saeid online

دانش و پرسش

حکیم فرزانه‌ای* می‌گوید انسان‌ها چهار دسته‌اند:

1) آن‌هایی که نه می‌دانند و نه می‌پرسند.
2) آن‌هایی که نمی‌دانند ولی می‌پرسند.
3) آن‌هایی که می‌دانند ولی نمی‌پرسند.
4) آن‌هایی که هم‌ می‌دانند و هم می‌پرسند.

دسته اول همانا نادان‌هایی هستند که تا آخر عمر در مرداب نادانی غوطه‌ورند. دسته دوم نادان‌هایی هستند که امید می‌رود از دنیای تاریک نادانی به در ‌شوند و با کلید پرسش، به گنجینه دانایی برسند. دسته سوم دانایانی هستند که باد در کله‌شان افتاده و خودشان را از پرسیدن بی‌نیاز می‌دانند. و دسته چهارم که از همه بدترند، بیماردلانی‌ هستند که هر یک به مرضی یا غرضی، آن چه را که می‌دانند، از دیگران بازمی‌پرسند تا دانش‌شان را به رخ دیگران بکشند یا آن‌هایی را که کمتر می‌دانند، به سخره بگیرند.

..........................
* آن حکیم فرزانه، خودم بودم!

   + سعید ; ٥:۱٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩٤
    پيامهاي ديگران ()

ک ش ک

1.
فکر نمی‌کردم که در گذشته دعوا بر سر کود مرغی یا همان چلغوز سبب جنگ‌افروزی شده باشد. اما در ویکی‌پدیا خواندم که تمرکز بالای نیترات‌ها در کود مرغی سبب شد که این ماده در مهمات‌سازی اهمیت پیدا کند و دلیل اصلی بروز جنگ اقیانوس آرام میان پرو-بولیوی و شیلی به این خاطر بود که بولیوی قصد داشت بر گردآورندگان گوانوی شیلی مالیات ببندد.
از همان منبع اضافه کنم که کود مرغی در خاک‌شناسی، به رسوبات فسفاته ناشی از چلغوز پرندگان دریایی، خفاش‌ها و فک‌ها گفته می‌شود و ماده‌ای گران‌قیمت با میزان فسفر و نیتروژن بالاست که به عنوان کود و یکی از اجزای ساخت باروت به کار می‌رود. همچنین عناصر تشکیل‌دهنده کود مرغی عبارتند از آمونیاک، اسید اوریک، اسید فسفریک، اسید اُگزالیک، اسید کربنیک و همچنین املاح زمینی و ناخالصی‌ها.

2.
بین خودمان باشد، با وجود این همه شبکه‌های فراگیر اجتماعی همچون فیس‌بوک و وایـبر و واتس‌اپ و ... که در مقایسه با وبلاگ خیلی پـر زرق و برق و خوش آب و رنگ‌ترند، کسی پیدا می‌شود که سراغ بلاگ و وبلاگ‌خوانی برود؟ دل‌مان را الکی به این فخیمه وبلاگ زپـرتی خوش نکرده‌ایم آیا؟!

3.
پسر: با شکم خالی چند تا سیب می‌تونی بخوری؟
دختر: شش تا !
پسر: فقط یکی می‌تونی، چون موقع خوردن سیب دوم شکمت دیگه خالی نیست!
دختر: چه جالب حتما برای دوستام تعریف می‌کنم.

- همان دختر: با شکم خالی چند تا سیب می‌تونی بخوری؟
دختر دوم: ده تا.
همان دختر: اه، اگه می‌گفتی شش تا، یه معمای جالب می‌شد…

   + سعید ; ٦:٤٩ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩٤
    پيامهاي ديگران ()

نامه مجازی

از: یک شهروند همیشه در صحنه
به: اداره فخیمه راه و ترابری

ضمن تقدیر و تشکر از آن اداره محترم در دو بانده سازی جاده‌های محورهای مواصلاتی که سال‌های سال است نسیم روح‌انگیز خدمت را همچنان در حال وزیدن و مردم همیشه در صحنه را کماکان مشعوف و دشمنان این مرز و بوم را به چیز بد خوردن وا داشته است، مراتب خوشحالی و مسرت بی‌دلیل خود را در راستای مقابله با ترفندهای نرم استکبار اعلام می‌داریم.
به جاست سایر مدیران دولتی همسو با مقاومت مردمی یمن، دست از خودخواهی و خودستایی بردارند و به جای بهره‌برداری زودهنگام از طرح‌ها و تمام کردن آن‌ها به نام خود، با الگوبرداری از اسوه حسنه‌ای به نام اداره راه، اجرای هر طرحی را به گونه‌ای به تاخیر بیندازند که دستکم، دست سه چهار مدیر بعد از خود را مشغول خدمت‌رسانی اجباری به مردم نگه دارد و ثواب بی‌کران خدمت‌رسانی را بین یکدیگر تقسیم کنند.
در این میان، البته نباید از نقش بی‌بدیل آن اداره در کاهش آمار تلفات تصادف‌های جاده‌ای که بی هیچ چشمداشتی همچنان در حال اجراست، غافل شد؛ از آن جایی که بر پایه آمار موجود درصد بالایی از تصادفات در جاده‌های محورهای مواصلاتی رخ می‌دهند، اداره مذکور در یک اقدام ابتکاری و به رغم وجود چاله‌چوله‌های فراوان در جاده‌ها، با عدم بهسازی روکش آسفالت آن‌ها در راستای جلوگیری از تجاوز راننده‌ها از سرعت مجاز، اوج کفایت و درایت خود را این‌چنین در طبق اخلاص می‌گذارد تا کما فی السابق، مردم همیشه در صحنه شرمنده و سرافکنده اقدامات مردمی آن‌ها باشند. کارشناسان از خدا بی‌خبری هم که ادعا می‌کنند جاده‌ها همچون هر پدیده و سیستم دیگری به سرویس و مراقبت نیاز دارند، بهتر است دست از یاوه‌گویی‌های گستاخانه خود بردارند و اجازه بدهند مسئولان جان بر کف کارشان را بکنند.
در پایان، ضمن قسم دادن کلیه مسئولان راه‌های مواصلاتی و غیرمواصلاتی، عاجزانه درخواست می‌شود این‌قدر برای جاده‌ها از جان و دل خود مایه نگذارند و چند دقیقه‌ای هم که شده به خودشان استراحت بدهند تا مبادا تلنگ‌شان در برود و ناخواسته اسباب سوءاستفاده ضدانقلاب کمین‌نشسته در منوتو و بـی‌بـی‌سی فارسی را فراهم کنند؛ به مقامات بلندپایه کشوری هم یادآوری می‌شود جهت جلوگیری از دستبرد سرمایه‌های انسانی کشور که بسیار از آن‌ها در اداره راه خدمت می‌کنند، تدابیر امنیتی و اطلاعاتی لازم را در صیانت از این مدیران توانمند به کار گیرد.
و من ا... توفیق.

...................................................
اردیبهشت 86 در همین روزها: روزمرگی
1389 در همین ماه:  نانوفناوری
1391 در همین ماه:  آنتی کارمند

   + سعید ; ۳:٠٩ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٤
    پيامهاي ديگران ()

درود بر دود

چون از قدیم گفته‌اند یکی از شگفتی‌های انسان نادان این است که از هرچه منع شود، نسبت به آن مشتاقتر و حریصتر می‌شود، بنده نیز بر آن شدم تا به‌ جای این که بگویم اعتیاد بد است و خانمان‌سوز است و غیرت را از انسان می‌گیرد و وی را به غلط کردن وامی‌دارد، از محاسن و خوبی‌های تریاک و تریاک‌ کشیدن برای شما بگویم، به امید این که نتیجه عکس دهد.
پیش از هر چیز، لازم است گفته شود که استعمال مواد دخانی، پایه می‌خواهد و بهتر است تنی چند از دوستان بامرام خود را پیدا کنید و دسته‌جمعی حال کنید. یکی از محاسن محفل‌های این‌چنینی این است که شما و دوستانتان به بهانه‌ گره ‌زدن زلفی از طره معشوق، دور هم جمع و از احوال همدیگر باخبر می‌شوید. تجدید دیدار دوستان که البته با شب‌زنده‌داری همراه است، ثواب زیادی دارد. در همین‌جاست که خماری و نشئگی هم مزید بر علت می‌شود و هر یک از شما، شروع به شرح خاطره‌‌هایی می‌کند که هیچ‌گونه نمود خارجی نداشته و تنها در دنیای هپروت قابل لمس هستند و هر چیزی را که شما فکر می‌کنید، شامل می‌شود: از سفر به ناکجا آباد گرفته تا دعوای چند روز پیش با لشکر قمر بنی‌هاشم و دوست شدن با ملکه بریتانیا و چه و چه و...
افزون بر همه این‌ها، حرفه فضانوردی را هم به سادگی هر چه تمامتر یاد می‌گیرید. شما تصورکنید که از بین جمعیت چند میلیارد نفری کره زمین، فقط چند نفر هستند که توفیق رفتن به کرات دیگر را یافته‌اند، اما شما می توانید با گرفتن کمی دود و بی هیچ آموزشی، در آسمان هفتم و بلکه هم بالاتر، سیر کنید.
نیازی به توضیح نیست که شما همراه‌ با لول‌گرفتن، می‌توانید با نوشیدن چای‌نبات همراه با شکلات کاکائو، بهترین نوشیدنی و بهترین دسر دنیا را نوش جان کنید و از زندگی خود بیشترین لذت را ببرید. شما با نوشیدن یک لیوان چای‌نبات، به ادامه دود گرفتن مصممتر می‌شوید، چه بسا ممکن است تا سحرگاه پای منقل بمانید و کیف کنید و به فکر برنامه‌ریزی برای محفل بعدی باشید. از این رو استعمال آن چه که ذکر شد، حس برنامه‌ریزی و آینده‌نگری را در شما تقویت می‌کند.
تریاک فواید دارویی هم دارد که به‌ علت ضیق وقت، از شرح آن‌ها خودداری می‌کنم.

   + سعید ; ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٤ اسفند ۱۳٩۳
    پيامهاي ديگران ()

فن پاسخ دادن

مردی به زنی گفت: تو چقدر زیبایی.
زن گفت: کاش تو هم زیبا بودی تا همین حرف را به تو می‌گفتم.
مرد گفت: اشکالی ندارد تو هم مثل من دروغ بگو!

+++++++++++++

ملا نصرالدین وارد روستایی شد و یکی از اهالی به او گفت: ملا من تو را از روی الاغت می‌شناسم.
ملا پاسخ داد: اشکالی ندارد چون الاغ‌ها یکدیگر را خوب می‌شناسند!

+++++++++++++

مردی به مسخره به مرد ضعیفی گفت: تو را از دور دیدم فکر کردم زن هستی.
آن مرد پاسخ داد: من هم تو را از دور دیدم فکر کردم مردی!

از اینترنت

   + سعید ; ۱:۳۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٧ بهمن ۱۳٩۳
    پيامهاي ديگران ()

برداشت من

مشاهده یادداشت خصوصی

   + سعید ; ۸:۳٤ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٤ آذر ۱۳٩۳
    پيامهاي ديگران ()

لطیفه سابق

دو حکایت از عبید زاکانی :

1)‌ مردی در خم نگریست و صورت خویش در آن بدید. مادر را بخواند و گفت: در خمره دزدی نهان است. مادر فراز آمد و در خم نگریست و گفت: آری، فاحشه‌ای نیز همراه دارد.


2) شخصی در حمام وضو می‌ساخت. حمامی او را بگرفت که اجرت حمام بده. چون عاجز شدی، تیزی رها کرد و گفت: این زمان سر به سر شدیم.

   + سعید ; ٩:۳٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩۳
    پيامهاي ديگران ()

2025

مشاهده یادداشت خصوصی

   + سعید ; ٧:۳۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٦ آبان ۱۳٩٢
    پيامهاي ديگران ()

آفتاب پشت ابر نمی‌ماند.

قدما گفته‌اند و ما نیز شنیده‌ایم که آفتاب هیچ‌گاه پشت ابر نمی‌ماند. به عبارت دیگر، بلاخره روزی خواهد آمد که حقیقت هر ماجرایی بر همگان آشکار می‌گردد. طوری که هیچ موی سیاه یا سفیدی  لای هیچ درز و شکافش نرود. ما که از همان اول به این مثل بی ردخور، اعتقاد راسخ داشتیم و حالا اعتقادمان راسخ‌تر هم شده است. ماجرا از این قرار است که بعد از 15 سال که یکی از همکلاسی‌های دبیرستانم را دیدم و توقع داشتم عین همان دوران، با دیدن من رویش را برگرداند و راهش را کج کند، و من هم کما فی السابق، این مورد را به همان جایی حوالت بدهم که خیلی چیزها را حوالت می‌دهم، اما این بار با روی باز پذیرای من شد و به خاطر آن همه رویگردانی‌های بی‌دلیل آن دوران از من عذرخواهی کرد. گفت که فریب حرف‌های نفر سومی را خورده که هدفی جز شکراب کردن رابطه من و خودش نداشته و در آن برهه از زمان بر اساس همین حرف‌های بی‌پایه و ریشه، چشم دیدنم را نداشته. ناگفته نماند که همان سال‌ها شست من هم خبردار شده بود که یک از خدا بی‌خبری این وسط دارد موش می‌دواند اما اصولاً چون محتاج جواب سلام هیچ کسی نبوده و نیستم، آن موقع اصلا و ابدا پاپیچ دوستم نشدم که چرا با من سرد شده است.
ولی روزگار گذشت، و گذشت زمان کار خودش را کرد. حالا برایش روشن شده –نگفت چگونه-  که همه آن چیزی که آن آدم مزدور و دو به هم زن کف دستش گذاشته، دروغ بوده و صرفاً جهت بر هم زدن رابطه دوستانه ما عنوان کرده بود.
برای شما شاید اتفاق ساده و چه بسا بی‌معنی‌ای بوده باشد. ولی برای من با توجه به شرایط آن روزهایی که دانش‌آموز اول دبیرستان بودم و مثل خیلی دیگر از نوجوان‌ها به روابط دوستانه و قطع شدن بی‌مورد آن‌ها حساس بودم، ارزش خودش را داشت و از این که می‌دیدم پس از 15 سال، بی‌گناهی‌ام ثابت شده، بسی احساس خوشحالی و سربلندی می‌کردم.


××××××××××××××××
گزیده‌ای از اصول زناشویی:

برای خوشحال کردن یک زن، یک مرد تنها باید موارد زیر باشد:

1. یک دوست 2. یک همدم 3. یک عاشق 4. یک برادر 5. یک پدر 6. یک استاد 7. یک سرآشپز 8. یک برق‌کار 9. یک نجار 10. یک لوله‌کش 11. یک مکانیک 13. یک متخصص چیدمان داخلی منزل 15. یک متخصص مد 16. یک روانشناس 17. یک دافع آفات 18. یک روانپزشک 19. یک شفادهنده 20. یک شنونده خوب 21. یک سازمان‌دهنده 22. یک پدر خوب 23. خیلی تمیز 24. دلسوز 25. ورزشکار 26. گرم 27. محتاط 28. شجاع 29. باهوش 30. بانمک 31. خلاق 32. مهربان 33. قوی 34. فهمیده 35. بردبار 36. هشیار 37. بلندهمت 38. با استعداد 39. پر جرات 40. مصمم 41. صادق 42. قابل اعتماد 43. پر شور 44. تعریف همیشگی از همسر 45. علاقه به خرید 46. درستکار بودن 47. بسیار پولدار بودن 48. ایجاد نکردن تنش 49. نگاه نکردن به بقیه دختران
و در همان حال، شما باید:
50. توجه زیادی به همسرتان بکنید و توقع کمتری برای خود داشته باشید.
51. زمان زیادی به همسرتان بدهید.
52. اجازه رفتن به مکان‌های زیادی را به همسر خود بدهید، ولی هیچ گاه نگران نباشید او کجا می‌رود.
53. هیچ گاه سالروز تولد، سالروز ازدواج و قرارهایی را که همسرتان می‌گذارد، فراموش نکنید.

و امــا:
چگونه یک مرد را می‌توان خوشحال کرد؟
تنهایش بگذارید و دست از سرش بردارید.

   + سعید ; ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ ; جمعه ۳ آبان ۱۳٩٢
    پيامهاي ديگران ()

آس‌وپاس

سیــد ا.ب.ر.ا.ه.ی.م ن.ب.و.ی کتابی دارد به نام "دایره المعارف ستون پنجم" که در آن، روی دیگر واژه‌ها و کلمه‌ها که نزدیکی بیشتری به حقیقت دارد، با زبان شیرین طنز بیان شده است. واژه‌ها و کلمه‌هایی که کله‌گنده‌ها و سیاستمداران بیشتر از دیگران، از آن‌ها استفاده می‌کنند تا بهتر و زیباتر بتوانند سر مردم شیره بمالند. برای درک بهتر آن چه که سیاستمداران در سخنان روزمره خود به زبان می‌آورند، خواندن این کتاب که می‌توانید آن را با یک جستجوی ساده از اینترنت دریافت کنید، بد نیست.
برای نمونه، چند واژه با معنای واقعی آن‌ها در پی می‌آید:

آس و پاس: مستضعف سابق. کسی که قرار است مشکلاتش حل بشود. کار مسئولان سیاسی وعده دادن به اوست. بینوا. مفلس.

اخبار: پیشگویی درباره اتفاقاتی که باید بیفتد. بورکینافاسو. دشمن. همه بد هستند، ما گل سر سبد آفرینش هستیم. لازم به یادآوری است، لازم به یادآوری است، لازم به یادآوری است.

استراتژی: طرح و نقشه برای روبه‌رو شدن با حریف در بهترین وضع. در میان قدرت‌های بزرگ به مجموعه‌ای از طرح‌ها و برنامه‌ها می‌گویند که از طریق انجام آشکار و پنهان آن‌ها منافع ملی حفظ می‌شود و در میان قدرت‌های کوچک به مجموعه واکنش‌های عصبی گفته می‌شود که با صدای بلند در خیابان‌ها بیان می‌شود.

طفره رفتن: روش برخورد مسئولان با مشکلاتی که مردم می‌دانند. واکنش منطقی مردم در برابر مسئول. احساسی که از دیدن خبرنگار به خبرساز دست می‌دهد.

اقدامات: قدم‌ها. کارهایی که قرار بوده انجام بگیرند. اقدامات اجرایی: کارهایی که مسئولان دوست دارند انجام بدهند. اقدامات به عمل آمده: کارهایی که مسئولان امیدوارند انجام دهند.

تبصره: توضیحی که در قانون می‌آورند تا ابهام آن را بیشتر کنند.

تجلیل: بزرگ کردن آدمی‌ که مثل ما فکر می‌کند، برای تحقیر دیگرانی که مثل ما فکر نمی‌کنند. روش انجام عمل: گروهی را با کت و شلوار در جایی جمع می‌کنیم. یک نفر را روی صحنه می‌آوریم، به او چند جایزه می‌دهیم و چند شیء به او آویزان می‌کنیم و از او عکس می‌گیریم.

نمودار: تصویری که نشان می‌دهد که چه‌قدر همه چیز به خوبی پیش رفته است. گزارش کار تصویری. اسم مصدر نمودن. همیشه و در هر حال رو به بالا حرکت می‌کند. دروغ زیبا.

جلسه: محل اتلاف وقت آدم‌هایی که فکر می‌کنند وقت ندارند. مکان تصمیم‌گیری‌هایی که هیچ وقت اجرایی نمی‌شوند.

ژست: مجموعه ادا و اطواری که آدم‌های از خود راضی برای اثبات هویت خودشان در یک حالت ثابت نشان می‌دهند. یکی از روش‌های جبران عقده حقارت.

صوری: ظاهری، سطحی، روش انجام امور در نظام اداری.

فرمالیته: تشریفاتی. بیشتر فعالیت‌های تولیدی و شبه‌تولیدی، دولتی و تعاونی و خصوصی، عمرانی و خدماتی در جهان سوم. مجموعه‌ای از فعالیت‌ها که وجود دارند و انجام می‌شوند ولی هیچ نتیجه‌ای ندارند.

ضد انقلاب: کسی که زیاد حرف می‌زند. پررو، کسی که سوال می‌کند. کسی که درباره مسائلی که جوابی برای آن وجود ندارد، سوال می‌کند. موجودی که دلیل خاصی برای حذف و اخراج او وجود ندارد.

بازنگری: تجدید نظر، این که کسی اعتراف کند چه حماقت‌هایی انجام داده است.

   + سعید ; ۸:٢٧ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٩ تیر ۱۳٩٢
    پيامهاي ديگران ()

خرخری

از پی رد و قبول عامه خود را خر مکن
زان که نبود کار عامی جز خری یا خرخری

گاو را باور کنند اندر خدایی عامیان
نوح را باور ندارند از پی پیغمبری

   + سعید ; ٦:٥٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩۱
    پيامهاي ديگران ()

شیخ ما

روزی شیخ به گشت و گذار در نت همی پرداخت و لکن سرعت اینترنت ایران به سرعت الاغ پیر لنگ لوکی می‌مانست که کُره‌ای در شکم دارد و باری بر کول. پس هیچ سایتی نبود مگر آن که تا لود شدنش شیخ چهار رکعت نماز همی گذاردی.
نوبت به لغت‌نامه دهخدا برسید. شیخ به انگشت تدبیر اینـتر بزد.
بالا آمد آن صفحه نحس شوم *** دق‌دهنده مردم مرز و بوم
پس شگفتی مریدان را درگرفت. شیخ را پرسیدند: یا شیخ، این لغت‌نامه‌ای بود. این دیگر چرا؟
شیخ بگریست.
که چنینش کرد پیلتر و مسدود *** گناه دهخدای ادیب دیگر چه بود؟
و مریدان آنقدر بگریستند و نعره کشیدند تا تسمه موتورشان بسوخت.

فرستنده: امیر آزادیان

   + سعید ; ۸:٢٧ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٥ بهمن ۱۳٩۱
    پيامهاي ديگران ()

مسلک استادی

استادی را پرسیدند: در مسلک استادی چه کردی؟
گفت: راهنمای دانشجویان شدمی، مقاله های آنان ویرایش کردمی و در جلسات دفاعیه، دلی از عزا در آوردمی.

ادامه
   + سعید ; ٧:٢۸ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢۱ آبان ۱۳٩۱
    پيامهاي ديگران ()

دایره المعارف ستون پنجم

آس و پاس: مستضعف سابق. کسی که قرار است مشکلاتش حل بشود. کار مسئولان سیاسی وعده دادن به اوست. بینوا. مفلس.

اخبار: پیشگویی درباره اتفاقاتی که باید بیفتد. بورکینافاسو. دشمن. همه بد هستند، ما گل سر سبد آفرینش هستیم. لازم به یادآوری است، لازم به یادآوری است، لازم به یادآوری است.

استراتژی: طرح و نقشه برای روبه‌رو شدن با حریف در بهترین وضع. در میان قدرت‌های بزرگ به مجموعه‌ای از طرح‌ها و برنامه‌ها می‌گویند که از طریق انجام آشکار و پنهان آن‌ها منافع ملی حفظ می‌شود و در میان قدرت‌های کوچک به مجموعه واکنش‌های عصبی گفته می‌شود که با صدای بلند در خیابان‌ها بیان می‌شود.

افکار عمومی: نکته انحرافی. از عدم برمی‌آید. هر وقت هر چیز را که نتوانستید اثبات کنید آن را به افکار عمومی ‌نسبت دهید.

طفره رفتن: روش برخورد مسئولان با مشکلاتی که مردم می‌دانند. واکنش منطقی مردم در برابر مسئول. احساسی که از دیدن خبرنگار به خبرساز دست می‌دهد.


اقدامات: قدم‌ها. کارهایی که قرار بوده انجام بگیرند. اقدامات اجرایی: کارهایی که مسئولان دوست دارند انجام بدهند. اقدامات به عمل آمده: کارهایی که مسئولان امیدوارند انجام دهند.

ندانم‌کاری: فعالیت اداری. در اثر چند سال کار مداوم و تکراری به وجود می‌آید. اتفاقات روزمره.

تبصره: توضیحی که در قانون می‌آورند تا ابهام آن را بیشتر کنند.

نمودار: تصویری که نشان می‌دهد که چقدر همه چیز به خوبی پیش رفته است. گزارش کار تصویری. اسم مصدر نمودن. همیشه و در هر حال رو به بالا حرکت می‌کند. دروغ ریبا. نمودار مثل آمار می‌ماند، همه چیز را نشان می‌دهد غیر از چیزهای اصلی.

جلسه: محل اتلاف وقت آدم‌هایی که فکر می‌کنند وقت ندارند. مکان تصمیم‌گیری‌هایی که هیچ وقت اجرایی نمی‌شوند.

زیر آبی رفتن: از پشت خنجر زدن. نوعی حرکت گام به گام جهت حذف مخالفان. جایی را دور زدن. استفاده از روش‌های مخفیانه برای حضور علنی.

ژست: مجوموعه ادا و اطواری که آدم‌های از خود راضی برای اثبات هویت خودشان در یک حالت ثابت نشان می‌دهند. یکی از روش‌های جبران عقده حقارت.

ضد انقلاب: کسی که زیاد حرف می‌زند. پررو، کسی که سوال می‌کند. کسی که درباره مسائلی که جوابی برای آن وجود ندارد، سوال می‌کند. موجودی که دلیل خاصی برای حذف و اخراج او وجود ندارد.

××××××××××××××××
عنوان این پست، نام کتابی از سید ابراهیم نب..وی است که در ابتدای آن نوشته: "تقدیم به مردم ایران که سال‌هاست هر چه گوش می‌کنند، نمی‌فهمند مقصود بزرگان این قوم چیست."

ادامه
   + سعید ; ۱:۱٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩۱
    پيامهاي ديگران ()

از نگاه یک زن

یک زن:
بی عیب‌ترین مرد دنیا را پدرش می‌داند، زن ذلیل‌ترین مرد دنیا را برادرش، خوش تیپ‌ترین مرد دنیا را پسرش، خوشبخت‌ترین مرد دنیا را شوهر خواهرش، قدر نشناس‌ترین مرد دنیا را دامادش و بدترین، بی ریخت‌ترین، بی عاطفه‌ترین و بداخلاق‌ترین مرد دنیا را هم شوهرش می‌داند.

ادامه
   + سعید ; ٧:٤۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۳ امرداد ۱۳٩۱
    پيامهاي ديگران ()

شاهنامه را آخر پاییز می‌شمرند.

(بارها گفته‌ام، باز هم می گویم طنزنوشت‌های اب..راهیــم نـبوی را دوست دارم. به همین دلیل واهی، اجازه بدهید این پست نیز از داش ابرام باشد.)

در راستای این که الان معلوم نیست که حکومت محکم توی دهان آمریکا می‌زند، یا یواش با آمریکا کنار می‌آید، و مشخص نیست که تنگه هرمز بسته می‌شود یا باز می‌شود، و معلوم نیست که تحریم نفت ایران به شکوفایی اقتصاد ایران می‌انجامد یا این که کسانی که چنین نظری دارند باید خودشان را به پزشک معرفی ‌کنند، لذا، تا بعد به پرسش‌های زیر پاسخ می‌خواهید بدهید، می‌خواهید ندهید.

سوال اول: دولت اعلام کرد: "قیمت شیر از دامدار اضافه شد." چرا؟
گزینه 1: چون انتخابات نزدیک است.
گزینه 2: چون دام موضوع انتخاباتی است.
گزینه 3: چون گاو شیر می‌دهد.
گزینه 4: چون مشارکت چیز مهمی ‌است.

سوال دوم: جمله را کامل کنید "مخالفان دولت ‌ایتالیا به خیابان آمدند و..."
گزینه 1: سالم به خانه برگشتند.
گزینه 2: کسی آن‌ها را کتک نزد.
گزینه 3: بعد از اعتراض دستگیر نشدند.
گزینه 4: مانند مخالفان تهران، گاز اشک‌آور نخوردند و مورد اتهام قرار نگرفتند و چیزهای دیگر.

سوال سوم: یکی از پایگاه‌های اینترنتی دولتی نوشت: "سارکوزی رفتنی است." چه نتیجه‌ای می‌گیریم؟
گزینه 1: در خارج روسای جمهور وقتی دوره‌شان تمام شد، می‌روند.
گزینه 2: صدام حسین رفتنی بود و ولی چون نمی‌خواست برود، مرد.
گزینه 3: جورج بوش رفتنی بود و بالاخره رفت.
گزینه 4: بعضی فکر می‌کنند رفتنی نیستند، و تا ابد خواهند ماند.

سوال چهارم: مراد احمدی‌نژاد از این که "مشایی میراث فرهنگی را متحول کرده" چیست؟
گزینه 1: مشایی با رمال‌ها رابطه ندارد.
گزینه 2: مشایی طرفدار مردم اسرائیل نیست.  
گزینه 3: مشایی به هدیه تهرانی کمک مالی نکرده است.
گزینه 4: بیخودی به مشایی گیر ندهید.

سوال پنجم: تابناک نوشت: نیروی مردمی‌ می‌تواند تمام خلاء‌ها را پر کند.
گزینه 1: نمی‌تواند، چون احمدی‌نژاد پیشتر همه خلاها را پر کرده است.
گزینه 2: نمی‌تواند، چون حکومت به طور کلی خلاها را پر کرده است.
گزینه 3: خلاء با خلا فرق می‌کند.
گزینه 4: هر چهار گزینه.

سوال ششم: چاوز گفت: "تا 2031 در قدرت می‌مانم." با چه ضرب‌المثلی مناسب است؟
گزینه 1: صنار بده آش، به همین خیال باش.
گزینه 2: بزک نمیر، بهار سال 2031 هم می‌رسد.
گزینه 3: شاهنامه را آخر پاییز می‌شمارند.
گزینه 4: شتر‌های کاراکاس هم خواب پنبه‌دانه می‌بینند.

ادامه
   + سعید ; ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩۱
    پيامهاي ديگران ()

ناخدای پیراهن‌قرمز

در روزگاران قدیم یک کشتی باری بود که ناخدای شجاعی داشت. یک روز دزدان دریایی به کشتی حمله کردند. ناخدا به همه خدمه‌ها فرمان آماده باش داد و دستور داد که پیراهن قرمزش را بیاورند. پیراهن قرمزش را پوشید و در کنار ملوانانش مردانه جنگید و دزدان را فراری داد.
کشتی همین طور به راهش ادامه می‌داد تا این که دزدان دریایی دوباره از راه رسیدند. ناخدا مثل همیشه فرمان داد تا همه برای مبارزه آماده شوند و پیراهن قرمزش را نیز بیاورند تا آن را بپوشد. خلاصه، دزدها این بار هم راه به جایی نبردند.
یکی از ملوانان که کنجکاو شده بود، از ناخدای دلیر چرایی پوشیدن پیراهن قرمز را پرسید. ناخدا گفت: برای این که اگر در هنگامه نبرد زخمی شدم و خونی از من رفت، پیراهن قرمز خون از دست رفته‌ام را نشان ندهد و شما روحیه‌تان را از دست ندهید.
چند بار دیگر هم همین اتفاق افتاد و هر بار دزدان در مصاف با ناخدای پیراهن‌قرمز شکست خوردند.
تا این که یک روز ناگهان دیده‌بان فریاد برآورد: ده فروند کشتی دزدان دریایی مجهز به تفنگ و توپ‌های سنگین، کشتی را محاصره کرده‌اند و قصد حمله همزمان به ما دارند. همه وحشت کردند. یکی دوید تا پیراهن قرمز ناخدا را بیاورد. ناخدا که این بار حسابی ترسیده بود و خودش را باخته بود، فرمان داد: پیراهن قرمزم را با آن شلوار قهوه‌ای برای من‌ بیاورید!

×××××××××××××××××××××××××××××××××

عکس در

ادامه
   + سعید ; ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۸ تیر ۱۳٩۱
    پيامهاي ديگران ()

از داش‌ابرام نبوی

سوال: هر تیمی چگونه می‌برد؟ چگونه می‌بازد؟

آلمان: در صورتی که همه بازیکنان تیم بمیرند می‌بازد، در غیر این صورت اگر با بدبیاری مساوی نکند، قطعا می‌برد.

انگلیس: وقتی با تیم‌های ضعیف‌تر از خودش بازی کند، حتما می‌برد. وقتی با تیم‌های قوی‌تر از خودش بازی کند، با مارمولک‌بازی می‌برد، مگر این که بخت یار تیم مقابل باشد.

اسپانیا: اگر معمولی بازی کند تیم مقابل را پودر می‌کند، در غیر این صورت از برزیل می‌بازد.

برزیل: به هر حال می‌برد، چون همیشه پنج تا اعجوبه جدید در هر سال در برزیل کشف می‌شوند.

فرانسه: در صورتی که غیر فرانسوی‌ها در تیم از ۵۰ درصد کل تیم بیشتر باشند می‌برد. اگر کمتر از ۵۰ درصد باشند، می‌بازد.

ایتالیا: در صورتی که با تیم‌های معمولی بازی کند می‌بازد یا مساوی می‌کند، در صورتی که با تیم‌های قدرتمند بازی کند می‌برد.

روسیه: اگر بخت یار تیم باشد شش بر هیچ از هر تیمی می‌برد، اگر نه پنج بر هیچ می‌بازد.

پرتغال: اگر حال رونالدو خوب باشد می‌برد، اگر حال رونالدو خوب نباشد می‌بازد و رونالدو گریه می‌کند.

اوکراین: اگر تیم روسیه قوی باشد اوکراین بازی‌ها را می‌بازد، اگر تیم روسیه تیم خوبی نباشد اوکراین به آسانی تیم‌های دیگر را شکست می‌دهد.

هلند: اگر بازیکنان تیم با همدیگر بازی کنند قهرمان جهان می‌شوند، اگر بازیکنان تیم بهترین بازیکنان جهان باشند هر کدام برای خودشان بازی می‌کنند و می‌بازند.

