saeid online

محمد رسول‌ا...

عصر دیروز فرصتی پیش آمد تا ساخته مجید مجیدی را که برایش خیلی تبلیغ و هیاهو به پا کردند، روی پرده سینما ببینم. یک فیلم سه ساعته درباره دوران کودکی پیامبر به اضافه مقادیر زیادی از چاشنی احساسات‌ و عواطف شبیه آن چه که در سریال‌های سراسر غم و اندوه ایرانی به فراوانی دیده‌ایم. جدای از این و البته از نگاه بنده، شاید زمان طولانی فیلم خیلی‌ها را از تماشای آن بازدارد؛ چرا که این روزها کمتر کسی پیدا می‌شود که گرفتاری‌ نداشته باشد و بتواند با طیب خاطر و فراغ بال سه ساعت از وقتش را در سینما بگذراند. با این حال، خیلی از صحنه‌های فیلم هستند که گویی کارگردان دارد با آن‌ها لاس می‌زند و با دوربین بازی می‌کند، (اول نمای بسته، بعد نمای باز، حالا چرخش دوربین...) در حالی که به سادگی می‌شود از این آب و تاب دادن‌های بیهوده و بی‌نتیجه که تنها حوصله تماشاگر را سر می‌برند، پرهیز کرد و بی آن که خدشه‌ای به کل ساختار فیلم وارد نمود، یک ساعت از زمان آن را کاست و فیلم شسته رفته‌تری به نمایش گذاشت.
در تمام مدتی که فیلم را تماشا می‌کردم، محمد رسول‌ا... ساخته کارگردان سرشناس، مصطفا عَقاد (2005-1930) جلوی چشمم می‌آمد و ناخواسته این دو را باهم مقایسه می‌کردم. هرچند می‌دانم که فیلم مجیدی به شرایط اجتماعی زمان تولد محمد تا دوازده سالگی او می‌پردازد و فیلم مصطفا عَقاد از چهل سالگی تا وفات پیامبر را پوشش می‌دهد، اما دومی -با آن که با امکانات 39 سال پیش ساخته شده است- ساختار بهتری دارد، احساسات بیننده را به بازی نمی‌گیرد، باورمندتر است و بیننده را بسیار بیشتر تحت تاثیر شکوه رفتار پیامبر قرار می‌دهد.
یکی از دلایلی که باورپذیری و وجهه تاریخی فلیم مجیدی را برای من به عنوان یک مخاطب ایرانی کم می‌کند، استفاده از چهره‌های سرشناس بازیگری است؛ دیدن محسن تنابنده با همان لهجه علی آبادی در قامت یک یهودی پرکینه یا مهدی پاکدل در نقش ابوطالب و همین طور سایر بازیگرهای آشنا، کمی تا قستی توی ذوق می‌زند. اگر از بازیگرهایی استفاده می‌شد که کمتر شناخته‌شده‌تر بودند، بهتر می‌شد غرق در گذشته‌های دور شد. (البته تاکید کنم که این دیدگاه شخصی بنده است و شاید باشند آدم‌های فراوانی که به کار گیری بازیگرهای سرشناس را از نقاط قوت فیلم بدانند.)
در فیلم مجیدی، گوشه‌هایی از زندگی پیامبر به نمایش درمی‌آید که گویا تاریخ‌نویسان توجه چندانی به آن‌ها نداشته و شاید به دلیل کم‌اهمیتی یا بی‌اهمیتی از کنار آن‌ها گذشته‌اند. اما از قرار معلوم، مجیدی در این فلیم قصد بازگویی و بزرگنمایی آن‌ها را دارد. غیر از شکست سپاه ابرهه، تا به حال هیچ کدام از معجزه‌های پیامبر را که در این فیلم به نمایش درآمد، نه شنیده و نه خوانده بودم. حتا نمی‌دانستم که یهودیان از همان ابتدا قصد جان پیامبر را داشته‌اند و ناکام مانده‌اند. از دید من، اصولاً دانستن یا ندانستن چنین کراماتی لطف چندانی ندارد و کوچکترین تاثیری بر پیامبرگونه شدن و پیامبروار زیستن مخاطبی که تشنه مردانگی راستین و اسوه حسنه است، ندارد. فکر نمی‌کنم پیامبر آمده بود تا هنرش را در معجزه‌آفرینی به رخ مردم بکشد و اگر هم معجزه‌ای نشان می‌داده، به خواست و بهانه مردمان دوران جاهلیت بوده و به درد همان مردمان 14 قرن پیش می‌خورده و امروزه، تاریخ مصرف‌شان به سر آمده است. اما این فیلم پرهزینه، ۴۰ میلیون دلار را بلعیده است تا دست و پا شکسته سه چهار معجزه را به نمایش بگذارد و بینندگان را اندکی به هیجان بیاورد. اما بزرگترین و ماندگارترین و کارآمدترین معجزه پیامبر که همانا قرآن مجید است و دوای همه دردهای بشری در تمام دوران‌ها، در این فیلم در حاشیه مانده بود. پیامبر آمده بود تا انسان بسازد و تا جایی که می‌دانم بشر امروزی با اصل وجود پیامبر مشکل ندارد و نیازی به این ندارد به تماشای معجزه‌هایش بنشیند تا باورش کند و ایمانش بیاورد؛ بشر امروزی هیچ گاه شکوه مقام و بلندمرتبگی پیامبر را انکار نکرده است که حالا نیازی به یادآوری و بازآوری آن داشته باشد. گمشده و فراموشیده بشر امروزی، اخلاقیات است که شوربختانه در این فیلم کمتر به آن پرداخته شده بود.
خلاصه کنم، وقتی که از سینما بیرون آمدم همان آدمی بودم که سه ساعت قبل از آن وارد سینما شده بودم. بی هیچ تغییر نگرشی و بی هیچ افزوده‌ای. بنده به عنوان یک تماشاگر عام که نه اطلاعات زیادی از جلوه‌های سینمایی دارد و نه تاریخ صدر اسلام را می‌داند، چندان تحت تاثیر این محمد رسول‌ا... قرار نگرفتم و با این که شخصیت اصلی فیلم، بزرگترین و کامل‌ترین انسان تاریخ بشر است و فیلم تهیه‌شده لاجرم باید درخور جایگاه همان انسان اسوه‌ و خدای‌گونه باشد، غیر از زمان طولانی‌ فیلم، تفاوت چندانی با یک فیلم سینمایی معمولی ندیدم.

   + سعید ; ۸:۱۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩٤
    پيامهاي ديگران ()

بهانه

زمان: نیمه‌شب.
مکان: یک باغتالار در نزدیکی شهر، سر سفره شام.
مناسبت: مجلس عروسی.
شام: پلوی ساده، پلو شوید باقالی، قزل‌آلای سرخ‌شده، کباب کوبیده، جوجه کباب، کباب حسینی، خورش فسنجان، خورش بادمجان (یا شاید خورش آلوچه)، بره درسته.
نوشیدنی: دوغ و نوشابه.
دسـر: خورش ماست، کشک و بادمجان، سالاد کالباس، سالاد قارچ، سالاد مرغ، سالاد شیرازی، ژله رنگین‌کمان، ژله میوه‌ای، ژله شکلاتی، ژله بستنی و یکی دو دسر دیگر که تا به حال نه اسم‌شان را شنیده بودم و نه خورده بودم.
سوال:
با توجه به این که گنجایش معده آدمیزاد حدود یک لیتر است و یکچهارم آن باید سرخالی بماند و البته، قبل از شام نیز توسط مقادیر نامعدود و نامحدودی از میوه و شربت و شیرینی پـر شده است، هدف از ارائه این همه غذا چه می‌تواند باشد؟
الف) اطمینان از این که میهمانان با شکم سیر و پـر به خانه برمی‌گردند.
ب) نمایش تنوع و گوناگونی غذاهای ایرانی در یک مجلس عروسی.
ج) جامه عمل پوشاندن به شعار "ما نیز می‌توانیم".
د) ولخرجی، تجمل‌گرایی و فخرفروشی.

 

.........................................
پی‌نوشت:
آدم‌های بزرگ قامتشان بلندتر نیست، خانه‌شان بزرگتر نیست، ثروت‌شان بیشتر نیست، آن‌ها قلبی بزرگ و نگاهی بلند دارند.

   + سعید ; ٦:٥۸ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٤
    پيامهاي ديگران ()

خیط‌شدگی

سه چهار نفر ماشین را دوره کرده بودند و راننده را راهنمایی می‌کردند تا ماشینش را از لای دو خودروی دیگر بیرون بیاورد. دو راننده بی‌مبالات، خودروهای خود را جوری پارک کرده بودند که در آمدن از میان آن‌ها چیزی شبیه معجزه بود. راننده زبان‌بسته نمی‌دانست به حرف چه کسی گوش بدهد و چه کاری بکند.
وقتی سر صحنه رسیدم، پس از بررسی کارشناسی به این نتیجه رسیدم که اگر خودم دست به کار بشوم و پشت فرمان بنشینم، می‌توانم گره از کار راننده جوان باز کنم. با یک دم عمیق، بادی در غبغب انداختم و پشت فرمان نشستم. دیگرانی که در حال کمک کردن بودند، با تماشای کار انساندوستانه من ساکت شدند. حتماً در دل خودشان می‌گفتند عجب انسان شریفی! عجب اعتماد به نفسی!
اما همین که زدم دنده یک و خواستم حرکت کنم، پس از این که ماشین از جا کنده شد، خاموش گردید. واضح و مبرهن است که ایراد از من نبود، قلق کلاچ ماشین هنوز دستم نیامده بود. به هر حال خودم را از تا نینداختم و پس از روشن کردن ماشین، چند متر جلو رفتم. در حین جلو رفتن، خدای مهربان خیلی به من رحم کرد که یکی از تماشاچیان حاضر در صحنه را زیر نگرفتم. خوشبختانه این یکی نیز به خیر گذشت. وقتی که آرام‌آرام عقب می‌آمدم، فکر می‌کردم به موفقیت نزدیک شده‌ام. چون نصف ماشین از مخمسه بیرون آمده بود و فقط نیمه دومش مانده بود. اما گویی یک جای کار می‌لنگید، شرایط به گونه‌ای بود که اگر یک سانتیمتر دیگر عقب می‌آمدم، هر دو طرف ماشین از جانب سپرهای دو خودروی دیگر، به سختی مورد عنایت قرار می‌گرفت. و اگر می‌خواستم جلو بروم، نیز همین گونه می‌شد. در واقع با آمدن من به صحنه، امکان همان اندک جابه‌جایی ماشین، به نحو اکمل و اتم سلب شد. من و ماشین شده بودیم عین استخوان ماهی‌ که در گلو گیر می‌کند. نه راه پس داشتم، نه راه پیش.
مدت‌ها بود که جلوی جمع این طور ضایع نشده بودم. این که آدم با دست خودش شرایط ضایع‌شدگی‌اش را فراهم کند، در نوع خودش می‌تواند جالب باشد. اما، خوشبختانه شب بود و تاریک، گلگون شدن لپ‌های قشنگم را کسی ندید. چاره‌ای جز تسلیم و اعتراف به شکست نداشتم. در نهایت ذلت و خواری که از ماشین پیاده می‌شدم، تازه فهمیدم وقتی پت و مت گند می‌زنند، چه عذابی می‌کشند. چاره را در این دیدم که مثل پت (شاید هم مثل مت) یک دستم را بر کمر نهاده و با دست دیگر، پشت سرم را بخارانم. در چنین شرایط بغرنجی، این کار آرامش عجیبی به آدم می‌دهد. ان شاء ا... قسمت‌تان که شد، به درستی حرفم خواهید ‌رسید.
و البته در پایان، ماشینی که وصفش شد با کلی صلوات و اِنا انزلناه درآمد و آزاد شد. ولی در کل بد نیست آدم وقتی خودرویش را پارک می‌کند، راه‌باریکه‌ای برای درآمدن خودروهای دیگر باز بگذارد.

