saeid online

رنجش

به همین سادگی
که کلاغ سالخورده
با نخستین سوت قطار
سقف واگن متروک را
ترک می گوید،
دل
دیگر
در جای خود نیست.

(با اجازه شاعر)

.......................................
داستانک‌های منتشر شده در مرداد:

رمز موفقیت

پادشاه و وزیر

تولستوی و زن بی‌حیا

   + سعید ; ۸:٤٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩٤
    پيامهاي ديگران ()

درخت

درختـی که ایسـتاده در بـرابـر باد
امیدوار به بـهار
به بارش باران
به تقـلای گنـجشک‌های جوان
درختی میـان کویـری برهـوت
بی تمـاشای رود
بی کـلام با مـــاه
هنـوز یاد دستان توست ...
 
"شباهنگ"


........................
همه کوتاه‌نوشت‌ها در این‌جا

   + سعید ; ٩:٥۱ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٦ تیر ۱۳٩٤
    پيامهاي ديگران ()

همیشه در میان

وزن آهنگین و دلنشین این شعر، عاملی بود که سلیقه‌ام را راضی کرد:


نامدگان و رفتگان از دو کرانه زمان
سوی تو می‌دوند هان ای تو همیشه در میان
در چمن تو می‌چرد آهوی دشت آسمان
گرد سر تو می‌پرد باز سپید کهکشان
هر چه به گرد خویشتن می‌نگرم درین چمن
آینه ضمیر من جز تو نمی‌دهد نشان
ای گل بوستان‌سرا از پس پرده‌ها در آ
بوی تو می‌کشد مرا وقت سحر به بوستان
ای که نهان نشسته‌ای باغ درون هسته‌ای
هسته فروشکسته‌ای کین همه باغ شد روان
مست نیاز من شدی، پرده ناز پس زدی
از دل خود بر آمدی، آمدن تو شد جهان
آه که می‌زند برون، از سر و سینه موج خون
من چه کنم که از درون دست تو می‌کشد کمان
پیش وجودت از عدم زنده و مرده را چه غم؟
کز نفس تو دم به دم می‌شنویم بوی جان
پیش تو جامه در برم نعره زند که بر درم
آمدمت که بنگرم گریه نمی‌دهد امان

هوشنگ ابتهاج
.................................................

سال‌ها پیش در همین ماه:

غم بوتیماری 

خرافات

بی شیلگی

................................................

در ادامه، دو عکس یکی از راهپیمایی روز قدس و دیگری، احیا شب قدر که در خبرگزاری فارس دیدم، ببینید:

ادامه
   + سعید ; ٧:٥٥ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٠ تیر ۱۳٩٤
    پيامهاي ديگران ()

انتقام

یک شب آخر دامن آه سحر خواهم گرفت
داد خود را زان مه بیدادگر خواهم گرفت
چشم گریان را به توفان بلا خواهم سپرد
نوک مژگان را به خون آب جگر خواهم گرفت
نعره‌ها خواهم زد و در بحر و بر خواهم فتاد
شعله‌ها خواهم شد و در خشک و تر خواهم گرفت
انتقامم را ز زلفش مو به مو خواهم کشید
آرزویم را ز لعلش سر به سر خواهم گرفت
یا به زندان فراقش بی‌نشان خواهم شدن
یا گریبان وصالش بی‌خبر خواهم گرفت
یا بهار عمر من رو بر خزان خواهد نهاد
یا نهال قامت او را به بر خواهم گرفت
یا به پایش نقد جان بی‌گفتگو خواهم فشاند
یا ز دستش آستین بر چشم تـر خواهم گرفت
یا به حاجت در برش دست طلب خواهم گشاد
یا به حجت از درش راه سفر خواهم گرفت
یا لبانش را ز لب همچون شکر خواهم مکید
یا میانش را به بر همچون کمر خواهم گرفت
گر نخواهد داد من امروز داد آن شاه حسن
دامنش فردا به نزد دادگر خواهم گرفت
بر سرم قاتل اگر بار دگر خواهد گذشت
زندگی را با دم تیغش ز سر خواهم گرفت
باز اگر بر منظرش روزی نظر خواهم فکند
کام چندین ساله را از یک نظر خواهم گرفت
فروغی بسطامی


......................................... 

طنزنوشته‌ای از خودم در 20 خرداد 85: رفیق بد، زغال خوب
خرداد 88: ترجمه
خرداد 90 یادداشتی درباره توجه بیشتر به زبان فارسی: مخفف‌نویسی

   + سعید ; ٧:٠٠ ‎ب.ظ ; شنبه ٩ خرداد ۱۳٩٤
    پيامهاي ديگران ()

ستاره پروین

25 اسفند هر سال را روز بزرگداشت پروین اعتصامی (1320-1285) نامگذاری کرده‌اند. با این که پس‌فردا 25 ام است، ممکن بود به دلیل شلوغی شب عید نتوانم این پست را سر وقت بارگذاری کنم. با خود گفتم همین امروز فرصت را غنیمت شمارم و به همین مناسبت شعر کوتاهی از آن بانوی شاعر که یکی از از پایه‌گذاران سبک مناظره‌ای است، منتشر کنم:


سیر، یک روز طعنه زد به پیاز/ که تو مسکین چقدر بد بویی
گفت از عیب خویش بی‌خبری/ زان ره از خلق، عیب می‌جویی
گفتن از زشت‌رویی دگران/ نشود باعث نکورویی
تو گمان می‌کنی که شاخ گلی/ به صف سرو و لاله می‌رویی؟
یا که همبوی مشک تاتاری/ یا ز ازهار باغ مینویی؟
خویشتن، بی سبب بزرگ مکن/ تو هم از ساکنان این کویی
ره ما، گر کج است و ناهموار/ تو خود، این ره چگونه می‌پویی؟
در خود، آن بـه که نیکتر نگری/ اول، آن بـه که عیب خود گویی
ما زبونیم و شوخ‌جامه و پست/ تو چرا شوخ تن نمی‌شویی؟

   + سعید ; ۸:٠۳ ‎ق.ظ ; شنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩۳
    پيامهاي ديگران ()

غم همیشه

وقتی بمیرم هیچ اتفاقی نخواهد افتاد
نه جایی به خاطرم تعطیل می‌شود
نه در اخبار حرفی زده می‌شود
نه خیابانی بسته می‌شود
و نه در تقویم خطی به اسمم نوشته می‌شود
تنها موهای مادرم کمی سپید‌تر می‌شود
و پدرم کمی شکسته‌تر
اقواممان چند روز آسوده از کار.
دوستانم بعد از خاکسپاری موقع خوردن کباب،
آرام آرام خنده‌هایشان شروع می‌شود.
راستی، عشق قدیمم را بگو
او هم با خنده‌هایش در آغوش دیگری، مرا از یاد می‌برد.
من فقط تنها گورکنی را خسته می‌کنم
و مداحی که الکی از خوبی‌های نداشته‌ام می‌گوید
و اشک تمساح می‌ریزد
و در آخر
من می‌مانم و گورستان سرد و تاریک و غم همیشگی‌ام که همراهم می‌ماند.

«زنده یاد حسین پناهی»

   + سعید ; ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٧ دی ۱۳٩۳
    پيامهاي ديگران ()

خنده و گریه

تا توانی به خنده لب بگشای
سردندان به خنده در منمای
خنده هرزه آبروی برد
راز پنهان میان کوی برد
با پسر این‌چنین مثل زد سام
گریه بهتر ز خنده بی‌هنگام
گریه ابـر بین و خنده برق
درنگر تا که چیست این‌جا فرق
ابر از آن گریه نعمت اندوزد
برق از آن خنده آتش افروزد
ابلهی از گزاف می‌خندید
زیرکی آن بدید و نپسندید
گفت ای بی حیا و بی آزرم
این‌چنین خندی و نداری شرم
گریه تو ز ظلم و بیدادی
به که بی وقت خنده و شادی
خنده هرزه آیت جهل است
مرد بیهوده‌خند، نا اهل است
هان و هان تا نخندی ای خیره
که بسی خنده دل کند تیره
هیچ شک نیست اندرین گفتار
گریه آید ز خنده بسیار

سنایی

   + سعید ; ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩۳
    پيامهاي ديگران ()

در کوچه‌سار شب

درین سرای بی‌کسی کسی به در نمی‌زند
به دشت ملال مـا پرنده پــر نمی‌زند

یکی ز شب‌گرفتگان چراغ بر نمی‌کند
کسی به کوچه‌سار شب در سحر نمی‌زند

نشـستـه‌ام در انتظار این غبار بی‌سوار
دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی‌زند

گذرگهی‌ست پر ستم که اندر او به غیر غم
یکی صلای آشنا به رهگذر نمی‌زند

دل خراب من دگر خراب‌تر نمی‌شود
که خنجر غمت ازین خراب‌تر نمی‌زند

چه چشم پاسخ است ازین دریچه‌های بسته‌ات؟
برو که هیچ کس ندا به گوش کـر نمی‌زند

نه سایه دارم و نه بر، بیفکنندم و سزاست
اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمی‌زند

هوشنگ ابتهاج

   + سعید ; ٦:٤٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢ آذر ۱۳٩۳
    پيامهاي ديگران ()

تک بیت

گر سنگ همه لعل بدخشان بودی
پس قیمت لعل و سنگ یکسان بودی
سعدی

طبیبی که خود باشدش زردروی
از او داروی سرخ رویی مجوی
سعدی

نه بسیارکن شو، نه بسیارخوار
کزآن سستی آید، وز این ناگوار
نظامی

قبای خسروی در بر نیابد هرکسی را خوش
ســر هـر ناسزایی را نـزیبـد تـاج سلـطانی
اسماعیل سامانی

چه خوش بید مهربانی از دو سر بید
که یک سر مهربانی دردوسر بید
باباطاهر

تـو گنـدم آسیـای گردونـی
گر یک من و گر هزار خرواری
ناشناس

   + سعید ; ٤:٤٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٢ آبان ۱۳٩۳
    پيامهاي ديگران ()

گذشت

هر که ما را یاد کرد ایزد مر او را یار باد
هر که ما را خوار کرد از عمر برخوردار باد

هر که اندر راه ما خاری فکند از دشمنی
هر گلی از باغ وصلش بشکفد بی خار باد

در دو عالم نیست ما را با کسی گرد و غبار
هر که ما را رنجه دارد، راحتش بسیار باد


از: میر سید علی همدانی

   + سعید ; ٥:٥٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩۳
    پيامهاي ديگران ()

کدام یک؟

همه روز روزه رفتن، همه شب نماز کردن
همه ساله حج نمودن، سفر حجاز کردن

ز مدینه تا به مکه، به برهنه پای رفتن
دو لب از برای لبیک، به وظیفه باز کردن

به معابد و مساجد، همه اعتکاف جستن
ز مناهی و ملاهی، همه احتراز کردن

شب جمعه‌ها نخفتن، به خدای راز گفتن
ز وجود بی‌نیازش، طلب نیاز کردن

به خدا قسم که آن‌را، ثمر آن قدر نباشد
که به روی ناامیدی در بسته باز کردن

شیخ بهایی

   + سعید ; ٦:٤۸ ‎ب.ظ ; شنبه ٤ امرداد ۱۳٩۳
    پيامهاي ديگران ()

قدر هم را بدانیم.

بی‌خبر از همدگر آسوده خوابیدن چه سود
بر مزار مردگان خویش نالیدن چه سود

زنده را تا زنده است باید به فریادش رسید
ورنه بر سنگ مزارش آب پاشیدن چه سود

گر نرفتی سوی او تو در زمان بودنش
خانه صاحب‌عزا تا صبح خوابیدن چه سود

زنده را زنده است اکنون قدرش را بدان
ورنه بر روی مزارش کوزه گل چیدن چه سود

زنده را در زندگی باید به درد او رسید
ورنه مشکی از برای مرده پوشیدن چه سود

با محبت دست پیران را عزیز من ببوس
ورنه بر روی مزارش تاج گل چیدن چه سود

یک شبی با زنده‌ها غمخوار باش
ورنه بر روی مزارش زار نالیدن چه سود
 
تا زمانی زنده‌ایم از هم همه بیگانه‌ایم
در عزاها روی همدیگر ببوسیدن چه سود

گر توانی زنده‌ای را یک دمی تو شاد کن
در عزا عطر و گلاب ناب پاشیدن چه سود

از برای سالمندان یک گل خوشبو ببر
تاج گل‌ها در کنار همدیگر چیدن چه سود

گر نپرسی حال او تا زنده است
گریه و زاری و نالیدن برای او چه سود

سال‌ها عید آمد و رفت و نکردی یاد من
جای خالی مرا در خانه‌ام دیدن چه سود

گر نکـردی یاد من تــا زنـده‌ام
سنگ مرمر روی قبر من تو را چیدن چه سود

گر نپرسی حال و احوال همه فامیل خود
بعد مرگش اشک باریدن و کاهیدن چه سود

بهر دور افکندن کینه، تو حرکت کن کنون
فصل صلح و جشن و آیین است، جنگیدن چه سود

حق همدیگر به جا آریم و با هم به شویم
نرم و نیکو گفتگو سازیم، غریدن چه سود

وقت بگذاریم بـهر کودک و فرزند خویش
گر نهال الوار شد، بیهوده پیچیدن چه سود

دست و دامان پدر مادر ببوییم همچو گل
گر کُنی پژمرده گل‌ها را، بوییدن چه سود

اختیار مال و اموالت کنون در دست توست
بعد مُردن آب در هاون کوبیدن چه سود

برگ سبزی را کنون خود تحـفه درویش کن
لیک از فرزند و وارث چشم پاییدن، چه سود

*****************
(ممنون دوستان می‌شوم اگر شاعر را معرفی نمایید.)

   + سعید ; ٤:٤٠ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩۳
    پيامهاي ديگران ()

نیکی و پرسش؟

بد مکن تا بد نفرساید تو را

نیک کن تا نیک پیش آید تو را

ای خوش آن روشندل پاکیزه‌رای

کاورد شرط مروت را به جـای

   + سعید ; ۸:٢٤ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩۳
    پيامهاي ديگران ()

