشی هستند که باید نهایت تلاش خود را به کار ببرند تا به ما خوش بگذرد و ما نیز تکلیفی جز خوردن و خوش گذراندن نداریم. دریغ از یک ذره همکاری، یک ذره کمک یا درک متقابل.
نمونه‌ای دیگر: اگر دانشگاه رفتن سود دندان‌گیری برای من نداشت، همین که طی دوران دانشجویی پی بردم ظرف شستن و لباس شستن چه مزه‌ای دارند و تا قبل از آن -شاید به این دلیل که مادرم خم به ابرو نمی‌آورد- اصلاً فکر نمی‌کردم این کارها خستگی دارند و حتا در یک سفره انداختن ساده هیچ کمکی نمی‌کردم، از خودم خجالت می‌کشم. بدین وسیله اعتراف می‌کنم که من در برخی موارد به اندازه‌ای خودخواه و خودبین و گستاخ بوده‌ام که حتا به ذهنم نمی‌رسید که دیگران هم همچون من خسته می‌شوند و دلشان می‌خواهد یک بشقاب تخمه کنارشان بگذارند و به تماشای تلویزیون بنشینند.
یـا شاید مادرم فراموش کرده‌ باشد ولی من به خوبی یادم هست که وقتی در خانه شیطنت می‌کردم، چگونه التماس می‌کرد که به خاطر سردردش کمی آرامتر باشم و من اصلاً نمی‌دانستم سردرد چیست و کار خودم را می‌کردم. ولی با این حال تحمل می‌کرد و چیزی نمی‌گفت تا مبادا خاطر نازک من آزرده نشود...
فکر می‌کنم بیشتر غر و نق‌ها را به پدرم زده باشم، هرچند می‌دانم خیلی زود فراموش می‌کند و می‌بخشد، اما به هر حال به خاطر همه بی‌مهری‌هایم طلب بخشش می‌کنم. حالا که خودم پدر شده‌ام، تازه می‌فهمم چرا وقتی پدرم از سر کار برمی‌گشت، عین یک جنازه می‌افتاد و حتا نای شام خوردن نداشت. چون شب قبلش من یا برادر کوچکترم، لذت یک خواب راحت را از آن ربوده بودیم و خودمان خبر نداشتیم. پدر عزیز! به خاطر همه شیشه‌هایی که با توپ شکستم و تو حتا خم به ابرو نمی‌آوردی و نمی‌دانم اگر سال‌ها بعد اگر پسر خودم چنین کاری بکند، آیا می‌توانم مثل تو برخورد کنم یا نه، عذرخواهی می‌کنم...
یا وقتی که ترم یک با علی وارسته هم‌اتاق بودم و بوی سیگار من خواب را حرامش می‌کرد، با همان لهجه‌ شیرینش از من خواهش می‌کرد که سیگارم را بیرون از اتاق بکشم، اما من با کمال وقاحت کار خودم را می‌کردم و در جواب می‌گفتم سیگار کشیدن من که صدایی ندارد پس بی‌دلیل ایراد نگیر. اما سال‌ها بعد که در خانه با بوی سیگار برادر بزرگترم از خواب بیدار می‌شدم، ناخواسته علی وارسته به ذهنم آمد و تازه فهمیدم بیچاره چه عذابی از دست من می‌کشید و چیزی نمی‌گفت.
خلاصه کنم: پدر! مادر! همسر! و همه اعضای خانواده و همه دوستان دور و نزدیک! در همه مواردی که با شما نامهربان بوده‌ام و فقط خودم را دیده‌ام، از شما عذرخواهی می‌کنم.


...................................
سال‌ها پیش در همین ماه:
به کسی برنخورد

تصادف

   + سعید ; ٦:۱٢ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٤ تیر ۱۳٩٤
    پيامهاي ديگران ()

اعجاز موسیقایی

قرآن‌پژوهان چندین بعد برای اعجاز بیانی قرآن بیان کرده‌اند که یکی از آن‌ها (جدای از فصاحت، بلاغت، حسن بیان و...) موسیقی ویژه قرآن می‌باشد. در این باره با توجه به مجموع آرای موافقان باید گفت تاثیر آهنگ تلاوت قرآن بر روان مخاطب متعادل، واقعی و منطبق با نیازهای فطری وی در جهت کسب کمال است. آهنگ و موسیقی قرآن گرچه نتیجه گزینش بسیار دقیق کلمه‌ها، جمله‌ها و آیات است و تاثیر وصف‌ناپذیری بر شنونده دارد، پیوند انکارناپذیری نیز با معنای آن‌ها دارد. بی تردید اعجاز موسیقایی قرآن از جنبه‌های اعجاز بیانی است و نخستین و اصلی‌ترین جنبه اعجاز بیانی را که همه سوره‌ها به ویژه سوره‌های مکی از آن جنبه برخوردارند، نظم و موسیقی قرآن معرفی کرده‌اند. (تا این جا از اینترنت)
خلاصه کنم: بنا بر آن چه که قرآن‌پژوهان گفته‌اند خداوند سبحان برای افزایش تاثیرگذاری پیام‌های قرآنی بر شنوندگان و دلربایی هر چه بیشتر کلامش، از موسیقی به هنرمندانه‌ترین و دلنشین‌ترین و رمزآلودترین شکل ممکن استفاده کرده است تا سخن راهنما و راهگشایش تا عمق جان ایمان‌آورندگان رخنه کند. اگر نفس موسیقی بد بود و گناه، خداوند از آن در قرآن خود بهره نمی‌برد و با این کار، بندگانش را به استفاده از آن تشویق نمی‌کرد. اما با این وجود، بر من معلوم نیست که چرا علمای دین موسیقی را گناه شمرده‌اند و انسان را از پرداختن و شنیدن آن بازداشته‌اند و در شبکه قرآن –و همچنین رادیو قرآن- که به تبلیغ و گسترش مفاهیم قرآنی می‌پردازند، از پخش هر گونه موسیقی خودداری می‌شود.


................................................
سال‌ها پیش در همین ماه:
خود شیفتگی
بندگان خدانشناس

   + سعید ; ٩:٤٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۸ تیر ۱۳٩٤
    پيامهاي ديگران ()

معامله دو سر زیان

1)
نمی‌دانم آدمی را چه می‌شود که وقتی تصمیم می‌گیرد پس از یک هفته سگدویی و جان کندن، از هیاهوی زندگی شهری فرار کند و  آخر هفته را با چاشنی آرامش در طبیعت سپری کند و در آغوش آن، خستگی‌اش را به در کند و خودش را از بند فولاد و بتن رها کند، به جای این که روان خسته و آزرده‌اش را با صدای ناب طبیعت که شرشر جوی آب و چهچه مستانه پرندگان باشد، آرام کند و به جای این که به تماشای طبیعت بکر بنشیند یا از قدم زدن در آن لذت ببرد، وقتی که به مقصد رسید اولین کاری که می‌کند این است که صدای پخش خودرو‌اش را بلند می‌کند و صدای روحبخش و روحنواز طبیعت را با صدای خواننده‌هایی که خودشان پیش و بیش از از هر کسی دیگری، به درمان روان بیمار و پریشان خود نیاز دارند، عوض می‌کند. و معامله دو سر زیان که گفته‌اند یعنی همین.

2)
همان طور که در خبرها آمده بود، هفته پیش شماری از نیروهای با غیرت دینی بالا در اعتراض به حضور احتمالی بانوان در ورزشگاه هفت هزار نفری آزادی -که معلوم نیست چرا دوازده هزار نفری عنوان می‌شود- در برابر وزارت ورزش به بست نشستند و حرف خود را به کرسی نشاندند. ما نیز معتقدیم کار انقلابی خوبی کردند؛ در عصری که رسانه‌ها به یمن پیشرفت فناوری وقایع را به صورت زنده پخش می‌کنند، چه لزومی دارد بانوان محترمه در ورزشگاه حضور فیزیکی داشته باشند؟ مگر نمی‌شود در خانه ماند و بازی والیبال ایران و امریکا را در سیمای ملی تماشا کرد؟ این درست نیست که با دست خودمان، بانوان‌مان را روانه ورزشگاه بکنیم تا خدای ناکرده، والیبالیست‌های مستکبر آن‌ها را دزدکی دید بزنند.
هر چه بود، این بار نیز بصیرت دینی جوانان با غیرت دینی بالا، نقشه‌های شوم شیطان را نقش بر آب کرد.
ولی یک پیشنهاد: حالا که یک اعتراض این چنینی، این گونه جلوی منکرات را می‌گیرد، ای کاش همین نیروهایی که ذکرشان رفت یک اعتراض مسالمت‌آمیز دیگر را در برابر قوه قضائیه یا بانک مرکزی یا هر جای دیگری که خودشان صلاح می‌دانند، ترتیب می‌دادند تا هر چه زودتر دزدانی که سالیان سال بیت‌المال را کیسه کردند و میلیاردها دلار پول مردم را بالا کشیدند، محاکمه شوند و به سزای کارشان برسند. هر چه باشد، دزدی‌های نجومی از بیت‌المال به مراتب گناه بزرگتر و سنگینتری است و مردم را خیلی خیلی بیشتر به سمت فساد سوق می‌دهد.

3)
29 خرداد، سالروز درگذشت دکتر شریعتی بود و قصد داشتم به همین مناسبت مطلبی از ایشان بارگذاری کنم. اما بچه‌داری و دردسرهای شیرینش اجازه نداد. اما اگر دوست داشتید می‌توانید مطالبی را که در وبلاگ فخیمه از ایشان نقل شده است، بازبخوانید.

1)پلیدی، پاکی و پوچی
2)شناخت یا محبت
3)به مناسبت محرم
4)دسته‌بندی انسان‌ها
5)زندگی
6)درباه حسین
7)تجمل

   + سعید ; ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢ تیر ۱۳٩٤
    پيامهاي ديگران ()

امان از حرف مردم

 مادر زن: قدیمی‌ها می‌گویند زن زائو باید آبجوش سرد شده بخورد. پرستار: زن زائو نباید سوپ جو بخورد. کارمند بهداری: سوپ جو برای زن زائو مفید است. همان: به نوزادی که سینه مادر را نمی‌گیرد، نباید با شیشه شیر داد. زنی که سه‌قلو زاییده: شیر دادن به نوزاد با شیشه شیر هیچ اشکالی ندارد. کارمند بهداری: به نوزادی که سینه مادر را نمی‌گیرد باید با سوند معده شیر داد. یکی دیگر: به نوزادی که سینه مادر را نمی‌گیرد باید با قاشقچی شیر داد. یک آشنا: در قرآن آمده که نوزاد پسر را باید در روز هفتم ختنه کرد. مادر زن: در مفاتیح آمده که نوزاد پسر را باید در روز دهم ختنه کرد. پزشک کودکان: بهتر است نوزادتان را در پیش‌دبستانی ختنه کنید. مادر زن: نوزاد را نباید در گهواره تکان داد چون به مغزش آسیب می‌رسد. پزشک کودکان: زن زائو باید استراحت مطلق بکند تا شیرش زیاد شود. سرپرستار زایشگاه: پیاده‌روی شیر مادر را زیاد می‌کند. مادر زن: اگر نوزاد از شیر مادر دیگری تغذیه کند، دچار دوگانگی شخصیت می‌شود. زن عموی همسر: پس از افتادن ناف نوزاد، روی آن الکل سفید بمالید....

همه آن چه که خواندید، گوشه‌ای از چرندیاتی بود که طی دو هفته‌ای که از تولد بهفـر می‌گذرد، شنیدیم. جفنگیات ضد و نقیضی که گویا تمامی ندارند و همه می‌خواهند آن‌ها را بدون این که پدر و مادرش سوالی پرسیده باشند، در اختیارشان بگذارند. همان هفته اول بود که من و مهربان‌همسر به این نتیجه رسیدیم اگر بخواهیم سرسپرده و بنده توصیه‌های دیگران شویم، خودمان را به اتفاق بچه تازه به دنیا آمده روانه آسایشگاه روانی خواهیم کرد. نه این که خودمان را علامه دهر به شمار آوریم یا بخواهیم قـدبازی در بیاوریم و تجربیات دیگران را بی‌ارزش بدانیم، اما تصمیم گرفتیم درست یا غلط کار خودمان را بکنیم و به جای این که توصیه‌های دیگران را وحی منزل قلمداد کنیم، از انبوه پیشنهادهای دریافتی، هر کدام را که گرهی از کارمان باز کنند، به کار ببریم. به مهربان‌همسر گفتم مبنا را این بگذاریم که هر پیشنهادی که کارمان را سخت‌تر می‌کند، از یک گوش بشنویم و از گوش دیگر در کنیم و هر راهکاری که آرامش و آسایش بیشتری برای هر سه نفرمان به همراه داشته باشد، به کار ببندیم. خوشبختانه تا الان که در حال نوشتن این پست هستم، همین برخورد ساده با هجوم بی‌امان پیشنهادها و اندرزها و... خیلی کمکمان کرده و سه چهار روزی می‌شود که همه سردرگمی‌ها و ندانم‌کاری‌ها را پشت سر گذاشته‌ایم و هم خودمان به حالت نسبتاً پایدار و آرامی رسیده‌ایم، هم نورسیده شیرین‌کارمان.

اما دو مورد از توصیه‌های دیگران که در امر خطیر بچه‌داری به دردمان خوردند و کارمان را راه انداختند، به شرح زیر می‌باشند:
- چنانچه نوزاد به دلیل قولنج روده، دل‌درد گرفته باشد و گریه‌های آن دلیل دیگری از جمله گرسنگی یا خیس بودن پوشک نداشته باشد، صدای هود یا جاروبرقی نوزاد را آرام می‌کند.
- نوزاد قنداق‌شده، خواب طولانی‌تر و عمیق‌تری دارد. البته نه قنداقی که امکان هر گونه تقلا و جنبش را از نوزارد بگیرد، همین که نوزاد پتوپـیــچ شده باشد، بیشتر احساس آرامش می‌کند و بهتر می‌خوابد. یادآوری کنم که نوزاد بیدار را هیچ گاه قنداق نکنید ولی هر گاه که به خواب رفت، یک قنداق ساده با همان پتویی که قرار است روی آن بکشید، کفایت می‌کند و آرامش و امنیت خاطر به نوزاد می‌دهد. از کجا معلوم، شاید خاطره دوره جنینی را برایش زنده می‌کند.

.........................................
خرداد 86: راز شاد زیستن
خرداد 88: Slow Food
خرداد 91: امام خمینی در ویکی‌پدیا

   + سعید ; ٤:٤٩ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٤
    پيامهاي ديگران ()

دیروز، ساعت 18

http://up.hammihan.com/img/userupload_2012_12857115111348682180.18.jpgخداست آن که صورت شما را در رحم مادران هرگونه اراده کند، می‌نگارد. (آل عمران ۶)

روزی که از دستگاه سونوگرافی برای نخستین بار صدای قلب نوزاد را شنیدم، هیچ گاه از یاد نخواهم برد. نه این که احساساتی شده باشم یا برای خالی نماندن عریضه همین طور حرفی بزنم، اما راستش را بخواهید آن صــدا حالم را دگرگون کرد؛ تصور این که از یک توده سلولی که تا همین چند روز پیش بی‌جان و بی‌صدا بود، قلبی شکل گرفته و به تپش افتاده باشد، برایم دشوار و تکان‌دهنده بود. تو گویی با شنیدن آن صدا، صدای خداوند را شنیده‌ام و برای یک آن، هرم حضورش را حس کرده‌ام. چه می‌توان گفت: شگفتی؟ آفرینش؟ معجزه؟ یا اصلاً خود خدا؟!
به راستی چه کسی غیر از خدای توانا می‌تواند پس از گذشت چند هفته، از هیچ و پوچ جا‌ن‌آفرینی کند؟ آیا معجزه‌ای آشکارتر و گویاتر و دم دست‌تر از تکوین و تولد یک نوزاد می‌تواند وجود داشته باشد؟ و چه بسا بینایان کوردلی که ناشیانه در سقاخانه‌ها یا پای روضه‌ها، دربه‌در دنبال معجزه می‌گردند و به چیزی بیشتر از خرافه نمی‌رسند. در حالی که بدون نیاز به انجام کار خاصی یا خواندن وردی، با نگریستن و اندکی اندیشه کردن به چگونگی تولد یک نوزاد، نه یک معجزه بلکه هزاران معجزه آن هم فقط در بعد جسمانی انسان می‌بینند.
پس از آمیزش یک اسپرم با تخمک و پس از پیشروی سلول تخم پدیدآمده به سوی رحم و پس از لانه‌گزینی، تقسیم‌های سلولی آغاز می‌شوند و نتیجه آن که، پس از گذشت 9 ماه میلیاردها میلیاردها سلول که هر کدام را بهر کاری گماشته‌اند به وجود می‌آیند و با این که تعداد سلول‌های بدن انسان حدود ۳۷٫۲ تریلیون برآورد می‌شود، همه آن‌ها بدون کوچکترین ناهماهنگی، و بی آن که فقط یکی از آن‌ها ساز مخالف بزند، در پیکری واحد به نام انسان کارشان را انجام می‌دهند. این که روند تخصصی شدن سلول‌ها چگونه هدایت می‌شود و این که کدام سلول‌ها، دستگاه گوارشی را بسازند و کدام دسته، دستگاه عصبی را و چرا هورمون رشد فقط از سلول‌های غده هیپوفیز ترشح می‌شوند و چرا در چشم انسان مو نمی‌روید و این پرسش کلی که: "چگونه می‌شود با این که همه سلول‌ها از تقسیم یک سلول –به نام تخم- به وجود آمده‌اند، هر کدام راه خودشان را در پیش می‌گیرند و بافت و اندام و دستگاه جداگانه‌ای را تشکیل می‌دهند؟" و خیلی چراهای چالش‌ساز دیگر، هنوز به عنوان یکی از معماهای دانش پزشکی بی‌پاسخ مانده‌اند. حتا اگر روزی هم برسد که بشر پاسخ این معماها را دریابد، باز هم چیزی از خدایی خدا کم نمی‌شود.


++++++++++++++++++++
توضیح:
شکر خدا، همین دیروز پدر شدم. و این یادداشت، اولین پستی بود که از نگاه یک پدر و در نقش یک پدر نوشتم. از خدا می‌خواهم که کمکم کند تا یک پدر کامل -و البته یک همسر کامل- باشم. و نیز، از همسرم به خاطر تحمل 9 ماه سختی و بی‌خوابی که البته با لذتی ویژه همراه است که تنها یک مادر واقعی و بی شیله پیله آن را می‌فهمد، سپاسگزاری می‌کنم و به همه مادران کاردرستی که بی هیچ چشمداشتی پذیرای خلق معجزه خدا و سپس رشد و پروراندن آن می‌شوند، دستمریزاد می‌گویم.

   + سعید ; ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ ; جمعه ۱ خرداد ۱۳٩٤
    پيامهاي ديگران ()

نامه مجازی

از: یک شهروند همیشه در صحنه
به: اداره فخیمه راه و ترابری

ضمن تقدیر و تشکر از آن اداره محترم در دو بانده سازی جاده‌های محورهای مواصلاتی که سال‌های سال است نسیم روح‌انگیز خدمت را همچنان در حال وزیدن و مردم همیشه در صحنه را کماکان مشعوف و دشمنان این مرز و بوم را به چیز بد خوردن وا داشته است، مراتب خوشحالی و مسرت بی‌دلیل خود را در راستای مقابله با ترفندهای نرم استکبار اعلام می‌داریم.
به جاست سایر مدیران دولتی همسو با مقاومت مردمی یمن، دست از خودخواهی و خودستایی بردارند و به جای بهره‌برداری زودهنگام از طرح‌ها و تمام کردن آن‌ها به نام خود، با الگوبرداری از اسوه حسنه‌ای به نام اداره راه، اجرای هر طرحی را به گونه‌ای به تاخیر بیندازند که دستکم، دست سه چهار مدیر بعد از خود را مشغول خدمت‌رسانی اجباری به مردم نگه دارد و ثواب بی‌کران خدمت‌رسانی را بین یکدیگر تقسیم کنند.
در این میان، البته نباید از نقش بی‌بدیل آن اداره در کاهش آمار تلفات تصادف‌های جاده‌ای که بی هیچ چشمداشتی همچنان در حال اجراست، غافل شد؛ از آن جایی که بر پایه آمار موجود درصد بالایی از تصادفات در جاده‌های محورهای مواصلاتی رخ می‌دهند، اداره مذکور در یک اقدام ابتکاری و به رغم وجود چاله‌چوله‌های فراوان در جاده‌ها، با عدم بهسازی روکش آسفالت آن‌ها در راستای جلوگیری از تجاوز راننده‌ها از سرعت مجاز، اوج کفایت و درایت خود را این‌چنین در طبق اخلاص می‌گذارد تا کما فی السابق، مردم همیشه در صحنه شرمنده و سرافکنده اقدامات مردمی آن‌ها باشند. کارشناسان از خدا بی‌خبری هم که ادعا می‌کنند جاده‌ها همچون هر پدیده و سیستم دیگری به سرویس و مراقبت نیاز دارند، بهتر است دست از یاوه‌گویی‌های گستاخانه خود بردارند و اجازه بدهند مسئولان جان بر کف کارشان را بکنند.
در پایان، ضمن قسم دادن کلیه مسئولان راه‌های مواصلاتی و غیرمواصلاتی، عاجزانه درخواست می‌شود این‌قدر برای جاده‌ها از جان و دل خود مایه نگذارند و چند دقیقه‌ای هم که شده به خودشان استراحت بدهند تا مبادا تلنگ‌شان در برود و ناخواسته اسباب سوءاستفاده ضدانقلاب کمین‌نشسته در منوتو و بـی‌بـی‌سی فارسی را فراهم کنند؛ به مقامات بلندپایه کشوری هم یادآوری می‌شود جهت جلوگیری از دستبرد سرمایه‌های انسانی کشور که بسیار از آن‌ها در اداره راه خدمت می‌کنند، تدابیر امنیتی و اطلاعاتی لازم را در صیانت از این مدیران توانمند به کار گیرد.
و من ا... توفیق.

...................................................
اردیبهشت 86 در همین روزها: روزمرگی
1389 در همین ماه:  نانوفناوری
1391 در همین ماه:  آنتی کارمند

   + سعید ; ۳:٠٩ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٤
    پيامهاي ديگران ()

تقلب‌های خیالی

پیروی این پست، قصد دارم چند نمونه دیگر از بدبینی‌ها به مواد غذایی را که بیشتر زاییده وهم و خیالند تا واقعیت و متاسفانه، چشم‌بسته از وبلاگی به وبلاگ دیگر و از وبسایتی به وبسایت دیگر کپی می‌شوند، بیاورم (با رنگ قرمز) و تا جایی که بتوانم دلایل بی‌پایگی آن‌ها را شرح بدهم. (نوشته‌های آبی‌رنگ)

1)
قرمزی درون کالباس از گوشت تاج خروس است و شاید زیر دندان خود حس کرده‌ باشید.
برای ماندگاری کالباس و سوسیس (که تفاوت چندانی بین آن‌ها وجود ندارد و در اندازه، درصد رطوبت، مقدار و نوع گوشت، چربی و افزودنی‌ها تفاوت دارند.) از نگهدارنده‌هایی همچون سدیم نیتریت و نمک استفاده می‌شود. این مواد از رشد میکروب‌ها و به ویژه انواع بی‌هوازی مانند کلوستریدیوم جلوگیری می‌کنند و در ایجاد رنگ صورتی و طعم و بوی سوسیس و کالباس نقش دارند. اگر در فرمولاسیون سوسیس و کالباس تنها از نمک طعام استفاده شود و نیتریت به کار نرود، رنگ سفید-خاکستری خواهند داشت. به این گونه فراورده‌ها "محصولات سفید" نیز می‌گویند.
دانستنی‌های بیشتر:
حد مجاز مصرف نیتریت حدود ۱۲۰ پی‌پی‌ام است. (0/12 گرم در یک کیلوگرم سوسیس یا کالباس) از واکنش احتمالی نیتریت با آمین‌های موجود در گوشت موادی به نام "نیتروزامین‌" پدید می‌آیند که سرطانزا شناخته شده‌اند. این واکنش تحت تاثیر میکروب‌های روده و در شرایط اسیدی و دمای بالا تسهیل می‌شود. مصرف بیش از حد مواد افزودنی در سوسیس و کالباس خطرناک است و رادیکال‌های آزادی که در نتیجه استفاده از این مواد به وجود می‌آید، می‌تواند یک سلول سالم را به سمت سرطانی شدن سوق دهد.
سوسیس و کالباس دارای چربی زیادی هستند و سبب چاقی و اضافه وزن می‌شوند. همچنین فسفات موجود در این فراورده‌ها با PH بالایی که دارد، ضمن کاهش جذب کلسیم توسط بدن، احتمال ابتلا به پوکی استخوان را در زنان یائسه و سالمندان افزایش می‌دهد.
2)
ماده اولیه کالباس و سوسیس از سویاست که زیان آور است و موجب کندذهنی می‌شود.
اگر فرض شود که ماده اولیه کالباس و سوسیس از سویاست (که این گونه نیست) در هیچ پژوهشگاهی ثابت نشده که سبب کندذهنی می‌شود. سویا که یکی از بقولات است، غذای میلیون‌ها انسان را فراهم می‌کند. میزان پروتئین سویا دو برابر سایر دانه‌های روغنی است و البته درصد روغن آن نیز از سایر دانه‌های روغنی رایج بیشتر است. وجود پروتئین زیاد سبب شده است که کنجاله باقیمانده از روغنکشی آن برای تغذیه انسان بسیار مناسب باشد.
3)
در ماکارونی 20 درصد گلوتن صنعتی استفاده می‌شود که سرطانزاست.
گلوتن پروتئینی است که در گندم و جو یافت می‌شود و سبب کش آمدن خمیر و ترد شدن بافت فراورده نهایی می‌گردد.
در نقاط گوناگون جهان گلوتن به عنوان یک منبع پروتئینی هم در غذاهایی که مستقیم از منابع آن تهیه می‌شود و هم به عنوان افزودنی به غذاهای کم‌پروتئین، به کار می‌رود. سازمان FDA ایالات متحده گلوتن را در دسته مواد "بی‌زیان" طبقه‌بندی کرده است.
دانستنی‌های بیشتر:
ماده اولیه اصلی تولید ماکارونی (که یکی از غذاهای ایتالیایی است و در سراسر دنیا طرفدار دارد) سمولینا نام دارد و دارای رنگدانه‌های طبیعی زردرنگ و آنتی‌اکسیدان‌ است. همچنین دارای مقادیر فراوانی ویتامین، پروتئین، املاح و مواد مغذی مفیدی است که در نتیجه، کیفیت فراورده‌های خمیری را که با آن تولید می‌گردند، افزایش می‌دهد.
4)
در بسیاری کارخانه‌ها نان خشک کپک‌زده به جای آرد ماکارونی استفاده می‌شود.
بر فرض که چنین موردی بوده، نمی‌شود آن را به همه کارخانه‌ها تعمیم داد.
5)
ماکارونی یبوست می‌آورد.
موز هم یبوست می‌آورد. ولی آیا می‌شود صرفاً به همین دلیل، ادعا کرد موز دشمن سلامتی است و مردم را از خوردن آن بازداشت؟
6)
سس مایونز به دلیل ترکیب خاصی که دارد در همایش‌های علمی ‌به عنوان سم کبد معرفی می‌شود.
ای کاش نام این "ترکیب خاص" ذکر می‌شد تا بتوان درباره آن دقیقتر و علمی‌تر صحبت کرد.
7)
در نان باگت برای پف شدن از جوش شیرین زیاد استفاده می‌گردد که در گمرک‌ها با نشان مرگ وارد می‌شود.
بله، خوردن جوش شیرین اگر به مقدار خیلی زیاد باشد، زیان‌آور است. بوییدن آن ممکن است سبب سوزش بینی یا گلو شود و پوست‌های حساس را به خارش و سوزش وامی‌دارد.
اما باید دانست همه مواد حتا اگر بسیار مفید و حیاتی هم باشند، در مقادیر زیاد آلاینده، سمی، خطرناک و حتا کشنده می‌شوند. مثال: فکر نمی‌کنم برای انسان حیاتی‌تر از اکسیژن چیز دیگری وجود داشته باشد و بدون آن تا چند دقیقه هم نمی‌توان زنده ماند. اما تنها 30 درصد از هوایی را که تنفس می‌کنیم، اکسیژن دارد و استنشاق اکسیژن خالص به مدت 24 ساعت پیامدهای بدی دارد و سبب تحریک و ورم ریه می‌شود. غواص‌ها و کارگران مهمات سازی که در تماس به فشارهای زیاد اکسیژن هستند ممکن است به تنگی مجاری سینه، افزایش درد و سوزش در سینه، سرفه، گیجی، خستگی، تهوع، سردرد و در نهایت کاهش هشیاری دچار شوند.
با این توصیف، آیا می‌شود نتیجه گرفت که اکسیژن بد است و سم است و ازین پس، نباید نفس کشید؟!
8)
گوشت مرغ و ماهی‌های پرورشی آلوده به هورمون هستند و در بدن انسان بیماری‌های گوناگون به بار می‌آورند.
بر فرض که چنین است، اما هورمون‌ها اصولاً محلول در چربی هستند و در بافت‌های چربی مرغ و ماهی ذخیره می‌شوند. بنابراین با زدودن و نخوردن چربی آن‌ها خطر رفع می‌شود و نیازی به راه انداختن هیاهو نیست. ضمن این که هورمون‌ها، در نتیجه پختن غذا خاصیت خود را از دست می‌دهند و دیگر در بدن مصرف‌کننده کارکرد نگران‌کننده‌ای نمی‌توانند داشته باشند.
9)
سرکه‌های صنعتی از اسید استیک محلول در آب به علاوه اسانس‌ها و رنگ‌ها تهیه می‌شوند که همگی بسیار زیان‌آورند.
در زیان‌آور بودن اسانس‌ها و رنگ‌ها شکی نیست، اما در این که اصولاً سرکه هم (چه طبیعی و چه صنعتی آن) چیزی جز اسید استیک نیست، شکی نیست.
10)
خیارهای گلخانه‌ای به دلیل ندیدن نور خورشید سرطانزا و خطرناکند.
مگر سقف گلخانه‌ها را با پلاستیک‌های سیاه می‌پوشانند که خیارهای گلخانه‌ای نور خورشید را به خود نمی‌بینند؟
11)
موز به جای هوای گرم جنوب، در گلخانه‌های شهرهای شمالی به طور انبوه به عمل می‌آید که موجب بیماری می‌شود.
رد چنین ادعایی نیازی به توضیح ندارد. مگر هر چیزی که در گلخانه تولید شد، علی‌الحساب مشکل دارد؟!
12)
کره گیاهی دروغی بیش نیست و با مواد پایه‌ای نفت و در برخی کشورها فضولات انسانی تولید می‌شود و موجب تشکیل پلاک اتروم در عروق کرونر قلب و بیماری‌های ایسکمیک قلبی می‌شود.
کره گیاهی و مواد پایه‌ای نفت؟! کره گیاهی و فضولات انسانی؟! رد چنین ادعایی نیازی به توضیح ندارد.
13)
اسید فسفریک موجود در نوشابه رقیب کلسیم و موجب نرمی استخوان می‌شود.
چنین حرفی درست است و از زیاده‌روی در مصرف نوشابه باید پرهیز کرد. ولی آن قدر هم خطرناک نیست که در دل مردم دلهره انداخت. ترکیب نوشابه در ایران، همانی است که در سراسر دنیا تولید می‌شود.
دانستنی‌های بیشتر:
از اسید فسفریک در تولید غذاهای اسیدی و نوشابه‌های گازدار مانند انواع کولاها استفاده می‌شود. به کارگیری این ماده سبب دادن طعم تندی به غذا می‌گردد و چون به طور انبوه‌ تولید می‌شود، با قیمتی ارزان و حجمی فراوان در دسترس می‌باشد. همچنین اسید فسفریک از جمله پرمصرف‌ترین مواد شیمیایی در صنعت است؛ در تولید کودهای شیمیایی فسفاته، پاک‌کننده‌های صابونی و غیر صابونی، تصفیه آب، خوراک دام و داروسازی، مکمل‌های غذای دام و طیور (دی و منو کلسیم فسفات)، شوینده‌ها، تصفیه پساب‌ها، تولید کودهای فسفاته (مهمترین)، ضد آتش کردن برخی سطوح و عوامل بازدارنده اشتعال و نیز برای تمیز کردن و جرم‌گیری سطوح فلزی به کار می‌رود.
14)
پنیر پفک، اغلب پنیر تلخ (پنیر فاسد) و گندیده تاریخ گذشته می‌باشد.
مدرک؟!
15)
چای سیاه موجب کم خونی، آشفتگی قلب، ناگواری‌های گوارشی، چروکیدگی پوست و ریزش مو می‌شود.
سال‌های سال است که بنده به همراه دیگر اعضای خانواده، چای سیاه مصرف می‌کنیم؛ خیلی‌های دیگر هم می‌شناسم که روزانه تا شش لیوان چای می‌خورند. اما به هیچ یک از بیماری‌هایی که ادعا شده، دچار نشده‌ایم.
16)
قند و شکر تفاله باقیمانده چغندر قند و نیشکر است که مواد ارزشمند آن را می‌گیرند و به دام‌ها می‌دهند.
بر فرض که چنین باشد، آیا غیر از این است که دام‌ها در نهایت توسط انسان‌ها خورده می‌شوند؟ پس چه بهتر که دام‌ها مواد ارزشمندی بخورند.

 

++++++++++++++++++++++++
مطالب دیگری که در وبلاگ در همین باره آمده:
+

+

+

+

   + سعید ; ٦:٤٥ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٤
    پيامهاي ديگران ()

معلم بـد

بدین وسیله از همه معلم‌ها و استادانی که چراغ راهم بودند و اندوخته خود را خالصانه و صادقانه و صبورانه ارزانی‌ام کردند، سپاسگزاری می‌کنم.
اما در این بین، معلمان انگشت‌شماری هم داشتیم که کمتر نشانی از علاقه به کار تدریس و آموزش در آن‌ها دیده می‌شد. خستگی، بی‌انگیزگی، کم‌کاری، بی‌تفاوتی، بی‌سوادی و خیلی چیزهای دیگر که دانش‌آموزان را به موضوع درس دلسرد و بی‌علاقه می‌کرد، در چهره‌ نخواستنی‌شان به خوبی زار می‌زد. بیشتر به این دلیل که از همان اول بر خلاف خواست و علاقه باطنی‌شان معلم شده بودند و یا به این دلیل که معلمی، شغل دوم‌شان بود و کلاس درس را با زنگ استراحت خود اشتباه می‌گرفتند و دانش‌آموز هم از ترس این که مبادا آخر سال خشم معلم دامنگیرش بشود، نطق نمی‌کشید.
چندان به این که چرا بعضی از معلمان کم‌کاری را سرلوحه خود می‌گرفتند، کاری ندارم. بالاخره یک مرضی داشته‌اند که حوصله درس و کلاس و مدرسه را نداشتند. ولی در این پست قصد دارم از خجالت یکی از همان‌هایی که آبروی شغل انبیا را برده بود، در بیایم. مبادا پیش خودش فکر کند (البته اگر فکری بکند) ما هم مثل خودش هالو بودیم.
معلمی که در چشم من خائنی بیش نبود، در حال حاضر بازنشسته شده‌ و به کپی کردن مطالب وب‌سایت‌ها و وبلاگ‌ها در یکی از هفته‌نامه‌های استانی مشغول است. فراموش نکرده‌ام که سال سوم دبیرستان از وقتی که فهمیدیم نامبرده (به عبارت بهتر، نامنبرده) را به عنوان دبیر زیست‌شناسی‌ قالب‌مان کرده‌اند، ما و چند نفر دیگر که می‌دانستیم چیزی در چنته ندارد، تا چند جلسه به نشانه اعتراض از حاضر شدن در کلاس‌ خودداری می‌کردیم. ولی راه به جای نبردیم و ناچار شدیم حضور سیب‌زمینی‌وارش را تا نـه ماه تحمل کنیم. مردک در آن سال‌ها برای دومین بار نامزد نمایندگی مجلس شده بود ولی خوشبختانه رای نیاورد. به روشنی معلوم است معلمی که همه هم و غمش می‌شود راهیابی به مجلس و در رویاهای کودکانه‌اش خود را لمیده روی صندلی‌های -آن زمان- قرمز مجلس می‌بیند، دیگر انگیزه‌ای برای تدریس در کلاس درس و چاره‌ای جز لای کار گذاشتن ندارد. دودش هم به چشم دانش‌آموزان زبان‌بسته‌ای که ما بودیم، می‌رفت. کم‌کاری این کت‌پوش تهی که حتا به خودش زحمت نمی‌داد دست به گچ و تخته سیاه بزند، به حدی بود که دیگر برای ما دانش‌آموزان رغبتی برای رای دادن به خودش باقی نمی‌گذاشت. کارش به جایی رسیده بود که با زیر پا گذاشتن حیا، یک کتاب درسی را به دست می‌گرفت و با روخوانی و تکرار واو به واو جمله‌های کتاب، به خیال خام خودش تدریس می‌کرد و آموزش می‌داد.
وقتی که بی‌لیاقتی‌اش را در رشته و شغل تخصصی‌اش می‌دیدیم، دیگران را با این توجیه‌ که این بی‌وجدان‌ تدریس را با روخوانی کتاب -آن هم با کلی غلط غلوط- اشتباه گرفته است و به عینه از مسئولیت خود که همانا انتقال مفاهیم درسی به دانش‌آموزان باشد، دریغ می‌ورزد از حرام کردن رای‌ خود باز می‌داشتیم. جار می‌زدیم که اگر چنین کسی نماینده مجلس هم شد، آن جا نیز به وظیفه‌اش به درستی عمل نخواهد کرد. طفلک این‌قدر شعور نداشت حالا که نامزد مجلس شده، اندکی سیاست به خرج بدهد و دستکم سر کلاس‌های درس، خودش را معلم کاری و باسوادی جا بزند تا دانش‌آموزان زیردستش برایش تبلیغ کنند.
از آن جایی که ما رشته علوم تجربی بودیم و تسلط بر زیست‌شناسی نقش بسزایی در موفقیت‌مان در آزمون سراسری دانشگاه داشت، کم‌کاری و کم‌لطفی نامبرده لطمه بزرگی به همه ما که درس زیست‌شناسی‌مان را با وی گذراندیم، وارد کرد. هیچ گاه فراموشش نمی‌کنم و به خدا واگذارش می‌کنم.


++++++++++++++++++++++++
پی‌نوشت: شعری از شهیار قنبری

به تیغ آفتاب قسم نفس بریده منم
از لج این کج‌کلاه دوباره رَج می‌زنم
آهای معلم بد، چقدر جریمه باید...

چند تا ستاره بسه برای جمع و منها؟
برای ضرب و تقسیم تا کشف این معما؟
تا بوسه قدیمی چند تا ترانه راهه؟
چند تا سپیده رنگی چند تا سپید سیاهه؟
جریمه‌های خطی جریمه‌های حرفی
جریمه‌های آبی جریمه‌های برفی
علم بهتر است یا ثروت، گوشه پرت نیمکت
بغل بغل تعارف غزل غزل خشونت
آهای معلم بد، چقدر جریمه باید...