کره جنوبی: اگر با تیم‌های مهم و درجه یک جهان بازی کند، احتمالا با سرعت بالای خودش پیروز می‌شود، اگر با تیم‌های متوسط آسیایی بازی کند، به آسانی می‌بازد.

کره شمالی: اگر در صورت باخت اعضای تیم در بازگشت به کشور اعدام شوند، بازی را می‌برد، در غیر این صورت می‌بازد و در بازگشت تیم قبلی دفن و تیم جدید توسط حزب تولید می‌شود.

عربستان سعودی: اگر وضع فروش نفت خوب باشد، کشور در شرایط متعادل جهانی باشد، شرایط آب و هوا و داوری خوب باشد، اعضای تیم موفق شوند یک گل بزنند، ۸۹ دقیقه وقت را تلف می‌کنند و بازی را می‌برند، در غیر این صورت بازی را می‌خوردند و اعضای تیم مقابل را به بیمارستان می‌فرستند و خودشان به عربستان سعودی بر می‌گردند و به هر حال جایزه‌شان را می‌گیرند.

ترکیه: در صورتی که تیم ترکیه به جام ملت‌ها یا جام جهانی برود، بازیکنان ترک با غیرت و قدرت بازی می‌کنند ولی در‌‌ همان مرحله مقدماتی می‌بازند، اما اگر به جام ملت‌ها یا جام جهانی نروند، بازیکنان ترک در تیم‌های آلمان، سوئد، سوئیس، هلند، دانمارک، فرانسه و بقیه تیم‌های اروپایی به مرحله نیمه نهایی و نهایی می‌روند و بهترین بازی‌ها را می‌کنند.

یونان: بدون دلیل خاصی قهرمان اروپا می‌شوند، بدون دلیل خاصی در بازی‌های مقدماتی حذف می‌شوند.

ایران: اگر بازی تیم بگیرد، کره جنوبی و آمریکا را در زمین حریف با بهترین بازی می‌برند، اگر بازی تیم نگیرد از عراق و بحرین در ورزشگاه آزادی هم می‌خورد. بگیر نگیر دارد، هیچ ربطی هم به هیچ چیزی ندارد.

   + سعید ; ۸:٢٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۱ تیر ۱۳٩۱
    پيامهاي ديگران ()

الا یا ایها الکنکور

الا یا ایها الکنکور ادر تستا و ناولها
که تست آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها
"شوم آیا به زیر صد" شده ذکر شب و روزم
ز نام شوم و ننگینت چه خون افتاد در دل‌ها
مرا در منزل عمم چه امن عیش چون هر دم
کسی فریاد می‌دارد که حل آیا شده تست‌ها؟
شب تاریک و درس سخت و روزگاری چنین مشکل
کجا دانند حال ما قبولی‌های کنکورها
همه کارم ز درس خواندن به مجنونی کشید آخر
شدم من بحث فامیل و نقل محفل‌ها
قبولی گر همی خواهی ازو غافل مشو حانی
که کنکور هم به سر آید پس ازاین غصه و غم‌ها 

   + سعید ; ٧:٠٥ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۸ تیر ۱۳٩۱
    پيامهاي ديگران ()

عفت و عصمت

قاضی: برای چی عفت عمومی رو خدشه‌دار کردی؟

متهم: اول، عفت نبود عصمت بود. دوم، عمومی نبود خصوصی بود. سوم، خدشه‌دار نشد بچه‌دار شد!

××××××××××××××
حکم اعدام چهار حیوان به جرم تجاوز به زور در تهران اجرا شد. این جا را ببینید. (ورود برای زیر 18 سال، ممنوع)

   + سعید ; ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩۱
    پيامهاي ديگران ()

فرشته‌ها هم می‌توانند مرد باشند.

سلامتی آن پدری که شادی‌اش را با زن و فرزندش تقسیم می‌کند، اما غصه‌اش را با سیگار و دود سیگارش...


×××××××××××××××××××

جا دارد در همین جا گریزی هم به دنیای بی‌مثال خانم‌ها زده باشیم تا بلکه شان و منزلت مردها بیشتر نمایان شود:

--> ﺩﺭ صحبت‌های‌ همسرتان ﺍﺯ ﺷﻨﯿﺪﻥ "ﻋﺰﯾﺰﻡ" ﺫﻭﻕ ﻧﮑﻨﯿد. آن‌ها ﺑﻪ عطسه ﮔﺮﺑﻪﻫﺎ ﻫﻢ ﻫﻤﯿﻦ ﻭﺍﮐﻨﺶ ﺭا ﻧﺸﺎﻥ ﻣﯽﺩهند.

--> مردها ده دقیقه خود را آماده می‌کنند تا چهار ساعت بیرون بروند. اما زنان چهار ساعت خود را آماده می‌کنند تا ده دقیقه بیرون بروند.

--> اگر دوست دارید به عیب و ایراد یک دختر پی ببرید، نزد دوستانش از وی تعریف کنید. (قابل کاربرد برای مردهای آزاده‌ای که هنوز ازدواج نکرده‌اند.)

فرستنده: بهزاد کریمی

   + سعید ; ٩:٥۱ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩۱
    پيامهاي ديگران ()

چرا مردها موجودات شادتری هستند؟

مردان اصولا آدم‌های شادتری هستند. از موجوداتی به این سادگی چه انتظاری می‌توان داشت؟
نام خانوادگی‌شان باقی می‌ماند.
تمام فضای گاراژ به مرد‌ها تعلق داره.
عروسی از نظر مرد‌ها به صورت اتوماتیک انجام می‌شه.
شوکولات هم واسه خودش یک غذای سبکه.
مرد‌ها می‌تونند رئیس جمهور بشن.
مرد‌ها هرگز حامله نمی‌شن.
برای رفتن به پارک آبی می‌تونن تی‌شرت سفید بپوشن.
برای رفتن به پارک آبی می‌تونن اصلا هیچی نپوشن.
مکانیک اتومبیل بهشون راست می‌گه.
مجبور نیستن مصافت زیادی تا پمپ بنزین بعدی رانندگی کنن به این دلیل که دستشویی این یکی خیلی کثیفه.
مجبور نیستن برای این که بدونن مهره رو از کدوم طرف روی پیچ بچرخونن مدتی فکر کنن.
همون کار رو می‌کنن، درآمد بیشتری کسب می‌کنن.
چین و چروک صورت به جذابیت‌شون اضافه می‌کنه.
لباس عروس ۵۰۰۰ دلاره، هزینه یک شب کرایه فراک و پاپیون فقط ۱۰۰ دلاره.
کفش نو پای مردان رو زخمی نمی‌کنه.
همیشه یک حالت و یک مد ثابت دارن.
مکالمه تلفنی مرد‌ها فقط سی ثانیه طول می‌کشه.
خیلی چیز‌ها درباره مخزن آب توآلت می‌دونن.
روز مرخصی فقط به یک چمدون احتیاج دارن.
خودشون می‌تونن در تمام بطری‌ها رو باز کنن.
با کوچک‌ترین نشانهٔ فعالیت مغزی کلی اعتبار کسب می‌کنن.
اگر کسی فراموش کرد واسه مهمونی دعوت شون کنه، بازم دوست‌شون باقی می‌مونه.
سه جفت کفش از سرشون هم زیاده.
هرگز در اماکن عمومی مشکلی با بند لباس زیر ندارن.
قادر به دیدن چروک لباس‌شون نیستن.
هر چیزی روی صورت‌شون همیشه به رنگ طبیعی خودش باقی می‌مونه، لازم نیست مرتب رنگ عوض کنن.
یک مدل مو برای سال‌ها، و یا ده‌ها سال‌شون کافیه.
فقط باید موهای صورت و گردنشون رو بتراشن.
در تمام طول عمر می‌تونن با اسباب‌بازی هاشون بازی کنن.
یک کیف پول و یک جفت کفش... و یک رنگ برای تمام فصول کافیه.
پاهاشون هر شکلی که باشن بازم می‌تونن شلوار کوتاه بپوشن.
می‌تونن با چاقوی جیبی هم ناخن هاشون رو تمیز و مرتب کنن.
برای سبیل گذاشتن یا نگذاشتن اختیار تام دارن.
می‌تونن برای ۲۵ نفر از بستگان و آشنایان همون شب عیدی در عرض ۲۵ دقیقه هدیه بخرن.
پس عجیب نیست که مرد‌ها شاد‌تر هستن!

   + میثم ; ٤:٠٥ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩۱
    پيامهاي ديگران ()

مرخصی

می‌گویند در گذشته‌های نه چندان دور که بیشتر ماموران پاســگاه‌های مناطق مرزی و روستایی از نقاط دیگر برای خدمت منتقل می‌شدند و مجبور بودند مــدت زیادی را دور از خویشان و بستگان سپری کنند، ممکن بود حتا در طول سال هم برای ماموران امکان سفر به شهر خود پیش نمی‌آمد و به همین دلیل خانه‌های سازمانی در اختیار فرمانده پاسگاه و ماموران دیگر قرار می‌گرفت.
همـــسر یکی از فرمانده‌هان پاسگاه که به تازگی ازدواج کرده بود و چندین ماه دور از شهر و بستگان خود در منطقه خدمت همسرش زندگی می‌کرد، بدجوری دلتنگ خانواده پدری‌اش شده بود و هر بار که از شوهرش درخواست می‌کرد به دیدار پدر و مادرش برود، شوهرش به بهانه‌ای شانه خالی می‌کرد.
زن که در این مدت با مکاتبات ماموران زیردست شوهرش برای گرفتن مرخصی کم و بیش آشنا شده بود، به فکر می‌افتد مانند سایر ماموران و به صورت مکتوب مرخصی درخواست کند. پس دست به کار شده و در کاغذی درخواست کتبی به این شرح می‌نویسد:
جناب... فرمانده محترم...
اینجانب... همسر حضرتعالی مدت چندین ماه است پس از ازدواج با شما دور از خانواده و بستگان خود هستم. حال که شما به دلیل مشغله بیش از حد کاری فرصت سفر و دیدار بستگان را ندارید، بدین وسیله درخواست دارم که با مرخصی اینجانب به مدت... برای مسافرت و دیدن پدر و مادر و اقوام موافقت فرمایید.
با احترام، ... همسر شما

و نامه را در پوشه مکاتبات همسرش می‌گذارد. چند وقت بعد پاسخ نامه به این مضمون به دستش می‌رسد:
سرکار خانم...
عطف به درخواست مرخصی سرکار عالی جهت سفر برای دیدار اقوام، با درخواست شما به شرط تامین جانشین موافقت می‌شود.
فرمانده ...

فرستنده: بهزاد کریمی

   + سعید ; ٦:٠٢ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٢ فروردین ۱۳٩۱
    پيامهاي ديگران ()

ما و چشم‌بادامی‌ها

1)
ژاپنی‌ها می‌گویند: ما می‌توانیم، مگر این که بلایی نازل بشود.
ما ایرانی‌ها می‌گوییم: ما نمی‌توانیم، مگر این که فرجی بشود.

2)
این پست هم با موضوع همین پست چندان بی‌ارتباط نیست.

3)
این تصویر هم نیازی به توضیح اضافه ندارد:

 

   + سعید ; ۱:٤٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٠
    پيامهاي ديگران ()

انواع دروغ

این مطلب را که به احتمال زیاد ممکن است در وبلاگ‌های دیگر دیده باشید، میثم شعبانیان هم به ای‌میل خودم و هم ای‌میل وبلاگ فرستاده که نشان از تاکیدات آن بزرگوار در انتشار آن دارد. البته لازم به ذکر است که این مطلب به هیچ روی ترویج دروغ و دروغ‌گویی نیست و درک آن به تمرکز بالا و ضریب هوشی نسبتا بالاتری نیاز دارد:


در شماره 9 مجله هفتگی توفیق در سال 1350 آقای دکتر عباس توفیق مطلبی درباره دروغ در بخش "ته مقاله" نوشته بود که عینا نقل می‌گردد:

دروغ هم مثل خیلی دیگر از احتیاجات روزمره اجتماع ما انواع و اقسام دارد.
نوع اول دروغ این است که: من دروغ می‌گویم. من می‌دانم که دروغ می‌گویم ولی شما نمی‌دانید که من دروغ می‌گویم. این یک دروغ طبیعی است که در همه کشورها هم همین طور است.
نوع دوم دروغ این است که: من دروغ می‌گویم. من می‌دانم که دروغ می‌گویم شما هم می‌دانید که من دروغ می‌گویم. این دروغ هم باز قابل هضم است.
نوع سوم دروغ این است که: من دروغ می‌گویم. من می‌دانم که دروغ می‌گویم. شما هم می‌دانید که من دروغ می‌گویم. من هم می‌دانم که شما هم می‌دانید که من دروغ می‌گویم. این احمقانه‌ترین نوع دروغ است. دروغی که همه می‌دانند و کسی را فریب نمی‌دهد و فقط گوینده را مفتضح می‌کند و مردم را عصبانی.
ولی از این نوع دروغ، مفتضحانه‌تر و احمقانه‌تر هم وجود دارد.
نوع چهارم دروغ این است که: من دروغ می‌گویم. من می‌دانم که دروغ می‌گویم شما هم می‌دانید که من دروغ می‌گویم. من هم می‌دانم که شما‌ می‌دانید که من دروغ می‌گویم. شما هم می‌دانید که من‌ هم می‌دانم که شما هم می‌دانید که من دروغ می‌گویم.
امروزه در کشور ما در اغلب زمینه‌ها این نوع دروغ رایج شده است و هر که را در این رشته از دروغ بیشتر دست داشته باشد، استادتر و سیاستمدارتر می‌شناسند.

   + سعید ; ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ ; جمعه ٢ دی ۱۳٩٠
    پيامهاي ديگران ()

برگی از دفتر همایونی

چند صباحیست که بدلیل رخدادهای عظیم قلمرومان مجالی برای نگاشتن نداشتیم. این روزها سرمان بسیار شلوغ گشته و خوش خوشکمان میشود. از یک سو عدوان عربیمان توسط عمال اجانب مغلوب شده و از دیگرسو خیابان وال در امریکستان توسط مجاهدین به تصرف درآمده است و رتق و فتق همه این امور توان زیادی از کف مان خارج مینماید. چه کنیم که هر کجا کاری رتق و فتق میشود یادمان به فتق مبارکمان می افتد و دردی که هر روز بر ما عارض میشود. دیروز نازبان جانمان اناری برما دان نمود و ما علیرغم تاکید موکد طبیب دربار میل نمودیم. بس که شیرین اداست پدرسوخته مگر میتوانیم روی حرفش حرف بزنیم؟ سردیمان شده و فتقمان دوباره عود نموده و باید مجددا بسپاریمش به تیغ طبیبان حاذق تر. وزیر طبابتمان میگوید باید راهی دیار غربت شویم از برای جراحی اما چه کنیم که عالم را بلبشو فراگرفته و غیر از سومالیا جای امنی وجود ندارد و آنجا هم که طبیب حاذق ندارند. بناچار رعایامان باید با درد فتق مبارکمان بسوزند تا ما بسطی بسازیم و خوش شویم. به سفارش طبیب دربارمان بساطی مهیا نمودیم و در حالی خوش بودیم که درد فتقمان از یاد بریم ، این بوزینه دربار - وزیر امور جنگ را میگوییم - زرتی پرید توی حالمان که :" اعلیحضرتا! موشکی ساخته ایم که میزند فلان کس دشمنانمان را نقطه چین میکند. اما الان کسی را نداریم که تویش بگذاریم تا به فضا برود. " احمق حالمان را مکدر ساخت. فورا گوشش را پیچاندیم و فریاد زدیم که : " ای نقطه چین نقطه چین نقطه چینت. مگر ما اینجا باغ وحش داریم که از ما طلب فضانورد میکنی ؟ ها؟ " گفت عفو بفرمایید. عفو فرمودیم و دستور دادیم عمه بوزینه اش را تویش بگذارد و بفرستد به هوا تا دیگر وسط حال ما موشک پرانی نکند احمق . درد فتقمان را ول کرده دنبال بوزینه میگردد.
نگران برادران مستقر در خیابان وال شدیم. دلمان شور میزند.

   + میثم ; ۱:۱۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٦ آذر ۱۳٩٠
    پيامهاي ديگران ()

ستاد مبارزه با فتنه پَ نَ پَ

توی بزرگراه داشتم لایی می‌کشیدم، یه زانتیا اومد گفت داری لایی‌بازی می‌کنی؟ گفتم: پَ نَ پَ دارم واست عربی می‌رقصم. گفت: دِ نـَــ دِ کنترل نامحسوس، بزن بغل!
ستاد مبارزه با پ نه پ، واحد جایگزینی با دِ نَ دِ.

رفتم دستتشویی هی در می‌زنم. می‌گه هــــان، دستشویی داری؟ پَ نَ پَ خواستم بگم آخریم مهلت نام‌نویسی جشنواره حساب‌های بانک صادراته، جا نمونی. طرف اومد بیرون و گفت: خاک بر سرتون کنن که فقط بلدین از این چرت و پرتا بگین.
کمیته مبارزه با فتنه پَ نَ پَ، ستاد سیار در توالت عمومی.

ماه رمضون 7 صبح رفتم تهران 7 شب برگشتم خونه، خسته و کوفته. می‌پرسم مامان شام چی داریم؟ می‌گه گشنته؟ چند ثانیه سکوت می‌کنم، چشام رو می‌بندم و یه نفس عمیق می‌کشم. آروم و با طمانینه می‌گم: بله گشنمه!
ستاد مبارزه با فتنه پَ نَ پَ، واحد کظم غیظ.

نوزاده توی بغل مامانش گریه می‌کرده. مامانه می‌گه قربونت برم گرسنته؟ بچه‌هه به اذن خداوند می‌گه: پَ نَ پَ دارم برای گرسنگان و زلزله‌زدگان سومالی گریه می‌کنم.
واحد نفوذی فتنه پَ نَ پَ.

بچه داییم به دنیا اومده. همه خوشحال. مامان‌بزرگم برگشته می‌گه: حالا می‌خاین براش اسم بذارین؟ می‌گم: اگه شما صلاح بدونین.
ستاد مبارزه با فتنه پَ نَ پَ، واحد احترام به بزرگتر.

رفتیم پایگاه انتقال خون، می‌گه شما هم اومدین خون بدین؟ گفتم بله اومدیم خون بدیم. شما هم بفرمایید بساط لودگی‌تون رو جای دیگه پهن کنید. یارو همون جا به گریه افتاد و ابراز پشیمونی کرد.
ستاد مبارزه با فتنه پَ نَ پَ، واحد نهی از منکر.

به مامانم می‌گم پول بده. می‌گه اونایی که دو روز پیش گرفتی چی شد؟ نکنه همشو خرج کردی؟ تا اومدم بگم  پـَـ، زد تو دهنم، نذاشت حرف بزنم. من فقط می‌خواستم بگم پـس‌اندازشون کردم.
ستاد مبارزه سخت‌افزاری با فتنه پَ نَ پَ.

می‌خوام مسواک بزنم. مامانم می‌پرسه می‌خوای مسواک بزنی؟ می‌گم بله مامان جون. می‌گه خمیردندونم روش می‌زنی؟ می‌گم بله مامان‌جان. می‌گه خاک تو سرت این همه موقعیت پَ نَ پَ واست درست کردم استفاده نکردی.
ستاد مبارزه با فتنه پَ نَ پَ، واحد فرزند صالح.

رفتم خونه سالمندان عیادت پدربزرگم، مسئول اون جا می‌پرسه: شما هم اومدین عیادت؟ می‌گم نه خونه سالمندان طلبیده اومدیم زیارت.
ستاد مبارزه با فتنه پَ نَ پَ، واحد زیارتی سالمندان.

رفتـــم بــه کنـــار دلــبرم با شــادی، گفتـا کـه چـه خوب یاد من افتــادی، گفتـم صـنما تــو عشق را استـادی، گفتا پَ نَ پَ تو یاد من می‌دادی.
ستاد تحقیقات ادبی مبارزه با فتنه پَ نَ پَ.


از اینترنت.

   + سعید ; ۸:٠٠ ‎ب.ظ ; جمعه ٤ آذر ۱۳٩٠
    پيامهاي ديگران ()

بـا هم

   + سعید ; ۸:٢۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩٠
    پيامهاي ديگران ()

برای دیکتاتورها

با عنایت به سرنوشت سوزناک برخی سران احمق عربی که نه خوش‌خوشک مردمان خود را دیدند و نه از اسلاف خود همچون هیتلر، محمدرضا شاه، صدام و سایر دیکتاتورهای فهیم و غیر فهیم درس عبرت گرفتند و به اشتباه فکر کردند مردم کشورشان دوباره به آن‌ها رو می‌آورند و با ماندن در جایی که دیگر جای ماندن نبود، خود را تسلیم کردند تا همان مردمی که نیتی غیر از خدمت به آن‌ها نداشتند پدر از روزگارشان در آورند و آش و لاش‌شان بکنند، ما مردم همیشه در صحنه دور از هرگونه گزافه‌گویی و جـوگرفتگی، صرفا در راستای کمک به دیکتاتورهای خیرخواه و خوبی که درصدد بهبود کیفیت زندگی بشر هستند، هر آن چه را که از وقایع اخیر دستگیرمان شد، در طیق اخلاص گذاشته و در شش بند ناقابل به عرض می‌رسانیم. امید که مقبول درگاه ایزد منان باشد.
البته نکات ذیل را هر ننه‌قنبری می‌داند و چه بسا برای خیلی‌ها شرح واضحات باشد. اما از آن جایی که در مواقع بحرانی عقل همه دیکتاتورها به طرز شگفت‌آوری پارسنگ بر می‌دارد، یادآوری آن‌ها می‌توان برای روز مبادا مفید و کارگشا باشد:

1) فرقی نمی‌کند مردم کشورتان با چه عنوانی شما را می‌شناسند؛ چه قائد اعظم باشید، چه فرعون، چه ظل‌ا... و هر عنوان قلمبه‌سلمبه دیگری که برای خودتان انتخاب کرده‌اید، وقتی ورق برگشت دیگر هیچ کسی برای این عنوان‌ها تره هم خرد نمی‌کند. برای آسایش روحی و روانی خودتان هم که شده، این عنوان‌ها را فراموش کنید تا بهتر بتوانید اوضاع را مدیریت کنید.
2) تجربه نشان داده است مرغ مردم همیشه یک پا داشته است. بنابراین، همین که مردم خر شدند و گفتند "مرگ بر دیکتاتور" دیگر محال است از شعاری که داده‌اند، عقب‌نشینی کنند. چون طی سی‌چهل سال، یک‌دندگی و لج‌بازی را از خود شما یاد گرفته‌اند.
3) در بحبوبه اعتراض‌های مردمی، سعی نکنید خود را همچون کسی نشان بدهید که حالا پشیمان شده و تصمیم گرفته است مثل یک قهرمان، یک‌شبه همه چیز را درست کند. تجربه حسنی‌مبارک به خوبی نشان داد که این ترفند راه به جایی نمی‌برد. بنابراین، خود را بیشتر از این به زحمت نیندازید.
4) وقتی خوشی زد زیر دل مردم و ماندن در خیابان‌ را به خانه ترجیح دادند، اصلا سعی نکنید برای مردم کُـرکُـری بخوانید. نه تنها مردم از هارت و پورت شما هیچ حسابی نمی‌برند، بلکه این کار شما، آن‌ها را جـری‌تر نیز می‌کند. در این شرایط، توپ و تانک و حتا شهاب3 هم به طرز مشکوکی کارآیی خود را از دست می‌دهند.
5) به تجدید پیمان‌ها، اعلام وفاداری‌ها، سوگندها و خم شدن‌های نیروهای وفادار به خودتان اصلا و ابدا دل خوش نکنید. بادنجان‌های دور قاب که می‌گویند، همین‌ها هستند. مبادا در مخیله خود خیال کنید این فدایی‌ها و جان بر کفان، شیفته و سرسپرده ابروی کشیده یا ریش بلندتان شده‌اند و در هر شرایطی حاضرند جان‌شان را در راه شما دو دستی تقدیم کنند. در حالی که از بد ماجرا، دست‌کم از خود شما باهوش‌ترند و خیلی زودتر از شما اوضاع را درک می‌کنند و تغییر موضع می‌دهند.
البته واضح و مبرهن است که حساب ما مردم همیشه در صحنه، از این سیاهی‌لشکرها جداست.
6) و اما بند آخری که از همه مهمتر است؛ به سرنوشت حسنی‌مبارک و قذافی نگون‌بخت و حتا همین عبدا... صالح نگاه کنید. حسنی‌مبارک را مثل یک حیوان در قفس می‌گذارند و به دادگاه می‌برند و تا آخر عمر طوری با وی رفتار می‌کنند که روزی صد بار آرزو می‌کند ای کاش از مادر زاده نشده بود. یا مرحوم سرهنگ قذافی را ببینید که چطور با خفت و خواری دستگیرش کردند و عین یک سگ ولگرد چنان کتکی نوش جانش کردند که بیچاره مـرد. یا عبدا... صالح که در حمله مردم، نصف بدن لطیف‌تر از پـرش سوخت ولی درد و عار ندارد و دوباره به یمن برگشته است.
این را بدانید و به همه همکاران خود در اقصـا نقاط جهان در کره شمالی، ونزوئلا، سوریه، کنیا، کومور و ... از طریق فکس اطلاع دهید در صورتی که دیدید روز به روز بر شمار مردم نمک‌خور و نمک‌دان‌شکن افزوده می‌شود و ول‌کن معامله هم نیستند، به هر بهانه‌ای که می‌شود فـرار را بر قـرار ترجیح بدهید و کشور متبوع‌تان را که سابقاً ارث پدری‌تان بود (و حالا دیگر نیست.) ترک کنید. اگر دست انقلابی‌ها به شما رسید، کاری از دست ما مردم همیشه در صحنه بر نمی‌آید و هیچ تضمینی وجود ندارد که جان سالم به در ببرید. با اجرای همین بند، خود و خانواده خود را به سادگی از هر گونه سرنوشت غمبار بر حذر نگه می‌دارید و تا آخر عمر یک زندگی بی‌دغدغه و سرشار از آرامش خواهید داشت.
(نعوذ با...، از شاه مخلوع خودمان که بی‌شعورتر نیستید.)


×××××××××××××
بعدنوشت از شفیعی کدکنی:
پیش از شما
به سان شما
بیشمارها
با تار عنکبوت
نوشتند روی باد
کین دولت خجسته جاوید زنده باد.

   + سعید ; ٩:٠۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱ آبان ۱۳٩٠
    پيامهاي ديگران ()

اولی و دومی

دو نفر می‌رن شبونه یک دیوار رو خراب کنند.
اولی می‌گه: تو چراغ رو بگیر من پتک می‌زنم. اولی یک پتک که می‌زده یک آجر می‌افتاده.
دومی می‌گه: بیا تو چراغ رو بگیر تا من پتک بزنم. اولی چراغ رو می‌گیره و دومی با یک ضربه تمام دیوار رو می‌ریزه پایین.
اولی که چراغ رو گرفته، می‌گه: حال کردی؟ این‌طوری چراغ می‌گیرنا!!


×××××××××××××××××
به یارو می‌گن در رو ببند، هوای بیرون سرده.
می‌گه: مثلا اگه من در رو ببندم، هوای بیرون گرم می‌شه؟

   + سعید ; ۱:٢۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۸ امرداد ۱۳٩٠
    پيامهاي ديگران ()

پــــس نه!

رفتیم سر خاک یکی از فامیل‌هامون، ساکت نشستیم. پسر خاله‌ام می‌گه ساکتی!
می‌گم: پس نه، بلند شم برات سیا نرمه‌نرمه بخونم.

یارو عکسمو دیده می‌گه: دماغ خودته این؟
می‌گم: پس نــه، دماغ اجدادمه که بینی به بینی، نسل به نسل منتقل شده الان رسیده به من!

با دوستم رفتیم تو یه مغازه عسل‌فروشی؛ نوبت ما که می‌شه فروشنده می‌گه: شما هم عسل می‌خواین؟!
می‌گم: پس نــه، دوتا زنبوریم اومدیم استخدام بشیم!

ساعت 5 صبح زنگ زده، گوشی رو برداشتم به زور دارم جواب می‌دم. می‌گه خواب بودی؟
می‌گم: پـس نــه، داشتم سر گلدسته مسجد محل‌مون اذان می‌گفتم صدام گرفته!

برای طرح شکایت رفتم کلانتری، طرف می‌گه از کسی شکایت دارین؟
می‌گم: پـس نــه، اومدم فرار مایکل اسکافیلد رو از فاکس ریور گزارش کنم.

تو این گرما که سگ تب می‌کنه رفتم سوپر مارکت می‌گم یه ایستک بدید. یارو می‌پرسه خنک باشه؟
می‌گم: پس نــه، گرم بده می‌ریزم تو نعلبکی خنک بشه!

داریم لوازم می‌بریم توی ماشین که بریم مسافرت، همسایه‌مون می‌گه می‌رید مسافرت؟
می‌گم: پـس نــه، قراره از امشب توی ماشین زندگی کنیم.

کارت سوخت ماشینو برداشتم، دارم می‌رم. بابام می‌گه می‌ری بنزین بزنی؟
می‌گم: پـس نــه، می‌رم آب هویچ بریزم تو باکش نور چراغاش زیاد بشه.

سر سفره غذا داداشم گفت چرا بال بال می‌زنی؟ چیزی پرید تو گلوت؟
می‌گم: پس نــه، دارم خودم رو آماده پروار می‌کنم.

به دوستم می‌گم ببین تن ماهی تاریخ انقضاش کیه؟ می‌گه یعنی تاریخ خراب شدنش؟
می‌گم: پس نــه، تاریخ عروسی ننه بابای ماهیه، می‌خوام واسشون جشن سالگرد بگیرم.

تو آشپزخونه قندون از دستم افتاد شکست با صدای خفن. مامان اومده می‌گه چیزی شکوندی؟
می‌گم: پس نــه، شیشه نازک تنهایی دلم بود منتها صداش رو گذاشتم رو اکو حال کنین.

کله صبحی رفیقم می‌خواست بیاد درس بخونیم. بهش زنگ زدم گفتم دوتا نون هم بگیر بیار. گفت واسه صبحونه؟
می‌گم: پس نــه، واسه ذخیره‌سازی تو روزهای سخت زمستون.

می‌ری مسجد وضو بگیری تا نماز بخونی. یه آقایی می‌رسه می‌گه پسر جان وضو می‌گیری؟
می‌گم: پس نــه، می‌خوام قزل‌آلا صید کنم.

در پارکینگ رو باز کردم برم تو. یارو اومده جلوش پارک کرده، می‌گه می‌خوای بری تو؟
می‌گم: پس نــه، درو باز کردم هوای کوچه عوض بشه.

تا کمر رفتم تو موتور ماشینم ببینم چه مرگشه، رفیقم اومده می‌گه داری تعمیرش می‌کنی؟
می‌گم: پس نه، دارم با گِیج روغن درد و دل می‌کنم!

کامپیوترم ویروس گرفته بود. آنتی‌ویروس بعد از سه ساعت اسکن، پیام داده: آیا مطمئن هستید که می‌خواهید این ویروس را حذف کنید؟
می‌گم: پس نــه، می‌خوام ازش نگهداری کنم بزرگ بشه، بشه عصای دستم!


ارسال‌کننده: محمد میمنت

   + سعید ; ۸:٢٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۸ تیر ۱۳٩٠
    پيامهاي ديگران ()

برای اسامه

هو الباقی
برای چهلمین روز درگذشت

باور نیست اسامه رفتی و خاموش شدی، ترک ما کردی و با خاک هم‌آغوش شدی
افغانستان را نوری اگر بود ز رخسار تو بود، ای امید پاکستان از چه تو خاموش شدی

بخشی از وصیت‌نامه: چون زندگی‌ام به پایان رسیده، می‌روم جسمم را به خاک و روحم را به افلاک می‌سپارم. احساسم را در افغانستان بجویید، سیاستم را در پاکستان و هنرم را در آمریکا. پنهان زیستم و پنهان می‌میرم. بی‌نمایش و بی‌مراسم. بدون اشک و شیون. گوری ساده می‌خواهم و خاطره خوشی در دل‌های شما. بر سر مزارم نیایید که در آن جا نیستم و... 

ضمن تقدیر و تشکر از همه کسانی که در مراسم ترور، تشییع و به دریا سپاری شاهزاده مجاهد، سیاستمدار بی‌باک، رهبر ساده، پدری فداکار و همسری مهربان: مرحوم مغفور شادروان الحاج شیخ اسامه بن محمد بن عوض بن لادن بن... حضور به هم رساندند و اسباب تسلی خاطر بازماندگان را فراهم کردند، به آگاهی کلیه دوستان، آشنایان، هم‌رزمان، موافقان و مخالفان در اقصا نقاط جهان می‌رساند مراسم چهلمین روز درگذشت آن نامرحوم امروز و فردا ساعت 7 شب الی 7 صبح در مسجد حضرت اسامه (لعنه ا... علیه) برگزار می‌گردد. با حضور خود و تلاوت فاتحه، روح آن بزرگ طالب را شاد و شبه‌نظامیان بازمانده از القاعده را قرین امتنان فرمایید.
لازم به ذکر است به دلیل حضور مخالفان و موافقان در مجلس یادبود، از حمل هرگونه جلیقه انتحاری، کمربند انفجاری، گردنبند افتخاری و دیگر وسایل خشونت‌آمیز خودداری کنید.

..............................................

از این‌جا با اندکی دخل و تصرف

   + سعید ; ٢:۱٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱ خرداد ۱۳٩٠
    پيامهاي ديگران ()

تقویم تاریخ!

