saeid online

سورخوران

شنبه برابر با سوم مرداد فرصتی پیش آمد تا با هفت نفر از همکاران یک گردش یک روزه داشته باشیم. خوش گذشت و جای شما خالی. درخت بود و چشمه و کوهسار، و من و غلام و هادی و جواد به اضافه نورا... و حمید و جواد و نوروزی. آدم نخاله‌ و نق‌نقو در بین‌مان نبود، هیچ کسی هم پاچه دیگری را نمی‌گرفت و کم‌کاری نمی‌کرد.
بد نیست اشاره‌ای داشته باشم به داش‌غلام که مادرخرج‌مان بود و در این میان، از سیاست شاخ در جیب دیگری گذاشتن به خوبی بهره برد. غلام که می‌دانست نوروزی از به‌به و چه‌چه دیگران خوشش می‌آید، از همان صبح هی می‌گفت که نوروزی بچه دهات است و زرنگ است و چنان است... نتیجه این شد که نوروزی از پای بساط آتش تکان نخورد و بی هیچ منتی هم زحمت کباب نهار را کشید و هم چای آتیشی‌ را تا عصر برقرار نگه داشت.
همین که در این روز آسمان نیمه‌ابری بود و تابش مستفیم آفتاب اذیت‌مان نکرد، خوب بود. بدون نیاز به کلاه آفتابگیر می‌شد از طبیعت لذت برد. تعریف از خود نباشد با خودمان کیسه زباله برده بودیم و در برگشت، آشغال‌های خودمان را با خودمان همسفر کردیم. البته در جهت فرهنگ‌سازی عرض کردم نه هر گونه کلاس‌گذاری یا منت بر محیط زیست یا هر چیز دیگر. ولی همچنان بودند سفره‌های یکبار مصرف و بطری‌های پلاستیکی که لابلای درخت‌ها و گوشه رودخانه جا خوش کرده بودند تا حدود 400 سال عمر خود را در طبیعت سپری کنند.
در ادامه، چند عکس از همان روز بارگذاری کرده‌ام. همچنین همه سفرنامه‌ها را در این‌جا می‌توانید ببینید.

ادامه
   + سعید ; ٩:٤۳ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٤
    پيامهاي ديگران ()

دره عشق

جمعه برابر پنجم اردیبهشت فرصتی فراهم شد تا در یک طبیعت‌گردی یک‌روزه به همراه مهربان‌همسر، از زیبایی‌های بهار بیشتر فیض ببریم. مقصد سفر، قلب رشته کوه‌های زاگرس در استان چهار محال و بختیاری. حیفم آمد شما را از تماشای عکس‌های این منطقه زیبا و سرسبز که "دره عشق" می‌نامندش، سهیم نکنم. 

نمای دلربایی که مرا وادار به توقف در کنار جاده و تماشای خود نمود. اغراق نیست اگر بگویم دست کمی از شمال ندارد. در فصل تابستان، این کوه‌ها و تپه‌ها به دلیل گرمای شدید هوا و افت شدید بارش، دیگر سبزپوش نیستند.

 

جاده‌ای که کوه‌های پوشیده از جنگل‌های بلوط را می‌شکافد و پیش می‌رود. هر چه به مقصد نزدیکتر می‌شدیم، جاده باریک‌تر و پر دست‌انداز می‌شد. دو اتوبوس سفیدرنگ، حامل گردشگرانی از اصفهان بودند که در قالب دو تیم کوهنوردی، با هم و با ما همسفر شده بودند.

بقیه عکس‌ها در ادامه...

ادامه
   + سعید ; ۸:۳٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩۳
    پيامهاي ديگران ()

