saeid online

صندلی داغ 19: سمیه عسکری

به بنده ناچیز حق بدهید که نوشتن از خاطرات دوران دانشجویی که حدود 10 سال از آن می‌گذرد، دشوار است. اگر این خاطره به جامعه نسوان مربوط باشد که روابط ما با آن‌ها دست کمی از جنگ سرد نداشت، سخت‌تر هم می‌شود.
این بار، خانم سمیه عسکری بر سر وبلاگ فخیمه بسی منت نهادند و روی صندلی داغ نوزدهم جلوس نمودند. خوشحالم از این بابت که این وبلاگ با همه کاستی‌هایش توانسته اعتماد دوستان را به خود جلب کند. اعتمادی که اگر در دوران دانشجویی رقم می‌خورد، روزهای خاطره‌انگیز بیشتری برایمان به یادگار می‌گذاشت.
تا جایی که ذهن ناقصم یاری می‌کند خانم عسکری یکی از کاربردی‌ها بود و همچون دیگر خانم‌های هفتاد و نهی که در روابط اجتماعی به صورت جزیره‌ای رفتار می‌کردند و با بیشتر از یک یا دو نفر دیگر طرح دوستی نمی‌ریختند، با دو نفر از هم‌ولایتی‌های خودشان -که یکی از آن‌ها سمیه ذبیح‌الهی بود و دیگری که نامش را به یاد نمی‌آورم- می‌پلکید. اصولاً خیلی کم پیش می‌آمد یکی از این سه نفر را تنهایی دید. هر سه نجیب، آرام و کمی تا قسمتی مرموز.
چهره در هم کشیده خانم عسکری و نگاه‌های تـندشان را به خوبی به یاد دارم. سر کلاس‌های درس کمتر سوال می‌پرسید و در کل آدم کم‌حرفی به نظر می‌رسید. تنها صحنه‌ای که از ایشان در پستوهای تاریک ذهنم باقی مانده، مربوط می‌شود به ترم یک در دانشکده فنی مهندسی سر کلاس ریاضی رافع؛ همان روزهایی که برخی هنوز در حال و هوای دبیرستان بودند و قبل از شرفیاب شدن استاد، شیرین‌کاری می‌کردند. همین که خبر آمد استاد دارد از راه می‌رسد علی فخاری که مشغول نوشتن چرندیاتش روی تخته سیاه بود(+) گچی را که در دست داشت، روی زمین انداخت و شتابان به سمت صندلی‌اش دوید. در همان حین خانم عسکری تازه از راه رسیده بود و در حالی که در حال گردش به سمت صندلی‌‌اش بود، در راهروی باریک وسط صندلی‌ها -که قسمت مردانه را از زنانه جدا می‌کرد- با علی فخاری به صورت back to back به هم گیر کردند. صحنه خنده‌داری بود ولی فکر نمی‌کنم غیر از خودم هیچ کس دیگری توفیق تماشای آن را داشت.

بگذریم، این شما و این خانم عسکری و هر سوالی که عشق‌تان می‌کشد، بپرسید.

-------------------------------------
back to back: یک عبارت من در آری و نقطه مقابل face to face

   + سعید ; ٦:٥٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۳
    پيامهاي ديگران ()

صندلی داغ 18: امیـر آزادیان

فکر کنم همشهری شهید چمران را باید "آقای خاص" شیمی79 دانست؛ مرد همیشه ناراضی هم عنوان بدی نمی‌تواند باشد. همیشه، از همه گله داشت. تا جایی که یادم هست فقط روز ثبت‌نام، مزین به شلوار لی بود و در طول چهار سال تحصیل هیچ‌گاه در شلوار لی دیده نشد. همان ترم یک با میثم‌ش یک بگو مگوی کوچولو داشت. بگو مگویی که به زد و خورد کشیده نشد و تا چهار سال بعد از آن هم هیچ‌کس به علتش پی نبرد.
غیر از ترم هشتم که با بنی و مجید و ممد هم‌اتاقی بود، در هیچ ترم دیگری با بر و بچ شیمی79 هم‌اتاق نشد. افتخار هم‌سفر شدن هم به مـا نداد؛ نه شیراز آمد، نه اصفهان و نه گشت و گذارهای یک‌روزه... فقط ترم هفتم بود که با سیدمیثم و یکی دو نفر دیگر چند روز به همدان سفر کرد.
خاطره‌ای از خودم با امیر: در صبح یکی از روزهای ترم دوم در حالی که در اتاقم مشغول استراحت بودم، به خاطر مسائلی که غیر از امیر برای هیچ‌کس دیگری اهمیت نداشت، یقه بنده حقیر ذلیل را گرفت، نامحترمانه از اتاق بیرون کشید و برای مذاکرات رو در رو به حمام طبقه یک برد! یک ساعت تمام سر من داد می‌کشید. فقط من بودم و امیر و علامت‌های ؟ و ! که دور سر من می‌چرخیدند. هنوز که هنوز است، خودم هم نمی‌دانم امیر را چه شده بود که آن چنان از دست من ناراحت بود. ولی هر چه بود، برای من دوست‌داشتنی بود. هر چه به ترم‌های آخر نزدیک می‌شدیم، مثل پیرمردهایی که به روزهای آخر زندگی‌شان نزدیکتر می‌شوند، خوش‌اخلاق‌تر می‌شد.  اهل حال هم بود، حداقل اینطور نشان می‌داد. دستی هم در آتش سیاست داشت، ولی خیلی احتیاط می‌کرد. ناگفته نماند، امیر همچنین به شدت عاشق بود.
به طور کلی، امیر مثل خیلی‌های دیگر خوش‌خوراک بود، شیرموزهای زیادی باهم تناول کردیم. خاطره آخرین شب یلدای دوره دانشجویی را هم فراموش نمی‌کنم. من و امیر و احمد و مجید... با انارهایی که امیر از ساوه آورده بود؛ خیلی حال داد.
لازم به ذکر است که امیر در 26 مهرماه 1391 متاهل گردید و در حال حاضر، با زندگی مشترک دست و پنجه نرم می‌کند.

در ادامه، می‌توانید چند عکس از امیر را ببینید...