امروز پنج‌شنبه هشتم اردی‌بهشت سال 1390 هجری خورشیدی برابر با بیست و هشتم آپریل سال 2011 میلادی است. 30 سال پیش، در چنین روزی:
دانشمندی فرهیخته، آزادی‌خواه و جامع‌العلوم پا به عرصه وجود گذاشت و با دم مسیحایی خود که با صدای جیغی بلند همراه بود، سراسر عالم را از خواب بیدار کرد و  از این راه خدمات فرهنگی و اجتماعی بسیاری به یادگار گذاشت. وی که از همان کودکی استعداد نابش در یادگیری علوم و فنون وقت بر همگان آشکار بود، تا دو سالگی به زبان مادری‌اش مسلط گردید و آموز‌ش‌های ابتدایی و متوسطه را در زادگاهش گذراند. سپس به اراک آمد و تحصیلات خود را تا درجه کارشناسی شیمی ادامه داد و در سایه عنایات پروردگار به درجاتی فاخر نایل آمد. از این دوران، دست‌نوشته‌های زیادی که در مجموعه‌ای به نام "الجزوات" در شش جلد گردآوری شده‌اند، از این استاد گران‌قدر بر جای مانده است. پس از پایان تحصیلات به پدرش در امر دکان‌داری کمک می‌کرد و پس از آن، در طول عمر پر بار و پر برکت خود عهده‌دار سمت‏ها و مسئو‌لیت‌های حساسی گردید.
شهرت ایشان بیشتر در وبلاگ‌نویسی بود و شاگردان بسیاری از محضر درس این عالم بزرگ، کسب فیض کردند و هر یک در ردیف علمای عصر خود، قرار گرفتند که از بین آن‏ها می‏توان "ابن میثم" ادیب و نویسنده شهیر قرن چهاردم هجری را نام برد.
وی که هیچ گاه از یادگیری علم و دانش سیرایی نداشت در سال 1387 پس از یک دوره تلاش تاب‌فرسا در مقطع کارشناسی ارشد پذیرفته شد و همچنان در حال ارائه خدمات به مراکز علمی فرهنگی معتبر دنیاست....


پی‌نوشت:
این پست باید 5شنبه هشتم اردی‌بهشت بارگذاری می‌شد.

   + سعید ; ٢:۳۱ ‎ب.ظ ; جمعه ٩ اردیبهشت ۱۳٩٠
    پيامهاي ديگران ()

ما و علم‌الهدی

بسیاری از نویسندگان معتقدند با آن که طنز نوشتن کار هر کسی نیست و به فوت و فن‌های خاص خودش نیاز دارد، ولی با این همه، طنزنویسی در ایران کار چندان دشواری نیست و بی آن که لازم باشد نویسنده اهل مطالعه و چیره‌دستی باشید و بدون آن که به خودتان فشار بیاورید و پیوسته مراقب باشید مبادا مرزهای بین هجو و هزل و طنز را رعایت نکنید، کافی است متن سخنرانی یا گفت‌وگوی بعضی‌ها را فقط برای دیگران نقل قول کنید؛ به طنزنوشته‌های دیگران هم که نگاه می‌کنی، بخش عمده‌ای از آن‌ها چیزی نیستند مگر نقل قول‌های مستقیم از فلان وزیر یا امام جمعه یا...
در این پست، بریده‌هایی از گفت‌وگوی سید‌احمد علم‌الهدی (امام جمعه مشهد و یکی از اعضای مجلس خبرگان) با خبرگزاری فارس‌ درباره لزوم جمع‌آوری گیرنده‌های ماهواره‌ای، تقدیم حضورتان می‌گردد. بدون حتا یک کلمه پس و پیش.


بهترین راه برای مقابله با ماهواره، فیلتر کردن تمامی شبکه‌های مستهجن و ناسالم آن است که در این راستا دولت باید با استفاده از فناوری روز به مسدود کردن شبکه‌های غیراخلاقی اقدام کند.

ماهواره بافت اجتماعی کشور را به هم ریخته است.

برای حراست از بافت فرهنگی و اجتماعی کشور باید با گیرنده‌های ماهواره‌ای مقابله شود چرا ‌که این گیرنده‌ها به دنبال اختلالات عمیق فرهنگی و دینی در بطن جامعه هستند.

برخی می‌گویند ‌به جای این که مسموم شویم، خودمان سم تولید کنیم. این افراد می‌خواهند با هدف گرفتن صدا و سیما، رسانه ملی را به ابتذال بکشند و به بهانه تقویت برنامه‌ها، زمینه بلوغ زودرس جوانان فراهم می‌شود و امنیت خانواده به خطر می‌افتد.

‌‌جوانانی که به استفاده از شبکه‌های ماهواره‌ای تمایل شدید دارند، دو دسته‌اند: یک دسته جوانانی هستند که اکشن را دوست دارند اما دسته‌ دیگر جوانان منحرفی هستند که به دنبال فیلم‌های مستهجن هستند.

رسانه ملی نمی‌تواند انتظار کسانی که به دنبال س.ک..س هستند را برآورده کند اما می‌تواند برخی برنامه‌های سالم اکشن را پخش کند که باید گفت این موضوع چقدر می‌تواند جلوی ماهواره را بگیرد.

صدا و سیما باید زمان لازم را برای دعوت از متخصصان حوزوی که در حوزه‌های علمیه بسیار زیادند، صرف کند و از آن‌ها دعوت کند تا برای گفت‌وگوی صریح با جوانان به رسانه ملی بیایند.

متخصصان حوزوی باید درباره خطرات جنسی ماهواره با جوانان گفت‌وگو کنند.

   + سعید ; ٧:۳٠ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩٠
    پيامهاي ديگران ()

دوبیتی های بابا میثم 2

نمیدانیم این روزها چرا اینقدر چشمه شعرمان در فوران است! چندی پیش طی پیامکی، شعری در وصف حاج رضا سرودیم که عینا مرقوم مینمائیم:
ای ید بیضای تو فانوس راه
وی دم عیسائیت دمساز ماه
ای رضایت بر من مسکین، رحیم
هیبتت چون کوه و ما هم همچو کاه

و یک دو بیتی هم همینجوری غلیان نمود که:
تو مگر چکارمی؟ ننمی؟
یا خدای نکرده تو زنمی؟!!
غلطی کرده ام؟ شکر خوردم
دوستی تو ؟ یا که دشمنمی؟

   + میثم ; ٧:۱٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩٠
    پيامهاي ديگران ()

رسم زمونه!

عجب رسمیه رسم زمونه
خونه‌مون عیدا پر مهمونه
می‌رن مهمونا از اونا فقط
آشغال میوه به جا می‌مونه!
کجاست اون کیوی؟ چی شد نارنگی؟
کجا رفت اون موز؟ خدا می‌دونه!

جعبه خالی شیرینی هنوز
گوشه‌ی طاقچه پیش گلدونه
عطرش پیچیده تا آشپزخونه
شیرینیش کجاست؟ خدا می‌دونه
می‌رن مهمونا از اونا فقط
جعبه‌ی خالی به جا می‌مونه‌!

از بس خونه رو به هم می‌ریزن
آدم مثل خر تو گل می‌مونه
یکی نیست بگه خدا وکیلی
جای پوست پسته توی قندونه؟!
قند نصفه‌ی عموجون هنوز
خیس و لهیده ته فنجونه
حالا خداییش قندش مهم نیست
کنار اون قند، نصف دندونه!
می‌رن مهمونا از اونا فقط
نصفه‌ی دندون به جا می‌مونه!

پسته‌ی خندون، بادوم شیرین
فندق در باز، مال مهمونه
پرسید زیر لب یکی با حسرت:
که از این آجیل به غیر از تخمه،
واسه ما بعدها چی‌چی می‌مونه؟!

   + سعید ; ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ ; جمعه ٥ فروردین ۱۳٩٠
    پيامهاي ديگران ()

متن خوشامد گویی جدید در هواپیمایی جمهوری اسلامی

 با سلام و صلوات بر روح تمام مسافرین عزیز
 و با درود به وزیر محترم راه و ترابری
 ورود شما را به پرواز لایتناهی هواپیمایی جمهوری اسلامی خوشامد می‌گوییم.
خداوندا مشیت ما را در رسیدن و لقای خود قرار دادی پس سرعت آن فزون کن.
مقصد ما به احتمال 99% بهشت موعود و احتمالا 1% مقصدی که بر روی بلیط درج شده می باشد.
خلبان پرواز مرحوم شهید کاپیتان بهشت‌زاده و گروه پروازی سفری خوش برای شما آرزومند است.
لطفا به علامت نکشیدن سیگار اصلا توجه ننموده و آخرین سیگار زندگیتان را به خوشی دود نمایید.
بستن کمربندها اصلا ضروری نیست و کاملا بدرد نخور است.
در صورت بروز اشکال درسیستم هوای کابین ماسکهایی از بالای سر شما آویزان خواهند شد که شما قبل از آن رایحه خوش ملایک را احساس خواهید کرد.
پرواز فاقد هر گونه گارد حفاظت است؛ به علت ممنوعیت سرو مشروبات الکلی، افرادی که خودکفا هستند آخرین استکان را به سلامتی سایر مسافرین بالا بروند.
این هواپیما مربوط به هزاره دوم میلادی بوده و دارای دو درب اضطراری در جلو، دو در در کنارین و یک در عقب می باشد که چندین سال است اهرم های آن کار نمی کند.
ارتفاع پرواز به احتمال قریب به یقین نامشخص و بهشت برین وعده‌گاه مومنین خواهد بود.
سفر خوشی را برای شما آرزومندم.
از آن جایی که هیچ خارجی احمقی وجود ندارد که من لازم باشد یک بار دیگه انگلیسی بلغور کنم، بنابراین  سرتان را درد نمی‌آورم.


PLEASE CHECK THE DOOR
(این هم خلبان می‌گه)

   + میثم ; ٧:٤٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٤ اسفند ۱۳۸٩
    پيامهاي ديگران ()

کریستف کلمب

اگر کریستف کلمب ازدواج کرده بود، امریکا کشف نمی‌شد. چون زنش بهش می‌گفت:

کجا می‌خوای بری؟
با کی می‌ری؟
کی بر می‌گردی؟
 چرا تو؟!
مگه چه قدر بهت می‌دن؟
بازم خودشیرینی کردی؟
زن هم تو کشتی هست؟!
چه جوری باهات تماس بگیرم؟
واقعا می‌ری اکتشاف؟!
آخه مامانم اینـــــا قراره بیان...


و کریستف کلمب از سفر منصرف می‌شد!

   + سعید ; ٦:٤٥ ‎ب.ظ ; شنبه ٢ بهمن ۱۳۸٩
    پيامهاي ديگران ()

اختصاصی فیروزه

پنج سوال که بهتر است زن‌ها از مردها نپرسند:

١) به چی فکر می‌کنی؟

جواب این سوال مثل روز روشن است؛ اگر یک مرد می‌خواست زنش هم بداند به چی فکر می‌کند، به جای فکر کردن، درباره‌اش حرف می‌زد.

٢) آیا دوستم داری؟

جواب همیشگی این سوال "بله" است! حتا مردهایی که محتاط‌ترند می‌گویند: "بله عزیزم!"

٣) آیا من چاقم؟

واکنش صحیح (و مردانه) نسبت به این سوال این است که با اعتماد به نفس و تاکید بگویید: "نه، البته که نه!" و به سرعت اتاق را ترک کنید.

۴) به نظر تو، فلان دختره از من خوشکل‌تر است؟

اگر مرد در جواب شما یکی از این‌ها را گفت، بدانید که جوابش اشتباه بوده:
الف) خوشکل‌تر که نه...
ب) نمی‌دونم این‌جور موارد رو چطوری می‌سنجند!
ج) مطمئنم تو شخصیت بهتری داری!
د) فقط از این بابت که اون جوون‌تر از توست!

۵) اگر من مُردم، تو چه کار می‌کنی؟

پیشنهاد می‌شود این سوال را هیچ‌گاه از یک مرد نپرسید. چون سوال و جواب مذکور به شکل زیر ادامه می‌یابد:
مرد: عزیزم، چرا این سوالو می‌پرسی؟ این سوال منو نگران می‌کنه!
زن: آیا دوباره ازدواج می‌کنی؟
مرد: البته که نه عزیزم!
زن: مگه دوست نداری متاهل باشی؟
مرد: معلومه که دوست دارم!
زن: پس چرا دوباره ازدواج نمی‌کنی؟
مرد: خیلی خب، ازدواج می‌کنم!
زن: (با لحن رنجیده) پس ازدواج می‌کنی؟
مرد: بله!
زن: (پس از مدتی سکوت) آیا باهاش توی همین خونه زندگی می‌کنی؟
مرد: خب بله! فکر کنم همین کار رو بکنم!
زن: (با ناراحتی) بهش اجازه می‌دی لباس‌های منو بپوشه؟
مرد: اگه این‌طور بخواد خب بله!
زن: (با سردی) واقعا؟ لابد عکس‌های منو هم می‌کنی و عکس‌های اونو به دیوار می‌زنی!
مرد: بله! این کار به نظرم کار درستی میاد!
زن: (در حالی که این پا و آن پا می‌کند.) پس این‌طور... حتما بهش اجازه می‌دی با چوب گلف من هم بازی کنه!
مرد: البته که نه عزیزم! چون اون چپ دسته! 

   + سعید ; ٩:۳۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٩ دی ۱۳۸٩
    پيامهاي ديگران ()

فرق مایکروسافت با جنرال موتورز

بیل گیبس: اگر فناوری جنرال موتـــورز با سرعتی همسان فناوری رایانه پیشرفت کرده بود، امروز خودروهایی سوار می‌شدیم که:
سرعت‌شان 22000 مایل بر ساعت بود،
مصرف بنزین آنها 4 لیتر درهر 1000 مایل بود!
بهای آنها 25 دلار بود!

پاسخ جنرال موتورز:
1- بدون هیچ دلیلی خودروی شما در روز دو بار تصادف می‌کرد!
2- هر بار که خط‌های وسط خیابان را از نو نقاشی می‌کردند شما باید یک خودروی جدید می‌خریدید!
3- گاه و بیگاه خودروی شما در خیابان‌ها از حرکت باز می‌ایستاد و شما چاره‌ای جز استارت دوباره (Restart) نداشتید!
4- هربار که مدل جدیدی به بازار عرضه می‌شد، خریداران باید رانندگی را از اول یاد می‌گرفتند!
5- برای خاموش‌ کردن خودرو باید دکمه استارت را می‌زدند!
6- کیسه هــوا پیش از بازشدن در هنگام تصادف از شما می‌پرسید:

Are You Sure?!

   + سعید ; ٧:٥٠ ‎ق.ظ ; جمعه ۳ دی ۱۳۸٩
    پيامهاي ديگران ()

برگی از خاطرات یک کودک دانشجو

امروز صبح که با صدای ضبط صوت جمشیدآقا از خواب بیدار گشتم خیلی احساس کسالت می‌نمودم آخر دیشب تا ساعت ٣ جمشید‌آقا داشت با دوستانش یک بازی بد انجام می‌داد و همه‌اش به عمه‌ها و بی‌بی‌های یکدیگر فحش‌های زشت و زننده می‌دادند. من نمیدانم چرا همه‌اش به عمه‌ها و بی‌بی‌ها فحش می‌دهند؟ مگر آنها چه گناهی مرتکب شده‌اند؟ من نمیدانم.
دیشب آنها شرط بندی نمودند که هر کس بازنده شد برای بقیه برود و صبحانه کله‌وپاچه خریداری نماید ولی آنها همه‌شان صبح خواب ماندند و خدا را شکرگزاری می‌نمایم که نرفتند کله‌پاچه بخرند چون شرط‌بندی گناه میباشد و دارای عواقب و کیفر اخروی میباشد.
بعدش به دستشویی عزیمت نمودم. در آنجا دوست جمشید‌آقا که در پشت لبهایش سبیل میباشد خیلی حالش بد بود. دوستاش میگفتند دیشب تگری زده‌است. من نمیدانم تگری چه می‌باشد اما دوستانش میگفتند خیلی پیک خورده است. من فکر میکنم پیک یک نوع کیک میباشد و او خیلی پرخوری نموده است. من برایش دعا کردم که خوب بشود و به داخل اتاق برگشتم. هیچ چیز در یخچالمان موجود نبود که بخورم. حاضر شده و به سمت دانشگاه رفتم. سرویسهای خواهران نیز در ایستگاه ایستاده بود و خواهران خیلی زیاد بودند. من به جمشید‌آقا که زیر چشمانش از بیخوابی سیاه گشته بود گفتم: این خواهرها هم مانند شما دیشب بیدار بوده‌اند که دور چشمانشان سیاه می‌باشد؟ جمشیدآقا گفت: احمق اینها ریمل می‌باشد که چشمانشان را سیاه نموده است. من فکر میکنم ریمل خیلی بدتر از بیخوابی می‌باشد و چشم را خیلی بیشتر از بیخوابی سیاه می‌نماید . بازهم خدا را شکر مینمایم که جمشیدآقا و دوستانش شبها تا صبح به جای بیخوابی ، ریمل به سرشان نمیزند.
من فکر مینمودم خواهران خیلی یشتر از برادران دارای مشغله فکری هستند و درس زیاد میخوانند چون همه آنها موهایشان سفید می‌باشد. ولی جمشیدآقا میگوید: اینها موهایشان را لایت مینمایند یعنی رنگ مینمایند و بعدش من متوجه شدم که چرا موهایشان سفید است. جمشیدآقا خیلی چیزها می‌داند و کمکهای بسیار بزرگی به من مینماید و به معلومات من افزوده می‌گردد. مثلا یک بار من خیلی سردرد داشتم و جمشیدآقا یک داروی بسیار تلخی در چای نبات حل نمود و به من داد خیلی زود حالم رو به بهبودی گذاشت.  من از این بابت خیلی خوشحال میباشم که هم اتاقی من خیلی دانا می‌باشد.
در آن روز من درس جمعیت و تنظیم خانواده داشتم و من خیلی خجالت میکشم که سر کلاس میروم و استادحرفهای بی‌تربیتی می‌زند و هیچ‌کس چیزی به ایشان نمی‌گوید. جمشیدآقا میگوید خیلی درس باحال و کاربردی میباشد و کیف میدهد ولی من فکر میکنم این کلاس خیلی موردهای منکراتی دارد و همه‌اش کارهای ناجور ما یاد میدهند . جمشیدآقا میگوید در این شرایط که چیزی گیر نمی‌آید همین هم غنیمت میباشد. من متوجه نمی‌شوم که معنی چیزی گیر نمی‌آید چه میباشد؟
بعد از کلاس عده‌ای از دانشجوها در جلوی محوطه دور هم جمع گشته بودند و یک نفر در بالای پله‌ها داشت درباره دموکراسی حرف میزد و میگفت دموکراسی هزینه دارد. من نمی‌دانم دموکراسی چه میباشد ولی جمشیدآقا می‌گوید ای ... توی دموکراسی که هزینه‌اش از جنگ نیز بیشتر می‌باشد. دوست جمشیدآقا که کچل می‌باشد میگفت اینجا میتینگ است و همه‌اش برای مالیدن می‌باشد. من از مجموع صحبتهای جمشیدآقا و دوست کچلش نتیجه گیری نمودم میتینگ جایی میباشد که در آنجا هزینه دموکراسی را میمالند ولی معنی این نتیجه‌گیری را اصلا نفهمیدم!
اینجا سطح فکر دانشجوها خیلی بالا می‌باشد و حرفهای قلمبه سلمبه میزنند و کارهای خیر و خداپسندانه انجام میدهند. مثلا دوست جمشیدآقا که موهایش مثل کاکل خروس مشهدی زینل اینها میباشد میگفت که ترم قبل یکی از خانمهای کلاس را به پیتزا فروشی برده‌است و به او پیتزا داده‌است و خورده‌است و بعد از آن به منزل آنها رفته و لامپش را روشن نموده است ولی او را یک ترم تعلیق کرده‌اند. من فکر میکنم او خیلی پسر خوبی می‌باشد که به دخترهای بی‌بضاعت پیتزا میدهد و لامپ خانه آنها را روشن مینماید که دیگر خانه آنها تاریک نباشد و آنها خوشحال بشوند ولی نمیدانم دیگر چرا مسئولین دانشگاه به او تعلیقی داده‌اند؟! تازه مدرک هم دارد که دروغ نمیگوید چون بر اثر روشن کردن لامپ احتمالا برق گرفته بودش و موهایش سیخ گشته بود ولی چون خیلی انسان بی‌ریایی بود این را به من نگفت و من خودم فهمیدم.
امروز چندتای دیگر کلاس داشتم و خیلی احساس خستگی می‌نمایم.

   + میثم ; ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٦ آذر ۱۳۸٩
    پيامهاي ديگران ()

نامه‌ای از یک کودک دانشجو

با عرض سلام خدمت پدر عزیزتر از جان و ننه گرامی‌ام. اگر از احوالات اینجانب جویا باشید باید بگویم که ملالی نیست جز دوری شما که امیدوارم به زودی زود دیدارها تازه شود. پدرجان! ما در دانشگاه امکانات بسیار زیادی دارا می‌باشیم و در اینجا بسیار راحت می‌باشیم. مثلا در اینجا وقتی استاد وارد کلاس می‌شود کسی برپا نمی‌گوید و کسی برای رفتن به مستراح اجازه نمی‌گیرد. یک بار که من برای مستراح رفتن اجازه گرفتم همه من را مسخره نمودند و دخترها به من جمله‌های خنده‌دار گفتند. جمشید آقا می‌گوید اینها متلک می‌باشد ولی من که فکر میکنم اینها جوکهای دانشجویی می‌باشد که سر کلاس می‌گویند. در اینجا همه استادها به مسافرت فرنگ می‌روند و عکس هایشان را در بیلبورد می‌زنند. در اینجا بیل وجود ندارد و همه‌اش بیلبورد می‌باشد و این یکی، بیلش با آن بیلی که ما داریم فرق می‌نماید. در اینجا دانشجوها به دو دسته ستاره دار و بی ستاره تقسیم می‌شوند. جمشید آقا میگوید : سعی کن ستاره دار نشوی. ولی من فکر میکنم اشتباه می‌نماید چون ما در سر کلاس مدرسه وقتی صدآفرین می‌گرفتیم برایمان ستاره میچسباندند. ولی جمشید آقا می‌گوید در اینجا ستاره‌هایش با مال دبستان فرق می‌نماید و خیلی بد است و چوب در یک جایمان فرو می‌نمایند. جمشید آقا این روزها خیلی بد دهن شده است. خودش می‌گوید مال آب و هوایش می‌باشد. ولی من چیزی متوجه نشده‌ام. 
پدرجان! در اینجا همه چیز با همه چیز ما فرق می‌نماید. مثلا در اینجا وقتی کسی پدر و مادرش در خانه نیستند میگویند مکان داریم بیایید بترکانیم. من فکر می‌کنم اینها نمیفهمند که نباید خانه‌هایشان را بترکانند چون دیگر خراب می‌شود و خانه ندارند.
در اینجا هر کس که سر کلاس به سئوالهای استاد جواب می‌دهد و از او سئوال می‌نماید همه یک جوری به او نگاه می‌کنند و به ‌او می‌گویند پاچه خوار. من که تا به‌حال ندیده‌ام کسی پاچه استاد را بخورد مگر استاد گوسفند می‌باشد که کسی پاچه‌اش را بخورد؟!!!
دیگر زیاده عرضی نیست. ان شاء‌الله در نامه‌های بعدی بیشتر برایتان از اینجا می‌نویسم. باقی بقایتان. صفدر فدایتان

   + میثم ; ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ ; شنبه ٦ آذر ۱۳۸٩
    پيامهاي ديگران ()

شخصیت‌های کارتونی در گذر زمان

آقای سـکسکـه عمل کرده، می‌ره سر کار و زندگی‌شو می‌کنه!

الفی دیگه از هیچی نمی‌‌ترسه!

آلیس شوهر کرده، دو تا بچه داره و یه زندگی حقیر توی یه آپارتمان ۵٠ متری ساده.

آن‌شرلی آرایش‌گر معروفی شده و توی جردن و چند تا محله‌ی بالای شهر شعبه زده و حسابی جیب مردم رو خالی می‌کنه به اسم گریم و رنگ موهای عالی ...

ای‌کیوسان کراکی شده و مخش تعطیل تعطیله!

بامزی یه خرس بزرگ شد و شکارش کردن.

پت پست‌چی بازنشسته شده و الان تو خونه‌ی سال‌مندان منتظر مرگشه!

بنر رو یادته؟ پوستشو توی خیابون منوچهری 30000 تومن‌ فروختن!

بالتازار و زبل‌خان آلزایمر گرفتن.

دامبو، پلنگ صورتی، پسر شجاع، خانوم کوچولو، گوریل انگوری، شیپورچی، یوگی و دوستاش همه توی یه سیرک بزرگن!

تام سایر حسابی باکلاس شده و موهاشو مدل جوجه‌تیغی درست می‌کنه!

تام و جری دو تا دوست صمیمی شدن!

تن‌تن توی یه روزنامه خبرنگار بود، الان تو ستاد تبلیغاتی داره فعالیت می‌کنه!

می‌گن خاله‌ریزه رفته مکه و حاج‌خانوم شده، توی مجالس زنونه روضه می‌خونه و خرج زندگی خودش و شوهر معلولش رو از این راه در می‌آره! قاشق سحرآمیز و جنگلی هم دیگه تو کار نیست!

جیمبو رو از رده خارج کردن و بعد اجاره دادندش به ایران ایر!

چوبین خیلی وقته که مادرش رو پیدا کرده و دنبال یه وامه تا ازدواج کنه!

حنا خانوم دکتر شده، مادرش هم از آلمان برگشته کنارش!

خپل رو از باغ گل‌ها انداختنش بیرون، اون‌جا یه برج ١٠٠٠ طبقه ساختن! (چند روز پیش کنار یه سطل آشغال دیدمش - خیلی لاغر شده!)

خانواده‌ی دکتر ارنست همسایه مونن، هر سه تا بچه‌اش رفتن خارج، همسر دکتر خیلی مریضه!

رابین‌هود رو توی اسلام‌شهر گرفتنش -به جرم شرارت- هفته‌ی دیگه اعدامش می‌کنن!

سوباسو و کاکرو قهرمان جهان شدن.

کایوت، بالاخره ردرانر رو گرفت ولی از شانس بدش آنفولانزای مرغی گرفت و مرد!

هیچ‌کس نفهمید گالیور عاشق فلرتیشیاست!

لوک خوش‌شانس طی یه بدشانسی، اشتباهی تو یه صحنه قتل دستگیر شد و نتونست خودشو تبرئه کنه و الان هم‌سلولی دالتون‌ها شده!

مارکو پولو تو میدون راه‌آهن یه باقالی پلویی زده، می‌گن کارش خیلی گرفته!

گربه‌سگ عمل کردن و جدا شدن!

ملوان زبل الان دیگه یه دزد دریایی معرف شده!

آقای پتی‌بل تو میدون شوش یه بنک‌دار کله‌گنده‌س!

معاون کلانتر از یه بانک اختلاس کرد و فرار کرد رفت خارج !

آقای نجار الان به جرم قطع غیرمجاز درختان تحت تعقیبه و وروجک هم قایم شده!

پت و مت دکترای مهندسی عمران گرفتند و الان جزو هیئت علمی دانشگاهند!

نل افسردگی‌ش خوب شد و داستان زندگی‌شو به زودی چاپ می‌کنه!

راستی! بابا لنگ‌دراز آکرومگالی گرفته... واسه‌ش دعا کنید!

پینوکیو بالاخره آدم شد...

سندباد دستگیر شده و از شیلا خبری نیست

بلفی و لی‌لی‌بیت رو با هم‌دیگه گرفتن و سنگ‌سارشون کردن!

منبع: اینترنت

   + سعید ; ٢:۳۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳ آذر ۱۳۸٩
    پيامهاي ديگران ()

نامه ای از یک کودک دانشجو

پدر عزیزتر از جانم و ننه مهربانم. سلام. امیدوارم که حالتان خوب باشد و زیاد برای پسرتان دلتنگی ننمایید. اگر از احوالات اینجانب جویا باشید باید بگویم که ملالی نیست جز دوری شما که امیدوارم بزودی دیدارها تازه شود. به ما در اینجا یک اتاق لوکس داده اند که هر از گاهی بویی شبیه به طویله مشهدی زینل از همه جایش می‌اید. جمشید آقا ( هم اتاقیمان) تا بو میشنود به من نگاه میکند . نمیدانم چرا ولی فکر میکنم بخاطر این باشد که او هم دلش برای طویله مشهدی زینل شهر خودشان تنگ میشود و حس نوستالژی بهش دست می دهد. در اینجا هر کس دلش یاد روستایشان می افتد میگویند حس نوستالژی دارد. بعضی وقتها که برای خرید مایحتاج زندگی با جمشید آقا به خیابان میرویم او همه اش دیگران را نگاه میکند و بعضی وقتها بلند میگوید: اوف چه تکه‌ای، بخورمش. من فکر میکنم او خیلی گرسنه می باشد و هر چیزی میبیند  فکر میکند نان است و میخواهد بخوردش. خیلی برای جمشید آقا نگران هستم. او همه اش میگوید اگر این تکه ها در روستای ما بودند من هر شب به جدول میزدم. من فکر میکنم جمشید آقا چشمش کم بینا شده است که به جدول میزند.
در دانشگاه ما هروقت دانشجوها از یک چیزی بدشان می آید همه دور هم جمع می‌شوند و سرود یار دبستانی می‌خوانند. جمشید آقا می‌گوید اینها دارند کار ساختار شکنانه انجام می‌دهند و ما نباید خودمان را با آنها قاطی بنماییم و گرنه آقای حراست دهنمان را سرویس مینماید. البته خدا خیرشان بدهد که دهان مان را مجانی سرویس مینمایند.
در اینجا دخترها و پسرها در یک کلاس با هم مینشینند و در بینشان پرده نمیکشند. یک بار از جمشید آقا پرسیدم: جمشید آقا ! اینجا چرا پرده نمیزنند؟ جمشید آقا به من فحش داد و گفت خیلی بی تربیت شده ام. من که متوجه نشدم ولی فکر میکنم جمشید آقا دچار سوء برداشت شده بود.
در اینجا وقتی یک پسر و دختر با هم حرف میزنند جمشید آقا میگوید اینها دارند مخ میزنند. ولی من که ندیدم آنها هیچ وقت کله هایشان را به هم بزنند واتفاقا خیلی آرام هم پچ پچ مینمایند.
پدر جان. دیگر من باید بروم درس بخوانم. ان شاءالله در نامه های بعدی بیشتر برایتان از اینجا مینویسم. ننه جان و برادر دختر مشهدی زینل را سلام برسانید. باقی بقایتان. من بفدایتان.                                               پسرتان صفدر 

   + میثم ; ٢:٢۳ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٩
    پيامهاي ديگران ()

برگی از خاطرات ملوکانه (5)

اینها را بعد از عمل جراحی می نگاریم.
... خداحافظی مفصلی با زنان اندرونی نمودیم . سیل اشک از چشمان زنانمان سرازیر گشته بود . اگر می دانستیم این همه طرفدار داریم می رفتیم مایکل جکسون می شدیم! ( مزاح فرمودیم تا درد جراحی بر ما سهل گردد ) نازبانمان چه بال بالی می زد از برایمان . پدر سوخته این دم آخری جگرمان را آتش زد. از زنان دل کندیم و به دربار رفتیم. نوکران و چاکرانمان مثل قوم مغول به سمت ما حمله ور گشته اشک تمساح می ریختند پدر سوخته ها. الحق که خوب پدرسوخته هایی تربیت نمودیم. چه نقشی بازی می کردند. یکی نداند فکر میکند نشیمنگاهشان آتش گرفته که اینقدر اشک میریزند. اداره امور مملکت را به وزیر اعظم سپرده سوار بر "ماشین طبابت اضطراری" آژیر کشان به سمت مریضخانه عزیمت فرمودیم. ما را مهیا ساختند و به اتاق جراحی بردند ( آخ‌خ‌خ‌خ‌خ.. فتقمان )....
... اطباء موضعمان را بی‌حس نموده مشغول جراحی گشتند. ما که هوشیاری کامل داشتیم و فقط موضعمان بی حس گشته بود دیدیم که یکی از اطباء خود فروخته و آلت افسرده دست استکبار غرب، مشغول کار گذاشتن آلت استراق سمع در ناحیه فتق همایونی است و به وفور نیز از کلمات و الفاظ غربی و استکباری استفاده می نماید. فی الفور لگدی به ناحیه تناسلی طبیب حواله فرمودیم ( چون دم دستمان بود ) و فرمودیم : چه می کنی ای پدر سوخته جاسوس؟ آلت استراق سمع در فتقمان کار میگذاری بوزینه؟ سران فتنه؟ طبیب که مغزش از ضربه کاری ما سینه خیز می رفت به زحمت دهان گشود و عرض کرد: شاها ! امان دهید تا عرض کنم. فرمودیم: دادیم . زود باش اعتراف کن تا نفرستادیمت یک جایی که عمه ات را یاد کنی. عرض کرد: شاها! کار جراحی به اتمام رسیده و داریم بخیه می زنیم. بشکند دستی که بخواهد فتق شما را آلت استراق سمع قرار دهد.
نگاهی به فتقمان انداختیم دیدیم دارد راست می‌گوید و گناهی مرتکب نگشته. فرمودیم: باشد. پذیرفتیم (آی‌ی‌ی‌ی‌ی‌ی‌ فتقمان)....
... جراحی که به اتمام رسید و فتق همایونی به سلامت به سرمنزل سلامت نائل آمد وزیر نظافت و علوم طبابت به حضورمان شرفیاب گشت و عرض ارادت نمود. جریان حادث گشته را بر وی فرمودیم و نیز فرمودیم چرا این اطبای خود فروخته اینقدر از کلمات اجنبی استفاده می کنند؟ فرمودیم فورا کلیه نهادهای وابسته را فورا از این عناصر خودفروخته و اجنبی صفت پاکسازی نموده اصل بومی سازی را پیش گیرند...
... فتقمان درد می‌کند بقیه اش را بعدا می نگاریم. 