یـزد گردی

چهارشنبه برابر با ششم فروردین بود که به کله مبارکمان زد سفری کوتاه به مقصد یزد داشته باشیم. از یک سو، بیزاری‌ام از شلوغی جاده‌ها مرا از سفر بازمی‌داشت و از سوی دیگر، تعطیلی شرکت که امسال کمی کشدار شده و تا پانزدهم ادامه دارد، مرا به سفر وامی‌داشت. من، یکدل و همسر دودل؛ تا این که مهربان‌همسر قید دید و بازدیدهای نوروزی را زد و همسفر شد.
برای پرهیز از یکنواختی سفر، راه رفت و برگشت را متفاوت انتخاب کردم. ولی مسافت هر دو درست به یک اندازه و 400 ک‌م بود. راه رفت از ابرکوه و راه برگشت از سمت نایین. و خیلی خرسندم که شهر ابرکوه را با آن‌ خانه‌‌های تاریخی و سرو 4000 ساله‌شان -که از قرار معلوم، کهنسال‌ترین موجود روی کره زمین است- از نزدیک دیدم. کار خوب مقامات ابرکوه این بود که در ورودی شهرشان، به جای تبلیغات بی‌خاصیت، تصویر هر یک از جاذبه‌های طبیعی و تاریخی شهرشان را روی بنـرهایی که فاصله مناسبی از هم داشتند، به نمایش گذاشته بودند. با این کار خوب که ای کاش به شهرهای دیگر هم سرایت کند، هر مسافری که حتا قصد دیدار ابرکوه را ندارد، میهمان ناخوانده آن جا می‌شود.
و اما یزد؛ به قول خودشان شهر قنات و قنوت و قناعت. مجموعه امیر چخماق، خانه‌های تاریخی، محله‌های قدیمی با آن کوچه‌های تنگ و باریک، آتشکده زرتشتیان و باغ دولت‌آباد از جمله جاهایی بودند که توفیق دیدارشان را یافتم. اما مجموعه امیر چخماق را به آن زیبایی و شکوهی که در عکس‌ها دیده بودم، نیافتم. آب‌انبار مجموعه یادشده که سال‌های سال است به خودش آب ندیده، این روزها تغییر کاربری داده و زورخانه شده است. اتفاقاً تماشای ورزش باستانی‌کارها از نزدیک خیلی حال داد و یکی دو ساعت از وقت شریفمان را گرفت. سری هم به زیر آب‌انبار زدیم و در همان جا بود که به اتفاق مهربان‌همسر یکی از بزرگترین سوتی‌های عمرم را به منصه عمل رساندیم. قضیه از این قرار بود که راهروی باریک و کوتاه دور آب‌انبار را که به صورت یک مسیر دایره‌ای بود، نزدیک ده بار طی کردیم. به خیال این که در هر دور به اندازه یکی دو متر پایین‌تر می‌رویم و وارد مسیر جدیدی می‌شویم، اما زهی خیال باطل! به دلیل تشابه حجرک‌های آب‌انبار و شاید خستگی نمی‌دانستیم که این‌جا یک مسیر بیشتر ندارد و ما برای دقایقی دور خودمان می‌چرخیدیم.

*********************

پی‌نوشت:
1) در هنگام رانندگی بسیار پیش آمده که آرزو می‌کنم ای کاش یک مامور پلیس از راه می‌رسید و به حساب راننده‌هایی که حقوق دیگران برایشان معنایی ندارد، رسیدگی می‌کرد. اما در این سفر، برای اولین بار هم سرعت غیرمجاز یک راننده بی‌مبالات را ‌دیدم و هم در فاصله کوتاه جریمه شدنش را. این که آدم می‌بیند یک راننده قانون‌‌شکن تا همین چند ثانیه پیش موقع سبقت چه بادی در غبغب انداخته بود و حالا که در کمین پلیس گرفتار شده، چطور به صورت موش درآمده، دلش اندکی به قانون‌مداری گرم می‌شود.

2) از ما گفتن که در سفر تا جایی که می‌توانید قید غذای رستوران‌ها را بزنید. به صورت اتفاقی، وقتی چشمم به آشپزخانه یکی دو رستوران افتاد تا ساعت‌ها میلی به غذا خوردن نداشتم. دیدن مگس‌های شناور در ظرفی که در آن غذا را برای میهمانان سرو می‌کنند، اشتهای هر کسی را کور می‌کند.

3) چند عکس از همین سفر در ادامه...

ادامه
   + سعید ; ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ ; شنبه ٩ فروردین ۱۳٩۳
    پيامهاي ديگران ()

شمال‌نامه

هفته پیش مسافرت بودم. به مقصد شمال. از شنبه 16 شهریور تا پنج‌شنبه شب 21 شهریور. اولین مسافرت غیرمجردی چندروزه با خودروی شخصی. منهای ترافیک درهم و آزاردهنده‌ شهر رشت و خستگی‌های طول سفر، در مجموع خوش گذشت. کاخ شاه مرحوم در رامسر و طبیعت کلاردشت (جاده عباس‌آباد به سمت مرزن‌آباد) از جمله جاهایی بودند که تا به حال توفیق زیارتشان را نیافته بودم.
توصیه می‌کنم در سفر به شمال، تا جایی که می‌توانید وارد رشت نشوید. شهر رشت غیر از این که مرکز استان گیلان است، هیچ جاذبه و خاصیت دیگری ندارد. ضمن این که ترافیک تاب‌فرسای رشت، هم وقت شریف شما را می‌گیرد هم روان‌تان را پریشان می‌کند. رانندگی رشتی‌ها هم که غوز بالا غوز، بی‌قانون و  بی‌گذشت. البته شاید هر کس دیگری هم پس از چند روز زندگی در رشت، رانندگی‌اش مثل خود رشتی‌ها می‌شد. درست عین راز بقا که اگر دیر بجنبی و این دست آن دست بکنی، سرت بی‌کلاه می‌ماند. خیابان‌ها و بلوارهای رشت جوابگوی این همه ماشین نیستند و مقامات غیرمسئول آن جا تا دیرتر از این نشده، باید بجنبند و راه چاره‌ای بیندیشند.