شعر

دوباره بهر دروغم بهانه کم دارم
برای طفل درونم فسانه کم دارم

چه گندها که زدم این دو روز زندگی ام
نصیحت و کتکی مادرانه کم دارم

      " از خودم "

   + میثم ; ٧:۳٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩٢
    پيامهاي ديگران ()

دنیای مجازی و خاطرات کودکی

چرا تمامی دنیایمان مجازی شد
سلام و گریه و لبخند ، بچه بازی شد ؟

برای قافیه ، شاعر دلش نمی سوزد
از آن زمانه که مجنون به " لایک " راضی شد
                                                             "از خودم"

چند وقت پیش با همسر و برادر و خواهر و پدر و مادرم از خاطرات کودکی و بچه گیهایمان صحبت می کردیم. خاطره میگفتیم. تیرکمان سنگی، تیرکمان سیمی، بادبادکهایی که میساختیم . تفنگ بادی و گنجشکهای بیچاره . توپ هفت سنگ و کبودی دور چشم پسر همسایه . کشیده ای که " جواد شمپک " بخاطر دروغ گفتن از معلم خورد. شیطنتهایی که گهگاه از شدت مخاطره مو به تن آدمیزاد سیخ میکرد. از پولهای عیدی که جمع میکردیم و شراکتی با خواهر و برادرم برای خرید " آتاری " و " دوربین عکاسی " و ... برنامه ریزی میکردیم. یاد میگرفتیم برای بدست آوردن چیزی دلخواه باید تلاش کنیم. برای صاحب دوچرخه شدن باید معدل کل یک سال تحصیلیمان بالای نوزده و نیم میشد. همین چیزها باعث شد که کودکیمان خاطره داشته باشد برای امروزمان. 
اما کودک امروز از چه برای خود خاطره بسازد؟ از " به راحتی صاحب تبلت شدن "؟ کدام بازی بچه گانه برایش خاطره می سازد برای فردا؟ لابد " آنگری برد " !!! بچه های امروز برای بچه هایشان چه خواهند داشت برای تعریف کردن؟ نهایت شیطنتشان اشک تمساحی است که برای تبلت خریدن میریزند. چه خواهد داشت بچه ای که اشک و لبخند و سلام و خداحافظیش خلاصه میشود در یک کلمه . تبلت

   + میثم ; ٥:٤٤ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩٢
    پيامهاي ديگران ()

زبان فارسی

ای زبان فارسی، ای درّ دریای دری
ای تو میراث نیاکان، ای زبان مادری
در تو پیدا فـرّ ما، فرهنگ ما، آیین ما
از تو برپا، رایت دانایی و دانشوری
کابل و تهران و تبریز و بخارا و خُجند
جمله، ملک توست تا بلخ و نشابور و هری
جاودان زی، ای زبان دانش و فرزانگی
تا به گیتی، نور بخشد آفتاب خاوری
فارسی را پاس می‌داریم زیرا گفته‌اند
قدر زر زرگر شناسد، قدر گوهر گوهری

شاعر: حداد عادل

:::::::::::::::::::::::::::::::::::

پی‌نوشت:
1) دلبستگی‌ام به زبان فارسی، دلیل بارگذاری این شعر بود. هر چند از حداد عادل زیاد خوشم نمی‌آید.

2) بنا به دلایلی، دیروز مشغول بازبینی جزوه اصول تصفیه آب بودم. درسی که برای کاربردی‌ها الزامی بود و ترم ششم یا هفتم پاس کردم. در حین ورق زدن جزوه، نوشته‌ای که بیش از هر چیز دیگری توجهم را به خودش جلب و دقایقی مرا مشغول کرد، این بود که در سربرگ یکی از صفحه‌های جزوه نوشته بودم:
کی به کیه؟ تاریکیه. دو ضربدر دو می‌شود پنج (!)

و حالا، خودم هم نمی‌دانم آن روزها مرا چه شده که این نوشته به ذهنم رسیده و آن‌قدر برایم جالب بوده که آن را یادداشت کرده‌ام.

   + سعید ; ٤:٥۱ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩٢
    پيامهاي ديگران ()

رها من

نبسته‌ام به کس دل
نبسته کس به من دل
چو تخته‌پاره بر موج
رها، رها، رها من


××××××××××××××××
چند سالی می‌شود که پوست دستانم حساسیت پیدا کرده است. همانی که پوست‌پزشکان (چیزی در مایه چشم‌پزشکان و دندان‌پزشکان) اگزما می‌نامندش. هر از گاهی عود می‌کند ولی دوباره خودش خوب می‌شود. و این دور باطل هی می‌آید و می‌رود. اما نزدیک یک ماه می‌شود که از آن خبری نشده. فکر می‌کنم دلیلش این باشد که علاوه بر کارهای پیشگیرانه‌ای که این چند سال انجام می‌دادم، از قبیل پرهیز از تماس مستقیم با مواد شوینده و چرب کردن دست‌ها، مدت نه چندان مدیدی است که پس از هر بار استفاده از مایع دستشویی، که این یکی را چاره‌ای جز تماس مستقیم با آن ندارم، دستانم را با آب فراوان می‌شویم تا هیچ اثری از بوی ماده دستشویی به دستانم باقی نماند. خوشبختانه با اجرای همین ترفند ساده، پوست دستم کمتر خشک می‌شود و آن خارش‌ها و پوسته شدن‌های سابق را ندارد.
پیشنهاد می‌کنم اگر خدا ناکرده به درد بنده دچارید، این راهکار ساده را امتحان کنید که خیلی خوب جواب می‌دهد.

   + سعید ; ٧:٢۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٦ آبان ۱۳٩٢
    پيامهاي ديگران ()

مبر صبر من و قرار من

هرچه کنی بکن، مکن رنجه دل فکار من
هرچه بری ببر، مبر صبر من و قرار من

هرچه بری ببر، مبر رشته الفت ای صنم
هرچه دهی بده، مده وعده انتظار من

هرچه خوری بخور، مخور باده به بزم مدعی
هرچه کشی بکش، مکش پا ز سر مزار من‏

هرچه زنی بزن، مزن پنجه به خون عاشقان
هرچه شوی بشو، مشو آفت جان زار من

هرچه نهی بنه، منه بر دل "آصف" آرزو
هرچه روی برو، مرو در دم احتضار من

   + سعید ; ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩٢
    پيامهاي ديگران ()

شعر

قربانی آن زاغ دهان بسته شدیم
صد دانه ی یاقوت که صد دسته شدیم

کبری تله بود و طعمه تصمیم دروغ
چوپان دروغگو ز تو خسته شدیم

×××××××××××××××××××××××××××××××

آخر جاده کسی نیست برو
مر تو را هم نفسی نیست برو

بغض کن در قفس ای مرغک جان
چون که فریادرسی نیست برو

روحت اندازه ی این خانه نبود
هستی ات مشت خسی نیست برو

رستگاری هوسی شیرین است
عقل جز بوالهوسی نیست برو

صبح کامست و نپیموده رهت
ساربان را جرسی نیست برو

بهترین راه همان است نمان
نه دگر پیش و پسی نیست برو

اوج شور و شرت آمد به فرود
تا حزین شور بسی نیست برو

ازفلک چرخش خوش چشم مدار
هیچ کس یار کسی نیست برو
                                                  از خودم

   + میثم ; ۱:٠٩ ‎ب.ظ ; جمعه ٢۸ تیر ۱۳٩٢
    پيامهاي ديگران ()

آدم‌های ساده را دوست دارم

ساده که می‌شوی
همه چیز خوب می‌شود
خودت
غمت
مشکلت
غصه‌ات
هوای شهرت
آدم‌های اطرافت
حتا دشمنت
...
ساده که باشی
همیشه در جیبت شکلات پیدا می‌شود
همیشه لبخند بر لب داری
بر روی جدول‌های کنار خیابان راه می‌روی
زیر باران، دهانت را باز می‌کنی و قطره‌قطره می‌نوشی
آدم برفی که درست می‌کنی
شال گردنت را به او می‌بخشی
...
ساده که می‌شوی
حجم نداری، جایی نمی‌گیری
زود به ‌یاد می‌آیی و دیر از خاطر می‌روی
ساده که می‌شوی
کوچک می‌شوی
توی دل هر کسی جا می‌شوی
...

   + سعید ; ٤:۳٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩٢
    پيامهاي ديگران ()

چیزی که عوض دارد، گله ندارد.

گرید و سوزد و افروزد و نابود شود
هر که چون شمع بخندد به شب تار کسی

بی گمان دست در آغوش نگارش ببرند
هر که یک بوسه ستاند ز لب یار کسی

   + سعید ; ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ ; جمعه ٧ تیر ۱۳٩٢
    پيامهاي ديگران ()

چه باک از خصم دم سردم

مرا می‌بینی و هر دم زیادت می‌کنی دردم
تو را می‌بینم و میلم زیادت می‌شود هر دم

به سامانم نمی‌پرسی نمی‌دانم چه سر داری
به درمانم نمی‌کوشی نمی‌دانی مگر دردم

نه راه است این که بگذاری مرا بر خاک و بگریزی
گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهت گردم

ندارم دستت از دامن بجز در خاک و آن دم هم
که بر خاکم روان گردی به گرد دامنت گردم

فرو رفت از غم عشقت دمم دم می‌دهی تا کی
دمار از من برآوردی نمی‌گویی برآوردم

شبی دل را به تاریکی ز زلفت باز می‌جستم
رخت می‌دیدم و جامی هلالی باز می‌خوردم

کشیدم در برت ناگاه و شد در تاب گیسویت
 نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا کردم

تو خوش می‌باش با حافظ برو گو خصم جان می‌ده
 چو گرمی از تو می‌بینم چه باک از خصم دم سردم

   + سعید ; ۸:٢٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٢
    پيامهاي ديگران ()

خوش باشید.

در عین تنگدستی، در عیش کوش و مستی

کین کیمیای هستی، قارون کند گدا را

   + سعید ; ٧:۱۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩٢
    پيامهاي ديگران ()

خرخری

از پی رد و قبول عامه خود را خر مکن
زان که نبود کار عامی جز خری یا خرخری

گاو را باور کنند اندر خدایی عامیان
نوح را باور ندارند از پی پیغمبری

   + سعید ; ٦:٥٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩۱
    پيامهاي ديگران ()

عقاب و زاغ


رنج قفس به جـــای خود، اما عقاب را

جولان زاغ بی ســــــر و پا پیر می‌کند

   + سعید ; ۸:٤٠ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۸ مهر ۱۳٩۱
    پيامهاي ديگران ()

مرا دریاب

تو ای نایاب ای ناب، مرا دریاب دریاب
منم بی نام بی بام، مرا دریاب تا خواب
مرا دریاب مستانه، مرا دریاب تا خانه
مراقب باش تا بوسه، مرا دریاب بر شانه
مرا دریاب من خوبم، هنوزم آب می‌کوبم
هنوزم شعر می‌ریسم، هنوزم باد می‌روبم
مرا دریاب در سرما، مرا دریاب تا فردا
مرا دریاب تا رفتن، مرا دریاب تا این‌جا
مرا دریاب تا باور، مرا دریاب تا آخر
مرا دریاب تا پارو، مرا دریاب تا بندر

شهریار قنبری

ادامه
   + سعید ; ٧:٠٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩۱
    پيامهاي ديگران ()

خـالـق عشـــق

چون فردا روزکارم و به اینترنت دسترسی ندارم، این شعر را همین امروز و به مناسبت روز معلم بارگذاری می‌کنم. شعری که چند وقت پیش رضا علیزاده به ای‌میلم فرستاد:


در مجالی که برایم باقی‌ست
باز همراه شما مدرسه‌ای می‌سازیم
که در آن همواره اول صبح
به زبانی ساده مهر تدریس کنند
و بگویند خدا 
خالق زیبایی و سرایندۀ عشق
آفرینندۀ ماست
مهربانی‌ست که ما را
به نکویی، دانایی، زیبایی
به خود می‌خواند
جنتی دارد نزدیک، زیبا و بزرگ
دوزخی دارد -به گمانم-  کوچک و بعید
در پی سودایی‌ست که ببخشد ما را و بفهماندمان
ترس ما بیرون از دایرۀ رحمت اوست
در مجالی که برایم باقی‌ست
باز همراه شما مدرسه‌ای می‌سازیم
که خرد را با عشق
علم را با احساس
و ریاضی را با شعر
دین را با عرفان
همه را با تشویق، تدریس کنند
لای انگشت کسی، قلمی نگذارند
و نخوانند کسی را حیوان
و نگویند کسی را کودن
و معلم هر روز
روح را حاضر و غایب بکند
و جز از ایمانش
هیچ کس چیزی را
حفظ نباید بکند
مغزها پر نشود چون انبار
قلب خالی نشود از احساس
درس‌هایی بدهند که به جای مغز
دل‌ها را تسخیر کند
از کتاب تاریخ
جنگ را بردارند
در کلاس انشا
هر کسی حرف دلش را بزند
غیر ممکن را از خاطره‌ها محو کنند
تا کسی بعد از این
باز همواره نگوید: هـــــرگـــــز
و به آسانی همرنگ جماعت نشود
زنگ نقاشی تکرار شود
رنگ را در پاییز تعلیم دهند
قطره را در باران
موج را در ساحل
زندگی را در  رفتن و برگشتن از قلۀ کوه
و عبادت را در خدمت خلق
کار را در کندو
و طبیعت را در جنگل و دشت
مشق شب این باشد
که شبی چندین بار
همه تکرار کنیم: عدل، آزادی، قانون، شادی
امتحانی بشود که بسنجد ما را
تا بفهمند چقدر عاشق و آگه و آدم شده‌ایم
در مجالی که برایم باقی‌ست
باز همراه شما مدرسه‌ای می‌سازیم
که در آن آخر وقت
به زبانی ساده
شعر تدریس کنند
و بگویند که تا فردا صبح
خالق عشق نگهدار شما

   + سعید ; ٩:٥٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۱
    پيامهاي ديگران ()

می‌شود.