   + سعید ; ۸:٠٠ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٩ شهریور ۱۳٩٤
    پيامهاي ديگران ()

سوتی بازار (2)

مشاهده یادداشت خصوصی

   + سعید ; ۸:۳٠ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۳ شهریور ۱۳٩٤
    پيامهاي ديگران ()

سوتی بازار (1)

مشاهده یادداشت خصوصی

   + سعید ; ٩:۳۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱ شهریور ۱۳٩٤
    پيامهاي ديگران ()

سفر پشمی

گویا این روزها تب یک سفر خارجی در بین تازه عروس و دامادها بالا گرفته است. در بین خویشاوندان دور و نزدیک چهار پنج مورد از زوج‌های تازه وصلت‌کرده سراغ دارم که با هر زحمتی شده، دست در دست هم گذاشته‌اند و به یک سفر خارجه رفته‌اند. از مالزی در شرق آسیا گرفته تا روسیه و ترکیه و بلغارستان و اسپانیا در غرب اروپا و شاید جاهای دیگری که ما خبر نداریم. در شهر کوچکی همچون این جا که اوضاع این چنین است، معلوم نیست در شهرهای بزرگ چه خبر است.
بر کسی پوشیده نیست که سفر خوب است و دنیادیده به از دنیاخورده است و البته که بسیار سفر باید تا پخته شود خامی. و بدیهی است که هر کسی اختیار پول خودش را دارد و با آن به هر جایی می‌تواند برود و هر کاری می‌تواند بکند. ولی در این میان یک "اگر" چالش‌زا وجود دارد: اگر انگیزه چنین سفرهایی فقط و فقط این باشد که "چون فلانی فلان جا رفته است، پس ما نیز باید برویم" یا "چون سفر خارج مد شده و ما نیز نباید از قافله مد عقب بمانیم" و بعد هم در پایان سفر، نه حرف تازه‌ای برای گفتن داشته باشیم و نه بتوانیم چند دقیقه از دیده‌ها و تجربه‌های خود را برای دیگران تعریف کنیم و نه نگرش قبلی مان اندکی به روز شده باشد و نه کوچکترین افزوده‌ای به دانسته‌های گذشته خود اضافه شده باشد، چنین سفری دستاورد و ارزش چندانی نمی‌تواند داشته باشد.
از نگاه بنده کوچک، منطقی نیست که یک زوج جوان پس از چند سال سگ دو زدن بخشی از درآمد خود را که با هر جان کندنی پس‌انداز کرده‌اند، یکباره خرج کنند تا در نهایت، چند عکس‌ از خودشان در فیس‌بوک(*) و وایـبـر به نمایش بگذارند و به رخ دیگران بکشند تا شاید دیگران با دیدن این عکس‌ها، به‌به و چه‌چه نثارشان کنند. شاید هم نکنند. اگر هدف چنین سفرهایی این باشد که گفتم، دیگر چه نیازی به هزینه کردن میلیون‌ها تومان پول و تلف کردن وقت گرانبها؟ وقتی که قرار است یک زوج جوان ده میلیون تومان پول زبان‌بسته را خرج کنند و یک هفته طلای وقت خود را هدر بدهند تا فقط نشان دهند که از دیگران کمتر نیستند و در آخر، همان کوفتی باشند که پیش از سفر بودند، همان بهتر که سرمایه خودشان را نفله نکنند؛ در یکی دو ساعت می‌توانند چند عکس فوتوشاپی از خودشان در همان جایی که قصد پـز دادنش را دارند، درست کنند و در شبکه‌های اجتماعی بگذارند تا اندکی آرام بگیرند.

(*) توضیح: فیس‌بوک جایی است که در آن آدم‌ها با نمایش عکس‌های خود، برای همدیگر فیس می‌کنند.

......................................
پی نوشت:
چندی پیش بین دو نفر از همکاران درگیری رخ داد. یکی زد و دیگری خورد. من هم شاهد ماجرا. آن که خورد، شکایت کرد. من بی آن که جانب حمایت کسی را گرفته باشم، به درخواست آن که خورده بود و حالا در دادگاه "خواهان" شده بود، واقعیت را شهادت دادم. در نهایت، دادگاه به سود "خواهان" و به زیان "خوانده" رای داد. اما حالا خیلی از دوستان روی سر من خراب شده‌اند که چرا برای خوانده دردسر درست کرده‌ام؟
نمی‌دانم مگر در دادگاه شهادت دروغ داده‌ام یا با کسی زد و بند کرده‌ام که حالا سرکوفت و سرزنش دیگران را باید بشنوم؟ این که کسی صحنه‌ای را با دو چشم خودش ببیند و بنا به هر دلیلی در دادگاه از شهادت دادن خودداری کند، دست کمی از آن که در دادگاه شهادت دروغ می‌دهد، ندارد. ولی من می‌خواستم این گونه نباشم.

   + سعید ; ٦:٥٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٤
    پيامهاي ديگران ()

همه چیز را همه کس دانند.

چند روز پیش که به آرایشگاه رفته بودم، با دیدن موهای کف مغازه سوالی در ذهنم نقش بست که با شنیدن پاسخ جناب آرایشگر، دانستنی‌های تازه‌ای فراگرفتم. البته به خاطر این که مبادا سوال بی‌جا و بی‌ربطی پرسیده باشم و با دست خودم اسباب تمسخرم را فراهم کنم، ابتدا برای طرح سوال دودل بودم و کلی با خودم کلنجار رفتم که بپرسم یا نپرسم؛ ولی از آن جایی که گفته‌اند "پرسیدن عیب نیست و ندانستن عیب است" سوالم را طرح کردم و بعد از دریافت پاسخ که همراه با یاد گرفتن چند مطلب تازه بود، سرکیف شدم. پرسه این بود که: "موهایی که روانه سطل آشغال می‌کنید، هیچ کاربردی ندارند؟" و اما پاسخ مفیدی که آرایشگر داد و خیلی از آن بهره بردم، به شرح زیر است:

1) از موهای بلند (که بیشتر زنانه‌اند) برای ساخت قلم مو استفاده می‌شود. 2) در گذشته که ساخت تنورهای گلی، رواج بیشتری داشت به ملاتی که برای ساخت تنور به کار می‌رفت، مو اضافه می‌کردند تا گل به دست آمده، قوام و شکل‌پذیری بهتری داشته باشد و در نتیجه کار با آن آسان باشد. 3) همچنین، شالیکارها به کشتزارهای خود مـو اضافه می‌کنند تا هم قوام بیشتری داشته باشد و راحت‌تر بتوان در آن نشاکاری کرد، هم خاک را تقویت کند و برنج پربارتری بدهد. 4) البته مو برای درخت گردو کود مناسبی است و برخی از باغدارها، پای درخت‌های گردو مو می‌ریزند تا خاک آن را تقویت کند.
5) و در پایان، یک کاربرد ویژه و جدید نیز برای مو ذکر کرد که البته برای تایید آن، به بررسی‌های بیشتری نیاز است. این دوست آرایشگر ادعا کرد که یکی از ویژگی‌های موی انسان این است که چنانچه آب به مواد نفتی و روغنی آلوده شده باشد، با استفاده از مو می‌توان مواد نفتی موجود در آب را جداسازی کرد. و برای مصداق ادعایش گفت که حدود پنج سال پیش که یکی از سکوهای نفتی در خلیج مکزیک دچار نشتی نفت شد و میلیون‌ها لیتر نفت خام وارد آب اقیانوس شد و خلاصه، فاجعه زیست‌محیطی پیش آمد، در یک فراخوان سراسری، موی انسان از بسیاری کشورها جمع‌آوری و به امریکا فرستاده شد تا لکه‌های نفتی را توسط آن از روی سطح آب جمع‌آوری کنند. می‌گفت که در ایران مسئولیت جمع‌آوری مـو به عهده نیروهای هلال احمر بود.


...........................................
سال‌ها پیش در همین ماه:

یا چنان نمای که هستی یا چنان باش که می‌نمایی

ترجمه و ناترجمه

زنان و اشتغال‌زایی

   + سعید ; ٤:٠۳ ‎ق.ظ ; جمعه ٩ امرداد ۱۳٩٤
    پيامهاي ديگران ()

معامله دو سر زیان

1)
نمی‌دانم آدمی را چه می‌شود که وقتی تصمیم می‌گیرد پس از یک هفته سگدویی و جان کندن، از هیاهوی زندگی شهری فرار کند و  آخر هفته را با چاشنی آرامش در طبیعت سپری کند و در آغوش آن، خستگی‌اش را به در کند و خودش را از بند فولاد و بتن رها کند، به جای این که روان خسته و آزرده‌اش را با صدای ناب طبیعت که شرشر جوی آب و چهچه مستانه پرندگان باشد، آرام کند و به جای این که به تماشای طبیعت بکر بنشیند یا از قدم زدن در آن لذت ببرد، وقتی که به مقصد رسید اولین کاری که می‌کند این است که صدای پخش خودرو‌اش را بلند می‌کند و صدای روحبخش و روحنواز طبیعت را با صدای خواننده‌هایی که خودشان پیش و بیش از از هر کسی دیگری، به درمان روان بیمار و پریشان خود نیاز دارند، عوض می‌کند. و معامله دو سر زیان که گفته‌اند یعنی همین.

2)
همان طور که در خبرها آمده بود، هفته پیش شماری از نیروهای با غیرت دینی بالا در اعتراض به حضور احتمالی بانوان در ورزشگاه هفت هزار نفری آزادی -که معلوم نیست چرا دوازده هزار نفری عنوان می‌شود- در برابر وزارت ورزش به بست نشستند و حرف خود را به کرسی نشاندند. ما نیز معتقدیم کار انقلابی خوبی کردند؛ در عصری که رسانه‌ها به یمن پیشرفت فناوری وقایع را به صورت زنده پخش می‌کنند، چه لزومی دارد بانوان محترمه در ورزشگاه حضور فیزیکی داشته باشند؟ مگر نمی‌شود در خانه ماند و بازی والیبال ایران و امریکا را در سیمای ملی تماشا کرد؟ این درست نیست که با دست خودمان، بانوان‌مان را روانه ورزشگاه بکنیم تا خدای ناکرده، والیبالیست‌های مستکبر آن‌ها را دزدکی دید بزنند.
هر چه بود، این بار نیز بصیرت دینی جوانان با غیرت دینی بالا، نقشه‌های شوم شیطان را نقش بر آب کرد.
ولی یک پیشنهاد: حالا که یک اعتراض این چنینی، این گونه جلوی منکرات را می‌گیرد، ای کاش همین نیروهایی که ذکرشان رفت یک اعتراض مسالمت‌آمیز دیگر را در برابر قوه قضائیه یا بانک مرکزی یا هر جای دیگری که خودشان صلاح می‌دانند، ترتیب می‌دادند تا هر چه زودتر دزدانی که سالیان سال بیت‌المال را کیسه کردند و میلیاردها دلار پول مردم را بالا کشیدند، محاکمه شوند و به سزای کارشان برسند. هر چه باشد، دزدی‌های نجومی از بیت‌المال به مراتب گناه بزرگتر و سنگینتری است و مردم را خیلی خیلی بیشتر به سمت فساد سوق می‌دهد.

3)
29 خرداد، سالروز درگذشت دکتر شریعتی بود و قصد داشتم به همین مناسبت مطلبی از ایشان بارگذاری کنم. اما بچه‌داری و دردسرهای شیرینش اجازه نداد. اما اگر دوست داشتید می‌توانید مطالبی را که در وبلاگ فخیمه از ایشان نقل شده است، بازبخوانید.

1)پلیدی، پاکی و پوچی
2)شناخت یا محبت
3)به مناسبت محرم
4)دسته‌بندی انسان‌ها
5)زندگی
6)درباه حسین
7)تجمل

   + سعید ; ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢ تیر ۱۳٩٤
    پيامهاي ديگران ()

سیگار

چند روز پیش فرصتی پیش آمد تا از کلکسیون(= مجموعه، گردآورده) یکی از دوستان همکار در خانه‌اش دیدن کنم. نه از آن دست کلکسیون‌هایی که خیلی‌ها دارند، بلکه یک کلکسیون منحصر به فرد که تا به حال نمونه‌اش را ندیده‌ بودم. یک گنجه بزرگ از سیگارهایی که معلوم نبود از کجا گرد آورده بود. فرشاد درست به اندازه ویترین فعلی‌اش، یکی دیگر نیاز داشت تا بتواند همه پاکت‌های سیگارش را به نمایش بگذارد. علت علاقه‌مندی‌اش به این کار، همچنان برای من قابل درک نیست. اگر من باشم، اصلا و ابدا حوصله این که از این جا و از آن جا پاکت‌های جدید سیگار را جور کنم و به ازای آن‌ها پول بدهم و یک ویترین بسازم و خیلی چیزهای دیگر، ندارم.
این دوست به شدت علاقه‌مند ما یک دفتر دستک حسابی هم برای خودش درست کرده بود و شناسنامه هر یک از پاکت‌های سیگار موجود در گنجه‌اش از قبیل رنگ و کشور سازنده و قطران و... را به ترتیب حروف الفبا در آن ثبت کرده بود. شاید به خاطر این که آمارشان را داشته باشد.
هوای سیگارهایش را هم خیلی داشت؛ حتا بیشتر از خودش. وقتی که یکی از پاکت‌های سیگار قدیمی‌اش از دستم افتاد، معلوم بود که از دستم به خشم آمده است. همه این‌ها در حالی است که در این 8 سالی که نامبرده با من افتخار آشنایی داشته است، حتا برای یک بار هم ندیده‌ام که سیگار بکشد.
در ادامه، می‌توانید چند عکس از ویترینش را ببینید.


××××××××××××××××××××
پی‌نوشت:
گفته می‌شود اولین بار پژوهشگران آلمان نازی بودند که رابطه بین سرطان ریه و دخانیات را ثابت کردند. اما تحت تبلیغات گسترده متفقین در جنگ جهانی دوم، بسیاری از موفقیت‌های پزشکی در آلمان نازی از یاد رفت به طوری که بسیاری گمان می‌کنند نخستین بار دانشمندان آمریکایی و بریتانیایی به این مساله پی برده‌اند. مبارزه با دخانیات در آلمان نازی بسیار گسترده بود و جنبش مبارزه با دخانیات از سوی هیتلر پشتیبانی می‌شد به طوری که نازی‌ها ترک سیگار و دخانیات را یک مسئولیت ناسیونال سوسیالیستی می‌دانستند. یکی از شعارهای معروف در دوره رایش سوم برای ترویج سلامت مادران این جمله بود:
"مادران! از الکل و نیکوتین بپرهیزید. آب سیب بنوشید، آب سیب بدن را سالم می‌سازد."