هیچ‌گاه در دریا شنا نکنید. شاید باورش برای شما سخت باشد (شاید هم نباشد) ولی محض اطلاع بد نیست که بدانید همه شهرهای ساحلی پساب انسانی‌شان را روانه دریا می‌کنند. چیزی که پیشتر شنیده بودم، ولی حالا با چشمان خود دیدم. علت بسیاری از مسمومیت‌های مسافرتی، همین شنای در دریاست که خیلی‌ها به آن دچار می‌شوند ولی علتش را نمی‌دانند.

گمان نکنید که در شمال هر جایی که پول بیشتری می‌گیرند و گوش مردم را با تیغ تیزتری می‌برند، حتماً زیباتر است یا امکانات بهتری دارد. اصولاً هر شهر و روستای شمال برای جذب بیشتر گردشگر تابلویی در ورودی‌اش علم کرده که به فلان جای زیبا و توریستی و نمونه و تک خوش آمدید، مبادا فریب بخورید. اتفاقاً جاهای بکر و چشمنواز از خودشان زیاد تعریف نمی‌کنند.

در راه برگشت به دلیل مه شدید و دید ناکافی، مجبور شدیم یک شب را در روستای گویتر=Gavitar (نزدیک مرزن‌آباد) بمانیم. روستایی که نزد مردمانش غیر از پول چیز دیگری ارزش داشت. گویی در مرام‌شان چیزی به نام کمک به همنوع وجود نداشت. از هر فرصتی برای تیغ زدن مسافر در راه مانده استفاده می‌کردند. همین که می‌دیدند مسافری خسته از سفر، قصد اتراق در آن‌جا دارد، مثل گرگ دندان نیش‌شان برق می‌زد. به نظر می‌رسید بیشتر قصد کمک نکردن داشتند تا کمک کردن. روستای گویتر دستگاه خودپرداز نداشت، برای پرداخت اجاره‌بهای خانه‌ای که شب را در آن‌جا به سر بردیم و با کلی چانه‌زنی آن را به 40 هزار تومان رساندیم، هیچ دکان‌داری حاضر نبود با دستگاه کارت‌خوان مغازه‌اش کارمان را راه بیندازد. دلیلش را باید از خودشان پرسید.

کمبود یا خرابی سرویس‌های بهداشتی، کمبود تابلوهای راهنما در جاده‌ها و شهرها یا جایگذاری نامناسب آن‌ها، در همه استان‌ها و شهرها دیده می‌شد. در اتوبان کاشان به دلیل مکان نامناسب تابلوی دلیجان و ورود به مسیر غلط، حدود 20 دقیقه علاف شدیم. یا روزی که قرار بود از رشت به فومن برویم، تا آمدیم راه را پرسان‌پرسان پیدا کنیم، در ترافیک شهر گیر افتادیم و یک ساعتی گم شدیم. جالب این‌جاست که بعضی از خیابان‌ها و میدان‌های رشت حتا اسم نداشتند.

هر جا که به نظرتان رسید جاده جان می‌دهد برای رانندگی با سرعت بالا و کمی تا قسمتی وسوسه شدید تا پدال گاز را بیشتر بفشارید، فراموش نکنید احتمال این که در دام کمین پلیس بیفتید، زیاد است. ماموران پلیس معمولاً جاهایی را برای کمین انتخاب می‌کنند که به دلیل خلوت بودن یا صاف بودن جاده، راننده‌ها وسوسه می‌شوند.

نقش همسفر خوب را در خاطره‌انگیز شدن سفر نادیده نگیرید. همسفری که نه حرف می‌زند، نه می‌خندد، نه نظر می‌دهد و نه کمک می‌کند، خلاصه عین بـُز گر گله می‌ماند، چیزی غیر از اضافه‌بار نیست.

و در ادامه، چند عکس از همین سفر.