مایکل شوماخر چندین سال پی‌درپی در مسابقه‌های رالی دنیا اول شد. وقتی رمز موفقیتش را پرسیدند، در پاسخ گفت:
تنها رمز موفقیت من این است که وقتی دیگران ترمز می‌گیرند، من گاز می‌دهم.

پس،
مطالعه کن، وقتی که دیگران در خوابند.
تصمیم بگیر، وقتی که دیگران مرددند.
خود را آماده کن، وقتی که دیگران درخیال‌پردازی‌اند.
شروع کن، وقتی که دیگران در حال تعللند.
کار کن، وقتی که دیگران در حال آرزو کردن هستند.
صرفه‌جویی کن، وقتی که دیگران در حال تلف کردن هستند.
گوش کن، وقتی که دیگران در حال صحبت کردنند.
لبخند بزن، وقتی که دیگران خشمگینند.
پافشاری کن، وقتی که دیگران در حال رها کردنند.


×××××××××××××××
پی‌نوشت:

گاهی گمان نمی‌کنی، ولی می‌شود
گاهی نمی‌شود، نمی‌شود که نمی‌شود
گاهی هزار دوره دعا بی‌اجابت است
گاهی نگفته، قرعه به نام تو می‌شود
گاهی گدای گدایی و بخت نیست
گاهی تمام شهر گدای تو می‌شود.

   + سعید ; ۸:٠٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٤ اسفند ۱۳٩٠
    پيامهاي ديگران ()

به مناسبت محرم

این پرچم سرخ، با جهان خواهد ماند
چون شعله به مجمر زمان خواهد ماند

در نبض حیات، خون تو می جوشد
مقصود حسین جاودان خواهد ماند

شور دگریست در بیانم امشب
از خانه به کربلا روانم امشب

با یاد تو ای حسین حالی دارم
روشنگر بزم عاشقانم امشب

احرار حکایت تو را می خوانند
از مقصد کاروان همه حیرانند

ای آنکه زمیقات گذشتی با عشق
شن های روان هنوز هم گریانند
                                          "سید مصطفی کشفی"

   + میثم ; ۳:٢٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۸ آذر ۱۳٩٠
    پيامهاي ديگران ()

مرگ قو

جهان، بی شعر و شاعری، تنگستان است...


شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد
فریبنده زاد و فریبـا بمیرد
شب مرگ تنها نشیند به موجی
رود گوشه‌ای دور و تنهـا بمیرد
در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب
که خود در میان غزل‌ها بمیـرد
گروهی بر آنند که این مرغ شیدا
کجـا عاشقی کرد آن‌جا بمیرد
شب مرگ از بیم آن‌جا شتابد
که از مرگ غافل شود تا بمیرد
من این نکته گیرم که باور نکردم
ندیدم که قویی به صحرا بمیرد
چو روزی ز آغوش دریـا بر آمد
شبی هم در آغوش دریا بمیرد
تو دریای من بودی آغوش وا کن
که می‌خواهد این قوی زیبا بمیرد

مهدی حمیدی شیرازی

   + سعید ; ۳:۱٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٥ آبان ۱۳٩٠
    پيامهاي ديگران ()

عاشق‌کشی

وای بر ملکی که هر که تاج بر سر می‌کند
هر کسی کمبود خود را زیر زیـور می‌کند

زاغ‌ها گل بر سر و گل در گریبان بسته‌اند
کرکسی پـیـراهـن طـاووس در بـر می‌کند

هر کسی تقلید بلبل می‌کند با شیوه‌ای
خـاطـر گل را به آسـانـی مـکـدر می‌کند

کاسه را بر کوزه بی‌جا می‌زند هر نازنین
شیــوه بـیـگانگی را زود از بـر می‌کند

خـودکش و بیگانـه‌پـرور بودن یـارم ببین
بـرگ و بـارم را به دسـت باد پرپر می‌کند

درد من بـالاتـر از دردی به لب آوردن است
دوست، من را با کس و ناکس برابر می‌کند

شیوه عاشق‌کشی قانون عالم بود و هست
هـر که خود را در مقام عشق داور می‌کند

   + سعید ; ٢:۳۳ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٠
    پيامهاي ديگران ()

از شاملو

این روزها زیاد حال و حوصله نوشتن ندارم. این شعر زیبا را داشته باشید تا بعد.

هنوز
در فکر آن کلاغم در دره‌های یوش:
با قیچی سیاهش
بر زردی‌ِ برشته‌ی گندمزار
با خش‌خشی مضاعف
از آسمان کاغذی مات
قوسی بُرید کج،
و رو به کوه نزدیک
با غارغار خشک گلویش
چیزی گفت
که کوه‌ها
بی‌حوصله
در زلّ آفتاب
تا دیرگاهی آن را
با حیرت
در کله‌های سنگی‌شان
تکرار می‌کردند.

گاهی سوال می‌کنم از خود که
یک کلاغ
با آن حضور قاطع بی‌تخفیف
وقتی
صلات ظهر
با رنگ سوگوار مُصرّش
بر زردی برشته‌ی گندمزاری بال می‌کشد
تا از فراز چند سپیدار بگذرد،
با آن خروش و خشم
چه دارد بگوید
با کوه‌های پیر
کاین عابدان خسته‌ی خواب‌آلود
در نیمروز تابستانی
تا دیرگاهی آن را با هم
تکرار کنند؟

   + سعید ; ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩٠
    پيامهاي ديگران ()

گفتا منش فرموده​ام تا با تو طراری کند

آن کیست کز روی کرم با ما وفاداری کند
بر جای بدکاری چو من یک دم نکوکاری کند

اول به بانگ نای و نی آرد به دل پیغام وی
وان گه به یک پیمانه می با من وفاداری کند

دلبر که جان فرسود از او کام دلم نگشود از او
نومید نتوان بود از او باشد که دلداری کند

گفتم گره نگشوده​ام زان طره تا من بوده​ام
گفتا منش فرموده​ام تا با تو طراری کند

پشمینه‌پوش تندخو از عشق نشنیده​است بو
از مستی‌اش رمزی بگو تا ترک هشیاری کند

چون من گدای بی​نشان مشکل بود یاری چنان
سلطان کجا عیش نهان با رند بازاری کند

زان طره پرپیچ و خم سهل است گر بینم ستم
از بند و زنجیرش چه غم هر کس که عیاری کند

شد لشکر غم بی‌عدد از بخت می​خواهم مدد
تا فخر دین عبدالصمد باشد که غمخواری کند

با چشم پرنیرنگ او حافظ مکن آهنگ او
کان طره شبرنگ او بسیار طراری کند

   + سعید ; ٧:٤٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩٠
    پيامهاي ديگران ()

هم‌بال نسیم

با ترانه‌ای از مهدی جاهدیان‌پور بود که با شاعری به نام غلامرضا کرمی آشنا شدم:

در باغ دلم تازه‌گلی سر زد و گم شد
یک‌باره پرستو شد و پرپر زد و گم شد
در حادثه‌ای سرخ نفس در نفس باد
بالی به بلندای کبوتر زد و گم شد
آن روح یقین از تن تردید سر آورد
آن روز که با باور خود پر زد و گم شد
تا آمدم از وصف نگاهش بسرایم
آتش به دل سینه دفتر زد و گم شد
مانند خیال آمد و در خلوت من ریخت
هم‌بال نسیمی شد و پرپر زد و گم شد
ما را به هواخواهی چشم تو سرودند
هر چند که عشق از دل ما پر زد و گم شد

×××××××××××
دختره به دوست‌پسرش می‌گه: اگه توجه کنی نگاهم باهات حرف می‌زنه.
پسره می‌گه: این‌قدر پلک نزن صدات قطع و وصل می‌شه.

   + سعید ; ۸:٤۳ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩٠
    پيامهاي ديگران ()

نه هر که این کاره است!

آن چه را که در این پست (یا چنان نمای که هستی یا چنان باش که می‌نمایی) تلاش کردم شرح دهم، حافظ شیرازی حدود 650 سال پیش با زبان شعر به زیبایی هر چه تمام بیان کرده است. با هم می‌خوانیم:

نه هر که چهره برافروخت دلبری داند
نه هر که آینه سازد سکندری داند
نه هر که طُرف کُـلَــه کج نهاد و تند نشست
کلاه‌داری و آیین سروری داند
هزار نکته باریکتر ز مو این‌جاست
نه هر که سر بتراشد قلندری داند
تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن
که خواجه خود روش بنده‌پروری داند
غلام همت آن رند عافیت‌سوزم
که در گداصفتی کیمیاگری داند
وفا و عهد نکو باشد ار بیاموزی
و گر نه هر که تو بینی ستمگری داند
به قد و چهره هر آن کس که شاه خوبان شد
جهان بگیرد اگر دادگستری داند
در آب دیده خود غرقه‌ام، چه چاره کنم
درین محیط نه هر کس شناوری داند
بباختم دل دیوانه و ندانستم
که آدمی‌بچه شیوه‌ی پری داند
مدار نقطه بینش ز خال توست مرا
که قدر گوهر یک‌دانه گوهری داند
ز شعر دلکش حافظ کسی بود آگاه
که لطف نکته و سرّ سخنوری داند


××××××××××××××

به یکی خبر می‌دن که بابا شدی.
می‌گه به زنم نگید می‌خوام غافل‌گیرش کنم!

   + سعید ; ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٠
    پيامهاي ديگران ()

فقط دو بیت

هنگام سپیده‌دم، خروس سحری
دانی که چرا همی کند نوحه‌گری؟
یعنی که نمودند در آیینه صبح
کز عمر شبی گذشت و تو بی‌خبری

   + سعید ; ۸:٤٧ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩٠
    پيامهاي ديگران ()

ترسم که هشیارش کند...

این شعر زیبا تقدیم به شما. خودم که خیلی خوشم آمد.

یارم به یک لا پیرهن خوابیده زیر نسترن
ترسم که بوی نسترن مست است و هشیارش کند
پروانه امشب پر مزن اندر حریم یار من
ترسم صدای پرپرت از خواب بیدارش کند
پیراهنی از برگ گل بهر نگارم دوختم
بس که لطیف است آن بدن ترسم که آزارش کند
ای آفتاب، آهسته نِه پا در حریم یار من
ترسم صدای پای تو از خواب بیدارش کند

فائز دشتستانی

   + سعید ; ۸:٠٩ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٠
    پيامهاي ديگران ()

بازهم دوبیتی

هر دم به بهانه ای به دیدار من است
همسایه دیوار به دیوار من است
ماندم که به کیفر کدامین گنهم
این دختر جلف زشت ، همکار من است؟

   + میثم ; ۸:۳٧ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩٠
    پيامهاي ديگران ()

دوبیتی های بابا میثم 2

نمیدانیم این روزها چرا اینقدر چشمه شعرمان در فوران است! چندی پیش طی پیامکی، شعری در وصف حاج رضا سرودیم که عینا مرقوم مینمائیم:
ای ید بیضای تو فانوس راه
وی دم عیسائیت دمساز ماه
ای رضایت بر من مسکین، رحیم
هیبتت چون کوه و ما هم همچو کاه

و یک دو بیتی هم همینجوری غلیان نمود که:
تو مگر چکارمی؟ ننمی؟
یا خدای نکرده تو زنمی؟!!
غلطی کرده ام؟ شکر خوردم
دوستی تو ؟ یا که دشمنمی؟

   + میثم ; ٧:۱٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩٠
    پيامهاي ديگران ()

رسم زمونه!

عجب رسمیه رسم زمونه
خونه‌مون عیدا پر مهمونه
می‌رن مهمونا از اونا فقط
آشغال میوه به جا می‌مونه!
کجاست اون کیوی؟ چی شد نارنگی؟
کجا رفت اون موز؟ خدا می‌دونه!

جعبه خالی شیرینی هنوز
گوشه‌ی طاقچه پیش گلدونه
عطرش پیچیده تا آشپزخونه
شیرینیش کجاست؟ خدا می‌دونه
می‌رن مهمونا از اونا فقط
جعبه‌ی خالی به جا می‌مونه‌!

از بس خونه رو به هم می‌ریزن
آدم مثل خر تو گل می‌مونه
یکی نیست بگه خدا وکیلی
جای پوست پسته توی قندونه؟!
قند نصفه‌ی عموجون هنوز
خیس و لهیده ته فنجونه
حالا خداییش قندش مهم نیست
کنار اون قند، نصف دندونه!
می‌رن مهمونا از اونا فقط
نصفه‌ی دندون به جا می‌مونه!

پسته‌ی خندون، بادوم شیرین
فندق در باز، مال مهمونه
پرسید زیر لب یکی با حسرت:
که از این آجیل به غیر از تخمه،
واسه ما بعدها چی‌چی می‌مونه؟!

   + سعید ; ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ ; جمعه ٥ فروردین ۱۳٩٠
    پيامهاي ديگران ()

چهار دوبیتی‌ از بابا میثم

گفتم که مرو ای دل دیوانه پی‌اش
هرگز نتوانی که برآری به کف‌اش
دیوانه شدی، رفتی و حسرت خوردی
آن لحظه که خندید به بیگانه لب‌اش
___
شهر از تب و تاب و التهاب افتاده است
دل در هوس نقش سراب افتاده‌است
اندر پس پرده‌ها در این شام سیاه
ای وای که آبرو بر آب افتاده است
___
رویش به من و لیک دلش با من نیست
می‌گوید و روی سخنش با من نیست
 یارب ز من‌اش مگیر هرچند که هیچ
دانم سروکار ، دیگرش با من نیست
___
آن لحظه که یک نظر به مردم کردم
گویی که به شب نظر به انجم کردم
روشن شده بود مقصد از رویش و لیک
از ظلمت مردمش ره‌ام گم کردم
                                         ...نمیدونم چند چند ٨١ سرودم

   + میثم ; ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٩
    پيامهاي ديگران ()

تو و من 2

ای که از پشت می‌زنی تیرم
تیر وارونه میرود گاهی

این طرف من و آن ور خط تو
بوق اشغال می‌زند گاهی

دل من اگر تو پا ندهی
از لب بام می‌پرد گاهی

جای ناز و کرشمه‌های تو
نخ سیگار می‌خرد گاهی

می‌رود از برای حرص شما
با کسی دوست می‌شود گاهی

نامه‌ را نخوانده‌ام چونکه
نامه برگشت می‌خورد گاهی

تو نباشی یک کلاهی هم
سر من گرم می‌کند گاهی

   + میثم ; ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٥ بهمن ۱۳۸٩
    پيامهاي ديگران ()

محمد حسین بهرامیان

آمد درست زیر شبستان گل نشست

دربین آن جماعت مغرور شب پرست
 

یک تکه آفتاب نه یک تکه از بهشت...