بغض کدوم پرنده باید هنوز بباره؟
زخم کدوم قناری مرهم این دیاره؟
چندتا شکار آهو تا ته بیشه مونده؟
تا این‌جا داغ آواز چندتا قفس سوزونده؟
آهای معلم بد، آهای معلم بد

   + سعید ; ٧:٢٤ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩٤
    پيامهاي ديگران ()

تقلب

تقلب یا تغلب فرقی نمی‌کند، هنگامی که بر زبان جاری می‌شود حسی از بدبینی و بیزاری به آدم دست می‌دهد. به ویژه اگر در رابطه با مواد غذایی و خوراکی باشد که با سلامت و تندرستی پیوند تنگاتنگی دارند، حساسیت‌ها دوچندان می‌شود. تقلب هر چه باشد (فروش یک ماده غذایی به جای ماده غذایی دیگر، مخلوط کردن با مواد غذایی ارزان، رعایت نکردن استاندارد، فروش ماده غذایی فاسد و تاریخ‌گذشته یا استفاده از مواد افزودنی غیر مجاز) و هر توجیهی که داشته باشد، محکوم است.
اما نکته‌ای که کمتر به آن توجه شده و می‌خواهم به آن بپردازم این است که نمی‌شود بی هیچ سند و مدرکی و تنها بر اساس شنیده‌ها یا وهم و گمان یا نگاه بدبینانه، انگ تقلبی بودن را به همه خوراکی‌ها زد و همه کس را به همه چیز بدبین کرد. موارد بسیاری دیده‌ام که کسانی از سر ناآگاهی و کم‌دانی و صرفاً بر پایه پیش‌فرض‌های خودساخته و غلطی که در ذهن دارند، مطالبی بیان می‌کنند که نه حقیقت دارند و نه واقعیت؛ و فقط بر نگرانی‌ها دامن می‌زنند.

نمونه اول:
چندی پیش یکی از دوستان همکار را دیدم که می‌گفت "چون در ربگوجه‌ها دانه گوجه پیدا نمی‌شود، آن چه را که در بازار با عنوان ربگوجه می‌فروشند، از گوجه طبیعی به دست نمی‌آورند."
بنده منکر ربگوجه‌های بی‌کیفیت یا امکان تقلب در برخی از آن‌ها نیستم ولی این را بدانید که هیچ رابطه‌ای بین نبود دانه‌‌های گوجه و تقلبی بودن ربگوجه نیست و به خاطر وجود نداشتن دانه‌های گوجه در ربگوجه، نمی‌توان ادعا کرد که همه آن‌ها تقلبی‌اند. اما چه شده که این دوست ما به این نتیجه غلط رسیده بود؟ این که یک بار تصمیم می‌گیرد در خانه ربگوجه درست کند و از قرار معلوم آن را از صافی رد نمی‌کند و ربگوجه خانگی‌اش پر از دانه می‌شود و بعد هم نتیجه می‌گیرد که ربگوجه طبیعی و اصل باید پر از دانه باشد!
نمونه دوم:
حتا بسیاری از تحصیلکرده‌ها و درس‌خوانده‌ها معتقدند "روغن‌های گیاهی مواد نفتی‌اند و از پالایشگاه‌ها فراوری می‌شوند، یا این که همه‌شان پارافین هستند و مسئولیت همه بیماری‌های بشری بر گردن آن‌هاست." عده‌ای هم پا را فراتر گذاشته و می‌گویند "چون روغن‌ها، رنگ و قیر را در خود حل می‌کنند پس خاستگاه گیاهی و طبیعی ندارند."
یکی از دلایل عامه‌پسندی که مردم را به روغن‌های گیاهی بدبین کرده، این است که عنوان می‌شود یک کیلو تخمه آفتابگردان 8000 تومان است ولی یک کیلو روغن آفتابگردان 6000 تومان. و بعد هم این نتیجه نادرست که محال است روغن آفتابگردان را از دانه‌های آفتابگردان بگیرند. در حالی که این تفاوت قیمت دلایل خودش را دارد:
یکی این که روغن‌های گیاهی به عنوان یکی از کالاهای اساسی یارانه می‌گیرند ولی تخمه آفتابگردان نه، دیگر این که روغن آفتابگردان را از آن دانه‌ای که من و شما می‌شناسیم و در حین تماشای فوتبال می‌شکنیم، به دست نمی‌آورند؛ دانه‌های روغنی گونه‌ای خاص از دانه‌های خوراکی هستند که با بهبود نژاد یا حتا بهبود ژن‌ها درصد چربی بالایی دارند و با هدف روغن‌کشی کشت و فراوری می‌شوند. آن هم با حذف هزینه‌های انبارداری و جابه‌جایی تا قیمت تمام‌شده کمتری داشته باشند.
درباره علت این که روغن‌های گیاهی، رنگ و قیر را در خود حل می‌کنند باید بگویم که این مساله ربطی به غیرطبیعی بودن منشا آن‌ها ندارد. خیلی از رنگ‌ها هم هستند که حلال رقیق‌کننده‌شان آب است و با آب پاک می‌شوند. ولی آیا می‌توان نتیجه گرفت آبی که می‌نوشیم مشکل دارد؟
نمونه سوم:
پدری را دیدم که با صدای بلند برای جمعی چند نفره قسم می‌خورد بستنی‌ها، بستنی نیستند و بادند! (مرادش این بود که بستنی‌های امروزی از توده‌ای هوا ساخته شده‌اند و در اصل، هوا به خورد مردم می‌دهند.) می‌گفت که "بستنی پسرش ناغافل از دستش بر زمین می‌افتد و پس از دقایقی در برابر تابش خورشید ناپدید می‌شود." (نه این که آب شده باشد، بلکه نیست و نابود شده است.)
صحنه‌ای که نامبرده دیده، درست است اما نتیجه‌گیری‌اش غلط؛ بد نیست بدانید بستنی به گونه‌ای تولید می‌شود که حدود 60 درصد حجم آن را هوا می‌سازد و اگر این طور نباشد، فرآورده تولیدشده دیگر بستنی نخواهد بود و بنابراین، نگرانی نامبرده نسبت به باد بودن بستنی‌ها بی‌مورد است.
نمونه چهارم:
امان از وقتی که کم‌دانی با چاشنی بدبینی به هم بیامیزند و رسانه‌ها هم اندکی پیاز داغش را زیاد کنند.
داستان ماست‌های آلوده به روغن پالم را که یادتان هست، رسانه‌ها آن قدر بزرگنمایی کردند و آن قدر گفتند و واگفتند که روغن پالم زبان‌بسته با آن همه ویژگی‌های کاربردی مطلوبش در صنایع غذایی -که اروپا و امریکای شمالی از بزرگترین واردکنندگان و مصرف‌کنندگان آن هستند- در ایران به یکی از عوامل سرطانزا همپای سیگار و الکل تبدیل شد. در این هیاهو یک نفر پیدا نشد که بگوید روغن پالم سم نیست و اضافه کردن آن به فراورده‌های لبنی مجاز است و اگر کارخانه‌ای بیش از مقدار مجاز مصرف کرده است نباید همه کاسه کوزه‌ها را سر روغن پالم شکست. آن زمان در روزنامه‌ای خواندم که روغن پالم در صنایع لاستیک‌سازی هم مصرف می‌شود و به طور تلویحی عنوان شده بود که لاستیک به خورد ما می‌دهند! و در این میان، تنها روان مردم بود که بیشتر و بیشتر آرزده و چرکین می‌شد. لازم به توضیح است روغن پالم زیادی اگر هم بد باشد شاید بتواند احتمال گرفتگی رگ‌ها را آن هم اگر مصرف‌کننده کم‌تحرک و تن‌پرور باشد، بالا ببرد ولی هیچ گاه سرطانزا نبوده و نیست.
نمونه پنجم:
دستگاه‌های برنج‌ساز؛ همه فکر می‌کنند چنین دستگاه‌هایی که خرده‌برنج را به اضافه نشاسته، آهن خوراکی و ویتامین به برنج دانه‌بلند تبدیل می‌کند، چینی‌های بد ذات اختراع کرده‌اند تا دخل ما ایرانی‌ها را درآورند. ولی بد نیست بدانید چنین روشی که با هدف استفاده بهینه از برنج‌های برداشت‌شده انجام می‌شود در ابتدا در کشورهای پیشرفته اروپایی انجام شد و چینی‌ها چنین دستگاهی را از روی مشابه‌های آلمانی‌ و ایتالیایی‌اش کپی کرده‌اند. از سوی دیگر همه برنج‌های دانه‌بلند، فراوری‌شده نیستند و حدود 20-10 درصد برنج‌های موجود در بازار این چنینند. اما برخی‌ها بی آن که از چند و چون چنین دستگاه‌هایی چیزی بدانند یا حتا از چنین برنجی مصرف کرده باشند، طوری حرف می‌زنند که هر که باشد، فکر می‌کند این دستگاه‌ها ماسه آسیاب‌شده را با مقدار اندکی سیمان سفید مخلوط و از آن ور، دانه‌هایی به شکل برنج تولید می‌کنند.
نمونه ششم:
چندی پیش داستانی را از زبان یک نفر شنیدم که "در فلان شهر یک نیسان یخچالدار تصادف کرده بود و وقتی پلیس آمد، به راننده‌اش شک کرد و هنگامی که درب یخچال را باز کردند، دیدند که پر از لاشه‌های گربه بوده که برای یک کارخانه سوسیس می‌برده است." نامبرده تاکید می‌کرد که سر صحنه تصادف بوده و با چشمان خودش چنین فاجعه‌ای را دیده است.
اما چه شد که من به درستی چنین داستانی شک کردم؟ به خاطر این که تا کنون، این داستان را از زبان چندین نفر با چند تفاوت جزئی، شنیده‌ام. برای مثال به جای گوشت گربه، گوشت الاغ یا تصادف در شهری دیگر...
اما مگر می‌شود همه نیسان‌های یخچالداری که چنین کاری می‌کنند، سرنوشت مشابهی داشته باشند و دست‌شان در یک تصادف این چنینی رو بشود و از قضا هر جایی که صحبت از سوسیس و کالباس می‌شود، یکی دو نفر پیدا بشوند که با چشمان خودشان چنین صحنه‌ای را دیده باشد؟! من بعید می‌دانم.


بگذریم. تقلب در همه جا حتا کشورهای پیشرفته نیز وجود داشته و هیچ گاه تمامی نخواهد داشت، انواع گوناگون و جورواجوری هم دارد که آدمی با شنیدن برخی از آن‌ها شاخ در می‌آورد و می‌ماند که چگونه به ذهن برخی بی‌وجدان رسیده است. و البته که بر سازمان‌های مسئول است تا از همین مقدار کم نیز جلوگیری کنند. اما جوانمردانه نیست که همین طوری و صرف این که حرفی زده باشیم به شایعات دامن بزنیم؛ این که کسی در یک خانه مخروبه کلم‌های فاسد را ترشی می‌کند یا دیگری به کاه سبزه اسید می‌زند تا آبلیمو درست کند یا یک از خدا بی‌خبری لوبیا سبز آسیاب‌شده را به جای خرده پسته به فروش می‌رساند، هیچ گاه نمی‌تواند دال بر این باشد که "همه آدم‌ها" دغلکارند و "همه مواد غذایی" این گونه‌اند.

   + سعید ; ٤:٤۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٤
    پيامهاي ديگران ()

دانش سودمند

"علم نافع" یا دانش سودمند همان گونه که از نامش برمی‌آید یعنی دانشی که به کار انسان آید، بتواند از آن بهره‌ای ببرد و نیازی از نیازمندی‌های تمام‌نشدنی‌اش را پاسخ دهد. فرقی هم نمی‌کند این نیاز، نیاز جسم باشد یا نیاز روح؛ دانشی که به روان انسان آرامش می‌دهد -از جمله مهارت‌های دوست‌یابی یا حل مشکلات و...- هرچند جنبه عملی ندارند ولی همین که زندگی آدمی را بهبود می‌دهند و او را از هرگونه تنش و نگرانی و دلشوره دور نگه می‌دارند، مفیدند. یا مهارت‌هایی همچون شنا، کمک‌های اولیه، زبان، رایانه و... که خود شما دلایل یادگیری آن‌ها را بهتر از من می‌دانید، از جمله دانش‌های سودمندی به شمار می‌روند که هیچ کسی نمی‌تواند منکرشان بشود.
در دین ما نیز تاکید شده است دانشی که سود ندارد، مطلوب نیست و حتا بزرگان معصوم از این دانش به خدا پناه برده‌اند. رسول خدا می‌فرماید:
"در دانشی که سود ندارد، خیری نیست."
یا امام موسا می‌فرماید:
"شایسته‌ترین دانش برای تو آن است که عمل تو جز بدان اصلاح نشود... و فرجام آن دانشی نیکتر است که بر عمل دنیای تو بیفزاید. پس خود را به دانشی مشغول مساز که ندانستن آن، زیانت نمی‌رساند و از دانشی غافل مشو که ندانستن آن، بر نادانی‌ات می‌افزاید."
بگذریم. اجازه بدهید یک نمونه عینی از دانش‌ها و دانستنی‌های بی‌خاصیت را که انگیزه من برای نوشتن این پست شد، ذکر کنم: آیا دانستن این که "نخستین داور خارجی لیگ دسته اول ایران چه کسی بود؟" یا "بدترین رتبه‌ای که استقلال در لیگ برتر به دست آورده، چندم بوده است؟" می‌تواند در کم و کیف زندگی یک فرد تاثیرگذار باشد؟ آیا با دانستن پاسخ‌ این سوال‌ها زندگی بهتر خواهد شد و اگر کسی نداند، اتفاق شومی برایش می‌افتد؟ یا این که "لیورپول برای به خدمت گرفتن کدام بازیکن‌ پول بیشتری داده است؟" یا "در فلان ورزشگاه کدام مسابقه‌های بین‌المللی برگزار شده است؟" چه سودی می‌تواند برای پرسندگان، پاسخ‌دهندگان و یا شنوندگان آن‌ها داشته باشد؟ آیا با دانستن پاسخ چنین پرسش‌هایی، زندگی عطر و بوی دیگری می‌گیرد یا انسان به لذت خاصی می‌رسد؟ یا پدیده‌های طبیعی پیرامون خود را بهتر درک می‌کند؟ یا درآمد بیشتری کسب می‌کند؟ یا فرزندان بهتری پرورش می‌دهد؟ یا سعادت دنیوی یا اخروی‌اش تضمین می‌شود؟!
به نظر نمی‌آید چنین عبارت‌هایی را حتا بتوان پرسش نامید چون پاسخ آن‌ها شروط اساسی یک پاسخ را که عبارتند از روشنگری، حل چیستی یا چرایی مساله و رفع نیاز ندارند.
اما طی چند شب به طور اتفاقی یک از برنامه‌های شبکه سه سیما را -که باید دانشگاه ملی باشد- ‌دیدم که در آن به ازای پاسخ چنین سوال‌هایی، امتیاز و جایزه می‌دادند، آن هم با صرف کلی هزینه برای طراحی استودیو و طراحی سوال و ضبط برنامه و گرفتن وقت چند کارشناس و چند میلیون نفر بیننده. و اسم برنامه: آقای گزارشگر.
البته اضافه کنم سخن بنده این نیست که همه شبکه‌های سیما را شبکه آموزش کرد و بیست و چهار ساعته به کوچک و بزرگ علوم پایه و مهندسی و پزشکی و رایانه و... درس داد؛ قبول دارم که سرگرمی هم جزئی جدانشدنی از زندگی به شمار می‌رود و نمی‌توان سفره‌اش را زندگی مردم برچید. اما فراموش نشود که مردم را جور دیگری هم می‌شود سرگرم کرد که فقط وقت‌شان تلف نشده باشد؛ اگر بیننده‌ای پس از تماشای یک برنامه حتا چیزی به دانسته‌هایش اضافه نشده باشد ولی دستکم اندکی احساس سرخوشی و شادی بکند، غنیمت است و این یعنی رواج خنده و شادی بین مردم. ولی برنامه‌ای این چنین نه مطلب تازه‌ و کارگشایی به مردم آموزش می‌دهد و نه خستگی‌ها و دلزدگی‌های روزمره را از تن‌شان به در می‌کند. بلکه فقط و فقط بینندگان را به عوض کردن شبکه سوق می‌دهد.

   + سعید ; ۸:٠۱ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩٤
    پيامهاي ديگران ()

خرافات

خرافات آن چنان در عمق وجود پوشالی بعضی‌ها ریشه دوانده که برای مثال بودن ماهی قرمز در سفره هفت‌سین را تضمینی بر خوش‌یمنی و نیک‌فرجامی می‌دانند و نبودنش را دلیل بر بدبیاری و بدبختی. بدبختانه از این دست پندارهای بی‌پایه که سندی محکم دال بر سست‌باوری باورمندان آن‌هاست، فراوان یافت می‌شود. در نمونه‌ای دیگر، چندی پیش بانوی خانه‌داری را دیدم که بودن گل بامبو در خانه را تضمین‌گر سعادت خانواده خود می‌دانست!
مگر نه این که جان آدمیزاد دست خداوند است و هرگاه اراده کند، بی هیچ برو برگردی جان شریفش را می‌گیرد و مگر در هیچ بودن ماهی کوچکی که حیات کوتاهش به دست آدمیزاد است، کسی شک دارد؟ ماهی قرمزی که اگر آب تنگش به موقع عوض نشود مرگش رقم خواهد خورد، چگونه می‌تواند در کم و کیف زندگی‌ آدمیزاد تاثیر بگذارد و اصولاً چرا باید نگران بودن یا نبودنش در سفره هفت‌سین بود؟ یا کدام عقل سلیم می‌تواند ادعا کند یک گل بامبو که بدون مراقبت‌های آدمی به زردی می‌گراید و پژمرده می‌شود و می‌میرد، آینده‌اش را رقم می‌زند؟
باید گفت خدایی که بعضی آدم‌ها می‌پرستند به قدری بی‌عرضه و بی‌خاصیت و پخمه است که خودشان هم با زبان بی‌زبانی اعتراف می‌کنند یک ماهی قرمز یا یک گل بامبو از وجود بی‌بدیل خداوندی که آفریدگار همه آن‌هاست، تاثیرگذارتر است. به نظر من دیگرانی هم که یک پارچه سبز دور فرمان خودرویشان می‌بندند یا یک صفحه دعا را مچاله می‌کنند و بالای درب خانه‌شان می‌گذارند تا از دزد در امان باشند، یا همان را به گردن خود آویزان می‌کنند تا در هر جایی مهره مارشان باشد و خوش‌اقبالی را برایشان به ارمغان بیاورد، جملگی رونوشتی نوین از بت‌پرستان عصر جاهلیت هستند. گو این که این دون‌مایگان آفریدگار خود و قادر و قاهر بودنش را به کلی فراموش کرده‌اند و دستاویز اشیائی شده‌اند که حتا از بت‌های باشکوه عصر جاهلیت هم بی‌قدرترند. عمق فاجعه این که از این دست آدم‌ها، آشنایی را دیدم که هر رکعت نمازش ده دقیقه طول می‌کشد و سی روزه ماه رمضان را روزه می‌گیرد و شگفت این که خودش را مقید به خواندن روزانه قرآن و دعا می‌داند! معلوم نیست آدمی را چه می‌شود که خدای نزدیکتر از رگ گردن را که می‌‌گوید "مرا بخوانید تا پاسخ‌تان را دهم" به چند خط دعایی که حتا معنی‌اش را نمی‌داند یا ماهی قرمزی که حیاتش به مرافبت‌های دیگری بستگی دارد، ترجیح می‌دهد. این جاست که به "ارزش بیشتر یک ساعت اندیشه‌ورزی از هزار سال عبادت" باور قلبی پیدا می‌کنم.

   + سعید ; ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩٤
    پيامهاي ديگران ()

هنر کار کردن از راه دیگران

در یکی از کلاس‌های آموزشی، مدیریت را این گونه برای ما تعریف کردند: "مدیریت یعنی هنر کار کردن به وسیله دیگران" همچنین در این کلاس‌ها گفته شد که نیروهای یک سازمان سه دسته‌اند: 1) مدیران، 2) سرپرستان و 3) کارکنان.
یک مدیر باید برای سازمان خود هدف‌گذاری کند، برای رسیدن به اهداف برنامه‌ریزی کند، آن هم نه برنامه‌ریزی روزانه یا ماهانه، بلکه سالانه. برای اجرای برنامه‌هایش، همه ابزار و امکانات را به کار ببرد، سرپرستان و کارکنان زیردست خود را رهبری کند و مسیر رسیدن به اهداف برنامه‌ریزی‌شده را پایش کند. به عبارت بهتر، یک مدیر مانند مربی یک تیم ورزشی است که باید دارای تاکتیک باشد و سرپرستان و کارکنانی را به کار گیرد که آموزش‌دیده و از مهارت و تکنیک بالایی بهره‌مند باشند و البته، مهارتشان در خدمت سازمان باشد.
مدیرانی که تاکتیک ندارند و در اداره امور سازمان خود به وسیله دیگران بی‌هنرند، خود و سازمانشان را به باد فنا خواهند داد. چرا که پس از مدتی ناچارند خودشان به جای دیگران کار کنند و کم‌کاری دیگران را جبران کنند، بنابراین به تدریج و بدون این که خودشان بدانند دچار روزمرگی و یکنواختی می‌شوند و از کار اصلی‌شان -که همانا هدف‌گذاری، برنامه‌ریزی، به کار گیری، پایش و رهبری است- باز می‌مانند؛ این گونه مدیران همیشه سرشان شلوغ است، ارباب رجوع زیاد دارند، وقت آزاد ندارند، تلفنشان همیشه زنگ می‌خورد و وقت آینده‌نگری ندارند.

   + سعید ; ٦:٠۳ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩۳
    پيامهاي ديگران ()

شلم شوربا

|
چند روز پیش چشمم به جدولی با عنوان "شاخص مصرف کالاهای سلامت در ایران و جهان" خورد که بی هیچ توضیح اضافه‌ای بخش‌هایی از آن را در این پست می‌آورم:

مصرف سرانه نمک در ایران: 10 تا 15 گرم در روز، در جهان: 4 تا 5 گرم.
مصرف سرانه شکر در ایران: 30 کیلوگرم در سال، در جهان: 5 کیلوگرم.
مصرف سرانه نوشابه در ایران: 35 لیتر در سال، در جهان: 10 لیتر.
مصرف سرانه شیر در ایران: 90 کیلوگرم در سال، در جهان: 300 کیلوگرم.
مصرف سرانه سبزیجات در ایران: 30 کیلوگرم در سال، در جهان: 120 کیلوگرم.

به قول آن آخوند مشهدی که شاید شما هم فیلمش را روی گوشی‌های موبایل دیده باشید، "کو بازدهی این همه مصرف؟"
و چه خوش گفت آن دوست نکته‌دانی که گفت: اگر به جای دغدغه شکم، بیشتر دغدغه عقل‌مان را داشتیم، حال و روزمان اندکی بهتر می‌شد.

||
گفته می‌شود سالانه ۸۰۰ هزار تصادف در ایران روی می‌دهد که کشور عزیزمان به یمن مشارکت مردم بافرهنگ خود، در جهان رتبه اول را در مرگبارترین رویدادهای جاده‌ای دارد؛ چیزی در حدود 20 هزار کشته ناقابل در سال. همه به خوبی می‌دانیم که سه عامل مهم در بروز یک تصادف نقش دارد: انسان، جاده و خودرو. آمار می‌گویند بیشتر تصادفات رانندگی در نتیجه بی‌دقتی، بی‌توجهی و یا سهل‌انگاری راننده رخ می‌دهند. و بر همگان روشن است که تصادف‌های جاده‌ای در مقایسه با تصادف‌های درون‌شهری، به دلیل سرعت بالای خودروها نقش بسزاتری در بالا رفتن آمار کشته‌ها دارند. آسیب‌های یک تصادف درون‌شهری در نهایت خلاصه می‌شوند در یک تو رفتگی بدنه یا شکستگی سپر یا یک خسارت مالی جزئی که چه بسا به آسیب‌دیدگی جسمی هم نمی‌رسد؛ ولی در یک تصادف جاده‌ای خسارت مالی هم شدت بیشتری دارد و هم احتمال این که به خسارت جسمی و حتا جانی برسد، بسیار بیشتر. یک نگاه اجمالی به تصادف‌های رانندگی، نشان از آن دارد که بیش از 90 درصد تلفات به تصادف‌های جاده‌ای مربوط می‌شوند. اما با این وجود، آن چه که در دوره‌های آموزش‌ رانندگی توجه کمتری به آن می‌شود، تبیـین اهمیت رانندگی در جاده و تفاوت‌های آن با رانندگی شهری برای فراگیران است.

|||
در ص 14 روزنامه ایران (پنجشنبه 14 اسفند) در خبری که شاید کمتر کسی به آن توجه می‌کند، با ذکر فرمایشی از امام صادق که می‌فرماید "حرمت مومن از حرمت خانه کعبه بالاتر است" آمده بود:
با اهدای فیش حج خانم ایراندخت تقوی‌پور -بانوی نیکوکار ارومیه‌ای- سه زندانی محکوم به دیه از زندان آزاد شدند. این سه زندانی به دلیل ناتوانی در پرداخت قسط بانک در زندان به سر می‌بردند. طبق گفته مدیر ستاد دیه استان آ.غ یکی از این زندانیان پیرمرد فرشبافی است که برای خرید لوازم قالیبافی اقدام به دریافت وام کرده اما از بازپرداخت اقساط بازمانده بود. طبق گفته آن مقام مسئول، در سال‌های اخیر مردم آن استان در رسمی پسندیده هزینه مراسم هفتم، چهلم و سالگرد عزیزان از دست رفته خود را صرف آزادی محکومان غیرعمد می‌کنند.

   + سعید ; ٥:٥٥ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩۳
    پيامهاي ديگران ()

درود بر دود

چون از قدیم گفته‌اند یکی از شگفتی‌های انسان نادان این است که از هرچه منع شود، نسبت به آن مشتاقتر و حریصتر می‌شود، بنده نیز بر آن شدم تا به‌ جای این که بگویم اعتیاد بد است و خانمان‌سوز است و غیرت را از انسان می‌گیرد و وی را به غلط کردن وامی‌دارد، از محاسن و خوبی‌های تریاک و تریاک‌ کشیدن برای شما بگویم، به امید این که نتیجه عکس دهد.
پیش از هر چیز، لازم است گفته شود که استعمال مواد دخانی، پایه می‌خواهد و بهتر است تنی چند از دوستان بامرام خود را پیدا کنید و دسته‌جمعی حال کنید. یکی از محاسن محفل‌های این‌چنینی این است که شما و دوستانتان به بهانه‌ گره ‌زدن زلفی از طره معشوق، دور هم جمع و از احوال همدیگر باخبر می‌شوید. تجدید دیدار دوستان که البته با شب‌زنده‌داری همراه است، ثواب زیادی دارد. در همین‌جاست که خماری و نشئگی هم مزید بر علت می‌شود و هر یک از شما، شروع به شرح خاطره‌‌هایی می‌کند که هیچ‌گونه نمود خارجی نداشته و تنها در دنیای هپروت قابل لمس هستند و هر چیزی را که شما فکر می‌کنید، شامل می‌شود: از سفر به ناکجا آباد گرفته تا دعوای چند روز پیش با لشکر قمر بنی‌هاشم و دوست شدن با ملکه بریتانیا و چه و چه و...
افزون بر همه این‌ها، حرفه فضانوردی را هم به سادگی هر چه تمامتر یاد می‌گیرید. شما تصورکنید که از بین جمعیت چند میلیارد نفری کره زمین، فقط چند نفر هستند که توفیق رفتن به کرات دیگر را یافته‌اند، اما شما می توانید با گرفتن کمی دود و بی هیچ آموزشی، در آسمان هفتم و بلکه هم بالاتر، سیر کنید.
نیازی به توضیح نیست که شما همراه‌ با لول‌گرفتن، می‌توانید با نوشیدن چای‌نبات همراه با شکلات کاکائو، بهترین نوشیدنی و بهترین دسر دنیا را نوش جان کنید و از زندگی خود بیشترین لذت را ببرید. شما با نوشیدن یک لیوان چای‌نبات، به ادامه دود گرفتن مصممتر می‌شوید، چه بسا ممکن است تا سحرگاه پای منقل بمانید و کیف کنید و به فکر برنامه‌ریزی برای محفل بعدی باشید. از این رو استعمال آن چه که ذکر شد، حس برنامه‌ریزی و آینده‌نگری را در شما تقویت می‌کند.
تریاک فواید دارویی هم دارد که به‌ علت ضیق وقت، از شرح آن‌ها خودداری می‌کنم.

   + سعید ; ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٤ اسفند ۱۳٩۳
    پيامهاي ديگران ()

برای 21 بهمن

این پست بیست و یکم بهمن ماه بایستی نوشته می‌شد، اما گرفتار بودم و نشد. 21 بهمن‌ماه 1390 که در آن وقت با ولادت پیامبر مصادف شده بود، برای من رنگ و بویی دیگر داشت. سه سال پیش در چنین روزی، به روی همه شک‌ها، ترس‌ها، دودلی‌ها و وسوسه‌های خنّاس خط بطلان کشیدم و عزم خود را جزم کردم تا وارد مرحله جدیدی از زندگی‌ که "پذیرش مسئولیت" یکی از مهمترین پیش‌نیازهای آن بود، بشوم. به یاد دارم طبق سفارش بزرگترها لباس روشن به تن کردم و برای رسیدن به آرامش وضو گرفتم. بعد از این که خطبه عقدمان خوانده شد، گو این که از آسمان افتاده‌ باشم، همه بیم‌ها و دلهره‌ها از دلم بیرون رفتند و به آرامشی رسیدم که طی سه سال زندگی مشترک همچنان برقرار بوده و از خدای مهربان می‌خواهم تا کمک کند همچنان ادامه داشته باشد. در این سه سال با کسی زندگی کرده‌ام که از خودم داناتر و مهربانتر و شکیباتر بود؛ کسی که درس گذشت را نه به حرف، بلکه در عمل به من یاد داد. چه شب‌هایی که هر دو از سر کار می‌آمدیم و خستگی امان‌مان را طوری بریده بود که حتا به بگومگوهای زندگی تباه کن هم کشیده می‌شد. اما از آن جایی که در چنین روزی باهم پیمانی ابدی بستیم تا نگذاریم هیچ عاملی آرامش‌مان را برهم زند و تا آخر عمر با دلخوشی و شادی در کنار هم زندگی کنیم، با لبخندی بر لب همه چیز را به سادگی فراموش می‌کردیم. از این که می‌دیدم گاهی مشغله کاری اجازه توجه بیشتر به مهربان‌همسر نمی‌دهد، خجل می‌شدم. اما از سوی دیگر، از این که می‌دیدم چگونه درکم می‌کند و با مهربانی‌های بی‌ریا، با یک "خسته نباشید" ساده، غبار خستگی را از تنم به در می‌کند، نیرویی تازه می‌گرفتم.
در سومین سالگرد آغاز زندگی مشترک، از خدا می‌خواهم کانون زندگی‌مان گرمتر و شادتر از گذشته، جسم و روان‌مان سالمتر از همیشه، جیب‌مان پـرپول و سایه بلند پدران و مادران‌مان همچنان بر سرمان باشد.

وجعلنا عواقب امورنا خیرا.

   + سعید ; ۸:۱٦ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٤ بهمن ۱۳٩۳
    پيامهاي ديگران ()

یکی به میخ، یکی به نعل

---
در کارخانه ما فرمی با عنوان "مشاهده جوندگان و آفات" وجود دارد با عنوان‌های زیر:
نام آفت: ...
وضعیت: مرده، زنده، نیمه‌جان
مکان دقیق مشاهده: ...
فرد مشاهده‌کننده: ...
تاریخ و ساعت: ...
تعداد آفت در هنگام مشاهده: ...
وضعیت نگهداری نمونه: موجود، غیرموجود

نمی‌دانم اگر سوسک‌ها و موش‌های احتمالی بفهمند این چنین به آن‌ها توجه شده است، چه احساس غروری به آن‌ها دست می‌دهد. خود به خود این مثل قدیمی‌ها در ذهنم آمد که گفته‌اند: "حنا که زیاد باشد به آن جا هم می‌مالند."


---

یک سوال:
مگر نه این که به حمد ا... سی سال است روی پای خودمان ایستاده‌ایم، بی‌سوادی را ریشه‌کن کرده‌ایم، بزرگترین قدرت موشکی منطقه را در اختیار داریم، فناوری هسته‌ای را بومی‌سازی کردیم، ماهواره به فضا فرستادیم، در زمینه سلول‌های بنیادی پیشتازیم، گوسفند و بز و گوساله شبیه‌سازی کردیم، به مرزهای دانش رسیدیم و خیلی از کشورهای امریکای لاتین و افریقا به ما به عنوان سرمشق خودشان نگاه می‌کنند، پس چرا از سوی مقامات اعلام می‌شود که تا پایان چشم‌انداز بیست‌ساله قصد داریم در خاور میانه در همه زمینه‌ها اول باشیم؟


---

حکایتی کوتاه از عبید زاکانی:
روباه را پرسیدند که در گریختن از سگ چند حیله دانی؟ گفت: از صد فزون باشد اما نیکوتر از همه این است که من و او را با یکدیگر اتفاق دیدار نیفتد.


---
و در پایان:
در ستیز با تاریکی، تیغ کشیدن چاره نیست؛ چراغی باید افروخت.

   + سعید ; ٥:۳٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩۳
    پيامهاي ديگران ()

هــارپ

حدود شش سال پیش در یک وبلاگ نه چندان به‌روز که حالا هیچ نشانی از آن ندارم، مقاله‌ای طولانی درباره طرحی پژوهشی با نام هارپ خواندم که آن روزها توجهم را آن طور که باید و شاید به خودش جلب نکرد. به این دلیل که به نظرم آمد ناشی از نگاه بدبینانه ایرانی‌ها به ینگه دنیا باشد که هر چیزی را توطئه و دسیسه می‌پندارند. تا جایی که ذهنم یاری می‌کند، در آن مقاله نوشته شده بود که امریکا در برنامه‌ای گسترده روی لایه یونوسفر در حال بررسی و پژوهش است تا با شناسایی و مهار سازوکار آن بتواند بر وضعیت آب و هوای کره زمین هر گونه که سیاستش اقتضا می‌کند، تاثیر بگذارد. به این معنی که در هر نقطه از کره زمین هر گاه که دوست داشت، جلوی خروش‌های خانمان برانداز طبیعت مانند سیل‌ و توفان‌ را بگیرد یا برعکس، اگر دلش خواست جایی را با خاک یکسان کند، توفان‌های سرکش یا هر بلای طبیعی دیگری راه بیندازد. یا با جلوگیری از بارش، در سرزمین دشمن خشکسالی‌‌های درازمدت برقرار کند یا حتا زمین‌لرزه‌های از پیش تعیین شده ایجاد کند. به عبارت دیگر، از راه کنترل و هدایت سامانه‌های آب و هوایی، از آن‌ها در نقش یک سلاح بی‌دردسر اما کمرشکن برای از پای در آوردن هر دشمنی استفاده کند.
شاید یکی از دلایل دیگری که سبب شد تا آن روزها به درستی مطلب یادشده و ارزش علمی و کاربردی آن شک کنم، این پرسش بوده که چرا امریکایی‌ها از این سلاح برای مهار توفان‌ها و گردبادهای وحشتناکی که هر ساله بخش‌هایی از کشور خودشان را در بر می‌گیرد و غیر از ویرانی چیز دیگری بر جای نمی‌گذارد، استفاده نمی‌کنند.
اما آن چه که این روزها نگاهم را به هارپ تغییر داده و برای کسب دانستنی‌های بیشتر درباره آن مشتاقتر کرده است، وضعیت ناخوشایند بارندگی‌ها در ایران است؛ طوری که جمله: "هر سال دریغ از پارسال" وضع این روزهای بارش‌های آسمانی را به خوبی توصیف می‌کند. در منطقه ما که زمستان هر سال سه چهار برف سنگین می‌بارید و سرمای سوزناک زمستان امان همه را می‌برید، چندین سال است که یک برف درست و درمان به خودش ندیده است. زمستان امسال که خودش را خیلی شرمنده کرد و غیر از یکی دو بار تیف‌تیف برف چیز دیگری نداشت. در سال‌های اخیر بسیاری از رودخانه‌ها و چشمه‌سارها خشکیده‌ و خیلی از کشاورزان عطای کشت و کار را به لقایش بخشیده‌اند. گویی این جا هم دارد همچون یکی از استان‌های کویری مانند یزد و کرمان و چه بسا بدتر از آن‌ها می‌شود. تا جایی که گوشه و کنار از اخبار رسمی می‌شنوم، استان‌های دیگر هم حال و روز خوشی ندارند و با کم‌آبی و بی‌آبی دست و پنجه نرم می‌کنند. اگر از عدد و آمار خوش‌تان می‌آید، دقیقترشان را می‌توانید با جستجو در اینترنت پیدا کنید. با این روندی که پیش می‌رود، به نظر می‌رسد در دو سه سال آینده چیزی به نام کشاورزی در ایران وجود نخواهد داشت و ایران هم به سان عربستان و کویت و امارات می‌شود یکی از واردکنندگان میوه‌جات لبنانی و مصری و فیلیپینی و آب آشامیدنی مردمش هم از تصفیه آب دریا باید فراهم شود.
باشد که این گونه نباشد.

   + سعید ; ٦:۳٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩۳
    پيامهاي ديگران ()

یارانه نوشت

همان گونه که کمابیش اطلاع دارید یکی از برنامه‌های دولت که سر اجرای آن کاسه چه کنم چه کنم دست گرفته است، حذف یارانه پردرآمدهاست. دولت می‌گوید علت این که انجام چنین کاری نزدیک یک سال عقب افتاده، این است که روش مناسبی برای شناسایی پردرآمدها و کسانی که به یارانه نیازی ندارند، ندارد.
از باب کمک به دولت و باز کردن گره کارش، پیشنهادی به ذهن نخودی بنده رسیده که با خود گفتم شاید بد نباشد آن را طرح کنم. فقط یک راهکار ساده که چه بسا ممکن است از سادگی آن خنده کنید:
کلیه وزیران و معاونان آن‌ها در همه دولت‌های پس از انقلاب، کلیه نمایندگان مجلس در همه ادوار پس از انقلاب، همه استانداران و معاونان‌ پرشمارشان در سراسر کشور، همه مدیران دولتی و همه معاونان مدیران دولتی در سراسر کشور، اعضای هیات علمی دانشگاه‌ها، قاضی دادگاه‌ها و مدیران و معاونان دادگستری‌ها و... از جمله کسانی‌اند که میزان دریافتی‌شان از دولت هم معلوم است و هم زیاد. خودتان بررسی کنید هر یک از بانک‌های دولتی (و همین طور خصوصی) در سراسر ایران چند شعبه دارند؛ بدیهی است که هر شعبه طی سال های اخیر چندین مدیر و معاون به خودش دیده است که حقوق بالایی گرفته و می‌گیرند. اداره‌های دولتی هم که روز به روز بر تعدادشان اضافه می شود همین طور. از آن جایی که هر مدیر یا معاونی دستکم یک خانواده سه چهار نفری را نان می دهد، این فهرست بلند بالا را ضربدر سه یا چهار کنید تا آمار واقعی کسانی که مستحق دریافت یارانه نیستند، به دست آید. البته پزشکان متخصص (و حتا عمومی) را که جملگی پول پارو می‌کنند، می شود به این فهرست اضافه کرد.
دولت می‌تواند بدون این که دست به دامن کارشناسان اقتصادی که هِر را از نِر تمیز بدهند، بشود و بدون این که خودش را به زحمت بیندازد و در حساب‌های بانکی مردم سرک بکشد یا هر کار بیهوده دیگر، بهتر است از خودش شروع کند. هر چه باشد بالاخره فهرست جیره‌خوارهای خودش را که دارد. شما فکر می‌کنید در ایران وزیر و معاون وزیر و نماینده مجلس و مدیر کل و رئیس و معاون و مشاور و چه و چه در سازمان‌ها و اداره‌های دولتی که الا ما شاء ا... تعدادشان سر به فلک می‌گذارد، کم داریم؟ اگر دولت این شهامت را داشته باشد که یارانه چنین افرادی را حذف کند به هدف خودش که همانا حذف یارانه حدود 10 میلیون نفر از یارانه‌بگیران است، خواهد رسید و شاید هم فراتر از آن.
اما از قدیم گفته اند این که یک آدم یا در مقیاس بزرگتر یک دولت، یک سوزن به خودش بزند و یک جوالدوز به دیگران، همیشه سخت بوده است.