ادامه
   + سعید ; ٦:۳۳ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩٢
    پيامهاي ديگران ()

مشهد

از هفتم تا نهم آبان‌ماه جلالی توفیقی به دست آمد تا سفر کوتاهی به مشهد داشته باشم. اقامتی سه روزه (و ایضا" سه شبه) که حتا کفاف زیارت و صحن‌گردی حرم مطهر را نمی‌داد چه رسد به تماشای سایر نقاط دیدنی مشهد. سه روز اقامت در اتاق 805، هتل سایه، واقع در خیابان امام رضا، کوچه امام رضا 5. و مسافرانی که از همه جا آمده بودند: اصفهان، شیراز، تهران و... و هر کس به هر طریقی که می‌شد برای دیگران قیافه می‌گرفت. روز آخر اقامت‌مان، با آمدن خانواده‌های شهدا و ایثارگران از استان جنگل‌خیز مازندران، آرامش از هتل رخت بربست. مازنی‌ها وقتی با هم حرف می‌زنند، به نظر می‌آید با هم دعوا می‌کنند.
پرواز رفت و برگشت، با طیاره‌ای از نوع ایرباس که به نظر ایمن‌تر و نـوتر از همه هواپیماهایی بود که تا به حال سوار شده بودم. از قرار معلوم، خلبان هم در کار خودش مهارت بالایی داشت؛ بدون این که آبی در دل ما تکان بخورد هوای رقیق جـو را می‌شکافت و طی طریق می‌کرد. تنها مساله آزاردهنده در هواپیما صدای شیون بچه‌هایی بود که یا گرسنه بودند یا خودشان را خیس کرده بودند.
مشهد را در این روزها خلوت‌تر از هر وقت دیگری می‌دیدم. ولی حضور شیعیان سایر کشورهای عربی، به ویژه عراق به خوبی مشهود بود. طوری که به جرات می‌شد گفت اگر نه بیشتر زوار امام رضا، بلکه نیمی از آن‌ها از اعراب بودند. به خاطر شباهت تیپ و قیافه عراقی‌ها با ایرانی‌ها، تا زبان به حرف زدن باز نمی‌کردند، نمی‌شد عرب بودن‌شان را تشخیص داد. گردشگران عراقی با وجود همه بدبختی‌های خاص خودشان از قبیل جنگ و اشغال و ناامنی و خیلی چیزهای دیگر، از خیلی از ما ایرانی‌ها، خوش‌تیپ‌تر و سر حال‌تر بودند.
برخورد خادمان حرم با کسانی که از گوشه و کنار حرم مطهر عکس می‌گرفتند، در نوع خودش جالب بود. همراه داشتن موبایل و عکاسی با آن آزاد است ولی به همراه داشتن دوربین دیجیتال و عکس‌برداری با آن ممنوع. هر چه فکر کردم، دلیلی مناسبی برای توجیه آن ندیدم. چهره عبوس و درهم خادمان هم مانع از نزدیک شدن و طرح سوال از آن‌ها می‌شد.
هر چه بود، خوب یا بد، تمام شد.

ادامه
   + سعید ; ۳:٥٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٧ آبان ۱۳٩۱
    پيامهاي ديگران ()