ادامه
   + سعید ; ٩:٤٧ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۸ امرداد ۱۳٩۳
    پيامهاي ديگران ()

من و غزه

ساعت دو بامداد بود که با شنیدن صدای تانک‌های بی‌رحم اسرائیلی که از کوچه ما گذر می‌کردند، از خواب ناز سه ساعته بیدار شدم. اصولاً بیداری از هر نوعش که باشد، خوب است. هنوز به خود نیامده بودم و یورش دژخیمان اسرائیلی را به درستی هضم نکرده بودم که انفجار مهیب چندین بمب‌ که فکر کنم از نوع فسفری‌اش بودند، ما را به اتفاق شیشه‌های خانه به لرزیدن از نوع بندری‌اش واداشت. قلبم به سرعت و شدت تمام می‌تپید. گو این که می‌خواست از قفسه سینه به در شود. تمام وجودم عرق کرده بود. صدای ضجه مادران بی‌پناه غزه‌ای نشان از هدف‌گیری درست هواپیماهای اسرائیلی داشت. با خود گفتم خدا می‌داند چندین نفر دیگر به شهدای غزه اضافه شده است. همهمه‌ای به پا شده بود. صدای فریاد کودکان معصوم غزه‌ای را به خوبی می‌شد از میان هیاهوی جمعیت شنید...
حالا ساعت 02:30 شده بود. اینقدر گیج خواب بودم که به خود نمی‌دیدم از روی تخت بلند شوم. یک جورهایی برای مردن آماده شده بودم. اما خدا را شکر، خدا به دادم رسید؛ در همین وقت بود که صدای ساز و دهل مرا از کابوس خواب و بیداری بیرون آورد. تازه فهمیدم داستان از چه قرار است. خلاصه کنم، یکی از همسایه‌های بافرهنگمان که همیشه صورتش تیغ‌کشیده و پیراهنش اتوکشیده است، عروس نازشان را به خانه می‌آورد. من خـر، کاروان عروسی‌شان را با صدای چرخ تانک‌ها، صدای ترقه‌های گوش‌خراششان را با صدای بمب، کیل کشیدن‌های زنانشان را صدای مادران غزه و شادی بی‌وقت بچه‌ها را با صدای دردآلود کودکان غزه اشتباه گرفته بودم.
ماجرای دیشب هر چه بود، اسمش را می‌گذارم توفیق اجباری جهت همدردی با مردم ستمدیده غزه. و البته نمی‌دانم این همدردی به درد مردم دردکشیده غزه می‌خورد یا نه. فقط آرزو می‌کنم روزی برسد که بیشتر بفهمیم.

   + سعید ; ٦:٥٦ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٠ امرداد ۱۳٩۳
    پيامهاي ديگران ()

روزانه‌ها

مشاهده یادداشت خصوصی

   + سعید ; ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۱ تیر ۱۳٩۳
    پيامهاي ديگران ()

من و مامور

آشکار و هویداست که قانون خوب است و در هر جامعه‌ای، مامورانی باید مراقب اجرای قانون توسط مردم باشند و با قانون‌شکنان برخورد کنند. تا این‌جای کار، جای هیچ شک و شبهه‌ای نیست. به قول دوست عزیزی: بر منکرش لعنت.
ولی تصور کنید در شهر خودتان مثل بچه آدمیزاد در حال رانندگی هستید. آن هم با سرعت مجاز. همسرتان هم کنار دستتان نشسته و طبق معمول اخبار محل کارش را برای شما شرح می‌دهد. ناغافل، چشمتان در چشم مامور پلیسی که لباسش تمایز چندانی با مردم عادی ندارد، می‌افتد. بلاتشبیه، مثل ماری که از پونه بدش می‌آید ولی در لونه‌اش سبز می‌شود. مامور مزبور و در عین حال معذور، فرمان ایست می‌دهد. شما هم نگه می‌دارید و از خودتان می‌پرسید نکند به خاطر رانندگی خوبتان می‌خواهد از شما قدردانی کند. اما ابروان درهم کشیده پلیس را که در آینه می‌بینید، نظرتان تا حدودی عوض می‌شود. ولی از طرف دیگر، آنقدر به خودتان مطمئنید که حتا از ماشین پیاده هم نمی‌شوید.
پلیس قدم‌زنان به شما نزدیک می‌شود و ضمن درخواست گواهینامه و کارت ماشین، طلبکارانه می‌پرسد:

- چرا با موبایل صحبت می‌کردی؟
- من؟!!
- بله، شما با موبایل صحبت می‌کردی.
موبایل را از جلوی داش‌بورد برمی‌دارم و می‌گویم:
- اگر صحبت می‌کردم، روی موبایلم تاریخ و ساعت تماس باید افتاده باشد؛ خودتان می‌توانید نگاه کنید.
- نه آقا! همین که موبایل را در دست بگیرید، خلاف قانون است.
- اصلاً موبایل دستم نبود، چه رسد به این که با موبایل حرف زده باشم.
- چرا، بود.
من با تاکید بیشتر:

- نه موبایل دستم بود و نه با موبایل صحبت می‌کردم. (خدا شاهد است که غیر از این هم نبود.)
مامور در حالی که وانمود می‌کند اندکی مهربان شده:

- موبایل را نادیده می‌گیرم و یک تذکر کمربند بریتان می‌نویسم.
- کمربند؟! ما که کمربندمان را بسته بودیم...

این‌جا بود که از کوره در رفتم و از ماشین پیاده شدم. از مامور پلیس خواستم که دقیقاً برایم شرح دهد چه خلافی کرده‌ام. هرچه بیشتر شانه بالا انداختن‌های مامور را می‌دیدم، بیشتر عصبانی می‌شدم. چون اصلاً خلافی نکرده بودم. از این که بی‌دلیل جریمه شده بودم، هر آن خشمم بیشتر غلیان می‌کرد. صدایم خودبه‌خود بلندتر می‌شد. واقعیت این بود که کاری هم نمی‌توانستم بکنم. کم‌کم داشتم به این نتیجه بد می‌رسیدم حالا که چه خلاف بکنی و چه نکنی، جریمه می‌شوی؛ همان بهتر که آدم خلاف بکند تا امورش بهتر بگذرند. حرف آخر آن مامور هم که باید برای همه ما الگوی قانون‌داری و قانون‌مداری باشد، آب پاکی را روی دستم ریخت:
"همین است که هست، به هر که دوست داری شکایت کن."

ول‌کن قضیه نبودم. با این که به کلی به هم ریخته بودم، بلافاصله به پاسگاه راهنمایی رانندگی رفتم و ماجرا را برای رئیس‌شان که جوانی همسن خودمان بود، شرح دادم.
خوشبختانه، ماجرا تا حدودی ختم به خیر شد. فردای آن روز رئیس‌شان عنوان کرد که حق با من بوده و به مامورشان تذکر داده‌اند. و این طور شد که کمی آرام شدم.
فقط از آن می‌ترسم که همان ماموری که ذکرش رفت، هر از گاهی از روی لج، در پرونده خلافی‌ام یک خلاف غیرواقع برایم درج کند. نمی‌دانم اگر این‌طور شد، بی‌گناهی‌ام را چگونه ثابت کنم؟

   + سعید ; ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ ; شنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩۳
    پيامهاي ديگران ()

پایان سبزه‌های هفت‌سین

در یکی از خبرگزاری‌ها آمده بود:

(( اگر میانگین برداشت گندم از زمین‌های آبی و دیم کشور را 5/2 تن محاسبه کنیم، مقدار گندمی که صرف سبز کردن سبزه هفت‌سین می‌شود، محصول ۱۸۰۰ هکتار از زمین‌های کشاورزی کشور را در چند هفته نابود می‌کند. تنها دلیل برای اتلاف این مقدار بسیار زیاد از سرمایه‌های کشور، رعایت سنتی است که تاثیری در حال و آینده افراد هم ندارد. همچنین اگر قیمت هر کیلو گندم را ۸۰۰ تومان فرض کنیم، گذاشتن سبزه بر سر سفره‌های هفت‌سین ایرانیان، هزینه‌ای بالغ بر ۳ میلیارد و ۶۰۰ میلیون تومان بر اقتصاد کشور تحمیل می‌کند. ))


++++++++++++++++++++++++++
ولی بنده نظر دیگری دارم؛ اگر رقم ۳ میلیارد و ۶۰۰ میلیون تومان را با اختلاس سه میلیارد دلاری یکی دو سال پیش مقایسه کنیم، می‌بینیم که همچین رقم خیلی بالایی هم نیست. با فرض این که هر دلار 3000 تومان باشد، با اختلاس مزبور می‌توان سبزه 2500 سال ایران را تامین کرد. پس، ای کاش کسی که زحمت کشیده و سبزه‌های زبان‌بسته هفت‌سین را حسابرسی کرده، پیگیر مجازات اختلاس‌کنندگان می‌شد.

   + سعید ; ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩۳
    پيامهاي ديگران ()

از 1+5 تا 1-5

در خبرها آمده بود که شماری از مردم و دانشجویان مشهد به دلیل گروگان‌گیری 5 سرباز به دست تروریست‌های جیش‌العدل، در برابر دفتر پاکستان در مشهد تجمع کردند. با توجه به کشته شدن یکی از سربازان ایرانی به دست گروهک یادشده، طراحی این پوستر در نوع خودش برای من جالب بود:

 

و نیز بخوانید این مطلب را که در همین باره نوشته شده است.

   + سعید ; ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩۳
    پيامهاي ديگران ()

1392 نیز به تاریخ پیوست.

اگر بخواهم چکیده‌ای از آن چه که در سال 92 بر من رفت، بنویسم تا سال‌های بعد با خواندن آن خاطرات گذشته‌ام یادآوری شوند، باید پیش و بیش از هر چیز از دخل و خرجم بگویم که به معنی واقعی کلمه سربه‌سر بود. نرخ بالای تورم از یک سو و آب‌باریکه حقوق از سوی دیگر و البته اقساط سنگین وام‌هایی که گویی تمامی ندارند، جز جیب خالی در پایان هر ماه نتیجه‌ دیگری برایم نداشت. به نظر خودم، دلیل خیلی از کم‌حوصلگی‌ها و تندخویی‌هایم در سال گذشته شاید همین بی‌پولی بوده باشد. گاهی پیش می‌آمد که چند روزی را با کمتر از پنج هزار تومان سپری می‌کردم. تعطیلی‌های گاه و بیگاه شرکت هم بیشتر آزارم می‌داد. نگرانی مزمنی نسبت به آینده شغلی‌ام پیدا کرده بودم که البته هنوز هم ادامه دارد. امید است که در سال نو این نگرانی برطرف شود.

گذشته از این‌ها، اتفاقی که سبب شد تا قدر نعمت سلامتی پدر و مادرم را بیشتر بدانم، این بود که در اواخر آذرماه مادرم دچار حمله قلبی‌ شدیدی شد و تا مدت‌ها دستمان را به دوا درمان بند کرد. روزی که این اتفاق افتاد، ماموریت بودم و تا شب نتوانستم خودم را به بیمارستان برسانم. در این فاصله، خودم را بیشتر و بهتر شناختم و فهمیدم که برای شنیدن خبرهای بد اصلا و ابدا آمادگی ندارم. به خوبی به یاد دارم که وقتی بچه بودم، یکی از دوستان آن دوران در عالم بچگی می‌گفت که دوست دارد قبل از مرگ پدر و مادرش، بمیرد تا غم فراقشان را نبیند. و من بعد از گذشت حدود 25 سال از آن روزها، به حرف آن همبازی شیطان رسیدم.

سال 92 را باید سال از سرگیری ورزش بوکس نیز بدانم. زندگی مشترک در یک و نیم سال قبل از آن و مشغله‌های کاری، با وجود علاقه بسیاری که به این ورزش داشتم، اجازه دنبال کردن آن را نمی‌داد تا این که با اصرار همسر، عزمم را جزم کردم تا پا در راه تایسون و جو فریزیر بگذارم.

همچنین در سالی که گذشت، با گوشی موبایلم به اندازه 52 ساعت و 57 دقیقه صحبت کردم (22 ساعت و 41 دقیقه خودم شماره‌گیری کرده بودم و 30 ساعت و 16 دقیقه تماس دریافتی داشتم.) 760 پیامک دریافتی و 661 پیامک ارسالی هم داشتم.