   + میثم ; ٧:٢٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸٩
    پيامهاي ديگران ()

برگی از خاطرات ملوکانه ( 4 )

... امروز وزیر " شعر و طرب همایونی " که به گوشش رسیده بود حال مبارکمان زیاد رو براه نیست ، بحضورمان شرفیاب گشت . اول به سبب کسالتمان نخواستیم به حضور بپذیریمش و خواستیم وادارش کنیم یا استعفا دهد یا برود جلو طبع این همه جراید ناهمسو با دربار را بگیرد . با هزار عجز و لابه به حضور پذیرفتیمش ( بدلیل تورم فتق مبارکمان به یکسو بر تخت جلوس نموده بودیم ) . وزیر به حضورمان شرفیاب گشت و به پای مبارکمان افتاد و به لابه گفت : ای شاها ! بر من ببخشای که طبع این جراید بی همه چیز جیره خوار اجنبی دسیسه اجانب به سرکردگی استعمار شرق و غرب و ... است . روی از من بر نگردانید که هلاک می شوم . لگدی پراندیم و فرمودیم : هووووووووووی گوساله . ول کن پایمان را فتقمان عود نمود . تو سگ کی باشی که روی از تو برتابیم؟ پدر سوخته ما فتقمان درد مینماید مجبوریم یک وری بر تخت بنشینیم . کسالتمان اجازه نداد دیگر به وی گیر بدهیم . فرمودیم : اینک حالمان اقتضای رسیدگی به آن را ندارد. برگوی تا بدانیم دلیل شرفیاب شدنت چیست؟
پای مبارکمان را بوسید و عرض کرد: شاها ! شرف حضور طلبیدم از بهر ارائه شعری که فرموده بودید در وصف نازبان خاتون بسرایم . ( لامذهب اسم نازبان که می آید دست و پای مان شل گشته گل از گلمان می شکفد )  فرمودیم : پس جان بکن دیگر . بخوان مردک . کاغذی از جیب قبایش که پارسال به وی سله داده بودیم در آورد و خواند . خیلی حال نمودیم. گزیده ای را اجمالا اینجا مرقوم می فرماییم تا ماندگار شود

نازبان جان چه پدر سوخته ای           چشم بر بار و برم دوخته ای
هر قدر پول بخواهی دهمت               من تو را چاکر و قربان شومت
یک ولیعهد برایم تو بزا                       اینقدر عشوه و بامبول تو میا
گر شوی یار ، من از امریکا                 نبود ترس و هراس از هیچ جا
می دهم رانت به آن داداشت             می فرستم به فرنگ مامانت
گویمش تا نفرستد پارازیت                کنم هر کار ، کنم من راضیت

پدر سوخته زبان حال ما را سروده بود . بغایت زیبا توصیف نموده بود نازبانمان را . فتقمان را به باد فراموشی سپردیم . شاد گشتیم و سله دادیمش و فرمودیم از این شعفمان یک هفته تعطیلات اعلام کنند.

ادامه دارد...

   + میثم ; ٢:٤٩ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٦ مهر ۱۳۸٩
    پيامهاي ديگران ()

برگی از خاطرات ملوکانه ( 3 )

... بس که به رتق و فتق امور و بلاد و مستعمرات پرداختیم ضعیف گشتیم . طبیب الملک هم خیلی از برایمان نگران است و میگوید این قدر امور را رتق و فتق نفرمایید که عن قریب است به فتق مبارک آسیبی برساند. شایسته است به خودمان استراحتی بدهیم و به فکر ولیعهدی باشیم که عصایی باشد از برای روزگار بازنشستگیمان .
به کارنامه اعمالمان که نظر می افکنیم جز خوبی و نکویی و عمران و آبادانی هیچ یافت می نفرمائیم . قصد آن داریم که بیلان کارمان را بدهیم به یکصد و بیست زبان زنده گیتی به طبع برسانند که همگان بدانند ما چه بوده ایم و چه کارهای نیکی از خود به یادگار گذاشته ایم . دیگر مانده ایم این سازمان بلاد متحده چرا اینقدر دارد به ما گیر می دهد؟ پدر سوخته نمی دانیم چه پدر کشتگی با خاندان همایونی دارد؟ اصلا به او چه که ما در اندرونی چه می کنیم ؟ یمین میرود یسار می آید انگشت می کند در کار ما . برآنیم برویم یک نطق کوبنده در جمع سرانشان بکنیم که حالش را ببرند .
امروز حس نگاشتن خاطرات نداریم . فتق مبارکمان درد مینماید .


... ادامه دارد     

   + میثم ; ٢:۱۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٩
    پيامهاي ديگران ()

برگی از خاطرات ملوکانه ( 2 )

دیشب که احساس مسئولیت بی موقع نوکرانمان نگذاشت ما زیاد مساوات را در حق نازبان خاتون اجرا کنیم . طفلکی خیلی از دستمان دلگیر شد. اما به وی قول دادیم نوبت بعدی تلافی میکنیم. نازبان هم لبی گاز گرفت و گفت : اختیار دارید شاهااااا . امر امر شماااااااست . ما که همین حضور کوتاه شما را هم در کنار خود غنیمت میدانیییییییییم.
 خودمانیم ، وقتی حرف میزند همه وجودمان مثل بید میلرزد بس که شیرین زبان و نازک اداست پدر سوخته. به وزیر " شعر و طرب همایونی " فرموده ایم تا چند دیوان شعر در وصف نازبان بسراید و با نام خودمان به طبع برساند. یادمان باشد فردا تشری بزنیم ببینیم کار سرودن اشعارمان به کجا رسیده است.
به هر حال از نازبان خداحافظی نمودیم و اندرونی را به مقصد دربار و رتق و فتق امور مستضعفین و بلاد و مستعمرات ترک گفتیم. جمیع نوکران و چاکران جمع گشته بودند و نجوا میکردند. بانگ برآوردیم که خفه ! بنالید ببینیم چه حادث گشته . وزیر " امورات جراید و ... " عرض کرد: سلطان به سلامت باشد. فرمودیم: هستیم تا چشمت کور شود. عرض کرد: شاها ! دوش بـی بـی سـی/ فارسی گفته است که آمریکستان ، ما را از ناحیه بنزین تحریم نموده است . حرفش را قطع نموده فرمودیم؟ بـی بـی سـی هم یکی از بی بی های حرمسرا است؟ پاسخ برآورد : خیر شاها ! این بی بی مال اجنبیهاست و در حرمسرای آنان مشغول است.
 خیالمان از جانب زنانمان راحت گشت. فرمودیم : پس غلط کرده است تحریم کرده. بدهید بزنند برج پیزایشان را بیاورند پایین که دیگر از این غلطها نکنند . یکی از نوکران عرض کرد : شاهنشاها ! جسارت است اما برج پیزا مال یک جای دیگری است. آمریکستان برج دو قلو دارد که آنرا هم چند سال پیش یکی دیگر پیشدستی نمود و آنرا ترکاند.
دستی بر سبیل مبارک کشیده و فی الفور وزیر "امور سوختیه" را فرا خواندیم که : زود باش یک غلطی بکن وگرنه استعفا بده. وزیر قدمی به جلو آمد و عرض کرد: شاها ! اینگونه خاطر مبارک مکدر مگردانید که دو روز دنیا ارزش این همه حرص خوردن ندارد. فرمودیم : به گور پدرت خندیده ای مردک ! پس عمه مان بود خودش را از برای تصاحب سند چاههای نفتمان جر میداد تا اینکه لطف نموده و سند را به نامش نمودیم؟ هان؟
عرض نمود : شاها ! عفو بفرمایید که خسران نمودم. فرمودیم : عفو فرمودیم بنال. خوشحال گشت و عرضه داشت: دیروز از توی نقشه گیتی ، بلادی از جنوب آفریقیه پیدا نمودیم که رئیسش نمیفهمید تحریم یعنی چه و چه عواقبی دارد. با وی تماس گرفتیم و قول داد که در این گیر بازار به ما بنزین بفروشد و خودکفایمان کند. ما نیز بنزین میخریم  و میفروشیم به یک بلاد دیگر. هم خودکفا میشویم و هم صادر کننده میشویم.

خودمانیم عجب پدر سوخته هایی دور خودمان جمع فرموده ایم . یکی از یکی جلب تر و موزمار تر. میترسیم خودمان را هم کله پا نمایند. یادمان باشد بدهیم وزیر " استخبارات و اطلاعیات " همه را یک جوری زهره ترک نماید که جرئت نکنند غلطی بکنند . فرمودیم : بدک نگفتی. کارت عابر بانکش را از وی ستاندیم و از برای سله مبلغی را برایش حواله نمودیم تا خوشش بیاید و باز هم از این خدمت ها برایمان بکند.
امروز دیگر خیلی خسته گشتیم. دیشب را هم که زهر مارمان نمودند . فی الفور خواجه حرمسرا را فراخواندیم و فرمودیم: امشب نوبت کدامین بی بی است تا به مساوات با وی رفتار نماییم؟ عرض کرد: گلابتون خانم .
( این را در پرانتز می نگاریم ، ما زیاد از گلابتون خانم خوشمان نمیاید . آخر خیلی سنتی عمل می نماید.کاش می شد نوبتش را به نازبان جانمان بدهد زیرا کارهای جالبی میداند از برای دلبری و طرب انگیزی. اما چه می شود کرد؟ شاهیم و شهرتمان عدالت پیشگی و مهر ورزی . چاره ای نداریم جز آنکه امشب را یک جوری با گلابتون مهرورزی نماییم .) پس برخاسته و نوکران و چاکران را سله دادیم و دربار را به مقصد حرمسرا ترک نمودیم...   

... ادامه دارد

   + میثم ; ٢:٤۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۱ مهر ۱۳۸٩
    پيامهاي ديگران ()

برگی از خاطرات ملوکانه (1)

دیشب که خواستیم برویم و مساوات و عدالت را در حق اندرونی رعایت کنیم ( این را اضافه کنیم که دیشب نوبت نازبان خاتونمان بود ) دیدیم پری چهری روبرویمان ظاهر گشت. به رسم عادت اوقاتی که نامحرم میبینیم ، دستی بر سبیل مبارک و دستی بر چشمانمان گذاشته و استغفرالهی گفتیم و دوباره نگاه کردیم. دیدیم نازبان خاتونمان است. پدر سوخته چه زیبا و دلفریب شده بود با آن دامن کوتاه چین چینی اش. شده بود شکل " تاتیانا " در فارسی١ . راستی چند وقتی است اندرونی را به دستگاه گیرنده اومواج ماهواره مجهز نموده ایم تا بلکه خبری از ماهواره امیدمان کسب نماییم. اما وقتی در اندرونی نیستیم و به رتق و فتق امور مستضعفین و بلاد مشغولیم ، این پدرسوخته ها و مخصوصا نازبانمان میروند و فارسی ١ تماشا مینمایند. ما نیز که تاثیر این هجمه را دیده ایم به ذهن پرذکاوتمان خطور نمود که حالیا چرا ما خودمان این سریالهای وطنی نسازیم؟ مگر ما خودمان کم فرهنگ داریم؟ فی الحال هاتف بر گوش نهاده و رئیس  " امور جعبه جادوئیه " را فراخواندیم و گفتیمش که از این چیزها بسازد البته با حفظ شئونات و فرهنگ غنی خودمان.
راستی ما که پادشاه هستیم در اداره اندرونی و عیالاتمان مانده ایم ، این شورایمان چگونه میخواهد از برای رعیت بدبخت چند همسری را تصویب نماید؟!!!
بگذریم. داشتیم میگفتیم که نازبانمان پیش چشمانمان دلبری میکرد که ناگهان هاتفمان به صدا در آمد. وزیر امورات " دد منشی... دد منشیا.... دد منشه... " اصلا بگذریم وزیر امورات وحشیانه و محیط زندگی جانوران بود. عرض کرد : شاها! فرمودیم : چه شده که این وقت شبی ما را زا به راه کرده ای؟ ( البته چون وزیرمان مونث بود ما به او پدر سوخته نگفتیم و همه اش مواظب بودیم تا نازبان چیزی نفهمد ما با نسوان دیگری غیر از اندرونی مراوده داریم ) وزیر ادامه داد: شاها ! عفو بفرمایید . موردی پیش آمده است. فرمودیم : بنال. افزود : شاها! نوکران و محیط بانان خبر آورده اند لولویی در دشت یافته اند که یک چیزی میبرد. فرمودیم : چه میبرد؟ بگو که نصف جان شدیم. عرض کرد: آخر شاهااااااااااا! همه چیز را که نمیشود گفت آخر خجالت میکشیییییم.( پدر سوخته فکر کنم او نیز فارسی ١ دیده بود که این همه غمیش می آمد از برای ما ). فرمودیم : پس بیخود میکنی اوقاتمان را زایل میگردانی و هاتف را زدیم روی مشغولی.

... ادامه دارد 

   + میثم ; ٤:٠٢ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٠ مهر ۱۳۸٩
    پيامهاي ديگران ()

کمی هم طنز دانشجویی

دوران پیش از دانشگاه = حسرت
قبول شدن در دانشگاه = صعود
کنکور = گذرگاه کاماندارا
دوران دانشجویی = سالهای دور از خانه
امتحان ریاضی = کشتار بیوجرسی
امتحان میان‌ترم = زنگ خطر
امتحان پایان‌ترم = آوار
لیست نمره‌های دانشجویی = دیدنیها
نمره امتحان = پرنده کوچک خوشبختی
مسئولان دانشگاه = گرگها
استادان = این گروه خشن
آشپزخانه = خانه عنکبوت
غذاخوری دانشگاه = پایگاه جهنمی
پاسخ مسئولان = شاید وقتی دیگر
دانشجوی اخراجی = مردی که به زانو در آمد
دانشجوی فارغ‌التحصیل = دیوانه از قفس پرید
دانشجوی سال اولی = هالوی خوش شانس
واحد گرفتن = جدال بر سر هیچ
پاس کردن واحدها = آرزوهای بزرگ
مرگ استادها = جلادها هم می‌میرند
محوطه چمن دانشگاه =حریم مهرورزی
استاد راهنما = مرد نامرئی
کمک هزینه = بر باد رفته
درخواست دانشجویان = بگذار زندگی کنم
برخورد استادان = زن بابا
اتاق رئیس دانشگاه = کلبه وحشت
تقلب در امتحان = راز بقا
دانشجوی معترض = پسر شجاع
دکتر بهداری = گله بان
خاطرات استادها = اعترافات یک خلاف‌کار
تصییح ورقه امتحان = انتقام
نمره گرفتن از استاد = دوئل مرگ
هیات علمی = سامورایی‌ها
رئیس دانشگاه = دیکتاتور بزرگ
رئیس آموزش = هزاردستان

   + سعید ; ۸:٠٧ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸٩
    پيامهاي ديگران ()

برگی از خاطرات ملوکانه

... دیگر کم کم داشت چرتمان می برد که ناگاه دورگوی همراهمان اندر جیبمان به لرزش در آمد. ما هم ذوقی نمودیم و  آنی پریدیم و جواب دادیم ( چون مجرد می باشیم و هر آن مترصدیم ایراندختی تماس حاصل نماید معمولا زود پاسخ می دهیم ) . آنسوی دورگو خانمی بغایت زیبا صدا ، نام فامیلی مان را صدا زد و ما گل از گلمان شکفت . فی الفور ذوق نمودیم و پاسخ دادیم که جانم. خودمان می باشیم . ایراندخت ادامه داد : از بانک ... مزاحمتان می شویم . ما دومرتبه گل از گلمان شکفت که حالیا برنده جایزه قرعه کشی شده ایم و با صدای رساتری بانگ برآوردیم که ای جانم. امر بفرمایید. ایراندخت گفت : آقای محترم! قسطتان دوباره عقب افتاده. تا مشمول جریمه نشده اید بیائید و بپردازید. ما هم مغموم و دل پریشان پاسخ برآوردیم که ای به چشم و خداحافظی نمودیم و باز در چرت فرو رفتیم... 

   + میثم ; ۱:٠۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸۸
    پيامهاي ديگران ()

دوپینگ؟! نه....

این "یا ابالفضل" گفتنهای وزنه‌برداران همچنان برایشان دردساز می‌شود، دیروز از اخبار ورزشی شنیدم که نتیجه آزمایش دوپینگ یکی دیگر از وزنه‌برداران تیم ملی مثبت شد و احتمال محرومیت دوباره تیم ملی وجود دارد.

درخواست عاجزانه: آقــــا! بروید برای این خارجیهای بی‌دین قضیه را شرح بدهید که جان امام حسن عسکری اینها دوپینگ نکرده‌اند و نمی‌کنند و نخواهند کرد، وزنه‌برداران مومن و انقلابی ما اصلا نمی‌دانند دوپینگ چیست؛ چرا حرف توی دهنشان می‌گذارید؟
خارجیها که نمی‌دانند ما حضرت ابوالفضل داریم، نمی‌دانند که یک "یا ابالفضل" چه کار که نمی‌کند، برایشان بیمه ابوالفضل هم به طور مبسوط شرح دهید تا سوءتفاهم پیش نیاید، حالی‌شان کند که اینها دوپینگ نیست، اگر هم باشد دوپینگ معنوی است، گناه که ندارد.
...

   + سعید ; ۱:٠٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٤ بهمن ۱۳۸۸
    پيامهاي ديگران ()

عنوان ندارد.

این را همه می‌دانند که ما پسرهای خوب و سر به زیری هستیم و اصلا هم این طور نیست که سیاست‌زده یا شاید جو زده شده باشیم. سرمان در لاک خودمان است و طبعا چشم و گوشمان به همراه سرمان در لاک مذکور به سر می‌برند. (دهانمان هم همین‌طور)
در همین راستا و پهنا و بلندا... و برای اثبات ادعایمان، دو سوال مربوط به حوزه کاری خودمان را در این پست طرح می‌کنیم و البته پاسخشان را ادامه مطلب می‌توانید ببینید.

1) می‌دانید با عنصرهای آهن، نیکل و پتاسیم چه سلاحی می‌شود ساخت؟

2) کدام یک در تترا کلرید کربن حل نمی‌شود؟
الف) خرس سفید
ب) خرس قهوه‌ای
ج) خرس سیاه
د) همه موارد

(حدس می‌زنیم که طراح سوال 2، مهندس امانی مهندس متعهد شیمی باشند. ما مفتخر به گذراندن شیمی صنعتی1 با ایشان بودیم.)

ادامه
   + سعید ; ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٢ دی ۱۳۸۸
    پيامهاي ديگران ()

این چه حکمتی میتواند باشد؟

این چه حکمتی میتواند باشد که یک مسئله چند علت داشته باشد. اصولا قانون علت و معلول در برابر ما ایرانیها باید برود غاز بچراند. یعنی کل قوانین فیزیکی، معنوی، ریاضی، شیمیایی و سایر علوم باید کمپلت بروند غاز بچرانند. یا به عبارت دیگر مجموعه کون و مکان، گیتی و کلیه عوامل شناخته و ناشناخته این هستی پهناور باید از دم بروند غاز بچرانند. چرا؟!!! عرض می کنم. نمونه اش همین مسائل و همین اغتشاشات اخیر. یک اتفاق ناراحت کننده و یک هتک حرمت به مقدسات در روز عاشورا اتفاق افتاد و بعضیها به بعضیهای دیگر پریدند ( وبلاگ اصلا به ماهیت بعضیها در دو طرف دعوا کاری ندارد که ندارد  و خود را از هرچه آشوبگر و سران فتنه و آلات افسرده دست استکبار کثیف و انگلیس خبیث مبرا می داند و بهیچ عنوان نمیخواهد آب در آسیاب دشمن بریزد و اصولا غلط بکند از این کارها مرتکب شود و گور پدر هر کسی که بخواهد آب توی آسیاب دشمن بریزد و عکس پاره کند . خاک توی سر اجنبی انشاءالله ) . خلاصه همه به هم پریدند و یک سری به کسی نپریدند و فقط از روی پل پریدند و مردند و یک سری دیگر از روی پل هم نپریدند بلکه به زیر ماشین پریدند و مردند و یک سری دیگر به زیر ماشین هم نپریدند بلکه آنفلوآنزا گرفتند و مردند و ... . حالا من از این در عجبم که برای هر کدام از اینها حتی یک مورد توافق نیز بر سر علت مرگ وجود ندارد . یکی میگوید خود ماشین دیوانه بوده است و آدم زیر گرفته است. یکی دیگر میگوید ماشین در کار نبوده بلکه صحنه متعلق به یک فیلم اکشن هالیوودی است و طرف بدلکار بوده و ماشین هم جلوه ویژه بوده است. یکی دیگر میگوید این بنده خدا پشت چراغ قرمز توقف نکرده و چون از پشت به ماشین زده خودش مقصر است!!!
حال ما مانده ایم با این همه دلیل محکمه پسند و چند نفر آشوبگر هیچی ندار و کلی قانون علمی که با این حساب در کل آنها باید تجدید نظر کرد.
و اما طنز امروز:
بنده خدا طوطیش گم میشه میره پاسگاه میگه جناب سروان طوطیم گم شده. اومدم بگم اگه پیداش شد دیدین داره به بعضیها فحش میده ، این نظر من نیست و صرفا داره دیدگاههای خودشو میگه.

   + سعید ; ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٤ دی ۱۳۸۸
    پيامهاي ديگران ()

مرد + زن = خر + خر

آن چه که می‌خوانید را دکتر خوش‌مرام (احمد رحمانیان) به ای‌میلم فرستاده؛ شاید پایان‌نامه کارشناسی ارشد یا دکترایش باشد:

معادله ۱
خواب + خوراک + کار+ تفریح = انسان
خواب + خوراک = الاغ
پس:
الاغ + کار + تفریح = انسان
و بنا بر این:
الاغ + کار =  تفریح _ انسان
به عبارت دیگر، انسانی که تفریح ندارد = الاغی که فقط کار می‌کند.

معادله ۲
خواب + خوراک + درآمد = مرد
خواب + خوراک = الاغ
پس:
الاغ + درآمد = مرد
و بنا بر این:
درآمد _ مرد = الاغ
به عبارت دیگر، مردی که درآمد ندارد = الاغ

معادله ۳
خواب + خوراک + خرج پول = زن
خواب + خوراک = الاغ
پس:
الاغ + خرج پول = زن
و بنا بر این:
خرج پول _ زن = الاغ
به عبارت دیگر ، زنی که پول خرج نمی‌کند = الاغ

نتیجه‌گیری:
از معادله‌های  ۲و ۳ داریم:
مردی که درآمد ندارد = زنی که پول خرج نمی‌کند.
پس:
فرض منطقی ۱: مردها درآمد دارند تا نگذارند زنها به الاغ تبدیل شوند.
فرض منطقی ۲: زنها پول خرج می‌کنند تا نگذارند مردها به الاغ تبدیل شوند.
بنا بر این داریم:

الاغ + درآمد + الاغ + خرج پول = مرد + زن

و از فرضهای ۱ و ۲ نتیجه منطقی می‌گیریم که: مرد + زن = ۲ الاغی که با هم به خوشی زندگی می‌کنند!

   + سعید ; ٤:٤٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٩ آذر ۱۳۸۸
    پيامهاي ديگران ()

خبر

بازی کره شمالی و ایران که همین چند روز پیش با نتیجه مساوی پایان یافت، از سوی محمود احمدی‌نژاد 2 بر 0 به سود ایران اعلام شد و قرار است امشب، اسناد و مدارک آن را در مناظره افشاگرانه با خودش، به ملت شریف ایران اعلام کند.

   + سعید ; ٧:۱٦ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸۸
    پيامهاي ديگران ()

دین و دود

در یکی از وبلاگها آمده بود:

سیگار مشق مرگ است و هر نخ قدمی به سوی پروردگارت و در این طریقت نه جای شک و ترک بود که «انا الیه راجعون» !!

   + سعید ; ۸:٢٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸۸
    پيامهاي ديگران ()

ماهواره امید

در پی پرتاب موفقیت‌آمیز ماهواره ملی امید و در مدار قرار گرفتن این شاهکار علمی جهان، پیامی نیز از سوی این ماهواره به جهانیان مخابره شد. در این مقاله کوتاه به بیان گوشه هایی از کارکردهای این شاهکار بشریت می‌پردازیم.
در بعد دستاوردهای فضایی این ماهواره، پس از مخابره پیام، گروهی از موجودات فضایی به شدت تحت تاثیر این پیام قرار گرفتند و در حالی که اشک حسرت می‌ریختند جهت کمک به مردم غزه اعلام آمادگی کردند. این موجودات از کارهای ننگین خودشان در گذشته و شرکت در فیلم‌های هالیوودی مانند جنگ ستارگان، نشانه‌ها و... اظهار پشیمانی نموده، کلیه دستمزدهای خودشان را به مظلومان جهان اهدا کردند.
گفته می‌شود یکی از اهداف ماهواره امید در فاز اول، شناسایی مظلومان و پابرهنگان عزیز در اقصا‌نقاط گیتی پهناور و در فاز دوم شناسایی چند مکان جهت احداث ایستگاه‌های کمیته امداد فضایی می‌باشد. در این صورت بی‌بضاعتان عزیز با نصب پارچه بزرگی که روی آن نوشته شده HELP بر روی سقف منازل‌شان، در اسرع وقت کمکهای بشر دوستانه دریافت می‌کنند.
در همین راستا مهندسین طراح امید، از ساخت ماهواره تخصصی «مستضعف‌یاب جهانی» که ترکیبی از امید و تکنولوژی GPS به نام «GMS: Global Mostazaf Searcher» می‌باشد خبر می‌دهند و ابراز امیدواری می‌کنند در آینده‌ای نزدیک در مدار قرار گیرد. در این صورت می‌توان خسارت‌دیدگان تمامی نسخه‌های جنگ ستارگان را نیز تحت پوشش سازمان نوبنیاد مستضعفان فضایی قرار داد.
طراحان امید برنامه‌های آینده خود را به صورت زیر عنوان می‌نمایند:
طراحی و ساخت ماهواره GBS :Global Behesht Searcher
طراحی و ساخت ماهواره «گشت ارشاد فضایی»: GEF
طراحی و ساخت ماهواره «سفرهای فضایی هیات دولت» :SFHD
طراحی و ساخت ماهواره «هوگو چاوز» :HCh جهت اعلام دوستی با ملت این کشور عزیز
طراحی و ساخت ماهواره «انرژی هسته ای حق مسلم ماست» :EHHMM که این ماهواره قابلیت این را خواهد داشت که هر ثانیه پانصد بار این شعار را در کل فضا و کهکشانها طنین‌انداز نماید.

این است دستاورد ملی...

   + سعید ; ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٧
    پيامهاي ديگران ()

گشایش درب نهادها به روی مخترعین

یک مقام آگاه در امور کشوری و ... امروز اعلام کرد: بنا به تصویبات جدید و تصمیمات قشنگ مسئولین ذیربط و بی ربط کشور، دربهای کلیه ادارات، سازمانها و ارگانهای دولتی، بمنظور استفاده تحقیقاتی و دسترسی آسان مخترعین و محققین و نخبگان کشور، به روی آنان گشوده خواهدشد.
درپی اعلام این خبر از سوی این مقام آگاه، خبرنگاران از وی پرسیدند به طور مشخص درب کدام قسمتها گشوده خواهد شد؟ این مقام آگاه پاسخ داد:" بدلیل سورپرایز کردن مخترعین و ... عزیز فعلا نمی گوییم دقیقا کدام قسمتها دربشان باز خواهدشد".
ولی یک مقام آگاه دیگر که ظاهرا از میزان آگاهی بیشتری برخوردار بود، در پایان جلسه به خبرنگاران همه چیز را گفت.
بنا به اعلام مقام آگاه دومی، دربهای زیر به طور مشخص و در مراحل بعدی و با تخصیص بودجه های مربوطه، سایر دربها نیز گشوده خواهد شد. اهم دربها عبارتند از:
1- درب ورودی ساختمان ها از داخل کوچه یا خیابان جهت استفاده مخترعین پیاده
2- درب ورودی ساختمان ها از قسمت پارکینگ جهت استفاده مخترعین سواره
3- درب شیشه ای ورودی از داخل حیاط جهت کلیه مخترعین
4- درب سرویسهای بهداشتی طبقه همکف ( جهت استفاده مخترعینی که با مسئولین طبقه همکف کار دارند. )
5- درب سرویسهای بهداشتی مخصوص بانوان در طبقه همکف (جهت مخترعین بانو که با مسئولین طبقه همکف کار دارند)
 وی از تهیه و تدوین طرح جامع گشایش دربهای سرویسهای بهداشتی طبقات فوقانی ساختمانهای دولتی چند طبقه خبر داد و افزود: به محض تخصیص اعتبارات لازم، این امر به زودی محقق می شود.

   + سعید ; ٤:٥٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٧
    پيامهاي ديگران ()

برگی از دفتر ملوکانه

     شامگاه دیروز مصادف دوازدهم مهرماه یکهزار و سیصد و هشتاد و هفت، همین‌طور که لمیده بودیم در مقابل تلویزیون و اخبار جهان گوش می‌نمودیم، گوینده خبر، خبری به سمع و نظرمان رسانید بدین مضمون که بحران اقتصادی امریکستان در کل جهان خیلی سر و صدا بر پای نموده‌است. این خبر خیلی به تیریش قبایمان برخورد. این امریکستان زپرتی کیست که این همه در کل جهان سر و صدا می‌نماید؟ خیلی چرتی گشتیم که چرا ما نباید از این چیزها داشته باشیم آنوقت این خارجیها اینقدر از این چیزهای مفید و پر سر و صدا داشته باشند. فی‌الفور به اندرونی رجعت فرمودیم. دیدیم عیالمان نازبان خاتون، در مقابل آینه جلوس نموده و از کتاب آموزش فنون زیبایی، صورت می‌آراید تا خود را بر ما زیبا بنماید تا ما دیگر فکر مسافرتهای کاری به فرنگ را از سرمان خارج نماییم و بیشتر با عیال باشیم. خودمانیم چیز خوبی هم بود و ما درک نفرموده ‌بودیم. در خفا چشمکی حواله نمودیم و کیف‌ها بر ما عارض گشت. آنچه از تلویزیون شنیده بودیم را بر نازبان خاتون نقل نمودیم و شور خواستیم. پشت چشمی بر ما نازک ساخت تا سایه‌های چشمش بر ما آشکار گردد و به نازکی افزود:" قربان آن سبیل مردانه شما بروم الهیییییییییییییی!!! شما این‌قدر وجود مبارک نیازارید که گوشت تنتان آب می‌شود و نازبان خاتونت بی‌تاب." شیطانک چه خوب حرف می‌زد. قند در دلمان آب می‌گشت که افزود:" ما به برکت حضور انورتان همه چیز در مملکت داریم و اگر این اجنبی‌های بی‌غیرت زنباره تازه بدانها دست یازیده‌اند، ما عمری است که در مملکت خودمان داریم. تازه قربانت بروم، اگر آنها بحران اقتصادی دارند ما به یمن وجود شما انواع و اقسام بحران داریم در مملکتمان که لنگه آنها در هیچ کجای عالم پیدا نمی‌شود. دیگر حرص نخورید که نازبان از غصه شما دق می‌کندهاااااااا". با شنیدن این جمله حظ وافری بردیم که نازبانمان اینقدر آیین شوهرداری می‌داند و در حالیکه در فکر گذران امشب بودیم، خداوند را بر این همه بحرانی که در مملکت داریم سپاسها گفتیم. حالیا تلفن زدیم بر وزیرمان و فرمودیم:" از فردا بدهید بحرانسازی نمایند و در بوق و کرنا بدمند که همه بدانند ما هیچ چیز از اجنبیها کمتر نداریم. در ضمن فردا را بر ما مرخصی رد نمایند چونکه امشب با نازبان خاتونمان می‌خواهیم هم فکری نماییم و از فردا او را مشاور خودمان سازیم."  وزیرمان الحق که زیرک است و دانست که داریم الکی می‌گوییم و کار دیگری داریم با نازبان خاتون. خندید. فرمودیم:" کوفت" و بر انتخاب این وزیران خردمندمان، به خودمان احسنت گفتیم.  