یک روز در بی‌بی سیدان

سه‌شنبه برابر با دوم شهریور ماه جمالی، فرصتی دست داد تا با یازده تن از دوستان همکار، یک طبیعت‌گردی یک روزه داشته باشیم. در مجموع بد نبود. مقصدمان، روستایی به نام بی‌بی سیدون در جنوب استان اصفهان بود که حدود 150 کیلومتر تا دیار ما فاصله داشت. با وجود راه طولانی، ارزش یک بار رفتن و تماشا کردن را داشت. تا آمدیم خودمان را جمع و جور کنیم و راه بیفتیم، ساعت 7 شد. حدود ساعت 10 بود که به بی‌بی سیدون رسیدیم. البته ما (من و صمد و حمید) که در پراید مهران بودیم، دیرتر از بقیه به مقصد رسیدیم. به دلیل جدا شدن از کاروان و حرکت در مسیر اشتباه. چون نقشه نداشتیم، مجبور شدیم 30 کیلومتر راه آمده را دوباره برگردیم تا حدود 60 کیلومتر اضافه طی طریق کرده باشیم.
آن چه طبیعت‌گردی سه‌شنبه را کمی تا قسمتی برای من متفاوت کرد، شنای نصفه و نیمه در رودخانه‌ای بود که از شکاف کوه سرچشمه می‌گرفت. اولین تجربه آب‌تنی در طبیعت. حرکت ما در رودخانه آرام و کم‌عمق به سمت سرچشمه، دو ساعتی از وقت‌مان را گرفت. بماند که در بین راه، ناغافل دوربینم به زیر آب رفت و تا سه چهار ساعتی که خشک شدنش طول کشید، از عکس گرفتن محروم بودم. و البته کمی دمق.
علیرضا.آ هم که در زن‌ذلیلی و به عبارت بهتر، خانواده‌دوستی همتا ندارد و بدون اجازه خانمش نمی‌تواند قدم از قدم بردارد، طی یک اقدام هنجارشکنانه همسفر ما شده بود. مجتبا.ک که مثل این ندید بدیدها با تماشای آبشارک‌هایی که در طول مسیر رودخانه به وجود آمده بودند، آن چنان به وجد آمده بود که در آن گیر و دار، برای ما دم از طبیعت‌شناسی و خداشناسی می‌زد. دو سه آبشارکی که توفیق زیارت آن‌ها را داشتیم، از فراز صخره‌های پوشیده از پرسیاوشان به درون رودخانه فرود می‌آمدند.
نهار، مثل بیشتر وقت‌ها، خوراک جوجه کباب بود. زحمت به سیخ کشیدن‌شان را من و صمد و مصطفا کشیدیم و داود و حمید و صمد کباب‌شان کردند. در همان حین بود که یک فروند زنبور، پای حمید را طوری مورد عنایت قرار داد که آخ بلند و سرشار از دردش، توجه دو خانواده‌ای را که نزدیک‌مان نشسته بودند، به خود جلب کرد.
در این بین، مسیح و مهران و البته جواد، دست به سیاه و سفید نگذاشتند. به خصوص مسیح که فکر می‌کند با کار نکردن، عزت و احترام بیشتری پیدا می‌کند. به نظر من مسیح به درد مسافرت نمی‌خورد، همه چیز را برای خودش می‌خواهد، همیشه غر می‌زند و خودش را حق به جانب می‌داند. همه این‌ها در حالی است که از همه ما سن بیشتری دارد و باید عاقل‌تر و جا افتاده‌تر باشد که نیست. این پیر خرفت یک هندی‌کم دیجیتال با خودش آورده بود که بلد نبود با آن کار کند. جواد هم آن‌قدر تنبل و گشاد تشریف دارد که با وجود تشنگی شدید، حاضر نبود کمی هم بکشد و از بالادست رودخانه برای خودش آب بیاورد.
بعد از نهار خیلی زود سپری شد و یک باره خودمان را در حال جمع کردن وسایل دیدم. در راه برگشت هم سه خودرو به شمول دو کامیون و یک سواری پراید با هم تصادف کرده بودند و راه‌بندان شده بود. مردم محل هم در حال بیرون کشیدن اجساد راننده پراید و کامیون از لای لاشه آهنی خودروهایی که از شدت برخورد قابل شناسایی نبودند.
هر چه بود، خودم را ساعت 20 در خانه دیدم. خسته و کوفته؛ یک حمام بیست دقیقه‌ای و بعد از آن خواب.

عکس‌های مربوط به سفر را می‌توانید در ادامه ببینید.

ادامه
   + سعید ; ٤:۳٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٦ شهریور ۱۳٩۱
    پيامهاي ديگران ()