و در آخر:

تا کی از خلق اسیر غم بیهوده شوی
از همه رو به خدا آر که آسوده شوی

   + سعید ; ٦:۱٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩۳
    پيامهاي ديگران ()

زمستان 92

::
هفته گذشته، پدر یکی از دوستان همکار درگذشت. شعری که برای آگهی هفته و زیر عکس آن مرحوم انتخاب کرده بودند، جالب بود. جالب از این نظر که با توجه به شناختی که از دوست همکار دارم و همیشه تلاش می‌کند جواب هر کسی را به هر نحوی که شده بدهد و تا این کار را نکند آرام نمی‌گیرد، پیام‌ خودش را با انتخاب این شعر به همه کسانی که در ترحیم پدرش کاسه داغتر از آش بودند، داده‌ و به خیال خودش، حرف‌ دلش را زده‌ است:

تا که بودیم، نبودیم کسی/ کشت ما را غم بی‌همنفسی
تا که رفتیم همه یار شدیم/ ما بخفتیم، همه بیدار شدند
قدر آییـنه بدانیم چو هست/ نه در آن وقت که افتاد و شکست

::
با این که پاییز امسال چندان پربارش نبود و غیر از سرماخشکه و برگ‌ریزان چیز دیگری نداشت، اما زمستانش تا این‌جای کار بد نبوده است. البته بماند که این روزها دمار ما از سوز سرما در آمده؛ اما به نظر من هر چه زمستان سردتر و سخت‌تر باشد، بهار بهتر مزه می‌دهد. در این یکی دو هفته اخیر دو سه بار برف بارید و همه جا را سفیدپوش کرد. همین پریروز و پریشب نزدیک 30 سانتی‌متر برف به زمین نشست. دیروز این‌قدر برف پارو کردم که درست عین یک معتادی که خماری می‌کشد، تمام عضلاتم درد می‌کنند. تا جایی که ناچار شدم یک قرص استامینوفن بخورم تا کوفتگی بدنم کمی آرام شود. چندان هم نای نوشتن ندارم.
در ادامه، می‌توانید چند عکس از زمستان 92 که صبح دیروز گرفتم، ببینید.

ادامه
   + سعید ; ٥:٤٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٢
    پيامهاي ديگران ()

سولید

از زمان تاسیس مرکز علمی کاربردی کارخانه ما یک سال می‌گذرد. همان دانشگاه‌هایی که از امکانات سخت‌افزاری بخش خصوصی از قبیل فضای کلاسی، کارگاهی و آزمایشگاهی استفاده می‌کند برای ترویج رشته‌های کاربردی در بین کارکنان بخش صنعت و در راستای انجام عمل عالمانه.
چند روز پیش در یکی از کلاس‌های درس، ترکیبات روغن‌های گیاهی را شرح می‌دادم تا این که رسیدم به هیدروکربن‌های آروماتیک چندحلقه‌ای که با نماد اختصاری PAHs نشان داده می‌شوند. چون حرف s را بدخط نوشته بودم، یکی از دانشجویان پرسید چیست، که در پاسخ گفتم: s. ناگهان یکی از این سربازان جنگ نرم که گویا می‌خواست اطلاعات بالای علمی‌اش را به رخ بکشد، از آن وسط فریاد برآورد که یعنی «سولید». و مرادش همان solid بود. همه این‌ها در حالی بود که قبل از آن، در شرح هیدروکربن‌های آروماتیک چندحلقه‌ای گفته بودم که این دسته از مواد، ترکیبات فرار هستند. بیچاره، s جمع را با s جامد اشتباه گرفته بود.
گذشت و گذشت تا این که در یکی دیگر از کلاس‌های درس، انواع سیستم‌های کلوییدی را شرح می‌دادم که عبارت بودند از: سیستم‌های کلوییدی کاملاً مایع که با sol نشان داده می‌شوند و سیستم‌های کلوییدی نیمه‌جامد که با gel نشان داده می‌شوند. همان دانشجوی نامبرده، که نمی‌دانم چه شده است که هر sی را نشانه solid می‌داند، این بار نیز نشان sol را کوتاه‌شده solid می‌دانست.

از آن وقت به بعد، هر sی می‌بینم، ناخودآگاه یاد این بنده خدا می‌افتم.

 

****************
حدود 10 روزی گوش چپـم درد می‌کرد. وقتی غذا می‌خوردم یا می‌خندیدم، دردش بیشتر می‌شد. بعضی وقت‌ها انگار که باد توی گوشم افتاده باشد، صداهای ناموزون در گوشم می‌پیچید. حس می‌کردم لاله گوشم شکسته شده.
قضیه را خلاصه کنم، همه این‌ها نتیجه یک بار اجرای سیاست نرمش قهرمانانه در برابر همسر بود.

   + سعید ; ٤:٢٥ ‎ب.ظ ; شنبه ٩ آذر ۱۳٩٢
    پيامهاي ديگران ()

میان‌ترم تجزیه 1

چند روز پیش چشمم به برگه‌های امتحانی درس شیمی تجزیه 1 دانشجویان یک رشته کاربردی در مقطع کاردانی افتاد که بعضی پاسخ‌ها در خور خنده بود. البته نمی‌شد کوتاهی را به گردن دانشجوها انداخت. از کجا معلوم که استادشان، از آن استادهای بی همه چیز نباشد. یکی از دانشجویان در پاسخ به سوال "مراحل تجزیه کمی را نام ببرید." که پاسخ درستش عبارت است از: انتخاب روش تجزیه‌ای، نمونه‌برداری، تهیه نمونه‌های محلول آزمایشگاهی، حذف گونه‌های مزاحم، اندازه‌گیری و محاسبه، نوشته بود: "جمع و تفریق، ضرب و تقسیم، عبارت‌های توانی." از فشار نوک خودکار بر کاغذ، می‌شد فهمید که دانشجو در درست بودن جوابش، شک نداشته است.
یا در یک سوال، نتایج اندازه‌گیری شش نمونه یکسان از محلول آبی محتوی آهن داده شده بود تا دانشجویان میانگین و میانه و انحراف استاندارد و... آن‌ها را حساب کند که پاسخ یکی از آن‌ها جالب یود: بر حسب سلیقه خودش زیر هر یک از داده‌ها خط کشیده بود و یکی را به عنوان میانگین، یکی دیگر را به عنوان خطای نسبی و خلاصه، به هر داده‌ای، یکی از معیارهای آماری خواسته‌شده را نسبت داده بود.
یکی از دانشجویان در تعریف نقطه هم‌ارزی نوشته بود: "نقطه‌ای است که در آزمایش فرد آزمایشگر به نزدیک جواب می‌رسد." و نقطه پایانی را این‌چنین تعریف کرده بود: "نتیجه آخر هر آزمایش و تجزیه و تحلیل کامل را گویند."
و این یکی که از همه با حال‌تر بود: دانشجویی در تعریف اسید و باز آرنیوس نوشته بود: "اسید پروتئین تولید می‌کند و باز ماده‌ای است که پروتئین دریافت می‌کند." دانشجوی بیچاره، پروتون را با پروتئین اشتباه گرفته بود. و البته، یکی دیگر هیدرولیز را با الکترولیز اشتباه گرفته بود و هیدرولیز را جداسازی به وسیله برق تعریف کرده بود. (تصاویر پیوست را در ادامه می‌توانید ببینید.)

ادامه
   + سعید ; ۸:٠۸ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٢
    پيامهاي ديگران ()

قوری قلعه

چند روز پیش بر خلاف میل خودم و به اصرار همسرم، در یک آزمون استخدامی دولتی شرکت کردم. آزمونی که حتا یکی از مراقبانش بر صوری بودن آن تاکید می‌کرد. با این حال بعضی از شرکت‌کنندگان آن‌چنان آن را جدی گرفته بودند که به حال‌شان می‌خندیدم. محض اطلاع، چند سوال از پرسش‌های عمومی آزمون را در این پست آورده‌ام. فقط نمی‌دانم طراحان سوال، بر پایه کدام معیارهای انسانی و عقلی، هر چرت و پـرتی را اطلاعات عمومی می‌دانند و جا دارد از آن‌ها پرسید اصولاً دانستن یا ندانستن این اطلاعات چه تاثیری بر کم و کیف کار کسی دارد که قرار است استخدام شود؟
و اما سوال‌ها:

الف) غار قوری قلعه در کدام استان واقع است؟
...
ب)سازمان کنفراس اسلامی با کدام انگیزه پدیدار شد؟
...
ج) آرمان جمهوری اسلامی ایران چیست؟
...
د) مردی به امام جواد گفت: "چرا برخی مسلمانان مرگ را دوست نمی‌دارند؟" امام در جواب فرمودند چون:
1) خدا را نشناختند.
2) مرگ را نشناختند.
3) عدالت را نشناختند.
4) دنیا را نشناختند.

ه) کدام صفات، جزء صفات ثبوتیه به شمار نمی‌روند.
1) تغییر و حرکت
2) سمیع و بصیر
3) حی و قیوم
4) غلیم و قدیر

و) غلات اربعه به کدام مورد تعلق دارد؟
1) خمس
2) زکات
3) صدقه
4) مال امام

   + سعید ; ۸:۱۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٢
    پيامهاي ديگران ()

مشغله

  • همیشه فکر می‌کردم دزدها آدم‌های به خصوصی هستند و قیافه و رفتارشان به خاطر کار خلاف‌شان، در مقایسه با دیگران تفاوت فاحشی دارد. تا این که چندی پیش یکی از نیروهای زیرمجموعه خودمان را به جرم دزدی دستگیر کردند و از محل کار اخراجش کردند. گرچه خودش می‌گفت خریت کردم و عذرخواهی می‌کنم و دستم تنگ بود و چه و چه، ولی کسی که یکی دو ماه با طرح و نقشه سر کار می‌آمد و پیکان زهوار در رفته‌اش را طوری پارک می‌کرد که دسترسی آسان‌تری به صندوق عقبش داشته باشد و نگهبانی را می‌پیچاند و نیروهای انبار را می‌پایید تا چند کارتن روغن دو در کند، نمی‌تواند ادعا کند خریت کرده. چرا که خریت را به صورت موردی و برای یک یا دو بار مرتکب می‌شوند آن هم به صورت ناغافل و ناآگاهانه، نه آن طور که این دوست تو زرد ما می‌کرد. اصلا و ابدا فکر نمی‌کردم کسی که هر روز با هم سلام و علیک داریم و مرا سعیدجون خطاب می‌کند، دزد از آب دربیاید.

  • این روزها سعی می‌کنم از آدم‌های همه چیز دانی که در آن واحد هم اقتصاد دان می‌شوند، هم کارشناس خاورمیانه، هم تحلیلگر مسائل سیاسی و هم خیلی چیزهای دیگری که به عقل هیچ جنی نمی‌رسد، حذر کنم. آدم‌هایی که حتا خودشان هم نمی‌‌دانند آخرین باری که به خود زحمت داده‌اند و یک روزنامه یا مجله در دستان مبارک‌شان بگیرند، کی و کجا بوده. ولی با این حال، احساس مسئولیت‌شان اجازه نمی‌دهد دیگران را از تحلیل‌های منحصر به فرد خود دریغ کنند. وقتی بالای منبر می‌روند، هر قضیه بزرگ و کوچکی را به هر قضیه بی‌ربط دیگری ربط می‌دهند. مثل همه کارشناس‌های دیگر تلاش می‌کنند از کلمه‌ها و واژه‌های قلمبه سلمبه تخصصی استفاده کنند تا نشان بدهند اطلاعات زیادی دارند. اما با کمی دقت می‌توان دید بیشتر کلمه‌های تخصصی را اشتباه و نا به جا ادا می‌کنند. از بی ارزش شدن ریال و ناآرامی‌های سوریه و فاز دوم هدفمندی یارانه‌ها و سفر رهبر به بجنورد و دستگیری مهدی هاشمی و سیل در شمال کشور و چرت و پرت‌های احمدی‌نژاد و ... آن‌چنان معجونی درست می‌کنند که بیا و ببین. درست همچون یک دستگاه چند معادله و مجهول که تنها خودشان از عهده حل کردن آن بر می‌‌آیند.

ادامه
   + سعید ; ٩:٥٦ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢۳ مهر ۱۳٩۱
    پيامهاي ديگران ()

در هم نوشت

- در ادامه مرگ و میرهای زنجیره‌ای آقای خرافاتی که در این جا درباره‌اش نوشتم، دو روز پیش باخبر شدم که پدرخانم نامبرده نیز به ملکوت اعلا پیوسته است. در حالی که اگر آن مهره مار و دندان گرگ و... که به گردن نه چندان کلفتش آویزان کرده، در دور کردن قضا و بلا خاصیتی داشتند، این‌طور نباید می‌شد.

- همیشه از رفتار آدم‌هایی که بی هیچ ابا و احتیاطی روزه‌خواری می‌کنند و شاید به این کار ناروای‌شان افتخار هم می‌کنند، دلخور بوده‌ام. گیریم که روزه‌خواری نه ممنوع است، نه گناه و نه گشت ارشاد با آن برخورد می‌کند، احترام به آدم‌های روزه‌دار و احترام به عقیده دیگران حکم می‌کند که از روزه‌خواری حذر کرد.

- چندی پیش، در خدمت چند کارآموز شیمی کاربردی از دانشگاه پیام نور بودم. با وجود پاس کردن همه درس‌های آزمایشگاهی‌شان، تا به حال آون (Oven) ندیده بودند. البته شاید دیده‌ بودند، ولی اسم آون به گوش مبارک‌شان نخورده بود. هر چه بود، از بنده اسمش را پرسیدند که جواب‌شان را دادم. جا دارد به کلیه دانشگاه‌هایی که دستی در جمع کردن پول بی‌زبان مردم زبان‌بسته دارند و از آن طرف، یک مشت دانش‌نیاموخته بی‌سواد تحویل می‌دهند، دست مریزاد گفت.