   + سعید ; ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩۳
    پيامهاي ديگران ()

صاحب زمان

اول:
نیوتن معتقد بود که زمان ثابت است و در تمام نقاط به یک صورت عمل می‌کند. اما اینشتین نشان داد که این گونه نیست؛ از نتایج جالب تئوری نسبیت خاص می‌توان به بیان ارتباط میان زمان و و فضا (فاصله) و این که تمام موجودیتها در دنیا با یکدیگر مرتبط هستند و بر یکدیگر اثر می‌گذارند، اشاره نمود.
مثال جالبی که برای نسبیت خاص بیان می‌شود آن است که اگر از دو برادر دوقلو، یکی روی زمین بماند و دیگری با یک فضاپیما با سرعت نزدیک به سرعت نور به سمت فضا حرکت کند، پس از آن که برادر روی زمین 100 سال از عمرش بگذرد، برادری که در فضاپیماست تنها یک سال از عمرش گذشته است.
حتا برخی این اصل را آن چنان بدیهی می انگارند که می گویند همین که زمان برای دو نفر که هر دو در خواب به سر می‌برند ولی یکی از آنان خواب‌های خوش و شیرین می‌بیند و دیگری دچار کابوس شده است، یکسان نمی‌گذرد به سادگی نشاندهنده نسبی بودن زمان است.

نتیجه گیری:
به طور خلاصه می توان گفت برخی از نتایج تئوری نسبیت عبارتند از:
1: اتساع زمان؛ به این مفهوم که یک ساعت متحرک نسبت به یک ساعت ساکن، کند‌تر کار می‌کند. به عبارت دیگر، گذر زمان امری مطلق نیست بلکه سرعت یا کندی آن در شرایط گوناگون متفاوت است.
2: جرم یک جسم که پیشتر تصور می‌شد مستقل از حرکت است، با حرکتش زیاد می‌شود.
3: طول‌ها در جهت حرکت کوتاه می‌شوند. یعنی اگر ما نسبت به یک خطکش در حرکت باشیم، طولی که توسط اندازه‌گیری برای آن به دست می‌آوریم کوتاه‌تر از طولی است که در صورت سکون خطکش به دست می‌آوریم.

گریز:
یکی از شبهه‌هایی که برخی به وجود امام دوازدهم شیعیان، حضرت مهدی می‌گیرند و آن را دستمایه انکارهای خود قرار می‌دهند، مساله طول عمر حضرت مهدی و ناممکن بودن آن است. شاید برخی از بیان این پرسش خودداری کنند ولی حتم دارم این سوال که "چگونه یک انسان می‌تواند چند صد سال عمر کند؟" حتا در ذهن‌های نه چندان پرسشگر نیز نقش می‌بندد و بدیهی است که نمی‌تواند دلیلی بر بی‌اعتقادی یا شبهه‌پراکنی فرد پرسنده باشد و نباید این دسته از آدم‌ها را بیماردل، کوردل، بهانه‌تراش و یا سست‌باور پنداشت.
به نظر من، اما تئوری نسبیت پاسخ این شبهه را به روشنی داده است. و چه زیبا که یکی از لقب‌های امام دوازدهم شیعیان، "صاحب زمان" است و شاید مهر تاییدی بر نسبی بودن زمان برای امام زمان.


:::::::::::::::::::::::::::::::::
پی‌نوشت:
آیاتی در قرآن وجود دارد که چشم‌اندازهای روشنی را فراروی ما قرار می‌دهند و برخی از آن‌ها به مساله نسبیت زمان به روشنی اشاره دارند: "...و یک روز نزد پروردگارت، همانند هزار سال از سال‌هایی است که شما می‌شمرید."
یا این آیه که در آن گروهی زمان قیامت را از پیامبر پرسیدند: "درباره قیامت از تو می‌پرسند که کی فرا می‌رسد؟ بگو علمش تنها نزد پروردگار من است و هیچ کس جز او نمی‌تواند وقت آن را آشکار سازد." آیات دیگر به همین پرسش به گونه دیگری پاسخ می‌دهند: "آن‌ها آن روز را دور می‌بینند و ما آن را نزدیک می‌بینیم." بیشتر انسان‌ها می‌پندارند تا قیامت زمان زیادی مانده است در حالی که با تحلیل زمانی قرآن یک یا بیشتر از ده روز نمانده است. قرآن از ما می‌خواهد که در داوری نسبت به زمان قیامت عینک اهل زمین را از دیدگان برداریم و به جای آن به دیدگاه قرآن مجهز شویم که با آن زمان قیامت بسیار نزدیک است: وَ نریه قریباً.
همین تفاوت گذر زمان را در داستان اصحاب کهف به روشنی می‌بینیم. آنان به قدرت خداوند در خوابی بس طولانی فرو رفتند و پس از ۳۰۰ سال که از خواب برخاستند، گفتند: یک روز یا بخشی از یک روز خوابیده‌ایم.

   + سعید ; ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٩ دی ۱۳٩۳
    پيامهاي ديگران ()

زوجیت

تا جایی که ذهنم یاری می‌کند، یکی از ویژگی‌های خوب پروفسور امانی (استاد شیمی معدنی) این بود که هر از گاهی در لابلای درس، گریزی به شگفتی‌های آفرینش و شیرینکاری‌های آفریدگار می‌‌زد و با این کار خود خستگی را از ذهن همه به در می‌کرد. در یکی از کلاس‌های شیمی معدنی 2 که با ایشان داشتیم، نمی‌دانم موضوع درس چه بود و اصلاً چه شد که آن بزرگوار از علاقه ضمنی خود به زوج الکترون‌ها برایمان گفت. می‌گفت که "خداوند هر چیزی را جفت آفریده" و زیبایی و پایداری در جفت بودن و زوج بودن است حتا در دنیای اتم‌ها و الکترون‌ها؛ زوج الکترون را از تک‌الکترون بهتر می‌پسندید و این قضیه را به زندگی زناشویی هم ربط می‌داد و می‌گفت یک زن و شوهر تا وقتی که جفتند و پای نفر سومی به زندگی‌شان باز نشده است، باهم خوشند و آرامش دارند و به همین دلیل از مردهای چند زنه و زن‌های چند شوهره اعلام بیزاری می‌کرد.
چند روز پیش که در اینترنت در جستجوی مطلبی بودم، به یادداشت زیر برخوردم و خودبه‌خود یاد استاد امانی در ذهنم زنده شد:
عنصرهایی که عدد اتمی زوج دارند، ایزوتوپ‌های بیشتری از عنصرهای با عدد اتمی فرد دارند. علاوه بر آن، در ایزوتوپ‌های پایدار معمولاً تعداد نوترون‌ها زوج است. در عنصرهایی که عدد اتمی فرد دارند، این بدان معنی است که در پایدار‌ترین ایزوتوپ خود، تعداد نوترون‌ها زوج است. در تأکید این نکته جالب است بدانیم از بیش از ۳۰۰ ایزوتوپ پایدار، تقریباً در ۲۰۰ ایزوتوپ تعداد نوترون‌ها و تعداد پروتون‌ها زوج است. تنها حدود ۱۲۰ ایزوتوپ وجود دارند که در آن‌ها تعداد پروتون‌ها فرد و تعداد نوترون‌ها زوج است یا بر عکس و فقط در چهار ایزوتوپ پایدار پروتیم، لیتیم ۶، بور ۱۰، و نیتروژن ۱۴ هم تعداد نوترون‌ها و تعداد پروتون‌ها فرد است.

++++++++++++++++++
اگر کسی از خوانندگان وبلاگ، جزوه آزمایشگاه شیمی عمومی در قالب word دارد، به نشانی ای‌میل وبلاگ بفرستد. با سپاس فراوان.

   + سعید ; ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٩ دی ۱۳٩۳
    پيامهاي ديگران ()

برای جواد خیابانی

به نظر من یکی از مهمترین ویژگی‌هایی که یک گزارشگر فوتبال باید داشته باشد، بی‌طرفی در گزارش بازی هر دو تیم است؛ هر بیننده‌ای هنگامی که می‌بیند یک گزارشگر به جای این که به گزارش بی‌طرفانه بازی بپردازد و بدون هرگونه حب و بغض فقط درباره صحنه‌های ابهام‌برانگیز روشنگری کند، علاقه‌اش را به تیم دلخواه -که از جمله تیم ملی کشورش می‌تواند باشد- پنهان نمی‌کند، آن گاه بین آن چه که در تلویزیون می‌بیند و آن چه که از گزارشگر می‌شنود، تناسب و هماهنگی نمی‌بیند و ضمن این که باید بازی درهم و بی‌کیفیت تیم‌ وطنی‌اش را تحمل کند، گزارش ناعادلانه و یک‌سویه گزارشگر را که با آن چه در زمین بازی رخ می‌دهد سازگاری ندارد، باید گوشه جگرش بگذارد.
بدیهی است در این جور مواقع، بازی دستپاچه تیم مورد علاقه گزارشگر تعبیر می‌شود به بازی جانانه، بازی بی‌برنامه و آشفته‌اش می‌شود محک زدن تیم حریف، دفع بی‌هدف توپ‌ها می‌شود پاس‌های قطری هدفمند، حمله‌های پی‌درپی تیم حریف که دارند شیرازه تیم خودی را از می‌پاشند می‌شوند حرکت‌های بی‌اثر و خطاهای بازیکنان خودی که از سر ناچاری و درماندگی انجام می‌شوند، در یک خودفریبی و دیگرفریبی تام بازی درگیرانه و فیزیکی گزارش می‌شوند.
در نهایت تماشاگر تلویزیونی چاره‌ای جز این نمی‌بیند که صدای گیرنده خود را قطع کند تا ذهنش کمتر مشغول انطباق دادن دوگانگی‌هایی باشد که از یک سو می‌بیند و از سوی دیگر می‌شنود. کاری که من هر وقت جواد خیابانی یک بازی فوتبال را گزارش می‌کند، می‌کنم. جواد خیابانی عزیز با همه احترامی که به صدای قشنگش دارم، حتا فراموش می‌کند گزارش‌های یک‌سویه‌ای که به خورد بینندگان تلویزیونی می‌دهد شاید نوعی توهین و نادیده‌انگاری فهم آن‌ها باشد.

   + سعید ; ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٥ دی ۱۳٩۳
    پيامهاي ديگران ()

برای آموزگاران و استادان

1) چندی پیش کارآموزی از دانشگاه شهید بهشتی داشتیم که بر حسب اتفاق شاهد نحوه تدوین گزارش کارآموزی اش بودم. با کمال وقاحت پشت رایانه آزمایشگاه ما نشست، برنامه ورد را باز کرد و یک فایل هم موضوع را از روی فلش خود فراخوانی کرد. فایل یادشده، گزارش کارآموز دیگری بود که در وقتی دیگر و در جایی دیگر، نوشته شده بود. تنها کاری که کارآموز زرنگ و آسوده‌طلب ما انجام داد به جای نام صاحب گزارش، نام خودش و به جای نام کارخانه قبلی، نام کارخانه ما را نوشت. کمتر از بیست دقیقه دستی به سر و گوش گزارش از پیش آماده‌اش کشید و رفت تا آن را چاپ کند و یک نسخه از آن را تحویل استادش و یک نسخه را تحویل مدیر ما بدهد تا هر دو ذوق کنند.

2) طبق آیین‌نامه دانشگاه، هر دانشجو بایستی گزارش کارورزی خودش را تحویل من می‌داد. با این که برای پرهیز از مصرف بی‌رویه کاغذ، از آن‌ها خواستم که فقط فایل ورد گزارش‌شان را برایم بیاورند، اما طبق دستور آموزش ناچار شدم از آن‌ها بخواهم تا نسخه چاپ‌شده گزارش کارشان را نیز بیاورند. پس از دریافت گزارش‌ها و بررسی آن‌ها، به خوبی معلوم بود که جملگی، کارشان را به مغازه‌های خدماتی تحویل داده‌اند و هر کدام با صرف هزینه‌ای بین 20 تا 50 هزار تومان و حرام کردن حدود 50 برگ کاغذ، بار مسئولیت را از دوش خود برداشته‌اند. واقعیتی که خودشان هم به آن اعتراف کردند.

3) در خانه برادرم مقدار زیادی کاغذ A4 یکرو سفید وجود دارد که ارتفاع‌شان به حدود نیم متر می‌رسد و از آن‌ها برای چک‌پرینت (پیش‌چاپ) استفاده می‌کند. چند روز پیش، آن روی کاغذها را که نتیجه تحقیق دانشجوهای یک مرکز فنی و حرفه‌ای بود، می‌خواندم. چه چرندیاتی که نوشته نشده بود. معلوم بود که نه دانشجوها آن‌ها را خوانده‌اند و نه استادان‌شان. کاغذها الخش نخورده بودند. تنها چیزی که این کاغذها به خود دیده ‌بودند، چاپگری بود که از یک سرش وارد و از سر دیگرش خارج شده‌ بودند.

واقعیت این است که یکی از بیهوده‌ترین کارهای هر آموزگار یا استادی واداشتن دانش‌آموزان یا دانشجویان خود برای ارائه مطلب درباره یک موضوع خاص تحت عنوان تحقیق، پژوهش، گزارش یا هر چیز دیگری می‌باشد. در طول دوره دانشجویی و پس از آن موارد بیشماری دیده‌ام که این کار غیر از تلف کردن وقت فراگیر، هدر دادن کاغذ در مقیاس گسترده، تحمیل هزینه بیشتر به خانوارها و پر کردن جیب مراکز خدمات رایانه‌ای هیچ نتیجه دیگری ندارد.
با واداشتن دانشجویان به تحقیق و ترجمه، نه تنها کمکی به افزایش سواد آن‌ها نمی‌شود بلکه اسباب اتلاف سرمایه‌های ملی که همانا یکی از آن‌ها وقت خود دانشجوهاست و دیگری کاغذهای لطیفی که با قطع درختان تهیه می‌شوند، فراهم می‌گردد. متاسفانه چنین رویه‌ای به دبیرستان‌ها و حتا مقاطع پایین‌تر نیز سرایت کرده است. به نظر من اگر پولی که صرف کافی نت و چاپ چنین مقاله‌ها و گزارش‌های پوچ -که از یکی به دیگری کپی می‌شوند- می‌شود، صرف خریدن کدو و پختن و خوردن آن بشود، نتیجه بهتری به دست می آید. بدا به حال استاد یا آموزگاری که می‌پندارد با تشویق یا تهدید شاگردانش به تهیه و چاپ گزارش، به معلومات‌ آنها اضافه می‌شود.
هیچ دانشجویی به زور مشق هیچ استادی پژوهشگر و مترجم نشده است؛ در هیچ کجای تاریخ علم نیامده که فلان دانشمند یا فلان ریاضیدان یا شیمیدان به ضرب و زور استادش، به قله های رفیع دانش دست یافته است. ای کاش این موضوع را آموزگاران و استادان می فهمیدند که "چشمه، خود باید جوشش داشته باشد."
و ای کاش قانون یا تبصره‌ای تصویب و به صراحت در آن قید می‌شد: هیچ مدرسی حق ندارد هیچ دانش‌آموز یا دانشجویی را به تحقیق اجباری وادار کند.

   + سعید ; ٦:٠۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٤ دی ۱۳٩۳
    پيامهاي ديگران ()

تمایز

«یادتونه بچه بودیم می‌گفتین ان شاءا... عروسیتون، الان عروسیمونه تشریف بیارین...»

آن چه که خواندید، متن دعوتنامه‌ای بود که مدت ها پیش جهت شرکت در مراسم عروسی دوستی دریافت کرم. با خواندن این قطعه ادبی احساس عجیبی به من دست داد و کمی طول کشید تا توانستم هضمش کنم اما بعد از آن دیگر نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و بی‌اراده خنده‌ام گرفت. با خود گفتم خدا می‌داند این بندگان خدا چقدر به مغزشان فشار آورده‌اند تا توانسته‌اند این جمله‌های سراسر احساس را سر هم‌بندی کنند؛ بعد هم پیش خود گفته‌اند که بـه‌بـه! بهتر از این نمی‌شود.
بگذریم. دور و بر همه ما آدم‌هایی هستند که شاید هدف غایی زندگی‌شان این باشد که تک و منحصر به فرد باشند و تا جایی که می‌توانند شباهتی با دیگران نداشته باشند و البته، هیچ ‌کسی هم نباید جا در پای آن‌ها بگذارد و مثل آن‌ها بشود. منشا در پیش گرفتن چنین رویه‌ای می تواند به این برگردد که چنین افرادی نتوانسته‌اند جاهای دیگر سری در بین سرها باشند و خودشان را آن جور که باید و شاید نشان بدهند و در نتیجه، احساس می‌کنند باید از راه‌های دیگری که ساده‌تر و دم دست‌ترند و نیازی به بهره بردن از نیروی فکر و اندیشه ندارند، جبران مافات کنند. از این رو تمام هم و غمشان را در این راستا به کار می‌گیرند که بی‌همتا و بی‌مانند باشند، حتا اگر به قیمت خنده‌دار شدن شان بینجامد. تلاش می‌کنند لباسی که می‌پوشند، موبایلی که می‌خرند، چیدمان وسایل خانه‌شان، نحوه آرایش و حتا دعوتنامه‌‌ای که برای عروسی‌ خود به مردم می‌دهند، با دیگران متفاوت و دیگرگون باشد. حتا هستند آدم‌هایی که به خیال باطل خود می‌پندارند چنانچه برای رسیدن به مقصدی، از کوچه‌ یا کوره‌راهی بروند که دیگران کمتر آمد و شد می‌کنند، متفاوت شده‌اند.
به نظر من، اگر تک بودن صرفاً با هدف متفاوت بودن از دیگران یا بیشتر به چشم آمدن باشد، هیچ ارزشی ندارد. چنین رویه‌ای اما اگر به جای امور دنی و پیش پا افتاده، در حیطه اندیشه و ایده به کار گرفته شود آن هم نه به دلیل همیشه ساز مخالف زدن یا ابراز وجود نزد دیگران، بلکه برای متفاوت نگاه کردن به پدیده‌های پیرامون یا به عبارت بهتر "جور دیگر نگریستن" نه تنها مفید بلکه لازم نیز هست. بشریت در طول تاریخ پر فراز و نشیب خود، وامدار همین دست از آدم‌هایی است که جور دیگر اندیشیدن و نگریستن را سرلوحه خود قرار دادند و نه جور دیگر پوشیدن و خوردن و راه رفتن را.

   + سعید ; ٥:٤٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٥ آذر ۱۳٩۳
    پيامهاي ديگران ()

داستان واقعی

اذان را گفته بودند و عقربه‌های ساعت آرام آرام می‌رفتند تا به یک برسند. بیشتر طلافروشی‌های آن راسته بسته بودند. فقط یکی باز مانده بود که درب آن از تو بسته شده بود. غیر از نور بی‌رمق چراغ مهتابی مغازه، چراغ دیگری روشن نبود. هوای ابری هم بر تاریکی آن جا افزوده بود. گو این که آسمان هم بغض کرده باشد. غیر از دو فروشنده و دو مشتری دیگر که تماشاچی صحنه بودند، هیچ کس دیگری در مغازه نبود. قلب مشتری ها از شدت ترس به تندی می‌تپـید.
زن بیچاره که به نظر می‌آمد خریدار باشد، حتا جرات جیغ کشیدن نداشت. او که میانسالی را رد کرده بود از شدت درد به خود می‌پیچید، طوری که یکی از پاهایش را از سر درماندگی رو به عقب بلند کرده بود. آن چنان غرق در درد بود که نفهمید چادرش روی زمین افتاد. چیزی نمی‌گفت و تحمل می‌کرد. مرد طلافروش بی‌توجه به دردی که زن می‌کشید، سنگدلانه کار خودش را می‌کرد. همکار مرد طلافروش با نگاه سرد خود، بی‌تفاوتی‌اش را نشان می داد. هیچ فریادرسی در آن نزدیکی‌ها نبود. زن اما هر دو چشمش را از زور درد بسته بود و محکم فشار می‌داد. سرش را به سمت پایین خم کرده بود و پشتش را بیرون داده بود. چیزی شبیه کمان ماه. انگار که می‌خواست از دست فروشنده فرار کند. طلافروش هم با آن پنجه‌های ورزیده‌اش هر چه زور داشت، روی دست زن که حالا پوستش بلند شده بود، خالی می‌کرد. با این که زن طلادوست می‌دید پوست نازک دستش بلند شده و از آن خون می‌ریزد، کوتاه نمی‌آمد. درد زایمان که سهل است، تو گویی داشت جان می‌داد. رگ گیجگاهش برآمده بود. به کلی فراموش کرده بود که سال‌ها پیش در اثر ضربه مغزی رگ‌های سرش آسیب دیده‌اند و حالا ممکن بود کار دستش بدهند. دست بی‌زبانش را خودش در اختیار فروشنده گذاشته بود. از قدیم هم گفته‌اند که خودکرده را تدبیر نیست.
آن دو مشتری که زن و شوهری جوان بودند، کاری از دست‌شان برنمی‌آمد. زن جوان از شدت ترس، با یک دست خود دست شوهرش را گرفته بود و فشار می‌داد و دست دیگرش را روی چشمانش گذاشته بود تا آن صحنه دلخراش را نبیند.
در حالی که هیچ کس امیدی نداشت، اما آخرین زور فروشنده کارساز بود. با این که دست زن از شدت درد حرکت نمی‌کرد، اما دیگر به آرزوی خودش رسیده بود. همین خوشحالی مستی‌آور بود که اجازه نمی‌داد درد دستش را به درستی حس کند. زن موفق شده بود سر النگوهای قبلی‌اش، یک جفت دیگر پیدا کند. النگوها هرچند کمی کوچک بودند اما به دستش می‌آمدند.

   + سعید ; ٦:٠٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۸ آذر ۱۳٩۳
    پيامهاي ديگران ()

بی‌تفاوتی

چندی پیش ای‌میلیی در قالب power point از یکی از دوستان دریافت کردم که در آن، ضمن به تصویر کشیدن خانه و زندگی آن‌چنانی یکی از شیوخ یا شاید شاهزادگان اماراتی، چند تصویر دلخراش از کودکان فقیر و در حال مرگ افریقا به نمایش گذاشته شده بود. البته در ذیل هر یک از عکس‌ها نوشته‌هایی به زبان انگلیسی هم آمده بود که حوصله خواندن آنها را نداشتم. در پایان نیز از خوانندگان درخواست شده بود که این ای‌میل را برای دیگران نیز بفرستند.
برای خودم این سوال پیش آمد که هدف سازنده این فایل که چند عکس را در کنار هم چیده، چیست و اصولاً این کارش چه دردی را دوا می کند و چه گلی به سر بیچارگان و تهیدستان سیاهپوست می زند؟ مگر زندگی مرفه آن شیخ اماراتی سبب فقر در افریقا شده است؟ یا مگر آن شیخ اماراتی باید مانند کودکان افریقایی که چیزی غیر از پوست و استخوان از آن‌ها باقی نمانده، باشد تا وجدان ما راحت شود؟ یا نشان دادن بی‌عرضه‌گی و بی‌لیاقتی سران کشورهای افریقایی؟ یا شاید نشان دادن بی‌تفاوتی خرپول‌های عربی؟! پاسخ این سوال ها هرچه باشد، چندان مهم نیست.
اما سوال دومی که شاید اندکی با چالش همراه باشد:
چرا بعضی وقت‌ها نسبت به کمک‌های ایران به مردم فلسطین یا هر جای دیگری گله‌مند می‌شویم؟! اگر کمک به کودکان گرسنه یک کار نیک است، فرقی ندارد که این کودکان فلسطینی باشند یا افریقایی و اگر بی‌تفاوتی آن شاهزاده اماراتی زشت است، بی‌تفاوتی ما هم به طور حتم می‌تواند زشت باشد. همین.


پی نوشت:
موضعگیری های شدیداللحن دوستان، مرا واداشت تا در چند سطر پاسخ همه را به صورت یکجا بدهم:

نخست باید اعتراف کنم که شاید کوتاهی از بنده باشد که فراموش کردم بگویم همین دوستی که در پاورپوینت ارسالی اش بی خیالی بی دردهای عرب را به چالش کشانده بود، مدتی بعد فایل دیگری برایم فرستاد که در آن از کمک ایران به مردم رنجکشیده لبنان و فلسطین انتقاد کرده بود. این قضیه مربوط به مدت ها پیش است، اما وقتی که فایل دومی را دریافت کردم خود به خود این سوال در ذهنم نقش بست که چرا این دوست عزیز کمک نکردن پولدارها را به بیچارگان افریقایی منع ولی از سوی دیگر، کمک ایران را به نیازمندان فلسطینی نهی می کند؟
کاری به مسائل پشت پرده سیاسی و این که ایران از کمک به فلسطین چه هدفی دارد و چه سودی می برد، ندارم و دوست دارم تنها جنبه انسان دوستانه مساله را بررسی کنم.
حرفم این است که اگر نفس کمک و یاری به همنوع (فرقی نمی کند سیاه یا سفید، فارس یا عرب، مسلمان یا غیرمسلمان) خوب و پسندیده که هیچ، واجب است پس نمی توان کمک های این چنینی را از سوی هر کشوری حتا ایران که باشد، نادرست قلمداد کرد. اگر این گونه باشد که چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است، پس آن شیخ اماراتی هم می تواند بگوید ما خودمان نیز برنامه توسعه داریم و می خواهیم از آسیا پیشی بگیریم و چه و چه، و بنابراین پولی برای کمک کردن به دیگران نداریم. ولی در این میان تنها سر انسانیت است که بی کلاه می ماند و در نتیجه، برازنده نیست که انساندوستی را فقط در حد شعار خوب بدانیم اما هنگامه عمل که فرا می رسد، شانه خالی کنیم و دیگران را مسئول آن بدانیم.
البته باز هم تکرار کنم که بنده دایه مهربان تر از مادر فلسطینی ها یا افریقایی ها نیستم، حتا از کار دولت ایران هم نه دفاع می کنم نه نقد، فقط مساله را از دریچه دید همان دوستی که این دو فایل را برایم فرستاد، نگاه می کنم و اصلاً ای کاش، این سوال را از خودش پرسیده بودم که چرا نگاهت به مساله یاری به همنوع دوگانه است.
و در پایان، بد نیست که به این بیت شیخ اجل نیز نیم نگاهی داشته باشیم:

"تو کز محنت دیگران بی غمی، نشاید که نامت نهند آدمی"

   + سعید ; ۸:٤٥ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٤ آذر ۱۳٩۳
    پيامهاي ديگران ()

رزمنده ایرانی و سرباز امریکایی

اگر به عکس‌ها و فیلم‌های به جا مانده از دوران دفاع مقدس نگاه ‌کرده باشید، می‌بینید که سرباز ایرانی خلاصه می‌شد در خودش، یک چفیه(1) و یک تفنگ زهوار دررفته که همین نیز از سال های پیش بازمانده بود. اگر تغی به توغی می‌خورد و فرمانده‌ای در راس کار قرار می‌گرفت که اطلاعاتش اندکی بیشتر و بروزتر بود و جان سربازان برایش اهمیت داشت، یک کلاه آهنی سنگین و گشاد که تا نوک دماغ پایین می‌آمد، به رزمنده ایرانی می‌دادند. طوری که دست یک رزمنده به ناچار جان بر کف، همیشه به کلاهش بند بود تا آن را از جلوی چشمانش عقب براند. در گرمای تابفرسای جبهه‌های جنوب هر کس دیگری هم که جای آن رزمنده‌ها بود، برای این که مبادا کله‌اش مثل کدو پخـته نشود، عطای کلاه آهنی را به لقایش می‌بخشید. برای این که بفهمید به سر کردن یک کلاه آهنی در گرمای 40 درجه چه مصیبتی دارد، می‌توانید امتحان کنید و در چله تابستان سر مبارک‌تان را درون یک قوطی فلزی فروکنید (مثل حلب روغن جامد) و چند دقیقه زیر تابش خورشید قدم بزنید تا حق مطلبی که عرض نمودم، بهتر ادا بشود.
دست خالی بودن رزمنده‌های ایرانی در روزهای نامیمون جنگ چند علت داشت: 1) کمبود امکانات به دلیل تحریم همه جانبه ایران که حتا سلاحی برای جنگیدن نبود چه رسد به تجهیزات فردی یک سرباز که به طبع اهمیت کمتری از مهمات دارد 2) کم‌آگاهی فرمانده‌هان و خود رزمنده‌ها در لزوم اسفاده از تجهیزات فردی و نقش حیاتی آن‌ها در کاهش تلفات و 3) کیفیت پایین تجهیزات فردی که به هر دلیلی از جمله سنگینی یا دست و پا گیر بودن یا ناسازگاری با شرایط آب و هوایی، کمتر کسی به استفاده از آن‌ها علاقه داشت.
در این دو تصویر که اولی رزمنده دفاع مقدس را نشان می‌دهد و دومی یک سرباز امریکایی در حال انجام ماموریت در عراق، بی هیچ توضیح اضافه‌ای تفاوت‌ها را به خوبی می‌توان دید:


هیچ سرباز امریکایی را نمی‌توان بدون تفنگ، لباس ضدگلوله، جی‌پی‌اس، بی‌سیم، عینک دودی، کلاه، توگوشی و دستکش دید و در هر شرایطی حتا هنگام گرفتن عکس یادگاری تفنگ خود را بر زمین نمی‌گذارند و همچنان حالت آماده‌باش دارند. البته تجهیزات دیگری نیز هستند که بنا به کاربردشان پنهانند و به چشم نمی‌آیند. از سوی دیگر، هر کدام از تجهیزات‌ همراه یک سرباز امریکایی از همه آن‌هایی که ما می‌شناسیم پیشرفته‌تر و کارآمدترند؛ برای مثال کلاه‌شان یک کلاه آهنی سنگین و گشاد نیست که از دست آن جـری باشند بلکه فناوری‌های ریز و درشت بسیاری در آن به کار رفته است تا در هر شرایطی حتا گرمای 45 درجه‌ای عراق که یک خـر عریان نیز در آن تب می‌کند، بدون این که کسی از دست آن خسته یا کلافه یا گرمازده بشود، قابل استفاده باشد.
در جایی خواندم در امریکا لباس سربازان به گونه‌ای ساخته می‌شود که در موقعیت‌های گوناگون به صورت هوشمند رفتار می‌کند؛ چنانچه در فضا مواد شیمیایی پخش شود مانند ماسک عمل می‌کند یا در صورت بیهوشی سرباز به او شوک می‌دهد.
یا مورد دیگر که چه بسا عملی هم شده باشد: از PEG یا پلی اتیلن گلیکول می‌توان در ساخت نوعی پوشاک بهره برد که با بالا رفتن یا پایین آمدن دمای محیط، دمای بدن انسان را در شرایط مطبوع نگه می‌دارد. ویژگی این پوشاک، ناشی از تغییر ساختار PEG آمیخته با پارچه‌هاست. با تغییر دما، میزان کشیدگی‌ پلیمرهای PEG شبیه یک فنر مارپیچی بلند تغییر می‌کند؛ به نحوی که با کاهش دمای محیط حلقه‌های مارپیچی پلیمر شکل فشرده‌تری به خود می‌گیرند تا گرمای بدن انسان هدر نرود. اما با بالا رفتن دمای محیط و در پی جذب گرما توسط PEG حلقه‌ها باز می‌شوند که در نتیجه بدن انسان بهتر می‌تواند گرمای خود را در محیط آزاد کند.


++++++++++++++++++++++++++

(1) ناگفته نماند که یک چفیه کاربردهای بسیار زیادی در میدان نبرد می‌تواند داشته باشد. از جمله این که از چفیه می‌توان به جای باند برای پانسمان زخم‌ها استفاده کرد، یا در وقت نماز به جای سجاده، در وقت غذا خوردن به عنوان سفره، یا برای علامت دادن در شب، یا به عنوان سایه‌بان سنگر، به جای حوله برای خشک کردن دست و صورت، یا به عنوان روانداز و یا در وقت تسلیم شدن برای بالا بردن پرچم سفید.

   + سعید ; ٦:۱٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٦ آذر ۱۳٩۳
    پيامهاي ديگران ()

گمشده خانه‌های مهر

معماری، هنر و دانش طراحی بناها با استفاده از راهکارهای گذشته یا آفرینش راهکارهای جدید است. آثار معماری به عنوان نمادهای فرهنگی، سیاسی و اجتماعی یک کشور شناخته می‌شوند؛ بنا‌هایی چون تخت جمشید، اهرام‌ سه‌گانه مصر و کالاسیوم روم از جمله آثاری به ‌شمار می‌روند که تمدن‌های کهن تاریخی با آن‌ها شناخته می‌شوند. شهرها، مذاهب و فرهنگ‌ها نیز از راه همین یادواره‌ها خود را می‌شناسانند.
معماری ایرانی ویژگی‌هایی دارد که در مقایسه با معماری کشورهای دیگر از ارزشی ویژه برخوردار است: طراحی مناسب در جهت پاسداشت حریم انسان، محاسبه دقیق، فرم درست پوشش، رعایت مسائل فنی و علمی در ساختمان، استفاده از مصالح بومی، پرهیز از بیهودگی، ایوان‌ها و ستون‌های بلند و تزئینات گوناگونی که در عین سادگی نشاندهنده شکوه معماری ایران بوده و هستند. فضای آرام‌بخش و دلنشین بناهای اسلامی‌ایرانی و استفاده از رنگ‌های شاد آبی و سبز بیشتر معماران جهان را دلباخته این سبک معماری کرده است. طوری که نفوذ نقش‌ها، طرح‌ها و معماری اسلامی‌ایرانی در بناها و عمارت‌های غربی در یکی‌ دو دهه گذشته چنان زیاد است که کسی نمی‌تواند آن را حاشا کند.

تصویری از خانه‌های دبی، منطبق با معماری اسلامی


بگذریم. همان طور که می دانید، طی چند سال گذشته در بسیاری از شهرهای ایران در طرح بزرگی به نام مهـر، برای قشر گسترده‌ای از مردم که قادر به تامین نخستین نیاز طبیعی خود نبودند، خانه‌هایی ساخته شد. نکته ای که به نظر من در ساخت این خانه ها از قلم افتاد و چه بسا در آینده سازندگان یا ساکنان خانه‌ها افسوس آن را بخورند، جای خالی معماری کهن و ریشه دار ایران است که به فضای اندرونی و بیرونی خانه ها هویت و صمیمیت می دهد و با محیط گرم و دلنشینی که فراهم می آورد، آدم را از بودن و ماندن در آن خسته و دلزده نمی کند. اما، به این ساختمان نگاه کنید:

 

فکر نمی‌‌کنم نامی غیر از یک مکعب مستطیل بزرگ بتوان بر آن نهاد؛ هیچ نشانی از خطوط منحنی معماری ایرانی‌اسلامی که آرامبخش و روحنوازند، در آن دیده نمی شود. در حالی که به راحتی می‌شد طرح نه چندان پیچیده و دشواری را در دیوارهای بی روح این بنا گنجاند و بدون آن که به هزینه کردن مبالغ اضافی نیاز باشد، آن را به گونه‌ای زیباتر و چشمنوازتر ساخت. یا این یکی را ببینید:

 

گرچه خانه ها با فرم‌ها و مصالح همگون ساخته شده‌اند، اما متاسفانه در طراحی آنها هیچ نشانی از عناصر معماری ایرانی‌اسلامی که یکی از آنها رعایت حریم‌ خصوصی دیگران است، دیده نمی‌شود. ساکنان چنین خانه هایی هیچ گاه نمی توانند روابط خوبی باهم داشته باشند. این بنا همان طور که خودش سرد و بی روح است، چیز دیگری غیر از افسردگی و دلمردگی برای ساکنان خودش به ارمغان نمی‌آورد. ناگفته نماند که این ساختمان فاصله زیادی از ساختمان روبروی خود ندارد که خود مشکل دیگری به دنبال می آورد؛ چرا که همه ساکنان آن ناچارند پرده خانه خود را همیشه بسته نگه دارند تا مطمئن شوند کسی در خانه شان سرک نمی کشد و این یعنی محرومیت اجباری از دریافت نور طبیعی.
حال، دو تصویر ببینید از خانه‌های دبی که به نظر می رسد با خلقیات و روحیات آدم سازگاری بیشتری دارند، ضمن این که خانه ها فاصله مناسبی از یکدیگر دارند و برای هر کدام از آنها فضای سبز کافی نیز پیش بینی شده است. گو این که عرب ها ارزش های معماری بومی خود را خیلی بیشتر از ما درک کرده اند و مثل ما خانه های خود را شبیه محیط های کاری خود نمی سازند. همه این ها در حالی است که در ایران زمین بسیار بیشتری از کشور کوچکی همچون امارات وجود دارد:

   + سعید ; ٥:٥۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۸ آبان ۱۳٩۳
    پيامهاي ديگران ()

شلختگی

یکی از ویژگی‌های بد شخصیتی که از بد ماجرا بسیاری از افراد به آن خو کرده‌ و آن را به عنوان یکی از اجزای جدانشدنی زندگی روزمره خود پذیرفته‌اند، شلختگی است. خصوصیتی که با بی‌برنامگی، باری به هر جهت بودن، بی‌انضباطی، آشفتگی خانه و محل کار، آشفتگی افکار و اندیشه‌ها و نداشتن هدف در زندگی رابطه بسیار نزدیکی دارد. خیلی کم پیش می‌آید که مسافرت‌ها، مهمانی‌ها، خریدها و خلاصه بیشتر امور چنین آدم‌هایی به درستی، بی‌دغدغه و طوری که هر چیزی سر جای خودش باشد، انجام شوند. مسافرت که می‌روند، بین راه تازه یادشان می‌افتد که باک بنزین را پر نکرده‌اند، یا وقتی که وسط کویر برهوت باد لاستیک‌شان خالی شد می‌بینند که از سه سال پیش قرار بوده لاستیک یدک بخرند ولی این کار را نکرده‌اند؛ وقتی که میزبان یک مهمانی بزرگند درست در همان وقتی که نه راه پس وجود دارد و نه راه پیش به یاد مبارک‌شان می‌افتد که نان سفره را از قلم انداخته‌‌اند، همان روزی که چک خود را باید پاس کنند تازه به تکاپو می‌افتند که از این و آن پول قرض کنند، یا سر جلسه امتحان عین کسانی که کک به پاچه‌شان افتاده باشد، دنبال پاک‌کن یا ماشین حساب می‌گردند و...
متاسفانه، شلختگی به ‌قدری در زندگی خیلی‌ها رخنه کرده است که باید از آن به عنوان یکی از وصله‌های نچسب فرهنگ ایرانی نام برد. در مرام شلخته‌ها، کارها آن طور که باید و شاید به خوبی پیش نمی‌روند و جوری به هم گره می‌خورند که حتا حضرت فیل هم از باز کردن آن‌ها درمی‌ماند. این گونه آدم‌های نیرز که بیشتر وقت‌ها شلختگی‌شان را به بدبیاری نسبت می‌دهند، معتقدند الاغ‌شان از کره‌گی دم نداشته و روزگار نامراد با آن‌ها سر ناسازگاری دارد. همسفر شدن یا معامله با آن‌ها، آدم را به غلط کردن و چیز بد خوردن وا می‌دارد. شلخته‌ها بدقولند، زیاد دروغ می‌گویند، قابل اعتماد نیستند و هیچ گاه از گذشته درس نمی‌گیرند اما خوشبختانه به سادگی می‌توان به شلخته بودن آن‌ها پی برد؛ برای مثال همیشه دیر به محل قرار می‌رسند، ژولیده پولیده‌اند، اتاق‌شان نامرتب است، به "قسمت" خیلی اعتقاد دارند و هر جا که چوب بی‌برنامگی و ندانم‌کاری‌ خود را می‌خورند، آن را به گردن سرنوشت و تقدیر می‌اندازند.
کاری ندارم که این ویژگی بد از چه زمانی و توسط چه کسانی در وجود بی‌وجود خیلی‌ها نهادینه شده است، ولی این را می‌دانم که با اندکی درایت و دوراندیشی می‌توان از خیلی شلختگی‌های روزمره که هر کسی را درگیر تکرار اشتباه‌های گذشته می‌کند و نتیجه‌ای جز از چشم دیگران افتادن و از دست رفتن اعتماد ندارد، جلوگیری کرد.