ادامه
   + سعید ; ٥:٥٥ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٢
    پيامهاي ديگران ()

صندلی داغ 17

از آن جایی که احتمال می‌دادم این روزها دست شما به خانه‌تکانی و خرید شب عید و تدارک سفره هفت‌سین بند باشد و فرصت و تمرکز کافی برای شرکت در صندلی داغ نداشته باشید، قصد داشتم صندلی داغ هفدهم را بعد از عید بارگذاری کنم. ولی چون از قدیم و ندیم گفته‌اند "تا تنور داغه، نون رو باید چسبوند" به همین دلیل تصمیم گرفتم پس از گذشت چند هفته‌ از به روز نشدن وبلاگ، به دلیل حضور حماسی و سراسر افتخار خانم سمیه سعادتی، این پست را به صندلی داغ ایشان اختصاص بدهم. 
سمیه سعادتی همان کسی بود که دای‌رضای خودمان بی هیچ دلیل خاصی احترام خاصی برای ایشان قایل بود و بدون این که روح خانم سعادتی خبر داشته باشد، هوای ایشان را داشت. نسبت به سایر خانم‌ها پر جنب و جوش تر و سر و زبان تر بود ولی دور از جان بعضی‌ها، کمتر سوال بی‌ربط و باربط از اساتید می‌پرسید. از شیمیست‌های فعال انجمن بود و به نظر من به تنها پسری که اعتماد داشت، محمد میمنت بود. برای همین فکر می‌کنم بهتر بود این صندلی داغ را محمد بنویسد که آشنایی بیشتری با خانم سعادتی دارد. ولی حس ششمم می‌گوید این روزها محمد به خانه‌تکانی اجباری وا داشته شده و جرات تمرد از مهربان‌همسرش را ندارد.
تا مدت‌های مدید تیکه پروفسور امانی به خانم سمیه سر یکی از کلاس‌های معدنی2 با این مضمون که "این رو بقال سر کوچه‌تون گفته؟!... صبح که از من از خونه بیرون اومدم این‌طوری نبود!" نقل محافل دانشگاهی و خوابگاهی بود. (البته اگر اشتباه نکنم.) از نحوه آشنایی خانم سعادتی با این وبلاگ و این که تا چه مقطعی ادامه تحصیل داده‌اند و سایر موارد، هیچ اطلاعی در دست نیست که ان شاء ا... و به یمن این صندلی داغ، پاسخ همه این پرسش‌ها روشن خواهد شد. ذهنم بیشتر از این یاری نمی‌کند که بیشتر از خانم سعادتی بنویسم. البته بی‌حاشیه بودن خانم سعادتی هم می‌تواند مزید بر علت باشد.
در هر حال، این شما و این هم خانم سمیه سعادتی.

   + سعید ; ۱:٤٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩٠
    پيامهاي ديگران ()

صندلی داغ 16: بهزاد کریمی

بهزاد کریمی که در حال حاضر جای بهتری از امریکای جهان‌خوار برای ادامه تحصیل در مقطع دکترای شیمی معدنی پیدا نکرده است، چهار سال آزگار در مسیر بهشهر اراک در حال آمد و شد بود تا مثل ما، دلش را به یک برگه آچهار که اسمش مدرک کارشناسی بود، خوش کند. کارشناسی‌ارشد را در دانشگاه صنعتی اصفهان گذراند. در همان مقطع، که هنوز ذره‌ای از مرام و معرفت در وجود مبارکم باقی بود، با بهزاد (و احمد رحمانیان که هم‌اتاق بودند) در اصفهان دیداری تازه کردم. در آن جا بود که می‌گفت تصمیم گرفته است در کنار تحصیل علم، پا در جای پای شیرمردان هفتاد و نهی همچون رضا رحیمی و رضا علیزاده بگذارد و در رشته ورزشی بدن‌سازی به تقویت و زیباسازی اندامش بپردازد. هدفی که خبر ندارم چه قدر در رسیدن به آن موفق بوده است.
صادقانه بگویم: در همه صندلی داغ‌ها نهایت تلاشم را به کار بسته‌ام تا متن بی‌طرفانه‌ و منصفانه‌ای برای میهمان گرامی بنویسم. معرفت و ارادت همیشگی‌ام به بهزاد چاره دیگری غیر از ادامه همان راه برایم باقی نمی‌گذارد. به جرات باید بگویم با این که چهار سال با بهزاد هم‌دوره بودم هیچ خصوصیتی که نشان از رفتار انگلیسی‌مآبانه از قبیل استعمار و استثمار دانشجوهای ضعیف، تفرقه‌افکنی یا به عبارت خودمانی‌تر دو به هم زنی، توطئه‌چینی و... داشته باشد، در وجود نازنین بهزاد ندیدم. شاید تسلط بهزاد به زبان انگلیسی یا عینک فوتوکرومیکش یا شاید روابط نزدیکش با علی فرجی که بد جوری آب زیر کاه بود، دست به دست هم دادند تا هم‌اتاقی‌هایش اتهاماتی را به حق به وی نسبت دهند. درست است که بهزاد دو اسمی بود، در شناسنامه محمود و در بین دوستان بهزاد، ولی به نظر من اصلاً آدم دوچهره یا دوشخصیتی نبود. قدیمی‌ها ضرب‌المثل "بند تمبان آدم در برود ولی بدنامی‌اش در نرود" را در وصف آدم‌هایی مثل بهزاد گفته‌‌اند.
فقط یک مورد کوچولو از بهزاد در خاطرم باقی مانده که بصیرت ولایت‌مداری حکم می‌کند برای جلوگیری از چنددستگی هفتاد و نهی‌ها از گفتن این که بهزاد ید طولانی در شایعه‌پراکنی و درست کردن کوه از کاه داشت، خودداری کنم. آخرین مورد از شایعات بهزاد که به ترم آخر مربوط می‌شود، حذف آزمون کارشناسی‌ارشد و مصاحبه‌ای شدن آن از سال 1380 خورشیدی بود. امری که تا به حال رنگ واقعیت به خود ندیده است.
اهل هیچ یک از موارد ممنوعه نبود. فکر نکنم خلاف سنگین‌تری از خوردن چای نبات کرده باشد. حداقل تا وقتی که با ما بود، این گونه بود. مگر این که سادگی ما و زرنگی بهزاد در این میان نقشی داشته باشند. به هنر هفتم که همانا فیلم و سینما باشد، علاقه زیادی داشت و جیک و پوک همه بازیگران و هنرپیشه‌های هالیوودی را از خودشان بهتر می‌دانست. تا ترم هفتم که اجرای برنامه فارغ‌التحصیلی را به عهده گرفت و با این کارش آبروی شیمی79 را خرید، استعدادش را در مجری‌گری رو نکرده بود.
به هر حال، این صندلی داغ فرصتی است تا بهزاد از خودش بیشتر بگوید و در برابر اتهامات وارده از خود دفاع کند.