طبیعت‌گردی

صبح دوشنبه برابر با چهارم اردیبهشت، با تنی چند از دوستان همکار راهی کوه‌های مرکزی زاگرس که این روزها سبزتر و شاداب‌تر از هر وقت دیگری هستند، شدیم. به قصد چیدن پرموسیر و هر علف خوراکی دیگری که گیـر‌مان بیاید. پرموسیر همان ساقه گیاه موسیر که بعد از پختنش، با ماست نوش جان می‌کنند. از دسته گیاهان گلدار و رده تک‌لپه‌ای‌ها.
من و مهران و جواد (الحق که جواد است.) در پراید مهران. مسیح و صادق و صمد در پیکان مسیح. قرار بر این شد که صبحانه را هر کس به قدر خوراکش و هر چه که دوست دارد، همراهش بیاورد. و همین طور هم شد.
بعد از طی حدود 40 ک.م جاده اصلی و حدود بیست دقیقه رانندگی در جاده فرعی که مثل خودمان خاکی بود، به ارض موعود رسیدیم. باغی و جوی پرآبی که از دل کوه بیرون می‌زد. باغ نسبتا" بزرگی از درختان گردو و چند درخت دیگر میوه که هنوز شکوفه داشتند. احتمالا" بادام یا شاید هم زردآلو. گیاه‌شناسی‌ام اصلا" خوب نیست، لعنت بر دبیر زیست‌ گیاهی‌مان که چیزی عایدمان نکرد. پای بعضی از درختان گردو بیل‌خورده تا ریشه‌ها هم هوایی تازه کنند و بدانند بهار شده. مقداری کود شیمیایی هم پای درخت‌های گردو پاشیده تا تقویت‌ شوند.
مسیح و صمد و صادق زودتر از ما به باغ رسیدند. نرسیده و نخیسیده، عین بز به جان باغ افتادند و مشغول چیدن پرموسیر. از تقلای مسیح می‌شد فهمید که تا کیسه‌اش را پر نکند، ول‌کن نیست. این مردک، در حرص و طمع نزد آشنا و غریبه، شهره. مهران هم که در تنبلی و گشادی بی‌رقیب، درازکش در حال چیدن پرموسیر. در خر بودن مهران همین بس که نـبستن کمربند ایمنی را نوعی شجاعت و افتخار می‌داند. الان ساعت حدود یازده صبح، من هم نشسته روی تخته سنگی و مشغول نوشتن این چرندیات. تنها صدایی که به گوش می‌رسد آواز پرندگان و وزوز زنبورها. زنبورها از این گل به آن گل و از این شکوفه به آن شکوفه، مشغول جمع‌آوری شهد. هر چه به ظهر نزدیکتر، در اثر تابش آفتاب از سرسبزی و طروات زمین کاسته می‌شد.
صبحانه، نان و پنیر و گوجه و خیار. و ماست. که بعد از چیدن پرموسیر و به وقت نهار صرف شد. و البته یکی دو فنجان چای آتیشی. و دودی و حالی. غیر از پرموسیر، مقداری پونه هم چیدم. جواد و مهران هم همین‌طور.
و در راه برگشت، لاله‌های واژگون چشم‌نواز و وسوسه‌کننده. من هم به تماشا و عکاسی و در فکر این که شاخه‌ای برای عیال سوغات ببرم. هر چند دوست نداشتم به طبیعت آسیبی بزنم. برای ابراز علاقه و اعلام این که به یادش بوده‌ام...


عکس‌ها در ادامه

ادامه
   + سعید ; ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩۱
    پيامهاي ديگران ()

سفرنامه (3)

روستای ماسوله در 33 کیلومتری فومن با معماری منحصر به فردش؛ طوری که سقف هر خانه‌، به منزله حیاط خانه بالایی است. البته شهرها و روستاهای دیگری هم با این معماری در ایران داریم ولی هیچ کدام شهرت ماسوله را ندارند:


پژمان از این عکس خیلی خوشش آمده بود. باشندگان ماسوله در حال صرف چایی عصرانه؛ البته با کسب اجازه از آقا و خانم خانه، عکس‌شان را گرفتم:


جاده زیبای فومن ماسوله:


در آخرین روز سفر، در حالی که پژمان و حسین و علی خواب بودند، طبق معمول صبح زود بیدار شدم و چند عکس تک گرفتم. تصویر زیر، یکی از همین عکس‌هاست، ساحل چالوس در یک صبح دل‌انگیز:


آخرین عکس سفر که ترافیک سنگین چاده کرج‌چالوس را نشان می‌دهد. با اعلام چهارشنبه به عنوان عید فطر، جاده مزبور در جهت شمال ترافیک بسیار سنگینی داشت:

 

تمام شد.

   + سعید ; ۸:٢۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩٠
    پيامهاي ديگران ()

سفرنامه (2)

پوشش گیاهی مناسب در استان‌های اردبیل و گیلان، شرایط مساعدی را برای زنبورداری فراهم کرده است. دکه‌های عسل‌فروشی در جاده‌های منتهی به اردبیل خیلی به چشم می‌خوردند:


یک کامیون در حال تردد در جاده اردبیل‌آستارا، جاده‌ای که هر بیننده‌ای از زیبایی خیره‌کننده آن "حیران" می‌ماند:


در جاده‌های شمال کم نبودند بچه‌های زرنگی که تمشک و زغال‌اخته مجانی جنگل را با قیمت بالا به مسافران می‌انداختند:


یکی از جاده‌های شمال که همه زیبایی‌اش را مدیون طبیعت است:


جاده باریک منتهی به ساحل گیسوم که درختان سر به فلک کشیده‌اش جلوه چشم‌نوازی به آن داده‌ است:


ساحل زیبای رامسر. به خاطر عجله برای رسیدن به نمک‌آبرود، در رامسر زیاد نماندیم.