   + سعید ; ٤:٢٩ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٤ آبان ۱۳٩۳
    پيامهاي ديگران ()

هوای پاک

در این روزهای آفتابی و کمی تا قسمتی سرد که شهروندان کلان‌شهرهای بی در و پیکر به دلیل پدیده وارونگی هوا و نوزیدن باد و نباریدن باران و بی‌رغبتی خودشان در استفاده از وسایل نقلیه عمومی، از تماشای آبی آسمان و تنفس هوای پاک محرومند، ما مردمان شهرهای کوچک باید خیلی شاکر باشیم که دستکم در این مورد در مقایسه با باشندگان شهرهای بزرگ کمبودی که نداریم هیچ، چه بسا رشک‌شان را نیز نسبت به خود بر‌انگیزانیم.
از چندکیلومتری سایه سنگین و سیاه هوای آلوده را به خوبی بر فراز آسمان شهرهای بزرگ می‌توان دید؛ از همان بدو ورود به شهر هوای آلوده‌ای که همچون یک هیولای سیاه روی آسمان در کمین نشسته تا هر کسی را به کام خود بکشد، توی ذوق هر آمده‌ای می‌زند. میزان آلاینده‌های هوا آرام آرام به قدری زیاد می‌شود که حتا کوه‌های سر به فلک کشیده اطراف نیز از پس هوای تیره و تار دیده نمی‌شوند و هوای چرکین اجازه عرض اندام به آنها نمی‌دهد. دود تولیدشده از هزاران خودرو چنان بر سر شهر سایه می‌اندازد که از دست استاندار و فرماندار و جلسه‌های بی‌مصرف ستاد بحران‌شان کاری برنخواهد آمد و داستان آلودگی و صدها درد و بلای برخواسته از آن همچون سال‌های گذشته تکرار می‌شود. در این میان، شاید وزش بادی یا بارش بارانی به داد مردم برسد و مرهمی باشد بر نفس‌های گرفته‌شان.
به نظرم اولین نتیجه‌ای که جدای از آسیب‌های زودرس و دیر رس تنفس هوای آلوده از قبیل سوزش چشم‌ها، خستگی، سردرد، آسم، سرطان و... بر هر کسی عارض می‌شود، افسردگی و دلمردگی ناشی از ندیدن آبی آسمان بیکران است. یعنی پیش از این که هوای آلوده وارد شش‌ها بشود و قبل از این که کمبود اکسیژن شما را خسته کند و یا هیدروکربن‌های آروماتیک موجود در هوای آلوده در بلندمدت شما را به سرطان مبتلا کنند، بدون این که خودتان خبر داشته باشید و چه بخواهید و چه نخواهید کم‌حوصله، زودرنج، کسل و افسرده می‌شوید. شاید نصب یک دستگاه تصفیه هوا به همراه یک بخارساز در خانه، اندکی از عمق فاجعه بکاهد و هوای درون خانه را اندکی تلطیف کند، ولی آویختن زیباترین تصاویر آسمان به دیوار اتاق‌ها نمی‌تواند جایگزینی درخور برای آسمان واقعی و زیبایی چشمنوازش باشد.

   + سعید ; ٤:٠٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۱ آبان ۱۳٩۳
    پيامهاي ديگران ()

استـتــار

چند وقت پیش در سفری که به شمال داشتم، گذرم به آستارا -آخرین نقطه مرزی ایران با جمهوری آذربایجان- افتاد؛ اولین نکته‌ای که در نزدیکی‌های نقطه مرزی نظرم را به خودش جلب کرد، رنگ لباس مرزبان های ایران در آن‌ منطقه بود. با این که پوشش گیاهی سراسر آن منطقه جنگل است و بالطبع رنگ سبز تیره با محیط آن‌جا همخوانی دارد، رنگ لباس مرزبان‌ها هیچ سازگاری و شباهتی با طبیعت اطرافش نداشت. همان لباس خاکی‌رنگی را که یک سرباز در شرق کشور می‌پوشد و از قضا با طبیعت خشک و بیابانی آن‌جا همخوانی دارد، به سربازی که در شمال کشور به انجام وظیفه می‌پردازد، داده‌اند تا از ناموس خودش و وطنش دفاع کند. نتیجه این ناهمخوانی و ناهمگونی این می‌شود که برای من و هر مسافری که وارد آستارا می‌شود، اولین چیزی که جدای از طبیعت زیبا و سرسبزش به چشم می‌آید، سربازهای مرزبانی‌ آن‌جا باشند که به دلیل نامناسب بودن رنگ لباس‌، مثل دانه‌های زرشکی که روی برنج آبکش پاشیده‌اند، نگاه‌ها را به خودشان جلب می‌کنند.
فکر نمی‌کنم نیازی به توضیح اضافه‌ درباره اهمیت همرنگی و همخوانی رنگ لباس سربازان ارتش با طبیعت اطراف باشد؛ حتا سربازهای صفر کیلومتر هم که هنوز دوره آموزشی را به پایان نرسانده‌اند، به خوبی می‌دانند که استتار اگر به درستی و برپایه موازین آن اجرا شود آسیب‌پذیری نیروهای خودی را تا حد زیادی کاهش می‌دهد، وضعیت پدافندی مناسبی ایجاد می‌کند، ابتکار عمل را از دشمن می‌گیرد، نیاز به تسلیحات پدافندی را کاهش می‌دهد و در نهایت صرفه‌جویی سرمایه‌های ملی را به دنبال دارد. بدیهی‌ است دشمن نمی‌تواند کسی را که نمی‌بیند یا نمی‌داند کجاست، هدف قرار دهد. گفته می‌شود اثرات تخریبی بمباران‌های هوایی عراق در مراکز حساس ایران مانند پالایشگاه‌ها، نیروگاه‌ها و... نتایج متفاوتی داشته است که یکی از علل اصلی آن، استتار مناسب یا نامناسب این مراکز بوده است.


نیروهای مرزبانی ایران در شرق کشور. در این تصویر، انطباق رنگ لباس سربازها با طبیعت اطراف که به استتار مناسب آن‌ها منجر می‌گردد، به خوبی دیده می‌شود.

نمونه‌ای دیگر از انطباق رنگ لباس با محیط اطراف و در نتیجه استتار مناسب.

بنا بر آن چه گفته شد، استتار با این که اصل چندان پیچیده یا دردسرسازی نیست ولی نباید به خاطر سادگی، آن را بی‌اهمیت قلمداد کرد. کمترین مزیتش این است که به دشمن می‌فهماند با نیروهای فهمیده‌ای طرف است که دستکم اهمیت استتار را به خوبی می دانند. بسیاری از جانوران هم بدون آن که دوره خاصی را گذرانده باشند، به اهمیت و نقش استتار در بقای خود پی برده‌اند و به خوبی می‌دانند که برای سیر کردن شکم‌شان و دور ماندن از دیدرس شکارچیان خود، باید از این اصل خدشه‌ناپذیر پیروی کنند. اگر جانوران نمی‌دانستند که برای شکار طعمه خود را باید همرنگ طبیعت کنند تا دیده نشوند، تضمینی برای بقایشان وجود نداشت. حتا گفته می‌شود بشر دوپـا استتــار را از جانوران یاد گرفته است. به تصویر زیر نگاه کنید:

 

نمونه ای از استتار جانوران.

این‌ مقدمه نسبتاً طولانی را برای این گفتم که بگویم: طبیعت و پوشش گیاهی ایران بسیار متنوع است، از مناطق کوهستانی در غرب کشور گرفته تا مناطق جنگلی در شمال و مناطق بیابانی در شرق کشور. همین طبیعت متفاوت اقتضا می‌کند که لباس نیروهای مرزبانی ایران یک‌رنگ و یک‌شکل نباشد و متناسب با طبیعت و اکوسیستم هر منطقه، رنگ لباس نیروهای مرزبانی به گونه‌ای انتخاب گردد که بیشترین هماهنگی و همخوانی را با محیط اطراف داشته باشد. سبز تیره همان‌قدر برای مناطق بیابانی و کویری انتخاب نامناسبی است که رنگ خاکی برای مناطق سرسبز و جنگلی.

   + سعید ; ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٦ آبان ۱۳٩۳
    پيامهاي ديگران ()

رانندگی یا...؟!

ماشینت را مثل بچه آدمیزاد در گوشه خیابان پارک می‌کنی و می‌روی تا از دستگاه خودپرداز مقداری پول بگیری و مرهمی به زخم‌های تمام‌نشدنی‌ات بزنی. دست بر قضا، عجله هم داری. اما در برگشت، چشمانت طوری درشت می‌شوند و در همان حالت می‌مانند که می‌پنداری تمایلی برای برگشت به حالت قبلی خود ندارند. می‌بینی دو تا ماشین دیگر بی توجه به این که شاید شما قصد حرکت کردن داشته باشید، دوبله پارک کرده‌اند و امکان بیرون آمدن خودروی شما را گرفته‌اند؛ هیچ سرنشینی هم در آن‌ها نیست تا بخواهید کمی به خود زحمت بدهند و جا به جا شوند تا شما آزاد شوید.
البته آن‌هایی که ذره‌ای انصاف دارند، شماره موبایل خود را روی برگه کاغذی می‌نویسند و زیر شیشه می‌گذارند تا در صورت نیاز با آن‌ها تماس بگیرید؛ ولی از بد ماجرا این‌هایی که شرح‌شان رفت، این گونه نبودند. خبری هم از پلیس نیست، گویا آن‌ها هم از دست رانندگی ما خسته شده‌اند و بی‌خیال همه چیز...

   + سعید ; ٦:۳٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٦ مهر ۱۳٩۳
    پيامهاي ديگران ()

مرده‌پرستی

همان طوری که شما بهتر از من می‌دانید یکی از عادت‌های رفتاری ما ایرانی‌ها که از احساساتی بودن ما سرچشمه می‌گیرد و در نتیجه بین خانم‌ها رواج بیشتری دارد، این ‌است که اگر خدای ناکرده یکی از نزدیکان ما به دیار باقی شتافت، تا مدت‌ها ول‌کن معامله نیستیم و دوست داریم همیشه خود را نزد دیگران ماتم‌زده و عزادار نشان دهیم. مهمانی و مسافرت را بی هیچ منطق روشنی و بی آن که دلیل عقلی یا شرعی برای آن بیابیم، بر خود و دیگران حرام می‌کنیم. بدون این که از خود بپرسیم با این کارها چه سودی دستگیر ما یا آن خدابیامرز می‌شود، خودمان را اخمو و عبوس نشان می‌دهیم و زندگی را برای خود تیره و تار می‌کنیم.
البته خوشبختانه روز به روز بر شمار کسانی که در این زمینه فکر بازتری دارند، افزوده می‌شود؛ این دسته از آدم‌های واقع‌بین که می‌دانند هیچ گاه عزاداری‌ها و خودزنی‌ها عزیز از دست رفته‌شان را زنده نمی‌کند، به آسانی با واقعیت مرگ کنار می‌آیند و بدون این‌که خود را جر بدهند، پس از گذشت مدت کوتاهی از خاکسپاری میت به زندگی عادی خود باز می‌گردند. با این توجیه که هر یک از انسان‌ها امانتی از سوی خداوند هستند و این امانت در روزی مقدر بایستی نزد خدای خود بازگردد. آن‌ها می‌دانند که مرگ، همان شتری است که در خانه هر کسی می‌خوابد و باز هم می‌دانند که ماتم گرفتن برای مردگان و خود را وقف مردگان کردن، نمی‌تواند جای خالی از دنیا رفته را پر کند.
اما، خدا نکند یکی از نزدیکان کسی فوت کند که گویی خود را طلبکار خدا می‌داند، این‌جاست که سناریو آغاز می‌شود: اول شوکه می‌شود، بعد غش می‌کند، سپس کف می‌کند، توی سر و مغز خودش می‌زند و این چرخه باطل را تا یک سال و بلکه هم بیشتر ادامه می‌دهد. پیش خودش هم می‌پندارد با گذاشتن یک دست ریش طالبانی و برگزاری انواع مراسم ترحیم، شب هفت، چهلم، سالگرد و غیره سنگ تمام گذاشته و وفاداری خود را به آن مرحوم نشان داده است. اما یک‌ سال بعد با دیدن چهره خود در آینه می‌بیند که در این مدت،‌ به‌ علت خودخوری و غم و غصه بی‌مورد، چند سالی زودتر پیر شده‌ و آن چه در این میان از دست داده، عمر با ارزش خود بوده است.
از دید من، اگر هزینه این‌گونه مراسم صرف اطعام نیازمندان یا کمک به مراکز خیریه یا کارهای پسندیده دیگر شود، هم می‌تواند گره‌ای از کار درگذشتگان در آن دنیا باز کند و هم رضایت خداوند را بیشتر جلب می‌کند.
یادمان باشد که "زندگی به هیچ نمی‌ارزد، اما ارزش هیچ چیزی به اندازه زندگی نیست" و "باشد که همه روزهای عمرمان را زندگی کنیم." تک‌تک ما سرانجام روزی داوری خواهیم شد، مهم این‌است که چقدر زندگی کرده‌ایم، نه چقدر زنده بوده‌ایم. چقدر بخشیده‌ایم، نه چقدر داشته‌ایم. چقدر خوب بوده‌ایم، نه چقدر مهم جلوه کرده‌ایم.

در حیرتم از مرام این مردم پست
این طایفه زنده‌کش مرده‌پرست
تا هست به ذلت بکشندش به جفا
تا رفت به عزت ببرندش بر سر و دست!


+++++++++++++++++
( این‌ شعر هم بی‌ربط نیست.)

   + سعید ; ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩۳
    پيامهاي ديگران ()

کمربند ایمنی

شاید شما هم در برخورد با کسانی که از بستن کمربند ایمنی خودداری می‌کنند، این توجیه جاهلانه و خنده‌دارشان را شنیده باشید که می‌گویند: جان آدمیزاد دست خداست، اگر قرار باشد که ما تصادف کنیم و بمیریم (یا نمیریم)، چه کمربند ایمنی ببندیم و چه نبندیم، خواهیم مرد. (یا نخواهیم مرد.)
این توجیه نادرست بیشتر از سوی کسانی که احساس نزدیکی بیشتری با خدا می‌کنند و خود را متدین و مذهبی می‌دانند، بیان می‌شود. اما جالب این جاست که دین ما پاسخ دیگری پیش روی کسانی که با دید غلط خود به این قضیه نگاه می‌کنند و به نحوی نبستن کمربند ایمنی را ترویج می‌دهند، می‌گذارد. دین ما می‌گوید: اگر کسی یقین کند با انجام دادن و یا ترک یک کار صدمه‌ای به او وارد می‌شود و یا جانش به خطر می‌افتد، بر او واجب است که از خود محافظت کند و نگذارد خطری متوجه او شود.
چون احتمال تصادف برای همه وجود دارد و از آن جا که می‌دانیم نبستن کمربند ایمنی عواقب بدی هنگام تصادف دارد و از سوی دیگر، وقتی که می‌توان با بستن کمربند ایمنی به سادگی از آسیب‌ها و کشته‌های بسیاری در تصادفات جاده‌ای جلوگیری کرد، بنابراین واجب است که آن را همیشه ببندیم.
پس می‌بینید کسانی که داعیه اعتقاد و دینداری و خیلی چیزهای دیگر دارند، چگونه بر خلاف نص صریح دین خود رفتار می‌کنند ولی با این حال، گمان می‌کنند کارشان منطبق بر اعتقادشان است.

   + سعید ; ٤:۱٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩۳
    پيامهاي ديگران ()

مثبت‌اندیشی

یکی از مطالبی که شاید در همه کتاب‌های روان‌شناسی برای داشتن زندگی بهتر یا دستکم برای نگرش بهتر به زندگی بر آن سفارش شده است، اندیشیدن به آن چه که دوست داریم بشویم و به آن چه که می‌خواهیم برسیم و خلاصه، به آن چه که از زندگی می‌خواهیم، می‌باشد. کاری که شاید خیلی از ما عکس آن را انجام می‌دهیم، به جای این که خواسته‌ها و نیازهای‌مان را بازگو کنیم و نیروی فکر و ذهن‌مان را روی آن‌ها متمرکز کنیم، بیشتر از بیزاری‌ها و ناخواسته‌های خود از زندگی می‌گوییم.
برای مثال، همه دوست دارند که تنی سالم داشته باشند. تا این جای کار هیچ مشکلی نیست. ولی یک نفر این آرزوی درونی‌اش را به این شکل مطرح می‌کند: "از خدا می‌خواهم همیشه در صحت و سلامت جسمی و روانی به سر ببرم." دیگری که راه دعا کردن و آرزو کردن را بلد نیست، می‌گوید: "من دوست ندارم بیمار و افسرده باشم..." به عبارت دیگر، یکی بر سالم بودن خود تاکید می‌کند و دیگری بر بیمار نبودن خود.
یک مثال دیگر: یکی از خدا می‌خواهد "ثروتمند باشد" و دیگری می‌خواهد که "فقیر نباشد" این دو آرزو یک مفهوم دارند و یک پیام را می‌رسانند ولی چون به شکل متفاوتی بیان می‌شوند، کارایی و اثرگذاری متفاوتی دارند. روان‌شناسان هم پیشنهاد می‌کنند به جای این که به روی منفی خواسته‌های خود فکر کنید، به روی مثبت آن‌ها بیندیشید و تنها در این صورت است که سریع‌تر و آسان‌تر به خواسته‌های خود می‌رسید. البته به همین جا هم نباید بسنده کرد و باید آرزوهای خود را خیلی شفاف و بی‌پرده روی کاغذ بنویسید تا به نتایج بهتری برسید.
و در آخر، این را بدانید که اگر چیزی برای گفتن ندارید، خداوند هم چیزی برای هدیه دادن به شما ندارد.

   + سعید ; ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٤ شهریور ۱۳٩۳
    پيامهاي ديگران ()

طنز در قرآن

اگر شما هم قرآن‌خوان باشید، شاید متوجه این نکته شده‌اید که به نظر می‌رسد خدای خوب و مهربان ما ‌نیز دستی در طنز دارد و بعضی از پیام‌های قرآنی را به صورت نیش و نوش بیان کرده است. ابتدا گمان می‌کردم شاید ترجمه‌های فارسی ایراد دارند که چنین برداشتی را در خواننده فارسی‌زبان به وجود می‌آورند، اما یک جستجوی ساده در اینترنت نشانم داد که حتا از قرن‌ها پیش خیلی از تفسیرگران عرب‌زبان نیز درباره آیه‌های طنزآمیز قرآن سخن گفته‌اند. طنزپژوهان قرآنی، طنزهای قرآنی را به دو گونه تقسیم نمود‌ه‌اند: تفسیری و تمثیلی. در گونه اول، حقایق تلخ و ناراحت‌کننده‏ با بیان شیرین و جذاب آورده می‌شوند تا مخاطب به آن حقایق بیشتر توجه کند و در گونه دوم، حقیقت و واقعیتی جدی به یک واقعه لطیف و دلنشین تشبیه و تمثیل می‏گردد.
جدای از این تقسیم‌بندی‌های کلاسیک، چند نمونه از مواردی را که به نظر خودم طنزآمیز بوده‌اند، انتخاب کرده‌ام. اگر دوست داشتید، می‌توانید بخوانید:


هنگامى که به انسان زیانی رسد، ما را در حالى که به پهلو خوابیده یا نشسته یا ایستاده است، مى‌خواند. اما هنگامى که ناخوشى را از او برطرف ساختیم، چنان مى‌رود که گویى هرگز ما را براى حل مشکلى که به او رسیده بود، نخوانده است!...
(یونس، آیه 12)

مثلی زده شده است به آن گوش فرا دهید: کسانی را که غیر از خدا می‌خوانید، هرگز نمی‌توانند مگسی بیافرینند هر چند برای این کار دست به دست هم دهند. و هر گاه مگس چیزی از آنها برباید، نمی‌توانند آن را بازپس گیرند...
(حج، آیه 73)

و هنگامی که آیه‌های روشن ما بر آنان خوانده می‌شود در چهره کافران نشانه‌های انکار می‌بینی. آن چنان که نزدیک است برخیزند و با مشت به کسانی که آیه‌های ما را بر آن‌ها می‌خوانند حمله کنند...
(حج، آیه 72)

چرا (دوزخیان) از یادآوری رویگردانند؟ همچون گورخرانی رمیده‌اند که از شیری گریخته‌اند. گویی هر یک از آنان توقع دارد دعوتنامه‌ای جداگانه برایش بفرستند!
(مدثر، 52-49)

...و کسانی را که طلا و نقره می‌انبارند و در راه خدا انفاق نمی‌کنند، به عذابی دردناک مژده بده. روزی که آن طلا و نقره در آتش دوزخ گداخته شود و پیشانی و پشت و پهلوی آن‌ها را داغ کنند...
(توبه، آیه 34 و 35)

و هنگامى که کار زشتى انجام می‌‏دهند می‌گویند: "پدران خود را بر این کار یافتیم و خداوند ما را به آن دستور داده است!"
بگو: خداوند (هرگز) به کار زشت فرمان نمی‌‏دهد. آیا چیزى به خدا نسبت می‌دهید که نمی‌دانید؟
(اعراف آیه 28)

آیا گمان کردید به بهشت می‌روید بی آن که پیش‌آمدهایی همچون گذشتگان به شما برسد؟ همان‌هایی که وقتی گرفتاری‌ها به آن‌ها رسید آن چنان ناراحت شدند که به پیامبر و ایمان‌آورندگان گفتند: پس یاری خدا کی خواهد آمد؟ آگاه باشید، یاری خدا نزدیک است.
(بقره، آیه ۲۱۴)

و هرگز به ناز از مردم رخ متاب و در زمین با غرور گام برندار که خداوند هرگز مردم خودخواه خودستا را دوست نمی‌دارد. و در رفتارت میانه‌رو باش و آرام سخن گو که زشت‌ترین صداها صدای الاغ است.
(سوره 31، آیه 17 و 18)

آیا آن بتان را پایی است که راهی پیمایند یا دستی که از آستین قدرت بیرون آرند یا چشم و گوشی که با آن ببینند و بشنوند؟ بگو: شریکان خود را بخوانید و هر نیرنگی که می‌توانید با من به کار برید بی آن که هیچ مرا مهلت دهید!
(سوره 7، آیه 195)

کافران می‌خواهند نور خدا را با دهان‌شان خاموش کنند! و خدا نگذارد. تا آن که نور خود را به روشن‌ترین حد برساند هر چند کافران ناخشنود باشند.
(سوره 9، آیه 22)

هنگامی که منافقان نزدت می‌آیند، می‌گویند: "گواهی می‌دهیم که به یقین تو فرستاده خدایی." خداوند می‌داند که تو فرستاده او هستی، ولی خداوند گواهی می‌دهد که منافقان دروغگو هستند.
(منافقون، آیه 1)

...در آفرینش خداوند بخشنده هیچ عیبی نمی‌بینی؛ دوباره نگاه کن، آیا هیچ کاستی می‌بینی؟ بار دیگر نگاه کن، سرانجام چشمانت به سوی تو بازمی‌گردد در حالی که خسته و ناتوان است.
(سوره مُلک، آیه 3 و 4)

   + سعید ; ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۱ شهریور ۱۳٩۳
    پيامهاي ديگران ()

یک و دو و سه

1) تقارن
وقتی که در صدد کشف علت آرامش نهفته در خیابان‌های زیبا بر می‌آیم، می‌بینم که خیابان‌های زیبا در مقایسه با همه خیابان‌های دیگر عنصر اضافه‌تری ندارند، همه‌شان یک راه آسفالته هستند و جدول و پیاده‌رو و چند درخت و تیرهای چراغ. همه خیابان‌ها همه این اجزایی را که نام بردم، دارند و فکر نمی‌کنم یک خیابان زیبا اجزای بیشتری نسبت به خیابان‌های دیگر داشته باشد. ولی آن چه که یک خیابان را زیبا و چشمنواز هر رهگذری می‌کند، نحوه چیدمان این اجزا نسبت به یکدیگر و دقت به کار رفته در ترکیب‌بندی آن‌هاست؛ برای ساخت یک خیابان زیبا ضمن آن که به نیازهای سواره‌ها و پیاده‌ها توجه بیشتری می‌شود، نهایت تلاش به کار گرفته می‌شود تا اجزا و عناصر، تناسب و تقارن بیشتری داشته باشند و تنها با در نظر گرفتن همین اصل ساده است که نتیجه بهتری رقم می‌خورد و قدم زدن یا رانندگی در آن خیابان با لذت و آرامش بیشتری همراه است.

2) خرافات
برای این که بتوانیم با گوشی موبایلمان حرف بزنیم، اول از همه باید بیست قرن از میلاد عیسی مسیح گذشته باشد، دانشمندان امواج الکترومغناطیس را کشف کرده باشند، کار با امواج الکترومغناطیس از قبیل دریافت، پردازش و ارسال آن را یاد گرفته باشند، دولت‌ها با نصب ماهواره‌ها و دکل‌های مخابراتی امکان استفاده همگان از آن را فراهم کنند، شرکت‌های بزرگ بین‌المللی با آن سرمایه‌های کلان، چیزی به نام گوشی موبایل بسازند و به دست من و شما برسانند و...
اما چندی پیش یکی را دیدم برای این که موبایلش بهتر خط بدهد، موقع شماره‌گیری موبایلش را فوت می‌کرد!

3) آنتی سریال
هر چه تلاش می‌کنم تا به سریال‌های تلویزیونی آن هم از نوع ایرانی‌شان علاقه‌مند شوم، نمی‌شود که نمی‌شود. بهتر است این طور بگویم: هیچ سریال تلویزیونی قادر به جذب من به عنوان یک تماشاگر پیگیر نیست؛ در تمام این سی و اندی سال که از عمر مبارکم می‌گذرد، شاید بیش از پنج سریال را به طور کامل ندیده باشم.
همیشه در محافلی که دیگران سریال‌های مورد علاقه‌شان را برای هم بازگو می‌کنند و از به اشتراک گذاشتن نظرشان لذت می‌برند، هیچ حرفی برای گفتن ندارم و نگاهم به آن‌ها بیشتر از جنس نگاه یک جنازه می‌ماند، به همین دلیل دوست دارم موضوع را خیلی زود عوض کنم یا اگر راه به جایی نبردم، از جمع جدا شوم.
دلیل اصلی بی‌رغبتی‌ام نسبت به تماشای سریال شاید ناشی از کم‌حوصلگی ذاتی من باشد؛ اصلاً نمی‌توانم صبر کنم تا ادامه داستان را یک هفته و حتا یک شب بعد ببینم. حس تعلیقی که در فاصله دو قسمت از یک سریال به آدم دست می‌دهد، برای من خوشایند نیست. البته سطحی بودن، غمگین بودن، بازی با احساسات بیننده و بازی ساختگی نابازیگرهای ایرانی، مزید بر علت و بیزاری هر چه بیشترم از سریال می‌شوند.

   + سعید ; ٤:٥٠ ‎ب.ظ ; شنبه ۸ شهریور ۱۳٩۳
    پيامهاي ديگران ()

قصاص

در وبلاگ یکی از دوستان آمده بود: در جوامع غیرمتمدن، اعدام ابزاری کنترلی است که با ایفای نقش در جان ستادن نوجوانی که در پای چوبه دار التماس می‌کند و مادرش را صدا می‌زند، مهری است بر تایید اوج توحش و بربریت خفته مردمانی که به تماشا آمده‌اند و تخمه می‌شکنند.

به نظر می‌رسد بالا بودن آمار اعدام در ایران و همین طور رویه‌ای که خبرگزاری‌های وطنی مبنی بر انتشار تصاویر اعدام مجرمان در فضای مجازی در پیش گرفته‌اند (+و+) احساسات بسیاری از مردم و به ویژه زنان را که دلنازکتر هستند، جریحه‌دار کرده است.
بر خود لازم می‌دانم به آگاهی برسانم که در هر جنایتی، مقتول یا مقتولان هم حقوقی داشته‌اند که "حق زندگی" یکی از مهمترین آن‌ها بوده است و به جای این که در مواقع این‌چنینی، احساسات‌ ما از یک سو غش کند، بپذیریم که دفاع از کسانی که پایبند هیچ هنجاری نیستند و خود را محق می‌دانند با هر انگیزه‌ای، دیگران را از زندگی محروم و خانواده‌ای را داغدار کنند، به هیچ روی منطقی نیست. سوال این‌جاست کسانی که از عمل مجرمانه جانیان سنگدل حمایت می‌کنند و با دیدن تصاویر اعدام آن‌ها آزرده‌دل می‌شوند، چرا با شنیدن خبر کشته شدن مقتولان بی‌گناه که در موارد بسیاری آه از نهاد هر انسان انسان‌دوستی بلند می‌کند، کک‌شان هم نمی‌گزد؟
به نظر من باید قدری انصاف داشت و یک‌طرفه قاضی نشد؛ کسانی که چشمان خود را بر اشک‌های مادر مقتول و ضجه‌های بی‌امان خانواده داغ‌دیده‌اش می‌بندند، ای کاش سر خود را اندکی بالاتر می‌گرفتند تا جسارت و گستاخی برخی از قاتلان را که تا پای چوبه دار نیز ادامه می‌یابد و حتا به صورت خنده‌های مستانه نمود پیدا می‌کند، ببینند. گاهی کار به جایی می‌رسد که قاتل بی‌رحم و بی‌مروت حتا از یک ابراز پشیمانی ساده هم خودداری می‌کند.
اعدام قاتلی که در نگاه تنگ و تاریکش جان گران دیگران هیچ ارزشی ندارد و ممکن است گزینه بعدی‌اش من یا شمایی باشیم که این‌چنین دایه مهربان‌تر از مادر شده‌ایم، هیچ‌گاه نمی‌تواند اوج توحش و بربریت باشد؛ بلکه قتل همنوع، نادیده انگاشتن مقتول و حقوق از دست رفته بازماندگانش و بدتر از همه این‌ها، نشان دادن چراغ سبز به قاتلان دیگر تا آزادانه و بی هیچ دغدغه‌ای برای آدم‌کشی‌های بعدی خود نقشه بکشند، اوج توحش و بربریت است.

   + سعید ; ٥:٢٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٥ شهریور ۱۳٩۳
    پيامهاي ديگران ()

درد بی‌دردی

دیشب با خبر شدم که یکی دیگر از معتادان به مواد افیونی که روش تزریق را برای مصرف انتخاب کرده، در حین تزریق مواد از دنیا رفته است. کمتر از سه هفته پیش هم یکی دیگر از آن‌ها به همین سرنوشت شوم دچار شده بود. در این چند سال اخیر، شمار زیادی در اثر ابتلا به این درد بی‌دردی جان با ارزش خود را به جان‌آفرین پس داده‌اند و بدتر از همه، خانواده‌ای را با دنیایی از اندوه و حسرت به حال خود رها کرده‌اند. شاید هم این گونه نباشد و با مرگ خود، اسباب گشایش و راحتی خانواده‌ای را فراهم کرده باشند. خیلی از خانواده‌ها هستند که با دیدن فزرند معتاد خود، آب خوش از گلویشان پایین نمی‌رود.
چرایی گرایش به مصرف مواد مخدر تا جایی که فرد معتاد از آبروی خود، خانواده و حتا جان خود نیز بگذرد، همیشه برای من مبهم و سوال‌برانگیز بوده است؛ این که چرا برخی در مقایسه با دیگران، نسبت به پدیده شوم اعتیاد آسیب‌پذیری بیشتری از خود نشان می‌دهند و با کوچکترین اشاره‌ای از سوی محیط، در این وادی جانسوز سقوط می‌کنند؟ و این که چه هدفی از این کار دنبال می‌کنند؟ آیا می‌خواهند توجه و محبت دیگران را به سوی خود جلب کنند؟ آیا با مصرف مواد، اعتماد به نفس‌شان بیشتر می‌شود؟! آیا دوستان ناباب دارند؟ آیا فاقد مهارت‌های اجتماعی برای مقابله و مهار تنش‌های زندگی که برای همه افراد پیش می‌آیند، هستند؟
آشکار است که یک معتاد، خودبه‌خود پس از مدتی از خانواده و دوستان و جامعه طرد می‌شود و به تدریج، همه از آن دوری می‌کنند. بنابراین، اعتیاد نمی‌تواند راه مناسبی برای جلب توجه دیگران باشد. به عقیده من، حتا بیکاری و ترس از آینده هم نمی‌تواند دلیل قانع‌کننده و محکمه‌پسندی برای گرایش به مواد باشد؛ چرا که اعتیاد نه تنها مشکلی را حل نمی‌کند، بلکه اوضاع را پیچیده‌تر و وخیم‌تر نیز می‌کند؛ یک فرد بیکار به خوبی می‌داند اگر معتاد شد دیگر قابل اعتماد نیست و محال است در جایی استخدام یا به کار گرفته شود.
رفیق بد و زغال خوب هم همیشه و در تمام تاریخ زندگی بشر و در هر جایی بوده‌اند و بازهم خواهند بود، مهم این است که ما از آن‌ها حذر کنیم و فریبشان را نخوریم، همان کاری که دیگرانی که سالمند، می‌کنند و از دوستی با این دست افراد خودداری می‌کنند.
اصلا فرض را بر این می گذاریم که دسترسی به مواد از آب خوردن هم ساده‌تر باشد (کما این که هست.) و سوپر مارکت‌ها هم این مواد را بدون هیچ ممنوعیتی می‌فروشند، (فرض) بر اساس کدام دلیل عقلی و منطقی باید یکی از مصرف‌کنندگان پر و پا قرص این مواد شد؟ این مواد چه مشکلی را حل می‌کنند؟ چه خاصیتی دارند؟ مگر غیر از این است که احساس سستی و گیجی و منگی به انسان دست می‌دهند؟ آیا این احساس واقعاً این قدر ارزش دارد که انسان از قید هر چیز دیگری بگذرد و این گونه با جان خود و آبروی پدر و مادر خود بازی کند؟

   + سعید ; ٤:٤٠ ‎ب.ظ ; شنبه ۱ شهریور ۱۳٩۳
    پيامهاي ديگران ()

دوست دارم، پس هستم!

آیا صرف این که ما انجام دادن یا ندادن کاری را دوست داشته باشیم، مجاز به انجام دادن یا ندادن آن کار هستیم یا نه؟ آیا یک دزد می‌تواند بگوید: "چون دوست دارم دزدی کنم، پس دزدی می‌کنم." یا یک آدم‌کش می‌تواند بگوید "چون دوست دارم پس آدم می‌کشم." آیا راننده‌ای که حقوق دیگران را نادیده می‌گیرد و از چراغ قرمز رد ‌می‌شود، می‌تواند دلیلش را دوست داشتن این کار بداند؟
بدیهی است که انسان وقتی به زندگی جمعی تن داد، دیگر نمی‌تواند به صرف دوست داشتن یک کار، آن کار را انجام دهد. چون فضاهای همگانی از آن همه هستند، هیچ‌کس نمی‌تواند آن گونه که دوست دارد، در جامعه حضور یابد و هر کاری که دلش خواست و عشقش کشید و دوست داشت، انجام دهد.

اصلاً، فکر نمی‌کنم پاسخ "چون دوست دارم..." در هیچ یک از دلایل عقلی، شرعی، انسانی و... جایی داشته باشد.

   + سعید ; ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩۳
    پيامهاي ديگران ()

شرح حادثه

نوشته زیر متن کامل یکی از انشاهایی است که سال اول دبیرستان (سال تحصیلی 75-74) در درس نگارش1 با عنوان "شرح خاطره" نوشته‌ام؛ واقعاً که معلم‌مان را -آقای رحمانی- خیلی شرمنده خودم کرده‌ام. فضای کنکورزده نظام آموزشی، ما را وا می‌داشت تا وقت کمتری برای درسی همچون انشا بگذاریم. تا جایی که یادم هست، برای نوشتن همین چند سطر خاطره هم آنقدر زورمان می‌آمد که چند فحش نان و آب دار اول به خود و بعد به دبیر انشایمان نثار می‌کردیم.
لازم به ذکر است که همه کتاب‌ها و دفترهای دوره دبیرستان و حتا برخی کتاب و دفترهای دوره راهنمایی‌ام را هنوز دارم. اما از دوره ابتدایی متاسفانه چیزی ندارم.