بهزاد در دانشگاه صنعتی اصفهان (1384)


 بهزاد فعلی با چند کیلو اضافه‌وزن در امریکا (1390)
نقش همبرگرهای مک دونالد در تغییر اندازه بهزاد بی‌تاثیر نبوده است.

   + سعید ; ۱:۳٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٤ دی ۱۳٩٠
    پيامهاي ديگران ()

صندلی داغ 15 : خانم مریم فرهنگلو

بنا به دلایلی که نمی‌دانیم دقیقا چیست صندلی داغ 15 را هم همزمان با 14 منتشر می‌کنیم تا اندکی به جامعه علمی کشور نیز کمکی کرده باشیم.

نام: مریم
نام خانوادگی: فرهنگلو
جنسیت: مونث
وضعیت تاهل: متاهل
شغل: کارمند یک آزمایشگاه کالیبراسیون
محل زندگی: تهران

اینها تنها مشخصاتی از خانم فرهنگلو است که در اختیار این وبلاگ قرار دارد به اضافه متانت و وقاری که بصورت مشترک در تمامی خانم‌های 79 ای وجود داشت. اما نمی‌دانم چرا من و علی رجبی به ایشان لقب "خانم معلم" را اعطا کرده بودیم. احتمالا دلیلش عینک بند دار و کیف معلم‌گونه ایشان بود که خانم معلم‌ها را به ذهن متبادر می‌ساخت. طبق معمول هم در اینجا باید عذرخواهی ما را در اعطای این لقب ببخشایند. به جز چند برخورد کوتاه و سلام و علیک ساده هنگام ورود به کلاس یا در راهروهای دانشگاه، برخورد دیگری با ایشان نداشتم و طبیعتا نمی‌توانم بیشتر از این چیزی در مورد ایشان بگویم. پس بهتر آنست که شما سوال بپرسید و ایشان هم جواب بدهند.

   + میثم ; ٩:٢٩ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٦ آذر ۱۳٩٠
    پيامهاي ديگران ()

صندلی داغ 14 : خانم مریم رحیمی

صندلی داغ جدید را پس از چندین روز تاخیر در بروز رسانی وبلاگ بارگذاری می‌کنم. برآنیم تا خانم مریم رحیمی اهل اراک و در حال حاضر ساکن کلان‌شهر تهران را روی صندلی داغ بنشانیم تا سایر جهانیان نیز با یکی دیگر از شخصیت های شیمی 79 آشنا شوند. خانم مریم رحیمی نیز مانند سایر خانم‌های شیمیست 79 ای، بسیار نجیب، کم سر و صدا و غیر قابل ترکیب با سایر همکلاسی‌ها مخصوصا آقایان 79 ای بود. تا آنجا که حتی احتمال اختلاط در انتخاب واحد آزمایشگاه شیمی آلی یک (دقیقا یادم نیست کدام آزمایشگاه) با آقایان، به یک واکنش انفجاری با سعید خان منجر شد که با عذر خواهی سعید قضیه حل و فصل گردید. البته فیلمبرداری من در اردوی شیراز هم باعث ایجاد یک مشاجره لفظی کشدار دیگر شد که بدون هیچ درگیری فیزیکی ختم به خیر شد. البته در هیچ کدام از این درگیری‌ها خانم رحیمی نقشی نداشت و بیچاره مغلوب خصلت تهاجمی آقایان شیمیست 79 ای شد. امیدواریم خانم رحیمی از این درگیری‌ها و متعاقبا افشای آنها در این صندلی داغ کدورتی از ما به دل نداشته باشند و همه را به بزرگواری خودشان ببخشایند.
وقت آن رسیده که سایر دوستان وارد بحث شده و سوال‌های خود را از خانم رحیمی بپرسند. ایشان هم حتی الامکان به سوالات دوستان سریعتر پاسخ دهند نه اینکه مثل مجید جمشیدی 8 تا یکی جواب بدهند.


مریم رحیمی، ردیف جلویی نفر دوم از سمت چپ.

   + میثم ; ٩:٠٦ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٦ آذر ۱۳٩٠
    پيامهاي ديگران ()

صندلی داغ 13: مجیــد جمشیدی

بچه مرند شیمی 79 که این روزها خودش ادعا می‌کند ترک شیمی79 بود و هست (و لاجرم خواهد بود.) کسی جز مجید جمشیدی نیست. البته مجید قصه ما نیازی به معرفی ندارد ولی طبق رسم همه صندلی داغ‌ها، در چند سطر ناقابل باید از خجالتش درآییم.
مجید از جمله کسانی بود که پدر محترم‌تر از خودش، هوای گل‌پسرش (بر وزن خُل‌پسر) را خیلی داشت و همان ترم یک، تا از اسکان مجید در خوابگاه مطمئن نشد، رهایش نکرد. مجید هر چه تلاش کرد، دوست بهتری از علی فخاری (معروف به طلا) برای هم‌اتاق شدن پیدا نکرد و فکر کنم حدود شش ترم با بچه سر نا به راه مشهد سر یک سفره نشستند.
در تمام هشت ترم دانشجویی همه تلاش خودش را به کار می‌گرفت تا با جامعه نسوان (که آن روزها سایه جامعه رجل را با تیر می‌زدند) روابط حسنه‌ای داشته باشد. با این که پسر بی‌شیله‌پیله‌ای نشان می‌داد ولی زرنگ کار خودش هم بود. با کمی اغراق باید بگویم هر جا حرفی از سوتی بود، نام مجید به زیبایی می‌درخشید. بد نیست شما هم گریزی به گذشته زده و هر خاطره‌ای که از مجید دارید به عنوان یک کامنت بنویسید تا دل دیگران را شاد کرده باشید. برای همین شیرین‌کاری‌ها و مهمتر از آن، بی‌ریایی‌اش همیشه دوست‌داشتنی بود. این خاطره که پـیشتر نوشته‌ام، چندان بی‌ارتباط با مجید نیست.
در فیلم افطاری 79 که بیشتر آن را خودش ضبط کرده بود، به عنوان یک هنرپیشه تمام‌عیار جلوی دوربین به ایفای نقش پرداخت. از خیلی‌ها باجنبه‌تر بود؛ حداقل در مقایسه با من که این طور بود. همیشه بساط چایی و سیگارش رو به راه بود ولی بعید می‌دانم حالا دست از سیگار کشیدن برداشته باشد مگر این که خیلی زن‌ذلیل تشریف داشته باشد.
نمی‌دانم مجید چگونه توانست تبریز با آن مردم باصفایش را رها کند و در کلان‌شهر بی در و پیکری به نام کرج به کار و زندگی مشغول شود...