نمک‌آبرود در ۱۲ کیلومتری جاده چالوس‌تنکابن قرار دارد و گفته می‌شود به بنیاد مستضعفان تعلق دارد.
شهرک نمک‌آبرود از فراز تله‌کابینی که به همین نام خوانده می‌شود:

   + سعید ; ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩٠
    پيامهاي ديگران ()

سفرنامه (1)

 اولین عکسی که در این سفر گرفتم، بنای یادبود شهدای گمنام در دلیجان:


عمارت ایل‌گلی در تبریز، اولین جایی که به محض رسیدن به تبریز به دیدن آن رفتیم. این مکان در زمان آق‌قویونلوها ایجاد شده و در دورهٔ صفویان گسترش یافته‌است. عمق دریاچهٔ ایل‌گلی ۱۲ متر است و تا پیش از روی‌ کار آمدن صفویان، بزرگترین منبع ذخیرهٔ آب برای آبیاری باغ‌های مناطق شرقی تبریز بوده است:


کاخ شهرداری تبریز؛ این کاخ توسط آلمانی‌ها و در محل گورستان متروکهٔ کوی نوبر ساخته شده‌ است. درون این بنا موزه‌‌ای که در آن مشاهیر و نخبه‌های پرشمار تبریز معرفی شده‌اند، پذیرای بازدیدکنندگان است:

 
مسجد جامع تبریز یکی از بناهای تاریخی شهر تبریز است. این مسجد از ابتدای پایه‌گذاری، مسجد جامع شهر تبریز بوده و بازار تبریز، گرداگرد آن شکل گرفته‌ است. مسجد جامع تبریز به دوره سلجوقیان تا دوره قاجار مربوط می‌شود:

 
عکسی که از درون مسجد جامع گرفته شده:

 
مقبرةالشعرا (آرامگاه شاعران) یکی از گورستان‌های تاریخی شهر تبریز است که در محلهٔ سرخاب واقع شده‌ است. بیش از ۴۰۰ شاعر، عارف و رجال نامی ایران و کشورهای منطقه از ۸۰۰ سال پیش از حکیم اسدی طوسی گرفته تا استاد شهریار، یکی پس از دیگری در این جا به خاک سپرده شده‌اند. این بنا هم اکنون در حال مرمت است:

 
کندوان یکی از سه روستای صخره‌ای جهان است که معماری آن و جاری بودن زندگی مردم در قالب بافت قدیمی‌اش یک استثنا به شمار می‌آید. کندوان در صخره بنا شده و تنها سازه این دهکده را سنگ‌ها تشکیل می‌دهند. خانه‌ها هرمی شکل هستند و برای دام‌ها نیز حفره‌هایی در سنگ‌ها بنا شده است. عسل از مهم‌ترین سوغات این روستاست، ولی حیف که مغازه‌های دوطبقه روستا با تابلوهای بزرگ و بدقواره‌شان مانع از دیده شدن این روستای منحصر به فرد می‌شوند:

 

   + سعید ; ٢:۱٦ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۱ شهریور ۱۳٩٠
    پيامهاي ديگران ()

خاطرات شمال محاله یادم بره!

این چند روزی که توفیق به روز رسانی وبلاگ فراهم نشد با سه نفر از دوستانی که در واحد بسته‌بندی کار می‌کنند، به یک مسافرت یک هفته‌ای رفته بودم. از پنج‌شنبه سوم شهریور تا آخرین دقایق روز چهارشنبه نهم شهریور با بیش از 3000 کیلومتر طی طریق در جاده‌های جورواجور ایران هفت اقلیم. از آزادراه زنجان‌تبریز تا گردنه حیران، از آن جا تا جاده‌های دل‌ربای شمال تا آزادراه تهران‌کاشان‌اصفهان... و چیزی در حدود 1000 عکس از هر جایی که جلب توجه می‌کرد. ساوه، زنجان، تبریز، اردبیل، سرعین، آستارا، تالش، فومن، رشت، لاهیجان و رامسر از جمله شهرهایی بودند که تا پیش از این سفر خاطره‌انگیز مجردی ندیده بودم.