حالا درست پشت سر من نشسته است

 

"چادر نماز گل گلی انداخته به سر"

افتاده از بهشت بر این ارتفاع پست
 

این بیت مطلع غزلی عاشقانه نیست

این چندمین ردیف نمازی خیالی است
 

گلدسته اذان و من های های های

الله اکبر و انا فی کلِّ واد ... مست
 

سُبحانَ مَنْ یُمیت ُ و یُحیــــــــی و لا ا له

ا لّا هُو ا لــَّــذی ا خَذ ا لعهــــد فی ا لست
 

سُبحان ربِّ هر چه دلم را ز من برید

سُبحان ربِّ هر چه دلم را ز من گســــست
 

یک پرده باز پشت همین بیت می کشیم)

(او فکر می کنیم در این پرده مانده است
 

..................................................
 

سارا سلام... اشهد ان لا ا له ... تو

با چشمهای سرمه ای... ان لا ا له ...مست
 

دل می بری که...  حیّ علی ... های های های

" هر جا که هست پرتو روی حبیب هست"
 

بالا بلند! عقد تو را با لبان من

آن شب مگر فرشته ای از آسمان نبست
 

باران جل جل شب خرداد توی پارک

مهرت همان شب.. اشهد ان...دردلم نشست
 

آن شب کبو .. (کبو).. کبوتری از بامتان پرید

نم نم نما (نما) نماز تو در بغض من شکست

 

سبحانَ مَنْ یُمیت ُ و یُحیــــــــی و لا ا له

ا لّا هُو ا لــَّــذی ا خذ ا لعهــــد فی ا لست
 

سبحان ربِّ هر چه دلم را ز من برید

سبحان ربِّ هر چه دلم را ز من گســــست

 

سُبحان ربی ا لـْـ ... من و سارا .. بحمده

سُبحان ربی ا لــْ ... من و سارا دلش شکست
 

سُبحان ربی ا لـْـ ... من و سارا به هم رسیــ...

سُبحانَ تا به کی من و او دست روی دست؟
 

زخمم دوباره وا شد و  ایاکَ نستعین

تا اهدنا ا لصـْ ... سرای تو راهی نمانده است
 

یک پرده باز بین من و او کشیده اند)

( سارا گمانم آن طرف پرده مانده است

   + میثم ; ۳:۳۱ ‎ب.ظ ; شنبه ٤ دی ۱۳۸٩
    پيامهاي ديگران ()

به مناسبت اول محرم

در محرّم، مردمان خود را دگرگون می‌کنند
از زمین آه و فغان را زیب گردون می‌کنند

گاه عریان گشته با زنجیر می‌کوبند پشت
گه کفن پوشیده،‌ فرق خویش پرخون می‌کنند

گه به یاد تشنه‌کامان زمین کربلا
جویبار دیده را از گریه جیحون می‌کنند

وز دروغ کهنه‌ی «یا لیتنا کنّا معک»
شاه دین را کوک و زینب را جگرخون می‌کنند

خادم شمر کنونی گشته، وانگه ناله‌ها
با دو صد لعنت ز دست شمر ملعون می‌کنند

بر "یزید" زنده می‌گویند هر دم، صد مجیز
پس شماتت بر یزید مرده‌ی دون می‌کنند

پیش ایشان صد عبیدا... سر پا، وین گروه
ناله از دست "عبیدا..." مدفون می‌کنند

حق گواه است، ار محمد زنده گردد ور علی
هر دو را تسلیم نواب همایون می‌کنند

آید از دروازه‌ی شمران اگر روزی حسین
شامش از دروازه‌ی دولاب بیرون می‌کنند

حضرت عباس اگر آید پی یک جرعه آب،
مشک او را در دم دروازه وارون می‌کنند

گر علی اصغر بیاید بر در دکانشان
درد و پول آن طفل را یک پول مغبون می‌کنند

ور علی اکبر بخواهد یاری از این کوفیان
روز پنهان گشته، شب بر وی شبیخون می‌کنند

لیک اگر زین ناکسان خانم بخواهد ابن سعد
خانم ار پیدا نشد، دعوت ز خاتون می‌کنند

گر یزید مقتدر پا بر سر ایشان نهد
خاک پایش را به آب دیده معجون می‌کنند

سندی شاهک بر زهادشان پیغمبر است
هی نشسته لعن بر هارون و مامون می‌کنند

خود اسیرانند در بند جفای ظالمان
بر اسیران عرب این نوحه‌ها چون می‌کنند؟

تا خرند این قوم، رندان خرسواری می‌کنند
وین خران در زیر ایشان آه و زاری می‌کنند

ملک‌الشعرای بهار

   + سعید ; ۸:۳۸ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٩
    پيامهاي ديگران ()

زنگ تفریح


برد آرام دلم، یار دلارام کجاست؟
آن دلارام که برد از دلم آرام کجاست؟

   + سعید ; ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٩
    پيامهاي ديگران ()

مشاعره

حمید مصدق:

تو به من خندیدی و نمی‌دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب‌آلود به من کرد نگاه
سیب دندان‌زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام‌آرام
خش‌خش گام تو تکرارکنان می‌دهد آزارم
و من اندیشه‌کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت.


پاسخ فروغ فرخ‌زاد:

من به تو خندیدم
چون که می‌دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی‌دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است.
من به تو خندیدم
تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان‌زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی‌خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام‌آرام
حیرت و بغض تو تکرارکنان
می‌دهد آزارم
و من اندیشه‌کنان غرق در این پندارم
که چه می‌شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت.

   + سعید ; ۳:۱۸ ‎ب.ظ ; جمعه ۱ امرداد ۱۳۸٩
    پيامهاي ديگران ()

نداری غیر از این عیبی که می‌دانی تو زیبایی

این روزها کمتر حوصله نوشتن دارم. نه این که ناخوش باشم یا حالم گرفته باشد، دستم به نوشتن نمی‌رود. به هر حال، این روزها را با این دست مطالبی که خوانده‌اید و باز هم می‌خوانید، طی کنید.
شعر زیبایی که نمی‌دانم سراینده‌اش کیست:

خیال‌انگیز و جان‌پرور، چو بوی گل سراپایی
نداری غیر از این عیبی که می‌دانی تو زیبایی
من از دلبستگیهای تو با آیینه دانستم
که بر دیدار طاقت‌سوز خود عاشقتر از مایی
به شمع و ماه حاجت نیست بزم عاشقانت را
تو شمـع مجلس‌افروزی، تو ماه مجلس‌آرایی
منم ابرو، تویی گلبن که می‌خندی چو می‌گریم
تویی مهر و منم اختر که می‌میرم چو می‌آیی
مراد ما نجویی، ورنه رندان هوس‌جو را
بـهار شادی‌انگیزی، حــریف بــاده‌پیمایی
مه روشن میان اختران پنهان نمـی‌ماند
میان شاخه‌های گل مشو پنهان که پیدایی
مرا گفتی که از پیر خرد پرسم علاج خود
منع من از عشق تو فرماید، چه فرمایی؟
من آزرده‌دل را کس گره از کار نگشاید
مگر ای اشک غم امشب تو از دل عقده بگشایی
رهی تا وارهی از رنج هستی ترک هستی کن
که با این نـاتوانیها به تــرک جان تـوانایی

   + سعید ; ٢:۱۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٩
    پيامهاي ديگران ()

چون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت است

صوفیی در باغ از بهر گشاد/ صوفیانه روی بر زانو نهاد 
پس فرو رفت او به خود اندر نغول/ شد ملول از صورت خوابش فضول 
که چه خسپی آخر اندر رز نگر/ این درختان بین و آثار و خضر 
امر حق بشنو که گفتست انظروا/ سوی این آثار رحمت آر رو 
گفت آثارش دلست ای بوالهوس/ آن برون آثار آثارست و بس 
باغها و سبزه‌ها در عین جان/ بر برون عکسش چو در آب روان 
آن خیال باغ باشد اندر آب/ که کند از لطف آب آن اضطراب 
باغها و میوه‌ها اندر دلست/ عکس لطف آن برین آب و گلست 

مولوی

   + سعید ; ٢:۳٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٢ فروردین ۱۳۸٩
    پيامهاي ديگران ()

نقاش بهار آمد

امروز 3شنبه سوم فروردین؛ این دو سه روز از خانه بیرون نرفتم. یا مشغول تماشای تلویزیون بوده‌ام (تماشا که نه، تعویض شبکه‌های تلویزیون) یا وب‌گردی و یا پذیرایی و گپ و گفت با میهمانها. همین دیروز با یکی از مهمانها درباره لیزر صحبت می‌کردیم. از خودم بدم آمد، این همه در تجزیه دستگاهی از لیزر و روش به وجود آوردن آن و کابردهای آن برایمان گفتند، ولی این مهمان دیپلمه ما بود که برای من لیزر را توضیح می‌داد. حرفی برای گفتن نداشتم، چون چیزی یادم نمانده بود. وقتی درس خواندن برای نمره آوردن و پاس کردن درس باشد، بهتر از این نمی‌شود.
قاصدکها خبر دادند که مهدی خوبی هم آره، امسال می‌رود که به جرگه مرغها بپیوندد. نمی‌دانم چند نفر از شیمی‌دانهای 79 مجرد باقی مانده‌اند ولی نباید تعدادشان زیاد باشند. کاری باید صورت بدهند. خیلی دلم می‌خواهد دوستان‌مان از همه بر و بچ برای مراسم عروسی‌شان دعوت می‌کردند، دلمان برای یک رقص درست و حسابی تنگ شده است.


این هم شعر زیبایی  به همین مناسبت:
نقاش بهار آمد/ شادابی و شور آورد/ در خاک دل افسرده/ امید و سرور آورد/ هر جا که نگاهی گرم/ در دیده‌ی سنگ انداخت/ بر چهره‌ی تاریکش/ نوری زد و رنگ انداخت/ هر گوشه که آبی بود/ با مهر درنگی کرد/ هر گونه گیاهی را/ جان داد و به رنگی کرد/ با سحر قلم هر جا/ صد نقش پدید آورد/ هر نقش دل‌انگیزش/ صد چشمه امید آورد/ با سحر هزار آواز/ در باغ هزار آمد/ خوش خواند و به گلها گفت:/ نقاش بهار آمد...

   + سعید ; ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۳ فروردین ۱۳۸٩
    پيامهاي ديگران ()

زمین مست و زمان مست...

می و میخانه مست و می‌کشان مست
زمین مست و زمان مست، آسمان مست
نسیم از حلقه زلف تو بگذشت
چمن شد مست و باغ و باغبان مست
تا زدم یک جرعه می از چشم مستت
تا گرفتم جام مدهوشی ز دستت
شد زمین مست، آسمان مست
بلبلان نغمه‌خوان مست
باغ مست و باغبان مست
تو زمزمه چنگ و عود منی
نغمه خفته در تار و پود منی
تو باده و جام و سبوی منی
مایه هستی و های و هوی منی
گرچه مست مستم نه می پرستم
به هر دو جهان مست عشق تو هستم
تا من چشم مست تو دیدم
ز ساغر عشقت دو جرعه چشیدم
شد زمین مست، آسمان مست
بلبلان نغمه‌خوان مست
باغ مست و باغبان مست


::فرا رسیدن نوروز باستانی مبارک::

   + سعید ; ٩:٢۱ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸۸
    پيامهاي ديگران ()

شعر نو

1
هر بار می‌خندی
تعادل این شهر به هم می‌خورد
اما بخند
زندگی را
برای از نو ساخته شدن بهانه‌ای باید

2
گفتی می‌آیی
و یاد اخبار هواشناسی افتادم
که لذت بارانهای بی‌هنگام را می‌برد
گفتی می‌آیی
و یاد تمام روزهایی افتادم
که بیهوده چتر برداشته بودم

3
عطر تنت را
در شیشه‌های رنگی کوچک می‌فروشند
و قسم می‌خورند تازه از آن سوی آبها آمده‌ای
قرار نبود وقتی قهر می‌کنی
این گونه دلت را به دریا بزنی و بروی

لیلا کردبچه

   + سعید ; ۱:٥٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٩ اسفند ۱۳۸۸
    پيامهاي ديگران ()

یاران زبانی‌، نانی‌ و جانی

دلا یاران سه قسمند ار بدانی
زبانی‌اند و نانی‌اند و جانی
به نانی نان بده از در برانش
محبت کن به یاران زبانی
و لیکن یار جانی را به دست آر
به جانش جان بده تا می‌توانی

   + سعید ; ۸:٠۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳٠ دی ۱۳۸۸
    پيامهاي ديگران ()

برای هیچ به هیچ مپیچ

این دنیا همه هیچ، اهل دنیا همه هیچ
پس، برای هیچ به هیچ مپیچ!