وسطی، همان مجید است. (بهمن یا شاید اسفند 80، تخت‌جمشید)

 

 

عکس ارسالی از خود مجید در ترکیه


××××××××××××××
نمی‌دانم انگشتان چمان من چرا میل کی‌برد نمی‌کنند. خودم را کشتم تا این صندلی داغ را نوشتم.
در ضمن، باید بگویم متاسفانه همه عکس‌های صندلی داغ‌های قبلی پریدند تا شاهد نمونه‌ای دیگر از مسئولیت‌ناپذیری مدیران سایت‌های ایرانی باشیم.

   + سعید ; ٧:۳٢ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩٠
    پيامهاي ديگران ()

صندلی داغ 12: رضا علیزاده

رضا علیزاده را نه تنها به عنوان یکی از چهره‌های خاص و منحصر به فرد شیمی79، بلکه در سطح دانشگاه‌های سراسر کشور باید دانست. کمتر کسی (و شاید هیچ‌کس) در درس خواندن (خر زنی!) به گرد تک‌سوار پیست‌های خر زنی (=سالن‌های مطالعه) می‌رسید. الحق و الانصاف، رضا پشتکار خوبی داشت. پشتکاری که معلوم نبود از کجا آورده بود. پیشتر گفته بودم که خانه اول رضا سالن مطالعه بود؛ بیشتر وقتش را در آن جا سپری می‌کرد، همان جا می‌خوابید و فقط برای صرف نهار یا شام به اتاق دومش سر می‌زد، آن هم برای چند دقیقه! رضا (به همراه کاشی) رقابت سرسختانه‌ای با خانم‌های کلاس برای معدل الف شدن داشت؛ رقابتی که نمی‌دانم نتایج آن بعدها به درد دکتر رضا خورد یا نه.
فکر کنم یک دو تکیه کلام داشت که متاسفانه خاطرم نیست؛ این تکیه‌کلام‌ها را محمد و بهزاد نزد همه مسخره می‌کردند. از معدود نفراتی بود که هفت ترمه تمام کرد و بدون فوت وقت، در مقطع کارشناسی ارشد آلی در دانشگاه شهید بهشتی ادامه داد. دکتر رضا آن‌قدر معرفت داشت که به وی اجازه می‌داد به ما ترم هشتی‌ها در خوابگاه پردیس چندین بار سر بزند. به خوبی یادم هست که در یکی از همین دیدارها، ذوق‌زده و سربلند، درباره یکی از موفقیت‌هایش در دانشگاه جدید که تغییر زاویه شاخه متیل یکی از ملکول‌های آلی بود، برای‌مان می‌گفت.
خوب نیست حالا که دکتر رضا افتخار جلوس بر صندلی داغ وبلاگ را داده است، ما زیاده‌گویی کنیم...


عکس‌‌های جدید از رضا که بزنم به تخته، به قالی کرمون می‌ماند؛ انگار سال به سال جوان‌تر و جذاب‌تر می‌شود!


--> (همه صندلی داغ‌ها در این‌جا)

   + سعید ; ۸:۳۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩٠
    پيامهاي ديگران ()

صندلی داغ 11: میثم شعبانیان

صورت سبزه‌اش به خوبی نشان می‌داد از بچه‌های بامرام جنوب باید باشد. از کازرون آمده بود. خیلی کم درس می‌خواند و اگر اشتباه نکنم به خاطر یکی دو مورد مشروطی، کارش به ترم نهم کشیده شد. ما که جای خود داریم، حتا خود میثم شعبانیان هم باور نمی‌کرد روزی تا مقطع دکترا ادامه تحصیل بدهد و استاد دانشگاه بشود. نه این که استعدادش را نداشته باشد، مثل بقیه شیرازی‌ها حال و حوصله‌اش را نداشت.
چون میثم (دقت کنید این میثم را با میثم هاشمیان اشتباه نکنید!) شیمی محض بود و من شیمی کاربردی، فکر نمی‌کنم غیر از ریاضی‌1 یا 2 کلاس مشترک دیگری با هم داشتیم. ولی چون مثل بیشتر بچه‌های جنوب خونگرم، باصفا، بامرام و پایه هر نوع شیرین‌کاری بود رابطه نزدیکی با همه داشت. از وقتی که عاشق شد، سه‌تار هم می‌زد. البته ما هم خیلی هوایش را داشتیم و با به‌به و چه‌چه‌های خودمان، میثم را تشویق می‌کردیم تا برای خودش کسی بشود. (شوخی)
در خوابگاه که بودیم آنچنان غرق بازی‌های فکری (از ذکر جزئیات معذوریم!) می‌شد که قلم ما از شرح آن عاجز است؛ برای برنده شدن دست به هر کاری می‌زد، از تقلب گرفته تا جر زنی و کتک‌کاری. ولی فکر نمی‌کنم حالا که برای خودش کسی شده، حال و حوصله بازی‌های فکری داشته باشد.
ترم‌های آخر بود که یکی از دانشجویان تکنولوژی آموزشی را برای نامزدی برگزید. می‌گفت قصد ازدواج دارد که همین‌طور هم شد.
هر چه باشد، دکتر میثم الان روی یازدهمین صندلی داغ شیمی79 نشسته است و آماده پاسخ‌گویی به سوال‌های شما.