روز جمعه سال 72 در فصل تابستان روز خوبی بود. در عصر آن روز ما و بچه‌ها در خیابان در حال بازی فوتبال بودیم. آفتاب در حال غروب کردن بود. چه غروب زیبایی! پرستوها از آن طرف به آن طرف می‌رفتند و صدای دلنشین آنها آرامبخش تن آدمی بود. در همین حال بودیم که ناگهان صدای مهیبی از چهارراه 50 متری به گوشمان رسید. ما یک‌باره به آن سو نگاه کردیم و دیدیم که دو ماشین به هم برخورد کردند و یکی از آنها به سرعت به طرف پیاده‌رو رفت. همه افراد خیلی سریع دور ماشینها جمع شدند. هر کسی در حال دویدن به آن سو بود. ما همین طور مثل همه به آن طرف در حال دویدن بودیم. تا رسیدن ما به آنجا، بسیار شلوغ شد. تقریبا دیگر ماشینهای حرکت‌کننده دیگر نمی‌توانستند حرکت کنند. یکی از ماشینهایی که تصادف کرده بود بسیار ضربه دیده بود و افراد داخل آن هم که دو زن و یک پسر بچه و دو دختر و راننده و یک پیرمرد بود، دو دختر و پیرمرد خیلی خیلی بد صدمه دیده بودند. یکی از دو نفر از افرادی که همان جا ایستاده بودند یک ماشین را نگه داشتند و این افراد را به بیمارستان بردند. در همان حال شیون راننده و دو زن و پسر بچه داخل ماشین بلند شد. هر کسی چیزی می‌گفت، یکی می‌گفت در همین وسط خیابان بودم که تصادف شد و هر کسی حرفی می‌زد. در ماشین دیگر که یک راننده و چند مسافر بودند فقط دو نفر از مسافران زخمی بر سرشان ایجاد شده بود که تقریبا حالشان بد بود. بعد از عکس‌گیریها و دیدن پلیس یکی از ماشینها را همراه دو راننده به پاسگاه بردند. در پایان هم ماشین دیگر را غیر قابل حرکت بود به پاسگاه بردند.

   + سعید ; ٧:۱٩ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩۳
    پيامهاي ديگران ()

برای وبلاگ‌نویسان

همان طور که مستحضرید سایت‌های بسیاری وجود دارند که در آن‌ها نکاتی درباره آموزش وبلاگ‌نویسی به کاربران تازه‌کار داده می‌شود. در بیشتر آن‌ها مطالب مشابهی از جمله این که: "همیشه وبلاگ‌تان را به روز کنید، از آهنگ زمینه یا عکس‌های کمتری استفاده کنید تا وبلاگ‌تان زودتر باز شود، بیشتر از 8 پست در صفحه اصلی وبلاگ نگذارید، پاسخ پیام‌های دیگران را بدهید و..." به چشم می‌خورد.
اما من در این پست قصد دارم نکته‌ای را به وبلاگ‌نویسان عزیز یادآوری کنم که فکر نمی‌کنم در سایت‌هایی که درباره‌شان گفتم، مطلبی درباره آن آمده باشد. البته نه این که ملای منبری شده باشم و بخواهم جماعت وبلاگ‌نویس را ارشاد کنم. این نکته‌ حاصل چندین سال وبلاگ‌خوانی در دنیای وب می‌باشد و البته در حد یک پیشنهاد دلسوزانه و خیرخواهانه و در راستای آسودگی هر چه بیشتر خوانندگان وبلاگ. و آن، این که:

برادران و خواهران وبلاگ‌نویس، با انتخاب زمینه سیاه‌رنگ و قلم سفیدرنگ برای وبلاگ نه تنها نوآوری خاصی به خرج نداده‌اید بلکه با این کارتان اسباب خستگی، چشم‌درد و سردرد خواننده وبلاگ‌تان را فراهم می‌کنید. خواننده بیچاره همین که به خواندن وبلاگ شروع می‌کند -بیشتر از چند سطر نخوانده- چشمانش سیاه می‌روند، اشک از چشمانش سرازیر می‌شود و حس می‌کند وبلاگ دارد دور سرش می‌چرخد. این می‌شود که عطای خواندن وبلاگ را به لقای آن می‌بخشد. درست است که مشکی رنگ عشق است و آدم را یاد محرم می‌اندازد و خیلی خواص مفید دیگری نیز دارد، ولی به نظر من جای آن در زمینه وبلاگ نیست.
البته شاید مشکل از من باشد، ولی خب از آن جایی که ما نیز از صنف آدمیزاد هستیم، به احتمال زیاد مشکلات یادشده در سایر وبلاگ‌خوان‌ها نیز به وجود می‌آیند. اصلا برای یک بار هم که شده شمایی که زمینه وبلاگ‌تان سیاه است، سعی کنید مطالب وبلاگ‌تان را یک بار بخوانید تا ببینید چه حالی به چشمان شما دست می‌دهد؟

زیاده، عرضی نیست. در پناه خدا، زندگی به کامتان باشد.

   + سعید ; ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٤ امرداد ۱۳٩۳
    پيامهاي ديگران ()

چنته عطاری

1)
ـــ آیا می‌دانستید که اکنون تلفن همراه شما پردازشگری قویتر از رایانه‌های ناسا در زمان فرود روی کره ماه دارد؟

ـــ مندلیف (پایه‌گذار جدول تناوبی عناصر) جمله معروفی دارد که می‌گوید: سوزاندن نفت به عنوان سوخت، همانند برافروختن اجاق گاز با اسکناس است.

ـــ با توجه به این که ناف بر اثر بریدن بند ناف به صورت زخم‌مانند ایجاد می‌شود و شکل آن ربطی به ژنتیک انسان ندارد، می‌توان از شکل ناف برای تمایز دوقلوهایی که وجه تمایز دیگری ندارند، استفاده کرد.

تنها وجه اشتراک مطالب بی‌ربط بالا این است که آن‌ها را از گوشه و کنار، در حین روزنامه‌خوانی یا وب‌خوانی به حکم این که برایم جالب بوده‌اند و تازگی داشته‌اند، یادداشت‌برداری کرده‌ام و اکنون، عشقم کشید تا در این پست منتشرشان کنم. در گذشته نیز موارد مشابه این چنینی در وبلاگ فخیمه داشته‌ایم، از جمله در این‌جا.

2)
وبلاگ محمد میمنت را می‌توانید در این‌جا ببینید. یک وبلاگ تجاری که محمد در آن کسب و کارش را شرح می‌دهد. خودتان بخوانید بهتر است. ضمن آرزوی پول و پیشرفت بیشتر برای میمنت عزیز که تازگی‌ها خیلی تند حرف می‌زند. حتا تندتر از عادل فردوسی‌پور.

3)
در ادامه، پاسخ یکی از خوانندگان پیگیر و درگیر وبلاگ که درباره بیودیزل پرسیده بودند، آمده است. اگر به درد آخرتشان نمی‌خورد، باشد که به کار دنیایشان بیاید. و البته نباید از یاد برد که دنیا، مزرعه آخرت است.

4)
و اما یک حکایت از مرحوم مغفور، عبید زاکانی:

وردکی به جنگ شیر می‌رفت. نعره می‌زد و بادی رها می‌کرد.
گفتند نعره چرا می‌زنی؟
گفت: تا شیر بترسد.
گفتند باد چرا رها می‌کنی؟
گفت: من نیز می‌ترسم.

(خودمانیم، اگر عبید زاکانی در عصر ما زندگی می‌کرد، بعید می‌دانم آبش با آب ماموران ممیزی به یک جوی می‌رفت.)

ادامه
   + سعید ; ٧:٠٤ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٠ امرداد ۱۳٩۳
    پيامهاي ديگران ()

مغلطه

یکی از مربیان باشگاه ما یک ویژگی خوب یا بدی که دارد، این است که نسبت به هدایت ورزشکارهای تحت امرش به راه راست به طور جدی احساس مسئولیت می‌کند. طوری که بیشتر وقت‌ها حس ارشادگری‌اش شکوفا می‌شود و در باشگاه به شرح و تفصیل مسائل اخلاقی و اجتماعی می‌پردازد. با این که نامبرده نیت بدی ندارد و بیشتر از سر دلسوزی و خیرخواهی این رویه را در پیش می‌گیرد، اما جدای از این که زمان و مکان نامناسبی را برای این کار انتخاب می‌کند و همین فضای ناجور از میزان اثرگذاری حرف‌های اندرزگونه‌اش می‌کاهد، گاهی حرف‌هایی به زبان جاری می‌کند که خودش هم درمی‌ماند چگونه جمع و جورشان کند تا زیر سوال نرود.
چند روز پیش، نمی‌دانم مربی ما را چه شد که در حاشیه تمرین تصمیم گرفت وجوه مثبت زندگینامه محمدعلی کلی، اسطوره امریکایی بوکس را برایمان شرح بدهد. پیش از این که گفته‌های نادرست و اشتباه مربی‌مان را شرح بدهم، بد نیست بدانید که:

محمد علی کِلِی (متولد ۱۷ ژانویه ۱۹۴۲) با نام قبلی کَسیوس مارسلوس کلی، یکی از مشهورترین بوکسورهای سنگین‌وزن جهان است. او پس از گرویدن به اسلام و تغییر نام خود به محمدعلی، در فعالیت‌های سیاسی نیز نقش داشت و به همین دلیل بیش از سایر قهرمانان ورزشی در جهان مطرح شد. در سال ۱۹۶۶ بود که از حضور در ارتش آمریکا برای جنگ ویتنام (۱۹۵۵ تا ۱۹۷۵) خودداری کرد و به همین دلیل به مدت ۵ سال از رقابت‌های بوکس محروم شد و گواهینامه بوکسش نیز به حالت تعلیق در آمد.
همچنین، محمدعلی کلی در سال 1372 به ایران آمد و از ششمین نمایشگاه بین‌الملی کتاب تهران که احمد مسجدجامعی رییس آن بود، بازدید کرد. در حال حاضر محمدعلی از بیماری پارکینسون رنج می‌برد.

اما نمی‌دانم چرا بیشتر آن چه که مربی ما درباره این نابغه بوکس می‌گفت، غلط اندر غلط بود. از جمله این که، کلی یک مسلمان شیعه بود و تاکید بسیار روی این نکته که وی از افتخارات شیعه به شمار می‌رود. در حالی که شما کل اینترنت را زیر و زبر کنید در هیچ جایی نیامده که محمدعلی شیعه بوده و فقط از گرویدن وی به اسلام سخن گفته شده است. داستانی هم که مربی ما در شرح شیعه شدن کلی می‌گفت، در نوع خودش جالب و با آن چه که در اسناد موجود است، متفاوت: در یکی از مسابقه‌های بوکس که کلی ناک‌داون می‌شود، یک تماشاچی شیعه از کنار رینگ فریادزنان از کلی می‌خواهد بگوید یا ا... و کلی هم در پایان، مسابقه را می‌برد. بعدها کلی می‌گوید با شنیدن یا ا... نیرو گرفته و به همین سادگی از دین مسیح روی برمی‌گرداند و شیعه می‌شود. اما واقعیت این است که مسلمان شدن محمدعلی کلی داستان دیگری دارد. این ماجرا درست از زمانی آغاز شد که او با مالکوم ایکس (مبارز سیاهپوستی که برای حقوق مدنی سیاهپوستان امریکا فعالیت می‌کرد.) آشنا گردید و در جلسات سخنرانی‌هایش شرکت کرد. در همان سال‌های ۱۹۶۴-۱۹۶۵ بود که او با گروه‌های مسلمان سیاهپوست آشنا شد و به آن‌ها پیوست. (+)
اشتباه دیگر مربی ما این که، کلی از شرکت در جنگ تایوان سرباز می‌زند و مورد خشم جرج بوش قرار می‌گیرد. در حالی که امریکا در هیچ دوره‌ای با تایوان جنگ نداشته و مربی ما، ویتنام را با تایوان اشتباه گرفته بود. ضمن این که رئیس جمهور امریکا در زمان جنگ ویتنام هر که بود، مسلماً جرج بوش نبوده است.
سوم این که، کلی از بیماری آلزایمر رنج می‌برد. اما همان طور که گفتم محمدعلی را با پارکینسون می‌شناسند.

بگذریم. قصد گیر دادن ندارم، خوب یا بد بودن ویژگی اخلاق‌گرایانه مربی‌مان را هم نمی‌خواهم تایید یا انکار کنم. حرفم این است که چه خوب بود هر کسی پیش از سخن گفتن درباره هر موضوعی، با توجه به دسترسی آسان به پایگاه‌های اطلاعاتی، ابتدا کمی دانسته‌هایش را به‌روز و مستند می‌کرد و پس از آن زبان به حرف زدن می‌گشود.

   + سعید ; ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۳۱ تیر ۱۳٩۳
    پيامهاي ديگران ()

گندگی و ناکارآمدی

یکی از مدیران استانی در حاشیه یکی از سخنرانی‌هایش می‌گفت:

«کشور ژاپن 300 میلیون نفر جمعیت دارد و حدود 70 هزار کارمند؛ ایران ما نیز 75 میلیون نفر جمعیت دارد و حدود 2 میلیون و 300 هزار کارمند.»

و خود بخوانید حدیث مفصل از این مجمل.

   + سعید ; ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۳ تیر ۱۳٩۳
    پيامهاي ديگران ()

شوق یادگیری

احمدرضا.ش را همیشه تحسین کرده‌ام. نامبرده یکی از نگهبان‌های شرکت است و حدود پنج سال دیگر بازنشسته می‌شود. به قول خودش در سال 57، هفت ساله بوده و دانش‌آموز اول ابتدایی. به دلیل تق و لق بودن کلاس‌های درس در روزهای انقلاب، خواندن و نوشتن را به درستی یاد نمی‌گیرد و در سال‌های بعدی، به دلیل عدم تسلط بر الفبا، با وجود این که علاقه زیادی به یادگیری داشته، پیشرفت زیادی نمی‌کند و ناچار می‌شود عطای درس و مدرسه را به لقایش ببخشد.
در حال حاضر، به زحمت می‌نویسد و می‌خواند. اما از آن دست آدم‌هایی است که اجازه نمی‌دهد وقتش هدر رود. شوق بالای یادگیری، راه دیگری را برای افزایش معلومات نشانش داده است. هر گاه که در اتاقک نگهبانی وقت آزاد گیر بیاورد، گوشی موبایلش را روشن می‌کند و به فایل‌های صوتی‌ای که نمی‌دانم از کجا گیر می‌آورد، گوش می‌دهد. از داستان‌های صوتی و فیلمنامه گرفته تا رادیو فرهنگ و قر‌آن و... به عبارت دیگر، احمدرضا وقتی که می‌بیند برای خواندن می‌لنگد و به زحمت می‌افتد، از حس شنوایی‌اش کار می‌کشد. راهکاری که تاکنون ندیده‌ام به ذهن یک کم‌سواد یا بی‌سواد رسیده باشد و نشان از پشتکار بالای نامبرده در استفاده مفید از وقت در جهت آگاهی‌‌افزایی دارد.
تا به حال ندیده‌ام که یکی از تحصیلکرده‌های پرمدعای این‌جا، روی گوشی‌ موبایل هوشمند خود، یک لغتنامه یا جدول تناوبی یا یک کتاب دیجیتال داشته باشد و هنگام نیاز از آن‌ها استفاده کند. تنها کاری که از عهده‌شان بر می‌آید این است که گوشی‌ موبایل را از جیب مبارک‌ دربیاورند و به انحای گوناگون، آن را به رخ دیگران بکشند. یا در خوشبینانه‌ترین حالت، عبارت "عکس تماشاچیان زن جام جهانی" را در گوگل جستجو کنند.

   + سعید ; ٦:۱٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩۳
    پيامهاي ديگران ()

داعش

صورت مساله خیلی ساده است، عده‌ای که نه تعدادشان با سربازان ارتش برابری می‌کند، نه امکانات نظامی‌شان، نه توان اطلاعاتی‌شان و نه هیچ چیز دیگرشان؛ ولی به راحتی آب خوردن طی دو روز، حدود دو سوم عراق را به تصرف خود در می‌آورند. حتا با اعتماد به نفس تمام برای همسایه‌های عراق و از جمله ایران خط و نشان هم می‌کشند. در این میان، سران دولت قانونی عراق هم آب می‌شوند و به زمین می‌روند.
تا این جای مطلب را شما نیز  می‌دانستید، حتا بهتر از من. اما سخنم این است که چنین گروهک‌هایی که نیت براندازی دولت‌های قانونی و تسلط کامل بر یک کشور را دارند و این روزها موارد مشابه را در کشورهای دیگر نیز می‌توان پیدا کرد، بدون شک یک‌شبه شکل نگرفته‌اند و دستکم پنج سال در حال برنامه‌ریزی، عضوگیری، گردآوری اطلاعات، تهیه و تدارک سلاح‌های سبک و سنگین و مرور تاکتیک‌های خود بوده‌اند. مگر می‌شود چنین تشکیلاتی در مدت زمان کوتاهی هم ایده‌پردازی کند، هم نیرو بگیرد، هم سلاح تهیه کند، هم اطلاعات به دست بیاورد و هم یکباره جامعه جهانی را غافلگیر کند و بساط دولت مرکزی را برچیند. بدیهی است که فقط در یک حالت نقشه شوم چنین گروهک‌های می‌گیرد: این که دولت مرکزی در یک خواب ناز چند ساله به سر برده باشد. و به نظر من، چنین دولتی که نمی‌داند در کشور تحت امرش چه خبر است، لیاقت کشورداری ندارد و همان بهتر که از میان برچیده شود. دولتی که با این همه امکانات سخت‌افزاری و نرم‌افزاری، تحرکات و دسیسه‌چینی چند ساله گروهک‌های تروریستی را نمی‌بیند، سرنوشتی بهتر از این که حالا مثل بید به خودش بلرزد و دست گدایی به سوی دیگران دراز کند، نمی‌تواند داشته باشد. یک دولت با آن همه وزیر و سازمان و کارمند و... چقدر پوشالی و بی‌عرضه باید باشد که وقتی متوجه وخامت اوضاع می‌شود که بخش‌های زیادی از کشورش را از دست داده باشد؟
حتا اگر ادعای تبانی فرماندهان ارتش با سرکردگان این گروهک مطرح شود، باز هم کوتاهی از دولت مرکزی بوده؛ چرا که تبانی فقط یک شقه از این قائله به شمار می‌رود و این، دولت مرکزی بوده که بقیه داستان و از جمله تحرکات ابتدایی گروهک یادشده را رصد نکرده است و حالا باید تاوان سنگین خواب خرگوشی خود را پس بدهد.

   + سعید ; ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩۳
    پيامهاي ديگران ()

بادهای اعصاب‌خردکن

دوست نازک‌طبعی دارم که بیشتر وقت‌ها از به هم ریختن اعصابش در روزهایی که باد می‌وزد، گله می‌کند. می‌گوید هر روزی که بادهای نسبتاً شدید می‌وزد بی هیچ علت یا دلیل خاصی کم‌حوصله و پرخاشگر می‌شود، بی‌قراری می‌کند و اعصاب لطیفش به هم می‌ریزد. مدت‌ها پس از آن جریان، به واسطه یکی از خویشان از زبان یکی از متخصصان مغز و اعصاب شنیدم که حتا شنیدن صدای وزش باد می‌تواند اعصاب خرد کن باشد، وزش و تماس باد پرسرعت بر روی صورت که دیگر جای خود را دارد.
بادهای شدید این چند روز مرا واداشت که به بررسی این موضوع در دنیای مجازی بپردازم. چکیده‌ای از آن چه که در نتایج جستجو عایدم شد، به این شرح است:

وضعیت آب و هوا می‌تواند نقش بسیار مهمی بر شکل‌گیری احساسات و عواطف شما داشته باشد و برای این‌ که بتوانید متوجه تاثیر تغییرات آب و هوا بر خلق و ‌خوی انسان‌ها بشوید، الزاما نباید یک روانپزشک باشید بلکه تنها با نگاهی دقیق و موشکافانه نسبت به محیط اطراف خود می‌توانید به آسانی شواهدی از آن را بیابید.
بیشتر افراد نسبت به وزش باد احساس ناخوشایندی دارند. وزش پیوسته باد یا وزش بادهای پر سروصدا، سبب افزایش خستگی و تحریک‌پذیری افراد می‌شود. اغلب از بادهای موسمی به عنوان بادهای ناخوشایند یاد می‌شود؛ چرا که وزش این نوع بادها سبب ایجاد نگرانی، فشارهای روانی، افسردگی و بی‌خوابی شبانه می‌شود. مطالعات انجام‌شده ارتباط میان وزش بادهای موسمی و افزایش تصادفات رانندگی و همچنین ارتکاب جرم و حتا اقدام به خودکشی در میان افراد را تایید کرده است.
گرچه هنوز علت اصلی تاثیر وزش باد بر چنین رویدادهایی شناخته نشده است، اما بسیاری بر این باورند که بار الکتریکی هوا می‌تواند نقش مهمی داشته باشد. وقتی افراد در معرض هوای دارای بار منفی قرار می‌گیرند، احساس رضایت و خشنودی می‌کنند و این در حالی است که بادهای گرم مانند بادهای موسمی دارای بار مثبت هستند.

   + سعید ; ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٥ خرداد ۱۳٩۳
    پيامهاي ديگران ()

درست تایپ کنیم. (آموزش تایپ کردن)

آمار دقیقی از شمار وبلاگ‌‌نویس‌های فعال و غیر فعال ایرانی ندارم؛ ولی می‌دانم که تعدادشان کم نیستند. بیشتر کسانی که حالا برای خودشان وبلاگ‌نویس شده‌اند و چه بسا مطالب پربار و پرمحتوایی می‌نویسند و بازدیدکننده‌های پرشماری هم دارند، کاستی‌ها و ایراداتی در نوشتن، یا بهتر بگویم تایپ کردن دارند که در این پست قصد نشان دادن و اصلاح آن‌ها را دارم.
علت این ایرادات بیشتر به کم‌تجربگی یا بی‌تجربگی‌ وبلاگ‌نویس‌ها در تایپ کردن (=حروف‌چینی) بر می‌گردد که با به کار گیری چند نکته ساده‌ای که در زیر می‌آیند، می‌توان نوشته‌های‌ زیباتری که خواندن آن‌ها ساده‌تر و چشم‌نوازتر است، نوشت.

1) در استفاده از نشانه‌های نگارشی از قبیل کاما، نشان تعجب و سوال، گیومه و... زیاده‌روی نکنید. با این کار، نوشته شما شلوغ به نظر می‌آید و مثل یک جاده پر دست‌انداز از سرعت خوانده شدن آن می‌کاهد. ضمن این که، در به کار بردن نشانه‌های نگارشی در جای درست‌شان به اندازه کافی دقت کنید.

2) وقتی به آخر جمله رسیدید برای گذاشتن نقطه، کلید فاصله (space) را نزنید. به عبارت بهتر، نقطه (و همین طور بقیه نشانه‌های نگارشی) به کلمه قبلی چسبیده باشند. در غیر این صورت، ممکن است شماری از نشانه‌های نگارشی که در متن به کار برده‌اید، در ابتدای سطر بعدی قرار بگیرند که نه تنها کمکی به خواننده نمی‌کنند بلکه به همه تلاش شما در انتقال پیام نوشته‌تان آفتابه می‌گیرد.

3) در به کار بردن فعل‌های فارسی که خیلی از آن‌ها با "می" شروع می‌شوند، دقت کنید "می" به بخش دوم فعل چسبیده باشد. برای مثال، "می باشد" و "میباشد" هر دو غلطند و باید نوشت: "می‌باشد" در بسیاری از نرم‌افزارهای نگارشی این نوع فاصله که فاصله درجا یا فاصله مجازی خوانده می‌شود، با فرمان shift+space اجرا می‌شود. در برنامه word و در مسیر Insert/Symbol/more Symbol/Special Characters با کلیک روی گزینه No-width optional Break و تعریف یک کلید میان‌بر دلخواه برای خود، می‌توانید از آن استفاده کنید.

4) بین همه کلمه‌ها، کلید فاصله را بزنید. باور کنید با به کار بردن همین توصیه ساده، خواننده رغبت بیشتری به خواندن متن شما پیدا می‌کند. به یاد داشته باشید پیش از هر چیز، اولین موردی که به چشم خواننده می‌آید نحوه تایپ و نگارش شماست؛ یک متن شلوغ و به هم ریخته ممکن است خواننده را به این نتیجه برساند که محتوا و پیام نوشته شما همچون نحوه تایپ و نگارش‌تان در هم و آزاردهنده است و چه بسا به همین علت از مطالعه متن شما چشمپوشی کند. درست مانند یک مشتری که اطلاعاتی از چند و چون یک ماده غذایی مصرفی ندارد ولی دقت کارخانه تولیدکننده در بسته‌بندی، طراحی و برچسب آن را مبنای داوری و انتخاب خودش قرار می‌دهد.
این مثال را نگاه کنید، شک نکنید جمله (ب) را بهتر و آسان‌تر می‌شود خواند:
الف) دربرابرخداوندمثل کودکی بی دغدغه باش که وقتی اورابه هوامی اندازندمی خنددچون ایمان داردکه اوراخواهندگرفت.
ب) در برابر خداوند مثل کودکی بی‌دغدغه باش که وقتی او را به هوا می‌اندازند، می‌خندد. چون ایمان دارد که او را خواهند گرفت.

5) به این مورد خیلی دقت کنید: نوشته شما غلط املایی نداشته باشد و تا جایی که می‌شود از به کار بردن کلمه‌های قلمبه‌سلمبه خودداری کنید. همچنین، بسیاری از واژه‌های بیگانه (اعم از عربی و انگلیسی) معادل‌های فارسی دم دست و جا افتاده‌ای دارند که پیشنهاد می‌کنم از همان‌ها استفاده کنید. برای مثال: دیتابیس: دادگان، بصری: دیداری، ارسال: فرستادن، مجبور: ناچار، مستمعین: شنوندگان، منظومه شمسی: سامانه ‏خورشیدی، سمبل: نماد، پاساژ: تیمچه، تکنیک: شگرد، کابینت: گنجه. در این باره، وب‌گاه فرهنگستان فارسی می‌تواند کارگشای شما باشد. حتا می‌توانید همه واژه‌های تصویب‌شده را از همان جا دریافت کنید و واژه‌های جایگزینی که به ذهن‌تان رسیده است را به فرهنگستان پیشنهاد دهید.

   + سعید ; ۸:۳۳ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩۳
    پيامهاي ديگران ()

داستان م.سهرابی

از همان بچگی تخس بود و هر کاری را که دلش می‌خواست، می‌کرد. با بیشتر بچه‌ها سر دعوا داشت. کم‌حرف ولی در عین حال، پرخاشگر بود. دست به سنگ خوبی داشت. با هر کس که دعوا می‌کرد، قوزک پای طرف از سنگ‌هایش بی‌نصیب نمی‌ماند.
اسمش مهدی بود. بزرگترهای محل بچه‌ها را از دوستی با مهدی بازمی‌داشتند. مهدی را پسر سالم و سر به راهی نمی‌دانستند. خودش می‌گفت و دیگران نیز می‌گفتند که پدرش خودکشی کرده است. حتا خود مهدی داستان یکی دو مورد از خودکشی‌های نافرجام پدرش را بریمان تعریف می‌کرد. اگر شنونده خوبی برای حرف‌هایش بودی و اعتمادش جلب می‌شد، برایت از دردهای دلش می‌گفت. از آرزوهای بر باد رفته کودکی‌اش. رد افسوس و حسرت را در حرف‌هایش می‌شد دید. می‌فهمیدی که مهدی هم مثل هر کودک دیگری، احساس و آرزو دارد.
روزگار گذشت و من سر از دانشگاه در آوردم. بعد هم بلافاصله مشغول به کار شدم. حالا بیشتر از ده سال از آن روزهایی که به اتفاق بچه‌های محل از دیوار مدرسه بالا می‌رفتیم و در حیاط مدرسه فوتبال بازی می‌کردیم، گذشته بود. هیچ خبری از مهدی و برادرش که به اتفاق مادر و خواهرشان زندگی می‌کردند، نداشتم. تا این که همین پارسال، مهدی را سر کوچه‌شان، عصا به دست دیدم. یکی دو بار تلاش کردم باب گفتگو را باز کنم ولی مهدی حتا جواب سلامم را نمی‌داد. یک بار هم احساس کردم، زیر لبی به من بد و بیراه می‌گوید. روزی نبود که از سر کوچه رد شوم و مهدی را آن جا نبینم. انگاری که آرام و قرار نداشت. درست عین این آدم‌هایی که نقشه‌ای شوم در سر می‌پرورانند. گاهی وسط بلوار شلوغی که کوچه‌شان به آن وصل می‌شد، روی چمن‌ها می‌نشست و بی‌توجه به هیچ کسی برای خودش آتشی دست و پا می‌کرد.
یکی از همسایه‌ها برایم تعریف کرد که کامیون مهدی به علت افتادن پیک‌نیک دچار آتش‌سوزی می‌شود و پای مهدی هم به شدت می‌سوزد. به دلیل شدت آسیب‌دیدگی و درمان نامناسب (شاید به خاطر بی‌پولی) یکی از پاهای مهدی از کار می‌افتد و عصا به دست می‌شود.
تا این که در یکی از همین روزهای نوروز 93 مهدی فرصت را غنیمت می‌شمرد و کاری را می‌کند که از خیلی وقت پیش برایش برنامه‌ریزی کرده بود. قبل از این که مادر و خواهرش از میهمانی برگردند، عطای زندگی را به لقایش می‌بخشد و خودش را حلق‌آویز می‌کند. مهدی، که بعد از دیدن اعلامیه فوتش تازه فهمیدم اسم اصلی‌اش مجید بوده، هرچند شهامت روبرو شدن با ناملایمتی‌ها و فراز و فرودهای زندگی را نداشت، ولی دستکم شهامت دل کندن از زرق و برق این دنیای غدار را که خیلی‌ها دلبسته و وابسته آن شده‌اند و معلوم نیست چگونه می‌خواهند از آن دل بکنند، داشت.

   + سعید ; ۳:٥٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩۳
    پيامهاي ديگران ()

تارتنک

1)
خیلی از دوستان از دلایل به روز رسانی دیر به دیر وبلاگ می‌پرسند که باید بگویم این وبلاگ فخیمه در مقایسه با وبلاگ‌های دیگری که سری در سرها دارند، همچین زیاد هم بدک نیست. اگر خودتان مقایسه کنید، حتماً و حکماً به این نتیجه خواهید رسید.
جدای از این مساله، به من هم حق بدهید: کار، خانه و خانواده، دانشگاه، باشگاه و خیلی روزمره‌های ریز و درشت دیگر که شاید خودتان بیشتر از من با آن‌ها سروکله بزنید، وقت و اجازه بیشتری به من برای به روز رسانی نمی‌دهند. بعضی وقت‌ها شرمنده دوستان می‌شوم و حتا وقت نمی‌کنم پاسخ نظرهای سراسر مهرشان را به درستی بدهم. به کرم خودتان ببخشایید.


2)
در آیه 41 سوره عنکبوت آمده است: "مثل کسانی که غیر از خدا را سرپرست خود برگزیدند، مثل عنکبوت است که خانه‌ای برای خود برگزیده در حالی که سست‌ترین خانه‌ها خانه عنکبوت است. اگر می‌دانستند."
و امـا، به نظر می‌رسد یافته‌های جدید چیز دیگری نشان می‌دهند؛ علم امروزی تا جایی که قدش قد داده، پی برده است که تار عنکبوت (=تارتنک یا تاربافک) در عین حال که بسیار سبک و انعطاف‌پذیر است، مقاومت بالایی دارد و به همین دلیل آن را فولاد زنده نامیده‌اند. این فولاد به قدری محکم است که می‌توان از آن یک توری بزرگ ساخت و با آن یک بویینگ ۷۴۷ را متوقف کرد. تار عنکبوت در صنعت نیز کاربردهای زیادی دارد و از آن برای تولید طناب‌های بسیار محکم کوهنوردی، چتر نجات، تورهای ماهیگیری محکم، لباس غواصی مقاوم در برابر کوسه‌ها و لباس ضدگلوله استفاده می‌کنند.
نمی‌دانم چه شد که این دو مساله‌ متناقض (یکی سستی خانه عنکبوت که در قرآن آمده و دیگری خواص ویژه تار عنکبوت که علم امروزی به آن پی برده است.) در ذهنم در کنار یکدیگر قرار گرفتند و این پارادوکس در ذهنم نقش بست که تار عنکبوت آن قدری هم که در قرآن آمده است، سست نیست و حتا بر خلاف تصور، خیلی هم محکم است.
نیازی به گفتن نیست که قصد شبهه‌افکنی و ایرادگیری از کتاب آسمانی‌مان ندارم، اما خوشحال خواهم شد چرایی تشابه سست‌ترین خانه‌ها به خانه عنکبوت برایم روشن شود.

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
بعدنوشت:
پاسخ تناقض، در پست بعدی داده شد.

   + سعید ; ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ ; شنبه ۳ اسفند ۱۳٩٢
    پيامهاي ديگران ()

کارآموزهای دمق

به لطف همکاری بی قید و شرط شرکت ما با دانشگاه‌ها که با عنوان قشنگ "همکاری صنعت و دانشگاه" انجام می‌شود _و به نظر من نتیجه‌ای غیر از اتلاف وقت کارآموزان ندارد_ همیشه و در هر واحدی از کارخانه می‌توان کارآموزانی را دید که آمده‌اند تا دوره واحدهای عملی خود را پاس کنند. کارآموزانی از رشته‌های حسابداری و مهندسی صنایع گرفته تا مکانیک و برق و شیمی و صنایع غذایی و...
در این هشت سالی که در این جا مشغول به کار بوده‌ام و به ناچار با انواع و اقسام کارآموزها سر و کار داشته‌ام، یک ویژگی ضد اجتماعی این دست آدم‌ها تا حدودی برایم محرز شده است. همین جا بگویم که مرادم بی‌سوادی آزاردهنده آن‌ها نیست، که گفتن از بی‌سوادی دانشجوهای تازه دانش‌آموخته سخن تازه‌ای نیست.(1) ذکر این نکته هم لازم است که این نتیجه‌گیری نه چندان خوشایند را نمی‌شود و نباید به سرعت به همه تعمیم داد ولی می‌توان رد آن را به وضوح در رفتار بسیاری از نوجوان‌های امروزی دید.
لب کلام ان که، پس از چندین سال سر و کله زدن با کارآموزانی که ذکرشان رفت، یک سیر نزولی در توانایی آن‌ها در برقراری ارتباط با دیگران دیده‌ام. به خوبی می‌شود دید که کارآموزهای جدید در مقایسه با قبلی‌ها حتا در یک سلام کردن و خوش و بش کردن ساده عاجزند. با جمع جوش نمی‌خورند و بیشتر گوشه‌گیری اختیار می‌کنند. شوخی کردن بلد نیستند. بیشتر وقت‌ها عبوسند. انگار که همه آن‌ها افسردگی گرفته‌اند. حرف تازه‌ای برای گفتن ندارند. حتا از دیگران سوال هم نمی‌پرسند. به نظر می‌رسد همیشه کم‌حوصله‌ و دمقند. حتا حوصله کار کردن با گوشی مدل بالای خود را ندارند.
از قرار معلوم، افسردگی و دلمردگی دامنگیر نوجوان‌ها و جوان‌هایی شده است که باید شادتر و سرخوشتر از هر وقت دیگری باشند. معلوم نیست این جور آدم‌ها اگر چند سال بعد بار مسئولیت خانواده را به دوش گرفتند، در برابر کاستی‌ها و کمبودهای روزمره زندگی چه کوفتی از آب در بیایند.(2)


:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
پی‌نوشت:
(1) بی‌سوادی کارآموزها مختص دانشگاه خاصی نیست. چند روز پیش دانشجویی از دانشگاه شهید بهشتی تهران در رشته صنایع غذایی داشتیم که با وجود این که ترم آخر بود، اطلاعاتش درباره مواد و صنایع غذایی کمتر از یک فروشنده سوپر مارکت بود.

(2) بچه‌های امروزی از وقتی که خودشان را می‌شناسند تمام وقت خود را با بازی‌های رایانه‌ای سپری می‌کنند. بدیهی است که چنین آدم‌هایی چون دوستان زیادی نداشته‌اند، وقتی که بزرگ شدند نمی‌توانند با دیگرانی که پیش‌شناختی از آن‌ها ندارند یک ارتباط ساده برقرار کنند.

   + سعید ; ٩:٢٢ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩٢
    پيامهاي ديگران ()

اصول سرپرستی

اگر بخواهم برداشتم را از آن چه که در دوره آموزشی اصول سرپرستی که طی دو جلسه و به همت مدیر کارخانه برای مدیران و سرپرستان شرکت برگزار شد، خلاصه‌وار بنویسم، مطلب زیر می‌شود:


سرپرست یک واحد از سازمان با دو سطح متفاوت از انسان‌ها سر و کار دارد: یکی مدیران بالادستی و دیگری، کارکنان زیردستی. همواره اداره انسان‌ها به عنوان یک موجود دارای اراده که در برابر تغییر مقاومت می‌کنند و هر یک، شخصیت منحصر به فردی دارند، دشوار بوده است. یک سرپرست ضمن آن که باید همه ویژگی‌های یک مدیر را دارا باشد، باید همچون زیردستان خود و حتا بیشتر از آن‌ها در کار خود مهارت داشته باشد.
یک سرپرست باید در برابر سه تیپ شخصیتی کوتاه نیاید و به شدت با آن‌ها برخورد کند: 1) شخصیت‌های زورگو و پرخاشگر 2) شخصیت‌هایی که از مسئولیت شانه خالی می‌کنند و 3) شخصیت‌های بی‌انضباط.
از آن جایی که در بیشتر انسان‌ها، احساسات بر منطق غالبند، یک سرپرست باید با زیردستان خود مهربان باشد و از راه عاطفه (و نه زور و دستور) اهداف سازمان خود را پیش ببرد. یک سرپرست بایستی هنر ارتباط با دیگران را داشته باشد تا بتواند روی رفتار آن‌ها تاثیر بگذارد. تفاوت یک رهبر با مدیر در همین است که یک رهبر بیشتر به وسیله احساسات و عواطف مدیریت می‌کند ولی یک مدیر، بیشتر به صورت دستوری عمل می‌کند. از این رو، یک رهبر الزاماً باید یک مدیر باشد، ولی یک مدیر الزاماً رهبر نیست.
در ضمن یاد گرفتم که مسئولیت و اختیار لازم و ملزوم یکدیگر نیستند؛ به این مفهوم که کسی که مسئولیت دارد حتماً و الزاماً اختیار دارد. ولی کسی که اختیار دارد، الزاماً مسئولیت ندارد.
در یک دسته‌بندی ساده آدم‌ها را می‌توان در سه دسته جای داد: 1) کسانی که همیشه دروغ می‌گویند. یک مدیر از این آدم‌ها نباید بترسد. چون به هر حال معلوم است که همیشه دروغ می‌‌گویند. 2) کسانی که همیشه راست می‌گویند. از این آدم‌ها هم نباید ترسید. 3) دسته سوم که شخصیت پنهان و دوگانه‌ای دارند کسانی‌اند که دروغ یا راستشان معلوم نیست و از این جور آدم‌ها باید ترسید.