   + سعید ; ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳ مهر ۱۳۸٧
    پيامهاي ديگران ()

سفینه خدمت

روزی سلطان کی‌کی خان که از مشغله روزانه و رفع عیوبات و فتنه‌های کل گیتی، وجود مبارک خسته شده بود، در جلوی جعبه جادو جلوس فرموده و پای مبارک روی آن یکی پای مبارک دیگر انداخته بود. بناگاه چیزی از پشت شیشه جعبه جادو رویت فرمود بغایت عجیبا غریبا. بناگاه هاتف (تلفن) مبارک برکف بگرفت و فی‌الفور از دفترچه تلفن، نمره وزیر اعظم را OK بفرمود. وزیر که از فرط خواب‌آلودگی و غایت پف چشم، نمره آی دی کالر را ندیده بود به غضب تلفن را جواب داد که: "کیستی ای پدر سوخته که بدین وقت شب، بستر ما سرد می‌گردانی؟"  سلطان بفرمود: "ای خاک بر سرت. ما را باش که تکیه بر چه ابلهی فرموده‌ایم. ما داریم در این ساعت شب فکر فرداهای بهتر می‌سازیم و وزیر ما بستر گرم؟" (حذف به قرینه معنوی). وزیر از این فعل ارتکابی، خجلتها برد و به حزن پاسخ برآورد که: "سلطانا! عفو بفرما که جوانی کردم". سلطان عفو بفرمود و بیفزود: "اکنون از جعبه جادو مشاهدت فرمودیم که برادرانمان در چین سه نفر در یک محفظه‌ای بگماشتند و روانه آسمان کردند. این چه حکمت بود؟" وزیر عرضه داشت: "سلطانا! آن  محفظه، سفینه بوده است و آن سه تن، فضانوردان. از برای رفع مشکلات گیتی و رصد کرات دیگر، رهسپار غربت گشته‌اند." سلطان انگشت حیرت بر دهان مبارک بگرفت و حزین بفرمود: "پدر سوختگان! مگر ما اینجا داریم گل لگد می‌فرماییم! خوب ما هم داریم اینجا یک تنه خدمت خلق الله می‌نماییم و گیتی از مشکل می‌رهانیم. پس چرا ما را نشان نمی‌دهند؟" وزیر که از صدای محزون سلطان بغایت افسرده گشته‌بود عرضه داشت: "قربان جقه مبارک بروم. این عالمیان بی‌خرد، ارزش را از ضد ارزش تمییز نمی‌دهند و ارزش کار مبارک، درک نمی‌کنند. آنها اگر فضا نوردی می‌کنند شما هم هوا نوردی می‌فرمایید. مثلا همین گرانمایه فعل اخیرتان." سلطان بفرمود: "کدام فعل اخیرمان؟ ما در این اخیر، صدها فعل مرتکب گشته‌‌ایم یکی از یکی بهتر!!!" وزیر اعظم بیفزود: "ای من بفدای همه افعالتان. همان حذف سه صفر از جلوی وجه رایج مملکت را می‌گویم. این خودش بزرگترین خدمت صادقانه بر رعیت است، چه این که ارزانی می شود و رعایا شاد می گردند."
سلطان از شنیدن این سخنان وزیر بغایت شاد گشت و بفرمود تا رئیس خزانه دربار اگر می تواند از برای ارزانی بیشتر، شش صفر حذف نماید و اگر نتواند برود استعفا دهد. وزیر را وقت خوش گشت و نعره زنان فرمایش سلطان را لبیک گفت.

   + سعید ; ٢:٤٢ ‎ب.ظ ; شنبه ٦ مهر ۱۳۸٧
    پيامهاي ديگران ()

نفت را ببوسید

١- روزی سلطان کی‌کی خان  که از بهر خدمت خلق الله و آشنایی با مصائب ولی نعمتان بصورت نا محسوس در سطح شهر گشت همی زدی با پیر مردی دخان فروش رسیدی که تکه ای نان که بر زمین همی فتاده بود را بوسه ها زدی و آنرا با عزت و احترام بر کنار نهادی. سلطان را از مشاهدت این صحنه علامات تعجب وافر بر کله مبارک نقش همی بست عجیبا غریبا. پس سلطان به صورت نامحسوس به جانب پیر شتافت و بفرمود: پیرمردا! آن چه حکمت بود که تکه ای نان بیافتی و بوسه ها زدی؟ مگر تو عیال ابتیاع نکرده ای که بر نان بوسه روا می داری؟!!  پیر عرضه داشت : ای جوانمرد! من عیال خویش همی دارم لیک این بوسه از برای آن بود که این تکه نان نیز از بهر من عزیز است زیرا برکت و نعمتی است از جانب خداوندگار و حرمتش واجب، و روا نیست بدین سان پایمال شود. سلطان از استماع سخنان پیر دخان فروش به چرتی فرو رفت بس شگفت. پس دیری نپایید که با دو به سمت کاخ همایونی دوید و هیئت وزیران همایونی را فراخواند. هیئت وزیران که بناگاه چرتشان پریده بود عرضه داشتند که سلطانا! چه شده است که اینچنین چرت ما را پرانیدید؟ آیا باز هم از دیار آمریکستان نجوایی شما را رسیده است؟!! سلطان پاسخ بداد: خاموش باشید که من امروز از ولی نعمتانم که همان رعیت هستند باز هم کلی چیز یاد گرفته ام. وزیر اعظم هیئت وزیران پرسید: قربان جقه مبارک بروم، این رعایا بد آموزی دارند. یک وقتی خدای ناخواسته حرفهای زشت یادتان می دهند. حال بفرمایید چه یاد گرفته اید؟ مردیم از دلشوره. سلطان بفرمود: می گویم ، می گویم. و ادامه همی داد: وقتی رعایا اینگونه بر نان حرمت روا می دارند ، روا نباشد که ما بدینسان گتره ای، پول نفت را بر باد فنا همی دهیم. حال که این هدیه الهی اینقدر راحت به وفور در خانه ما پیدا میشود باید تکریمش نماییم. من بعد هر وقت بشکه ای بفروختیم قبل از این که نصف پولش را بدهیم به یارانمان در دیار لبنانستان و فلسطینستانیه و بولیویه، بر بشکه بعدی که می‌خواهیم بفروشیم، بوسه‌ها روانه سازیم بعدا بفروشیم تا برکت خدا را تکریم نموده باشیم. جملگی را وقت خوش گشت و بانگ برآوردند : سلطانا! تصویب شد.

٢- روزی که سلطان کی‌کی خان با خدم و حشم از برای رفع مشکل خلق الله به یکی از سفرهای ایالتی و ولایتی شتافته بود، در راه و از پشت پنجره طیاره ، عده ای را  بدید که کله های بزرگ داشتند و به سرعت مشغول طیران بودندی. فی الفور از وزیر اعظم پرسید: اینان کیانند؟ چرا کله های گنده دارند و چرا به سرعت طیران مینمایند؟ آیا از کله گنده های اقلیم مان هستندی؟ وزیر اعظم که از مشاهدت این صحنه بغایت چرتی شده بود عرضه داشت: سلطانا! در اقلیم شما اینان را مغز می خوانند و چون بسیار خود فروخته هستندی، از اقلیم ما فرار می‌کنند و  این پدیده را هم فرار مغزها می نامند. سلطان بغایت عنان اختیار از کف بداد و بانگ برآورد: ای بی خردان! من خودم می‌دانستم. لیک خواستم شما را بیازمایم. اینان از کمبود امکانات است که فرار می نمایند نه از خود فروختگی.  حاضران گفتند: صحیح است. سلطان بفرمود: کوفت. همین الان تصویب کنید به هر کدامشان خانه، پول، زن و امکانات بدهند. جملگی را وقت خوش گشت و نعره برآوردند که: سلطانا! تصویب شد...

   + سعید ; ۱:٤٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٧
    پيامهاي ديگران ()

طنز تلخ

دوست خوبمان، هاشمیان عزیز در ای‌میلی نوشته‌اند:


آنکس که بداند و بداند که بداند

اسب خرد از گنبد گردون بجهاند

 

آنکس که بداند و نداند که بداند

بیدارش نمایید که بس خفته نماند

 

آنکس که نداند و بداند که نداند

لنگان خرک خویش به منزل برساند

 

آنکس که نداند و نداند که نداند

در جهل مرکب ابد الدهر بماند

 

در کشور ما وضع چنین است، بدانید:

 

آنکس که بداند و بداند که بداند

باید برود غاز به کنجی بچراند

 

آنکس که بداند و نداند که بداند

بهتر برود خویش به گوری بتپاند

 

آنکس که نداند و بداند که نداند

با پارتی و پولی خرک خویش براند

 

آنکس که نداند و نداند که نداند

بر پست ریاست ابد الدهر بماند

   + سعید ; ٧:٠۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸٧
    پيامهاي ديگران ()

یادداشتهای ناصرالدین شاه

یک شنبه 24 رجب المرجب 1287 قمری
امروز هراسان بودیم، لذا وزیر دربار را خوانده و پرسیدیم: "مردک! این تحریم اقتصادی که می‌گویند، یعنی چه؟!"
مردک هم عرض نمود: "شما خیالتان آسوده حضرت سلطان. مطلب نگران‌کننده‌ای نیست. اجانب پارس می‌کنند بترسانندمان، ما هم از زیر سایه شما جواب پارسشان را با بستن قراردادهای کوچک و دادن امتیازهای ناچیز، می‌بندیم! [اشتباهی رخ نداده، ناصرالدین شاه به عمد دست در نحو جمله برده تا صرف آن به صرفه خودش باشد!] و تا شما را داریم از هیچ قدرتی نمی‌‌هراسیم. آسوده بخوابید قربان، ما بیداریم!"
از این توضیحات مفصل،خوش‌خوشانمان شد و خیالمان هم آسوده گردید. مردک را مرخص فرموده و برای قیلوله کردنِ خواب، به بستر الهام خاتون حلول کردیم!


دوشنبه دوم شعبان المبارک 1287 قمری
نیمه شب از خواب جستیم [پریدیم] به گونه‌ای که خاتون کوچکه‌مان فریاد کرد: "آخ!" ما نیز الله‌بختکی پراندیم: "شاخ!"
دیدیم قافیه ردیف کرده‌ایم، لذا میان ترس از کابوسی که دیده بودیم خنده‌مان گرفت. خاتون بیدار شده و روی تخت نشسته بود: نیم قرصی از ماه، پرسیدیم: "می‌دانید چرا همه وزرا و بزرگان مملکت دست به یکی[!] و با هم عهد کرده‌اند ما را از تخت به زیر بکشند، خودشان را به بالا؟!"
چشمان شهلای[!] خمار آلودش را مالشی داده و گفت: "قربان خنده‌های تاریخی‌تان بروم، حالا چه وقت سوال کردن است؟ بعد هم این که، شما خیالتان آسوده، مطلب نگران‌کننده‌ای نیست. هارت و پورت[!] می‌کنند دیگر، خاطرتان را مکدر نفرمایید. آسوده بخوابید و بستر را هم سرد نکنید[!] ما و باقی زنان حرم‌سرا بیداریم!"
ما نیز خیالمان آسوده گردید و بستر و خاتون را با هم، گرم نمودیم!


پنج شنبه 19 شعبان المبارک 1287 قمری
امروز از وزیر فرهنگ و هنرمان پرسیدیم: "این سایتها و وبلاگها! دیگر چه مرضی هستند؟ سوغات فرنگ که می‌گویند، اینهایند؟ با این سوغاتها باید چه گونه رفتار کنیم؟"
وزیر به پای همایونی‌مان افتاد و برخاست و عرض نمود: "قربان جقه مبارک، شما خیالتان آسوده. مطلب نگران‌کننده‌ای نیست. حل کردیم رفت! یک عده بی سر و پا، شیطنت می‌کردند، ما هم ترتیبشان را دادیم!"
- "یعنی چه؟ چه گونه؟"
- "دادیم قانونی بگذرانند تا بتوانیم تنبان شیطانهای‌شان را [این جا، شیطان دلالت به فرد می‌کند نه به تنبان!] از پایین به بالا بکشیم! حتا دور گردنشان ببندیم و بپیچانیم. فی‌الحال نیز مشغول پیچاندنیم! با این همه، مطلبی نیست. شما شبها و روزهایتان را آسوده بخوابید که ما بیداریم و زیر سایه سبیلهای مبارک، به کار تار و مار ِاخلال‌گرانِ بی‌فرهنگ هستیم."
دیدیم عجب درباریان حاضر به یراق و دلسوزی داریم که با وجودشان دیگر هیچ غمی نمی‌ماند تا ما بخوریم! اکنون دستگیرمان شده است که مملکت در امن و امان است و پر از گل و بلبل! پس ما می‌رویم آسوده بخوابیم!

از "اینجا"

   + سعید ; ٩:۳٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٤ شهریور ۱۳۸٧
    پيامهاي ديگران ()

طنز!

مدتی است که آمار بازدیدکننده‌های وبلاگ به طور محسوسی افزایش یافته است و همین مساله مسئولیت ما را در امر وبلاگ‌نویسی دوچندان می‌کند. قبل از اینکه "یادداشت‌های منتشرنشده ناصرالدین شاه" را بخوانید، جا دارد از دوستان خوبمان سعید نجفی و مهدی خوبی یاد کنم که با ای‌میلهای پرمحتوا و روشنگرانه خود خستگی را از همه وجود داغانمان به در می‌کنند. به اطلاع این دو انسان شریف و بزرگوار برسانم که به زودی بخش فوتوبلاگ مانند گذشته راه‌اندازی خواهد شد و از شما و دیگر دوستان می‌خواهم که چنانچه عکسی از دانشگاه اراک، دوستان شیمی79 و استادان باسواد و بیسواد آن جا دارید برایمان بفرستید تا با بارگذاری در آن جا خاطرات دوران دانشجویی‌مان زنده شوند. ولی خواهش می‌کنم از سلیمان‌نژاد چیزی نفرستید که نمی‌دانم چرا نسبت به ایشان حساسیت پیدا کرده‌ام. هر قدر که تلاش می‌کنم بیزاری خود را نسبت به این پژوهشگر ممتاز فراموش کنم، نمی‌شود که نمی‌شود. هرچند که با این استاد خودبزرگ‌بین کلاس نداشته‌ام ولی هر وقت به حرفهایی که دیگران درباره آن می‌زنند فکر می‌کنم، از هر چه دانشگاه و استاد و کوانتوم و این جور چیزهاست، بدم می‌آید.و اما یادداشت‌های منتشرنشده ناصرالدین شاه که از اینجا  با کمی دخل و تصرف به شما تقدیم می‌کنم:

١) امروز حالمان به سامان نبود. طبیب احضار نمودیم. معاینه انجام شد از بالا و پایین! فرمودیم: چه مان است این طور که بالا و پایینمان را یکی می‌کنید؟! تا بناگوش سرخ گردیده عرض کرد: علت نابسامانی احوال سلطان، غصه زیاده از حد به اوضاع مملکت است! فرمودیم: چه کنیم دیگر؟ ملک طلق خودمان است و تیول آبا و اجدادی، غصه‌اش را نخوریم کجایش را بخوریم؟!

٢) شب گذشته را در بستر فاطمه بیگم سوگلی تپل مپلمان به سر بردیم. همین طور که به سر می‌بردیم، خواب ما را درربود. بعد خواب دیدیم. دیدیم: بر ما آیتی نازل گردید همراه با نوری که فراز سر و قفایمان را در بر گرفته روشن نمود. صیحه‌ای زده از خواب پریدیم. و آن نور همچنان در حال نمودن ما بود!

٣) پدر سوخته سر در گوش وزیر مالیه به کار زد و بند مشغول بود و پاکتی نیز در جیب بی‌انتهای وزیر بی‌کفایتمان تپانید. ما از زیر دستمال می‌نگریستیم. یادمان باشد فردا دست به کار خودکشی‌اش بشویم! چنان قهوه قجری‌ای به خوردش بدهیم که رب و رُبش را یاد کند، مرتیکه دبنگ بی‌تنبان! خودمان دستور دادیم به خرج دربار فرنگ برود، تحصیل علم سوراخ کردن زمین و مکیدن چیزی بکند که آیندگان نامش را نفت خواهند گفت و از قبلش نانها خواهند خورد، به گور رعیت خنده‌ها خواهند نمود و  وعده خراج نفت بر سر سفره‌شان خواهند داد. (چقدر ما خواهند خواهند کردیم. فلانمان پاره شد!) فی‌الحال قلم را بگذاریم، سری به الهام خاتون بزنیم!

۴) امروز جزم عزم کرده با درشکه‌ای در باراز صاحبقرانیه به بهارستان رفته، یقه رییس مجلس را چسبیدیم، و نواختیمش. بعد طبق قرار قبلی، جنگ زرگری آغاز نموده و خرابی اوضاع مملکت را به یکدیگر حواله کردیم! حواله‌های ما نقد بود و فحشهای آب‌نکشیده، مال آن بدبخت قضاقورتکی ادیبانه و شعرگونه! پدرسوخته گویی پیشتر رییس مکتب‌خانه و فرهنگ بوده! به هر صورت، ما یابو و استر که نیستیم فحش بخوریم!؟ پادشاه مملکتیم.

   + سعید ; ۸:٢٤ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸٧
    پيامهاي ديگران ()

دوران دانشجویی!

داستان زیر داستان یک دانشجو است که توانست در 5 ترم فارغ شود:

ترم اول: خوشحالی، شادی، «قبول شدم» تبریک، کیف سامسونت، کلاس گذاشتن، خود بزرگ‌بینی، اعتماد به نفس کاذب، بحث سیاسی، فرهنگی، آدم حسابی، فرهیختگان جامعه، نخبگان مملکت، آینده‌سازان کشور، روزنامه، جزوه، کتاب، درس، نت‌برداری، حضور و غیاب، صندلی ردیف اول، تحقیق در اینترنت، امید به آینده. تلفن به مامان: "مامان! دانشگاه خیلی خوبه!"
ترم دوم: «سلام، تو چقدر خوبی؟» دختر، پسر، اکبری، صالحی، احمدی... این خوبه، اون بهتره، انتخاب اصلح، فردا قشنگه، آینه، شونه، عطر و ادکلن، گرفتن جزوه، صندلی ردیف وسط، باز هم سلام، چت... اوه آخر ترم شده!، شب امتحان، معدل 12. تلفن به مامان: "مامان! دانشگاه بد نیست!"
ترم سوم: تریپ پروانه‌ای، کافی‌شاپ، قرار، نیومد، این دفعه اومد، ضدحال، رفت، غصه، دلتنگی، افسردگی، دوست بد، سیگار، کلاس دودره، واسه من هم حاضر بزن، شب امتحان، جزوه ندارم، تقلب، ده، مشروط. تلفن به مامان: "میگذره!"
ترم چهارم: مخ زدن، {...}، خونه‌خالی، سیگار، دود، بنگ، حوصله ندارم، بیخیالی، غیبت، غیبت، غیبت، صحبت با استاد، تقلب، ده، اتاق استاد، مشروط. مامان زنگ می‌زنه: "پسرم خوبی؟!"
ترم پنجم: خواب، بیداری، خونه، سیگار، بی‌حوصلگی، زغال خوب، رفیق ناباب، خواب... خواب... خواب... خواب...
 نه انگار بیدار بشو نیست، مرده! از مرده‌شور خونه تلفن به مامان: "بیاین بچه تون رو ببرین!"

و این گونه بود که این دانشجو در پنج ترم توانست فارغ شود. البته از زندگی!

از اینجا

   + سعید ; ٩:٢۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸٧
    پيامهاي ديگران ()

قطعه‌ای از یک شاهکار ادبی

شب بود و خورشید به روشنی می‌درخشید؛
پیرمردی جوان، یکه و تنها با خانواده‌اش در سکوت گوش‌خراش خیابان قدم‌زنان ایستاده بود...!!

   + سعید ; ۸:٠٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱ بهمن ۱۳۸٦
    پيامهاي ديگران ()

2007 Ig Nobel

امسال برنده جایزه Igنوبل 2007 خانمی از مرکز بین‌المللی پزشکی ژاپن بود؛ جالب اینجاست که این خانم جایزه مذکور را برای توسعه و ابداع روشی برای استخراج وانیلین از مدفوع گاو دریافت کرد. این هم عکس همان خانم ژاپنی:

Igنوبل تقلید طنزآلودی از جایزه نوبل است که هر ساله در اوایل اکتبر همراه با اعلام جوایز نوبل به کسانی که پژوهشهای عجیب، خنده‌دار و در عین حال جالب و تفکربرانگیز انجام داده باشند، داده می‌شود.
شاید این موضوع که از مدفوع بی‌ارزش گاو بتوان عصاره خوشبو و خوش‌طعمی چون وانیل به دست آورد، در عین خنده‌دار بودن، جالب نیز هست. شما چی فکر می‌کنید؟
لازم به یادآوری است که این برنامه توسط مجله طنز AIR برگزار می‌شود. برندگان این جایزه همراه با برندگان واقعی نوبل جوایز خود را در مراسم باشکوهی که در دانشگاه هاروارد برگزار می‌شود، دریافت می‌کنند.


پی‌نوشت: ما در همین جا و از طریق همین وبلاگ به دست‌اندرکاران برگزاری این مراسم، اعلام می‌کنیم که بد نیست سری هم به دانشگاه نخبه‌پرور اراک بزنند تا مبادا حق دکترها و استادهای آنجا پایمال شود. از دکتر محمود زنده‌نام گرفته که در عالم خلسه معادلات تئوری نسبیت آلبرت را زیر سوال می‌برد تا دکتر علی بابایی که از فرط زحمت و تحقیق نای حرف زدن ندارد یا این نابغه قرن، پدر شیمی‌فیزیک ایران، دکتر سلیمان‌نژاد که دارد خود را به فجیعترین شکل ممکن فدا می‌کند و به چه کشفیاتی که نایل نمی‌شود...
حداقل پیشنهاد می‌کنیم برای کاهش آلام روحی و روانی این دانشمندان ایرانی، یک بستنی وانیلی از وانیل استخراج‌شده از مدفوع گاوهای محلی ژاپنی بدهند تا استعدادشان هرچه بیشتر شکوفا بشود و بتوانند با ارائه مقاله‌های مفید و راهگشای خود هم رتبه علمی و حقوق خود را بیشتر کنند و هم جایگاه علمی ایران را در سطح منطقه و جهان اول کنند.
فارغ‌التحصیلان ما هم "کار" می‌خواهند برای چه؟ بروند سماق بمکند تا بعد ببینیم چه می‌شود.

   + سعید ; ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ ; جمعه ٢۱ دی ۱۳۸٦
    پيامهاي ديگران ()

سهراب سپهری مدل امروزی

هر کجا هستم، باشم به درک!
من که باید بروم.
پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین مال خودت!
من نمی‌دانم نان خشکی، چه کم از مجری سیما دارد!
تیپ را باید زد! جور دیگر اما...
کار را باید جست. کار باید خود پول،
کار باید کم و راحت باشد!
فک و فامیل که هیچ...
با همه مردم شهر پی کار باید رفت!

   + سعید ; ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٥ دی ۱۳۸٦
    پيامهاي ديگران ()

خودروی اسلامی ایجاد باید گردد!

١) پیش از هر چیز، از این که وبلاگ شیمی79 دیر به دیر به روز رسانی می‌شود، از شما دوستان بازدیدکننده می‌خواهم که ما را ببخشایید؛ چه کنیم که گرفتاریم.

٢) این یاداشت طنز نوشته سید ا. ن.ب..و...ی، طنزنویس چیره‌دست کشورمان را که همین دیشب از پایگاه نوشته‌های این بزرگوار کپی کردم، بخوانید و یاد بگیرید که اگر به آن چه که به سرمان می‌رود، با نگاه طنزآمیز نگاه کنید، بهتر می‌توانید با زندگی کنار بیایید:

شوخی‌شوخی خودروی اسلامی دارد به موضوعی جدی تبدیل می‌شود. یکی از دست‌اندرکاران ‏ایرانی تولید خودروی مشترک ایرانی مالزیایی که به عنوان خودروی اسلامی در دستور کار ‏سازمان کنفرانس اسلامی قرار گرفته است، اعلام کرد که این طرح به زودی به نتیجه می‌رسد. ‏موارد زیر به خودروی مذکور قابل افزودن است:‏
اول: در صورتی که خودرو برای ایران طراحی شود، نیاز به دنده عقب و ترمز ندارد، به فرمان هم نیازی ندارد.‏
دوم: خودروی مذکور به دو صورت تولید می‌شود، یا به صورت عادی یا هوشمند؛ موارد ‏خودروی هوشمند اسلامی پس از مدتی فرار کرده و از مرزهای کشور بیرون می‌روند.‏
سوم: خودروی مذکور نیازی به بنزین و گاز ندارد و صلواتی کار می‌کند. ‏
چهارم: خودروی مذکور دارای محل ویژه تعبیه بمب بوده و ساعت آن نیز به طور خودکار قابل ‏استفاده برای انفجار است، فقط باید ساعت را کوک کرد و پس از پارک، از آن بیرون آمد. در ‏موارد انفجار، خودرو به صورتی است که خود به خود همه آثار انگشت از بین می‌رود.‏
پنجم: برف پاک‌کن خودروی مذکور به دو حالت مختلف برای کشورهای شیعه‌نشین و اهل سنت ‏قابل تنظیم است؛ برف پاک‌کن ویژه کشورهای شیعه‌نشین در ماه محرم قابلیت سینه‌زنی همراه ‏با پخش نوحه به شعاع یک کیلومتر دارد.‏
ششم: زنجیر چرخ ویژه کشورهای شیعه به گونه‌ای طراحی شده است که قابلیت استفاده دوگانه برای چرخ ‏خودرو و زنجیرزنی را دارد. ‏
صندلی‌های خودرو برای افراد خانواده طراحی شده است و در صورت اصابت باسن افراد نامحرم به ‏صندلی، آژیر آن به صدا در می‌آید و تا زمان سررسیدن قاضی دادگاه ساکت نمی‌شود. ‏
با توجه به این که خودروی مذکور در حال طراحی و توسعه می‌باشد، در آینده موارد جدیدی به آن ‏افزوده می‌شود.‏

   + سعید ; ۸:٤٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸٦
    پيامهاي ديگران ()

دو تا جوجه عاشق

 

دو تا جوجه عاشق همدیگه می‌شن،
همش با هم بودن،
اما وقتی بزرگ می‌شن هر دو تا خروس می‌شن!

نکته اخلاقی: تا وقتی جوجه‌ای عاشق نشو.

 

   + سعید ; ۸:۱۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٦ تیر ۱۳۸٦
    پيامهاي ديگران ()

خالی‌بندی!

سه نفر داشتن برای هم خالی می‌بستن:
اولی می‌گه: من خودم تو کربلا به امام حسین آب دادم.
دومی می‌گه: خالی نبند تو کی به من آب دادی؟!
سومی ساکت بوده، بهش می‌گن: یه چیزی بگو:
می‌گه: مگه خدا هم حرف میزنه؟

   + سعید ; ۸:۳٥ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۳ تیر ۱۳۸٦
    پيامهاي ديگران ()

تلیفون کرده‌ای جانم فدایت!

 تصور کنید هر یک از شاعران برای خود تلفن یا موبایل داشتند و روی سیستم منشی‌شان برای طرف مقابل، پیامی می‌گذاشتند، اون وقت چی می‌شد؟!
باز هم یک بیکار خوش‌ذوق پیدا شده و بر حسب شناختی که از شاعران داشته، پیامی برایشان ساخته که با هم می‌خوانیم.
از آن جایی که روزهای زیادی از ماه اردیبهشت به روز بزرگداشت خیلی از شاعران بزرگ اختصاص داشت: اول اردیبشهت (روز بزرگداشت سعدی)، 25 اردیبهشت (روز بزرگداشت فردوسی)، 28 اردیبهشت (روز بزرگداشت حکیم عمر خیام)‎ این یادداشت چندان هم بی‌مناسبت نیست:

پیام‌گیر حافظ:
رفته‌ام بیرون من از کاشانه‌ خود غم مخور!
تا مگر بینم رخ جانانه‌ خود غم مخور!
بشنوی پاسخ ز حافظ گر که بگذاری پیام
زآن زمان کو باز گردم خانه‌ خود غم مخور!

پیام‌گیر سعدی:
از آوای دل‌انگیز تو مستم
نباشم خانه و شرمنده هستم
به پیغام تو خواهم گفت پاسخ
فلک گر فرصتی دادی به دستم

پیام‌گیر فردوسی:
نمی‌باشم امروز اندر سرای
که رسم ادب را بیارم به جای
به پیغامت ای دوست گویم جواب
چو فردا بر آید بلند آفتاب

پیام‌گیر خیام:
این چرخ فلک عمر مرا داد به باد
ممنون توام که کرده‌ای از من یاد
رفتم سر کوچه منزل کوزه فروش
آیم چو به خانه پاسخت خواهم داد!

پیام‌گیر منوچهری:
از شرم به رنگ باده باشد رویم
در خانه نباشم که سلامی‌ گویم
بگذاری اگر پیام پاسخ دهمت
زان پیش که همچو برف گردد رویم!

پیام‌گیر مولانا:
بهر سماع از خانه‌ام رفتم برون رقصان شوم!
شوری برانگیزم به پا خندان شوم شادان شوم!
برگو به من پیغام خود، هم نمره و هم نام خود
فردا تو را پاسخ دهم جان تو را قربان شوم!

پیام‌گیر بابا طاهر:
تلیفون کرده‌ای جانم فدایت!
الهی مو به قربون صدایت!
چو از صحرا بیایم نازنینم
فرستم پاسخی از دل برایت!

پیام‌گیر نیما:
چون صداهایی که می‌آید
شباهنگام از جنگل
از شغالی دور
گر شنیدی بوق
بر زبان آر آن سخنهایی که خواهی بشنوم
در فضایی عاری از تزویر
ندایت چون انعکاس صبح آزا کوه
پاسخی گیرد ز من از دره‌های یوش 

پیام‌گیر شاملو:
بر آبگینه‌ای از جیوه‌ سکوت
سنگواره‌ای از دستان آدمی
تا آتشی و  چرخی که آفرید
تا  کلید واژه‌ای از دور شنوا
در آن با من سخن بگو
که با همان جوابی گویمت
آنگاه که توانستن سرودی است

پیام‌گیر سایه:
ای صدا و سخن توست سرآغاز جهان
دل سپردن به پیامت چاره ساز انسان
گر مرا فرصت گفتی و شنودی باشد
به حقیقت با تو همراز شوم
بی نیاز کتمان

پیام گیر فروغ:
نیستم.. نیستم..
اما می‌آیم.. می‌آیم.. می‌آیم
با بوته‌ها که چیده‌ام از بیشه‌های آن سوی دیوار
می‌آیم.. می‌آیم.. می‌آیم
و  آستانه پر از عشق می‌شود
و من در آستانه به آنها که پیغام گذاشته‌اند
سلامی دوباره خواهم داد

   + سعید ; ۸:٠٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٦
    پيامهاي ديگران ()

جهت خالی نماندن عریضه!

 ۲۵ اردیبهشت که گذشت، روز بزرگداشت فردوسی بود. می‌خواستم شعری که در ذیل این یادداشت برای شما می‌نویسم را در همان روز بارگذاری کنم ولی یادم رفت. شعری که می‌خوانید، سروده فردوسی نیست فقط به تقلید از فردوسی به وسیله یک آدم بسیار بسیار بیکار سروده شده. شاعر این شعر طنز هر جا که هست، امیدوارم تا حالا یک کار مناسب پیدا کرده باشد. اگر هم پیدا نکرده، ملالی نیست؛ ایشان می‌توانند تا فرج امام زمان صبر کنند و وقتی ایشان آمد، نه ایشان مشکلی خواهند داشت و نه ما؛
قصد مسخره کردن ندارم ولی یادم می‌آید چند وقت پیش در برنامه‌هایی که برای پاسخ به پرسشها و مشکلات جوانان برگزار می‌شد، باب شده بود که کارشناسان و مشاوران محترم برنامه‌های مذکور، آخرین راه حلی که به جوانها برای حل مشکلات روزمره از قبیل بیکاری و مسکن و... پیشنهاد می‌دادند را آمدن امام زمان عنوان می‌کردند و به جوانها بشارت می‌دادند جای غصه و نگرانی نیست چون مشکلی نیست!!

و اما این هم همان شعر طناسی: (ترکیبی از شعر طنز و حماسی!)

کنون رزم ویروس و رستم شنو              دگرها شنیدستی این هم شنو
که اسفندیارش یکی دیسک داد            بگفتا به رستم که ای نیک‌زاد
در این دیسک یکی باشد فایل ناب          که بگرفتم من از سایت افراسیاب
برو خرمی کن بدین دیسک هان             که هم نون و هم آب باشد در آن
تهمتن روان شد سوی خانه‌اش             شتابان به دیدار رایانه‌اش
دگر صبر و آرام و طاقت نداشـت             وان دیسک را در درایوش گذاشت
نکرد هیج صبر و نداد هیج لفت              یکی هم کپی از همان دیسک گرفت
درآن دیسک دیدش یکی فایل بود           بـزد ایـنتر و آن‌را اجرا نمود
به ناگه چنان سیستمش هنگ کرد         که رستم در آن ماند مبهوت و منگ
تهمتــن کلافه شـد و  داد زد                 ز بخت بد خویش فریاد زد
چو تهمینه فریاد رستم شنود                 بیامد که لیسانس رایانه بود
بدو گفت رستم همه مشکلش              و زان دیسک و برنامه قابلش
چـو رستم بدو داد قیچی و ریش             یکـی دیسک بوتیبل آورد پـیش
به ناگه یکی رمز ویروس یافت                پی حفظ امضای ایـشان شتافت
به خاک اندر افکند ویروس را                  تهمتن به رایانه زد بویه را
چنین گفت تهمینه با شوهـرش              که این بار بگذشت از پل خرش
دگر بار برنامه زین‌سان مکن                   ز رایانه اصلا تــو صحبت مـکن
قسم خورد رستم همی با شتاب            نگیرد دگر دیــسک از افراسیاب

   + سعید ; ٧:٢٧ ‎ق.ظ ; جمعه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٦
    پيامهاي ديگران ()

خبر فوری

وزارت ارشاد شعر "اتل، متل، توتوله" را به دلایل زیر ممنوع اعلام کرد:
1) وجود کلمه‌هایی مانند توتوله و پستان و تحریک کودکان
2) استفاده از کشور هندوستان
3) زن کردی
4) ترویج بی‌حجابی.

شعر اصلاح شده:
اتل متل زباله، گاو حسن باحاله، هم شیر داره هم آستین، شیرشو بردن فلسطین، بگیر یک زن راستین، اسمشو بذار حکیمه، که چادرش ضخیمه

   + سعید ; ۸:٥۱ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸٦
    پيامهاي ديگران ()

sMs

همین الان یک پیام دریافت کردم به این مضمون:

سید حسن نصرا... زنگ می‌زنه به احمدی‌نژاد می‌گه: محمود، حمله کنیم به امریکا؟
احمدی‌نژاد می‌گه: نه حسن، خیلی خطرناکه حسن!

در پناه حق، پیروز باشید.

   + سعید ; ٧:٠٦ ‎ب.ظ ; جمعه ٧ اردیبهشت ۱۳۸٦
    پيامهاي ديگران ()

بیشتر بدانید!!