میثم ش: اولین نفر از سمت چپ


+++++++++++++++++++

این هم میثم ٩٠ که به نظر من تفاوت زیادی با ١٠ سال پیش نکرده:

   + سعید ; ٧:٢٥ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩٠
    پيامهاي ديگران ()

صندلی داغ 10: بهاره

خانم بهاره که یکی از بازدیدکنندگان باصفا، باوفا و بامرام وبلاگ فخیمه هستند، سال 82 وارد دانشگاهی شدند که استادهای آن جا تفاوت ماهوی با استادهای سایر دانشگاه‌ها داشتند. یعنی همان سالی که ما ترم هشتم بودم و به شور و شوق ترم اولی‌ها جور دیگری نگاه می‌کردیم، ایشان جزء صفرکیلومترهای دانشگاه تلقی می‌شدند. با این که مدت‌هاست افتخار آشنایی با بهاره‌خانم –که ابتدا با نام شیمی82 در وبلاگ نظر و پیام می‌دادند- را پیدا کرده‌ایم و از همه مهمتر، هم‌کلاس فیروزه‌خانم هم هستند، هنوز اطلاعات زیادی از نامبرده نداریم. حتا تا همین الان فیروزه هم با این که خودش را خیلی تیز و باهوش می‌داند و چهار سال آزگار با بهاره هم‌کلاس بوده، به هویت واقعی‌ بهاره پی نبرده است. تکلیف ما که دیگر روشن است!
ولی به هر حال چون ایشان یکی از اعضای خانواده بزرگ شیمی هستند، بی‌مناسبت نیست که افتخار نشستن روی دهمین صندلی داغ را به ما بدهند. ولی در همین جا یادآوری کنم که پیش‌نیاز هر صندلی داغی این است که میهمان خودش را به طور کامل معرفی کند.


پی‌نوشت:
١) این دو صندلی داغ را به دلایلی که برای خودم قانع‌کننده بودند، با هم بارگذاری کردم.
٢) از میثم می‌خواهم تا چند وقت دیگر مطلب جدیدی بارگذاری نکند تا همه بازدیدکنندگان فرصت کافی برای پرسیدن سوال‌های خود از میهمانان صندلی داغ داشته باشند.

   + سعید ; ٧:٢٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٩
    پيامهاي ديگران ()

صندلی داغ 9: محبوبه اسدی

قرار بود زحمت صندلی داغ خانم محبوبه اسدی را میثم بکشد که به دلیل مشغله کاری زیر بار نرفت. راستش، من هم نمی‌دانم از کجا شروع کنم و از چی بنویسم. فکر می‌کنم چون گرایش میثم و خانم اسدی محض بود و کلاس‌های بیشتری با هم داشتند طبعا میثم خاطرات بیشتری برای نوشتن دارد. ولی خب، چاره چیست که هر وقت میثم نه گفت، کاری نمی‌شود کرد!
فکر نمی‌کنم در طول دوران کارشناسی بیشتر از یک یا دو درس با محبوبه اسدی هم‌کلاس بوده‌ام، کل‌کل‌های ایشان با مجید جمشیدی در فیلم افطاری 79 که به وسیله خود مجید ضبط شده بود را خوب به یاد دارم. اردوی شیراز هم همسفر ما بود. به خاطر رفتار محافظه‌کارانه ایشان یا به تعبیر دیگر وقار و متانت، سوتی یا هر چیز دیگری که نقل محافل دانشجویی یا خوابگاهی باشد، از خانم اسدی به یاد ندارم. امکان نداشت محبوبه اسدی را به تنهایی در دانشگاه دید، بیشتر با خانم کشتکار یا خانم رفعت‌پناه (اگر اشتباه نکنم!) همراه بود؛ اگر هم تنها بود، به فاصله چند قدم یا چند ثانیه بعد سر و کله اعضای گروه‌شان پیدا می‌شد. البته بیشتر خانم‌های شیمی79 رابطه خوبی با هم نداشتند و بیشتر به شکل گروهک‌هایی که تعدادشان از سه نفر بیشتر نمی‌شد و سایه هم را با تیر می‌زدند، بودند. هر کسی حتا با یک بار حاضر شدن سر کلاس‌های درس به خوبی به رابطه نه چندان خوب خانم‌ها با یکدیگر پی می‌برد.
ضمن این که آرزوی موفقیت در همه شئون زندگی برای‌ خانم اسدی دارم، امیدوارم سوال‌های بازدیدکنندگان را به موقع جواب بدهند.



بعدنوشت: در جواب به درخواست قاسم، یک عکس از اردوی شیراز که فکر می‌کنم در صحن مسجد وکیل گرفته شده، در ادامه مطلب بارگذاری کرده‌ام.

ادامه
   + سعید ; ٧:٢٠ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٩
    پيامهاي ديگران ()

صندلی داغ 8 : سعـید

سعید هم مانند سایر بچه های ٧٩ حدودا سی ساله است. فعلا مجرد ولی خیلی دلش می‌خواهد زودتر به جرگه مزدوج‌ها بپیوندد. دوران دانشجویی خیلی از دخترخانم‌ها گریزان بود و در پاره‌ای موارد حتی دشمن شماره یک آنان محسوب می‌شد. تا آن جا که یک بار سر ثبت نام گروه‌های آزمایشگاه با یکی از این دختر خانم‌های هم‌کلاسی درگیری فیزیکی پیدا نمود. یکی از دانشجویان مورد علاقه دکتر عظیمی بود و از روی فامیلی‌اش فهمید اهل کجاست ولی این علاقه به هیچ عنوان متقابل نبود. بسیار آرام و سر به زیر بود ولی وقتی با حاج رضا رحیمی جفت می‌شدند پایه هر نوع کار کثیفی می‌شد و در این حالت اصلا نمی‌شد به چهره آرامش اعتماد کرد. وقتی لبخند می‌زد من تا دو روز از اتفاقی که ممکن بود طی یک شوخی برای من به وجود آید خواب و خوراک نداشتم. بسیار مقتصد و ثروتمندی بالقوه بود. گریزی هم به روشنفکری می‌زد. "ولش کــــــــــــن" های کش دار ،"فکر نکنــــــــــم"، "مهم نیــــــست" را که در پاسخ به سوال‌های اطرافیان عنوان می‌کرد از کلام‌های بیاد ماندنی اوست و به این خاطر جزء یکی از خونسردان ٧٩ محسوب می‌شد. دستی چیره در امر فروشندگی داشت، پیراهنش را که من از آن خوشم می‌آمد  با پیراهن خودم معاوضه کرد و ۴٠٠٠ تومان نیز مابه‌التفاوت از من گرفت! اکثر مواقع جدی بود، وقتی پیشنهاد همکاری در وبلاگش را بصورت کاملا سری و مخفیانه به من ارائه کرد اصلا فکر نمی‌کردم در امر نوشتن حرفی برای گفتن داشته باشد چه برسد به طنز نوشتن! نقش تلخک در کالسکه میدان نقش جهان اصفهان یکی از بیاد ماندنی ترین نقش‌های طنز اوست که با دوربین هندی‌کم خودش فیلمبرداری شده است. چند صحنه ناب هم از جوانان اراکی در کوه پشت پارک امیرکبیر با دوربینش شکار کرد. این شما و این هم سعید...