   + سعید ; ٥:۱۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩٢
    پيامهاي ديگران ()

اندر احوالات ما

گفته می‌شود امروزه در عصر تمدن اطلاعاتی، مطبوعات افزون بر میانجیگری در دو سویه ارتباط بین حاکمیت سیاسی و مردم، در افزایش سطح علمی، فرهنگی و اجتماعی افراد جامعه نقش مهمی ایفا می‌کنند. به همین جهت سرانه مصرف مطبوعات به عنوان شاخص توسعه‌ای در جوامع مطرح است. و به همین جهت، می‌بینیم که در کشورهای پیشرفته دنیا سرانه روزنامه‌خوانی در مقایسه به ایران، اختلاف فاحشی دارد. هر چه باشد یک رابطه‌ای بین میزان پیشرفت و میزان روزنامه‌خوانی وجود دارد؛ یا روزنامه‌خوانی برای مردمان یک کشور پیشرفت می‌آورد یا پیشرفت و توسعه‌یافتگی، مردم را روزنامه‌خوان می‌کند. دو مقوله‌ای که ما ایرانی‌های پرمدعا و باهوش، هیچ کدامشان را نداریم.
یکی از مهندسان این جا (دقت کنید یکی از مهندسان درس‌خوانده، نه یکی از آن نیروهای پایین‌دست که توقع چندانی از آن‌ها نمی‌رود.) گو این که به خیال خودش کار شاق یا مفیدی انجام داده باشد، بدون این که دلیل خاصی بیاورد، در جمع همکاران به روزنامه نخواندن خود می‌بالید. (!!)


****************************
در ادامه می‌توانید چند عکس دیگر از زمستان امسال ببینید.

ادامه
   + سعید ; ۱:٠٧ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٧ دی ۱۳٩٢
    پيامهاي ديگران ()

زمستان 92

::
هفته گذشته، پدر یکی از دوستان همکار درگذشت. شعری که برای آگهی هفته و زیر عکس آن مرحوم انتخاب کرده بودند، جالب بود. جالب از این نظر که با توجه به شناختی که از دوست همکار دارم و همیشه تلاش می‌کند جواب هر کسی را به هر نحوی که شده بدهد و تا این کار را نکند آرام نمی‌گیرد، پیام‌ خودش را با انتخاب این شعر به همه کسانی که در ترحیم پدرش کاسه داغتر از آش بودند، داده‌ و به خیال خودش، حرف‌ دلش را زده‌ است:

تا که بودیم، نبودیم کسی/ کشت ما را غم بی‌همنفسی
تا که رفتیم همه یار شدیم/ ما بخفتیم، همه بیدار شدند
قدر آییـنه بدانیم چو هست/ نه در آن وقت که افتاد و شکست

::
با این که پاییز امسال چندان پربارش نبود و غیر از سرماخشکه و برگ‌ریزان چیز دیگری نداشت، اما زمستانش تا این‌جای کار بد نبوده است. البته بماند که این روزها دمار ما از سوز سرما در آمده؛ اما به نظر من هر چه زمستان سردتر و سخت‌تر باشد، بهار بهتر مزه می‌دهد. در این یکی دو هفته اخیر دو سه بار برف بارید و همه جا را سفیدپوش کرد. همین پریروز و پریشب نزدیک 30 سانتی‌متر برف به زمین نشست. دیروز این‌قدر برف پارو کردم که درست عین یک معتادی که خماری می‌کشد، تمام عضلاتم درد می‌کنند. تا جایی که ناچار شدم یک قرص استامینوفن بخورم تا کوفتگی بدنم کمی آرام شود. چندان هم نای نوشتن ندارم.
در ادامه، می‌توانید چند عکس از زمستان 92 که صبح دیروز گرفتم، ببینید.

ادامه
   + سعید ; ٥:٤٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٢
    پيامهاي ديگران ()

5 اس

مشاهده یادداشت خصوصی

   + سعید ; ۸:۳٩ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٩ آذر ۱۳٩٢
    پيامهاي ديگران ()

حال ندارم!

1/
در نیمه دوم سال 1391 که برایند هشت سال سیاست‌های اقتصادی دولت‌های نهم و دهم به بار نشست، نتیجه این شد که تورم 50درصدی را به عنوان یکی از برکات مهرورزانه دولت، با همه اعضا و جوارح خود حس کنیم. ناگفته پیداست که هم اکنون نیز این حس ناخوشایند ادامه دارد و تا دو سه سال آینده نیز ادامه خواهد داشت. ضمن این که از یاد نبرده‌ایم ارزش پول ملی نیز به یک‌سوم کاهش پیدا کرد.
با این همه، چند سالی می‌شود که سقف برداشت پول از دستگاه‌های خودپرداز در یک شبانه‌روز همان 200 هزار تومان باقی مانده است. با این که هر کسی می‌داند 200 هزار تومان حتا کفاف یک بار خرید از فروشگاه را نمی‌دهد، نمی‌دانم چرا بانک‌ها از درک مساله به این سادگی و روشنی عاجزند و سقف کوتاه برداشت از خودپردازها را بیشتر نمی‌کنند. امروزه، دستکم با 500 هزار تومان می‌شود به اندازه 200 هزار تومان یکی دو سال پیش خرید کرد.


2/
اگر در جاده‌های ایران رانندگی کرده باشید، به احتمال زیاد شما هم به جمله "راهداری در خدمت مردم" برخورده‌اید. نکته‌ای که می‌خواهم عرض کنم این است که این جمله را در هر جایی نمی‌توان دید؛ تنها در جاده‌هایی که اندکی با استانداردها همخوانی داشته باشند و در آن کمی تا قسمتی به حقوق آدم‌های راننده احترام گذاشته باشند، این جمله به چشم می‌خورد. در جاده‌های پر دست‌انداز و بی‌صاحب که معلوم نیست مسئولان راهداری در کدام گورستانی به سر می‌برند، گو این که خدمت به مردم از سوی راهداران پر تلاش فراموش شده است، خبری از "راهداری در خدمت مردم" نیست.
درست عین صدا و سیما که هر وقت یک برنامه مستند چشم‌ و روح‌نواز نمایش می‌دهد که آن هم خارجی‌های پلید و نکبت ضبط کرده‌اند، دقیقه به دقیقه زیرنویس می‌کند که می‌توانید نظر خود را درباره برنامه‌های صدا و سیما به فلان شماره یا فلان رایانامه بفرستید. ولی نکته جالب این‌جاست که در حین نمایش برنامه‌های آبکی‌ که دسترنج خودشان است، خبری از این جمله زیرنویس‌شده نیست. گویا خودشان بهتر از هر کس دیگری می‌دانند که بسیاری از برنامه‌هایشان، مورد پسند بیننده‌ها نیستند و به طبع، حالا که چنین نیست، بهتر این است که نظری هم پرسیده نشود.

   + سعید ; ٤:٢٩ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۳ آذر ۱۳٩٢
    پيامهاي ديگران ()

ضد کار

چندی پیش یکی از همکاران که چندان از مشی و مرام دوگانه‌اش دل خوشی ندارم و به همین دلیل مدت‌هاست که از وی دوری می‌کنم، حرف خوبی می‌زد. می‌گفت:

کاری که در آن شما چه تلاش کنی و چه تلاش نکنی، چه خودت را جر بدهی و چه ...گشادی را پیشه کنی، ولی با این حال هر ماه به یک اندازه حقوق بگیری، جای هیچ پیشرفتی ندارد. اصلاً انگیزه پیشرفت کردن را از آدم می‌گیرد.

   + سعید ; ٥:٥٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۸ آذر ۱۳٩٢
    پيامهاي ديگران ()

مه‌شکن

 

عکس از اینترنت

تا آن جا که نیمچه عقل خدادادی‌مان یاری می‌کند و از نام بی‌ایهام و بی‌ابهام «چراغ مه‌شکن» بر می‌آید، به چراغی می‌گویند که برای دید بهتر راننده‌ها در روزها یا شب‌های مه‌آلود که دامنه دیدشان کاهش می‌یابد، به کار می‌رود. و تا جایی که ما و شما درباره نحوه کاربرد چراغ‌های مه‌شکن می‌دانیم نور آن‌ها بـرد زیادی ندارد و در صورت مه‌گرفتگی باید چراغ‌های اصلی خودرو را خاموش و سپس، چراغ‌های مه‌شکن را که پس از برخورد با ذرات مه موجود در هوا بازتابی ندارند و بنابراین چشم راننده را نمی‌آزارند، روشن نمود. اما، من مانده‌ام و این سوال بی‌پاسخ که: چرا بسیاری از رانندگان در بسیاری از شب‌هایی که هیچ خبری از مه و بارندگی نیست، چراغ‌های مه‌شکن خودروی خود را روشن می‌کنند؟ فکر نمی‌کنم با وجود روشن بودن چراغ‌های اصلی، چراغ‌های مه‌شکن تاثیری در بهبود دید راننده داشته باشند. ولی فکر می‌کنم این بدعت جدید را باید به یکی دیگر از ادا و اطوارهای راننده‌های ایرانی که هیچ توجیه عقلی و منطقی برای آن نمی‌توان متصور شد، اضافه کرد.

نقل شده است که از یک بنده خدایی پرسیدند: کاربرد برف‌پاکن چیست؟ گفت: برای هشدار به رهگذران پیاده که یا بیایند این ور یا بروند آن ور!

   + سعید ; ٩:٢۸ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٦ آذر ۱۳٩٢
    پيامهاي ديگران ()

هزارمین پست

آن چه که در این پست می‌خوانید، هزارمین پست وبلاگ فخیمه است. 9 سال و اندی از تاسیس شیمی79 می‌گذرد و این روزها، با حدود 80 بازدیدکننده در روز به حیات پرافتخار خود ادامه می‌دهد.
در تمام این مدتی که به وبلاگ‌نویسی مشغول بوده‌ام، همه هم و غمم این بوده است که از انتشار حتا یک پست‌ که یک بازدیدکننده را از راه به در کند یا خدای نکرده، بذر ناامیدی و سیاه‌بینی و منفی‌بینی را در نگاهش بنشاند، و در این روزگار نامراد غمی به غم‌های پرشمارش اضافه کند، خودداری کنم. کمتر پیش آمده که وبلاگ را به جایی برای سودا کردن ناله با آه تبدیل کنم. به هیچ کسی فحاشی و پرده‌دری نکردم. تا جایی که می‌دانستم و می‌توانستم، زبان فارسی را پاس داشتم و اصول نگارش آن را رعایت کردم. دوست داشتم به مخاطب و وقتی که صرف بازدید از این وبلاگ می‌کند، احترام بگذارم. ضمن این که هیچ گاه، از هیچ کسی برای لینک کردن وبلاگ یا درج نظر گدایی نکردم. چه روزها و شب‌هایی که با انتشار یک پست در وبلاگ، حس خوبی به من دست می‌داد و احساس می‌کردم همه خستگی‌ها و دلزدگی‌هایم را بر زمین گذاشته‌ام. و حالا من مانده‌ام و کلی خاطره‌ که از هر پست برایم باقی مانده است.
ناگفته نماند از آن جایی که خیلی از وب‌سایت‌ها و وبلاگ‌ها را دیده‌ام که بی هیچ دلیل قانع‌کننده‌ای فیلتر شده‌اند، در این 9 سال و اندی، همیشه تیغ تیز فیلتر شدن را بر گردن نازک وبلاگ حس می‌کرده‌ام. پس تا این جا فیلتر نشده، در همین پست از همه کسانی که نام‌شان به هر نحوی در این وبلاگ آمده و به هر دلیلی دچار رنجش خاطر شده‌اند، می‌خواهم که بزرگواری به خرج بدهند و ما را ببخشایند.

در این روز بارانی عرض دیگری نیست.

 

   + سعید ; ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩٢
    پيامهاي ديگران ()

هیچ‌بوک

دقیقاً نمی‌دانم چند سال از راه‌اندازی سایت فیس‌بوک می‌گذرد، ولی تا یکی دو هفته پیش، نزدیک 10 سال می‌شد که هیچ فیضی از فیس‌بوک نبرده بودم. چه آن سال‌هایی که باز بود و چه حالا که فیلتر شده و عضویت در آن گناه. به طور کلی و با این که فیس‌بوک نسبت به سایت‌های اجتماعی ایرانی ضریب اطمینان بیشتری دارد و مدیران آن بر خلاف سایت‌های بی‌مسئولیت ایرانی، خود را متعهد به ارائه مداوم خدمات اینترنتی به کاربران می‌دانند، علاقه‌ای به آن نداشته‌ام. شاید علت بی‌میلی‌ام این بوده باشد که می‌دیدم همین وبلاگ حقیرانه تمام نیازهایم را در بیان و انتشار حرف‌های دلم در دنیای مجازی برآورده می‌کند و حتا وجود 5 بازدیدکننده در روز برایم کافی بود تا به وبلاگ‌نویسی ادامه دهم. در خانه اگر کس است، یک حرف بس است.
تا این که با اصرار همسرم مبنی بر درج یک پیام تشکر در صفحه فیس‌بوک پسرعمه‌اش که آن ور آب زندگی می‌کند، این توفیق اجباری نصیبم شد که به فیس‌بوک افتخار بدهم و عضو آن بشوم. این حضور در فیس‌بوک نه تنها در من کوچکترین رغبتی به فعالیت در آن ایجاد نکرد، بلکه سبب شد بی‌علاقگی‌ام به آن بیشتر هم بشود. چرا که در آن جا چیزی غیر از سطحی‌نگری، خودنمایی، فخرفروشی، ریاکاری، خودپسندی، خودشیفتگی، کپی‌برداری و عکس‌های آتلیه‌‌ای با خنده‌های الکی و ساختگی ندیدم. عکس‌هایی که که به وضوح می‌شد به رخ کشیدن زیر ابرو و پشت بازو و سایر چیزهای کمر به پایین را در آن‌ها دید. اصلاً نمی‌دانم فیس‌بوکی‌ها چه اصراری به نمایش عکس‌هایی که در خارج گرفته‌اند، دارند؟ البته که به کسی که در خارج زندگی می‌کند، نمی‌توان خرده گرفت. ولی کسی که در طول عمر بابرکتش یک بار گذرش به ترکیه یا جهموری آذربایجان یا هر جای دیگری خورده، چه اصراری بر انتشار عکس‌هایی که در خارج گرفته است، باید داشته باشد؟ هر چه بیشتر در صفحات فیس‌بوک اقوام و آشنایان سیر و سیاحت می‌کردم، از این که می‌دیدم این آدم‌های خوش‌خنده و خوب و قشنگ که گویی غیر از نیکی و پاکی و راستی در وجودشان چیز دیگری نیست، در دنیای واقعی چه جانورهای پر کینه و پر ادعایی هستند، دلزدگی و بیزاری‌ام از آن بیشتر می‌شد. به نظر من، فیس‌بوک را می‌توان به یک مدینه فاضله مجازی که فاصله زیادی با واقعیت دارد، تشبیه کرد.
وبلاگ‌های فارسی با همه کاستی‌هایی که دارند در مقایسه با صفحات شخصی فیس‌بوک، غنی‌تر و پرمحتواترند. حداقل وبلاگ‌‌نویس‌ها بیشتر از سلول‌های مغزشان استفاده می‌کنند و بیشتر از خودشان می‌نویسند. گویی آدم‌های فیس‌بوکی نه فکری دارند، و اگر فکر می‌کنند، بیشتر با ژست‌های خودپسندانه یا خیلی زور بزنند، در پست‌های تک‌سطری آن‌ها را بیان می‌کنند.

   + سعید ; ٦:۳۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٦ آبان ۱۳٩٢
    پيامهاي ديگران ()

رها من

نبسته‌ام به کس دل
نبسته کس به من دل
چو تخته‌پاره بر موج
رها، رها، رها من


××××××××××××××××
چند سالی می‌شود که پوست دستانم حساسیت پیدا کرده است. همانی که پوست‌پزشکان (چیزی در مایه چشم‌پزشکان و دندان‌پزشکان) اگزما می‌نامندش. هر از گاهی عود می‌کند ولی دوباره خودش خوب می‌شود. و این دور باطل هی می‌آید و می‌رود. اما نزدیک یک ماه می‌شود که از آن خبری نشده. فکر می‌کنم دلیلش این باشد که علاوه بر کارهای پیشگیرانه‌ای که این چند سال انجام می‌دادم، از قبیل پرهیز از تماس مستقیم با مواد شوینده و چرب کردن دست‌ها، مدت نه چندان مدیدی است که پس از هر بار استفاده از مایع دستشویی، که این یکی را چاره‌ای جز تماس مستقیم با آن ندارم، دستانم را با آب فراوان می‌شویم تا هیچ اثری از بوی ماده دستشویی به دستانم باقی نماند. خوشبختانه با اجرای همین ترفند ساده، پوست دستم کمتر خشک می‌شود و آن خارش‌ها و پوسته شدن‌های سابق را ندارد.
پیشنهاد می‌کنم اگر خدا ناکرده به درد بنده دچارید، این راهکار ساده را امتحان کنید که خیلی خوب جواب می‌دهد.

   + سعید ; ٧:٢۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٦ آبان ۱۳٩٢
    پيامهاي ديگران ()

آفتاب پشت ابر نمی‌ماند.

قدما گفته‌اند و ما نیز شنیده‌ایم که آفتاب هیچ‌گاه پشت ابر نمی‌ماند. به عبارت دیگر، بلاخره روزی خواهد آمد که حقیقت هر ماجرایی بر همگان آشکار می‌گردد. طوری که هیچ موی سیاه یا سفیدی  لای هیچ درز و شکافش نرود. ما که از همان اول به این مثل بی ردخور، اعتقاد راسخ داشتیم و حالا اعتقادمان راسخ‌تر هم شده است. ماجرا از این قرار است که بعد از 15 سال که یکی از همکلاسی‌های دبیرستانم را دیدم و توقع داشتم عین همان دوران، با دیدن من رویش را برگرداند و راهش را کج کند، و من هم کما فی السابق، این مورد را به همان جایی حوالت بدهم که خیلی چیزها را حوالت می‌دهم، اما این بار با روی باز پذیرای من شد و به خاطر آن همه رویگردانی‌های بی‌دلیل آن دوران از من عذرخواهی کرد. گفت که فریب حرف‌های نفر سومی را خورده که هدفی جز شکراب کردن رابطه من و خودش نداشته و در آن برهه از زمان بر اساس همین حرف‌های بی‌پایه و ریشه، چشم دیدنم را نداشته. ناگفته نماند که همان سال‌ها شست من هم خبردار شده بود که یک از خدا بی‌خبری این وسط دارد موش می‌دواند اما اصولاً چون محتاج جواب سلام هیچ کسی نبوده و نیستم، آن موقع اصلا و ابدا پاپیچ دوستم نشدم که چرا با من سرد شده است.
ولی روزگار گذشت، و گذشت زمان کار خودش را کرد. حالا برایش روشن شده –نگفت چگونه-  که همه آن چیزی که آن آدم مزدور و دو به هم زن کف دستش گذاشته، دروغ بوده و صرفاً جهت بر هم زدن رابطه دوستانه ما عنوان کرده بود.
برای شما شاید اتفاق ساده و چه بسا بی‌معنی‌ای بوده باشد. ولی برای من با توجه به شرایط آن روزهایی که دانش‌آموز اول دبیرستان بودم و مثل خیلی دیگر از نوجوان‌ها به روابط دوستانه و قطع شدن بی‌مورد آن‌ها حساس بودم، ارزش خودش را داشت و از این که می‌دیدم پس از 15 سال، بی‌گناهی‌ام ثابت شده، بسی احساس خوشحالی و سربلندی می‌کردم.


××××××××××××××××
گزیده‌ای از اصول زناشویی:

برای خوشحال کردن یک زن، یک مرد تنها باید موارد زیر باشد:

1. یک دوست 2. یک همدم 3. یک عاشق 4. یک برادر 5. یک پدر 6. یک استاد 7. یک سرآشپز 8. یک برق‌کار 9. یک نجار 10. یک لوله‌کش 11. یک مکانیک 13. یک متخصص چیدمان داخلی منزل 15. یک متخصص مد 16. یک روانشناس 17. یک دافع آفات 18. یک روانپزشک 19. یک شفادهنده 20. یک شنونده خوب 21. یک سازمان‌دهنده 22. یک پدر خوب 23. خیلی تمیز 24. دلسوز 25. ورزشکار 26. گرم 27. محتاط 28. شجاع 29. باهوش 30. بانمک 31. خلاق 32. مهربان 33. قوی 34. فهمیده 35. بردبار 36. هشیار 37. بلندهمت 38. با استعداد 39. پر جرات 40. مصمم 41. صادق 42. قابل اعتماد 43. پر شور 44. تعریف همیشگی از همسر 45. علاقه به خرید 46. درستکار بودن 47. بسیار پولدار بودن 48. ایجاد نکردن تنش 49. نگاه نکردن به بقیه دختران
و در همان حال، شما باید:
50. توجه زیادی به همسرتان بکنید و توقع کمتری برای خود داشته باشید.
51. زمان زیادی به همسرتان بدهید.
52. اجازه رفتن به مکان‌های زیادی را به همسر خود بدهید، ولی هیچ گاه نگران نباشید او کجا می‌رود.
53. هیچ گاه سالروز تولد، سالروز ازدواج و قرارهایی را که همسرتان می‌گذارد، فراموش نکنید.

و امــا:
چگونه یک مرد را می‌توان خوشحال کرد؟
تنهایش بگذارید و دست از سرش بردارید.

   + سعید ; ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ ; جمعه ۳ آبان ۱۳٩٢
    پيامهاي ديگران ()

وصیت‌نامه!

- اگر در روزهای پایانی عمرم در بستر افتادم و توان برقراری ارتباط با دیگران نداشتم، به وسیله گوشی هدفون برایم قرآن پخش کنید. بدیهی است از روزی که خدای ناکرده ناتوان جسمی و ذهنی شدم، هرگونه نوشته، امضا یا اثر انگشت از بنده هیچ اعتباری ندارد.
- اگر به هر دلیلی دچار مرگ مغزی شدم، این اجازه را دارید که همه اعضای بدنم را به بیماران نیازمند اهدا کنید.
- از مردم بخواهید از آوردن هرگونه پارچه‌نوشته خودداری کنند که این کار عین اسراف است. در صورتی که کسی اقدام به این کار کرد، از نصب پارچه‌نوشته به در و دیوار خودداری کنید.
- از آوردن هرگونه نوحه‌خوان و روضه‌خوان و موارد مشابه دیگر بر سر مزارم خودداری کنید. نمی‌خواهم با این کار آرامش آرامستان به هم بخورد یا خدای ناکرده، مزاحمتی برای دیگران پیش بیاید.
- تا پایان مراسم چهلم، بر سر مزارم سایه‌بان نصب کنید تا صاحبان عزا و از جمله خود شما، از تابش آفتاب یا وزش باد و یا بارش باران احتمالی در امان باشید.
- صندلی جهت سر مزار فراموش نشود؛ برای این که صاحبان عزا طی یکی دو ساعتی که مردم را خوشامد می‌کنند، سر پا نایستند.
- از جا گذاشتن هر گونه زباله در آرامستان خودداری کنید.
- از شما می‌خواهم ضمن این که از اسراف و ولخرجی پرهیز کنید، در عین حال در پذیرایی از مردم فروگذار نکنید.
- خوش ندارم به خاطر فوت من، تا یک‌سال خودتان را به زحمت بیندازید. چهلم که که تمام شد، لباس مشکی‌تان را درآورید و روال سابق زندگی‌تان را در پیش بگیرید. اگر زودتر از چهلم، از عزا درآمدید که فبه المراد. در ضمن، ریش بلند شما در آن دنیا هیچ دردی از من دوا نمی‌کند.
- عمل به وصیت‌نامه‌ام فراموش نشود.


×××××××××××××××××
بعد نوشت:
از بنده خدایی پرسیدند: گازوئیل چیست؟
گفت: نام برادر جبرئیل است که مسئولیت سوخت‌رسانی به جهنم را به عهده دارد.

حال بخوانید وصیت‌نامه همان بنده خدا را که دغدغه‌های خاص خودش را دارد:
- من از شب اول قبر خیلی می‌ترسم، شب دوم خاکم کنید.
- به بدنم به جای کافور، مرگ موش بزنید تا مور و ملخ‌ها بدنم را نخورند.
- نشیمنگاهم را با چسب یک‌دوسه پر کنید تا مبادا فرشته‌ها چوبی در آن‌جا فرو کنند.
- حق ندارید به یارانه‌ام دست بزنید؛ می‌خواهم یارانه‌ام را برای روز قیامت پس‌انداز کنم. شاید بشود مامور بهشت را خرید.

   + سعید ; ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٢ مهر ۱۳٩٢
    پيامهاي ديگران ()

اولین سخنرانی من

بسم ا... الرحمان الرحیم
با عرض سلام و ادب خدمت همه حضار و عرض خیر مقدم به مهمانان گرامی.
بر خودم لازم می‌دانم تشکر ویژه‌ای داشته باشم از جناب آقای مهندس ن مدیر مرکز علمی کاربردی ن و همه کارکنان و دست‌اندرکاران این مرکز که در این یک سالی که گذشت، چیزی غیر از عشق و علاقه و تلاش صادقانه و خالصانه از آن‌ها ندیدیم.
بنده قصد سخنرانی نداشتم، ولی توفیق اجباری‌ای از طرف جناب آقای مع و با اصرار ایشان نصیب بنده شد. برای همین، دقایقی کوتاه در خدمت شما بزرگواران خواهم بود.
بنده هم به نوبه خودم به شما دانشجویان گرامی تبریک عرض می‌کنم؛ از دو جهت، یکی به خاطر جشن تولد یک سالگی دانشگاه خودتان که در چشم برهم زدنی سپری شد و دیگری به خاطر وجود خودتان، که همت کردید و باوجود همه سختی‌ها، تنگناها و مشغله‌های روزمره وارد عرصه علم و دانش شدید. این همت والا، به تنهایی شایسته تقدیر و تبریک است.
همان‌طور که مستحضرید بنده در هفته سه جلسه کلاس دارم و بنابراین در مرکز حضور دارم. غیر از این سه روز، در هفته دو روز در آزمایشگاه تصفیه حضور دارم و اگر قابل دانستید، می‌توانید هر خواسته، پیشنهاد یا انتقادی که دارید در میان بگذارید تا در حد وسع خودم و وسع دانشگاه پیگیری کنم.
زیاده عرضی نیست. در پایان آرزو می‌کنم در سایه عنایات حق تعالی در همه شئونات زندگی کامیاب و کامروا باشید.
با تشکر.

   + سعید ; ٩:٠۸ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۸ مهر ۱۳٩٢
    پيامهاي ديگران ()

دانه فلفل سیاه و خال مهرویان سیاه، هر دو جانسوزند اما این کجا و آن کجا

عکس زیر، تصویر چاپ‌شده بر روی جلد نوشت‌افزارهای ملی می‌باشد که گویا قرار است امسال توزیع شوند:

به نظر شما تصاویر این‌چنینی برای دانش‌آموزان نوآموز دلبری و دلربایی بیشتری دارند یا تصاویر دوست‌داشتنی شخصیت‌های کارتونی که چه بسا یک کودک خردسال آن‌ها را بیشتر از پدر و مادرش دوست داشته باشد؟ شان و جایگاه شهید چمران و خیلی شهیدان والامقام دیگر به جای خود، در آن جای هیچ شکی نیست، ولی واقعا" از دید یک دانش‌آموز ابتدایی تصویر جدی و نظامی چمران یا تصویر ریش‌آلود میرزاکوچک‌خان جنگلی قشنگتر و لطیفتر است یا تصویر آشنای شخصیت‌های کارتونی که در تمام دوران کودکی‌اش از صبح تا شب با آن‌ها همراه و همبازی بوده است؟
هر کودکی وقتی در مقام انتخاب بین این و آن قرار بگیرد، تصویری را برمی‌گزیند که هم با روحیاتش همخوان و هماهنگ باشد و هم نسبت به آن یک پیش‌زمینه ذهنی داشته باشد. کودکی که نمی‌داند شهید به چه کسی گفته می‌شود و چه ارج و قربی دارد و چرا باید گرامی داشته شود و به طور کلی هیچ شناختی از شخصیت آسمانی و ماورایی شهید ندارد، اصلا" در تمام طول زندگی‌اش نام چمران و شهید شهریاری و امثال آن‌ها به گوشش نخورده است، بدیهی است که هیچ علاقه و گرایشی به آن‌ها نیز نخواهد داشت.
البته که با شناساندن شخصیت‌های ملی به کودکان و دانش‌آموزان هیچ مخالفتی ندارم، و صد البته که کار فرهنگ را باید به دست کاردانش سپرد، اما بر این عقیده‌ام که هر کاری، مقدمه و پیش‌درامدی دارد که در این مورد رعایت نشده است. نمی‌شود پس از چندین سال که مدل‌های گونه‌گون و جذاب عروسک‌های باربی همبازی یک کودک بوده‌اند و کودک با آن‌ها غرق در رویاهای کودکانه‌اش می‌شده، به یکباره آن‌را گرفت یا به جای بت‌من و هری‌پاتر که کودک با آن‌ها قد کشیده است، پـرتره سرداران جنگ و شهیدان هسته‌ای را داد.
آشناسازی کودکان پیش‌دبستانی و دبستانی با مفاخر ملی باید آرام‌آرام و به تدریج صورت بگیرد و این آشنایی هم با قصه‌های شفاهی که در مهدکودک‌ها یا کانون‌های پرورش فکری به وسیله مربیان بعضاً بدخلق به خورد بچه‌ها می‌دهند حاصل نمی‌شود. بلکه اسباب آشنایی با چنین سرمایه‌هایی باید به صورت غیرمستقم و بدون حضور واسطه‌هایی از قبیل مربیان مهد و خاله شادونه و... فراهم شود تا به عمق جان و دل مخاطبان بنشیند. ساخت انیمیشین‌های باکیفیتی که با روحیات کودکانه سازگار باشند یا بازی‌های رایانه‌ای که توان رقابت با مشابه‌های خارجی خود را داشته باشند، می‌تواند راهگشا باشد. و البته نباید از یاد برد که توان رقابتی هر محصول فرهنگی داخلی از قبیل عروسک یا رایان‌بازی یا نوشت‌افزار را شعار و همایش و سایر موارد بی‌اثر  تعیین نمی‌کند. بلکه با جمع‌آوری آمار درست و دقیق باید دید به فرض، از هر 100 دانش‌آموز اول دبستانی، چند نفر نوشت‌آفزارهای ملی را به مشابه‌های خارجی‌شان ترجیح داده‌اند. آن وقت است که مدیران فرهنگی باید باد در غب‌غب بیندازند و در کنار تولیدات فرهنگی خودشان، خنده‌کنان عکس یادگاری بگیرند.

   + سعید ; ٩:٠٦ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٥ شهریور ۱۳٩٢
    پيامهاي ديگران ()

همه لوگوهای وبلاگ

مشغول مرور فایل‌های شخصی‌ام بودم که چشمم به جمال لوگوهایی که در سال‌ها پیش در وبلاگ استفاده می‌کردم، روشن شد. هرچند، لوگوهایی هم داشتیم که متاسفانه در حال حاضر عکسی از آن‌ها ندارم، اما با خود گفتم شاید بد نباشد همین چند لوگوی موجود را در این پست به نمایش بگذارم.

اولین لوگویی که وبلاگ شیمی 79 به خود دید و شاید بیشتر از بقیه لوگوها در بالای وبلاگ جا خوش کرده بود، این بود. لوگویی که میثم هاشمیان زحمت طراحی‌اش را کشیده بود:


لوگوی یادشده، در اولین دهه محرمی که شیمی79 از سر گذراند، به این صورت در آمد. البته فقط یک بار از این لوگو استفاده شد و نه بیشتر:


همان لوگو در روزهای نوروز، به این صورت در می‌آمد:


بعدها و با توجه به افزایش آمار بازدیدکنندگان از وبلاگ، لوگوی وبلاگ به این صورت تغییر کرد:


دومین لوگو که تفاوت قابل توجهی با همه لوگوهای قبلی داشت:

 
لوگوهای زیر که طراحی‌شده میثم بودند، به دلیل تغییر قالب وبلاگ و نبود امکان به کار گیری آن‌ها، هیچ گاه توفیق قرارگیری در بالای وبلاگ را پیدا نکردند:

و

   + سعید ; ٩:٢۸ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩٢
    پيامهاي ديگران ()

اس براون!

در این پست (+) نکته‌هایی کوچک از زندگی را از قول اچ جکسون براون نوشتم تا دست‌کم برای مدتی نصب‌العین خودم باشند تا آن‌ها را در زندگی‌ پیش رویم به کار ببندم. هرچند که باید اعتراف کنم همین الان، حتا یک سطر از آن‌ها یادم نیست. اما، در این پست بخوانید برخی از تجربه‌های خودم را که در قالب جمله‌های تک‌سطری اچ جکسون براون نوشته‌ام:

با کسانی که بیشتر درباره دیگران صحبت می‌کنند، کمتر نشست و برخاست کن.
هیچ گاه از ماموران پلیس راهنمایی رانندگی التماس نکن.
همیشه در خانه یک لامپ شارژی آماده به کار برای خاموشی‌های احتمالی داشته باش.
نمک را در مراحل آخر پخت غذا اضافه کن. البته پیش از اضافه کردن نمک، غذا را بچش.
زباله‌ات را نزدیک خانه خودت بگذار. هیچ همسایه‌ای با دیدن زباله‌های شما، خوشحال نمی‌شود.
چراغ راهنما تزئینی نیست. در حین رانندگی، سر پیچ‌ها حتماً از آن استفاده کن.
به جای تماشای اخبار یک بار مصرف، بیشتر فیلم‌های سینمایی یا مستند نگاه کن.
پیش از سوار شدن به تاکسی، پول خرد تهیه کن. غرغرهای راننده تاکسی ارزشش را ندارند.
همیشه یک خودکار و یک دستمال کاغذی جیبی همراه داشته باش.
به کسی که عیب‌های تو را گوشزد می‌کند، بیشتر اعتماد کن.
بیشتر و بیشتر مطالعه کن.
تا کنون هیچ کس با پیگیری نوسان قیمت طلا پولدار نشده است.
از خردی که خداوند به تو ارزانی داشته، همه جا و همه وقت به صورت بهینه استفاده کن.
خواندن قرآن را با ترجمه فارسی در زندگی‌ روزمره‌ات بگنجان.
زندگی را سخت نگیر.
پیشنهاد مسافرت را رد نکن. البته نه از سوی کسانی که برای رو کم‌کنی دیگران سفر می‌کنند.
در مجالس جشن و شادی بیشتر حضور داشته باش.
گشاده‌رو باش.
فوتبال کمتر تماشا کن. اصلا تماشا نکن.
شب‌ها زودتر بخواب.
هر روز صبح زودتر از بقیه بیدار شو.
پیش از پرسیدن از دیگران، به عقل خودت رجوع کن. شاید پاسخ بهتری داشته باشد.
هیچ گاه جو گیـر نشو.


××××××××××××××××
پرشین‌بلاگ در مطلبی با عنوان "نکات آموزشی اینترنت" خطاب به کاربرانش نوشته است:
دوستان عزیز، هرگز اول ایمیل خود، www نگذارید. زیرا www فقط برای آدرس سایت است نه ایمیل.

   + سعید ; ٦:۱۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٩ امرداد ۱۳٩٢
    پيامهاي ديگران ()

تصادف

عکس تزئینی است.

در خبرها آمده بود: در اثر واژگونی یک خودروی ال‌نود در جاده قزوین زنجان، هر چهار سرنشین و از جمله راننده آن درگذشتند. پلیس راه، علت سانحه را خواب‌آلودگی راننده اعلام کرد.

سوالی که در حین خواندن این خبر به ذهنم رسید، این بود که کارشناسان پلیس راهور در موارد این‌چنینی که نه شاهدی در حین رخ دادن تصادف وجود دارد و نه بازمانده‌ای از تصادف دلخراش باقی مانده است، از کجا و بر پایه چه مستنداتی اعلام می‌دارند که خواب‌آلودگی راننده علت اصلی تصادف بوده است؟ آیا از روی آزمایش‌های بالینی بر روی جسد راننده می‌توان به خواب بودن وی قبل از تصادف منجر به فوتش پی برد؟ فکر نمی‌کنم صرف انحراف به چپ بی‌دلیل یک خودرو بتوان انگ خواب بودن را به راننده نگون‌بخت زد یا هر واژگونی را ناشی از خواب‌آلودگی راننده دانست. بدیهی است عوامل زیادی در بروز هر سانحه‌ای نقش دارند؛ برای مثال، در این گونه مواردی که عرض کردم ممکن است گذر یک حیوان از عرض جاده به انحراف خودرو از مسیر و واژگون شدن آن بینجامد. یا حتا حواس پرتی راننده در اثر خوردن و آشامیدن یا نگاه بی‌مورد به عقب، منجر به سانحه‌ای بشود که در نگاه اول نتوان هیچ دلیل خاصی برای آن متصور شد.
دوست دارم بدانم که چطور می‌شود با اطمینان کامل، طوری که حتا یک تار مو لای درزش نرود، پی برد که یک راننده قبل از تصادف، خواب بوده است. از قدیم و ندیم گفته‌اند که مرده دستش از این دنیا بریده و خوب نیست پشت سرش حرف زد. به خصوص حرفی که ممکن است اشتباه باشد.

   + سعید ; ۸:٤٤ ‎ق.ظ ; شنبه ۱ تیر ۱۳٩٢
    پيامهاي ديگران ()

بگم‌بگم به تاریخ پیوست.

 همان طور که مستحضرید انتخابات ریاست جمهوری به خیر و خوشی برگزار شد و حسن روحانی به عنوان رئیس جمهور برگزیده مردم از درون صندوق‌های رای بیرون آمد. از بین آشنایان و همکارانم کم نبودند کسانی که پیش از انتخابات، دست نوستراداموس را از پشت بسته بودند و سعید جلیلی را رئیس جمهور بعد از احمدی‌نژاد می‌دانستند. البته این آدم‌هایی که ذکرشان رفت، نه تنها از جمله طرفداران سعید جلیلی نبودند، بلکه مخالفش هم بودند. اما بدبینی‌ها و منفی‌بینی‌های خود را بی هیچ دلیلی منطقی، با اعتماد به نفس خاصی که به نظر من از نادانی یا کم‌دانی‌شان سرچشمه می‌گرفت، بی‌محابا به دیگران سرایت می‌دادند. وقتی هم که ازشان می‌پرسیدی شما از کجا می‌دانید این آقا رئیس جمهور می‌شود، هیچ پاسخی نداشتند. دقت کنید: هیچ پاسخی. فقط سرشان را از سر اطمینان پایین می‌دادند و به این پاسخ بسنده می‌کردند که: "اگه ندیدی؟! اگه ندیدی جلیلی رئیس جمهور نشد، هر چی می‌خوای بگو..." و حالا ما مانده‌ایم که به این جماعت غیب‌گو چه بگوییم.
ولی خدا را صد هزار مرتبه شکر که تیـر پیش‌بینی‌ها و پیشگویی‌هایشان به سنگ خورد. جالب این‌ که همین آدم‌های همه چیز دان که همیشه ازشان بیزار بوده‌ام، پس از اعلام نتایج، به جای این که به خاطر پیشگویی نادرست‌ خود یک ذره خجل یا سر به زیر باشند، خودشان را طوری می‌گرفتند که گویی هیچ وقت چنین حرف چرت و بی‌پایه‌ای نزده‌اند.