   + سعید ; ٧:٠۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢۸ مهر ۱۳۸۸
    پيامهاي ديگران ()

کار هر بز نیست خرمن کوفتن

نه هر که چهره بر افروخت دلبری داند
نه هر که آینه سازد سکندری داند
نه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست
کلاهداری و آیین سروری داند

   + سعید ; ۸:٤٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸۸
    پيامهاي ديگران ()

تفنگت را زمین بگذار

این هم از شعری که استاد شجریان به تازگی خوانده، دی‌شب روی گوشی یکی از همکاران شنیدم، این طور که دوستم می‌گفت، شعر هم از فریدون مشیری است:

تفنگت را زمین بگذار
که من بیزارم از دیدار این خونبار ناهنجار
تفنگ دست تو یعنی زبان آتش و آهن
من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان‌کن
ندارم جز زبان دل دلی لبریزِ مهر تو
تو ای با دوستی دشمن
زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونریزی‌ست
زبان قهر چنگیزی‌ست
بیا بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید.
برادر! گر که می‌خوانی مرا، بنشین برادروار
تفنگت را زمین بگذار
تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
این دیو انسان‌کش برون آید.
تو از آیین انسانی چه می‌دانی؟
اگر جان را خدا داده‌ست
چرا باید تو بستانی؟
چرا باید که با یک لحظه غفلت، این برادر را
به خاک و خون بغلطانی؟
گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی
و حق با توست
ولی حق را برادر جان
به زور این زبان نافهم آتشبار
نباید جست…
اگر این بار شد وجدان خواب‌آلوده‌ات بیدار
تفنگت را زمین بگذار…

   + سعید ; ۸:٢٢ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸۸
    پيامهاي ديگران ()

از خاقانی شیروانی

از بخل کسی که می‌کند وعده دروغ/ بگریز ازو که آب دارد در دوغ
آن صبح که خلق، کاذبش می‌خوانند/ هرگز نرسد ازو به ایمان فروغ

   + سعید ; ٤:٥٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٧ تیر ۱۳۸۸
    پيامهاي ديگران ()

auv

این مثل بشنو که شب دزدی عنید/ در بن دیوار حفره می‌برید
نیم‌بیداری که او رنجور بود/ تق‌تق آهسته‌اش را می‌شنود
رفت بر بام و فرو آویخت سر/ گفت او را در چه کاری ای پدر
خیر باشد نیم‌شب چه می‌کنی/ تو کیی؟ گفتا دهل‌زن ای سنی
در چه کاری؟ گفت می‌کوبم دهل/ گفت کو بانگ دهل ای بوسبل؟
گفت فردا بشنوی این بانگ را/ نعره یا حسرتا وا ویلتا
آن دروغ است و کژ و برساخته/ سر آن کژ را تو هم نشناخته

"مولوی"

   + سعید ; ٧:۱۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢ تیر ۱۳۸۸
    پيامهاي ديگران ()

قامت تو

قیامت قامت و قامت قیامت
به هر قامت کنی برپا قیامت
مؤذن گر ببیند قامتت را
به قدقامت بماند تا قیامت

   + سعید ; ۸:۳٢ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸۸
    پيامهاي ديگران ()

شعر

چو چشمش راه دل می‌زد من بیدل کجا بودم؟
ز خود بیزار چون گشتم؟ برو ایمن چرا بودم؟
رفیقان گر ز من پرسند حال او که چون گم شد؟
به غیر از من که را گیرند؟ چون من در سرا بودم
معاذالله! کجا خواهم که گم گردد دلم؟ لیکن
سخن بر من همین باشد که با دزد آشنا بودم
دلم خود رفت و این ساعت دو چشم شوخ این خوبان
به جای دل مرا سوزد که در دل من بجا بودم
به دست دیده بود آن دل، کنون گم گشت و چندین شد
که من با دیده در دعوی و با تن در قضا بودم
دل خود چون گذارد کس به دست چشم سرگردان؟
گر از من راست می‌پرسی، به صد چندین سزا بودم
به بالایی چنان دادن دل آشفته را هر دم
ز گمراهیست ورنه من چه مرد این بلا بودم؟
بریزد خون من هر لحظه، پس گوید: وفا بود این
گر اینها را وفا خوانند، پس من بی‌وفا بودم
مرنجانید، هشیاران، من مست پریشان را
که من پیش از پریشانی هم از جمع شما بودم
هوای عشق و آب چشم کی سازد غریبان را؟
ز من پرس این، که من عمری درین آب و هوا بودم
به ناچارست ازو دوری مرا این شیوه مستوری
نه خود را دور کردم یا تو گویی پارسا بودم
نه امروزینه بود این مهر و امسالینه این سودا
که کار من به رسوایی بدین سان بود تا بودم
به سر برد اوحدی مردانه راه خویش و من مانده
که در شهر زبون گیران به دامی مبتلا بودم

اوحدی

   + سعید ; ٧:٥٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸۸
    پيامهاي ديگران ()

نرم‌نرمک می‌رسد اینک بهار

بوی باران بوی سبزه بوی خاک
شاخه‌های شسته باران‌خورده پاک

آسمان آبی و ابر سپید
عطر نرگس رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد 
خلوت گرم کبوترهای مست

نرم‌نرمک می‌رسد اینک بهار
خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه‌ها و دشتها
خوش به حال دانه‌ها و سبزه‌ها

خوش به حال غنچه‌های نیمه باز
خوش به حال دختر میخک که می‌خندد به ناز
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب

ای دل من گر چه در این روزگار
جامه رنگین نمی‌پوشی به کام
باده رنگین نمی‌بینی به جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامه‌ات از آن که می‌باید تهی است

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

فریدون مشیری

   + سعید ; ٩:۱٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢ فروردین ۱۳۸۸
    پيامهاي ديگران ()

گلستان و برف

به ماه دی، گلستان گفت با برف / که ما را چند حیران می‌گذاری
بسی باریده‌ای بر گلشن و راغ / چه خواهد بود گر زین پس نباری
بسی گلبن، کفن پوشید از تو / بسی کردی به خوبان سوگواری
شکستی هر چه را، دیگر نپیوست / زدی هر زخم، گشت آن زخم کاری
هزاران غنچه نشکفته بردی / نوید برگ سبزی هم نیاری
چو گستردی بساط دشمنی را / هزاران دوست را کردی فراری
بگفت: ای دوست، مهر از کینه بشناس / ز ما ناید به جز تیمارخواری
هزاران راز بود اندر دل خاک / چه کردستیم ما جز رازداری
به هر بی‌توشه ساز و برگ دادم / نکردم هیچ‌گه ناسازگاری
بهار از دکه‌ی من حله گیرد / شکوفه باشد از من یادگاری
من آموزم درختان کهن را / گهی سرسبزی و گه میوه‌داری ‌
مرا هر سال، گردون می‌فرستد / به گلزار از پی آموزگاری
چمن یکسر نگارستان شد از من / چرا نقش بد از من می‌نگاری ‌
به گل گفتم رموز دلفریبی / به بلبل، داستان دوستاری
ز من، گلهای نوروزی شب و روز / فرا گیرند درس کامکاری
چو من گنجور باغ و بوستانم / درین گنجینه داری هر چه داری
مرا با خود ودیعتهاست پنهان / ز دوران بدین بی اعتباری
هزاران گنج را گشتم نگهبان / بدین بی پایی و ناپایداری
دل و دامن نیالودم به پستی / بری بودم ز ننگ بد شعاری
سپیدم زان سبب کردند بر / که باشد جامه‌ی پرهیزکاری
قضا بس کار بشمرد و به من داد / هزاران کار کردم گر شماری
برای خواب سرو و لاله و گل / چه شبها کرده‌ام شب زنده‌داری
به خیری گفتم اندر وقت سرما / که میل خواب داری؟ گفت آری
به بلبل گفتم اندر لانه بنشین / که ایمن باشی از باز شکاری
چو نسرین اوفتاد از پای، گفتم / که باید صبر کرد و بردباری
شکستم لاله را ساغر، که دیگر / ننوشد می به وقت هوشیاری
فشردم نرگس مخمور را گوش / که تا بیرون کند از سر خماری
چو سوسن خسته شد گفتم چه خواهی / بگفت ار راست باید گفت، یاری
ز برف آماده گشت آب گوارا / گوارایی رسد زین ناگواری
بهار از سردی من یافت گرمی / منش دادم کلاه شهریاری
نه گندم داشت برزیگر، نه خرمن / نمی‌کردیم گر ما پرده‌داری ‌
اگر یک سال گردد خشک‌سالی / زبونی باشد و بد روزگاری
از این پس، باغبان آید به گلشن / مرا بگذشت وقت آبیاری
روان آید به جسم، این مردگان را / ز باران و ز باد نو بهاری
درختان، برگ و گل آرند یکسر / بدل بر فربهی گردد نزاری
به چهر سرخ گل، روشن کنی چشم / نه بیهوده است این چشم انتظاری
نثارم گل، ره آوردم بهار است / ره‌آورد مرا هرگز نیاری
عروس هستی از من یافت زیور / تو اکنون از منش کن خواستگاری
خبر ده بر خداوندان نعمت / که ما کردیم این خدمتگذاری

پروین اعتصامی

   + سعید ; ۸:۳٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸٧
    پيامهاي ديگران ()

از: پروفسور هشترودی

منحنی قامتم، تابع ابروی توست
خط مجانب بر آن، سلسله‌ موی توست

حد رسیدن به تو، مبهم و بی‌انتهاست
بازه تعریف دل، در حرم کوی توست

چون به عدد یک تویی، من همه‌ صفرها
آن چه که معنی دهد قامت دلجوی توست

پرتوی خورشید شد مشتق از آن روی تو
گرمی جان‌بخش او، جزئی از آن خوی توست

بی تو وجودم بود یک سری واگرا
ناحیه همگراش دایره روی توست

( از همه شیمیدانهای شاعر و بااستعداد می‌خواهم، برای رو کم کنی هم که شده، دست به کار بشوند و شعر مشابهی بسرایند!)

   + سعید ; ۸:٢٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٧
    پيامهاي ديگران ()

دل بستگی

دل به آن چیز که فانی‌ست و نالایق مهر است
نباید که ببست
در مسیر هدف ناوک صیاد
نباید که نشست
لیک معشوق اگر قصد دل و جان بکند
از دم تیغ
نباید که بجست

   + سعید ; ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٥ دی ۱۳۸٧
    پيامهاي ديگران ()

ای قوم به حج رفته کجایید کجایید؟

ای قوم به حج رفته کجایید کجایید؟
معشوق همین جاست بیایید بیایید
معشوق تو همسایه دیوار به دیوار
در بادیه سرگشته شما در چه هوایید؟
گر صورت بی‌صورت معشوق ببینید
هم خواجه و هم بنده و هم قبله شمایید
گر قصد شما دیدن آن کعبه جانست
اول رخ آیینه به صیقل بزدایید…

(مولوی)

   + سعید ; ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٧
    پيامهاي ديگران ()

شعر: رهی معیری

شد خزان گلشن آشنایی   
باز هم آتش به جان زد جدایی
عمر من ای گل طی شد بهر تو   
وز تو ندیدم جز بد عهدی و بی‌وفایی،
با تو وفا کردم تا به تنم جان بود   
عشق و وفاداری با تو چه دارد سود.
آفت خرمن مهر و وفایی   
نو گل گلشن جور و جفایی
از دل سنگت آه...
دلم از غم خونین است   
روش بختم این است
از جام غم مستم
دشمن می‌پرستم
تا هستم
تو و مست از می چمن   
چون گل خندان از مستی بر گریه‌ی من
با دگران در گلشن نوشی می   
من ز فراغت ناله کنم تا کی.
تو و چون می لاله کشیدنها
من و چون گل جامه دریدنها
ز رقیبان خواری دیدنها.
دلم از غم خون کردی
چه بگویم چون کردی
دردم افزون کردی.
برو ای از مهر و وفا عاری   
برو ای عاری ز وفاداری
که شکستی چون زلفت عهد مرا.
دریغ و درد از عمرم که در وفایت شد طی   
ستم به یاران تا چند جفا به عاشق تا کی؟
نمی‌کنی ای گل یکدم یادم   
که همچو اشک از چشمت افتادم
تا کی بی تو بود از غم خون دل من؟
آه از دل تو
گرچه ز محنت خوارم کردی   
با غم و حسرت یارم کردی،
مهر تو دارم باز
بکن ای گل با من هرچه توانی ناز
هرچه توانی ناز
کز عشقت می‌سوزم باز

   + سعید ; ۸:٢٧ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۳٠ آبان ۱۳۸٧
    پيامهاي ديگران ()

خوشا به حالت ای روستایی

اولین شعری که خواندم، در کتاب فارسی اول دبستان:

 

خوشا به حالت ای روستایی

چه شاد و خرم، چه باصفایی

در شهر ما نیست جز دود و ماشین

دلم گرفته از آن و از این

در شهر ما نیست جز داد و فریاد

خوشا به حالت که هستی آزاد

ای کاش من هم پرنده بودم

با شادمانی پر می‌گشودم

می‌رفتم از شهر به روستایی

آنجا که دارد آب و هوایی.

   + سعید ; ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٦ آبان ۱۳۸٧
    پيامهاي ديگران ()

امتحان کن چند روزی در صیام

این دهــان بستــی دهــانی بــاز شد/ تا خــورنده لقــمه‌های راز شد
لب فــروبند از طــعام و از شـــراب/ سوی خوان آسمانی کن شـتاب
گر تو این انــبان ز نان خــالی کنی/ پر ز گـــوهرهای اجــلالی کــنی
طفل جــان از شیر شــیطان باز کن/ بعد از آنـش با مــلک انبــاز کن
چند خوری چرب و شیرین از طعام/ امتحان کن چند روزی در صیام
چند شــبها خواب را گشــتی اسیــر/ یک شبی بیدار شو دولت بـگیر

توضیح: این مثنوی زیبا را که استاد شجریان در مایه افشار خوانده است، در ماه رمضان به کرات از صدا یا سیما شنیده اید. حال و هوای خاصی دارد، نه؟

   + سعید ; ۸:۱٦ ‎ق.ظ ; شنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸٧
    پيامهاي ديگران ()

طنز تلخ

دوست خوبمان، هاشمیان عزیز در ای‌میلی نوشته‌اند:


آنکس که بداند و بداند که بداند

اسب خرد از گنبد گردون بجهاند

 

آنکس که بداند و نداند که بداند

بیدارش نمایید که بس خفته نماند

 

آنکس که نداند و بداند که نداند

لنگان خرک خویش به منزل برساند

 

آنکس که نداند و نداند که نداند

در جهل مرکب ابد الدهر بماند

 

در کشور ما وضع چنین است، بدانید:

 

آنکس که بداند و بداند که بداند

باید برود غاز به کنجی بچراند

 

آنکس که بداند و نداند که بداند

بهتر برود خویش به گوری بتپاند

 

آنکس که نداند و بداند که نداند

با پارتی و پولی خرک خویش براند

 

آنکس که نداند و نداند که نداند

بر پست ریاست ابد الدهر بماند

   + سعید ; ٧:٠۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸٧
    پيامهاي ديگران ()

شعر نو

همین الان درختی غنچه‌ای داد
همین الان کسی در گوشه‌ای مرد
همین الان کسی آمد به دنیا
همین الان دلی از غم ترک خورد

همین الان کسی خسته، کلافه
نشسته پشت ماشین در ترافیک
گدایی پول خود را می‌شمارد
و مردی می‌رود با یک کت شیک

همین الان معلم گفت: "بابا"
و شاگردان همه گفتند: "نان داد!"
سر شاخه تکانی خورد و یک برگ
به زیر چرخهای وانت افتاد

همین الان کسی فریاد زد: "جان!
خدا ممنونم از تو، من قبولم!"
جوانی با موتور یک کیف دزدید
و زن فریاد زد: "ای وای پولم!"