- یکی برای ما شرح بدهد در جاده‌های بین‌شهری دو طرفه، الزامات یک سبقت بی‌خطر و ایمن چیست. تا جایی که عقلم قد می‌دهد اگر راننده دید کافی داشته باشد، مطمئن باشد که از روبه‌رو با خودروی دیگری شاخ به شاخ نمی‌شود، سر پیچ یا روی پل یا در دهانه تونل نباشد، خودروی دیگری از پشت سرش قصد سبقت نداشته باشد و از سرعت مجاز تجاوز نکند، می‌تواند سبقت بگیرد. (البته به اذن ولی فقیه) ولی دوشنبه هفته پیش به خاطر سبقتی که مامور پلیس آن را غیرمجاز می‌دانست، 50هزار ت جریمه گردیدم. فقط به دلیل ممتد بودن خط وسط جاده.

- نمی‌شود با هر کسی و در هر جایی پایبند آداب معاشرت بود. با بعضی‌‌ها باید در شان خودشان صحبت کرد. اصلاً بعضی جاها لازم است صدایت را بالا ببری، چشم و رویت را در هم بکشی و اگر لازم شد، از کلمه‌های رکیک هم استفاده کنی تا حقت را بگیری. با آدم پــر رو  باید پـر رو بود. منطقی نیست با کسی که سکوت و ادب دیگران حمل بر سادگی و هالویی می‌داند، با مبادی آداب صحبت کرد... این، خلاصه‌ای بود از آن چه که به ارجمندبانو گفتم تا درباره بحث و جدلی که با یک راننده تاکسی تمام‌خـل داشتم، قانعش کنم.

- در پایان، این عکس را ببینید تا ببینم به نکته انحرافی‌اش پی می‌برید یا نه.

ادامه
   + سعید ; ٧:۳۳ ‎ق.ظ ; شنبه ٧ امرداد ۱۳٩۱
    پيامهاي ديگران ()

خرافات

در محل کارمان همکاری داریم که به بدبیاری و نگون‌بختی شهره شهر است و در این سه چهار ساله اخیر اتفاقات ناگواری (که اگر یکی از آن‌ها برای من و شما رخ می‌داد تا مدت‌های مدید توی لاک خودمان جُـم نمی‌خوردیم) به شرح زیر بر سرش فرود آمده‌اند:
1) در یک سانحه و در حالی که راننده موتور بود از ناحیه پا دچار آسیب‌دیدگی شدید شد طوری که یک سال آزگار خانه‌نشین بود. حالا هم که یعنی خوب شده، عین تیمور لنگ می‌لنگد. 2) دو برادر نازنینش را در یک تصادفی که هیچ ربطی با تصادف قبلی نداشت، از دست داد. یادم هست که در غم فراق‌شان آن‌قدر گریه می‌کرد که دیگر اشکی برایش نمانده بود. 3) هنوز یک سال از فوت برادرهایش نگذشته بود که مادرخانمش به دیار باقی شتافت. 4) تا مدت‌ها مجبور بود مادر پیرش را که به دلیل داغ فرزندانش بد حال می‌شد، هر آخر هفته در بیمارستان بستری کند. 5) پدرش در یک تصادف جان سالم به در برد ولی هنوز دست‌شان به دوا درمانش بند است. 6) در آخرین حلقه از زنجیره بدبیاری‌های تمام‌نشدنی‌اش، دامادشان را که مدت‌ها به هپاتیت دچار بود، همین دو ماه پیش از دست داد. بعد از فوت دامادشان بود که یکی از دوستان به شوخی می‌گفت دیگر رویی برای تسلیت گفتن به همکارمان باقی نمانده که البته درست هم می‌گفت.
ولی همین دیشب بود که متوجه شدم این همکار بدبخت که چه عرض کنم، بلکه احمق، گلوبنده‌ای به سان یک قلاده دارد که در آن یک خرمهره، یک مهره مار و یک ناخن گرگ با خود حمل می‌کند تا هم بلایا را از خود به دور کند، هم بخت با وی یار باشد و هم خیلی چیزهای دیگر که خودش ادعا می‌کرد. قسمت جالب‌ناک قضیه این جاست که به قول خودش چهار پنج سالی می‌شود که این مزخرفات را به خودش بسته است ولی دست بر قضا، همه آن ناگواری‌هایی که گفتم در همین مدت رخ داده‌اند.


××××××××××××××××××
به دلیل تداوم فیلترینگ سایت فلیکر که در آن عکس‌های فوتوبلاگ را بارگذاری می‌کردم، بر آن شدم از امروز در ادامه هر پست، یک یا دو عکس از عکس‌هایی که خودم گرفته‌ام را به نمایش بگذارم. هدف خاصی از این کار ندارم جز به اشتراک گذاشتن عکس‌های شخصی‌ام در دنیای وب. بدیهی است هیچ اجباری در تماشای عکس‌ها نیست و اگر دوست داشتید، با کلیک روی ادامه در ذیل هر پست، عکس‌ها را ببینید.

ادامه
   + سعید ; ۳:۳۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٤ تیر ۱۳٩۱
    پيامهاي ديگران ()

شوربـا

اول این که: اگر دکتر میثم‌ش را دیدید، سلام گرم ما را به این دانشمند فرهیخته برسانید و از قول ما بگویید نامه‌ای که قرار بود به ای‌میلیم بفرستی، هنوز به دستم نرسیده، ممنون می‌شوم اگر لطف خویش را که چندی پیش شامل حال زارمان شد و مصداق "حول حالنا" بود، کامل کنی.

دوم: چند روز پیش بود که متوجه شدم چند شاخه موی سفید در بین زلف‌های پریشانم خودنمایی می‌کنند. یکی از دوستان همکار که در بذله‌گویی استعدادی بس درخشان دارد به شوخی می‌گفت سن و سالم از الاغ خـان هم بیشتر شده و به همین دلیل موهایم سفید. (شاید هم جدی می‌گفت. و البته نمی‌دانم چرا سن و سالم را به الاغ خان تشبیه می‌کرد.) ولی خودم دقیقاً نمی‌دانم سفید شدن چند شاخه مو را به حساب بالا رفتن سن بگذارم یا از پیامدهای اجتناب‌ناپذیر همسر گزیدن.
اگر دوست داشتتید شعر پروین خدا بیامرز را که چندان با موی سپید بی‌مناسبت نیست، در ادامه بخوانید.

سوم این که: از گوشی‌ام برای‌تان بگویم که زهوارش می‌رود تا در برود. به خصوص در این چهار پنج ماهه که جور پیامک‌بازی دوران نامزدی ما را هم می‌کشید. اما از شما چه پنهان که صرفه را در نخریدن گوشی می‌بینم. به دلیل قـر و نق‌های احتمالی ارجمندبانو که چرا فقط برای خودم گوشی خریده‌ام و حتماً خودخواهی به خرج داده‌ام و یک داستان جدید...
حکمای قدیم گفته‌اند برای کسی که بی‌ساز می‌رقصد، ساز نزنید. این است که فکر می‌کنم تا زمان نامعلومی همین گوشی پـکیده را باید چسب و وصله کنم.

و اما چهارم: حتماً داستان فلانی را شنیده‌اید که از بین این همه پیامبر خوش‌نام و خوش‌کیش، حضرت جرجیس را انتخاب کرده بود. حالا حکایت دوستان ماست که از بین این همه جریده و روزنامه و مجله، خبر ورزشی و دنیای اقتصاد را می‌خوانند. اولی پر از مزخرفات فوتبالی و دومی هم پر از اخبار بی‌مصرف درباره نوسان قیمت مسکن و مرغ و میلگرد و بورس و...
همچون همیشه درست نمی‌دانم، شاید آدم با خواندن چرندیات این روزنامه‌ها درآمدش به اندازه درآمد نجومی فوتبالیست‌ها بشود یا شاید اقتصاد دانی در حد و اندازه آدام اسمیت. ولی صورت قضیه که چیز دیگری نشان می‌دهد.

دست آخر این که: نمردیم و بالاخره با چشمان لیزیک‌شده خودمان دیدیم که در محل کار هم اقدامی سازگار با موازین عقلی، مهندسی و منطقی انجام شد. بیشتر کارهایی که در گذشته و در راستای کسب ایزوهای بی‌خاصیت می‌شد، صوری بودند و در خوشبینانه‌ترین حالت اگر هزینه‌بـر یا دردسر ساز نبودند، دردی هم دوا نمی‌کردند. اما نصب شیرهای خودکار مهجز به سنسور در سرویس‌های بهداشتی که باز و بستن شیر آب را بدون دخالت دست امکان‌پذیر می‌کند، هم صرفه‌جویی در مصرف آب را به دنبال دارد و هم مهمتر از آن، به بهبود بهداشت همگانی کمکی بس شایان می‌کند.

ادامه
   + سعید ; ٧:٥۸ ‎ق.ظ ; شنبه ۳ تیر ۱۳٩۱
    پيامهاي ديگران ()

زیباکلام

صادق زیباکلام را همیشه به خاطر صراحت لهجه‌اش دوست داشته‌ام. فکر کنم به دوره ما، یک بار میهمان انجمن اسلامی دانشگاه اراک شده بود. در این پست بخوانید بخش‌هایی از مصاحبه خبرگزاری فارس را با این عضو هیات علمی دانشگاه تهران درباره مذاکرات ایران و 1+5 :

به نظر شما عملکرد آقایان باقری و جلیلی چگونه بوده است؟
زیباکلام: بنده ندیده‌ام که باقری یا جلیلی به غربی‌ها دشنام دهند و به آن‌ها توهین کنند.

به نظر شما حضور باقری و جلیلی این‌قدر در روند مذاکرات اثرگذار است؟
زیبا کلام: کاملا؛ همان‌طور که بین البرادعی و آمانو فرق است، میان بقیه و جلیلی هم فرق است. اگر فرد تاثیر نداشت در آن صورت چرا می‌نشستیم پای میز مذاکره؟ همان خطوط قرمز را فاکس می‌کردیم یا ایمیل می‌کردیم برای غربی‌ها و می‌گفتیم اگر ایمیل‌ها را قبول کنید مسکو، استانبول، بغداد یا وین می‌آییم؛ اگر هم نمی‌پذیرید که مزاحم همدیگر نشویم. شما خطوط قرمزتان را دارید و با در دست داشتن آن‌ها پشت میز مذاکره می‌نشیند.

قبول دارید که آمریکایی‌ها جزو گروهی‌اند که به دنبال سقوط و یا ضعیف شدن نظامند؟
زیبا کلام: نه قبول ندارم.

ولی در عمل این‌طور است. 33 سال است که یکی بعد از دیگری حکومت‌های آمریکا به دنبال ساقط کردن و ضربه زدن به ما بوده‌اند. این را که قبول دارید؟
زیباکلام: این را هم قبول ندارم. آمریکا گونی سیب‌زمینی نیست که همه‌اش سیب‌زمینی باشد و تفاوت‌شان در ریز و درشت بودنشان باشد. در آمریکا جریانات و شخصیت‌هایی هستند که مصداق نگاه شما را دارند و در مقابل این‌ هم جریانات و شخصیت‌هایی هستند که اصراری بر سرنگونی ایران اسلامی یا حتا تضعیف نظام ندارند. این بحث‌ها ما را از مسیر اصلی‌ گفت‌و‌گو دور می‌کند.

نشست مسکو را چگونه ارزیابی می‌کنید؟
زیبا کلام: مثبت ارزیابی می‌کنم.

علیرغم همه اتفاقاتی که در هفته‌های گذشته رخ داده؟
زیبا کلام: بگذارید این‌طور بگویم این اتفاقات کار جلیلی و باقری را در مسکو دشوار‌تر کرده اما به هیچ روی به معنای این نیست که بگویم مذاکرات مسکو شکست خواهد خورد.

دلیل این خوش‌بینی چیست؟
زیبا کلام: برای این که فکر می‌کنم نظام به این جمع‌بندی یا نقطه رسیده‌ است که هزینه‌های برنامه هسته‌ای خیلی زیاد شده و شاید بتوان راهی پیدا کرد که در ضمن برنامه‌های هسته‌ای، تحریم‌های وحشتناک و سنگین را برای آن نپردازیم.

پس به مسکو امیدوار باشیم؟
زیبا کلام: پیش از آن به خداوند امیدوار باشید.

   + سعید ; ٢:۱٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩۱
    پيامهاي ديگران ()

کابوس امتحان

1)
اگر 19 سال طی طریق در وادی علم و دانش برای من لقمه دهان‌گیری نداشت، دست‌کم "کابوس امتحان" را داشت. هنوز که هنوز است بعضی شب‌ها، خواب می‌بینم که روز بعد امتحان مهمی دارم و مثل همیشه آمادگی ندارم و هر چه تقلا و تکاپو، نمی‌توانم خودم را به موقع به جلسه امتحان برسانم. از من عجله و از امتحان، که همچون سراب هی از من دور و دورتر می‌شود. کابوس‌هایی که مثل بختک به جانم می‌افتند و تا خواب ناز را بر من خواب‌سبک زهرمار نکنند و بیدارم نکنند، رهایم نمی‌کنند. تنها یادگار این همه سال و تنها سهم من از این همه درس و نکته و فرمول و... امتحان‌هایی هستند که سر به سرم می‌گذارند. همه این‌ها با این وجود است که به یاد ندارم در هیچ دوره‌ای از تحصیلاتم خرخوان بوده‌ باشم و به زعم بعضی‌ها، خیلی بی‌خیال و دل‌گنده هم بوده‌ام. ما که هیچ چیز به خصوصی به هیچ جای‌مان نبود، عاقبت‌مان این شد؛ خدا به داد همه کسانی برسد که با کتاب و جزوه حشر و نشر می‌کنند و در روزهای امتحان، دلهره و دلشوره سراسر وجودشان را در بر می‌گیرد و از خورد و خواب می‌افتند. هنوز معلوم نیست برای رها شدن از شر این کابوس‌ها چند سال دیگر باید بگذرد.