بگذریم. ناگفته نماند که بنده به نوبه خودم از جناب آقای روحانی (یا هر کس دیگری که به جای ایشان رئیس جمهور می‌شد) توقع معجزه خاصی ندارم. بعید می‌دانم دست‌کم در دو سه سال آینده گشایش قابل توجهی در فرهنگ، اقتصاد یا سیاست گره‌خورده ما ایرانی‌ها به وجود بیاید. نمی‌خواهم و دوست ندارم خودم به آفت آدم‌هایی که در چند سطر پیش ذکرشان رفت، دچار بشوم. ولی اگر جناب رئیس جمهور تلاش بکند و نگذارد وضع از این بدتر بشود، هنـر بس شگرفی به خرج داده است. چرا که حکایت، حکایت آن دیوانه‌ معروفی است که سنگی به چاه انداخت ولی صد تا عاقل از در آوردن آن ناتوان بودند.

باز هم بگذریم. اصولاً چون می‌گذرد، غمی نیست. در کل، از انتخاب آقای روحانی خرسندم. همان‌طور که گفتم نه از این بابت که ارزش پول ملی را تقویت کند یا اقتصاد را رونق بدهد یا وضعیت آشفته و اسفبار فرهنگ را سر و سامان بدهد یا یک شبه ارزانی را برای مردم به ارمغان بیاورد یا خیلی چیزهای دیگری که گفتن از آن‌ها تکرار مکررات است. بیشتر از این بابت خرسندم که دیگر نگران سخنرانی‌های رئیس جمهورم در مجامع بین‌المللی و خرد شدن شخصیت و هویت ایرانی‌ام نیستم. خرسندم که دیگر رئیس جمهور کشورم را به میمون تشبیه نمی‌کنند. خوشحالم از این که رئیس جمهور کشورم دیگر مثل خبرنگارندیده‌ها جلوی دوربین‌های خبری دست تکان نمی‌دهند و شکلک در نمی‌آورد. خرسندم از این که دست‌کم تا چهار سال بعد با دیدن گاف‌های رئیس جمهور کشورم در یـوتیوب سرخ و سفید نمی‌شوم. و همین مرا بـس.


×××××××
پی‌نوشت:
نمی‌دانم ما را چه می‌شود که این‌قدر به خاطر رفتن تیم فوتبال به جام جهانی 2014 برزیل خوشحالی می‌کنیم؟ اصلاً مانده‌ام که ایران می‌خواهد جام جهانی بـرود که چه کار کند یا چه بشود؟ تیمی که بلد نیست حتا یک دقیقه، توپ را با پاس‌کاری نگه دارد، در جام جهانی و در برابر تیم‌های قدر، چه گلی به سر خودش و ما می‌تواند بزند؟ بیشتر از این که سه باخت بدهد و از گروهش حذف بشود و دست از پا درازتر، به ایران برگردد؟
خدا پدر آن بازیکن کره‌ای را بیامرزد که توپ را اشتباهی از دست داد و پدر رضا قوچان‌نژاد هم ایضاً، که توپ را قاپید و تک‌گل ایران را به کره زد تا ایران با هزار کش و قوس به جام جهانی راه پیدا کند. بعید می‌دانم اگر غیر از قوچان‌نژاد یکی از بازیکنان لیگ ایران آن‌جا بود، ایران به گل می‌رسید. ناگفته پیداست و همه نیز می‌دانند که بازیکنان داخلی پول‌های میلیاردی می‌گیرند و فقط کون گنده می‌کنند.
شگفت این که، تلویزیون ایران هم جـو زده زیرنویس می‌کند که صعود مقتدرانه ایران به جام جهانی مبارک. آخر چه اقتداری؟!

   + سعید ; ٧:۱۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩٢
    پيامهاي ديگران ()

چراغی را که ایزد برفروزد، هر آن‌کس پف کند ریشش بسوزد

این خوش‌مرام سابق و بی‌مرام فعلی معلوم نیست کجاست. احمد رحمانیان، دیگر جواب تلفنش را هم نمی‌دهد. چند سوال تجزیه‌ای داشتم که می‌خواستم از محضر پـر و پیمانش، مستفیض بشوم. اما توفیق استفاده حاصل نشد. ای کاش، افتخاری نصیب‌مان می‌کرد و سری به وبلاگ می‌زد تا از این طریق با هم در ارتباط باشیم.

+++

از قرار معلوم، انگشت‌های اتهام بد جوری به سوی بنزین زبان‌بسته ایرانی نشانه رفته‌اند. در رایان‌نامه‌ای (=پیشنهاد فرهنگستان به جای ای‌میل) که از دوستان همیشه همراه دریافت کردم، آمده بود که یک مجتمع پتروشیمی نمی‌تواند پالایشگاه باشد و از این رو، بنزین ساخت مجتمع‌های پتروشیمی ایران کیفیت خوبی ندارد و در عین حال رسانه‌های دولتی هم جرات پرداختن به موضوع را ندارند. در همان ای‌میل ادعا شده بود که در تمام این مدت در خبرگزاری فارس که از آخور دولت ارتزاق می‌کند، حتا یک سطر خبر درباره آلودگی هوای کلان‌شهرها نوشته نشده است. اما بخش جالب‌ناک قضیه این‌جا بود که تهیه‌کننده ای‌میل، از عکس‌های همان خبرگزاری برای نشان دادن عمق فاجعه آلودگی هوای تهران استفاده کرده بود. حتا به خودش زحمت نداده بود نام و نشان خبرگزاری فارس را از زیر عکس‌ها بردارد تا ادعایش کمی راست و درست‌تر جلوه کند. ضمن این که ادعا شده بود مقدار مجاز بنـزن موجود در بنـزیـن 5/0 درصد است در حالی که مقدار این ماده خطرناک در بنـزیـن‌های ایرانی تا 50 درصد هم می‌رسد!
یعنی شما به همین سادگی باور می‌کنید نصف بنزین ساخت ایران، بنـزن باشد؟!
همچون همیشه، اعلام می‌دارم هیچ منافعی از تولید بنزین در ایران نمی‌برم، جیره‌خوار دولت و مجمتع‌های پتروشیمی‌اش هم نیستم، از خودکفایی در تولید بنزیـن هم شعارزده و جـوزده نشده‌ام، اما در عین حال از جمله کسانی هم نیستم که هر ادعایی را به سادگی بپذیرم. (+)

+++

فرض کنید یک نفر می‌خواهد برای خودش نیمرو درست کند. تخم مرغ را می‌شکند ولی به جای این که پوسته آن را در سطل زباله بیندازد و خود تخم مرغ را در ماهی‌تابه، تخم مرغ ذی‌قیمت را روانه سطل زباله می‌کند و همین که پوسته‌اش را در ماهی‌تابه می‌گذارد، می‌بیند چه دسته گلی به آب داده است. یا در یک مورد دیگر، می‌خواهد مثل شوهر مثبت‌ها، به همسرش در درست کردن کیک خانگی کمک کند. بعد از خواندن چندین و چندباره دفترچه راهنمای فـر، مثل پروفسور بالتازار فـر را روشن می‌کند و در عرض چند دقیقه، کیکی را که همسرش بعد از دو ساعت تلاش تاب‌فرسا آماده کرده است، آن‌چنان جزغاله می‌کند که با چکش هم خرد نمی‌شود. همان آدم مورد بحث می‌خواهد به همسرش که تازه از سر کار آمده در شستن ظرف‌ها کمک کند. در یک حرکت آکروباتیک، یک بشقاب خورش‌خوری را روانه دیار باقی می‌کند و در حرکت بعدی، یک عدد جام شیشه‌ای را به درک واصل می‌نماید.
به نظر شما آیا این آدم مشکل خاصی دارد؟ احیاناً همه این شاهکارها، نشانه‌ای از یک بیماری نیستند؟ راهنمایی‌ام کنید تا دوره درمان را زودتر یباغازم.

+++

و اما بخوانید آرزوهای ما ایرانی‌ها را در چند دهه اخیر که یکی از همکاران به ای‌میلم فرستاده بود:
دهه 50: خدایا کمک کن انقلاب پیروز بشود تا ما خوشبخت بشویم.
دهه 60: خدایا کمک کن جنگ تمام بشود تا ما خوشبخت بشویم.
دهه 70: خدایا کمک کن کشور را بازسازی کنیم تا ما خوشبخت بشویم.
دهه 80: خدایا کمک کن اصلاحات انجام بشود تا ما خوشبخت بشویم.
دهه 90: خدایا، قربون دستت، هیچ کاری نکن، فقط از این بدبخت‌تر نشویم!

   + سعید ; ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۳ بهمن ۱۳٩۱
    پيامهاي ديگران ()

هر چه بود، گذشت.

آن چه که در پی می‌خوانید، متن نامه‌ای است که چند ماه پیش به دلیل تاخیر بانک در پرداخت وام ازدواجی که خودشان ادعا می‌کنند یک هفته‌ای به درخواست‌کنندگان پرداخت می‌کنند، می‌خواستم به ای‌میل سرپرستی بانک رفاه استان‌مان بفرستم. خیلی از دست‌شان عصبانی بودم. چون به وام مذکور نیاز مبرم داشتم ولی در عین حال، بانک رفاه نه یک روز و دو روز، بلکه چهار پنج ماه بدقولی کرده بود. هر طور بود، بانک وام‌دهنده را تغییر دادم و بالاخره وام ازدواجم را گرفتم. این نامه را هم به مسئول بی‌عار و نیـرز مربوطه نفرستادم. چرا که به نظرم به یاسین در گوش خر خواندن می‌مانست. گفتم بهتر است در وبلاگ فخیمه یک پستش بکنم:

سلام علیکم.
این جانب در بهمن 1390 در سامانه اینترنتی وام ازدواج نزد "بانک رفاه" نام‌نویسی کردم. هر کسی می‌داند وجود نام مبارک یک بانک در فهرست بانک‌های وام‌دهنده، به منزله این است که بانک مزبور حتما بودجه داشته و به خودش دیده است تا از متقاضیان نام‌نویسی کند.
اما با وجود این که سایت اعلام می‌کند حداکثر تا چهار روز، شعبه اعطاکننده وام معرفی می‌گردد، اما پس از چهار ماه خبری نشد. با سرپرستی بانک رفاه استان تماس گرفتم. گفتند بودجه نداریم. گفتم: شما که می‌دانستید بودجه ندارید چرا نام بانک رفاه را از لیست بانک‌های ارائه‌دهنده وام ازدواج بر نداشتید تا زوج‌های جوان را علاف خود نکنید؟ که در پاسخ گفتند: تهران کوتاهی کرده است و نسبت به حذف نام بانک رفاه خیلی دیر اقدام کرد.
جا دارد در همین جا یک ضرب‌المثل را یادآوری کنم. باشد به خودتان تکانی بدهید. البته به تریج قبای‌تان بر نخورد. قدما گفته‌اند: "سگ‌ها اول به ...ون‌شان نگاه می‌کنند، بعد استخوان بر می‌دارند."
البته واضح و مبرهن است شما با این همه ادعای‌تان از سگ‌های زبان‌بسته که کمتر نبودید؛ اگر بودجه نداشتید، می‌خواستید ثبت‌نام نکنید و مردم را آزار ندهید.
لازم نیست توجیه کنید و بگویید مشکل از تهران است که این کار، همانا توپ را در زمین دیگران انداختن است. عرض بیشتری نیست. خوش باشید.

   + سعید ; ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱ بهمن ۱۳٩۱
    پيامهاي ديگران ()

کالای ایرانی

- یکی دو سال پیش یکی از همکاران نگون‌بخت از کارخانه پیشروی ایران‌خودرو که عنوان بزرگترین تولیدکننده خودرو در خاورمیانه را همچون یک خر بزرگ به دوش می‌کشد، یک دستگاه خودروی سمند خریداری نمود. به یک هفته نکشید که رنگ سراسر بدنه سمند پوسته پوسته شد. طفلک پس از یک سال دوندگی تازه توانست به مدیران غیرمسئول ابران‌خودرو بفهماند که رنگ سمندش از ابتدا مشکل داشته است و موفق شد یک سمند دیگر دریافت کند.

- دسته ماهی‌تابه‌ای را که برای مصارف آشپزخانه خانه تازه خریده بودیم، به بدنه ماهی‌تابه پیچ کردم. همسرم از کج بودن دسته ماهی‌تابه شاکی بود و کلی نیش و کنایه بارم کرد که چرا دو تا پیچ را نتوانسته‌ام صاف ببندم. پس از کلی شرح و توضیح، توانستم همسرم را مجاب کنم که اشکال از کج بودن دو سوراخی بوده که شرکت سازنده روی بدنه ماهی‌تابه زده است. روی گلم به دیوار، ماهی‌تابه مذکور از جمله تولیدات ملی بود که قرار است با سایر تولیدات ملی و همگام با اقتصاد مقاومتی، پوزه استکبار را به خاک بمالد.

- چند وقت پیش، دسته درب یکی از قابلمه‌های منزل در حین شستشو کنده شد. در همان وقت، خدای بزرگ را سپاس گزاردیم که دسته مزبور در سینک ظرفشویی کنده شد و درب شیشه‌ای قابلمه روی زمین نیفتاد و نشکست. قابلمه مورد بحث، با ماهی‌تابه قبلی و چند تکه ظرف دیگر، یک سرویس را باهم تشکیل می‌دهند.

- همین پارسال بود که یکی از دوستان یک عدد گوشی جی‌ال‌ایکس که آن زمان معلوم نبود ساخت کجاست، خریداری نمود. ولی بعد از آن، همان گوشی دوست ما را به میزان هر چه بیشتری نمود. بی هیچ دلیل خاصی خاموش شد و دیگر روشن نشد که نشد. بعدها در تبلیغات تلویزیونی دیدم و دیدیم که گوشی‌های خوش‌دست جی‌ال‌ایکس را ایران می‌سازد.

- از عجایب یکی از تلویزیون‌های ساخت ایران به نام پارس که یکی از خویشان در سالیان دور داشت، این بود که پس از هر بار خاموش و روشن شدن، تنظیم رنگش به هم می‌خورد. صدایش هم خودبه‌خود بلند می‌شد. همه این‌ها در حالی است که آن زمان هیچ نامی از سامسونگ به میان نبود. ولی حالا نامی از پارس نیست و سامسونگ از گوشی موبایل گرفته تا مایکروفـر و یخچال و تلویزیون و... تولید می‌کند.

   + سعید ; ٥:٢۳ ‎ب.ظ ; شنبه ٩ دی ۱۳٩۱
    پيامهاي ديگران ()

به درک

1)
به راستی معنای فقر چیست؟ آیا فقط جیب خالی است یا طلبکارهای بی‌شمار؟ امام علی فقر را در نادانی می‌داند. در جایی خواندم معنای فقر این است که واکس مویت زودتر از خمیر دندانت تمام بشود.

اصلا" بهتر است انسان پول نداشته باشد ولی دانا باشد، سالم باشد و قدر همه چیزهایی را که الان دارد و فردا ندارد را بداند. این طوری می‌شود که معنای فقر عوض می‌شود.

آن چه خواندید بخشی از مطلبی بود که دپارتمان انرژی کارخانه ما که نمی‌دانم کی درست شد و چه کار می‌کند، در بورد نگهبانی چسبانده بود. حتا نمی‌دانم چه ربطی به مقوله انرژی و صرفه‌جویی و یارانه‌ها و این چیزها دارد. ولی به هر حال، جای درنگ داشت.

2)
مورد دیگری که درباره بدبینی‌های بی‌دلیل و بی‌پایه مردم و در رابطه با این یادداشت به یاد می‌آورم به زمانی بر می‌گردد که بیمه شخص ثالث اجباری شده بود. در آن سال‌ها که دانش‌آموز دبیرستانی بودم و درباره زد و بندهای احتمالی سازمان‌ها و اداره‌های دولتی زیاد نمی‌دانستم، خیلی‌ها بی‌توجه به دلایل اجباری شدن بیمه که عبارت بودند از پرداخت دیه فوتی‌های ناشی از تصادف و جلوگیری از ورود افراد بی‌پول به زندان‌ها که توان پرداخت دیه قتل غیرعمد را نداشتند، آن را تبانی دولت با شرکت‌های بیمه‌گذار می‌دانستند. در حالی که اصلا و ابدا چنین نبود و حتا هنوز که هنوز است شرکت‌های بیمه‌گذار به دلیل زیان‌ده بودن این نوع بیمه در ایران، تا جایی که بشود و بتوانند، هر بهانه‌ای را دستاویز می کنند تا زیر بار نروند.

3)
اصلا فکر نمی کردم آدم‌های سی و چند ساله مثل بچه‌های چند ساله که سر هر مساله کوچک و بزرگی با هم قهر می‌کردند، با هم قهر کنند. در محل کارم کم نیستند آدم‌هایی که به خیال خام خودشان فکر می‌کنند اگر با کسی که مشکل دارند، قهر کنند و دیگر تحویلش نگیرند، درد بزرگی به طرف زده‌اند. در حالی که به نظر من مصداق همان گنجشکی هستند که روی شاخه درختی نشست و به آواز خواندن مشغول شد. همین طور که آواز می‌خواند، شیفته خودش شد و وقتی که می‌خواست برود، رو به درخت کرد و گفت: خودت رو سفت بگیر که می‌خوام بپرم!

ادامه
   + سعید ; ٧:۳٩ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٥ دی ۱۳٩۱
    پيامهاي ديگران ()

سر سگ

خیلی وقت پیش قرار بود این پست را پس از کلی دخل و تصرف و ویرایش بارگذاری کنم. ولی امروز همین طور اتفاقی در یکی از فایل‌ها به آن برخورد کردم. وقت و حوصله کافی نداشتم که راست و درستش کنم. بیشتر به درد دل تحصیل‌کرده‌هایی می‌خورد که چیز دیگری فکر می‌کردند، ولی چیز دیگری شد.


روزی که برگه تسویه حساب دانشگاه را به استاد راهنمای دومم دادم تا در ازای دریافت یک نسخه از پایان‌نامه، جلوی نام میمون و مبارکش را امضا کند، مثل مرشدهایی که دغدغه‌ای جز تربیت مریدان خود ندارند، سرش را از روی فرم بلند کرد و با لحنی مهربانانه از من پرسید: "حالا چه احساسی داری؟ از این که می‌بینی دسترنج سه سال تلاشت را برداشت کرده‌ای، لذت نمی‌بری؟"
جرات نکردم بگویم نه. در حال پیدا کردن پاسخی بودم که مبادا دل لطیف‌تر از پوشک بچه استاد بشکند که پرسید: "قصد ادامه در مقطع دکترا نداری؟ تا کی می‌خواهی به یک کار تکراری مشغول باشی؟"
خیلی دوست داشتم بگویم که یک بار تصمیم به این کار گرفتم و قصد داشتم با ادامه تحصیل، دیگر روتین نباشم که برای هفت پشتم بس بود. ولی این بار هم بنا بر دلایل نامعلوم، جرات نکردم جوابم را بر زبانم جاری کنم.
بر خود می‌دانم اعتراف کنم که درست است مدرک بالاتری گرفته‌ام ولی فکر نمی‌کنم حتا یک صفحه به معلومات دوره کارشناسی‌ام اضافه شده باشد. شرمم می‌شود به دیگران بگویم استادان راهنمایی داشتم که از خودم کمتر می‌دانستند و به جای نقد و بررسی علمی ‌پایان‌نامه، بیشتر به فکر ویراستاری بودند و برای خالی نماندن عریضه ایرادهایی می‌گرفتند که خودشان هم به مسخره بودن آن‌ها باور داشتند.
به راستی که هدف ما از درس خواندن چیزی جز دستیابی به آینده شغلی بهتر نبود. بر هر عقل سلیمی‌ روشن است یکی از الزامات آینده شغلی بهتر، کسب درآمد بالاست. ولی ما تحصیلکرده‌هایی که شاید روزی به خاطر چهار کلاس بیشتر درس خواندن از خودمان خیلی ممنون بودیم و فکر می‌کردیم دیگر علامه دهر شده‌ایم، باید با چشمان خویشتن ببینیم که درآمد و سطح زندگی خیلی‌ها که سواد کمتری دارند، به مراتب بیشتر و بهتر است و این واقعیت آزاردهنده را بر گوشه جگر زلیخایی خود بگذاریم و دم نزنیم. جالب این‌جاست که یک دیپلمه در مقایسه با کسی که درس خوانده و مدرک گرفته گزینه‌های بیشتری برای انتخاب شغل دارد و الزاماً نباید التماس واحد کارگزینی فلان کارخانه یا اداره را بکشد. بلکه به راحتی می‌تواند در هر شغل آزادی، آزادانه مشغول کار بشود و نگران تحریم‌ها و خطر ورشکستگی کارخانه یا زیرآب‌زنی‌های آدم‌های دون‌پایه و دون‌صفت اداره بی‌خاصیت‌شان نباشد. قدمای عالم‌تر از ما چه نیکو گفته‌اند "دیگی که برای من نجوشد، سر سگ در آن بجوشد."

ادامه
   + سعید ; ٢:٠٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩۱
    پيامهاي ديگران ()

عینک بد بـینی

اگر اشتباه نکنم در همین وبلاگ فخیمه در یک یا دو پست در باره برخی بدبینی‌ها و بی‌اعتمادی‌های بی‌دلیل مردم نسبت به برنامه‌های دولت، حتا برنامه‌های خوب آن نوشته‌ام. مرادم از دولت، نه این دولت نهم، نه دول شما و نه هیچ یک از دولت‌های گذشته، که هر نهاد، اداره، سازمان، شرکت و هر بنگاهی است که از آخور دولت می‌خورد. لازم می‌دانم در ابتدای پست اقرار کنم که قصد جانبداری از هیچ شخص خاصی ندارم، سنگ دولت را هم به سینه نمی‌زنم، جیره‌خوار سهام عدالت و سایر موارد مشابه هم نیستم. فقط می‌خواهم درباره کسانی بگویم که بدون درنگ، به هر مساله پیش پا افتاده یا نیفتاده‌ای فقط با پیش‌فرض بدبینانه و منفی‌گرایانه نگاه می‌کنند.
پدرم نمونه‌ای از این دست بدبینی‌ها را این گونه تعریف می‌کرد که در زمان شاه (ره) مردم با عقب و جلو کشیدن یک ساعته ساعت‌ها مخالفت می‌کردند به این دلیل که می‌پنداشتند شاه می‌خواهد در ساعت شرعی و وقت نماز و روزه‌شان اخلال به وجود بیاورد و مردم را روانه جهنم کند و خودش همه زمین‌ها و حوریان بهشتی را بالا بکشد. اما همین کار، پس از انقلاب بی هیچ مقاومت و مخالفت خاصی انجام شد. اگر هم کسی مخالف بود، دلایل دیگری غیر از اشکال در ساعات شرعی داشت.
بگذریم. همین چند روز پیش یکی از همکاران که خیلی تلاش می‌کند در حین صحبت کردن، با کج کردن سر و قورت دادن آب دهان و به کار بردن کلمه‌هایی که دیگران کمتر استفاده می‌کنند، ادای کارشناس‌های خبره را در بیاورد، علت آلودگی هوای این روزهای شهرهای بزرگ را در بنزین‌ تولید ایران می‌دانست و می‌گفت ای کاش در این یک قلم خودکفا نشده‌ بودیم.
اولین بار بود که می‌دیدم و می‌شنیدم بنزین ساخت پالایشگاه‌های ایران ایراد دارد. دقیقا" نمی‌دانم کیفیت بنزین را با چه معیارهایی می‌سنجند و باز هم نمی‌دانم بنزین ایرانی در چه سطحی از کیفیت جهانی جای دارد. مطمئنم دوست همکار هم نمی‌داند. ولی اگر فرض را بر این بگذاریم که بنزین ایرانی مثل خودروهای ایرانی بی‌کیفیت است، (در مورد دومی هیچ شکی ندارم.) با دو سه پارادوکس روبه‌رو خواهیم شد که صحت فرض‌مان و همچنین، درستی ادعای همکار همه چیز دان ما زیر سوال می‌رود.
از آن جایی که همین خودروها با همین سوختی که فرضیدیم بی‌کیفیت است، در فصل‌های دیگر سال در همین خیابان‌ها آمد و شد می‌کردند، ولی آلودگی هوا به مرز خطرناک نزدیک نمی‌شد و نفس کشیدن بی دردسر بود و بنابراین، کسی هم یادی از مشکل آلودگی هوا نمی‌کرد، پس تا حدودی می‌شود گفت بنزین ساخت ایران بی‌تقصیر است. چرا که اگر مشکلی داشت، از همان آغار مصرف خودش را باید نشان می‌داد.
افزون بر این، سالیان پیش که تحریم‌های ایران این‌قدر کمرشکن نشده بود و با وجود آن که بیشتر بنزین مصرفی از کشورهای بیگانه فراهم می‌شد، باز هم مشکل آلودگی هوا وجود داشت و به ویژه در روزهای سرد و آفتابی زمستان، خودش را در هیبت غول بی شاخ و دمی که با چهره تیره و تار بر آسمان شهرها جا خوش کرده بود و تکان هم نمی‌خورد، نشان می‌داد. ضمن این که، تا کنون هیچ یک از کارشناسانی که در این باره از من و آن همکاری که ذکرش رفت، بیشتر می‌دانند درباره کیفیت پایین بنزین ساخت ایران مطلبی اعلام نکرده‌اند. فراموش نشود اگر هم سخنی در این باب باشد، باید مستند و بر پایه نظر آزمایشگاه‌های معتبر باشد. بنابراین، با همین دو سه دلیلی که آوردن و پذیرفتن آن‌ها به آگاهی و دانش سطح بالایی هم نیاز ندارد، تا حدودی از بنزین‌های ایرانی رفع اتهام می‌شود و باید گفت که همین طور الکی نباید دست روی بنزین زبان‌بسته گذاشت.
جالب این‌جاست که تا زمان گفتگوی من و دوست همکار، متاسفانه عنوان "وارونگی دمایی" به گوش مبارکش نخورده بود و اصلا" نمی‌دانست از رسته خوردنی‌هاست یا از دار و دسته اصولگرایان. در حالی که اگر فقط یک ذره بیشتر فکر می‌کرد، بنا به همان دو سه دلیل ساده‌ای که ذکرشان رفت، به اشتباه بودن فرضیه‌اش رهنمون می‌شد.

...................................................
مطمئنم که شما از من و آن دوست همکار بهتر می‌دانید که "وارونگی دمایی = inversion" چیست و چرا بیشتر در فصل زمستان رخ می‌دهد و چرا به افزایش آلودگی هوا می‌انجامد.
تا جایی که ذهنم یاری می‌کند، از دوران دبیرستان به خاطر دارم که وارونگی دمایی هنگامی رخ می‌دهد که بر خلاف شرایط عادی، دمای هوا در سطح زمین، از لایه‌های بالایی کمتر باشد. در چنین شرایطی، چون هوای سرد نزدیک به سطح زمین نسبت به هوای گرم بالای سرش سنگین‌تر است، جابه‌جایی ندارد و حالت ایستا به خود می‌گیرد. هوای گرمی که در لایه‌های بالایی جو جا خوش کرده است، شبیه یک پـتو از خروج دود و گاز تولیدشده جلوگیری می‌کند و در نتیجه همانی می‌شود که نباید بشود.

ادامه
   + سعید ; ۸:٤۱ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩۱
    پيامهاي ديگران ()

چاه مکن بهر کسی، اول خودت دوم کسی

در اخبار شنیدم که ایران به دلیل ممنوع شدن پخش شبکه‌های برون‌مرزی‌اش از سوی اتحادیه اروپا، نزد فلان سازمان بین‌المللی شکایت کرده است. البته که در این ماجرا هم دست فرزند نامشروع استکبار (اسرائیل را عرض می‌کنم) دست دارد و ایران همیشه تنها، همچون همیشه قربانی دسیسه‌های شیطانی شده، و صد البته واضح و آشکار است که این اقدام، نقض صریح آزادی بیان است، ولی مثل این که مقامات غیرمسئول ما که خداوند تبارک و تعالی سایه‌شان را هیچ‌گاه از سرمان کم نکند، فراموش کرده‌اند که این خودشان بودند که با پارازیت انداختن روی برخی شبکه‌های ماهواره‌ای که البته شکی نیست مردم با بصیرت و آگاه، توجهی به برنامه‌های سطحی و کذب آن‌ها ندارند، بازی را شروع کردند.
ما همچنان امیدواریم که بعضی‌ها سر عقل بیایند. البته بسیار بعید می‌نماید.

::::::::::::::::::::::::::::::::::

هر وقت تصمیم گرفتم مثل یک شهروند الکترونیک‌مدار (چیزی شبیه ولایت‌مدار) از دستگاه‌های خودپرداز به نحو حسنه استفاده کنم و مزاحم وقت شریف کارمندهای بانک نشوم و همچنین از قطع درختان جلوگیری کنم، تیرم به سنگ خورده است. یا حداقل، صرفه را در این دیده‌ام که اگر وارد بانک بشوم و طبق بانکداری سنتی به رتق و فتق امور بانکی‌ام بپردازم، وقتم کمتر هدر می‌رود. حوصله سخن درازی ندارم، فقط آرزو می‌کنم دچار آدم‌هایی که دستگاه خودپرداز را با اسباب‌بازی اشتباه گرفته‌اند یا شاید خیال می‌کنند ارث پدری پدرشان بوده و هر وقت مشغول کار با آن شدند، نیم ساعتی خودشان و دیگران را علاف می‌کنند، نشوید.
بی هیچ جانب‌داری خاصی از فرد یا گروهی، باید عرض کنم که در همه موارد این چنینی دچار یک خانم بی‌توجه به وقت دیگران شده‌ام.

:::::::::::::::::::::::::::::::::

به نظر شما چرا همه جراحان، مردند؟ البته کمی جانب احتیاط را در پیش می‌گیریم و ماماها را جراح به حساب می‌آوریم. ولی با این حساب، باز هم این سوال باقی می‌ماند که چرا بیشتر جراحان از رسته مردها هستند؟ آیا قساوت قلب مردها و رقت قلب خانم‌ها در این میان نقش دارد یا عامل دیگری؟
و چرا هیچ زنی تا کنون، خلبان نشده است؟ به عبارت دیگر، چرا همه خلبان‌ها مـردند؟

قدما راست گفته‌اند که قافیه چو تنگ آید، شاعر به جفنگ آید.

ادامه
   + سعید ; ۸:٥٥ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢۸ آبان ۱۳٩۱
    پيامهاي ديگران ()

مشغله

  • همیشه فکر می‌کردم دزدها آدم‌های به خصوصی هستند و قیافه و رفتارشان به خاطر کار خلاف‌شان، در مقایسه با دیگران تفاوت فاحشی دارد. تا این که چندی پیش یکی از نیروهای زیرمجموعه خودمان را به جرم دزدی دستگیر کردند و از محل کار اخراجش کردند. گرچه خودش می‌گفت خریت کردم و عذرخواهی می‌کنم و دستم تنگ بود و چه و چه، ولی کسی که یکی دو ماه با طرح و نقشه سر کار می‌آمد و پیکان زهوار در رفته‌اش را طوری پارک می‌کرد که دسترسی آسان‌تری به صندوق عقبش داشته باشد و نگهبانی را می‌پیچاند و نیروهای انبار را می‌پایید تا چند کارتن روغن دو در کند، نمی‌تواند ادعا کند خریت کرده. چرا که خریت را به صورت موردی و برای یک یا دو بار مرتکب می‌شوند آن هم به صورت ناغافل و ناآگاهانه، نه آن طور که این دوست تو زرد ما می‌کرد. اصلا و ابدا فکر نمی‌کردم کسی که هر روز با هم سلام و علیک داریم و مرا سعیدجون خطاب می‌کند، دزد از آب دربیاید.

  • این روزها سعی می‌کنم از آدم‌های همه چیز دانی که در آن واحد هم اقتصاد دان می‌شوند، هم کارشناس خاورمیانه، هم تحلیلگر مسائل سیاسی و هم خیلی چیزهای دیگری که به عقل هیچ جنی نمی‌رسد، حذر کنم. آدم‌هایی که حتا خودشان هم نمی‌‌دانند آخرین باری که به خود زحمت داده‌اند و یک روزنامه یا مجله در دستان مبارک‌شان بگیرند، کی و کجا بوده. ولی با این حال، احساس مسئولیت‌شان اجازه نمی‌دهد دیگران را از تحلیل‌های منحصر به فرد خود دریغ کنند. وقتی بالای منبر می‌روند، هر قضیه بزرگ و کوچکی را به هر قضیه بی‌ربط دیگری ربط می‌دهند. مثل همه کارشناس‌های دیگر تلاش می‌کنند از کلمه‌ها و واژه‌های قلمبه سلمبه تخصصی استفاده کنند تا نشان بدهند اطلاعات زیادی دارند. اما با کمی دقت می‌توان دید بیشتر کلمه‌های تخصصی را اشتباه و نا به جا ادا می‌کنند. از بی ارزش شدن ریال و ناآرامی‌های سوریه و فاز دوم هدفمندی یارانه‌ها و سفر رهبر به بجنورد و دستگیری مهدی هاشمی و سیل در شمال کشور و چرت و پرت‌های احمدی‌نژاد و ... آن‌چنان معجونی درست می‌کنند که بیا و ببین. درست همچون یک دستگاه چند معادله و مجهول که تنها خودشان از عهده حل کردن آن بر می‌‌آیند.

ادامه
   + سعید ; ٩:٥٦ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢۳ مهر ۱۳٩۱
    پيامهاي ديگران ()

همچنان می‌گذرد.

- مطمئنم شما نیز از جمله کسانی باید باشید که اگر بی پدر گیری برخی از ماموران پلیس راهنمایی رانندگی را با چشمان خود ندیده‌اید، دست‌کم از زبان دیگران شنیده‌اید. گرچه قدما گفته‌اند "شنیدن کی بود مانند دیدن" ولی در این مورد، همان بهتر که آدمی چیزی نبیند.
چند وقت پیش یکی از دوستان هم‌کارخانه در یک جمع دوستانه تعریف می‌کرد که دوران سربازی‌اش را که به حدود هشت سال پیش بر می‌گردد، در یکی از پاسگاه‌های پلیس راه گذرانده است. همان سال‌هایی که سریال "خانه به دوش" پخش می‌شد. در خاطراتش در باب عقده‌گشایی یک مامور نانجیب می‌گفت که در یکی از قسمت‌های سریال که دسته‌جمعی به تماشای آن نشسته‌ بودند، یک وانت –احتمالاً نیسان- به فراخور قصه سریال در حال اسباب‌کشی و حمل آدم در قسمت بار بوده که آن مامور بی همه چیز، در حالی که لمیده و سریال را تماشا می‌کرده، برای وانت نگون‌بخت برگه جریمه صادر کرده تا به خیال خودش اعمال قانون کند. این کار این پلیس بی‌شرف به این می‌ماند که یک قاضی دادگاه در حال تماشای یک فیلم یا سریال جنایی، برای هنرپیشه‌ای که نقش یک قاتل فرضی را بازی می‌کند، حکم اعدام صادر کند.

- تازه فهمیدم که برق‌کارهای ساختمانی نه از کار خودشان سر در می‌آورند و نه از کار همکاران‌شان. خدا نکند شبکه برق خانه بک بنده خدا ایراد پیدا کند، آن وقت است که حسابش با کرام‌الکاتبین است. تا به حال ندیده‌ام یک برق‌کار در حین تعمیر یا تغییر شبکه برق یک ساختمان، پشت سر همکارش وی را مورد عنایت قرار ندهد. گو این که به عدد برق‌کارهای ایرانی، روش سیم‌کشی و برق‌کاری وجود دارد که اگر همه برق‌کارها عقل‌شان را روی هم بگذارند، از چند و چون کار دیگری سر در نمی‌آورند.

- قابل توجه دانشجویان کارشناسی ارشد: چنانچه در تهیه کتاب "شیمی آلی پیشرفته" نوشته فرانسیس کری و ریچارد ج.ساندبرگ، ترجمه دکتر مجید هروی و ابراهیم عامل محرابی در مانده‌اید، با ای‌میل وبلاگ تماس بگیرید.
خوانندگان فخیمه مبادا پیش خود فکر کنند برای خودمان در و دکان راه انداخته‌ایم، هدف غایی ما راه انداختن کار دانشجویان جویای دانش است.

- در جایی خواندم که در ایران به دو علت تیم فوتبال بانوان وجود ندارد: اول: یازده زن ایرانی پیدا نمی‌شوند که لباس یک‌جور بپوشند. دوم: یازده زن ایرانی پیدا نمی‌شوند که همان لباس‌ها را در بازی بعدی بپوشند.

ادامه
   + سعید ; ٧:۳٦ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩۱
    پيامهاي ديگران ()

در هم نوشت

- در ادامه مرگ و میرهای زنجیره‌ای آقای خرافاتی که در این جا درباره‌اش نوشتم، دو روز پیش باخبر شدم که پدرخانم نامبرده نیز به ملکوت اعلا پیوسته است. در حالی که اگر آن مهره مار و دندان گرگ و... که به گردن نه چندان کلفتش آویزان کرده، در دور کردن قضا و بلا خاصیتی داشتند، این‌طور نباید می‌شد.

- همیشه از رفتار آدم‌هایی که بی هیچ ابا و احتیاطی روزه‌خواری می‌کنند و شاید به این کار ناروای‌شان افتخار هم می‌کنند، دلخور بوده‌ام. گیریم که روزه‌خواری نه ممنوع است، نه گناه و نه گشت ارشاد با آن برخورد می‌کند، احترام به آدم‌های روزه‌دار و احترام به عقیده دیگران حکم می‌کند که از روزه‌خواری حذر کرد.

- چندی پیش، در خدمت چند کارآموز شیمی کاربردی از دانشگاه پیام نور بودم. با وجود پاس کردن همه درس‌های آزمایشگاهی‌شان، تا به حال آون (Oven) ندیده بودند. البته شاید دیده‌ بودند، ولی اسم آون به گوش مبارک‌شان نخورده بود. هر چه بود، از بنده اسمش را پرسیدند که جواب‌شان را دادم. جا دارد به کلیه دانشگاه‌هایی که دستی در جمع کردن پول بی‌زبان مردم زبان‌بسته دارند و از آن طرف، یک مشت دانش‌نیاموخته بی‌سواد تحویل می‌دهند، دست مریزاد گفت.

- یکی برای ما شرح بدهد در جاده‌های بین‌شهری دو طرفه، الزامات یک سبقت بی‌خطر و ایمن چیست. تا جایی که عقلم قد می‌دهد اگر راننده دید کافی داشته باشد، مطمئن باشد که از روبه‌رو با خودروی دیگری شاخ به شاخ نمی‌شود، سر پیچ یا روی پل یا در دهانه تونل نباشد، خودروی دیگری از پشت سرش قصد سبقت نداشته باشد و از سرعت مجاز تجاوز نکند، می‌تواند سبقت بگیرد. (البته به اذن ولی فقیه) ولی دوشنبه هفته پیش به خاطر سبقتی که مامور پلیس آن را غیرمجاز می‌دانست، 50هزار ت جریمه گردیدم. فقط به دلیل ممتد بودن خط وسط جاده.