1) ادب و میهمان‌نوازی آذری‌ها، به ویژه مردم تبریز خیلی به دلم نشست. ولی برخورد اردبیلی‌ها چندان خوشایند نبود. ضمن این که سرمای هوای اردبیل بدجوری غافل‌گیرمان کرد. هر موقع از سال که به اردبیل می‌روید، با خودتان لباس گرم ببرید.
2) رانندگی مردم شمال به ویژه رشتی‌ها افتضاح بود. و جالب این که در راهنمایی که پژمان روی گوشی‌اش داشت و جاهای دیدنی هر شهر و جاده‌ای را معرفی می‌کرد، رشت به این بزرگی غیر از آرامگاه کوچک میرزاکوچک جای دیگری برای دیدن نداشت.
3) از بین شهرهای شمال، فومن و رامسر زیبا بودند. ساحل انزلی هم (بر خلاف آستارا و چالوس) از همه تمیزتر و مناسب‌تر بود.
4) اگر روزی گذرتان به شمال افتاد، تماشای گردنه حیران در مسیر اردبیل‌آستارا، پارک جنگلی گیسوم، جاده فومن‌ماسوله، رامسر و نمک آبرود (نزدیک چالوس) را پیشنهاد می‌کنم.

فرصت بشود در پست‌های بعدی، عکس‌های گلچین سفر را به نمایش می‌گذارم.

   + سعید ; ۸:۱٥ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۱ شهریور ۱۳٩٠
    پيامهاي ديگران ()

به همه دوستان

1) با این که سه‌شنبه شب از سفر برگشتم، ولی تا الان فرصت نوشتن پیدا نکردم. سه روز تمام برای خودمان بی هیچ دغدغه‌ای خوش بودیم. چون در این فصل از سال شهرهای جنوبی هوای معتدلی دارند، من و محسن.ق و مجتبا.اخ و ذوالفقار.ر یکی از بنادر خلیج همیشه فارس را برای سفر انتخاب کردیم. محسن.ق همچون همیشه شوخ و سرخوش بود، مجتبا.اخ آرام و پرحوصله، ذوالفقار هم کم‌حرف و همیشه گشنه! کم‌حرفی ذوالفقار نه به خاطر پـر بودنش بلکه بیشتر به خاطر نداشتن حرف تازه‌ای برای گفتن بود.
2) پیش از این، شنیده بودم که یکی از راه‌های آسان و دم‌دست برای پی بردن به سطح فرهنگی مردمان یک کشور مشاهده وضعیت سرویس‌های بهداشتی آن‌جاست؛ حتا چند سال پیش که یکی از پیش‌کسوتان ارشد صنعت روغن نباتی به عنوان مشاور به کارخانه ما آمده بود، اولین جایی را که برای بازدید انتخاب کرد، سرویس‌های بهداشتی بود! فکر نمی‌کنم در این زمینه بتوان به مردم ایران نمره بیشتری از صفر داد. نه در طول مسیر و نه در هیچ یک از شهرها حتا یک سرویس بهداشتی تمیز و آماده ندیدم. (به وضعیت سرویس‌های بهداشتی، طرز رانندگی‌مان را اضافه کنید تا عمق فاجعه به خوبی دست‌تان بیاید. در طول 16 ساعت رانندگی نزدیک ده پیش‌آمد احتمالی از بیخ گوش‌مان گذشت.)
3) به نظر من ایران شاید یکی از معدود کشورهایی باشد که مردم با دیدن پلیس آن به رعشه می‌افتند. بیشتر مردم از پلیس فراری‌اند تا این که پلیس را مامن و پناه خود بدانند. ریشه این ترس ممکن است در دوران کودکی در ما نهادینه شده باشد، هر وقت بزرگترها از شیطنت‌های‌ ما به تنگ می‌آمدند به "آقا پلیسه" متوسل می‌شدند و در نتیجه خواسته یا ناخواسته تخم ترس از پلیس را در وجودمان کاشتند. دلیل دیگرش شاید تخطی همیشگی ما از قانون باشد و بنا بر این هر جا که مامور قانون را دیدیم خود را مستحق توبیخ بدانیم.
ولی من نظر دیگری دارم، وقتی یک پلیس خود را محق می‌داند به هر بهانه‌ای به هر چیز خوب و بدی که دلش خواست گیر بدهد و ساز و کاری هم نباشد تا به عملکرد پلیس نظارت کند، نتیجه این می‌شود که حتا کسی که به عنوان یک شهروند مسئول و متعهد در جامعه رفتار می‌کند از گیر دادن‌های بی‌مورد پلیس واهمه داشته باشد. وقتی که یک پلیس فقط به صرف این که از قیافه کسی خوشش نیامده یا کیفش کوک نیست درصدد حال‌گیری و اذیت کردن بر می‌آید، نتیجه دیگری غیر از ترس از پلیس را نمی‌توان متصور شد.


در ادامه، چند عکس از همین سفر را می‌توانید ببینید...

ادامه
   + سعید ; ٧:٠٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٩
    پيامهاي ديگران ()