2)
بدین وسیله اعلام می‌گردد ظرفیت نقره (Ag) در نیترات نقره، برابر یک می‌باشد و اصولا نقره در ترکیبات پایدار خود که ما با آن‌ها سر و کار داریم، عدد اکسایش دیگری غیر از یک نمی‌تواند داشته باشد. اسنادش هم در جدول تناوبی کتاب شیمی 1 و 2 دبیرستان موجود است. این مورد را برای آقای نقره‌دوستی نوشتم که خودش می‌داند. باشد که نصـب‌العین قرار بگیرد.

3)
دوست نکته‌سنجی می‌گفت ای کاش امسال را سال عفت عمومی نامگذاری کرده بودند. آقای ساده‌لوحی که خودم باشم، در ابتدا پنداشتم آقای نامبرده واقعاً دغدغه عنوان مذکور را دارد. ولی بعد که علامت‌های تعجب را در بالای کله میمون و مبارک در حال چرخیدن دید، خودش لب به توضیح بیشتر گشود که:
پارسال، سال جهاد اقتصادی بود. ولی بر خلاف این عنوان قشنگ، نرخ تورم و ایضاً نرخ ارز و طلا سر به آسمان هفتم گذاشت و پدر پدرمرده مردم را درآورد. پـتــه مفسدان اقتصادی هم که یک به یک دارد روی آب می‌افتد. امسال هم که به عنوان وزین تولید ملی و سرمایه ایرانی نامیده شده است ولی از بد ماجرا، هنوز سه ماه از سال نگذشته، درب خیلی از کارخانه‌های تولیدی تخته شد. نامبرده سپس ادامه داد که اگر امسال، سال عفت عمومی نامگذاری شده بود، طبعاً و عقلاً و حکماً نتیجه عکس می‌داد و همگان می‌توانستند دلی از عزا درآورند!

4)
به نظر شما چرا بعضی از افرادی که دون‌پایه و دون‌مایه بودن‌شان حتا بر نابینایان دو چشم هم هویداست، از صبح تا شب همه هم و غم‌شان را در این جهت به کار می‌بندند که با هر خفت و خواری که شده، خودشان را به کون فلان کسی ببندند که فکر می‌کنند بالاتر یا بزرگتر از خودشان و دیگرانند؟ کسی که دست بر قضا خودش را انسان خیلی والا و محترمی می‌داند، چه کمبودی باید در خودش حس کند که مرهم و دوای آن را در سگ‌دویی به دنبال کسی بداند که حتا یک لحظه هم به این چیزها فکر نمی‌کند؟ هر کاری که بت خودساخته‌اش کرد، می‌کند. هر چه پوشید، می‌پوشد. هر چه گفت، می‌گوید. سر همان میزی که غذا خورد، غذا می‌خورد. سعی می‌کند اولین کسی باشد که حرف‌ها و گفته‌هایش را نقل قول می‌کند. در بگو مگوها و کشمکش‌های روزانه از بت بی‌بته‌اش مایه می‌گذارد و... چرا؟

   + سعید ; ۸:٤٢ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩۱
    پيامهاي ديگران ()

6 = 1 + 5

1)
این روزها به برکت فرا رسیدن فصل برداشت صیفی‌جات، قیمت صیفی‌جات به عنوان یکی از کالاهای اساسی همین روزهای مردم، مشمول برنامه‌ها و تدابیر دوراندیشانه دولت مهرگستر قرار گرفت و نسبت به ماه پیش از یک کاهش 60 تا 70 درصدی برخوردار گردید. گوجه فرنگی (که بهتر است به گوجه اسلامی یا گوجه ملی تغییر نام داده شود) از کیلویی 2800 تومان شد 700ت یا هندوانه (که از خون شهدای هسته‌ای سرخ شده) از کیلویی 800ت شد 400 تومان.
گفته باشم اگر همین روزها سخنگوی دولت مهرگستر در نشست خبری به مردم، اعلام کرد که به دنبال اجرای سیاست‌های فلان و بهمان، نرخ تورم یک ماهه اخیر منهای 60 درصد بود، زیاد انگشت به دهان نمانید. ممکن است انگشت‌تان را در موارد دیگری نیاز داشته باشید.

2)
بعضی وقت‌ها حسرت می‌خورم که چرا در وبلاگ فخیمه، شما دوستان همراه و بیکار را در جریان پیش‌بینی‌های خودم که الحق و والانصاف مو لای هیچ کجای‌شان نمی‌رود، قرار نمی‌دهم تا روی این نوسترآداموس را کم کرده باشم. بگذارید چند مثال بزنم؛ روزی که رویانیان با کلی حاشیه شد مدیر باشگاه پرسپولیس و ادعا می‌کرد به داد پرسپولیس بی‌نوا می‌رسد و چنین و چنان می‌کند و دنیزلی خرفت را برای مربی‌گری انتخاب کرد و خیلی گه‌خوری‌های دیگر، می‌خواستم بنویسم  رویانیان که سهل است، اگر پدر رویانیان هم بیاید و از مادر رویانیان هم مایه بگذارد، به جای دنیزلی هم برادر بسیجی‌مان پپ گواردیولا به کار گرفته شود، اوضاع پرسپولیس بدتر می‌شود که بهتر نمی‌شود. همه دیدیم که همین طور هم شد.
یا مورد دیگر، همین مذاکرات ایران با 1+5 در بغداد. با این که خیلی‌ها نسبت به نتیجه‌بخش بودن این دور از مذاکرات خوش‌بین بودند و با لب خندان و نیش‌های تا بناگوش بازشده، به استقبال سوم خرداد می‌رفتند، می‌خواستم بگویم و بنویسم که تا دنیا، دنیاست تو مال منی، تو سرنوشت‌ها...
ببخشید، هر وقت پرچانگی می‌کنم این‌طوری می‌شود. می‌خواستم بگویم که این مذاکرات هم تنها در یک صورت به نتیجه می‌رسد: اشتون حجابش را کامل کند و جلیلی هم ریش‌هایش را کوتاه کند. امری که محال می‌نماید.*
خودمانیم‌ها، این سیاستمداران غربی‌ هم در ریاضی خیلی می‌لنگند که بعد از چند سال هنوز نمی‌‌دانند 1+5 می‌شود 6. هی می‌گویند 1+5، 1+5 ... خب بگویید گروه 6 و خودتان را راحت کنید.


3)

ایران‌خودرو هم برای خودش حکایتی دارد. ادعایش مبنی بر تنوع محصولاتش گوش خلق‌ا... را کر کرده، ولی بعد که به فهرست محصولات قشنگ‌تر از خودش نگاه می‌کنی، می‌بینی که غیر از وانت پیکان، پـژو، سمند و تندر چیز دیگری ندارد که ما زورمان به خریدنش برسد. مثلا" ایران‌خودرو پـژوی 206 را با این مدل‌ها عرضه می‌کند: صندوق‌دار، بی‌صندق، با کیسه هوا، بی کیسه هوا، هشت سوپاپه، شانزده سوپاپه، دنده خودکار، دنده دستی، با کولر، بی کولر و مدل‌های دیگری که تفاوت چندانی در اصل قضیه با یکدیگر ندارند.
بعد هم کلی منت بر سر مشتری‌های نگون‌بخت که بیش از 40 نوع خودرو تولید می‌کند. یا مدیران ایران‌خودرو خرند یا مردم را خر فرض کرده‌اند.


×××××××××××××
* نمی‌دانم چرا وقتی که خبرنگار بی‌بی‌سی در پخش زنده از محل مذاکرات در بغداد می‌گفت "باور کنید توفان شن دو طرف مذاکره را در این‌جا مجبور به مذاکره کردن نگه داشته..." و با دست به ساختمان مذاکرات اشاره می‌کرد، یادم به ماجرای طبس افتاد و گفتم نکند این‌ها همان شن‌هایی‌اند که 31 سال پیش مامور خدا بودند؟!

   + سعید ; ٩:٥٤ ‎ب.ظ ; شنبه ٦ خرداد ۱۳٩۱
    پيامهاي ديگران ()

Persian Gulf remains Persian forever

1) بی‌پولی این روزها بد جوری آزارم می‌دهد. نه خبری از حقوق فروردین شده، نه مستاجر بدبخت‌تر از خودم اجاره‌اش را به حسابم واریز کرده. کاری که بیست روز پیش باید می‌کرد. از وام ازدواجی که دو ماه پیش نام‌نویسی کردم و ارواح گور پدرشان قرار بود تا یک هفته به من تازه‌داماد بدهند، خبری نشده. وام شرکت هم که به ما نرسیده، وارسید. اردیبهشت پارسال بود که نام‌نویسی کردم ولی با گذشت یک سال، از آن هم خبری نشده.
شما بگویید من چه کنم.


2) دیگر این که، امروز دهم اردیبهشت، روز ملی خلیج فارس است. این کارتن هم کار سعید صادقی، یکی از کارتونیست‌های یکی از همین خبرگزاری‌های وطنی به همین مناسبت:

گویا شیخ‌نشین‌های خلیج فارس برای این پهنه آبی نقشه‌ها کشیده‌اند. غیر از آن که "خلیج فارس" با آن که هر دو کلمه آن عربی‌اند، بد جوری خار چشم‌شان شده یا شاید هم موی دماغ‌شان؛ ادعا می‌کنند تنب‌های کوچک و بزرگ و ابوموسا مال آن‌ها بوده و ایران این جزایر را از آن‌ها قاپیده. خب اگر عرضه داشتید، می‌خواستید ندهید.
در یکی از وبلاگ‌ها آمده بود که در جنوب کشور، جزایر تنب بزرگ و کوچک به "تـنــبان" مشهورند. و در پی آن، این دو بیت:
چـــــون بلبل مست راه در بستان یافت
بشنید سوالی کـــــه لب خندان یافت
گفتم که چه حاصلش شد از عمر دراز؟
گفت آن کــه توانیش پس "تنبان" یافت


3) برای‌تان بگویم که هفته پیش یک رأس دزد به خانه همسایه دیوار به دیوارمان زد. و هر چه طلا داشت و نداشت با خود برد تا حتما" و حکما" به زخم کارش بزند. آن طور که مردم می‌گویند و ما نیز شنیدیم، دزدهای باهوش به طلایاب مجهز بوده‌اند و به همین دلیل در کمتر از بیست دقیقه محل اختفای طلاها را به سادگی پیدا کرده‌اند و الخ...
این که دزدها هم همچون سایر اقشار در استفاده از فناوری‌های پیشرفته همگام  بوده‌‌اند، فی‌نفسه خوب است. اگر دزدهای قدیم با چراغ به دزدی می‌رفتند تا گزیده‌تر برند، بدیهی و طبیعی است که دزدهای این دوره زمانه با طلایاب به دزدی بروند. اما فقط یک سوال برای خودم باقی مانده و آن این که: اصول کار طلایاب‌ها چیست و چگونه می‌توان کارشان را مختل کرد؟ اگر چیزی می‌دانید، اعلام کنید تا به نشر برسانیم و نان دزدها را آجر بنماییم.

   + سعید ; ۳:٤٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۱
    پيامهاي ديگران ()

19/33

بالاخره دفاع کردم. ساعت چهارده روز چهارشنبه.
و من خوشحالم. نه برای گرفتن یک مدرک به دردنخور، بلکه برای تمام شدن سه سال جنگ اعصاب، اضطراب و دربه‌دری.
چند حاشیه از جلسه دفاعیه‌ام که فکر می‌کنم اگر در نوع خودشان بی‌نظیر نباشند، ولی کم‌نظیر هستند:

1) تعطیلی بین دو ترم و دعوت نکردن از دوستان و آشنایان سبب شده بود تا غیر از بنده ناچیز، دو عدد استاد راهنما (یکی آقا و دیگری خانم) و دو عدد استاد داور (یکی آقا و دیگری خانم) هیچ بنی بشر دیگری در جلسه حضور نداشته نباشد. در این میان، فقط استاد راهنمای خانم بود که نسبت به خلوت بودن جلسه از من ایراد ‌گرفت. که این ایراد را مثل بقیه ایرادهایش به همان‌جایی حوالت دادم که همیشه می‌دادم.

2) در حین صحبت‌های من که حدود بیست دقیقه طول کشید، چرت‌های استاد راهنمای آقا در نوع خودش جالب بود. باور کنید سه‌چهار دقیقه از شروع صحبت‌های من نگذشته بود که کله مبارک استاد مثل یک پاندول به نوسان درآمد. جالب‌تر از آن، نگاه زیرچشمی داور خانم به وی بود که هم پوزخند می‌زد و هم از این که می‌دید همکارش این‌قدر گیج خواب است، خجالت می‌کشید. البته ساعت نامناسب دفاعیه و خواب‌آلودگی اساتید برای من از هر چیز دیگری بهتر بود، چون به من جرات و شهامت بیشتری می‌داد تا چرندیاتم را بر زبان جاری کنم. چون می‌دانستم کسی به آن‌ها گوش نمی‌دهد.