   + میثم ; ٩:۳۸ ‎ق.ظ ; جمعه ۸ بهمن ۱۳۸٩
    پيامهاي ديگران ()

صندلی داغ ٧: حسن واحدی

و اما حسن واحدی،‌ مرد دیگری از تبار شیمی79 که به افتخار هم اتاق شدن با من در ترم‌های 1 و 8 نایل شد! ولی ترم 9 نبودم تا حسن را به همراه چند نفر دیگر از 79ای‌ها که عجله‌ای برای گرفتن مدرک نداشتند، همراهی کنم. صادره از کرج که خیلی روی اشتهاردی بودن خودش تاکید می‌‌کرد.
بی‌مناسبت نیست که در این پست کمی به شیطنت‌های خودم اعتراف کنم: حسن‌جان! اگر می‌دیدی هر روز از تعداد شیرینی‌هایی که از کرج می‌آوردی و در کمدهای بی در و پیکر خوابگاه قایم می‌کردی، کم می‌شود این من بودم که ناجوانمردانه به آن‌ها دستبرد می‌زدم! نمی‌شد به سادگی از خوردن شیرینی‌های خانگی دستپخت مامان‌جانت منصرف شد.
حسن یکی از کم‌حاشیه‌ترین‌های شیمی79 بود. ولی درگیری‌اش با مهدی خوبی در ترم 1 و مهدی سیفی در ترم 8 را فراموش نمی‌کنم. (شاید حسن از همان اول به اسم "مهدی" حساسیت داشت!)
بیشتر وقت‌ها نگاهش را پشت قاب عینک ذره‌بینی‌اش مخفی می‌کرد؛ به یاد ندارم از استاد خاصی بدگویی کرده باشد ولی بودند استادهای بخیلی که حسن ما را 9ترمه کردند. شاید حسن از معدود نفراتی بود که یکی از درس‌های عمومی‌اش را افتاد. فکر کنم اخلاق اسلامی بود.
چیز بیشتری خاطرم نیست...
شما هم فرصت را غنیمت بشمرید و حالا که حسن روی صندلی داغ نشسته، هر چه دل تنگ‌تان می‌خواهد بپرسید.

حسن: اولین نفر از راست. ترم ٨، خوابگاه پردیس:


حسن ٨٩ :

   + سعید ; ٢:۱٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٢ دی ۱۳۸٩
    پيامهاي ديگران ()

صندلی داغ 6: خانم قنبری

ام‌النجبا قنبری را باید اولین خانم شیمی79 که به همه ما افتخار داده‌ و روی صندلی داغ شیمی79 نشسته‌اند، دانست. از شجاعت و شهامت خانم قنبری چیزی نمی‌دانستم و این محمد بود که شجاع‌ترین خانم شیمی79 را به همه ما معرفی کرد. شاید این صندلی داغ هم مدرک مستند دیگری دال بر شجاعت ایشان باشد. شجاعتی که حتا بعضی از آقایانی که الان نزدیک 30 سال از عمرشان گذشته، ندارند و هنوز هم از درج یک پیام ساده در وبلاگ می‌ترسند!
همان‌طور که می‌دانید هر چه قدر پسرهای شیمی79 با هم خوب بودند و هوای همدیگر را داشتد، به همان نسبت با خانم‌های شیمی79 مشکل داشتند. شاید هم خانم‌ها با پسرها مشکل داشتند. ولی در این نکته شکی نیست که هر کدام، دیگری را مقصر می‌داند. به نظر من بعد از گذشت 10 سال وقت آن رسیده است که این روابط سرد و شکننده‌ای که سایه بلند‌شان به مدت 4 سال روی همه ما سنگینی می‌کرد، بدون بچه‌بازی‌ها و لج‌بازی‌های مرسوم بررسی و ریشه‌یابی شوند.
در مدت 4 سال دانشگاه بیشتر از دو یا سه برخورد با خانم قنبری نداشتم ولی این را می‌دانم که نسبت به خیلی‌های دیگر اجتماعی‌تر و خودمانی‌تر بود. خاطره خاصی هم از ایشان ندارم...
بهتر است به جای خواندن این خزعبلات، سوال‌های‌ داغ‌تان را بپرسید.

بعدنوشت:

نشانی وبلاگ خانم قنبری: http://www.nojaba.persianblog.ir

   + سعید ; ۱:٤۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٩ آذر ۱۳۸٩
    پيامهاي ديگران ()