- نمی‌شود با هر کسی و در هر جایی پایبند آداب معاشرت بود. با بعضی‌‌ها باید در شان خودشان صحبت کرد. اصلاً بعضی جاها لازم است صدایت را بالا ببری، چشم و رویت را در هم بکشی و اگر لازم شد، از کلمه‌های رکیک هم استفاده کنی تا حقت را بگیری. با آدم پــر رو  باید پـر رو بود. منطقی نیست با کسی که سکوت و ادب دیگران حمل بر سادگی و هالویی می‌داند، با مبادی آداب صحبت کرد... این، خلاصه‌ای بود از آن چه که به ارجمندبانو گفتم تا درباره بحث و جدلی که با یک راننده تاکسی تمام‌خـل داشتم، قانعش کنم.

- در پایان، این عکس را ببینید تا ببینم به نکته انحرافی‌اش پی می‌برید یا نه.

ادامه
   + سعید ; ٧:۳۳ ‎ق.ظ ; شنبه ٧ امرداد ۱۳٩۱
    پيامهاي ديگران ()

زنان و اشتغال‌زایی

یکی از نکاتی که به تازگی و به یمن ورود به دنیای مرغ‌ها به کشف آن نایل شدم، سهم قشر زنان در مقوله‌ای مهم به نام اشتغال‌زایی است. امری که فکر نمی‌کنم تا انتشار این پست کسی به آن توجهی درخور داشته است. البته بماند که شکر خدا کشور ما به مدد تدابیر و تمهیدات عاقلانه رئیس‌جمهورش مشکلی به نام بیکاری را از طریق دستکاری در آمار به خوبی و خوشی حل و فصل کرده است، ولی انصاف حکم می‌کند که نباید نقش بی‌بدیل زنان را در این عرصه نادیده گرفت.
برای پی بردن به اهمیت و نقش زنان در ایجاد فرصت‌های شغلی، نیازی به بررسی‌های جامع میدانی و هوایی و غیره نیست؛ کافی است فرض کنید اگر زن‌ها نبودند یا اگر زن‌ها بودند ولی بدون ویژگی‌های زنانه‌شان، چه کسانی مجبور به جمع کردن بساط‌شان می‌شدند. البته ما صرفاً فرض کردیم و هیچ غلط دیگری نکردیم. گرچه برخی فلاسفه معلوم‌‌الحال ادعا کرده‌اند که فرض محال، محال نیست؛ ولی ما به سبک و سیاق خاص خودمان که اصولاً هر چیزی را که با روش و منش‌مان جور درنیاید، تکذیب و انکار می‌کنیم، این گزاره مشکوک فلسفی را به شدت تکذیب کرده و به شورای انقلاب فرهنگی دستور می‌دهیم کلیه کتاب‌های منطق و فلسفه را اصلاح کنند و با مبانی شریعت سازگار گردانند.
بگذریم، اجازه بدهید برگردیم به اصل مطلب. بی هیچ توضیح اضافه‌ای می‌شود گفت اگر زن‌ها نبودند یا دست‌کم بودند ولی با علایقی غیر از آن چه الان دارند، بسیاری از بازارها آن‌چنان خلوت می‌شدند که می‌شد به جای پارک و بوستان، آزادانه در آن‌ها قدم زد و برخی از مشاغل از قبیل خیاطی‌های زنانه‌دوز، مزون لباس عروس، آتلیه‌ها، همه طلافروش‌ها و بدل‌فروش‌ها، همه فروشنده‌های لوازم آرایشی و بوتیک‌ها، جراحان زیبایی، مخابرات، آرایشگاه‌های زنانه، لواشک‌فروشی‌ها، همه طراحان مد و لباس و کیف و کفش و...، دانشگاه آزاد و... بازرشان بدجوری از رونق می‌افتاد و خودبه‌خود از صحنه گیتی رخت برمی‌بستند.
عرض دیگری نیست.
البته در راستای محکم‌کاری و اعلام برائت از هرگونه اتهام زن‌ستیزی، اعلام می‌گردد مبادا عده‌ای فرصت‌طلب از لغزش‌های احتمالی نوشتار ما سوءاستفاده کنند و به خیال خام خودشان بخواهند رابطه ما را با جامعه نسوان بر هم بزنند که در این صورت به شدت برخورد خواهد شد.


××××××××××××××××××××××
به دلیل اشکال فنی در سایت پرشین‌بلاگ، این پست عکس ندارد.

   + سعید ; ۱:٠٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱ امرداد ۱۳٩۱
    پيامهاي ديگران ()

به کسی برنخورد.

در شگفتم از استادانی که سی سال آزگار از روی یک جزوه دست‌نویس، هر سال یک مطلب تکراری را بدون هیچ به روز رسانی و تغییری تدریس می‌کنند و تنها کار غیر روتین‌شان شاید این باشد که در جلسات دفاعیه شرکت کنند و ندانند شیرینی و رانی و موز را کجای‌ شکم‌شان بگذارند تا بیشتر بتوانند بخورند. آن گاه، گستاخانه از شاگردان خود می‌خواهند که دچار روزمرگی نشوند.

ادامه
   + سعید ; ٩:٠٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩۱
    پيامهاي ديگران ()

بی شیلگی

دوستی می‌گفت خاله‌ای دارم که قبل از ازدواج دخترش، خیلی تحویلم می‌گرفت. حتا بیشتر از پدر و مادر خودم. و من هم به خیال خام خودم فکر می‌کردم چه‌قدر دوست‌داشتنی بوده‌ام و خودم خبر نداشته‌ام. ولی همین خاله بزرگوار، همین که دید قصد ازدواج با دخترش را ندارم و دست بر قضا، خواستگار بهتری از من برای دخترش پیدا شد، یک تغییر صد و هشتاد درجه‌ای که نه، بلکه یک تغییر نسبی در طرز برخوردش با من نمودار شد.
درد دل (یا همان دل‌درد) دوستم را داشته باشید تا بروم سر اصل مطلب؛ در این دنیای بی‌وفای غدار کمتر کسی را می‌توان یافت که دیگری را فقط و فقط به خاطر وجودش دوست داشته باشد. البته شاید این رسم نانوشته و نامیمون منحصر به دوران ما نباشد و چه بسا در همه اعصار، رفاقت‌های بی شیله پیله کمتر پیدا می‌شده است. در بیشتر موارد در ورای دوستی‌ها و قربان صدقه‌ها، رد پایی نه چندان پنهان از ریـا، چاپلوسی، خودخواهی، طمع و دیگر غل و غش‌های ناخوشایند را با اندکی تیزبینی می‌توان دید. برای مثال، به ندرت فرزندی را می‌توان پیدا کرد که به پدر یا مادر پیرش، تنها به این دلیل که بر گردنش حق دارند و برایش زحمت کشیده‌اند، خالصانه و صادقانه احترام بگذارد. البته اگر در این زمانه نامراد فرزندی باشد که به پدر و مادرش احترام بگذارد! اگر هم کسی عصای دست پدر یا مادرش شده و طوری وانمود می‌کند که این کار را بی هیچ چشمداشتی انجام می‌دهد، نمی‌توان و نمی‌شود ثابت کرد که نیم نگاهی به مال و ماترک والدین خود ندارد. از کجا معلوم که احترام به پدر و مادرش را وسیله‌ای برای به چنگ آوردن مال بیشتر به شمار نیاورد؟
یا کسانی که خود را چاکر دست به سینه دیگری نشان می‌دهند، در پشت تعارف‌های صوری‌شان می‌توان نوعی رابطه رئیس و مرئوس را آشکارا دید. مریدان به ظاهر فرمانبر نه به این دلیل که دیگران را تنها به حکم انسان بودن باید محترم شمرد، بلکه بیشتر به خاطر این که ممکن است روزی گذر پوست‌شان به دباغ‌خانه یکدیگر بیفتد، ادای احترام می‌کنند. ولی همین که مافوق خوش‌خیال و بی‌خبر از چرایی این همه پاچه‌خواری، به هر دلیلی از کار برکنار شد یا در سمتی نامربوط گمارده شد، آن وقت است که دیگر پـیه آن همه عزت و احترام هدفمند را باید به دلش بمالد.
چندی پیش یکی از مدیران کارخانه از یکی از نیروهای پایین‌دستی خیلی تعریف می‌کرد که آدم به درد بخوری است و روی آدم را می‌گیرد و چنین و چنان... ولی وقتی به مدیر مزبور گوشزد کردم اگر شما مدیر نبودی و آن آقا نیروی زیردست شما نبود، آیا این طور جانفشانانه و فداکارانه آیفون یا ماهواره‌ خانه‌‌ات را درست می‌کرد؟ که جوابی نداشت.
کسی که تا دیروز وقتی به هم می‌رسیدیم، حتا سرش را بلند نمی‌کرد که ببیند انسان یا حیوان از کنارش رد شده، ولی حالا به خاطر سمت یا مقام جدید چه ابراز ارادت‌ها که نمی‌کند، از آن آدم‌فروش‌های سوداگری است که نباید با "سلام و چاکریم"های پوشالی‌اش خــر شد.

خودم هم حال و حوصله وراجی‌های خودم را ندارم... لب کلام آن که: چه خوب که احترام به دیگران را به عنوان یک رفتار همیشگی سرلوحه زندگی‌مان قرار دهیم نه به عنوان یک تاکتیک مقطعی.

ادامه
   + سعید ; ٩:٠۱ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٤ تیر ۱۳٩۱
    پيامهاي ديگران ()

خرافات

در محل کارمان همکاری داریم که به بدبیاری و نگون‌بختی شهره شهر است و در این سه چهار ساله اخیر اتفاقات ناگواری (که اگر یکی از آن‌ها برای من و شما رخ می‌داد تا مدت‌های مدید توی لاک خودمان جُـم نمی‌خوردیم) به شرح زیر بر سرش فرود آمده‌اند:
1) در یک سانحه و در حالی که راننده موتور بود از ناحیه پا دچار آسیب‌دیدگی شدید شد طوری که یک سال آزگار خانه‌نشین بود. حالا هم که یعنی خوب شده، عین تیمور لنگ می‌لنگد. 2) دو برادر نازنینش را در یک تصادفی که هیچ ربطی با تصادف قبلی نداشت، از دست داد. یادم هست که در غم فراق‌شان آن‌قدر گریه می‌کرد که دیگر اشکی برایش نمانده بود. 3) هنوز یک سال از فوت برادرهایش نگذشته بود که مادرخانمش به دیار باقی شتافت. 4) تا مدت‌ها مجبور بود مادر پیرش را که به دلیل داغ فرزندانش بد حال می‌شد، هر آخر هفته در بیمارستان بستری کند. 5) پدرش در یک تصادف جان سالم به در برد ولی هنوز دست‌شان به دوا درمانش بند است. 6) در آخرین حلقه از زنجیره بدبیاری‌های تمام‌نشدنی‌اش، دامادشان را که مدت‌ها به هپاتیت دچار بود، همین دو ماه پیش از دست داد. بعد از فوت دامادشان بود که یکی از دوستان به شوخی می‌گفت دیگر رویی برای تسلیت گفتن به همکارمان باقی نمانده که البته درست هم می‌گفت.
ولی همین دیشب بود که متوجه شدم این همکار بدبخت که چه عرض کنم، بلکه احمق، گلوبنده‌ای به سان یک قلاده دارد که در آن یک خرمهره، یک مهره مار و یک ناخن گرگ با خود حمل می‌کند تا هم بلایا را از خود به دور کند، هم بخت با وی یار باشد و هم خیلی چیزهای دیگر که خودش ادعا می‌کرد. قسمت جالب‌ناک قضیه این جاست که به قول خودش چهار پنج سالی می‌شود که این مزخرفات را به خودش بسته است ولی دست بر قضا، همه آن ناگواری‌هایی که گفتم در همین مدت رخ داده‌اند.


××××××××××××××××××
به دلیل تداوم فیلترینگ سایت فلیکر که در آن عکس‌های فوتوبلاگ را بارگذاری می‌کردم، بر آن شدم از امروز در ادامه هر پست، یک یا دو عکس از عکس‌هایی که خودم گرفته‌ام را به نمایش بگذارم. هدف خاصی از این کار ندارم جز به اشتراک گذاشتن عکس‌های شخصی‌ام در دنیای وب. بدیهی است هیچ اجباری در تماشای عکس‌ها نیست و اگر دوست داشتید، با کلیک روی ادامه در ذیل هر پست، عکس‌ها را ببینید.

ادامه
   + سعید ; ۳:۳۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٤ تیر ۱۳٩۱
    پيامهاي ديگران ()

غم بوتیماری

گویند بوتیمار از جمله مرغان افسانه‌ای ادبیات پارسی است که به تنگ‌نظری شهره ‌است. مشهور است که بوتیمار همیشه در تشنگی به سر می‌برده است اما آن هنگام که به رودخانه و دریا می‌رسیده، چه غم بسیار می‌خورده که مبادا آب دریا تمام شود و او از تشنگی بمیرد، به همین دلیل از نوشیدن آب خودداری می‌کرده است. و لابد چه‌قدر هم از خودش ممنون بوده و بادی در غبغب می‌انداخته که آینده‌نگری به خرج داده و مثل پرندگان دیگر بی‌خیال و ‌خوش نبوده است. از بوتیمار به نام‌هایی دیگر چون غمخورک (مرغ غصه) نیز یاد می‌کنند. گرچه از بوتیمار به عنوان مرغی افسانه‌ای یاد شده است اما در حقیقت بوتیمار وجود خارجی دارد و بد نیست بدانید گونه‌ای از بلندپایان است و زیرگونه حواصیل‌ها شمرده می‌شود. بیش از پانزده گونه از آنان تا به امروز شناخته شده و دو زیر گونه از آن‌ها نیز در ایران به همین نام شهره‌اند که در سیستان و سواحل خزر به میان نیزارها و باتلاقها به فصول پر باران می‌زیند.
توفیقی نصیب این پرنده همیشه نگران شد تا مقدمه این پست به نامش مزین گردد و ما و شما افتخار آشنایی هر چه بیشتر با این خلق ا... داشته باشیم. (چی گفتم!) اما این مقدمه تنها پیش‌درآمد این مطلب بود:
در بین همه ما بعضی‌ آدم‌ها هستند که در تنگ‌چشمی، بدبینی، ناامیدی، دلواپسی، ترس از آینده و خلاصه همه منفی‌بینی‌ها، پر و بال هر چه بویتمار را بسته‌اند. محال است در صحبت‌ها یا نگاه‌شان به آینده ذره‌ای از خوش‌بینی یا امید را بتوان دید. غصه همه چیز و همه کس را می‌خورند. اگر خودشان غصه نخورند، دست‌کم کاری می‌کنند که دیگران را به غصه خوردن وادارند. صحبت از هر موضوع باربط و بی‌ربطی که بشود، می‌نالند. چون خودشان خیلی ترسو و بزدلند، دیگران را از ریسک کردن باز می‌دارند. شدت تنگ‌نظری‌شان به قدری است که نه تنها همت و تلاش آدم‌های امیدوار و دریادل را به سخره می‌گیرند، بلکه از موفقیت و کامیابی آن‌ها نیز کینه به دل می‌گیرند. اولین و طبیعی‌ترین برخوردشان با آدم‌هایی که امیدوارانه بر بال کامیابی بلندپروازی می‌کنند این است که دستاوردهای‌شان را یا نادیده می‌گیرند یا خیلی خوار و کوچک می‌شمارند. بوتیمارصفتان به طور کلی میانه خوبی با آدم‌هایی که از جهاتی از خودشان سرترند، ندارند.
گفته می‌شود بوتیمار آهسته و به دشواری در ارتفاعی کم پرواز می‌کند و گردن خود را در هنگام پرواز جمع می‌کند و به هنگامه خطر بی‌حرکت می‌ایستد و به شکلی گوژپشتانه حرکت می‌کند. وی رابطه نامانوسی با انسان دارد و از انسان دوری می‌جوید و بیشتر به صبح زود یا به هنگام غروب از مخفیگاه خود بیرون می‌آید. و چه شباهت عجیبی بین بوتیمارهای پرنده و بوتیمارهای دوپـا.
تا جایی که بشود از غم‌های بوتیماری و آدم‌های بوتیماری که همه جا و همه وقت حضوری فعال دارند، حذر می‌کنم. چرا که افسرده‌دل افسرده کند انجمنی را.

   + سعید ; ٩:٠۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٦ تیر ۱۳٩۱
    پيامهاي ديگران ()

خر نشوید.

از وقتی که مزدوج شدم در بیشتر خریدهای همراه با ارجمندبانو، نه تنها قدرت چانه زنی‌ام‌ را به طور کلی از دست داده‌ام، پس از بیرون آمدن از مغازه به خاطر نوعی حس مغبون‌شدگی که ریشه و علتش به درستی برایم معلوم نیست، دمق شده‌ام. احتمال می‌دهم ناخواسته، در دام چرب‌زبانی‌ها و خالی‌بندی‌های فروشنده گرفتار شده‌ام. همین که فروشنده در باب چنین و چنان بودن جنسش لب به سخن‌سرایی می‌گشاید، و جالب این که همه این حرف‌ها را خطاب به خانم می‌زند، با چشم خویشتن می‌بینم که ارجمندبانو دوباره دارد فریب می‌خورد.
به یاد ندارم در هیچ یک از خریدهایی که در دوران طلایی مجردی داشته‌ام، فروشنده به خود جسارت داده باشد سیاست پلید مشتری‌فریبی را در پیش بگیرد. ولی به یمن خریدهای مشترک به این نکته پی برده‌ام که همه فروشنده‌ها از ترفندهای مشابه و کلیشه‌ای برای تاثیرگذاری بر خریدار –به خصوص خریدار زن- استفاده می‌کنند. در این مدتی که توفیق خرید به همراه همسرم را داشته‌ام، این حرف‌های بی پایه و اساس را زیاد شنیده‌ام؛ حرف‌هایی که شاید دلیل همان حس ناخوشی که در ابتدا به آن اشاره کردم، باشند: (گو این که خود فروشنده‌ها هم می‌دانند مردها با این چرند و چارها خر نمی‌شوند.)
_ تک بودن کالایی که شما می‌خواهید بخرید: تاکید بر من منحصر به فرد بودن آشغالی که می‌خواهند قالب کنند.
_ خارجی بودن: جالب این جاست که فروشنده گستاخ روی خارجی بودن بنجلی تاکید می‌کند که هیچ نام و نشانی ندارد. در حالی که این روزها حتا به برچسب‌ها هم نمی‌شود اعتماد کرد.
_ برای این مورد عنوان مناسبی پیدا نکردم ولی با این جمله از سوی فروشنده بیان می‌شود: "این مدل را خانم خودم هم استفاده کرد و خیلی راضی بود." (آره ارواح پدرت.)
_ ست بودن کالایی که می‌خواهید بخرید با شما: نمی‌دانم چرا هر جل و پلاسی را که مشتری می‌پوشد، فروشنده تصدیق می‌کند که خیلی به چهره‌ای که حالا بی‌مثال شده و به قد و بالایی که حالا رعنا شده، می‌آید. وه که بعضی از فروشنده‌ها (بهتر است بگویم "بنداز" که بیشتر در خورشان است.) چه خوب بلدند شاخ در جیب مشتری بگذارند. خانم‌ها هم که اصولاً از تعریف و تمجید دیگران، از خود بی‌خود می‌شوند.
در خریدهایی که من عیال‌دوست به همراه عیال شوهردوست از مغازه‌های جورواجور داشته‌ام، این الگوی فروش را در 99 درصد فروشنده‌ها دیده‌ام. البته از یک سو باید به چنین بندازهایی آفرین گفت که خانم‌ها را بهتر از روان‌شناس دیگری می‌شناسند و با یکی دو جمله‌ای که به صراحت می‌گویم زن خرکن، جنس بنجل‌شان را با شیرین‌زبانی و حتا با قیمت‌های چند برابر آب می‌کنند.
ناگفته نماند که بعضی فروشندگان حرفه‌ای‌تر عمل می‌کنند و در مشتری‌شناسی به درجه استادتمامی رسیده‌اند. از همان بدو ورود به مغازه، مشتری را با چشمان گرگ‌صفت خود دنبال می‌کنند تا قبل از این که مشتری حرفی زده باشد، سلیقه و مدل مورد علاقه‌اش را شناسایی کنند. برای چی؟ برای این که جنس‌شان را در طاقچه بالا بگذارند و اندکی روی قیمتش بکشند. در واقع، در این‌جور مواقع فروشنده می‌داند و یقین هم دارد که مشتری فلان جنسی را که روی آن انگشت گذاشته، پسندیده و تا آن را نخرد از مغازه بیرون نمی‌رود. از این رو، فرصت را غنیمت می‌شمرد و تلافی کسادی بازارش را این‌چنین در می‌آورد. پس، همین که وارد مغازه‌ای شدید و از جنسی خوش‌تان آمد، اصلاً دستپاچه نشوید، خونسردی خودتان را حفظ کنید و ذوق و شوق خودتان را از فروشنده فرصت‌طلب پنهان کنید. مساله‌ای که البته یک‌بار به ارجمندبانو گفتم. ولی از این گوش این‌طرفی‌اش شنید و از گوش آن طرفی‌اش در کرد.
به هر حال، هر چه باشد ما مردهای شریف همدیگر را بهتر می‌شناسیم و می‌دانیم که بعضی مردها چه جانورهایی که نیستند. از ما به شما خانم‌های حرف‌نشنو نصیحت که برای پول‌تان کمی ارزش قایل شوید و اجازه ندهید هر فروشنده بی‌سوادی با سخنانی که اگر دقت کنید همه‌شان به کار می‌برند، کلاه‌تان را بردارد و جنسی را که روی دست‌شان باد کرده، با قیمت چند برابر به شما آب کند. در کشک بودن ادعاهای عنوان‌شده همین بس که همه فروشنده‌ها از آن‌ها استفاده می‌کنند. همیشه یک درصد این احتمال را بدهید که ادعاهای فروشنده ممکن است واهی باشند. (و حتماً همین‌طور هم هستند.) مگر می‌شود هر جنسی که شما می‌خواهید بخرید مشابه دیگری نداشته باشد، با شما ســـت باشد، نمونه‌اش دیگر در دنیا پیدا نشود و در عین حال، همه از آن راضی باشند؟!
فراموش نکنید هدف غایی هر فروشنده‌ای این است که اجناسش را بفروشد. برای این کار هم دست به دامن هر ترفندی می‌شود تا من و شمای خریدار را به خریدن ترغیب کند. پس، شنونده عاقلی باشید و زیاد به یاوه‌گویی‌های مغازه‌دار گوش ندهید. این را آویزه گوش‌تان کنید که سوداگر می‌خرد تا بفروشد و برای فروختن به هر حیله‌ای متوسل می‌شود.
ما که هر چه روشنگری کردیم، اثر نداشت که نداشت. گفتم در وبلاگ فخیمه بنویسم شاید عده‌ای را از گمراهی نجات داده باشیم.

   + سعید ; ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٧ خرداد ۱۳٩۱
    پيامهاي ديگران ()

6 = 1 + 5

1)
این روزها به برکت فرا رسیدن فصل برداشت صیفی‌جات، قیمت صیفی‌جات به عنوان یکی از کالاهای اساسی همین روزهای مردم، مشمول برنامه‌ها و تدابیر دوراندیشانه دولت مهرگستر قرار گرفت و نسبت به ماه پیش از یک کاهش 60 تا 70 درصدی برخوردار گردید. گوجه فرنگی (که بهتر است به گوجه اسلامی یا گوجه ملی تغییر نام داده شود) از کیلویی 2800 تومان شد 700ت یا هندوانه (که از خون شهدای هسته‌ای سرخ شده) از کیلویی 800ت شد 400 تومان.
گفته باشم اگر همین روزها سخنگوی دولت مهرگستر در نشست خبری به مردم، اعلام کرد که به دنبال اجرای سیاست‌های فلان و بهمان، نرخ تورم یک ماهه اخیر منهای 60 درصد بود، زیاد انگشت به دهان نمانید. ممکن است انگشت‌تان را در موارد دیگری نیاز داشته باشید.

2)
بعضی وقت‌ها حسرت می‌خورم که چرا در وبلاگ فخیمه، شما دوستان همراه و بیکار را در جریان پیش‌بینی‌های خودم که الحق و والانصاف مو لای هیچ کجای‌شان نمی‌رود، قرار نمی‌دهم تا روی این نوسترآداموس را کم کرده باشم. بگذارید چند مثال بزنم؛ روزی که رویانیان با کلی حاشیه شد مدیر باشگاه پرسپولیس و ادعا می‌کرد به داد پرسپولیس بی‌نوا می‌رسد و چنین و چنان می‌کند و دنیزلی خرفت را برای مربی‌گری انتخاب کرد و خیلی گه‌خوری‌های دیگر، می‌خواستم بنویسم  رویانیان که سهل است، اگر پدر رویانیان هم بیاید و از مادر رویانیان هم مایه بگذارد، به جای دنیزلی هم برادر بسیجی‌مان پپ گواردیولا به کار گرفته شود، اوضاع پرسپولیس بدتر می‌شود که بهتر نمی‌شود. همه دیدیم که همین طور هم شد.
یا مورد دیگر، همین مذاکرات ایران با 1+5 در بغداد. با این که خیلی‌ها نسبت به نتیجه‌بخش بودن این دور از مذاکرات خوش‌بین بودند و با لب خندان و نیش‌های تا بناگوش بازشده، به استقبال سوم خرداد می‌رفتند، می‌خواستم بگویم و بنویسم که تا دنیا، دنیاست تو مال منی، تو سرنوشت‌ها...
ببخشید، هر وقت پرچانگی می‌کنم این‌طوری می‌شود. می‌خواستم بگویم که این مذاکرات هم تنها در یک صورت به نتیجه می‌رسد: اشتون حجابش را کامل کند و جلیلی هم ریش‌هایش را کوتاه کند. امری که محال می‌نماید.*
خودمانیم‌ها، این سیاستمداران غربی‌ هم در ریاضی خیلی می‌لنگند که بعد از چند سال هنوز نمی‌‌دانند 1+5 می‌شود 6. هی می‌گویند 1+5، 1+5 ... خب بگویید گروه 6 و خودتان را راحت کنید.


3)

ایران‌خودرو هم برای خودش حکایتی دارد. ادعایش مبنی بر تنوع محصولاتش گوش خلق‌ا... را کر کرده، ولی بعد که به فهرست محصولات قشنگ‌تر از خودش نگاه می‌کنی، می‌بینی که غیر از وانت پیکان، پـژو، سمند و تندر چیز دیگری ندارد که ما زورمان به خریدنش برسد. مثلا" ایران‌خودرو پـژوی 206 را با این مدل‌ها عرضه می‌کند: صندوق‌دار، بی‌صندق، با کیسه هوا، بی کیسه هوا، هشت سوپاپه، شانزده سوپاپه، دنده خودکار، دنده دستی، با کولر، بی کولر و مدل‌های دیگری که تفاوت چندانی در اصل قضیه با یکدیگر ندارند.
بعد هم کلی منت بر سر مشتری‌های نگون‌بخت که بیش از 40 نوع خودرو تولید می‌کند. یا مدیران ایران‌خودرو خرند یا مردم را خر فرض کرده‌اند.


×××××××××××××
* نمی‌دانم چرا وقتی که خبرنگار بی‌بی‌سی در پخش زنده از محل مذاکرات در بغداد می‌گفت "باور کنید توفان شن دو طرف مذاکره را در این‌جا مجبور به مذاکره کردن نگه داشته..." و با دست به ساختمان مذاکرات اشاره می‌کرد، یادم به ماجرای طبس افتاد و گفتم نکند این‌ها همان شن‌هایی‌اند که 31 سال پیش مامور خدا بودند؟!

   + سعید ; ٩:٥٤ ‎ب.ظ ; شنبه ٦ خرداد ۱۳٩۱
    پيامهاي ديگران ()

Persian Gulf remains Persian forever

1) بی‌پولی این روزها بد جوری آزارم می‌دهد. نه خبری از حقوق فروردین شده، نه مستاجر بدبخت‌تر از خودم اجاره‌اش را به حسابم واریز کرده. کاری که بیست روز پیش باید می‌کرد. از وام ازدواجی که دو ماه پیش نام‌نویسی کردم و ارواح گور پدرشان قرار بود تا یک هفته به من تازه‌داماد بدهند، خبری نشده. وام شرکت هم که به ما نرسیده، وارسید. اردیبهشت پارسال بود که نام‌نویسی کردم ولی با گذشت یک سال، از آن هم خبری نشده.
شما بگویید من چه کنم.


2) دیگر این که، امروز دهم اردیبهشت، روز ملی خلیج فارس است. این کارتن هم کار سعید صادقی، یکی از کارتونیست‌های یکی از همین خبرگزاری‌های وطنی به همین مناسبت:

گویا شیخ‌نشین‌های خلیج فارس برای این پهنه آبی نقشه‌ها کشیده‌اند. غیر از آن که "خلیج فارس" با آن که هر دو کلمه آن عربی‌اند، بد جوری خار چشم‌شان شده یا شاید هم موی دماغ‌شان؛ ادعا می‌کنند تنب‌های کوچک و بزرگ و ابوموسا مال آن‌ها بوده و ایران این جزایر را از آن‌ها قاپیده. خب اگر عرضه داشتید، می‌خواستید ندهید.
در یکی از وبلاگ‌ها آمده بود که در جنوب کشور، جزایر تنب بزرگ و کوچک به "تـنــبان" مشهورند. و در پی آن، این دو بیت:
چـــــون بلبل مست راه در بستان یافت
بشنید سوالی کـــــه لب خندان یافت
گفتم که چه حاصلش شد از عمر دراز؟
گفت آن کــه توانیش پس "تنبان" یافت


3) برای‌تان بگویم که هفته پیش یک رأس دزد به خانه همسایه دیوار به دیوارمان زد. و هر چه طلا داشت و نداشت با خود برد تا حتما" و حکما" به زخم کارش بزند. آن طور که مردم می‌گویند و ما نیز شنیدیم، دزدهای باهوش به طلایاب مجهز بوده‌اند و به همین دلیل در کمتر از بیست دقیقه محل اختفای طلاها را به سادگی پیدا کرده‌اند و الخ...
این که دزدها هم همچون سایر اقشار در استفاده از فناوری‌های پیشرفته همگام  بوده‌‌اند، فی‌نفسه خوب است. اگر دزدهای قدیم با چراغ به دزدی می‌رفتند تا گزیده‌تر برند، بدیهی و طبیعی است که دزدهای این دوره زمانه با طلایاب به دزدی بروند. اما فقط یک سوال برای خودم باقی مانده و آن این که: اصول کار طلایاب‌ها چیست و چگونه می‌توان کارشان را مختل کرد؟ اگر چیزی می‌دانید، اعلام کنید تا به نشر برسانیم و نان دزدها را آجر بنماییم.

   + سعید ; ۳:٤٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۱
    پيامهاي ديگران ()

آنتی کارمند

تقدیم به آن دسته از کارمندانی که اداره را با حیاط خلوت خود اشتباه گرفته‌اند.

کارمند به آن دسته از کارکنان شریف و کم‌درآمد دولت گفته می‌شود که یک کار بسیار ساده و ابتدایی را که حتا بچه‌های چهارپنج ساله امروزی بدون گذراندن دوره خاصی قادر به انجام آن هستند، آن چنان سخت و پیچیده می‌کند تا احساس بیکاری به وی دست ندهد. با ریز شدن در کار یک کارمند به خوبی می‌توان دریافت که بهره هوشی کارمندهای موضوع این پست به قدری پایین است که کارهای ساده‌ای از قبیل انتقال وجه به یک حساب بانکی یا پرینت گرفتن از فرم انتخاب واحد یک دانشجو را با تعمیر اساسی موتور هواپیما یا نصب سانتریفوژهای غنی‌سازی یکسان می‌دانند. بعد هم در خیال خام خودشان فکر می‌کنند کار شاق و طاقت‌فرسایی که از عهده کمتر کسی بر می‌آید، انجام داده‌اند و در پایان، کار پیش پا افتاده خود را با بی‌شرمی تمام با عبارت "این هم از این" مزین می‌کنند.
موردی که اخیرا برای خودم پیش آمد، به چند روز پیش مربوط می‌شود که زنک کارمند دانشگاه باید چند صفحه از مدارکم را اسکن می‌کرد. کاری که برایش آنقدر سخت و سنگین بود که در حین آن مجبور به بلعیدن دو قرص آرامبخش شد. کاری را که می‌توان در کمتر از ده دقیقه انجام داد، طوری کش داد و آنقدر غر زد و نوچ‌نوچ کرد که نزدیک به سه ساعت طول کشید. همه کار مفیدش در آن روز خلاصه شد به اسکن چند صفحه و غر و لندهایی که هیچ ارتباطی با من نداشتند. از قیافه‌اش معلوم بود در صورتی که به کند بودن کارش اعتراض می‌کردم، از فرط خشم و خودخوری روانه تیمارستان می‌شد.
نکته جالب توجه این جاست که کارمندان بالادستی در مقایسه با زیردستی‌های مشابه خود، در سخت کردن یک کار ساده و به بن‌بست رساندن کار ارباب رجوع استعداد بهتری دارند. به همین دلیل، پیشنهاد می‌کنم کارهای اداری‌تان را با همان کارمندان پایین‌دستی تمام کنید و تا جایی که می‌توانید از نزدیک شدن به مافوق‌های کم‌خاصیت که نه، بلکه بی‌خاصیت حذر کنید.
ولی چرا بیشتر کارمندها پر مدعا، بی‌عار، کم‌اطلاع، بی دست و پا و عبارت بهتر احمقند؟ طوری که حتا در ثبت نام کاربری خود در رایانه نیز عاجزند؟ این سوال بیشتر از سه پاسخ نمی‌تواند داشته باشد: 1) ممکن است در کارمندها ژنی به نام ژن احمقی وجود داشته باشد که در دیگران وجود ندارد. 2) سیستم گزینش و کارگزینی اداره‌ها به گونه‌ای باشد که تنها آدم‌های احمق را جذب می‌کند. 3) اصولا ادارات و سازمان‌ها احمق‌پرورند و هر آدم باهوش و زرنگی که جذب بوروکراسی آن هم از نوع ایرانی‌اش بشود، خودبه‌خود احمق می‌شود.
میزان حماقت کارمندها به حدی است که گاهی فراموش می‌کنند دلیل استخدام و به کار گرفتن آن‌ها این بوده که کار ارباب رجوع را راه بیندازند و در قبال آن حقوق دریافت کنند. به همین دلیل، یک کارمند به جای رواج دادن کار مردمی که در صحنه بودن را به آن جای‌ گرد و نرم‌شان بسته‌اند، خود به مانعی بزرگ در پیشبرد کارها تبدیل می‌شود.
اصولا در اداره‌های دولتی "وظیفه" را این طور باید تعریف کرد: کاری که انسان مکلف به انجام آن است اما برای انجام آن بر سر دیگران منت می‌گذارد.

   + سعید ; ٥:٢۱ ‎ب.ظ ; شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩۱
    پيامهاي ديگران ()

آنتی‌زن‌

از روزی که رسماً وارد دنیای مرغ‌ها شدم، فکر می‌کنم نسبت به وجود چند ویژگی انحصاری در وجود پـر رمز و راز زن‌ها بی‌اطلاع بوده‌ام که قصد دارم در این پست و بی هیچ مقدمه‌ای به شرح آن‌ها بپردازم:

زن‌ها از تعریف و تمجید دیگران خیلی خوشحال می‌شوند؛ اصولا نیش هر کسی، چه زن و چه مرد از بـه‌بـه و چـه‌چـه دیگران کمی تا قسمتی شل می‌شود، اما در زن‌ها این شل‌شدگی تا بناگوش و سپس همه اعضا و جوارح ادامه می‌یابد و حالتی شبیه خلسه به زن‌ها دست می‌دهد. جالب این‌جاست که اگر یک زن نسبت به صوری یا اجباری بودن تحسین‌ دیگران یقین داشته باشد، باز هم بنا به دلایلی که برای مردها نامعلومند از خوشحالی در پوست خودش نمی‌گنجد. خوشحالی زن در این‌جور مواقع به قدری زیاد است که یک مرد حتا ممکن است فکر کند زن عقلش را از کف داده است. مثلا اگر مادرزن شما بهتر از هر کس دیگری بداند که آشپز خوبی نیست و در شرایطی که سر سفره به شما حالت تهوع دست داده است، از دست‌پخت منحصر به فردش تعریف کنید _با آن که مادرزن هم دلیل حال بد شما می‌داند_ درست همچون الاغی که بعد از خوردن چاقاله سیب کیف می‌کند، خرکیف می‌شود. (این جمله فقط یک تشبیه بود.)

در همه موارد (در این مورد، مثل مورد قبلی و مثل موارد بعدی، تاکنون هیچ استثنایی پیدا نشده است.) زن‌ها به چیزهای بی‌اهمیتی اهمیت می‌دهند که شاید یک در میلیون مردها (معادل یک پی‌پی‌ام) از وجود آن‌ها هیچ اطلاعی ندارند چه رسد به این که به آن‌ها توجه کنند. اجازه بدهید با یک مثال، روشن‌تان کنم: برای یک زن این مساله که رنگ روسری‌اش با رنگ بند مانتواش ست باشد، به اندازه مساله مرگ و زندگی اهمیت دارد و حاضر است جان ناقابلش را در راه پیدا کردن یک روسری همرنگ با جای مذکور از دست بدهد. در این شرایط، یک زن پیش خودش فکر می‌کند که همه بندگان خدا بعد از بیدار شدن از خواب و اقامه نماز صبح و خوردن صبحانه، کار مهمتری از بررسی ست بودن یا نبودن فلان چیز خانم‌ها با بهمان چیزشان ندارند و همه خلایق، وی را زیر نظر گرفته‌اند تا ببینند کجای قشنگش را با کجای دیگرش ست کرده است. قسمت جالب‌ناک قضیه این‌جاست که این همه حماقت را این چنین توجیه می‌کند: "آخه، خوشکله!"

بیشتر زن‌ها هیچ علاقه‌ای به پس‌انداز کردن پول ندارند؛ به طور کلی زنان شم اقتصادی پایینی دارند و بعید می‌دانم یک زن حقوق‌بگیر (اگر تحت کنترل شوهرش نباشد) در پایان سال پولی پس‌انداز کرده باشد. اصولا، زنان ولخرجی و همین‌طور ولگردی در خیابان را نوعی کار مفید می‌دانند.

بیشتر زن‌ها به سادگی هر چه تمامتر فریب می‌خورند. همین که یک زن همه تلاش خالصانه و جان کندن‌های صادقانه شوهرش را در جهت تدارک یک زندگی آرام و سراسر رفاه برای خانواده نادیده می‌گیرد و فقط به خاطر نگفتن یک "دوستت دارم" خشک و خالی از سوی مرد، یک الم شنگه به راه می‌اندازد، به این مفهوم است که صرفا با گفتن "دوستت دارم" ساده فریب می‌خورد.

   + سعید ; ۸:٠٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٧ فروردین ۱۳٩۱
    پيامهاي ديگران ()