 

  1. برای قطع جریان برق چه باید کرد؟ باید قبض آن را پرداخت نکرد.
  2.  آخرین دندانی که در دهان دیده می‌شود، چه نام دارد؟ دندان مصنوعی
  3. چطور می‌شود چهار نفر زیر یک چتر بایستند و خیس نشوند؟ وقتی هوا آفتابی باشد این کار را انجام دهند.
  4.  اگر کسی قلبش ایستاده بود چه می‌کنید؟ برایش صندلی می‌گذاریم.
  5.  چرا لک‌لک هنگام خواب یک پایش را بالا می‌گیرد؟ چون اگر هر دو را بگیرد، می‌افتد.
  6.  چرا دود از دودکش بالا می‌رود؟ چون چاره دیگری ندارد.
  7.  چرا دو دوتا می‌شود پنج تا؟ چون علم پیشرفت کرده.
  8.  اختراعی که برای جبران اشتباهات بشر درست شده چیست؟ طلاق.
  9.  ناف چیست؟ نمره صفری است که طبیعت به شکم بی‌هنر داده است.
  10.  خط وسط قرص برای چیست؟ برای اینکه اگر با آب پایین نرفت، با پیچ‌گوشتی برود.
  11. یک فیل چگونه از درخت بالا می‌رود؟ به سختی.

   + سعید ; ٧:٢۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸٦
    پيامهاي ديگران ()

چرا مرغ از خیابان رد شد؟

توضیح: شما با خواندن همین یادداشت مختصر تا حدود زیادی با منش و نگاه شخصیت‌های ذکر شده آشنا می‌شوید. پس آشنا شوید:

  • ارسطو: طبیعت مرغ این است که از خیابان رد شود.
  • مارکس: مرغ باید از خیابان رد می‌شد. این از دید تاریخی اجتناب‌ناپذیر بود.
  • خاتمی: چون می‌خواست با مرغهای آن طرف خیابان گفتگو کند.
  • ریاضی‌دان: مرغ را چگونه تعریف می‌کنید؟
  • نیچه:چرا که نه؟
  • فروید: مشغول شدن ذهن شما با این پرسش نشان می‌دهد به نوعی عدم اطمینان جنسی دچارید. آیا در بچگی شست خود را می‌مکیدید؟!
  • داروین: طبیعت با گذشت زمان مرغ را برای توانمندی رد شدن از خیابان گزینش کرده است.
  • همینگوی: برای مردن. در زیر باران.
  • اینشتین: رابطه مرغ و خیابان نسبی است.
  • پاپ: باید بدانیم که هر روز میلیونها مرغ در مرغدانی می‌مانند و از خیابان رد نمی‌شوند. توجه ما باید به آنها معطوف باشد. چرا همیشه باید درباره مرغی بگوییم که از خیابان رد می‌شود؟
  • صادق هدایت: از دست آدمها به آن سوی خیابان فرار کرده بود، غافل از اینکه آن طرف هم مثل همین طرف است، بلکه بدتر!
  • نیل آرمسترانگ: یک قدم کوچک برای مرغ، و یک قدم بزرگ برای مرغها.
  • حافظ: عیب مرغان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت، که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت .
  • فردوسی: بپرسید بسیارش از رنج راه، ز کار و ز پیکار مرغ و سپاه.
  • ناصرالدین‌شاه: یک حالتی به ما دست داد و ما فرمودیم از خیابان رد شود. آن پدرسوخته هم رد شد.
  • سهراب سپهری: مرغ را در قدمهای خود بفهمیم، و از درخت کنار خیابان شادمانه سیب بچینیم.
  • سعدی: و مرغی را شنیدم که در آن سوی خیابان و در راه بیابان و در مشایعت مردی آسیابان بود. وی را گفتم: از چه رو تعجیل کنی؟ گفت: ندانم و اگر دانم نگویم و اگر گویم انکار کنم.
  • احمد شاملو: و من مرغ را، در گوشه‌های ذهن خویش، می‌جویم. من، می‌مانم. و مرغ می‌رود به آن سوی خیابان. و من، تهی هستم، از گلایه‌های دردمند سرخ.
  • رنه دکارت: از کجا می‌دانید که مرغ وجود دارد؟ یا خیابان؟ یا من؟
  • بودا: با این پرسش طبیعت مرغانه خود را نفی می‌کنی.
  • فروغ فرخزاد: از خیابانهای کودکی من، هیچ مرغی رد نشد.
  • ماکیاولی: مهم این است که مرغ از خیابان رد شد. دلیلش هیچ اهمیتی ندارد. رسیدن به هدف، هر نوع انگیزه را توجیه می‌کند.
  • هیتلر: اگر اراده ما همچنان قوی بماند، مرغ را نابود خواهیم کرد! فولاد آلمانی از خیابان رد خواهد شد.


در پایان یادآوری کنم که بالاخره «ایمان» موفق شد یک کار مناسب پیدا کند و از شنبه اول اردیبهشت در نیروگاه نکا مشغول به کار می‌شود.

   + سعید ; ٧:٤۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٦
    پيامهاي ديگران ()

جــــــــــوک

  1. غضنفر میره لاس وگاس، زنگ میزنه به خانمش میگه: فکر کنم شهید شدم!
    خانمش میگه چرا؟
    میگه: آخه اینجا بهشته!
  2. می‌دونی اگه یه ترک یه نارنجک انداخت طرفت باید چی کار کنی؟
    باید ضامنشو بکشی پرت کنی طرف خودش.
  3. عضنفر از نماز جمعه بر میگرده، ازش می‌پرسند شعار این هفته چی بود؟
    میگه من که نفهمیدم،
    ماست حق مسلم انرزی هسته‌ایه،
    حق مسلم انرژی هسته‌ای ماسته،
    حق داریم از ماست انرژی هسته‌ای بگیریم،
    حقمونه از انرژی هسته‌ای ماست بگیریم،
    انرژیمون ماست شد یا ماستمون انرژی داره،
    هستمون ماست داره،
    ماستمون هسته داره،
    انرژیمون حق داره هسته‌دار باشه،
    هستمون حق داره انرژی داشته باشه،
    ماستمون حق داره، هسته داشته باشه،
    نمی‌دونم . . .
  4. غضنفر به زنش میگه: اگه بچمون پسر شد اسم بابای من رو میذاریم روش، اگه دختر شد اسم بابای تو رو !
  5. غضنفر ۲سال میره سربازی، کارتشو که میدن میگه: ای بابا اینو که دارم، گواهینامه میخوام!
  6. نمی‌دونم خواب دیدم واستون جوک نوشتم،
    نمی‌دونم تو خواب واستون جوک نوشتم،
    نمی‌دونم خواب دیدم که تو خواب واستون جوک نوشتم،
    نمی‌دونم شما خواب بودین من واستون جوک نوشتم،
    نمی‌دونم شما خواب دیدین من واستون جوک نوشتم،
    نمی‌دونم مرض داشتم واستون جوک نوشتم،
    نمی‌دونم خواب دیدم که مرض داشتم  واستون جوک نوشتم،
    نمی‌دونم مرض داشتم که خواب دیدم براتون جوک نوشتم، نمی‌دونم؟!

   + سعید ; ٩:٠٩ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳ فروردین ۱۳۸٦
    پيامهاي ديگران ()

دانش آموختگان و فارغ التحصیلان دانشگاهها هوشیار باشند

یک مقام آگاه با اعلام خبر فوق از فارغ التحصیلان دانشگاهها خواست با هوشیاری تمام از گوش فرادادن به یک مشت فریب خورده استکبار که می‌گویند کارکردن و اشتغال‌زایی سرمایه می‌خواهد ٬ شدیدا پرهیز کنند. وی با اشاره به سخن یکی از بزرگان اظهار داشت: بزرگترین سرمایه هر انسان٬ ادب اوست و انسان باادب خیلی خیلی سرمایه‌دار است. این مقام آگاه از خانواده‌ها درخواست نمود با تربیت و ادب کردن عزیزان فارغ التحصیلشان٬ این سرمایه را در اختیار آنان قرار دهند تا دیگر نگران سرمایه برای کار کردن نباشند. وی همچنین اعلام نمود صندوق مهر ادب وابسته به گروه مهربان فشار افتتاح شده و فارغ‌التحصیلان دانشگاه‌ها با مراجعه مستقیم به این صندوق می‌توانند به صورت رایگان و بدون کارمزد٬ باادب و سرمایه‌دار شوند. همان مقام آگاه که اخیرا حائز مقام اول در زمینه آگاهی شده‌است ضمن کوبیدن شدید نظام سرمایه‌داری٬ سرمایه‌داران را باشخصیت‌ترین مخلوقات خداوند برشمرد. سایر مقامات آگاه این تضاد و دوگانگی در صحبت‌ها را ناشی از استشمام رایحه خوش خدمت دانستند و گفتند هر کسی این رایحه را استشمام نماید از این جملات تراوش می‌کند و این یک امر عادی است. همان مقامات آگاه افزایش قیمت گوجه‌فرنگی را یک طرح عظیم ملی برشمردند تا هموطنان عزیز و فهیم بجای استفاده از این میوه فرنگی و خائن و مزدور و آلت افسرده دست اجنبی٬ از گوجه اصیل ایرانی با نام گوجه گل‌محمدی که به دست متخصصان ژنتیک ایرانی از روی ژنوم گوجه‌های صدر اسلام شبیه‌سازی شده‌اند استفاده نمایند. .............

   + سعید ; ۱:۱٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٧ آذر ۱۳۸٥
    پيامهاي ديگران ()

به مناسبت ششمین سرشماری نفوس و مسکن

به قول قدیمیها که گفته‌اند: «تا تنور داغه، نونو ‌باید چسبوند.» تا سرشماری تمام نشده، این نوشته طنز که از وبلاگ دیگران گرفته شده، پیشکش شما:

آبادان
- سلام.
-سلام ولک.
- شما چند تا فرزند دارید؟
- به تو چه کوکا!
-ای بابا! آقا من مامور آمار هستم.
-خو کوکا منم مامورم!
-کارتتون لطفا.
-خودت کارتت لطفا!
- آقا اصلا شما بچه داری!؟
- نه کوکا تموم کردیم!
-خـــــــــــــــــــــــدا!

شیراز
- سلام.
-سلام کاکو.
- شما چند تا فرزند دارید؟
- سه تا کاکو.
- تعداد دختر و پسر؟
- سه تاش دختره کاکو.
- شغلتون؟
- لوازم آرایشی بهداشتی می‌فروشم کاکو.
- در آمد متوسط ماهانه؟
- 15 میلیون تومن در ماه کاکو.
- ببخشید شما خلبان هستید یا کاسب!؟
- نه جون کاکو من کاسب لوازم آرایشی هستم!

اصفهان
- سلام.
-سلام دادا.
- شما چند تا فرزند دارید؟
- سی و سه تا.
- چند تا دختر چند تا پسر؟
- همش پسرس دادا.
-تحصیلات؟
- دکترای متالوژی گرایش ذوب آهن.
-شغل؟
- برج ساز.
- وسیله نقلیه دارید؟
- بله، یه ژیان دارم!!

خرم آباد
- سلام.
- کر سلام.
- شما چند تا فرزند دارید؟
- 11 تا دختر 16 تا پسر، در مجموع 35 تا.
- شغل؟
- فروش بیل و کلنگ؛ یه باشگاه بدنسازی هم دارم.
- تحصیلات؟
- سیکل.
- متشکرم.


عرب
- سلام
- السلام علیک!
- شما چند تا فرزند دارید؟
-24۵ تا.
- چند تا دختر چند تا پسر!؟
- 200 تا پسر؛ آمار دخترام هم به تو مربوط نی!
-متشکرم! خدانگهدار.
- فی امان الله.

زاهدان
- سلام.
-شلام.
- شما چند تا فرزند دارید؟
- شی و هفتا داشتم الان شه‌تاش مونده!
- جان!؟
- شی‌تاشون تو درگیری با پلیس کشته شدن!
- متاسفم. حالا باقیمانده چندتا دختر و چندتا پسر؟
- شه تا دختر.
- شغل؟
- مامور شتاد مبارزه با مواد مخدر.
-!!!


قم
- سلام حاج آقا.
-سلام علیکم و رحمه الله، برادر خسته نباشید. خدا قوت ان شاء الله.
-ببخشید حاج آقا، شما چند تا فرزند دارید؟
- دو تا، یه دختر یه پسر.
- شغل؟
- مداحی، فروش البسه روحانیون و طلبه‌ها و مدیریت خانه عفاف.
-تعداد همسر ؟
- 55 تا.
- بله!؟ ببخشید بچه‌هاتون زن زاییدن یا زناتون بچه زاییدن؟!
- 54 تا صیغه، یک نفر هم نکاح.
- صحیح.
- وقت نماز است، امری با من نیست برادر؟
- نه!!

   + سعید ; ۸:٢۸ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٩ آبان ۱۳۸٥
    پيامهاي ديگران ()

گیـر سه‌پــیـچ!

این سولی‌جون دارد بال بال می‌زند. یکی به داد این بنده خدا برسد. محض رضای خدا یکی مراقبش باشد، یک دفعه می‌بینی رگ زد و خودش را هلاک کرد. سولی که گویا دوباره قصد سفر خارجه دارد، قاط سنگین زده و در حالی که در یک چشمش خون و دیگری اشک بود، گفت: "اگر جان بدهم برای شهرت کم است." وی در حالی که می‌پندارد دانشجویان روزی سه ساعت می‌خوابند، غذا نمی‌خورند و فقط مقاله می‌نویسند، در وصف خود گفت: "به زودی زود، دست شرودینگر از خشتک من بیرون می‌آید و مقاله‌ای منتشر می‌کنم که بیا و ببین." معلوم نیست این سولی‌جون این مقاله‌های پربار علمی و راهگشای بشریت را از کجایش به دست می‌آورد.
سولی‌جون گفت: "شاید این حرف از دید کوانتوم خنده‌دار باشد، ولی من استعداد اینشتین را کشف کردم." آگاهان اعلام کردند که به هیچ وجه خنده‌دار نیست، چون واقعا اگر آدم این قدر خودخواه باشد، فکر می‌کند خداوند هم یکی از آفریده‌های اوست و چه بسا که پیدایش زمین و انقراض ماموتها و اعدام گالیله و خروج شاه از ایران هم به خاطر این بود که سازمان سنجش اسمش را از آزمون کارشناسی ارشد در بیاورد و وی الهه دانایی ایران شود. سولی، که تنها دلیل وجودش این است که دانشگاه اراک سالها پیش وی را به نام نامی استاد به استخدام خود درآورده، گفت: "همین جوری هم زبانم دراز و قلمم تیز و هیکلم ناز است."
روانکاوان، پس از شنیدن این جملات و خواندن مقاله‌های دیگرش به این نتیجه رسیدند که اگر یک نفر دیگر همین حرفها را بزند، تا چند روز دیگر ادعا می‌کند براد پیت است و چه گوارا می‌گوید تو در نیا که من درآمدم. سولی‌جون در یک تز شگفت‌انگیز در حالی که به نظر می‌رسید نام همسر و مادرش را به نام "مردم دنیا" تغییر داده است، گفت: "همه مردم دنیا به من چشم دوخته‌اند." برخی روانکاوان که آخرین مقاله وی را مطالعه کردند اعلام کردند که در این مقاله پانصد بار از واژه من و 300 بار از واژه محمد و بارها از واژه‌های عقده، حقیر، پست و خرد استفاده شده است. سازمان حمایت از افراد بی‌سرپرست از مردم خواست برای سلامتی این آقای محترم دعا کنند و از خدا بخواهند که وی را از شر این مالیخولیا نجات دهد.

 از نوشته‌های س.ی.د ا.ب.ر.ا.ه.ی.م ن.ب.و.ی (با کمی دخل و تصرف)

   + سعید ; ۸:۱٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٥
    پيامهاي ديگران ()

***طـــــنــــز***

وبلاگ ما با وجود اینکه عنوان شیمی را یدک می‌کشد، ولی مفتخر است که خود را نخود هر آشی می‌کند و از هر دری سخن می‌گوید؛ در این یادداشت بر آن شدیم تا مطلب زیر را برای شما بنویسیم:

  1. چاه مکن بهر کسی، خسته میشی
    دیگ به دیگ چیزی نمی‌گه
    شلوار مرد که دو تا شد، حال می‌کنه
    گر صبر کنی، زیر پات علف سبز می‌شه
    جوجه رو هر وقت بشمری جیک جیک می‌کنه
    عیسی به کیش خود، موسی به بندر عباس
    کوه به کوه میرسه، میت رو زمین نمی‌مونه
    آشپز که دوتا شد هیچ کدوم غذا درست نمی‌کنن
    پاتو از گلیمت درازتر نکن، پات دراز میشه....

  2. مشهد: آن مرد با شمع آمد.
    اصفهان: آن مرد پول دارد.
    تهران: آن مرد خالی‌بند است.
    آبادان: آن مرد، آن شب با عینک دودی آمد.
    شیراز: آن مرد حال نداشت و نیامد.
    سنندج: آن مرد سبیل دارد.
    زاهدان: آن مرد را کشتند.
    اردبیل: آن مرد بار برد.
    قزوین: آن مرد با لبخند آمد.
    رشت: آن مرد رفت، بابا آمد!

   + سعید ; ٥:۳٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٥
    پيامهاي ديگران ()

هر ملتی چه چیزی را کشف کردند؟

***************

ترکیه: آنها رنگ موی بلوند را کشف کردند و سعی کردند با تمام وجود از آن استفاده کنند.

مراکشیها: فرانسه را کشف کردند، مدتی به عنوان کارگر در آن مشغول به کار شدند و به این کار ادامه دادند.

آمریکاییها: آمریکاییها کشف کردند که اگر 300 میلیون نفر از مردم آمریکا، سه جور همبرگر، دو جور قهوه، چهار جور عروسک، دو تا حزب و دو جور رئیس جمهور داشته باشند، قطعا مجبور نیستند فکرشان را برای انتخاب کردن خسته کنند و می‌توانند با خیال آسوده تلویزیون نگاه کنند.

انگلیسیها: انگلیسیها کشف کردند که اگر آمریکاییها مقتدرترین نیرو، فرانسویها آزادترین جامعه، سوئیسیها به عنوان ثروتمندترین کشور و ایتالیاییها زیباترین تولیدکننده زیبایی در دنیا باشند، آنها می‌توانند قدرتمندترین و دموکراتترین و ثروتمندترین کشور را داشته باشند.

عراقیها: عراقیها کشف کردند که اگر بخواهند کسی واقعا کشته شود می‌توانند سرش را از بدنش جدا کنند، وگرنه معلوم نیست دوباره زنده شود.

مصریها: کشف کردند که اگر اجساد پادشاهان را مومیایی کنند و زیر خروارها سنگ دفن کنند، این پادشاه دیگر دست از حکومت کردن برمی‌دارد و کسی دیگر پادشاه می‌شود.

ایرانیها: کشف کردند که اگر به جای اینکه با برگزاری یک انتخابات عادی که 2 میلیارد هزینه دارد، دولت را تغییر دهند، می‌توانند هر بیست سالی با یک انقلاب که 100 میلیارد هزینه دارد حکومت را تغییر دهند، در این حالت هم دلشان خنک می‌شود و هم پول نفت یک جوری مصرف می‌شود.

ارمنیها: کشف کردند که بهترین مصرف‌کننده مشروبات خانگی آنان مسلمانان هستند، و به همین دلیل همیشه می‌توانند از دست ترکها به ایرانیان پناه بیاورند.

آلمانیها: کشف کردند که اگر دقیقترین و قدرتمندترین خودروی دنیا را بسازند، می‌توانند مطمئن باشند که بازار جهانی خودرو در اختیار ژاپنیها خواهد بود.

بلژیکیها: کشف کردند که برای اداره یک کشور نه میلیون نفری، یک پادشاه، سه زبان، چهار دولت و دویست وزارتخانه کافی است و لازم نیست دولت را از این بزرگتر کنند.

سوئدیها: سوئدیها با یک مشکل جدی همواره مواجه بودند، هر وقت می‌خواستند چیزی را کشف کنند زمستان می‌شد و باید می‌رفتند داخل خانه و به همین دلیل چیزهای زیادی کشف نکردند.

چینیها: چینیها در دوران کمونیسم قبلی کشف کردند که اگر همه یک میلیارد و خرده‌ای میلیون جمعیت این کشور یک جور لباس بپوشند، تعداد مخالفان حکومت کمتر می‌شود.

ژاپنیها: کشف کردند که برای استفاده از دوربینهایی که تولید می‌کنند، لازم است همیشه ده درصد جمعیت این کشور در خیابان شانزه لیزه پاریس مشغول عکاسی باشند.

سوریه ایها: آنها کشف کردند که اگر مخالفان حکومت را بکشند هزینه کمتری نسبت به زندانی کردن آنها دارد.

ایتالیاییها: رادیو را کشف کردند، وسیله‌ای که می‌توانست روزی 24 ساعت بلاانقطاع حرف بزند.

اسپانیاییها: کشف کردند که اگر پارچه قرمز را جلوی چشم گاو بگیرید، حتما به طرف آن حمله می‌کند.

«از یادداشت‌های طنز اب.ر.ا.ه.ی.م ن.ب.و..ی»

   + سعید ; ۳:٥٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۳ مهر ۱۳۸٥
    پيامهاي ديگران ()

ایران چی کارش می‌کنه...

می‌دانم که همه شما می‌دانید نتیجه بازی ایران و مکزیک چند چند شده و بنابراین با توجه به معیارهای عقلی و منطقی و شرعی نیازی به گفتن آن نیست. چون از در و دیوار این مملکت، فوتبال در حال باریدن هست، گفتم شاید نیازی به نوشتن در این باره نباشد. اما نوشته‌ زیر را که به قلم ا. ن.ب.و.ی است، پیشنهاد می‌کنم:

  • اگر پیروز شده بودیم!
    ایران چی کارش کرده، سوراخ سوراخش کرده
    باز هم روح خفته ایرانی به خود آمد و فرزندان کورش و داریوش با قدرت نشان دادند که پرچم پرافتخار ایران عزیز را با وجود همه مشکلات بر بامهای افتخارات جهان برمی‌افرازند. ایران که در رده‌بندی فیفا تیم 23 جدول است، توانست با افتخار و سربلندی و غیرت و جوانمردی بازیکنان خود، تیم 14 جدول یعنی مکزیک را شکست دهد و ثابت کند که پشت همه این رده‌بندیها دستهای قدرتمندان مستکبری است که هرچه می‌خواهند می‌کنند و جز در میدان نبرد و مبارزه نمی‌توان مشت محکمی به دهان آنان زد.
    در راستای پیروزی تیم ملی ایران بر تیم مکزیک، محمود احمدی‌نژاد، اعلام کرد که برای پیروزی تیم ملی دعا کرده است و این پیروزی را حاصل باور ایرانیان به خودباوری و توانایی ایرانیان در دستیابی به قله‌های افتخار از جمله دفاع از انرژی هسته‌ای به عنوان حق مسلم ملت دانستند. ریاست مجلس نیز در پیامی جداگانه پیروزی تیم ایران بر مکزیک را حاصل وحدت و همدلی میان بازیکنان و روسای فدراسیون و مربی نام‌آشنای آن دانست.
    بلافاصله پس از سوت پایان بازی و اعلام پیروزی پرافتخار تیم ایران، مردم تمام شهرهای ایران به خیابان ریختند. در تهران میلیونها ایرانی درحالی که پرچم سه رنگ ایران را در دست داشتند و بوق می‌زدند، مورد حمله پلیس قرار گرفتند. شهر تهران امروز یکسره خنده و شادی بود و مردم یک بار دیگر پس از دستیابی به انرژی هسته‌ای، به حق دیگر این ملت که همانا دستیابی به جام جهانی است دست یافتند. مردم فریاد می‌زدند: ایران چی کارش کرده، سوراخ سوراخش کرده و در حالی که عکسهای علی دایی و مهدوی‌کیا را در دست داشتند تا پاسی از نیمه شب به جشن پیروزی ادامه دادند.
    استاد شنبلیله مفسر ورزشی کشورمان، پیروزی ایران را حاصل کار مربی حرفه‌ای کشور، حضور قدرتمند علی دایی، مهدوی‌کیا و کریمی دانست و اعلام کرد وجود برخی اشتباهات توسط دروازه‌بان قدرتمند تیم ملی طبیعی است و این، نمک بازی است. استاد شنبلیله گفت: تعویض نشدن بازیکنان در نیمه دوم سبب شد تا تیم بتواند در بهترین حالت به بازی ادامه دهد. وی گفت: با این پیروزی، اگر تیم پرتقال با نتیجه سه بر صفر از آنگولا ببازد و ما با نتیجه یک بر صفر از پرتقال ببازیم و به آنگولا هم هفت گل بزنیم به عنوان تیم اول گروه D صعود می‌کنیم و راهی طولانی ولی لذت‌بخش را تا رسیدن به جام در پیش خواهیم داشت.
    همچنین علی دایی، کاپیتان قدرتمند ایران این پیروزی را حاصل کار تیمی و بویژه کار هاشمیان و علی کریمی دانست. علی کریمی گفت این پیروزی را مدیون مهدوی‌کیا هستیم، اما مهدوی‌کیا گفت که اگر میرزاپور در دروازه نبود، ما شکست می‌خوردیم.
    و اینک به این پرسش پاسخ دهیم که چرا ما پیروز شدیم؟
    1) تعویض نشدن بازیکنان تیم در نیمه دوم عامل پیروزی بود.
    2) حضور علی دایی در تیم و محور بودن او به عنوان هماهنگ‌کننده تیم عامل پیروزی بود.
    3) حمایت دولت و مجلس از تیم ملی، تیم را در موقعیت سیاسی قدرتمندی قرار داد.
    4) تشویق تماشاگران ایرانی از تیم ملی بسیار هماهنگ و عالی بود.
    5) بازی دفاعی خوب و استفاده به موقع از ضد حمله‌ها عامل پیروزی بود.

 

  • حالا که شکست خوردیم:
    باختیم، اما می بریم.
    شکست در برابر تیم پرقدرتی مانند مکزیک برای تیم ایران طبیعی است، طبیعی است که ما به عنوان تیم ۲۳‌ام از تیم رده 14 جدول مانند مکزیک ببازیم، اما ما ایرانیان همیشه زمانی که احساس کنیم باید پیروز شویم، پیروز خواهیم شد. چنین احساسی را ما در برابر مکزیک نداشتیم، اما در برابر پرتقال که جز فیگو و رونالدو کسی را ندارد و تیم کم‌تحرکی است قطعا پیروز خواهیم شد. ما هفتاد دقیقه دویدیم، اما داوری مغرضانه ایتالیاییهایی که ضدیت خود را با ایران نشان داده‌اند و تجمع علیه ایرانیان همزمان با بازی، دست به دست هم داد و اگر چه شکست خوردیم، اما نشان دادیم که حتا در مقابل تیمی مانند مکزیک هم می‌توانیم تا هفتاد دقیقه محکم بایستیم؛ در بازی پرتقال چهره دیگری از ایران آشکار خواهد شد. این شکست مقدمه یک پیروزی بزرگ است.
    در راستای شکست تیم ملی ایران از مکزیک، محمود احمدی‌‌نژاد اعلام کرد که بزودی از استانهای کرمان و یزد دیدار می‌کند و گفت که چون چشمهایش بخاطر عزاداری درد می‌کند موفق به دیدن بازی ایران و مکزیک نشده و نتیجه بازی را در تماس تلفنی با هوگو چاوز از وی خواهد پرسید. ریاست مجلس نیز اعلام کرد که مکزیک یکی از قربانیان سیاستهای آمریکاست و با توجه به اینکه دولت مستکبر آمریکا تصمیم به اخراج کارگران مکزیکی گرفته است، تیم ملی ایران نمی‌خواست مشکلی بر مشکلات این کشور دوست و برادر اضافه کند، وی گفت: اما ما هرگز فراموش نمی‌کنیم که پرتقالیها اولین استعمارگرانی بودند که به ایران حمله کردند و بزودی انتقام آنها را خواهیم گرفت. وی گفت شکست تیم ایران از مکزیک به دلیل استفاده از مربی بیگانه بوده و ما باید از مربیان نام‌آشنای ایرانی استفاده کنیم.
    در پی اعلام خبر شکست تیم ملی ایران از مکزیک مردم قهرمان ایران از خیابانها بیرون آمدند و به مهمانی رفتند. گروههایی از مردم اعلام کردند که یکی از زشت‌ترین کارهای دنیا این است که وقتی تیم ملی کشور پیروز می‌شود، مردم به خیابان بیایند و رفتارهای خلاف قاعده کنند. نیروی انتظامی ضمن ابراز ناراحتی از شکست تیم ملی اعلام کرد که این نیرو از شادمانی جمعی مردم حمایت می‌کند. اما در صورتی که ایران از پرتقال ببرد با کسانی که به خیابان بیایند برخورد شدید خواهد شد.
    استاد شنبلیله مفسر ورزشی کشورمان شکست ایران از مکزیک را حاصل برنامه مربی غیرحرفه‌ای کشور، حضور ضعیف علی دایی، حضور کمرنگ مهدوی‌کیا و بازی آشفته علی کریمی دانست و اعلام کرد وجود برخی اشتباهات توسط دروازه‌بان پر اشتباه تیم ملی غیرطبیعی است و سبب شکست تیم ملی شده است. استاد شنبلیله گفت: با این شکست از مکزیک، چون تیم پرتقال با نتیجه سه بر صفر از آنگولا می‌بازد و ما با نتیجه دو بر صفر از پرتقال می‌بریم و به آنگولا هم پنج گل می‌زنیم و مکزیک و پرتقال هم مساوی می‌کنند، ما به عنوان تیم اول گروه D صعود می کنیم و راهی دراز ولی پر زحمت را تا رسیدن به جام در پیش خواهیم داشت.
    همچنین علی دایی، کاپیتان قدرتمند ایران این شکست را حاصل اشتباه دفاع و دروازه‌بان دانست. کریمی گفت علی دایی باید بهتر بازی می کرد، اما میرزاپور گفت که مربی تیم، اشتباهات سهمناکی کرد.
    و اینک به این پرسش پاسخ دهیم که چرا ما شکست خوردیم؟
    1) تعویض نشدن بازیکنان تیم در نیمه دوم عامل شکست بود.
    2) حضور علی دایی در تیم و محور بودن او به عنوان هماهنگ‌کننده تیم عامل شکست بود.
    3) حمایت دولت و مجلس از تیم ملی، باعث موقعیت ضعیف تیم شد.
    4) تشویق تماشاگران ایرانی از تیم ملی بسیار ضعیف و بد بود.
    5) بازی دفاعی و استفاده نکردن به موقع از ضدحمله‌ها عامل شکست بود.

   + سعید ; ٤:٠۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٥
    پيامهاي ديگران ()

رفیق بد، زغال خوب!

چند روز پیش که مشغول وب‌گردی و صد البته ول‌گردی بودم، در یکی از وبلاگها آداب و رسوم قلیان کشیدن (نه به‌طور کامل) برای آشنایی هر چه بیشتر شما جویندگان طریق معرفت و رهروان راه رفیق‌بازی نوشته شده بود. با عنایت به اینکه بنده حقیر نیز در مدت چهار سال زندگی در خوابگاه (خوابگاه که نه! بهتر است به‌جای واژه غریب و نامانوس خوابگاه، بگوییم ندامتگاه تا حق مطلب ادا شود.) و در سایه دوستی با دوستان این کاره، توفیق زیارت انواع قلیان و تنباکوی میوه‌ای و برازجانی و زغال خودسوز و جکسون و... را داشتم، بر خود لازم و واجب دیدم تا با کامل کردن این مطلب و ارائه آن به شما، دین خود را به این رفیق شفیق ادا کنم و نقش هر چند ناچیز در شناساندن این افسونگر بزم‌آرا به شما داشته باشم.
نمی‌دانم این قلیان چه رازی در دل دارد (بهتر است بگویم چه کرمی دارد!) که پس از هر بار شب‌نشینی و پروانه‌وار دور آن چرخیدن، برای چاق کردن دوباره و بلکه چندین و چند باره آن، همه مشتاق‌اند و به نوعی لح‌لح می‌زنند؛ و با وجود اینکه ما دفعات بی‌شمار و به بهانه‌های گوناگون، گرد قلیان جمع می‌شدیم، ولی به طرز کار آن پی نبردیم و نفهمیدیم چرا قلیان این‌جوری طراحی شده و چه می‌شود که با هر بار بوسه بر شیلنگ خوش خط و خال آن، دود تنباکو وارد حلق آدمیزاد می‌شود! جل‌الخالق!
فکر می‌کنم برای پی بردن به مکانیسم کار قلیان باید بر جمیع جهات مکانیک سیالات تسلط داشت که ما نداریم و این مساله بغرنج می‌تواند سوژه مناسبی باشد برای پژوهشگران و در کردن مقاله‌ای در مجامع علمی جهان! (قابل توجه مهندس حسین امانی، پدر مهندسی شیمی ایران!)
و اما برویم سر اصل مطلب:

اصول کشیدن قلیان
۱) اولین نکته‌ای که شما قلیان‌کشهای عزیز باید بدانید، این است که قلیان را باید دسته‌جمعی کشید و خیلی از بزرگان وادی قلیان‌کشی، استعمال آن را به تنهایی جایز نمی‌دانند و بر بعد اجتماعی قلیان در راستای آشنایی برادران دانشجو با یکدیگر و تبادل تجربیات هنگام قلیان کشیدن تاکید می‌کنند. در واقع، یکی از محاسن محفلهای این‌چنینی این است که شما و دوستانتان به بهانه‌ای دور هم جمع می‌شوید و از احوال همدیگر باخبر؛ در این‌جاست که نشئگی هم مزید بر علت شده و هر یک از شما، شروع به خاطره‌گفتن می‌کند، چه بسیار خاطرات و تجربیاتی که هیچ‌گونه نمود خارجی نداشته‌اند و تنها در دنیای هپروت قابل لمس هستند و هر چیزی که شما فکرش را بکنید شامل می‌شود: از سفر به ناکجا آباد گرفته تا دعوای چند روز پیش با لشکر قمر بنی‌هاشم و دوست شدن با ملکه بریتانیا و چه و چه و ...