صندلی داغ 5: ابوالفضل کاشی

ابوالفضل کاشی را باید یکی از آن درس‌خوان‌ها یا به عبارت بهتر، یکی از خرخوان‌های بلامنازع شیمی79 دانست. از همان ترم یک عزمش را جزم کرده بود تا سری در بین سرهای کلاس بشود و توان علمی بالایش را با شاگرد اول شدن، به رخ بکشد. ولی خبر نداشت رقیبان سرسخت و از جان گذشته‌ای دارد که اصلا کار دیگری غیر از خر زدن بلد نیستند و از قضا تعدادشان هم کم نیست. (خانم‌های کلاس را عرض می‌کنم.)
به یاد ندارم ابوالفضل در بزم‌ها و محافل ما حضوری فعال داشته باشد که دلیل این حضور کم‌رنگ را باید بدانید. قیافه ابوالفضل با آن موهای چتری و عینک ذره‌بینی‌‌اش در ردیف اول، صحنه کلیشه‌ای بود که در بیشتر کلاس‌ها دیده می‌شد. کمتر در خوابگاه می‌ماند و بیشتر مشغول رد و بدل کردن جزوه و انتقال علم و دانش به خانم‌های جویای علم بود.
با این که در بین پسرها، هیچ کس در امر خطیر خرزنی به گرد کاشی نمی‌رسید (البته از رضا علیزاده و همین‌طور احمد رحمانیان نباید غافل شد.) بر خلاف تصور همگان، یکی از درس‌هایش را که احتمالا تجزیه دستگاهی بود، افتاد. هیچ‌کس به دلیل این واقعه نادر پی نبرد و هنوز هم به عنوان یک راز بزرگ پنهان مانده است. نزد استادها چهره شناخته‌شده‌ای بود، ولی پروفسور امانی چشم دیدنش را نداشت و "شرودینگر" صدایش می‌کرد.
نمی‌دانم در مقطع کارشناسی ارشد در چه گرایشی قبول شد، در کدام دانشگاه ادامه داد، دکترا گرفت یا نه و الان چه کار می‌کند...
وقتش رسیده است که خودش توضیح بدهد.


ابوالفضل کاشی: نشسته، سمت چپ.

   + سعید ; ٢:٠٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸٩
    پيامهاي ديگران ()

صندلی داغ 4: سیدمیثم هاشمیان

چهارمین صندلی داغ را نمی‌دانم چگونه شروع کنم و از کجا بنویسم تا مبادا روح نازک و لطیف سید میثم دچار رنجش خاطر نشود؛ از همان اول دل‌نازک بود. بیشتر هنرمندها همین طوری‌اند: احساساتی، نوع‌دوست و رویایی. در نقاشی چیره‌دست بود و همان ترم اول به همه ترم‌بالایی‌هایی که با کلی قیافه و افاده روی بوم نقاشی‌ می‌کشیدند، فهماند که نقاشی چیز دیگری است!
"تامسون بویز" را که فراموش نکرده‌اید، خیلی دلش می‌خواست شیمی79 با این نام در دانشگاه شناخته شود، حتا رویاهایش آن‌قدر بلندپروازانه بودند که برای گروه، آرم هم طراحی کرد و آن را روی کمدش چسباند. ولی خب، شوخی‌ای بیش نبود...
هر وقت با علی رجبی جفت می‌شدند، تا ساعت‌ها خاطره و گفتنی داشتند که برای هم بگویند و بخندند. از اتفاقات روزمره گرفته تا تیپ فلان استاد و داستان‌ها تام و جری و... "زنده‌دل" از میثم دل خوشی نداشت، چون میثم یک بار سر کلاس کنفش کرده بود. (+) این ماجرا تا مدت‌ها نقل محافل بود...
خیلی به خودش می‌رسید، کمدش همیشه پر بود از چلسمه‌ها و خوراکی‌هایی که از خانه می‌آورد تا خودش را بیشتر تقویت ‌کند. مسقطی‌هایش حرف نداشتند. هنوز مزه آنها زیر زبانم مانده.
بر خلاف پدرش که سیگار را با سیگار روشن می‌کرد، از معدود شیمیست‌های 79 بود که هیچ‌گاه سیگار در دست نگرفت، حتا برای خنده. علاقه‌ای هم به بازی ورق نداشت. البته فکر نکنید میثم باید آدم خیلی مثبتی باشد، هر جا که آب بود شناگر ماهری از آب در می‌آمد! ولی به یاد ندارم با ما استخر ‌آمده باشد.
با این که از هاشمیان بود، ولی هیچ نسبتی با اکبرشان نداشت...

   + سعید ; ٩:٠٥ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٩
    پيامهاي ديگران ()

صندلی داغ 3: میمنت

محمد میمنت را باید همچون قاسم یکی از پیش‌گامان و پیش‌قراولان ورود به دنیای مرغ‌ها ‌دانست. "ممد" که در نگاه اول کمی اخمو و عبوس به نظر می‌رسید، دریایی از صفا و صمیمیت و مردانگی و بی‌خیالی بود. ید طولانی در آشپزی داشته و دارد و هنوز مزه ماکارونی‌هایی که درست می‌کرد، زیر زبانم مانده. چه شیرموزهایی که من و ممد و دای‌رضا با قرض گرفتن مخلوط‌کن امیر.آ در حیاط خوابگاه امیرکبیر تنهایی نوش جان ‌کردیم، یادش به خیر... هیچ کس از این اقدام خبیثانه ما خبر نداشت.
"ممد" از جمله کسانی بود که هیچ علاقه‌ای به ادامه تحصیل نداشت و درس‌های ترم آخرش را به طرز معجزه‌آسایی پاس کرد. چون از چهار ماه تحصیلی، سه ماهش را دنبال نامزدبازی بود. حدود 30 سال پیش در رامسر به دنیا آمد و هم‌اکنون در شرکتی که به سلامت خانواده می‌اندیشد، مشغول به کار است. ترم آخر بود که من و ممد و حسن و یکی دو نفر دیگر از بزرگان شیمی79 در محلی که خوابگاه پردیس نام داشت، درسی به ایمان قلی‌زاده دادیم که بعید می‌دانم تا آخر عمرش فراموش کند. در حین تدریس، از ابزاری مثل اتو و همین‌طور یخ استفاده کردیم. اگر دادگاه لاهه بفهمد، همه ما را به جرم جنایت علیه بشریت مجازات خواهد کرد. جرم ایمان هم فقط این بود که در حضور شمار زیادی از خانم دخترهای دانشگاه که در ایستگاه منتظر سرویس بودند، در کمال خریت به ممد دست‌درازی کرد...
خاطره‌ها زیادند ولی اجازه بدهید خود "ممد" تعریف کند.
ممد جان! خوش باش.

ممد: نفر جلویی


 -------------------
بعدنوشت: نشانی ای‌میل محمد:

mailto:mohammadmaymanat@yahoo.com


عکسی که بعدها، محمد به ای‌میلم فرستاد: (ترم ٨، پاییز ١٣٨٣.)