همین الان کسی توی خیابان
زمین افتاد با یک کاسه ماست
نگاه کودکی از ابر پر شد
دلش یک جفت کفش تازه می‌خواست

توی یک لحظه کوتاه، دنیا
پر است از اتفاق تلخ و شیرین
همین لحظه که آمد زود هم رفت
دل دنیای ما شد شاد و غمگین

داوود لطف‌ا...

   + سعید ; ٥:٥٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٧ شهریور ۱۳۸٧
    پيامهاي ديگران ()

شعر

این مرغ تنگ‌حوصله را دانه‌ای بس است
صیاد ما به دانه چه آراست دام خویش؟

   + سعید ; ۸:٢٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٢ امرداد ۱۳۸٧
    پيامهاي ديگران ()

سیر و پیاز

ما چون ز دری پای بریدیم بردیم

امید ز هر کس که بریدم بریدیم

دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند

از گوشه بامی که پریدیم پریدیم


با اجازه شاعر

   + سعید ; ٩:٤٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٧
    پيامهاي ديگران ()

یاد یار

مرا هر گه بهار آید به خاطر یاد یار آید
به خاطر یاد یار آید مرا هر گه بهار آید

چو پیش خنده گل ابر آذاری کند زاری
مرا در سر هوای ناله‌های زارزار آید

چو فریاد هزار آید شود دردم هزار ای گل
شود دردم هزار ای گل چو فریاد هزار آید

مرا جان دگر بخشد دم باد سحر گاهی
که از باد سحر گاهی نسیم زلف یار آید

چو لاله سرخوش و دلکش دمد در دامن هامون
دل خونین من دور از تو ای گل داغدار آید

به حسرت یادم آید نقش نوشین نگارینم
چمن چون از گل و نسرین پر از نقش و نگار آید

به بار آید نهالان چمن سرسبز شد گیتی
نهال آرزوی من الهی کی به بار آید

چه خوش باشد آن خورشیدرخ با چشم خواب‌آلود
شب هجران به بالین من شب زنده‌دار آید

دل چون غنچه پژمرده من وا نخواهد شد
اگر صد بار گل روید و گر صد ره بهار آید

خدا را "شهریار" آن نغمه شیرین مکرر کن
مرا هر گه بهار آید یاد یار می‌آید

   + سعید ; ۸:٢٦ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٥ خرداد ۱۳۸٧
    پيامهاي ديگران ()

دعوا بر سر خال (از وبلاگ دیگران)

 داستان دعوا بر سر "خـــال" از زمان خواجه حافظ آغاز شده است و تا کنون نیز ادامه دارد! داستان با بیتی از اشعار حافظ آغاز می‌شود؛ در سالهای بعد صائب تبریزی به گونه‏ای انتقادی و با الگوبرداری از اصل شعر، حافظ را نکوهش می‌کند و در نهایت شهریار پاسخی زیبا و شنیدنی برای صائب تیریزی می‌سراید:

  • حافظ:

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را

  • صائب تبریزی:

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را
هر آنکس چیز می‏بخشد ز مال خویش می‏بخشد
نه چون حافظ که می‏بخشد سمرقند و بخارا را

  • شهریار:

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم تمام روح و اجزا را
هر آنکس چیز می‏بخشد به سان مرد می‏بخشد
نه چون صائب که می‏بخشد سر و دست و تن و پا را
سر و دست و تن و پا را به خاک گور می‏بخشند
نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را

 

ادامه
   + سعید ; ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٧ فروردین ۱۳۸٧
    پيامهاي ديگران ()

پیشاپیش، بهاران مبارک

 بهار آمد بهار آمد، بهار خوش‌عذار آمد
خوش و سرسبز شد عالم اوان لاله‌زار آمد
ز سوسن بشنو ای ریحان که سوسن صد زبان دارد
به دشت آب و گل بنگر که پر نقش و نگار آمد
گل از نسرین همی پرسد که چون بودی در این غربت؟
همی گوید خوشم زیرا خوشیها زان دیار آمد
سمن با سرو می‌گوید که مستانه همی رقصی
به گوشش سرو می‌گوید که یار بردبار آمد
بنفشه پیش نیلوفر درآمد که مبارک باد
که زردی رفت و خشکی رفت و عمر پایدار آمد
همی زد چشمک آن نرگس به سوی گل که خندانی
بو گفتا که خندانم که یار اندر کنار آمد
صنوبر گفت راه سخت آسان شد به فضل حق
که هر برگی به ره بری چو تیغ آبدار آمد
ز ترکستان آن دنیا ترکان زیبارو
به هندستان آب و گل به امر شهریار آمد
ببین کان لک لک گویا برآمد بر سر منبر
که ای یاران آن کاره صلا که وقت کار آمد


(مولوی)

   + سعید ; ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٦
    پيامهاي ديگران ()

شعر

 

روزگاری مردم دنیا دلشان درد نداشت
هر کسی غصه اینکه چه می‌کرد نداشت
چشمه سادگی از لطف زمین می‌جوشید
خودمانیم، زمین این همه نامرد نداشت

 

   + سعید ; ۸:٠۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٦
    پيامهاي ديگران ()

قربــــان وفاتم

 

مرجان لب لعل تو، یاقوت مرا یا قوت؟
یاقـوت بنامم دو لب لعل تـو یـا قـوت؟
قربــــان وفاتم به وفــاتم گـذری کن
تا بـــــوت مگر بشنوم از رخنه تابـوت

 

   + سعید ; ۸:۳٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸٦
    پيامهاي ديگران ()

یکی از ترانه‌های حبیب

رفتی و از رفتن تو قلب آینه شکسته
کوچه‌ها در خلوت شب، پنجره‌ها همه بسته
آسمان خاکستری رنگ،
بغض باران در نگاهش
خنجری در سینه دارد توده ابر سیاهش
بی تو من، از نسل بارانم، بارانم بارانم
چون ابر بهارانم، گریانم، گریانم، گریانم
بی تو من با چشم گریان سیل غم برد آشیانم
خواب سرخ بوسه‌هایت می‌نشیند بر لبانم
.
.
.

   + سعید ; ٧:٢٥ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٤ آذر ۱۳۸٦
    پيامهاي ديگران ()

منشین غمگین

 اگر حوصله دارید، این شعر زیبا را بخوانید:

گل من چندین منشین غمگین شام محنت به سر آمد
سر و دست‌افشان غم دل بنشان غمخوارت از سفر آمد
ز چه بنشستی بگشا دستی آذین کن صحن و سرا را
که پس از غمها به رخ شبها آب و رنگ سحر آمد
شب مهتابی ز چه بی‌تابی روشن کن شمع صبوری
منشین غمگین که مه دیرین تابان و جلوه‌گر آمد
تو که آگاهی که چه شبهایی با یاد او بنشستی
شب بارانی غم پنهانی رفت و نور بصر آمد
پس از آن دوری غم مهجوری شور و شادی برپا کن
ز غم پنهان نشوی گریان چون او خندان ز در آمد
شب مهجوری، ز ره دوری آوای رهگذر آمد
که سحر سر زد غم دل پر زد شادی از بام و در آمد
شب جانکاهی شرر آهی زد ابر غم به کناری
به سرافرازی به دل‌افروزی خورشید ما به در آمد
پس از آن هجران غم بی‌پایان پیدا شد خاتم عشقم
به دلم نوری چه شر و شوری زان مرغ خوش‌خبر آمد

   + سعید ; ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٦
    پيامهاي ديگران ()

لرزیدن و ارزیدن

 


بر هر چه همی لرزی

می‌دان که همان ارزی

 

   + سعید ; ۱:۳٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸٦
    پيامهاي ديگران ()

از مولوی

 

مرا به گور سپاری مگو وداع وداع

که گور پرده جمعیت جنان باشد

کدام دانه فرو رفت در زمین که نرست

چرا به دانه انسانت این گمان باشد؟

   + سعید ; ٧:٤٥ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۸ تیر ۱۳۸٦
    پيامهاي ديگران ()

به هم ریزد قیامم را

 الا یا ایها الساقی ز می پر ساز جامم را
که از جانم فرو ریزد هوای ننگ و نامم را
از آن می ریز در جامم که جانم را فدا سازد
برون سازد ز هستی هسته نیرنگ و دامم را
از آن می ده که جانم را ز قید خود رها سازد
به خود گیرد زمامم را فرو ریزد مقامم را
از آن می ده که در خلوت‌گه رندان بی‌حرمت
به هم کوبد سجودم را به هم ریزد قیامم را
نبودی در حریم قدس گل‌رویان میخانه
که از هر روز نی‌آیم گلی گیرد لجامم را
روم در جرگه پیران از خود بی‌خبر شاید
برون سازند از جانم به می افکار خامم را
تو ای پیک سبک‌باران دریای عدم از من
به دریادار آن وادی رسان مدح و سلامم را
به ساغر ختم کردم این عدم اندر عدم‌نامه
به پیر صومعه برگو ببین حسن ختامم را

   + سعید ; ٧:٥۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸٦
    پيامهاي ديگران ()

تو باید زینت از مردان بپوشی/نه بر مردان کنی زینت فروشی

 همان طور که مستحضرید هر سال با گرم شدن هوا، طرح مبارزه با بی‌حجابی اجرا می‌شود. انگار که در این مملکت نه دزدی می‌شود، نه کلاهبرداری، نه حقی از کسی ضایع می‌شود، نه... فقط می‌ماند مشکل بدحجابی و بی‌حجابی! که باید با امکانات آنچنانی و صرف هزینه‌های اینچنینی با این مشکل خودبزرگ‌پنداشته! مبارزه کرد. حالا که در این مملکت هر کسی از هر قماشی، خود را نخود هر آشی می‌کند، چه عیبی دارد وبلاگ شیمی۷۹ در باره بی‌حجابی بنویسد؟
شعری از ایرج میرزا (نوه فتحعلی‌شاه و شاعر دوران قاجار) درباره آنچه که این روزها در مملکت ما می‌گذرد را البته به صورت خلاصه تقدیم حضورتان می‌کنم که پیام این شعر به توضیحات من نیازی ندارد و ان شاءا... که خودتان متوجه خواهید شد:

...
بلی شرم و حیا در چشم باشد
چو بستی چشم باقی پشم باشد
اگر زن را بیاموزند ناموس
زند بی‌پرده بر بام فلک کوس
به مستوری اگر بی‌پرده باشد
همان بهتر که خود بی‌پرده باشد
برون آیند و با مردان بجوشند
به تهذیب خصال خود بکوشند
چو زن تعلیم دید و دانش آموخت
رواق جان به نور بینش افروخت
به هیچ افسون ز عصمت برنگردد
به دریا گر بیفتد تر نگردد
چو خور بر عالمی پرتو فشاند
ولی خود از تعرض دور ماند
...
تو مرآت جمال ذوالجلالی
چرا مانند شلغم در جوالی؟
سر و ته بسته چون در کوچه آیی
تو خانم جان نه، بادمجان مایی
...
کدامست آن حدیث و آن خبر کو؟
که باید زن کند خود را چو لولو
تو باید زینت از مردان بپوشی
نه بر مردان کنی زینت فروشی
چنین کز پای تا سر در حریری
زنی آتش به جان، آتش نگیری
به پا پوتین و در سر چادر فاق
نمایی طاقت بی‌طاقتان تاق
بیندازی گل و گلزار بیرون
ز کیف و دستکش دلها کنی خون
شود محشر که خانم رو گرفته
تعالی الله از آن رو کو گرفته
پیمبر آنچه فرمودست آن کن
نه زینت فاش و نه صورت نهان کن
حجاب دست و صورت خود یقین است
که ضد نص قرآن مبین است
...
مگر نه در دهات و بین ایلات
همه روباز باشند این جمیلات
چرا بی عصمتی در کارشان نیست؟
رواج عشوه در بازارشان نیست؟
زنان در شهر‌ها چادر نشینند
ولی چادر نشینان غیر اینند
در اقطار دگر زن یار مرد است
در این محنت سرا سربار مرد است
به هر جا زن بود هم پیشه با مرد
در اینجا مرد باید جان کند فرد
...

   + سعید ; ۸:٥۱ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٠ خرداد ۱۳۸٦
    پيامهاي ديگران ()

سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای...

نمی‌خواستم خاطر شاد شما را با این شعر، مکدر کنم. ولی در مجموع شعر زیبایی است؛ پیشکش شما:

سلامت را نمی‌خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است.
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید، نتواند
که ره تاریک و لغزان است.
وگر دست محبت سوی کسی یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است.
نفس، کز گرمگاه سینه می‌آید برون، ابری شود تاریک
چو دیدار ایستد در پیش چشمانت.
نفس کاین است، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟
مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای
منم من، میهمان هر شبت، لولی‌وش مغموم
منم من، سنگ تیپاخورده‌ی رنجور
منم، دشنام پس آفرینش، نغمه‌ی ناجور
نه از رومم، نه از زنگم، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در، بگشای، دلتنگم
حریفا! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می‌لرزد
تگرگی نیست، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان است.
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه می‌گویی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟
فریبت می‌دهد، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا! گوش سرما برده است این یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود، پنهان است
حریفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان است.
سلامت را نمی‌خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان
نفسها ابر، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است.