۲) دوم اینکه فراموش نکنید همیشه و در همه جا، باید بزرگترین فرد حاضر در محفل (مراد از بزرگترین، مسن‌ترین است نه گنده‌ترین.) شروع به کشیدن قلیان کند یا به عبارت بهتر آن را راه بیندازد؛ (به عبارت بهترتر آن را چاق کند.)
بزرگتر می‌تواند به میل خود، این مسئولیت خطیر را به فرد دیگری که حداقل مدت نیم‌ساعت از حضور وی در جمع می‌گذرد، واگذار کند.

۳) رعایت نوبت هنگام قلیان کشیدن واجب است، آن هم واجب عینی نه کفایی، یعنی تک تک افراد باید بدانند پس از هر بار که قلیان یک دور کامل چرخید، نوبتشان می‌شود و هیچ‌کس نباید از اول یا وسط یا آخر حلقه، یکدفعه قلیان را بگیرد. احوط آن است که جهت چرخش قلیان، ساعتگرد باشد و هر کس که سهم خود را کشید، شیلنگ قلیان را به نفر سمت راست خود بدهد.

۴) کسی که شیلنگ قلیان را از نفر قبلی می‌گیرد، بهتر است به نوعی از او تشکر کند؛ لازم به یادآوری است که این تشکر زبانی نیست و بیشتر به این صورت انجام می‌شود که قبل از گرفتن شیلنگ، انگشتان دست خود را پشت دست طرف قبلی می‌زنند.

۵) لازم است هر کس با توجه به شمار نفراتی که قلیان می‌کشند، زمان پک زدن خود را میزان کند و طوری نباشد که دیگران معطل او شوند.

۶) همه کسانی که دور قلیان نشسته‌اند باید قلیان بکشند حتا به مقدار یک پک، و اگر کسی بگوید که با قلیان میانه‌ای ندارد، در واقع به دیگران بی‌حرمتی کرده و مستوجب عذاب الهی است.

۷) هیچ کس نباید خودسرانه به زغال یا شیلنگ قلیان و قسمتهای دیگر آن دست بزند. چرا که حکم دست زدن به ناموس دیگران را دارد و این، کار بس ناپسندی است.
این مساله در برخی از فرهنگهای دیگر به‌ویژه بچه‌های جنوب به شکل دیگری نمود دارد، آنها معتقدند با آتش زغال قلیان نباید چیز دیگری مانند سیگار و امثالهم را روشن کرد. این کار به معنای توهین به افرادی است که قلیان می‌کشند و خون کسی که این کار زشت را می‌کند، مباح است.

۸) چه نیکوست قلیان تا انتهای آن یعنی تا مادامی که تنباکو دارد، استعمال شود. اسراف، جایز نیست.

۹) زمانی که احساس کردید زغال قلیان دیگر جوابگوی نیاز شما نیست، می‌توانید با توافق جمع به تعویض زغال آن اقدام کنید. البته بهتر است این کار را به افراد باتجربه واگذار کنید. امروزه برای سرخ کردن زغال، به‌جای فوت کردنهای رنج‌آور از سشوار استفاده می‌کنند، چیزی که در خوابگاهها به فراوانی یافت می‌شود.

۱۰) اگر می‌خواهید در خوابگاه قلیان بکشید، بدانید همیشه افرادی هستند که همچون سگهای ولگرد بو می‌کشند تا به محل بساط شما پی ببرند و آن را گزارش کنند تا استخوانی بگیرند و پس از جلا دادن آن، نوش جان کنند. همیشه مراقب این افرادی که همیشه یک دستمال سفید در دست دارند، باشید و اگر توانستید در یک فرصت مناسب، حال مناسبی به آنها بدهید.

تا بعد بدرود.

   + سعید ; ٢:٢۳ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٥
    پيامهاي ديگران ()

نگاه ا ب ر ا ه ی م ن ب و ی به روزمره‌ها

  • حمید شهریاری، یک روحانی جوان به جای نصرالله جهانگرد، مدیر فناوری اطلاعات ایران شد. آگاهان پیشنهاد کردند از این به بعد کاربران اینترنتی موارد زیر را پیش از ورود به اینترنت رعایت کنند:
    اول: قبل از ورود به وب‌سایتهای اسلامی وضو داشته باشند و برای این که مشکلی پیش نیاید زیاد روی صندلی جابجا نشوند.
    دوم: با پای راست وارد وب‌سایتهای مستهجن شوند.
    سوم: رضایت پدر دختر در هنگام چت با نامحرم شرط است. احوط آن است که نکنند، بلکه [...].
    چهارم: در هنگام فرستادن آف‌لاین هرگز فراموش نکنیم که خداوند همیشه آن‌لاین است.

  • عباسیان و بلخاریان حمله می‌کنند.
    آقا! سرخپوستها به دانشگاه اصفهان حمله کردند. وزیر علوم و مرد علمی سال جهان، رئیس جدید دانشگاه اصفهان را تعیین کرد. دکتر «رامشت» (احتمالا باید جزو سلسله عباسیان یا بلخاریان باشد.) رئیس دانشگاه اصفهان موارد زیر را در این دانشگاه اعلام کرد: «من به‌عنوان رئیس دانشگاه آمده‌ام تا مسجد درست کنم، آمده‌ام تا هیات درست کنم، آمده‌ام هیات سینه‌زنی درست کنم، قرار است نماز راه بیندازم، قرار است...» وی گفت: «باید ان‌جی‌او حضرت عباس در دانشگاه تشکیل بدهیم.» وی دانشجویان را چنین تهدید کرد: «شما عوامل تولید فرهنگ اختلاط هستید و یک روز به این جرم سر شما را می‌برند.»

  • انرژی هسته‌ای، دویست تومن بسته‌ای
    درست در شرایطی که ما داریم می‌رویم به شورای امنیت و همه می‌دانند که علت رفتن ما به شورای امنیت هیچ ربطی به انرژی هسته‌ای ندارد و به تندرویهای لفظی روسا در شش ماه گذشته مربوط است، بحثهای علمی درباره انرژی هسته‌ای همچنان ادامه دارد. حسن روحانی که خودش می‌داند دعوا سر چیست، گفت: «دعوای ما با دنیا برسر بمب هسته‌ای نیست، بر سر توسعه است.» آگاهان گفتند: «دعوای ما با دنیا برسر بمب هسته‌ای نیست، اما دعوای دنیا با ما برسر بمب هسته‌ای است.» یکی دیگر از آگاهان از آقای روحانی پرسید: پس چرا وقتی شما مسئول انرژی هسته‌ای بودید به شورای امنیت نرفتید؟
    اما بحث علمی دیگر در این‌باره توسط زادسر، نماینده جیرفت گشوده شد. وی در یک نطق استراتژیک و به قول حسن عباسی، دکترینال گفت: «در برنامه هسته‌ای به خدا توکل کنیم.» آگاهان عاجزانه درخواست کردند که اکنون این کار را نکنیم، چون در ماههای اخیر خداوند سرش شلوغ است و نمی‌داند باید طرف امت موسی را بگیرد یا طرف امت عیسی را بگیرد یا طرف اهل سنت را بگیرد یا طرف شیعیان را بگیرد؟ یک دفعه دیدی خداوند رفت به کمک آنها. آن وقت بیچاره می شویم.

  • دانشگاه قبرستان می شود.
    به دنبال تدفین اجباری سه تن از شهدا در دانشگاه علم و صنعت، دانشجویان این دانشگاه اعتراض کردند و با بسیج دانشجویی درگیر شدند. این اعتراض به پرتاب گاز اشک آور و برخوردهای خشونت آمیز کشید. در نظرسنجی‌ای که از 1255 نفر از دانشجویان شد، 82 درصد مخالف این عمل و 15 درصد موافق و 3 درصد ممتنع بودند. و چون دانشگاه هم مثل بقیه کشور است، نظر همان 15 درصد اجرا شد. به دنیال این درگیریها، ژان لویی برنارد، یکی از کارشناسان مسائل دانشجویی در اروپا که علت درگیری را متوجه نشده بود، پرسشهای زیر را درباره مسائل دانشگاهی کشور پرسید و جوابهای زیر را گرفت:
    ژان لویی برنارد: علت درگیری در دانشگاه علم و صنعت چه بود؟
    ما: عده‌ای می‌خواستند سه نفر از شهدا را در دانشگاه دفن کنند، به همین دلیل دانشجویان اعتراض کردند.
    ژان لویی برنارد: مگر در ایران کشته‌ها را در دانشگاه دفن می‌کنند؟
    ما: نه، ولی این افراد شهید بودند.
    ژان لویی برنارد: این افراد در درگیریهای دانشجویی به شهادت رسیده بودند؟
    ما: نه، اگر این طوری بود که آنها را گور به گور می‌کردند، این افراد در جنگ شهید شده بودند.
    ژان لویی برنارد: مگر ایران در حال جنگ است که شهید جنگی دارید؟
    ما: نه، این افراد 15 سال پیش در جنگ شهید شده بودند.
    ژان لویی برنارد: پس لابد جسدشان را تازه پیدا کرده بودند؟
    ما: نه، جسد این شهدای عزیز قبلا در یک جایی دفن بود که چون دانشجویان نمی‌رفتند هر روز بالای قبرشان سینه‌زنی کنند، به جای اینکه دانشجویان را ببرند قبرستان، قبرستان را آوردند به دانشگاه.
    ژان لویی برنارد: آیا در ایران رفتن به قبرستان برای دانشجویان اجباری است؟
    ما: نه، ولی بسیج دانشجویی دوست دارد که قبرستان دم دستش باشد که اگر وسط دو تا کلاس دلش گرفت برود سر قبر سینه بزند و دلی از عزا دربیاورند.
    ژان لویی برنارد: آیا دانشجویان ایرانی نصفشان نظامی هستند و نصف دیگرشان با نظامیها مبارزه می‌کنند؟
    ما: نه، دانشجویان ایرانی هر یک ماه یک بار این کار را می‌کنند، در ضمن فقط ده بیست درصدشان از این کارها می‌کنند، بقیه درس می‌خوانند و وقتی فارغ‌التحصیل شدند برای کار می‌روند آمریکا.

   + سعید ; ٧:۳٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸٥
    پيامهاي ديگران ()

جــــــــــوک

من این جوک رو که خوندم، خود بخود یاد دانشگاه اراک و خیلی چیزهای فانتزی اونجا افتادم:
یه روز یه خره لنز میزنه، میره تو جنگل. همه حیوونا نگاهش میکردن؛ پیش خودش میگه: چیه! مثل اینکه اینا تا حالا آهو ندیدن!

   + سعید ; ٧:٢٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳ فروردین ۱۳۸٥
    پيامهاي ديگران ()

شکلک‌ها‌


با چنین صورت که از معنی پر است
سخــــت بی‌معنـــی بود صـــورتگری
سیف فرغانی

 
 
تصور کنید که در خیال‌پردازی و ملغمه‌ای از سنت و تجدد، برای هر یک از شکلکهای یاهو یا همان Emoticons شعری متصور شد! برای هر شکلک یک بیت آورده شده است. ببینیم چه مطایبه‌ای از کار درمی‌آید:

 
ز جان شیرین‌تری ای چشمه‌ی نوش
سزد گر گیرمت چون جـــان در آغوش
نظامی 
 ----------------
لبخنـــد معاوضــــه کــن با جان شهریار
تا من به شوق این دهم و آن ستانمـت
شهریار 
 ----------------
چگونه شاد شود اندرون غمگینم؟
به اختیار که از اختیار بیرون است
حافظ 
 ----------------
به چشمک این همه مژگان به هم مزن یارا
کـه ایــن دو فتـــنه به هم می‌زنند دنیــــا را
شهریار 
----------------
گاهی به نوشخند لبت را اشاره کن
ما را به هیچ، صاحب عمر دوباره کن
فروغی بسطامی 
 ----------------
خیال حـــــــوصله بحر مــــی‌پــزد هیهات
چه‌هاست در سر این قطره محال‌اندیش
حافظ 
---------------
عجب عجب که برون آمدی به پرسش من
ببین ببـــین که چه بـــی‌طاقتم ز شیدایی
مولانا  
----------------
آرامِ دل غمگین، جز دوست کسی مگزین
فی‌الجمله همه او بین، زیرا همه او دیدم
فخرالدین عراقی  
----------------

منم شرمنده زین یاری که کردی
هـمین باشـــد وفاداری که کردی
وحشی بافقی
 ----------------
بده یک بوسه تا ده واستانی
از این به چون بود بازارگانی!؟
نظامی 
----------------
ما را همین بس است که داریم درد عشق
مقصود مــــا ز وصل تو بوس و کنار نیـــست
عبید زاکانی  
----------------

چندین شکستِ کار من دلشکسته چیست؟
ای هــــــرزه‌گـــــــرد مگر نیست کــــــار دگرت؟
وحشی بافقی  
----------------

مرا هجران گسست از هم، رگ و بند
مرا شمشــــیر زد گیتی، تو را مشت
پروین اعتصامی  
----------------
گفتی تو نه گوشی () که سخن گویمت از عشق
ای نادره گفتار کجا گوش‌تر از من؟
شهریار 
 ----------------

آخرالامر گل کوزه‌گــران خواهی شــد
حالیا فکر سبو کن که پر از باده کنی
حافظ
----------------
جمالش کرد حیرانم، چه ماه است آن نمی‌دانم
که چشـم از کشـــف ماهیت، نمی‌بندد تأمل را
اوحدی مراغه‌ای
----------------
کی توان حق گفت جز زیر لحاف
با تــو ای خشــم‌آور آتش‌سجاف!
مولانا
----------------
دریا و کوه در ره و من خســته و ضعیف
ای خضر پی‌خجسته مدد کن به همتم
حافظ
----------------
در راه عشق وسوسه‌ی اهرمن بسی است
پیــــش آی گوش دل به پــیــام ســروش کـن
حافظ
----------------
خواهم از گریه دهم خانه به سیلاب امشب
دوستــــــان را خــبر از چشم پـــــرآبم مکنید
محتشم کاشانی
----------------

می می‌کشیم و خنده‌ی مستانه می‌زنیم
با ایــن دو روزه‌ی عمــــر چه‌ها می‌کنیم ما
صائب تبریزی
----------------
به حال سعدی بیچاره قهقهه چه زنی
که چاره در غم تو، های های می‌داند
سعدی
----------------

از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود
زنــهار از این بیــابان وین راه بی‌نـهایت
حافظ
----------------

تو را زین پس جز فرشته نخوانم
ازیـــرا کـــه تو آدمــی را نمــانی!
فرخی سیستانی
----------------
آن دگــر گفـــت ای گروه زرپرســت
جمله خاصیت مرا چشم اندرست
مولانا
----------------

مکـــن از خـــواب بیـــدارم خـدا را
که دارم خلوتی خوش با خیالش
حافظ
----------------
خـواب مرگم باد اگــــر دور از تو خــــوابم آرزوست
خون خورم بی‌چشم مستت گر شرابم آرزوست
اهلی شیرازی
----------------

چون نماید به تو این دولـت روی
رو در آن آر و به کس هیچ مگوی
جامی
----------------

نمی‌دانم که دردم را سبب چیست؟
همی دانم که درمــــانم تویـــی بس
اوحدی مراغه‌ای
----------------

گر بــــدی گفت حســــودی و رفیقی رنجـــــید
گو تو خوش باش که ما گوش به احمق نکنیم
حافظ
----------------
ما شبی دست برآریم و دعایی بکنیم
غم هجــران تو را چاره ز جایی بکــنیم
حافظ
----------------
آه از راه مـــحبت کـــــه چه بی‌پــــــایان است
با دو منزل که یکی وصل و یکی هجران است
صیدی
----------------

مرا صائب به فکر کار عشق انداخت بیکاری
عجب کاری بـــــــرای مردم بیـــکار پیدا شد!
صائب تبریزی
----------------
رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز
تا داد خود از کهــــتر و مهتر بــــستانی
انوری
----------------

گر به خشم است و گر به عین رضا
نگهــی باز کــــن که منـــتظــــــــریم
سعدی
----------------
من مریـــض درد عصیانم که درمانم تویـی
دردمند این‌چنین محتاج درمان شماست!
محتشم کاشانی
----------------

من چون نزنم دست که پابند منی
چون پای نکوبم که تویی دست‌زنان
مولانا
----------------
حباب‌وار براندازم از روی نشـاط کلاه
اگر ز روی تو عکسی به جام ما افتد
حافظ
----------------
مرا که سحر سخن در جهان همه رفته است
ز سحر چشـــم تو بیچاره مانده‌ام مســـــحور
سعدی
----------------

این بدان گفتم که تا هر بی‌فروغ
کم زند در عشـق مــــا لاف دروغ
عطار
----------------

مجلس تمام گشت و به پایان رسید عمر
ما همچنان در اول وصــــف تو مانـــــده‌ایم
حافظ
----------------

ای غایب از نظر به خدا می‌سپــــارمت
جانم بسوختی و به دل دوست دارمت
حافظ
----------------
این هم آخری:


اتل متل توتوله
گاو حسن چه جوره!

   + سعید ; ٧:۳۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٤
    پيامهاي ديگران ()

نشانه‌های اعتیاد به اینترنت


۱- ساعت ۴ صبح که از خواب بیدار شده‌اید و برای آب خوردن به آشپزخانه می‌روید، ای‌میلهایتان را چک می‌کنید.
۲- وقتی مودم را خاموش می‌کنید احساس پوچی می‌کنید؛ مثل اینکه عزیزی را از دست داده باشید.
۳- تصمیم می‌گیرید یکی دو سالی بیشتر در دانشگاه باشید، فقط برای دسترسی آسان به اینترنت.
۴- در نامه‌های پستی هم از smiley (مانند <:) استفاده می‌کنید.
۵- وقتی می‌خواهید بخندید سرتان را نود درجه به سمت چپ می‌چرخانید. (به مطلب قبلی رجوع شود.)
۶- تکالیفتان را به فرمت HTML در می‌آورید و نشانی آن را به استادتان می‌دهید.
۷- حتا خوابهای شبتان هم به فرمت HTML است.
۸- سنتان را به صورت 3x نشان می‌دهید.
۹- پسرتان، جواد را به با نام Java صدا می‌کنید.
۱۰- همسرتان را به این صورت معرفی می‌کنید:
aghamoon@work.money یا: ayal@kitchen.home
۱۱- نشانی منزلتان را به این صورت روی پاکت نامه می‌نویسید:
http://12amirabad.ave/no135.html
۱۲- همه دوستانتان یک @ در اسمشان دارند.
۱۳- از اینکه در یک آگهی نمی‌توانید نشانی Email جدید مرحوم را نوشت، ناراحت هستید.
۱۴- انتخاب بین پرداخت قبض آب و هزینه اشتراک اینترنت آسان است؛ باید مدتی بی‌آبی را تحمل کرد.
۱۵- بر روی کنترل تلویزیون هم double click می‌کنید.
۱۶- نیمی از سفرتان را در هماپیما در حالی طی می‌کنید که لپ‌تاپتان را روی پاهایتان و بچه‌تان را در جعبه بالای سرتان گذاشته‌اید.

   + سعید ; ۸:۱٩ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٩ اسفند ۱۳۸٤
    پيامهاي ديگران ()

نامه‌ای عاشقانه ولی تبلیغاتی

این نامه را کسی نوشته که صبح تا شب جلوی تلویزیون بوده و تنها سرگرمیش هم این بوده که بشینه و تبلیغات قشنگ تلویزیون رو از اول تا آخر نگاه کنه. خودتون بخونین عاقبت چنین آدمی چی می‌شه:

سلام، سلامی که گرمای آن از مهیاگاز و کیفیت سینجرگاز و نوع آوری نیک‌کالا با ضمانت 5 ساله. امیدوارم صمیمانه بوسه مرا پذیرا باشی و آن‌را با چسب دوقلوی 5 دقیقه‌ای جلاسنج به لبانت بچسبانی. امشب با تمام غمهایم کنار مهیاگاز نشسته‌ام و با خودکار بیک این نامه را می‌نویسم زیرا این نام نیک است که می‌ماند، هنگامی که از من جدا شدی و آن نگاه سرد را از من گذراندی، این فقط ضد یخ کاسپین بود که پیکر یخ زده‌ام را آب کرد و این بیمه آسیا و ایران بود که آسایشم را فراهم کرد، همانطور که نیاز امروز پشتوانه فردا است باید اعتراف کنم که نگاهت اثر عجیبی بر کاست دنا و طه بر جا گذاشته. دلم می‌خواهد بر قله بینالود سفر کنیم و در لابلای کوه‌های سر به فلک کشیده بهانه‌نمکی بخوریم. بیا تا راه سخت و طاقت‌فرسای زندگی را با سمند جدید که افتخار ملی است آغاز کنیم و با روغن ترمزهای سپهر و فومن‌شیمی آسوده‌خاطر سفر کنیم. بیا تا پیچهای زندگی را با ابزار مهدی باز کنیم و عشقمان را با ساختمان از پیش ساخته‌شده‌ی بانک مسکن بهتر آغاز کنیم و سقفش را ایزوگام شرق کنیم. و آن‌را با کاغذ دیواری نایین، زینت دهیم و مانند خانه سبز همه‌اش را سبز کنیم و اتاقهایش را با فرش محتشم کاشان و ستاره کویر یزد رنگین‌کمان کنیم.
بیا تا دلهای سوخته‌مان را با کرم ضد آفتاب ب ب ک مرهم بگذاریم، بیا روزهایمان را با خمیر دندان داروگر 2 که حاوی فلوراید است آغاز کنیم و عشقمان را با صدای بلند از دل دوو پخش جدید پارس پخش کنیم و اشکمان را با دستمال کاغذی نرمه پاک کنیم. بیا تا دست در دست هم دهیم به مهر، میهن خویش را کنیم آباد!

   + سعید ; ۸:۳٧ ‎ق.ظ ; شنبه ٦ اسفند ۱۳۸٤
    پيامهاي ديگران ()

و اما دانشگاه از نگاه شیمیست

دانشگاه را می‌توان به مثابه کمپلکس فعال در نظر گرفت. مواد اولیه همان پشت کنکوری‌ها می‌باشند که پس از انجام یک سری واکنشها و فعل و انفعالات کنکوری و تو سروکله هم زدن بالاخره باصرف پول آزاد به این سطح از معلومات می‌رسند که بتوانند کمپلکس فعال دانشگاه را تشکیل دهند. البته میزان پول آزاد مواد اولیه‌ای که کمپلکس آزاد اسلامی را تشکیل می‌دهند بیشتر از انواع کمپلکس‌های دولتی است و این امر باعث تصعید گاز «فخریک تکبر» در مراحل اولیه تشکیل کمپلکس می‌شود. اما پس از گذشت چندین ترم (واحد زمانی کمپلکس دانشگاه) و پیاده شدن مالی٬ از میزان این گاز کاسته می‌شود ولی هیچ‌وقت صفر نمی‌شود یعنی حد تصعید گاز به سمت صفر میل می‌کند. صرفنظر از نوع کمپلکس٬ میزان ماندگاری (Stability) دانشجویان کمپلکسی در این حالت به شرایط و عوامل زیر بستگی دارد:

۱- هرچه رشته تحصیلی (major) از درجه سختی بالاتری برخوردار باشد٬ ماندگاری کمپلکس نیز بیشتر است.

۲- ماندگاری کمپلکس فعال تا حدود زیادی (٪۹/۹۹) به میزان خواست اساتید (Teachers want) یا همانt.w بستگی دارد. بدین‌صورت که اگر t.w منفی باشد یعنی استاد نخواهد نمره پاسی بدهد ماندگاری در حالت کمپلکس نیز افزایش می‌یابد.

۳- قدرت پاچه‌خواری دانشجو (Eating foot power) که به صورت e.f.p نشان داده می‌شود با میزان ماندگاری کمپلکس نسبت معکوس دارد. یعنی هر چه میزان e.f.p بیشتر باشد به همان نسبت طول عمر کمپلکس کوتاه‌تر می‌شود.

۴- اشک و التماس (انجمن شیمی‌دانان ۷۹ هنوز مخففی برای آن پیشنهاد نداده‌است) در طول عمر کمپلکس کوچک‌ترین تاثیری ندارد.

۵- فاکتور ثابتی نیز با نام «ضریب تقلب» در سالیان اخیر مطرح شده‌است که این عامل به صورت صددرصد به سایر تشکیل دهنده‌های کمپلکس که در محدوده دید عامل مورد نظر قرار دارند بستگی دارد.

پس از پایان عمر کمپلکس دانشگاه که برای رشته‌های کارشناسی دست‌کم هفت ترم و درنهایت سی چهل ترم است٬ دانشجویان تشکیل دهنده کمپلکس به صورت گروه های مزدوج که متشکل از یک پسر و یک دختر می‌باشد کمپلکس را ترک می‌کنند و این چرخه کماکان ادامه دارد. البته بعضی از این گروه‌ها به دلایل مختلف از جمله عدم تفاهم متقابل٬ عدم صرف پول آزاد کافی٬ دخالت به‌موقع کمیته انضباطی و ... در همان مراحل اولیه متلاشی می‌شود. 

   + سعید ; ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٤ بهمن ۱۳۸٤
    پيامهاي ديگران ()

از همه چیز

گلچینی از یادداشت‌های ا. نبوی، بخوانید و کیف کنید:

 

  • خودروسازی ملی و آمبولانس سازی ملی

    من فکر می‌کردم آقای حداد عادل به‌عنوان یک دانشمند و ادیب سابق، بکلی مسائل منطقی را فراموش کرده است، در حالی که خواندن یک جمله عجیب و منطقی وی مرا تکان داد. این جمله نه تننها منطقی است، بلکه درست است و اشکالی هم ندارد. حدادعادل گفت: «چرا کارخانه‌های خودرو ساز آمادگی تولید سالانه 900 هزار دستگاه خودرو دارند، ولی برای ساخت 1500 دستگاه آمبولانس مشکل داریم؟» در پاسخ به این پرسش منطقی آگاهان عقلشان را که خیلی هم زیاد نبود، روی هم گذاشتند و پاسخهای زیر را دادند:
    اول: چون خودرو وسیله‌ای است برای تصادف کردن و کشتن مردم، در حالی که آمبولانس وسیله‌ای است برای نجات جان مردم و تصادف کرده‌ها.
    دوم: تولید 900 هزار خودرو در سال می‌تواند هوا را 20 درصد بیشتر آلوده کند و خیابانها را 20 درصد بیشتر بند بیاورد و مردم را دچار دردسر کند، اما تولید 1500 آمبولانس فوقش می‌تواند یک درصد هوا را آلوده کند و هیچ کمکی هم به افزایش ترافیک نمی‌کند.
    سوم: با تولید خودروی شخصی، ملت می‌توانند عصرها و شبها در خیابانها ول بگردند و وقتشان را تلف کنند، اما با آمبولانس افراد مجبورند بیماران را به بیمارستان برسانند و نمی‌توانند برای مسافرکشی و ولگردی و دختربازی و مهمانی رفتن از آن استفاده کنند.

 

  • یک توضیح

    وقتی یک فقیه محترم و عضو شورای نگهبان مانند آیت ا... خزعلی به اصناف اعلام می‌کند که از چهره امام علی و گفتار او در تبلیغات محصولات خود استفاده کنید، طبیعی است که تبلیغات چیزی می‌شود شبیه آن چه ما پیشنهاد می‌کنیم. با احترام تمام آگهیهای زیر ساخته شده است؛ در صورت درخواست صاحبان آگهی، ما می‌توانیم نمونه‌های بیشتری از این آگهیها را هم بسازیم و تقدیم کنیم.

    دیگ پلوپز علوی سب
    برای شما که میهمان ناخوانده دارید...
    من فقط برای شش نفر پلو گذاشتم، اما نمی‌دونم چرا هر چی مهمون میاد باز هم پلو داریم، نگاه کن! هنوز برای ده نفر پلو باقی مونده.
    بگو یا علی و پلوپز علوی سب رو روشن کن!

    دربازکن خیبر
    در هر نوشابه‌ای را با دربازکن خیبر باز کنید.
    بگو یاعلی و در نوشابه رو باز کن.

    شربت آرامبخش علوی
    اگر نمی‌توانید مانند علی در جنگ خندق آرامش خودتان را حفظ کنید از شربت آرامبخش علوی استفاده کنید.
    وقتی عصبانی هستید، یک قاشق از آرامبخش علوی شما را آرام می‌کند.
    شربت آرامبخش علوی تهیه‌شده از گلاب قم و عرق بهارنارنج
    شربت آرامبخش علوی را از کلیه داروخانه‌های معتبر تهیه کنید.

    چاقوی دولبه ذوالفقار
    قطعه قطعه، تکه تکه
    همزمان سیب زمینیها را قطعه قطعه و گوجه فرنگی را تکه تکه کنید
    با چاقوی دولبه ذوالفقار

 

  • سقوط ۸۵

    با گذشت 35 روز از سقوط هواپیمای سی 130 حامل خبرنگاران و عکاسان، یک فروند هواپیمای فالکون سپاه نیز به دلیل نقص فنی در ارومیه سقوط کرد و یازده فرمانده نظامی کشور در جریان سقوط این هواپیما کشته شدند. به همین سادگی! راستش نمی‌توانم طنز بنویسم، حجم وحشتناک این فاجعه مغز آدم را منفجر می‌کند. کسانی که در سقوط این هواپیما کشته شدند، بخش وسیعی از تجربه نظامی کشور ما هستند، آدمهایی که در جنگی تحمیلی علیه ایران ایستادند، در میدان جنگ پرورش یافتند و برای کشورشان با هر انگیزه‌ای فداکاری کردند. این فرماندهان کسانی بودند که در مقابل تهاجم و تجاوز به کشور ایران و نه فقط حکومت ایران، مقاومت کردند و جنگیدند. مرگ این فرماندهان به معنی نابودی یک سرمایه بزرگ در اثر حاکمیت بلاهت و سهل‌انگاری و اشتباهات پایان‌ناپذیر یک حکومت است. سقوط دو هواپیمای نظامی در فاصله 35 روز و فرود اضطراری سه هواپیمای دیگر در همین 35 روز به معنی وجود یک وضع خطرناک است. متاسفانه واقعیت این‌قدر وحشتناک و خنده‌دار است که آدم نمی‌تواند نگرید و نمی‌تواند نخندد.
    سوال: آیا مشکل سقوط هواپیمای سی 130 در تاریخ 15 آذر امسال این بود که اشخاص غیرنظامی برخلاف استاندارد سوار هواپیمای نظامی بودند؟
    جواب: نه، در تاریخ 19 دی امسال هواپیمای فالکون نظامی با سرنشینان نظامی سقوط کرد و فرماندهان نظامی کشته شدند.
    سوال: آیا در سقوط خبرنگاران توطئه‌ای در کار بوده است؟
    جواب: نه، خطر حماقت از توطئه بسیار بیشتر است، وقتی فرماندهان نظامی امنیت ندارند چه توطئه‌ای می‌تواند در کار باشد.
    سوال: آیا فقط هواپیماهای مسافربری نظامی در شرایط ناامن پرواز می‌کنند؟
    جواب: نه، در تاریخ 29 آذر امسال هواپیمای میگ 29 جنگنده به دلیل خرابی یکی از دو موتورش در حالی که چترهایش را باز کرده بود، مجبور به فرود اضطراری در فرودگاه مهرآباد شد.
    سوال: آیا فقط هواپیماهای نظامی ایران با نقص فنی پرواز می‌کنند؟
    جواب: نه، در تاریخ 5 دی امسال هواپیمای ایرباس در مسیر تهران به جده به دلیل نقص فنی (اشکال در سیستم هشدار دهنده) مجبور به فرود اجباری شد.
    سوال: آیا هواپیماهای ایرانی فقط در محدوده فضایی ایران با مشکل فنی مواجه می‌شوند؟
    جواب: نه، در تاریخ 14 مهرماه امسال هواپیمای ماهان ایر به دلیل نقص فنی در فرودگاه کلن مجبور به فرود اجباری شد.
    سوال: آیا هواپیماهای ایرانی هر وقت پرواز می‌کنند دچار سانحه می‌شوند؟
    جواب: نه، در تاریخ 19 مرداد امسال هواپیمای ایرباس جمهوری اسلامی در فرودگاه استکهلم در حالی که روی زمین صاف حرکت می‌کرد به دلیل برخورد با «جت وی» دچار آسیب دیدگی شد و موتور هواپیما نیز آسیب شدید دید.
    سوال: آیا هواپیماهای ایرانی وقتی مسافری در آنها سوار می‌شود دچار سانحه می‌شوند؟
    جواب: نه، چهار ماه پیش هواپیمای اختصاصی دولت در حال پارک کردن در آشیانه پرواز، تصادف کرد و یک بال هواپیما کنده شد.
    سوال: در چه شرایطی هواپیماهای ایرانی دچار سانحه نمی‌شوند؟
    جواب: در حالی که در آشیانه متوقف شده باشند و هیچ کس به آنها نزدیک نشود.
    به نظر شما من طنز می‌گویم؟ آیا من دروغ می‌گویم؟ آیا من حرف خنده‌داری می‌زنم؟ به نظر شما این واقعیت که در طول شش ماه گذشته، ما حداقل هر ماه یک سانحه برای هواپیماهایمان اتفاق افتاده است، خیلی چیز بامزه‌ای نیست؟ چرا از خنده روده‌بر نمی‌شوید و قاه قاه نمی‌خندید و از خنده اشک در چشمهایتان جمع نمی‌شود؟
    سوال: علت سوانح هوایی ایران چیست؟
    جواب: علت سوانح هوایی و زمینی یکی است.