3) وقتی که دفاع جانانه من تمام شد، استاد داور آقا (همان داور خارجی) در باب نوآورانه نبودن کارم شروع به ایراد فضل کرد که در همین موقع نگاه‌ سنگین و سراسر غضب‌آلود راهنمای اول، کاری کرد که استاد داور از ادامه صحبت کردن منصرف شد. از تغییر رنگ چهره داور خارجی به خوبی معلوم بود که از استاد راهنمای اول خیلی حساب می‌برد.

4) در فاصله‌ای که اساتید در حال رایزنی برای تعیین نمره بودند، با خانم بداخلاقی که به رتق و فتق امور مربوط به پایان‌نامه دانشجویان می‌پردازد و البته نمی‌دانم عنوان رسمی سمتش چیست، با حفظ فاصله شرعی به گپ و گفت مشغول شدم.

5) چون در هیچ دفاعیه دیگری شرکت نکرده بودم، اصلا نمی‌دانستم که دانشجو باید از اساتید پذیرایی کند. و این شد که جلسه دفاع من غیر از چهار چایی کم‌رنگ که زحمتش را آبدارچی کشیده بود، چیز دیگری نداشت. در این مورد هم فقط استاد راهنمای خانم بود که از من ایراد گرفت.

بعد از تمام شدن دفاعیه، خستگی مفرط و سرماخوردگی توام با گلودرد که صبح همان روز بر من عارض شده بود، مجال شنگول بودن بیشتر را به من نمی‌داد.

×××××××××××××××××
پی‌نوشت:
از من به شما و از شما به هر کس که دوست دارید، نصیحت که:
به طور کلی فکر ادامه تحصیل را از سرتان بیرون کنید. به دردسرش نمی‌ارزد. در غیر این صورت، هیچ‌گاه هیچ دانشگاه پیام نوری را به عنوان محل تحصیل خود انتخاب نکنید. خیلی از افراد شاغل فریب اجباری نبودن حضور در کلاس‌های پیام نور را می‌خورند. غافل از این که در دانشگاه پیام نور بیشتر از هر خراب‌شده دیگری اذیت می‌شوند.

   + سعید ; ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳ بهمن ۱۳٩٠
    پيامهاي ديگران ()

برای نریمانی

در حالی که خسته و کلافه بودم، از کارمند دانشگاه خواستم تا کارم را هر چه زودتر راه بیندازد. حوصله این دست و آن دست کردن‌هایش را نداشتم.
به یک باره، به چشم‌هایم خیره شد و گفت: "درست صحبت کن، این طرز حرف زدن که در شان شخصیت دانشجویی نیست..."
از لحن کلامش معلوم بود که این جمله را هر روز و برای خلع سلاح کردن همه ارباب رجوع‌ها به کار می‌برد.
با این که از جوابش شوکه شدم و مطمئن بودم کوچکترین بی‌احترامی نسبت به آن کارمند دون‌پایه روا نداشته‌ام، ولی اجازه ندادم حرفش تمام شود و در جوابش گفتم: "ولی اگر بیشتر فکر کنی، می‌بینی که این طرز صحبت کردن در شان شما هست."

   + سعید ; ۸:٥۸ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٤ بهمن ۱۳٩٠
    پيامهاي ديگران ()

ما خودمان کاسبیم.

این چند روزی که وبلاگ فخیمه به روز نشد به خاطر تمام شدن اعتبار اِی‌دی‌اس‌ال و کوتاه شدن ناخواسته دست‌مان از دنیای مجازی بود. می‌دانم که بازدیدکننده‌های وبلاگ در این مدت کم که شاید برای‌شان ماه‌ها طول کشیده باشد، چه دلتنگی‌ها و بی‌قراری‌هایی که نکرده‌اند. (خودمان، خودمان را تحویل نگیریم پس چه کسی تحویل بگیرد. هـــان؟) به حکم این که چون نو آمد به بازار کهنه شود دل‌آزار، استفاده شش ماهه از اینترنت نسبتاً پرسرعت، دیگر تمایلی برای کار با اینترنت دایال‌آپ برایم باقی نگذاشته بود. از طرف دیگر به دلیل کمبود نقدینگی، پولی برای تمدید اعتبار نداشتم. این بود که تصمیم گرفتم برای مدتی نامعلوم از دنیای مجازی و هیاهوهای مجازی‌تر از خودش دور باشم تا ببینم چه پیش می‌آید.
تا این که عصر دیروز منشی شرکت خدمات اینترنتی با موبایلم تماس گرفت و با صدای لطیفش درخواست کرد که بیشتر از این مشتاقان و شیفتگان سرسپرده وبلاگ فخیمه را آزار ندهم و با منور کردن فضای مجازی از طریق اتصال به شبکه و کلیدزنی در آن، دل رهروان وبلاگ‌خوانی را شاد و مشعوف کنم. هزینه اشتراک را هم هر وقت که پولی در دست و بال‌مان باقی ماند، پرداخت کنم.
از شوخی گذشته، خودم هم نمی‌دانم این کار خانم منشی را به حساب چه چیزی بگذارم. به حساب مشتری‌مداری یا منافعی که از تعداد زیاد مشتریانش یا هر علت دیگری که عایدش می‌شود و من از آن‌ها خبر ندارم. به نظر من، در پشت تخفیف یا خدمت بی‌مورد یا لطف زیادی هر دکان و موسسه و شرکتی می‌توان به خوبی ردی از نوعی از کم‌فروشی یا گران‌فروشی یا کلاهبرداری‌های هر چند کوچک و خلاقانه را دید.
چند روز پیش یکی از این برگه‌های تبلیغاتی که مهمان ناخوانده همه خانه‌ها هستند، در حیاط خانه‌مان انداخته بودند که در آن شرکتی ادعا می‌کرد هر کسی می‌تواند عضو شرکت‌شان بشود و از آن به بعد، همین طور الکی و صرفاً به خاطر نام‌نویسی در آن شرکت، در همه مراکز تجاری، بهداشتی، فرهنگی، خدماتی و... بین 10 تا 40 درصد تخفیف خواهد گرفت. شما باشید، باور می‌کنید؟ یحتمل مدیران شرکت مزبور در مخیله خام خودشان پشت گوش مردم را مخلمی دیده‌اند که گستاخی‌ای به این بزرگی به خرج داده‌اند.
این بانک‌ها و موسسه‌های مالی هم که دیگر نیازی به توضیح ندارند؛ هیچ بانک و موسسه‌ای پیدا نمی‌شود که حاضر به گذشت حتا یک ریال باشد، آن وقت چه شعارهای تبلیغاتی دهان پرکن و موزونی که نمی‌دهند و در سایه همین شعارهای مردم‌فریب‌شان، این پول بی‌زبان مردم است که کیسه‌کیسه بالا می‌کشند. باز هم به نزول‌خورها که یک ذره معرفت دارند و به خودشان اجازه نمی‌دهند کسی را به خاطر بدهکار بودن زندانی کنند یا اموالش را توقیف کنند یا پول وکیل و نماینده قانونی و... را از بدهکارشان بگیرند. ولی این بانک‌ها از یک طرف شعار مردم‌داری می‌دهند و از طرف دیگر، آن چنان بهره‌های کلانی از مردم می‌گیرند و در مواقعی که کسی به آن‌ها نیاز داشته باشد، آن‌چنان ناز می‌آیند که هیچ لیلایی برای هیچ مجنونی نیامده است.

خلاصه این که: در این دوره زمانه کمتر کسی پیدا می‌شود که صرفاً برای ثواب اخروی برای شما کاری بکند.

   + سعید ; ٦:۱٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۸ دی ۱۳٩٠
    پيامهاي ديگران ()

1، 2، 3

1) خودم هم نمی‌دانم این روزها به خاطر اضافه شدن 26000 هزار تومان به پایه‌حقوق ‌ناچیزم، چه کار کنم. فقط می‌دانم که ناشکری نباید بکنم. مطمئنم حتا گداهای زیر پوشش کمیته امداد هم در شان خودشان نمی‌دانند به خاطر 26000 تومان خوشحالی کنند. بنابراین، افزایش حقوق مذکور نمی‌تواند جای خوشحالی داشته باشد. البته ناراحت هم نیستم، به این دلیل که می‌شود این 26000 تومان را به اضافه یارانه‌ای که پدرم می‌گیرد در بورس یا صنعت پتروشیمی سرمایه‌گذاری کنیم و سودش را ببریم و با آن سود، زمین یا خانه بخریم.
بیشتر به این فکر می‌کنم که وجدان مدیریت محترم کارخانه چطور راضی شد دست دل از دنیا بشوید و با کدام رو، این مبلغ را به حقوق پایه من و دو همکار دیگرم اضافه کند؟! آن هم بعد از دو ماه حساب و کتاب و کلی منت و خیلی چیزهای دیگر. و چه زیادند بیشعورهایی که نسبت به این افزایش حقوق رشک می‌ورزند.
از همان اول هم به همکاران خوش‌خیالم گفته بود که به خیر جماعت مدیر دل نبندند و از این که می‌بینم یک بار دیگر پیش‌بینی‌های این آقا سعید درست از آب درآمد و نزد همکارانم روسفید شدم، کمی تا قسمتی خرسندم.

2) مساله دیگری که مثل بند یک نمی‌دانم، این است که چگونه و با چه زبانی می‌توانم به خاطر نعمت سلامتی خود و تک‌تک اعضای خانواده‌ام، از خدا تشکر کنم. هر چه بیشتر و دقیق‌تر به اطرافیانم نگاه می‌کنم، بیشتر شرمنده خداوند می‌شوم. و هر چه بیشتر فکر می‌کنم، به دو نکته بیشتر پی می‌برم: یکی لطف بی‌منت و بی‌پایان خدا و دیگری ناشکری ناتمام خودم.
چه خوش گفت امام علی که می‌فرماید "سلامتی و امنیت، از نعمت‌های ناشناخته خداوند هستند." نعمت‌های ناشناخته آن‌هایی هستند که نقش و اهمیت‌شان، تنها در نبود آن‌ها آشکار می‌شود. فکر نمی‌کنم از آن‌هایی باشم که سلامت و امنیت برای‌شان ناشناخته مانده است. پس ای خدای بزرگ، سعی نکن این دو نعمت بزرگت را به ما نشان بدهی.

3) و اما یک داستانک پندآموز:
بودا به دهی سفر کرد. زنی که شیفته سخنان او شده بود از بودا خواست تا مهمان وی باشد. بودا پذیرفت و آماده رفتن به خانه‌ زن شد. کدخدای دهکده هراسان خود را به بودا رسانید و گفت: این زن، هرزه است، به خانه‌ او نروید. بودا به کدخدا گفت: یکی از دستانت را به من بده.
کدخدا تعجب کرد و یکی از دستانش را در دستان بودا گذاشت. آن گاه بودا گفت: حالا کف بزن.
کدخدا بیشتر تعجب کرد و گفت هیچ کس نمی‌تواند با یک دست کف بزند.
بودا لبخندی زد و پاسخ داد: هیچ زنی نیز نمی‌تواند به تنهایی هرزه باشد، مگر این که مردان دهکده نیز هرزه باشند.

   + سعید ; ٩:٠٤ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٢ آبان ۱۳٩٠
    پيامهاي ديگران ()

عذر مرا بپذبرید.

خودم هم نمی‌دانم این پست را با چه رویی بارگذاری کنم. هر چه سعی کردم به خودم تلقین کنم الان یک سنگ پا از نوع قزوینی آن هستم، نتوانستم. ولی قدر مسلم آن که در بزرگواری شما دوستان همیشه همراه هیچ شکی ندارم و یقین دارم عذر مرا خواهید پذیرفت. قضیه از این قرار است که بنده حقیر به دلایل پرشماری که ذکر آن‌ها هم از حوصله خودم خارج است و هم از حوصله شما، شانزده آبان نمی‌توانم تهران باشم. خیلی سخت است که خود شما بانی یک قول و قرار باشید و کلی هم سر تاریخ آن با دیگران چانه‌زنی کنید ولی با فرا رسیدن روز موعود، زیر همه چیز بزنید. ضمن این که انزجار شما را از خودم به خوبی حس می‌کنم، در همین جا اعلام می‌دارم به درستی، برازنده بد و بیراه‌های شما نیز هستم و چاره‌ای جز این که با آغوش باز پذیرای آن‌ها باشم، ندارم. بدقول، تــوزرد و مسخره تنها بخشی از بد و بیراه‌هایی‌اند که خودم را با یک ایـــــــش‌ش بلند مستحق آن‌ها می‌دانم. ولی چه کنم که هر چه به روز موعود نزدیکتر می‌شدم، گو این که همه موانع و مشکلات دست به دست هم می‌دادند تا روی سرم خراب شوند و از رسیدنم به تهران جلوگیری کنند.
البته نبودن من در تهران به معنی لغو قرار ملاقات نیست و از این که نمی‌توانم از فرصت پیش‌آمده استفاده کنم و بعد از حدود ده سال با دوستان سابق دیداری تازه کنم، افسوس می‌خورم. خیلی دوست دارم که بعد از این همه سال، این قرار ملاقات برگزار شود و از شما می‌خواهم هر جوری که شده، حتا با وجود پنج شش نفر، ترتیب دیدار را فراهم کنید. حداقل کسانی که ساکن تهران هستند، سر مکان قرار زیاد چانه نزنند.
خوشحال می‌شوم در صورت حاضر شدن سر قرار، عکس‌های قرار را به ای‌میل وبلاگ بفرستید تا حداقل با نمایش آ‌ن‌ها در وبلاگ کمی از حسرت آن چه که از دست دادم، کم کنم.