اخوان ثالث 

   + سعید ; ٧:۱٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٦
    پيامهاي ديگران ()

مشو تـشنه به خون زار مـن

 

 

هر چــه کنی بکـــن مکن تـــرک مــــــن ای نگـــار من
هر چه بــــری ببر مبــــر سنـــــگدلی بــــه کـــــار من
هر چه کشی بکـش مکـش مرغ حرم که نیست خوش
هر چــــــه شوی بــــشو مشو تـشنه به خون زار مـن

 

   + سعید ; ۳:۳۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸٦
    پيامهاي ديگران ()

هوا بارانی است!

 در کنج دلم عشق کسی خانه ندارد
کس جای در این خانه ویرانه ندارد
دل را به کف هر که نهم، باز پس آرد
کس تـاب نگهـداری دیوانــه ندارد
گفتم مه من از چه تو در دام نیفتی؟
گفتـا چه کنــم دام شما دانــه ندارد
در بزم جهان جز دل حسرت‌کش ما نیست
آن شمع که می‌سوزد و پـــروانه ندارد
دل، خانه عشق است خدایا به که گویم
کآرایشی از عشق کسی این خانه ندارد
در انجمن عقل‌فـروشان ننـهم پـای
دیـوانـه سـر صحـبت فـرزانه نـدارد
تا چند کنی قصه‌ی اسکندر و داراب
ده روزه عمر این همه افسانه ندارد

شعری را که خواندید، سروده پژمان بختیاری است. اسم این آقا را من همین امروز در یکی از همین وبلاگها دیدم و هیچ‌گونه شناختی از این آقا ندارم. منتهای مراتب، یادم می‌آید کاستی از «حبیب» داشتم به نام خداوندا؛ یکی از ترانه‌های قابل تحملش شعر بالا بود که حبیب برای اینکه این شعر با آهنگش جور در بیاد، بد جوری به خودش فشار می‌آورد و من هر دفعه به این ترانه گوش می‌دادم، نمی‌فهمیدم که حبیب چی می‌خواند. حالا با دیدن این شعر یاد اون وقتهایی افتادم که حبیب گوش می‌دادم و همه ازش نفرت داشتند، به‌خصوص علی رجبی که نسبت به شنیدن صدای حبیب آلرژی داشت.

   + سعید ; ٥:۳٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۸ فروردین ۱۳۸٦
    پيامهاي ديگران ()

بنازم غیرت غم را که یک دم نگذاشت تنهایم!

دوستان سلام، امیدوارم که همیشه شاد باشید. شعری که تقدیم‌تون می‌کنم را دوست عزیزم «احمد رحمانیان» به ای‌میلم فرستاده که با هم می‌خوانیم؛ امیدوارم هر کجا که هستید به یاد خدا باشید.

باز باران بی‌ترانه
باز باران، با تمام بی‌کسیهای شبانه
می‌خورد بر مرد تنها، می‌چکد بر فرش خانه
باز می‌آید صدای چک چک غم... باز ماتم
 
من به پشت شیشه تنهایی افتاده
نمی‌دانم... نمی‌فهمم
کجای قطره‌های بی‌کسی زیباست؟
 
نمی‌فهمم، چرا مردم نمی‌فهمند
که آن کودک که زیر ضربه شلاق باران سخت می‌لرزد
کجای ذلتش زیباست؟
 
نمی‌فهمم... کجای اشک یک بابا
که سقفی از گل و آهن به زور چکمه‌های باران
به روی همسر و پروانه‌های مرده‌اش آرام باریده
کجایش بوی عشق و عاشقی دارد؟
 
نمی‌دانم... نمی‌دانم چرا مردم نمی‌دانند
که باران، عشق تنها نیست
صدای ممتدش در امتداد رنج این دلهاست
کجای مرگ ما زیباست... نمی‌فهمم!؟
 
یاد آرم، روز باران را
یاد آرم مادرم در کنج باران مرد
کودکی ده ساله بودم
می‌دویدم زیر باران... از برای نان
مادرم افتاد
مادرم در کوچه‌های پست شهر آرام جان می‌داد
فقط من بودم و باران و گلهای خیابان بود
نمی‌دانم
کجای این لجن زیباست؟
 
بشنو از من، کودک من
پیش چشمم، مرد فردا
که باران هست زیبا از برای مردم زیبای بالادست
و آن باران که عشق دارد... فقط جاریست برای عاشقان مست
 و باران من و تو درد و غم دارد
 
خدا هم خوب می‌داند که
این عدل زمینی، عدل کم دارد

   + سعید ; ۸:۱۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٥
    پيامهاي ديگران ()

مشو غــره


این درگه که گه‌گه که که و که که شود ناگه

مشو غــره به امـروزت که از فــردا نه ای آگه

 

   + سعید ; ٩:٠٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٥
    پيامهاي ديگران ()

شعر و خاطره

معلم پای تخته داد می‌زد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود.
ولی ‌آخر کلاسیها
لواشک بین خود تقسیم می‌کردند
وان یکی در گوشه‌ای دیگر جوانان را ورق می‌زد.
برای آنکه بی‌خود های و هو می‌کرد و با آن شور بی‌پایان
تساویهای جبری را نشان می‌داد
خطی خوانا به روی تخته‌ای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود
تساوی را چنین بنوشت:
یک با یک برابر هست.
از میان جمع شاگردان یکی برخاست؛
همیشه یک نفر باید به پا خیزد
به آرامی سخن سر داد:
تساوی اشتباهی فاحش و محض است.
معلم،
مات بر جا ماند.
و او پرسید:
گر یک فرد انسان واحد یک بود آیا باز
یک با یک برابر بود؟
سکوت مدهوشی بود و سوالی سخت
معلم خشمگین فریاد زد:
آری برابر بود.
و او با پوزخندی گفت:
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود
وانکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت
پایین بود؛
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که صورت نقره‌گون
چون قرص مه می‌داشت
بالا بود
وان سیه‌چرده که می‌نالید
پایین بود؛
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
این تساوی زیر و رو می‌شد
حال می‌پرسم یک اگر با یک برابر بود
نان و مال مفت‌خواران
از کجا آماده می‌گردید؟
یا چه کس دیوار چینها را بنا می‌کرد؟
یک اگر با یک برابر بود
پس که پشتش زیر بار فقر خم می‌شد؟
یا که زیر ضربت شلاق له می‌گشت؟
یک اگر با یک برابر بود
پس چه کس آزادگان را در قفس می‌کرد؟
معلم ناله آسا گفت:
بچه‌ها در جزوه‌های خویش بنویسید
یک با یک برابر نیست.


شعری که خواندید را من اولین بار در آمفی تاتر دانشگاه اراک از زبان مجید وثوق، دبیر وقت انجمن اسلامی شنیدم. راستش، اون وقت زیاد با این شعر حال نکردم ولی حالا که در یکی از وبلاگها خواندمش، چسبید!! اگر نام شاعر را می‌دانید به ما هم بگویید تا بدانیم.
در ضمن، اگر مجید وثوق را دیدید، سلام ما شیمیستهای ۷۹ را به ایشان برسانید و بگویید دلمان برای شما و سخرانیهای آتشین‌تان تنگ شده؛ هیچ وقت فراموش نمی‌کنم در مراسمی که برای بزرگداشت مصدق برگزار شده بود (ما ترم شش یا هفت بودیم.) و در آن بسیج دانشجویی به انتشار شب‌نامه علیه مصدق اقدام کرد، شما با این بیت از حافظ، چگونه آقایان را موش کردید:
گر بدی گفت حسودی و رفیقی رنجید، گو تو خوش باش که ما گوش به احمق نکنیم.

   + سعید ; ۳:٢۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٥
    پيامهاي ديگران ()

«وارش» به زبان مازنی یعنی باران!

امروز به طور اتفاقی مشغول ورق زدن دیوان اشعار سهراب سپهری بودم که شعر «ندای آغاز» از مجموعه «حجم سبز»، توجه من را به خود جلب کرد. قسمتی از متن این شعر از این قرار است: 


... من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم.
هیچ چشمی، عاشقانه به زمین خیره نبود.
کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد.
هیچ‌کس زاغچه‌ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت.
من به اندازه یک ابر دلم می‌گیرد
وقتی از پنجره می‌بینم حوری
-دختر بالغ همسایه-
پای کمیابترین نارون روی زمین
فقه می‌خواند!
...

و اما با کلیک روی اینجا، شما با یک مجموعه جالب درباره همه چیز از جان آدمیزاد گرفته تا شیر مرغ (یا از جان مرغ تا شیر آدمیزاد!) آشنا می‌شوید، البته با زبان انگلیسی. ارزش دیدن دارد.

   + سعید ; ٩:٠٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٥
    پيامهاي ديگران ()

ماه مهر...

به مناسبت اول مهر و بازگشایی مدرسه‌ها، شعر زیبایی از یکی از شاعران معاصر انتخاب کرده بودم که به دلایلی نشد آن را به‌موقع بارگذاری کنم؛ هر چی فکر کردم نتونستم از این شعر بگذرم و دوست دارم تا شما هم در خواندن آن سهیم باشید:

اولین روز دبستان بازگرد
کودکی ها شاد و خندان باز گرد
باز گرد ای خاطرات کودکی
بر سوار اسبهای چوبکی
خاطرات کودکی زیباترند
یادگاران کهن ماناترند
درسهای سال اول ساده بود
آب را بابا به سارا داده بود
درس پندآموز روباه و خروس
روبه مکار و دزد و چاپلوس
روز مهمانی کوکب خانم است
سفره پر از بوی نان گندم است
کاکلی گنجشککی باهوش بود
فیل نادانی برایش موش بود
با وجود سوز و سرمای شدید
ریز علی پیراهن از تن می‌درید
تا درون نیمکت جا می‌شدیم
ما پر از تصمیم کبری می‌شدیم
پاک‌کنهایی ز پاکی داشتیم
یک تراش سرخ لاکی داشتیم
کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت
دوشمان از حلقه‌هایش درد داشت
گرمی دستانمان از آه بود
برگ دفترها به رنگ کاه بود
مانده در گوشم صدایی چون تگرگ
خش خش جاروی با پا روی برگ
همکلاسیهای من یادم کنید
باز هم در کوچه فریادم کنید
همکلاسیهای درد و رنج و کار
بچه‌های جامه‌های وصله‌دار
بچه‌های دکه سیگار سرد
کودکان کوچک اما مرد مرد
کاش هرگز زنگ تفریحی نبود
جمع بودن بود و تفریقی نبود
کاش می‌شد باز کوچک می‌شدیم
لا اقل یک روز کودک می‌شدیم
یاد آن آموزگار سا‌ده‌پوش
یاد آن گچها که بودش روی دوش
ای معلم نام و هم یادت به خیر
یاد درس آب و بابایت به خیر
ای دبستانی‌ترین احساس من
بازگرد این مشقها را خط بزن

«محمد علی حریری جهرمی»

   + سعید ; ٧:٠٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸٥
    پيامهاي ديگران ()

در شهر خبری نیست!

دیروز این شعر اقبال لاهوری را بر حسب اتفاق، در روزنامه جام جم چند هفته گذشته دیدم که ارزش یک‌بار خوندن داره:

مثل آیینه مشو محو جمال دگران
از دل و دیده فروشو خیال دگران
آتش از ناله مرغان حرم گیر و بسوز
آشیانی که نهادی به نهال دگران
در جهان بال و پر خویش گشودن آموز
که پریدن نتوان با بال و پر دگران

   + سعید ; ۸:٥٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۱ امرداد ۱۳۸٥
    پيامهاي ديگران ()

شعــــر!


گفتم که شیرین منی ... گفتی تو فـرهـادی مــگر!
گفتم خرابت می‌شوم... گفــتی تــو آبــادی مــگــر!
گفتم ندادی دل به من... گفتی تو جــان دادی مگر!
گفتم ز کویت مـــی‌روم... گفتی تــــو آزادی مــگــر!
گفتم خموشــم سالها... گفتــــی تـو فریادی مگـر!
گفتم فراموشم مکــن... گفتی تـــو در یـــادی مـگر!
گفتم که بر بادم مـده... گفتـــی نه بر بـادی مـگـــر!
گفتم که این شعرم بخوان... گفتی که علافم مگـر!

 

   + سعید ; ۸:۳۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸٥
    پيامهاي ديگران ()

شعر و چند توضیح...

رفتم٬ مراببخش و مگو او وفا نداشت/ راهی بجز گریز برایم نمانده بود
این عشق آتشین پر از درد بی‌امید/ در وادی گناه و جنونم کشانده‌بود
رفتم٬ که داغ بوسه پرحسرت تو را/ با اشکهای دیده ز لب شستشو دهم
رفتم که ناتمام بمانم در این سرود/ رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم
رفتم مگو٬ مگو٬ که چرا رفت٬ ننگ بود/ عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما
از پرده خموشی و ظلمت٬ چو نور صبح/ بیرون فتاده بود به یکباره راز ما....
روحی مشوشم که شبی بی‌خبر ز خویش/ در دامن سکوت٬ به تلخی گریستم
نالان ز کرده‌ها و پشیمان ز گفته‌ها/ دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم

فروغ

  • این شعر رو تقدیم می‌کنم به بچه‌های باحال شیمی به‌خصوص با مرام‌های ۷۹
  • کاشکی یه عکس از سبیلهای یه نفر داشتم تا جلوی دوستی که تقاضا داشتن شرمنده نشم. البته توضیحات لازم رو برای این دوستمون میل کردم.
  • ملالی نیست جز دوری دوستان که امیدوارم هرچه زودتر روز موعود فرا برسه و همشونو یکجا ببینم.