   + سعید ; ۸:٢۱ ‎ب.ظ ; شنبه ۱ بهمن ۱۳۸٤
    پيامهاي ديگران ()

فرهنگ گل‌واژه‌های دانشجویی

١) سرویس داخلی (مختلط)
یه جور دستگاه کنسرو سازی در طول و عرض زیاد. (طولش زیادتره) افسردگی مزمن. وسیله‌ای نایاب در موارد نیاز. خانومها از اینکه سوار آن می‌شوند خون خونشان را می‌خورد. بعد از خارج شدن از آن به شکل آکاردئون و در موارد نادر به شکل لباسی که از درون دهان گاو به زور خارج می‌کنند در می‌آیید و سرتان در حوالی پایتان پیدا می‌شود. به هنگام از دور دیده شدن این سفینه نجات، ملت دانشجو به صورت آماده باش دو 100 متر می‌ایستند و چند ثانیه قبل از توقف اتوبوس استارت می‌زنند. معنای عینی قانون اول نیوتون. با یک عدد ترمز تلافاتی از جمله کوری چشم، فرو رفتن میله اتوبوس در حلق تا انتهای روده و له‌شدگی حاد رخ می‌دهد.
نکته ویژه: برای سوار شدن از هیچ کار خلاف و غیر خلافی مضایقه نکنید. اینجا اصلا قانون حق تقدم مطرح نیست. اینجا قانون "هر جوری خودم راحتم" برقرار است. دیگران برای شما در حکم دشمن فرضی هستند و برای سوار شدن می‌توانید از النگ، خر طرف را گرفتن و تنه زدن وقتی که یه پای طرف بالای پله اول است و پای دیگرش بین زمین و هواست استفاده کنین و دشمن فرضی رو نفله. (حذف به قرینه رو داشتین!)


٢) انتخاب واحد
یک نوع سرکاری مزمن. زمانی برای دیدار آشنایان و دوستان از رشته‌های دیگر. در این روز به خصوص استاد راهنما به صورت یک عنصر نایاب در می‌آید و طبق معمول او را باید در مکانهایی غیر از اتاق خودش مانند توالت، رستوران و غیره پیدا کنید. در روز انتخاب واحد "آموزش" از یک منطقه متروک به مقر فرماندهی دانشکده تبدیل می‌شود. نمونه عینی ارجحیت روابط بر ضوابط. در این روز، دانشجویان با گول مالیدن سر یکی از بچه‌ها (از کلمه درستش نتونستم استفاده کنم چون نماینده ما رفیق صمیمیمه) او را به مقام نمایندگی می‌رسانند و خودشان می‌روند سراغ... یک نکته‌ای که همیشه باید در نظر داشته باشید این است که چه اول باشید و چه آخر، واحد به شما نمی‌رسد. الکی حنجره خود را مورد لطف قرار ندهید.


٣) خوابگاه
سربازخونه در ابعاد ریز. دوری از خانواده و اینا. تپیدن با غلظت زیاد. در این مکان انواع و اقسام چیزهای ناجور به صورت مستقیم تولید به مصرف می‌شود. جایی که می‌توانید با دوستانتان تا صبح از یه قل دو قل گرفته تا با کارتهایی که به جون خودم نباشه! نمی‌دونم چیه بازی کنید و یه حال کثیفی ببرید. البته من در یک مورد نادر دیدم که در این مکان فوتبال با دروازه بزرگ که همان فاصله میان طبقه اول و دوم یک تخت دو طبقه است با شمار زیادی بازیکن که قابل شمردن نبودن بازی می‌شود. محلی که در آن درگیریهای خونین بر سر تصاحب بهترین تخت در می‌گیرد. در شب شما می‌توانید به صورت زنده آهنگ خرناس را در دستگاههای گوناگون بشنوید. در خوابگاه، صبحانه یک نوع شکم درد محسوب می‌شود و بیچاره کسی که این کار بر عهده اوست. یکی دیگر از سرگرمیهای قابل اجرا در خوابگاه دیدن فیلم است. تنها ماده لازم یه ویدیوسی‌دی خرکار است. سی‌دی خودش جور می‌شه. فیلمهایی که به نمایش در میاید برای زیر 18 سال حرام است.

   + سعید ; ٧:۳٩ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٦ دی ۱۳۸٤
    پيامهاي ديگران ()

و اما مرد از دیدگاه شیمی

این عنصر در طبیعت بیشتر به صورت آزاد و علاف یافت می‌شود؛ ارزان بودن این عنصر به درصد فراوانی زیاد آن برمی‌گردد. این عنصر گاهی به صورت یک ترکیب با ماده‌ای چون سولفید حسادت و سولفات روی (از نوع سنگ پای یافت‌شده در معادن قزوین) در خیابان یافت می‌گردد. این عنصر به علت واکنش‌پذیری زیاد همواره باید زیر نظر نگهداری شود.
برای تهیه این عنصر باید واکنشهای شیمیایی پیچیده‌ای را متحمل شد، ابتدا مقداری اکسید اسکناس و نیترات زوریم شش والانسی را در مقداری سنگ پای قزوین حل کرده که پس از مدتی گاز ادعا و سولفور قپی از آن متصاعد می‌شود در نتیجه به صورت رسوب روی دیواره سنگ پا باقی می‌ماند.
البته از دمپایی و وردنه هم می‌توان به عنوان کاتالیزور استفاده کرد.

خواص شیمیایی این عنصر:
بعضی از انواع این عنصر بسیار زشت و بدترکیب بوده و میل شدیدی برای ترکیب شدن با نیترات ژل و سولفونات روغن کله پاچه دارند که پس از واکنش با این مواد نسبتا قابل تحمل می‌شوند.
نوعی دیگر از این عنصر به علت اندکی ته چهره و آب اسکینژه پیوند محکمی با خورده‌شیشه می‌دهد و دارای خاصیت موزیگری و همسر آزاری شدیدی هستند که برای خالص کردن این عنصر کافی‌ست که آن‌را در یک سیستم سر بسته مانند آشپزخانه قرار داد و با استات قابلمه مخلوط نمود.

خواص فیزیکی:
از جنس بسیار سخت و خشن می‌باشد و به سرعت تحت تاثیر محیط و ناز و عشوه قرار می‌گیرد و از خود بی‌خود می‌شود.
برای ذوب این عنصر می‌توان از ناز سوزآور به کمک لبخند 2 درصد وزنی- نازی استفاده کرد. این عنصر میل ترکیبی شدیدی با عنصر زن دارد ولی به علت الکترونگاتیوی کم عنصر زن، به صورت ضایع تبخیر می‌شود و مشغول التماس الکترون از عنصر زن می‌گردد.
دمای جوش این عنصر بسیار پایین بوده و به سرعت به جوش می‌آید که برای جلوگیری از این جوشش می‌توان از یک چمدان و یک اردنگی استفاده نمود و عنصر مورد نظر را به طبیعت پرتاب نمود.


نکات کنکوری:
نکته 1: برای از بین بردن چربی - نرمی و نیش حاصل از زبان عنصر می‌توان از گوشمالی به عنوان حلال استفاده کرد.
نکته 2: در صورت کمبود امکانات آزمایشگاهی از قبیل دمپایی و وردنه می‌توان از دمای 1500 درجه جیغ فرابنفش استفاده کرد که در این صورت رسوب به‌صورت موش درآمده و دارای قابلیت مفتول شدن هم میباشد!
نکته 3: برای اطمینان از کم شدن خورده شیشه و سولفات روی در این عنصر می‌توان تا 3 بار آن را با کابل برق 100 ولت الکترولیز نمود.
نکته 100 درصد کنکوری: به علت وجود کربنات هوش و اندکی اکسید شیطنت در عنصر زن، عنصر مرد دوباره به‌صورت هویج رسوب می‌کند و از آن بخار یار و می و عشق و عاشقی متصاعد می‌شود که البته به محض برخورد موثر با یک عنصر زن دیگری به سرعت با آن هم الکترون شده و قضیه می و یار و ... به صورت o2 از آن آزاد می‌شود.


منبع: انجمن شیمیدانهای رنج کشیده!؟

   + سعید ; ۳:۱٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٠ دی ۱۳۸٤
    پيامهاي ديگران ()

کوانتوم

مطلب زیر، از یکی از وبلاگهای دانشجویی اقتباس شده (درباره درس دینامیک) و با کمال تعجب این نوشته‌ها درباره درس شیرین کوانتوم نیز صدق می‌کنند. با هم این یادداشت را می‌خوانیم:

ببینید ما یه درسی داریم به اسم کوانتوم که مشکلترین و جفنگترین درس شیمیه و هر کی هم پاس کرد میتونه بگه من یه نیمچه شرودینگرم. می‌خوام درباره این درس و امتحانی که من دادم و ابعاد وجودیش (؟) صحبت کنم.

تعریف: نماد سختی و درشتی. نفوذناپذیر. نوعی سد که برعکس مشابه‌هایش در ایران هیچ سوراخی ندارد. گربه‌کش دم حجله در ساحت مقدس دانشگاه. جزیره ناشناخته‌ای که بعد از پاس شدنش هم کشف نمی‌شود.

شرح امتحان: در تمام فرجه اگر آن را بخوانید باز چیزی عایدتان نمی‌شود. هر چه بیشتر می‌خوانید بیشتر می‌فهمید که تر خواهید زد این امتحان را. در شب این امتحان، در تخیلات بچه‌ها شکلهای چپ اندر قیچی رژه می‌روند که در بیشتر مواقع هیچ ربطی به کوانتوم ندارند. در روز امتحان و چند ساعت پیش از واقعه بزرگ کام بچه‌ها خشک سوخاریست و هیچ صدایی ازشان در نمیاید. اوج این اضطراب چند دقیقه قبل از امتحان است که جلوی توالت صف طویلی مشاهده می‌شود.

شروع امتحان: سؤالها پخش می‌شوند و شما چهره بهت‌زده بچه‌ها را که از شدت حیرت دو شاخ بر سرشان جوانه زده است می‌بینید تا ورقه به دست خود شما می‌رسد. در این زمان است که شما با عالم ناشناخته کوانتوم آشنا می‌شوید. به محض دیدن سؤالها نباید نگران شوید. با خواندن سؤالها متوجه می‌شوید که هیچ‌کدام از آنها را نمی‌توانید حل کنید و به نظر شما هیچ‌کدام از آنها هیچ ربطی به کوانتوم ندارند، در صورتی که نظر شما مهم نیست و این حالت به طور متوسط حدود 1 ساعت طول می‌کشد. تا اینکه بعد از حدود 50 بار خواندن سؤالها تازه یه چیزهایی به کله‌تان خطور می‌کند و شروع به نوشتن می‌کنید ولی احساس می‌کنید جز چرت و پرت و فحش برای استاد چیزی نمی‌نویسید و اینها هیچ‌کدام جواب سؤالها نیست ولی مجبورید برای سیاه کردن ورقه این کار بیهوده را انجام دهید تا استاد چیزی برای تصحیح کردن در ورقه شما پیدا کند. شما تا آخر امتحان تقریبآ یه چیزهایی برای هر سؤال به صورت گل و بلبل نوشته‌اید و هرچه که به پایان جلسه نزدیکتر می‌شوید بر میزان ترس شما از افتادن اضافه می‌شود.

بعد از امتحان: شما با حالت ناله و زار و فغان و البته شلوار خیس از جلسه بیرون می‌آیید و به داشتن درس کوانتوم در ترم بعد فکر می‌کنید و دنیا برایتان یک جور دیگر است. ولی در اینجور مواقع شما می‌توانید به نیمه پر لیوان هم نگاه کنید. چطور؟ شما از امتحان بیرون میایید به صورت ناله ولی در کمال تعجب می‌بینید که تمام همکلاسیهای شما هم با شلوارهای خیس رو به رویتان ایستاده‌اند و به شما نگاه می‌کنند و شما با زیر نمودار رفتن نمره‌ها حتمآ یه نیمچه شانسی برای پاس کردن کوانتوم خواهید داشت و با نمره پر افتخار 10 پاس می‌شوید.

تمام.

   + سعید ; ٧:٤٥ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٥ دی ۱۳۸٤
    پيامهاي ديگران ()

مسائل روز از نگاه ا. نبوی

بخشنامه به پزشکان سراسر کشور
آگاهان پیش بینی می‌کنند که تا هفته آینده بخشنامه‌ای مانند بخشنامه 23 ماده‌ای برای صدا و سیما، این بار خطاب به پزشکان کشور منتشر شده و موارد زیر از سوی رئیس جمهور به پزشکان ابلاغ شود:

1) پزشکان هنگام معاینه جنس مخالف حتما باید چشمهای خودشان را ببندند یا به دیوار نگاه کنند.
2) پزشکان نباید داروهایی به بیمار بدهند که بیمار را از یاد خدا غافل کند.
3) پزشکان حق مداوای افراد فامیل را ندارند، فقط حق مداوای باجناق و یا افراد فامیل آقای زریبافان را دارند.
4) کلیه بیماران موظفند شربتشان را قبل از مصرف به شیوه انقلابی شدیدا تکان دهند و در همان حال به یاد خدا باشند.
5) پزشکان باید فهرست کلیه بیمارانی را که به دلیل پرخوری بیت المال به بیماریهای نقرس و چربی مبتلا شده‌اند، تهیه و به قوه قضائیه و مجلس جهت افشای مفسدان بیمار ارائه نمایند.
6) پزشکان باید در زمینه‌های شیمی و فیزیک و فیزیک اتمی نیز تلاش کنند تا ایران را به قله‌های رفیع علمی جهان رسانده و اگر در مسابقات نوبل رودرروی اسرائیل قرار گرفتند از ادامه مسابقه خودداری کنند.
7) پزشکان حق ندارند از داروی بیمار بخورند و باید همه دارو را به خود بیمار بدهند.
۸) پزشکان باید از روشهای علمی ایرانی اسلامی جدید استفاده کنند، بخصوص کتابهای جدید بعد از قرن هشتم که توسط وزارت ارشاد تائید شده است، بخصوص کتاب شفای فارابی را مورد نظر قرار دهند.
۹) وقتی یک بیمار اعم از مجروح و مسموم و سوخته و در حال مرگ به پزشک مراجعه می‌کند، پزشکان ابتدا باید علت فقر او را بررسی کنند.
نوکر ملت ایران، رئیس جمهور اسلامی ایران، دکتر محمود احمدی‌نژاد، شماره نظام پزشکی 15290

علما به رم، دانشگاهیان به قم بروند
من نمی‌دانم چرا همیشه قسمت خوشمزه کیک را نگه می‌دارند برای خودشان. در این برهه حساس زمانی، دانشمند بزرگ، مرد سال علمی سابق جهان، عضو سابق ستاد دیه استان کرمان، کارشناس ویژه برد یمانی و رکن یمانی، وزیر علوم، دکتر زاهدی گفت: «اساتید دانشگاه به جای رفتن به خارج از کشور برای فرصت مطالعاتی، به حوزه علمیه قم بروند.» قرار شد در همین راستا علمای حوزه علمیه قم که از اول فروردین تا 29 اسفند هرسال یک پای شان در لندن است و یک پای شان در رم است و یک پای شان (پای سوم مربوط به آقای مصباح یزدی است.) در کاناداست، قم را برای اساتید دانشگاه خالی کنند و به جای آنها بروند به اروپا.

هل شد یا هل داد؟
براساس مهمترین خبر واصله از اقدامات رئیس جمهور و کابینه هفتصد میلیونی، غلامحسین الهام که بتازگی خیلی هم شیرین و بامزه شده است، در جریان سفر احمدی‌نژاد به خانه پدرش، ماشین احمدی‌نژاد را هل داد. ظاهرا خودرو احمدی‌نژاد یک بی ام و 1980 است که دچار نقص فنی است و اصولا رئیس دفتر احمدی‌نژاد مجبور است برای حل مشکل این ماشین و هل دادن آن، همراه رئیس جمهور به خانه باباش هم برود. آگاهان موارد زیر را تذکر دادند:
اول: اصولا این افتخار بزرگی برای ما ایرانیان است که رئیس جمهور کشورمان خودرو 25 سال پیش را سوار می‌شود و مسئول دفترش خودرو او را هل می‌دهد. مطمئنا رئیس جمهوری که خودرواش هل داده می‌شود، هم می‌تواند جهان را مدیریت کند و هم می‌تواند اسرائیل را نابود کند.
دوم: در هفته گذشته به دلیل عدم حضور احمدی‌نژاد در افتتاح طرح گاز آذربایجان، دولت ایران متحمل یک خسارت دو میلیاردی شد که فقط به دلیل بی‌نظمی رئیس جمهور چنین خسارتی به بیت‌المال تحمیل شد، احتمالا در همان موقع که ما دو میلیارد زیان می‌کردیم، خودرو احمدی‌نژاد خراب شده بود و او برای اینکه سوار یک خودرو بیست میلیون تومانی نشود، پذیرفت که کشور دو میلیارد زیان کند، به نظر شما با این نابغه اقتصادی که برای صرفه‌جویی بیست میلیونی، دو میلیارد خسارت می‌زند باید چکار کرد؟ ... ؟
سوم: رئیس دفتری که هلک و تلک راه می‌افتد و روز تعطیل همراه رئیس جمهور می‌رود دیدار پدر رئیس جمهور، چشمش کور، دنده اش نرم، باید ماشین هم هل بدهد.
چهارم: به نظر شما در آن صحنه جانگداز که الهام لاغر مردنی داشت ماشین هل می‌داد، محافظان گردن کلفت رئیس جمهور و خودش کجا بودند؟ احتمالا سه محافظ گردن کلفت همراه با احمدی‌نژاد سوار ماشین بودند و الهام داشت ماشین را هل می‌داد.
پنجم: به نظر شما رئیس جمهوری که ماشینش نقص فنی دارد و مسئول دفترش آن‌را هل می‌دهد، طبیعی نیست که هواپیمای نظامی کشورش نقص فنی داشته باشد و بدون توجه به نقص فنی پرواز کند و سقوط کند؟
ششم: شما فکر می‌کنید این خبر را چه کسی روی اینترنت گذاشته و به چه دلیل؟

یهودیان را به ایران منتقل کنید
به دنبال اعلام این نکته توسط نماینده کلیمیان در مجلس شورای اسلامی که «مشکلات استخدام و اشتغال کلیمیان به صورت چشمگیری کاهش یافته است.» من می‌خواهم پیشنهاد کنم که برای پایان بحران علیه ایران، یهودیان اسرائیل به ایران منتقل شوند. برای این پیشنهاد دلایل زیر را دارم:
اول: آنقدر که دولت ایران به فکر فلسطین است، هیچ کشوری به فکر فلسطین نیست، حتا خود فلسطینیها هم به اندازه ایرانیها به فکر حل مشکل اسرائیل و فلسطین نیستند. بخاطر همین دلسوزی است که ما در ایران سالانه حداقل سی درصد بودجه کشور را برای کمک به فلسطین و لبنان و سوریه و غیره صرف می‌کنیم تا این کشورها با اسرائیل بجنگند، در حالی که اگر یهودیان اسرائیل را به ایران منتقل کنیم، هزینه سکونت آنها در ایران از هزینه کمکهای مالی ما بسیار کمتر می‌شود. ما می‌توانیم بخشی از استان اصفهان را که یهودی‌نشین بوده و هنوز هم هست بدهیم به یهودیان اسرائیل تا در آنجا به خوبی و خوشی زندگی کنند.
دوم: ما در طول سال میلیاردها دلار برای آمادگی نظامی صرف می‌کنیم که تمام این هزینه بخاطر اسرائیل است، ما حتا با آمریکا هم بخاطر اسرائیل دشمن هستیم. اگر یهودیان اسرائیل به ایران منتقل شوند، مشکل سیاست خارجی ما هم حل می‌شود، هم فلسطینیها و لبنانیها و مسلمانان از اینکه ما فلسطین را به آنها برگرداندیم، خوشحال می‌شوند و هم روابط ما با اروپا و آمریکا بهبود می‌یابد و هم اینکه دیگر از اسرائیل هم نمی‌ترسیم، چون اسرائیلیها می‌شوند هموطن خودمان.
سوم: در حال حاضر اسرائیل شش میلیون و اندی جمعیت دارد، یعنی یک سوم جمعیت تهران، افزایش جمعیت اسرائیل به ایران هیچ مشکلی برای ما بوجود نمی‌آورد. چون در حال حاضر هم ما در ایران اگرچه 73 میلیون جمعیت داریم، اما بنا به گفته وزیر کشور 90 میلیون شناسنامه داریم، بنابراین در محاسبات ما که همیشه سی میلیون نفر اشتباه وجود دارد، فرقی نمی‌کند که 6 میلیون نفر کم یا زیاد بشود. در ضمن، این شش میلیون نفر روی انتخابات و نتایج آن هم اثری نمی‌گذارند. وقتی سی میلیون نفر تاثیری در نتیجه انتخابات نمی‌گذارند، شش میلیون نفر که چیزی نیست.
چهارم: ایرانیان مقیم اسرائیل جامعه مهمی در میان اسرائیلیها هستند، اگر یهودیان اسرائیل به ایران بیایند همین ایرانیان یهودی، رابط ما با بقیه یهودیان اسرائیل می‌شوند، رئیس جمهور اسرائیل هم که ایرانی الاصل است، همان موشه قصاب در ایران هم رئیس جمهور اسرائیل بماند. حتا با آمدن یهودیان اسرائیل به ایران نه تنها مشکل اسرائیل حل می‌شود، بلکه بسیاری از یهودیان ایرانی مقیم اروپا و آمریکا هم می‌توانند به ایران برگردند و سرمایه زیادی هم به ایران می‌آید.
پنجم: من فکر می‌کنم تنها ملتی که به اندازه ما با اعراب مشکل دارند یهودیان اسرائیل هستند، اصولا ما و اسرائیلیها در مورد اعراب نگاه مشترک داریم. در حالی که ما با یهودیان مشکل نداریم و حتا دولت ایران هم بخاطر اسرائیل با یهودیان مشکل دارد، اگر اسرائیل بشود بخشی از ایران دیگر مشکلی با یهودیان نخواهیم داشت. و در آن حالت می‌توانیم با کمک یهودیان عزیز با دشمن تاریخیمان که اعراب هستند بجنگیم.
ششم: این پیشنهاد هم برای حزب اللهی‌ها خوب است و هم برای حزب اللهی‌های اسرائیل، چون تنها ملتی که در مورد مسائل اخلاقی و حجاب و فساد و این جور چیزها به اندازه ما غیرتی هستند یهودیهای سنتی اسرائیل هستند. و فکر می‌کنم اگر آنها به ایران بیایند هیچ مشکلی با حجاب و مشروبات الکلی و مسائل اخلاقی ندارند، فقط ممکن است حزب اللهی‌های ایران و اسرائیل با هم دست به یکی کنند و علیه ایرانیهای غیرحزب اللهی یک کارهایی بکنند.
هفتم: از دید تاریخی اینقدر که یهودیان سابقه زندگی در ایران داشتند، در بیت المقدس چنین سابقه‌ای نداشتند، بنا بر این از این جهت هم مشکلی نخواهد بود.
هشتم: یهودیها یکی از مشکلاتشان مسجد الاقصی است، ما در ایران سر هر میدان یک مسجد الاقصی داریم که می‌توانیم تعدادی از آنها را به یهودیان بدهیم.
نهم: مهمترین مشکلی که اسرائیل دارد نداشتن زمین است و تنها مشکلی که ما نداریم زمین است. اگر بودجه‌ای را که دولت اسرائیل در سال برای مبارزه با ایران صرف می‌کند با بودجه‌ای که دولت ایران برای مبارزه با اسرائیل صرف می‌کند، جمع کنیم با پول آن می‌توانیم در منطقه سنتی بین اصفهان و یزد به اندازه کافی زمین بخریم و شش میلیون یهودی اسرائیلی به ایران بیایند.
دهم: من فکر می‌کنم با این پیشنهاد بخش وسیعی از مشکلات خاورمیانه و جهان حل می‌شود، اما حتا اگر این پیشنهاد مشکلی را حل نکرد و ما با اسرائیلی که در ایران تشکیل شده مشکل داشتیم، این موضوع هم به نفع ماست و هم به نفع اسرائیل که در یک جنگ این چنینی، دیگر برای حمله به همدیگر نیازی به سلاح اتمی و موشک دوربرد نداشته باشیم، چون وقتی در یک جا زندگی کنیم، با توپ و تانک هم می‌توانیم با هم بجنگیم و این از نظر اقتصادی به نفع همه است.

   + سعید ; ٦:۱٧ ‎ب.ظ ; جمعه ٩ دی ۱۳۸٤
    پيامهاي ديگران ()

زنان از نظر علم شیمی و طرز تهیه

زن در طبیعت کمتر به صورت آزاد موجود است و بیشتر به صورت ترکیب با عناصر، مانند انیدرید تکبر و سولفات خودبینی و ناز در منازل یافت می‌شود.

تاریخچه کشف زن
کاشف این عنصر، پروفسور «آدم» است که در تاریخ نوکیا 6600 برای اولین بار با این عنصر برخورد کرده و در راه این کشف زحمات فراوانی متحمل شده و با تمام کوششهایی که به عمل آورده هنوز نتوانسته جنس و خواص اصلی این عنصر را پیدا و درک کند.(حتا گفته شده که دهن پروفسور آدم در این راه سرویس شده است.)

طرز تهیه زن
برای تهیه این عنصر کافی است مقداری اکسید اسکناس و نیترات پژو ۲۰۶ را در سولفات ویلا مخلوط کرده و دو کاخ طلای ۲۴ عیار به عنوان مهریه و کمی کلرید خواهش (همون التماس) به عنوان شیربها اضافه شود! پس از ترکیب این مواد، گاز عشوه و سولفور ناز متصاعد می‌شود و بعد از میعان به صورت عشق، زن در خانه رسوب می‌کند! بعضی از دانشمندان و متفکران معتقدند چنانچه مقداری از عصاره چرب زبانی به عنوان کاتالیزور استفاده شود، نتیجه کار بهتر خواهد بود.

خواص فیزیکی زن
بسیار شکننده است! از جنس نرم و حساس می‌باشد و به سرعت تحت تاثیر محیط و احساسات قرار می‌گیرد! هرگاه مقداری اسید خشونت و کربنات سوزآوری به اسم «هوو» به آن اضافه شود فوری ذوب شده و به صورت بیکربنات اشک جاری می‌شود.

خواص شیمیایی زن
بعضی از انواع این عنصر میل شدیدی به ترکیب شدن با کلرات کرم آفتاب و سولفات روژ و استات ریمل دارند و پس از انجام واکنشهای شدید، به خیال خودشان قابل تحمل میشن!!! برخی از انواع این عنصر ناخالص بوده و همراه سیلیکات می‌باشند و در آنها خورده شیشه یافت می‌شود و خاصیت شوهر آزاری پیدا می‌کنند! برای خالص کردن آن کافی است عنصر ناخالص را در یک محیط سر بسته مانند اتاق با نیترات کتک و کربنات غضب ترکیب نموده و از این عمل، نیم مول گاز جیغ و نیم مول گاز فریاد که غلظت آن برابر ماده اولیه است متصاعد می‌شود و عنصر به حالت رسوب در کف اتاق ته نشین می‌شود! سپس اگر به آن مقداری اکسید محبت اضافه شود به حالت ماده اولیه باز می‌گردد.

توصیه ایمنی
هرگز با این عنصر (زن) یکی‌ بدو نکنید که نتیجه خوبی نمی‌دهد.

از وبلاگ دیگران

   + سعید ; ٦:۳٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٩ آذر ۱۳۸٤
    پيامهاي ديگران ()

مناظره استاد و دانشجو

گفتم غمم فزون است، گفتا ز من چه آید

گفتم که نمره‌ام ده، گفتا ز من نیاید

گفتم که نمره دادن بسیار سهل آید

گفتا ز ما اساتید این کار کمتر آید

گفتم کرم نمایید من را کنید شما شاد

گفتا که خوش‌خیالی، کی وقت آن بیاید

گفتم که نمره هفت بدبخت عالمم کرد

گفتا اگر برای آن هم زیادت آید

گفتم خوشا دهی که دست شما دهد آن

گفتا تو کوشش کن، کو وقت آن بر آید

گفتم دل رحیمت کی قصد رحم دارد

گفتا نگوی با کس، تا وقت آن بر آید

گفتم زمان تحصیل دیدی که چون سرآید

گفتا خموش جانم، از دست من چه آید

از وبلاگ دیگران

   + سعید ; ٦:۳۸ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٩ آذر ۱۳۸٤
    پيامهاي ديگران ()

::چتر شدن و شب زنده‌داری پیشرفته::

قانون طلایی: اصلی‌ترین چترشدنها و یک شب زنده‌داری باحال همیشه با یک تعارف ساده دوستانه آغاز می‌شود.

اخطار: این راهکار باید مو به مو اجرا شود و گرنه ممکن است در آخر بدون گرفتن نتیجه و با گوشهای پایین افتاده و سوسک شدگی حاد از خانه دوستتان خارج شوید.

ساعتهای اولیه: مهمترین چیز برای یک تلپ شدن موفق، عادی بودن ساعتهای اولیه است جوری که قربانی بویی نبرد.

آغاز عملیات: بعد از این که دوست بیچاره‌تان همه شما را بعد از ظهر به خانه خود دعوت کرد، نقشه شما آغاز می‌شود. فقط حواستان باشد که خانواده دوستتان در خانه نباشند و گرنه عیش شما کیفور نمی‌شود. (البته حرفه‌ایها می‌توانند این کار را انجام دهند.) قربانی نباید تا آخرین لحظه از این توطئه کثیف باخبر شود. تمام عصر را با خیال راحت بگذرانید و از این مهمانی ساده (از دید قربانی) کمال لذت را ببرید.

حوالی ساعت 9 و 10: تجربه ثابت کرده که در این ساعتها میزبان فلک‌زده فرت و فرت به ساعت اشاره می‌کند تا شما بفهمید (عمرا) و شرتان را بکنید. در این لحظه شما باید در دو محور فعالیت خود را آغاز کنید. یه تعداد درباره خاطرات شب زنده‌داریهای گذشته و عیش و نوشهایی که با هم داشتید صحبت کنند و خودتان هم قربانی را به سوسول و چدنگ (کلنگ+چدن) بودن و زود خوابیدن و به جا نیاوردن آیین دوستی و مهمان نوازی و هر چه که به ذهنتان می‌رسد و قابلیت پیچاندن قربانی را دارد متهم کنید. دوستان حتما باید شما را در این امر خطیر همیاری کنند و گرنه با یه تف که استخر پر نمی‌شود (ضرب المثله این بود؟!) در اینجاست که قربانی با بیچارگی تمام حقیقت را می‌پذیرد. هر جا که هستید لنگرتان را بیندازید و همگی که مجهز به پیژامه و رکابی هستید این تجهیزات را رو کنید و با یک یورش یخچال خانه قربانی را ببلعید. (از خوردن تخمه در این مرحله پرهیز شود.) گپهای اساسی را شروع کنید. یادآوری سوتیهای بچه‌ها، جوکهای ناجور بالای 18 سال و درآوردن ادای استادان گرامی. حتما یکی از بچه‌ها که در این کار تبحر دارد این مورد را به عهده بگیرد. این کار لازم است چون شما باید در هر لحظه به فکر آنها باشید.

دو ساعت بعد: در این هنگام شما باید مشغول دیدن فیلمهایی از نوع آخ جون و اینا!!!(فیلمهایی که فقط می‌توانید با دوستانتان ببینید) شوید. از فیلمهای ترسناک هم می‌توانید استفاده کنید. همیشه بین دوستانتان یکی دوتا ترسو پیدا می‌شود. آنها را کشف کنید و بعد از سوژه کردن آنها کلی هر و کر کنید. (وای خیلی حال میده) در این مرحله خوردن تخمه را آغاز کنید. (حین دیدن فیلم) سعی نکنید پوست تخمه را داخل ظرفی بریزید چون حالش کرخت می‌شود. بعد از دیدن فیلم برای تنوع، یکی از کارهایی که توصیه می‌شود ور رفتن با وسایل خانه قربانی است جوری که حرص او را درآورد. در این تحقیق و تفحص خود حتما دنبال تشک و پتو بگردید. حتما پیدا می‌کنید. این مرحله تا ساعت حدود 2 یا 3 بامداد ادامه پیدا خواهد کرد.

حوالی ساعت 2 و 3: حالا زمان بازیهای گروهی است (نرید منچ بازی کنینا. خودتون می‌دونین بازیهای گروهی یعنی چی. نه؟ البته با بازی کردن منچ شاید به تیم ملیش وارد بشین) اگر خانه آپارتمانی است و زیر شما ملتی زندگی می‌کند حتما از بازیهای پرتحرک مثل زو، جفتک چارکش، خربیس و ... استفاده کنید. در حین بازی می‌توانید از انواع و اقسام فحشها با صدای بلند استفاده کنید. (آنجا خانه شما نیست پس آبروی شما نمی‌رود) بعد از خستگی زیادی که به شما دست داد می‌روید و روی تشکها و زیر پتوهایی که در عملیات زیر و رو کردن خانه قربانی پیدا کرده‌اید جا خوش می‌کنید و عمرا نمی‌خوابید و حتما از تخمه استفاده کنید.

حوالی سحر: در این لحظه به علت بالا رفتن میزان الواطی و خر شوتی خونتان، آستانه تحریک خنده‌های شما فوق‌العاده پایین آمده و به ترک دیوار و لامپ سوخته و حتا به مگسی که لای پنجره گیر کرده و دست و پا می‌زند، می‌خندید و این خندیدن تا پای ترکیدن ادامه پیدا می‌کند. کم نیاورید و همین طور حرف زدن را ادامه دهید. این ساعات پایانی لذت‌بخشترین و مفرحترین ساعات شب زنده‌داری خواهد بود که حتا برخی از بزرگان فن، از این وضعیت به نشئگی و خلسه حاد تعبیر کرده‌اند.

از وبلاگ دیگران

   + سعید ; ٧:٤٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٩ آذر ۱۳۸٤
    پيامهاي ديگران ()