   + سعید ; ۸:۳۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٥ آبان ۱۳۸٩
    پيامهاي ديگران ()

صندلی داغ2: قاسم درخشان

و اما قاسم... اولین نفری که مزدوج شد.
اگر اشتباه نکنم از ترم سوم به بعد بود که قاسم به خانه بخت رفت و از جمع گرم مجردهای 79 جدا شد. کاردانی پرستاری هم داشت ولی به گفته خودش چون دل‌نازک بود و تاب بیمارداری و تیمارداری نداشت، به مدرک کاردانی راضی شد.
خیلی دلم می‌خواهد بدانم در مراسم افطاری 79 مجید جمشیدی چه کار کرده بود که قاسم به مجید در حال تصویربرداری می‌گفت: "مجید! اگر من نبودم...." بعید می‌دانم غیر از سوتی‌های مجید چیز دیگری بوده باشد.
با رفتن قاسم از خوابگاه و درگیر شدن با زندگی مشترک، تماس‌هایش با ما که همیشه در خوابگاه دور هم جمع بودیم کمتر شد؛ حتا در اردوهای شیراز و اصفهان و چپقلی و خیلی دیگر از بزم‌ها و محافل ما غایب بود.
در آلبومم سه عکس از قاسم دارم، یک عکس به اتفاق نظام هالیدی بعد از کلاس فیزیک2، دومی که در یکی از روزهای گرم بهار 81 بعد از کلاس آلی1 و روبروی ساختمان جدید کلاس‌ها به اتفاق دکتر زمانی مرحوم گرفته شده و سومی هم بعد از کلاس‌های ملال‌آور تجزیه دستگاهی. فکر کنم درس آلی1 را افتاد و همین پاس نکردن آلی1 قاسم را از ما عقب‌تر انداخت و فاصله‌مان را بیشتر کرد.با دیدن دوباره این عکس‌ها بود که به این نتیجه رسیدم قاسم قد بلندترین ورودی شیمی79 بود!
هنوز مغازه کوچکش را که در آن به خدمات رایانه‌ای مشغول بود از یاد نبرده‌ام.

این هم وبلاگش: http://www.muser.blogfa.com


قاسم: سومین نفر از راست. ترم سوم بعد از کلاس آلی١ با مرحوم زمانی.

   + سعید ; ۱:٢٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٩
    پيامهاي ديگران ()

اولین صندلی داغ: خانم شکوفه!

1) پیش از هر چیز پاسخ بازدید‌کننده‌ای را که در باره لاک غلط‌گیر پرسیده بود و گرچه دیر شده است، باید بدهم:
لاک غلط‌گیر بیشتر از باریت تشکیل شده است که در حلال مناسب فرار با قدرت خشک‌شوندگی بالا حل شده است و گاه با افزودنی‌های دیگری همراه است. باریت یکی از کانی‌های مهم باریم و همان سولفات باریم BaSO4 می‌باشد.
سولفات باریم در صورت تماس با پوست و چشم، کمی محرک است. اما سمی نیست.


2) در پاسخ به پیشنهاد خانم شکوفه که فی‌الواقع تز جالب و در خور بررسی بود و برای همین جویای نشانی وبلاگ مهندس‌های 87 شدم، باید عرض کنم که مهندس‌های 87 هنوز دانشگاه می‌روند، باهم هم‌کلاسی‌اند و از وجود وبلاگ‌ خودشان خبر دارند. به اینترنت مجانی دانشگاه هم حتما دسترسی دارند. ولی ما چی؟ نزدیک 6سال از راه‌اندازی وبلاگ و 10 سال از هم‌کلاسی بودن ما می‌گذرد. غیر از من و میثم و قاسم و تازگی‌ها محمد، بقیه خیلی کمتر به وبلاگ سر می‌زنند. و فقط من و میثم هستیم که در پرشین‌بلاگ وبلاگ داریم. یعنی این که امکان پاسخ به پرسشهای دیگران تنها برای من و میثم مقدور است و اگر فرضاً تصمیم به برگزاری صندلی داغ بگیریم، امکان پاسخ‌دهی برای کسی که روی صندلی داغ مجازی نشسته است وجود ندارد. فقط می‌تواند به عنوان نظر، پاسخ دیگران را بدهد.
خیلی‌ از شیمیست‌های 79 هنوز که هنوز است از وبلاگ شیمی79 خبر ندارند. آنهایی هم که خبر دارند شاید سالی یک‌بار به اینترنت سر بزنند. خیلی‌ها متاهل شده‌اند، خیلی‌ها دکتر و این‌جور مسائل را در شان خودشان نمی‌دانند، از طرف دیگر همه ما از موقعیت فعلی‌ هم‌کلاسی‌هایی که باید خبر داشته باشیم، کم و بیش خبر داریم. بنا بر این نیازی به تکرار نیست. به همین دلایل فکر نمی‌کنم صندلی داغ ما چندان رونقی داشته باشد.
ولی به هر حال، برای امتحان بهتر است از "خانم شکوفه" که خودش حرف صندلی داغ را در دهان‌مان گذاشتند، شروع کنیم. "خانم شکوفه" که هنوز خود ما هم نمی‌دانیم آقا یا خانم هستند، الان به چه کاری مشغولند، ساکن کجا هستند، چه پدرکشتگی‌ای با قاسم دارند، چه جوری با این وبلاگ آشنا شدند و خیلی سوال‌های دیگر... میهمان اولین صندلی داغ مجازی ما هستند.
هر سوالی که دارید در ذیل همین یادداشت از ایشان بپرسید تا ایشان هم پاسخ شما را در همان‌جا بدهد.
البته ما شرمنده این بزرگوار هم هستیم که بدون اجازه روی صندلی داغ نشاندیم‌شان. بدیهی است که در پاسخ‌گویی به سوال‌ها مختارند. حتا اگر از این کار ما رنجیده‌خاطر شده باشند، به خاطر احترام به این بازدیدکننده گرامی بساط صندلی داغ را جمع خواهیم کرد.

بعدنوشت: بعدها خانم شکوفه ادعا کرد (شاید هم اعتراف) نام واقعی‌اش "فیروزه حسین‌زاده" است.

   + سعید ; ٢:٠٦ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٦ مهر ۱۳۸٩
    پيامهاي ديگران ()