   + سعید ; ٧:٢۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٥
    پيامهاي ديگران ()

چرخ فلک


چرخ بـر هــم زنـم ار جـز به مرادم گردد
من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک

 

   + سعید ; ٧:۱٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸٥
    پيامهاي ديگران ()

آب و خاک

 
آب از دیار دریا
با مهر مادرانه
آهنگ خاک می‌کرد
بر گرد خاک می‌گشت
گرد ملال او را
از چهره پاک می‌کرد
از خاکیان ندانم
ساحل به او چه می‌گفت
کان موج نازپرورد
سر را به سنگ می‌زد
خود را هلاک می‌کرد

«فریدون مشیری»

   + سعید ; ٧:۳٤ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٤
    پيامهاي ديگران ()

شعر دلبرانه!

 

ای دلبر ما مباش بی دل بر ما     یک دلبر ما به که دوصد دل بر ما

نه دل بر ما نه دلبر اندر بر ما     یا دل بر ما فرســت یا دلــبــــر مـا

 

   + سعید ; ۸:۱۸ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٤ دی ۱۳۸٤
    پيامهاي ديگران ()

همین‌جوری!

 

 

نه تو می‌مانی، نه اندوه و نه هیچ‌یک از مردم این آبادی

به حباب نگران لب یک رود قسم و به کوتاهی آن لحظه‌ی شادی که گذشت،

غصه‌ها خواهدرفت آن‌چنان که فقط خاطره‌ای خواهدماند.

لحظه‌ها عریانند، به تن لحظه‌ی خود جامه‌ی اندوه مپوشان هرگز

تو به آیینه نه آیینه به تو خیره شدست، تو اگر خنده کنی او به تو خواهد خندید

و اگر بغض کنی، آه از آیینه‌ی دنیا که چه‌ها خواهدکرد و

گنجه‌ی دیروزت پر از حسرت و اندوه و چه حیف

بسته‌های فردا همه ای کاش ای کاش ظرف این لحظه

و لیکن خالیست.

ساحت سینه پذیرای چه‌کس خواهدبود،

غم که از راه رسید در این سینه بر او باز مکن

تا خدا یک رگ گردن باقیست

تا خدا مانده، به غم وعده‌ی این خانه مده ...

   + سعید ; ٧:٢۸ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٤
    پيامهاي ديگران ()

شعر New

 

برای تنوع

در شبان غم تنهایی خویش،
عابد چشم سخنگوی توام.
من در این تاریکی، من در این تیره‌شب جانفرسا، زائر ظلمت گیسوی توام.
گیسوان تو پریشانتر از اندیشه من، گیسوان تو شب بی‌پایان.
جنگل عطر آلود، شکن گیسوی تو، موج دریای خیال.
کاش با زورق اندیشه شبی، از شط گیسوی مواج تو، من بوسه‌زن بر سر هر موج گذر می‌کردم.
کاش بر این شط مواج سیاه، همه عمر سفر می‌کردم.
من هنوز از اﺛر عطر نفسهای تو سرشار سرور،
چشم من، چشمه زاینده اشک، گونه‌ام بستر رود.
کاشکی همچو حبابی بر آب، در نگاه تو رها می‌شدم از بود و نبود.
شب تهی از مهتاب، شب تهی از اختر، ابر خاکستری بی‌باران پوشانده آسمان را یکسر.
ابر خاکستری بی‌باران دلگیر است،
و سکوت تو پس پرده خاکستری سرد تنهایی افسوس، سخت دلگیرتر.
و ای باران، باران
شیشه پنجره را باران شست،
از دل من اما
چه کسی مهر تو را خواهد شست؟
آسمان سربی رنگ،
من درون قفس سرد اتاق، دلتنگ
می‌پرد مرغ نگاهم تا دور،
و ای باران، باران پر مرغان نگاهم را شست.
خواب، رویای فراموشیهاست.
خواب را دریاب که در آن دولت خاموشیهاست.
من شکوفایی گلهای امیدم را در رویاها می‌بینم
و ندایی که به من می‌گوید: «گرچه شب تاریک است، دل قوی دار سحرنزدیک است»
دل من در دل شب خواب پروانه شدن می‌بیند.
مهر در صبحدمان داس به دست
خرمن خواب مرا می‌چیند.
تو گل سرخ منی
تو گل یاسمنی
تو بهاری؟
-نه! بهاران از توست.
هوس باغ و بهارانم نیست.
ای بهین باغ و بهارانم تو
سیل سیال نگاهت
همه بنیاد وجودم را ویرانه‌کنان می‌کاود.
من به چشمان خیال‌انگیزت معتادم
و در این راه عاقبت هستی خود را خواهم داد.
آه سرگشتگی‌ام در پی مقصود چرا؟
در پی گمشده خود به کجا چنین بشتابم؟
-در سحرگاه سر از بالش خوابت بردار!
کاروانهای فرومانده خواب را از چشمت بیرون کن.
بازکن پنجره را ...
تو اگر باز کنی پنجره را
من نشان خواهم داد به تو زیبایی را.
بگذر از زیور و آراستگی ...
من ترا با خود به خانه دلم خواهم برد.
باز کن پنجره را
من تو را خواهم برد
به سر رود خروشان حیات
آب این رود به سرچشمه نمی‌گردد باز
بهتراست که غفلت نکنیم از آغاز
بازکن پنجره را ...
صبح دمید!
چه شبی بود و چه فرخنده شبی،
آن شب دور که چون خواب خوش از دیده پرید،
کودک قلب من این قصه شاد
از لبان تو شنید:
«زندگی رویا نیست
زندگی زیبایی‌ست
می‌توان در دل این مزرعه خشک و تهی بذری ریخت
می‌توان از دلها فاصله‌ها را برداشت.»
قصه شیرینی‌ست
کودک چشم من از قصه تو می‌خوابد.
باز هم قصه بگو
تا به آرامش دل،
سر به دامان تو بگذارم و خواب روم.
تو توانایی بخشش داری
دستهای تو توانایی آن دارد
که مرا،
زندگانی بخشد.
چشمان تو به من می‌بخشد
شور و عشق و مستی
و تو،
چون مصرع شعری زیبا
سطر برجسته‌ای از زندگانی من هستی.
دفتر عمر مرا
با وجود تو شکوهی دیگر
رونقی دیگر هست.
باخود می‌اندیشم:
من چه دارم که تو را درخور؟
-هیچ...
من چه دارم که سزاوار تو؟
-هیچ...
این منم که ترا تمنا می‌کنم.
تو همه هستی من،
هستی من
کاهش جان من این شعر من است.
آرزو می‌کردم
که تو خواننده شعرم باشی...
-راستی شعر مرا می‌خوانی؟
چه کسی خواهد دید مردنم بی تو؟
گاه می‌اندیشم:
خبر مرگ مرا با تو چه کس می‌گوید؟
آن زمان که خبر مرگ مرا از کسی می‌شنوی
روی تو را کاشکی می‌دیدم...
«چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا،
آتش عشق تو خاکستر کرد؟»
من صدا می‌زنم:
«آی بازکن پنجره را
من آمده‌ام
در دلم شوق تو اکنون به نیاز آمده‌ام...»
با من اکنون چه نشستنها
خاموشیها
با تو اکنون چه بی‌تفاوتیهاست
در من این جلوه اندوه ز چیست؟
در تو این قصه پرهیز که چه؟
در من این شعله وفا...
در تو دم سردی پاییز...
سخن از مهر و جور نیست
سخن از...
سینه‌ام آیینه‌ایست با غباری از غم
آشیان تهی دستانم را مرغ دستان تو پر می‌سازد
مگذار که دستان من
آن اعتمادی که به دستان تو دارد را به فراموشیها بسپارد.
مگذار که مرغان سپید دستت
دست پرمهر مرا سرد و تهی بگذارد.
تو مپندار که خاموشی من
هست برهان ...

 

   + سعید ; ٥:٠٤ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٩ مهر ۱۳۸٤
    پيامهاي ديگران ()

تنوع!

قبل از هر چیز، لازم است به شما بگوییم که از این به بعد در این وبلاگ، از کسی نام برده نمی‌شود تا به کسی توهین نشود.
اما جهت خالی نماندن عریضه، خبر اول اینکه: به دنبال راه دادن ایران به سازمان تجارت جهانی و در راستای افزایش ارزش پول ملی و جهت تسهیل در مبادلات ارزی، واحد پول ایران اصلاح شد. از این به بعد، هر پنجاه هزار تومان، یک کروبی خواهد بود.
دوم اینکه: مدیر مسئول یکی از هفته‌نامه‌های محلی در سرمقاله خود نوشته‌اند: «با عنایت خدای بزرگ و توجه حضرت ولی‌عصر(عج) جلوه دیگری از مشارکت و نمادی از وفاداری به امام، انقلاب و شهدا رقم خورد و زنان، مردان، پیران،‌ نوجوانان و جوانان با حضور در یک آزمون بزرگ، سرافراز بیرون آمدند و مشت محکمی با ماهیت آهنین به دهان یاوه‌گویان داخلی و خارجی به ویژه یاوه‌گوی بی‌شرم و احمق قرن، روسیاه تاریخ، بوش جنایتکار و تروریست زدند و نشان دادند که ملت ایران زنده است و هوشیار و با دادن رای، سند شهروندی خود را امضا نمودند و آنها که رای ندادند، بدانند باید در توسعه فرهنگی، سیاسی و مدنی شخصیت خود تلاش کنند!»
ما که خیلی خندیدیم، شما چطور؟!

در پایان هم، این شعر زیبا از سید مجید امامی(سما) تقدیم به شما دوستان:

از طبیعت درسها باید گرفت‌‌،
از علفهای صبور
غرق در رویای نور
سر کشیدن از میان سنگها
از شکاف و رخنه دیوارها
جسم... نازک،
روح... سر سخت و لجوج
پای در خاک،
چشم مشتاق عروج.

از طبیعت درسها باید گرفت،
از تلاش بچه‌های لاک‌پشت
از تولد تا به رشد
سر برآوردن ز تخم
تا رسیدن در دل آغوش گرم موجها،
حمله مرغان صیاد از هوا
روی ساحل، حمله تمساحها
از میان هر دو صد تا، چندتایی جان سالم می‌برند،
این یکی... یا آن دگر.
انتخابی نیست در کار فلک
تاس اقبال است بی دوز و کلک.

از طبیعت درسها باید گرفت!
از دلیل هجرت و کوچ پرستوها به‌سوی آفتاب
ترک منزل،
ترک ساحل،
بر فراز خار و خاشاک شناور روی آب
تا به خط بوسه دریا و ابر
تا افقهای مه‌آلود بهشت،
بی‌خبر از سرنوشت،
اول از مردابها باید گذشت
از دل نیزارها
از کنار خیل سوزان جدا افتاده‌ها
از میان ناله‌ها و زارها.
پای همت در گل مرداب دنیا برده‌اند
جای هجرت، دل به رویای سفر بسپرده‌اند.
منزل دوم فراز برکه‌هاست
برکه آبی در حصار خاکهاست
شوق هجرت در وجودش،
میل پیمودن درونش،
... لیک محکوم فناست.
برکه روزی چشمه‌ای جوشان و پرامید بود
در میان سنگها
لابلای صخره‌ها
قصه دریا ز باران بهاری بارها بشنیده بود،
قصه شور جوانی،
زندگی جاودانی،
بارها بشنیده بود
... حیف برکه بال پروازی نداشت
چون پرستو
چون تو مرغ باغ خلقت، محرم رازی نداشت.
عاقبت دریاست در پایان رود
پهنه دلدادگیها
... کی پرستو از سفر برآبها دل می‌کند؟
خستگی افسانه است
باد در پرها سرایت می‌کند
بال گستردن کفایت می‌کند
بال بگشا و دل آرام گیر
دیده را قلاب کن در طوق عشق،
از نگاهش کام گیر
تن رها کن در فضا آزاد و مست
می‌برد این باد ما را از ابد سوی الست.

از طبیعت درسها باید گرفت!
از رکوع بید مجنون در نماز موسم اردیبهشت
رقص چل گیسوی لیلی از فراز بامهای برج عشق
قصه نی‌های نالان...
وهمهای برکه از گفتار باران...
از امید سبز در قلب علفهای صبور...
از تلاش بچه‌های لاک‌پشت...
از دلیل هجرت و کوچ پرستوها...

... این همه بشنوده‌ای تنها به گوش،
گوشها پر شد، به رفتنها بکوش
ای مبادا تا که در هجرت تماشاگر شوی
چشم بگشا...
پای بر کن...
بال پر زن تا که خود اخگر شوی
هی مثال از این و آن؟
از پرستو،
از شقایق،
از فراغ شمع،
از آوار مرغ حق، سحر تا بامداد

نوبت رفتن نه در صف بودن است
جان فشاندن،
سر سپردن،
قلب در کف بودن است.
...آن سه منزل را به هجرت یاد آر:
اولی علم است از گفتار نی،
بیدار گشتن.
دومی عین است از دیدار برکه،
بی‌درنگ در کار رفتن
بار بستن.
سومی حق است
با پرواز در آن‌سوی دریاهای تردید
گم شدن
مفقود شدن
در یقین پیدا شدن
تردید را کشتن
وان دم، زنده در معبود گشتن
زنده در محبوب گشتن.
از طبیعت درسها باید گرفت.

   + سعید ; ۳:٥۸ ‎ب.ظ ; جمعه ۳ تیر ۱۳۸٤
    پيامهاي ديگران ()

در محضر سعدی

به حضورتون عارضم که من از این چند بیت حضرت سعدی(ع) خوشم اومد، از اون‌جایی که گفتن هرچه که برای خود پسندیدی برای دیگران هم، اون‌رو تقدیم شما می‌کنم:

گرچه دانی که نشنوند، بگوی          هر چه دانی ز نیکخواهی و پند

زود باشد کـه خیره‌سر بیـنی          به دو پـای افتـــــاده انـدر بنــــد

دست‌بر دست می‌زند که‌دریغ          نــشنـیـدم حـدیــث دانــشمـند

   + سعید ; ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٠ تیر ۱۳۸۳
    پيامهاي ديگران ()