   + سعید ; ۳:٤٦ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳ آبان ۱۳٩٠
    پيامهاي ديگران ()

خسته‌ام.

این روزهایی که گذشت، نه فرصت کافی برای نوشتن داشتم و نه دل و دماغ نوشتن. مشغله کاری اجازه نمی‌داد دستی به سر و گوش وبلاگ بکشم و اگر هم مختصرفرصتی برای سر زدن به وبلاگ پیش می‌آمد، حتا برای پاسخ‌دهی به پیام‌های سراسر معرفت شما، حضور ذهن و تمرکزی برایم باقی نمانده بود. اگر همین الان به شما خبر بدهند کارخانه یا شرکتی که در آن کار می‌کنید یکی از شرکت‌های اقماری امیـرمنصـور آریـا بوده و بعد از جستجو در اینترنت، صحت خبر طوری بر شما ثابت بشود که مو لای درزش نرود، چه حالی به شما دست می‌دهد؟
فکر کنم آن‌قدر شوکه بشوید که به روز رسانی شیمی79 برای‌تان مقدور نباشد. عذر مرا برای شرح جزئیات بیشتر بپذیرید.

بد نیست بدانید یک روز از روزهای غیبت مجازی را برای چندمین بار علاف استاد علاف‌تر از خودم بودم. باز هم یکی دیگر از ایرادهای بنی‌اسرائیلی که به پیش‌نویس پایان‌نامه‌ام گرفته بودند و به خاطر آن چه که هیات بیشعور داوران "حذف فضاهای اضافی متن" و "گنجاندن شماره هر یک از منابع در جای خودش" خوانده بودند، مجبور شدم چهارشنبه (21 مهر) یک روز سراسر خودخوری و جنگ اعصاب داشته باشم.
حرف من این است: گیرم که ایرادهای مذکور خیلی هم منطقی و بجا بوده باشند، نمی‌شد به جای این که هر دفعه یک چیز را بهانه کنند (یک روز تغییر فونت، یک روز تغییر قالب کلی پایان‌نامه، روز دیگر فارسی کردن اعداد انگلیسی و...) همه این ایرادهای مسخره‌تر از خودشان را یک‌باره و یک‌جا می‌گرفتند؟ یعنی استادهای دانشگاه قضیه به این سادگی را درک نمی‌کنند؟
بگذریم، بیشتر از این نمی‌خواهم درباره این مساله بی‌قدر بنویسم. فقط این را می‌دانم که اگر در این سه سالی که وقت و پولم را در دانشگاه پیام نور حرام کردم، روی یک گاری شرت و جوراب می‌فروختم، کمتر پشیمان بودم. حداقل به جای این 5 میلیون تومان شهریه‌ای که نفله کردم، یک ماشین داشتم. این را هم می‌دانم که احمدی‌نژاد روزی استاد دانشگاه بوده، پس نباید از هر استادنامی توقع بیجا داشت.

از سر گیری ورزش آن هم در رشته نفس‌گیر بوکس برای همچون من که مدت‌ها بود کفش‌های ورزشی‌ام را آویزان کرده‌ بودم، مزید بر علت شد و سه جلسه ورزش سنگین در هفته، همه نا و نوایم را طوری تا آخر می‌کشید که بعد از هر جلسه تمرین وقتی به خانه بر می‌گشتم بیشتر به کسی می‌ماندم که غیر از علایم حیاتی، هیچ چیز دیگری نداشت. بدیهی است انتظار به روز رسانی وبلاگ از همچون کسی، کمی ناجوانمردانه است.

از طرف دیگر، پدر شدن یکی از همکاران مجبورم کرد که یکی دو روز توفیق اضافه‌کاری پیدا کنم که با توجه به اصابت کفگیر به ته دیگ، صلاح دیدم فرصت‌ پیش‌آمده را از دست ندهم. و این شد که این شد. یعنی وبلاگ به روز نشد. حسن دیگر مرخصی رفتن همکار مذکور این بود که این چند روز قیافه روبه‌وار(1) و سراسر پلیدش را کمتر دیدم.

×××××××××××××××××
پی‌نوشت:
(1) روبه‌وار: یک کلمه من‌درآوردی، کسی که به روباه می‌ماند. روباه+وار. روباه: حیوان مکار، وار: پسوند شباهت.

چند سال پیش این جمله‌ را پشت یکی از اتوبوس‌ها دیدم: مولای درویشان علی. و مراد این بود که مولایِ درویشان، علی. ولی من بیسواد به اشتباه خواندم: مو، لای درویشانِ علی.
همه درویشان علی به بزرگواری و بزرگ‌منشی خودشان ببخشند.

می‌گفتند علف باید به دهن بزی شیرین بیاید.
عمری خودم را کشتیم که شیرین‌ترین علف دنیا بشوم.
غافل از این که طرف اصلا بـز نبود. . . گــــــــــــاو بود!

   + سعید ; ۸:٥٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٤ مهر ۱۳٩٠
    پيامهاي ديگران ()

این روزهای من

حال این روزهای من بی‌شباهت به آن میمونی نیست که بی‌ هیچ هدف متعالی، از این شاخه به آن شاخه می‌پرد؛ یک بار به سرم می‌زند زبان انگلیسی‌ام را تقویت کنم، با این که حوصله رفتن به کلاس زبان ندارم و هنوز نمی‌دانم از کجا شروع کنم و قدم از قدم بر نداشته‌ام و اصلا نمی‌دانم چه لزومی وجود دارد که دوباره به یادگیری زبان مشغول شوم، عزمم را جزم کرده‌ام تا جوشکاری یاد بگیرم. بله، درست خواندید. جوشکاری.
بی هیچ مقدمه‌ای و تنها با مرور 16 زمان انگلیسی، هر روز هدفونم را بر می‌دارم و پای تلویزیون به تماشای اخبار انگلیسی بی‌بی‌سی جهانی و گاهی هم سریال‌های ام‌بی‌سی‌پرشیا می‌نشینم. (خداوند، خودش از این که هر روز چشم و گوشم ناخواسته به جمال صور قبیحه شبکه‌های مذکور روشن می‌شود، بنده ذلیلش را ببخشاید.) و لعنت می‌فرستم بر خودم و آموزش و پرورش‌مان که از دوم راهنمایی تا دانشگاه به من و امثال من زبان خارجه یاد دادند ولی نه تنها از بیان یک جمله ساده عاجزم، گوش‌هایم آن‌قدر با کلمه‌ها و جمله‌های انگلیسی بیگانه‌اند که انگار نه انگار شش‌هفت سال آزگار زبان خوانده‌ام. ‌سر کلاس‌های زبان همیشه هوش و حواس‌مان به این بود که چگونه از پس تست‌های زبان کنکور برآییم و به نکاتی دقت کنیم که حتا خود انگلیسی‌زبان‌ها از دانستن آن‌ها چشم پوشیده‌اند. ممنون می‌شوم اگر شما راه بهتری و دم‌دست‌تری برای تقویت زبان انگلیسی سراغ دارید، از من دریغ نکنید.
درباره جوشکاری باید بگویم حتا برای خودم هم این سوال‌ها کماکان بی‌پاسخ مانده‌اند که از کی و چرا به این رشته فنی که حتا خود جوشکارها هم از آن گریزانند، علاقه‌مند شدم و مهمتر از همه، جوشکاری یاد بگیرم که چه بشود؟ فقط این را می‌دانم که هر طوری شده، باید جوشکاری یاد بگیرم. بله، باید هم بخندید. حتا تصورش هم خنده‌دار است، تصور این که در دستم الکترود و بر صورتم ماسک گنده جوشکاری باشد، تا به حال خیلی‌ها را خندانده است. شاید یکی از دلایل علاقه‌ام به یادگیری جوشکاری این باشد که پیش خودم فکر می‌کنم (حداقل در خیال) اگر کمی تمرین کنم، از خود جوشکارهایی که خیلی برای دیگران قیافه می‌گیرند، بهتر می‌توانم جوش بدهم. این را وقتی فهیمدم که یک ماه پیش برای یک کار جزئی به یک جوشکاری رفتم و آن جا بود که پسرک جوشکار که مطمئنم حتا دیپلم هم نداشت و در کارش که همانا جوشکاری باشد چندان مسلط نبود، آن‌قدر برایم قیافه گرفت و اُرد ناشتا داد که همان جا می‌خواستم کله‌اش را به تیرآهن 60 جوش بدهم. گرچه می‌دانستم که نمی‌شود، چون گچ هیچ‌گاه به آهن جوش نمی‌خورد.
بگذریم؛ البته پریدن‌های میمون مورد بحث از این شاخه به آن شاخه همچنان ادامه دارند. سر مبارک‌تان را که نه، چشم‌تان را خسته نکنم؛ این روزها در حال پیگیری تصمیم دیگری مبنی بر آموختن یک رشته ورزشی خشن نیز هستم. بوکــــس! شوخی


×××××××××××××××
به یارو می‌گن: این‌جا چی کار می‌کنی؟
می‌گه: پس کجا چی کار کنم!

   + سعید ; ٧:۱۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٢ مهر ۱۳٩٠
    پيامهاي ديگران ()

وقت‌نشناسی

چند روز پیش برای این که به خیال خام خودم با استاد معزز هماهنگی کرده باشم، پیامکی به این مضمون برایش فرستادم: "چهارشنبه هستین که برای اصلاح پروپزال بیام دانشگاه؟ اگه نه که همون سه‌شنبه بیام." استاد معزز مرحمت فرموده و در پاسخ نوشتند: "4shanbe"
صبح چهارشنبه با هزار امید و آروز و یک عدد لپ‌تاپ و یک بطری آب منجمد راهی دانشگاه شدم تا در پیشرفت روزافزون علمی ایران گامی هرچند کوچک برداشته باشم. (!) آن هم در گرمای این روزهای اصفهان که حتا گربه‌ها و گنجشک‌ها هم رغبت نمی‌کنند از لانه‌های بی‌پیرایه خود بیرون بیایند.
لپ‌تاپ را با اندکی خواهش و تمنا از برادر کوچک‌تر قرض گرفتم تا ایرادهای مضحکی که استادان مضحک‌تر، از تز پیشنهادی‌ام (همان پروپزال) گرفته‌اند را در همان دانشگاه روی فایل موجود در لپ‌تاپ اصلاح کنم تا کارم زودتر راه بیفتد.
الان ساعت 10:30 است و استاد معزز هنوز تشریف نیاورده‌اند. به صرافت می‌افتم که به گوشی مبارک‌شان زنگ بزنم ولی باز هم صبر می‌کنم. در ادامه، چاره‌ای جز تماس گرفتن نمی‌بینم. در همان اولین تماس، همین که دیدم گوشی استاد معزز خاموش است، با هوش و ذکاوت خدادای‌ام فهمیدم که باید پی استاد را به دلم بمالم، و لاجرم از دانشگاه بیرون آمدم.
یک ساعت بعد و در راه برگشت، با خودم گفتم بد نیست یک بار دیگر تماس بگیرم. این بار، گوشی مزبور دیگر خاموش نبود و بعد از کلی زنگ خوردن، استاد معزز که فکر کنم به خاطر موقعیت خاص و خفه کردن صدای زنگ گوشی‌اش مجبور به جواب دادن شد، در کمال پررویی و بی‌توجهی به قولی که خودش داده بود، گفت که امروز نمی‌تواند بیاید دانشگاه! جوری صحبت می‌‌کرد که انگار تا به حال با من تماس تلفنی نداشته‌ است. به عبارت بهتر، خودش را به کوچه علی چپ زد و حتا پرسید که برای چه کاری قرار بود دانشگاه بیاید!
در راه برگشت، من ماندم و این سوال‌ها که:

مسئول یک روز علافی من کیست؟
چرا استادی که سر کلاس‌هایش دم از وقت‌شناسی می‌زند، این طور وقت دیگران را به بازی می‌گیرد؟
فرق یک استاد دانشگاه با یک دکان‌دار یا بنک‌دار بازاری چیست؟ اگر قرار باشد هر دو خلف وعده کنند که باید زار زار به حال خودمان گریه کنیم!
نمی‌شد استاد پدربیامرز یک روز قبل از قرار، خبر لغو شدن قرار را اعلام می‌کرد؟ اگر وقت طلاست، برای همه طلاست!

   + سعید ; ۸:٤٠ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۳٠ تیر ۱۳٩٠
    پيامهاي ديگران ()

بعد از 8 روز

در تمام مدتی که به دلیل تمام شدن اشتراک اینترنت امکان وب‌گردی (بر وزن ول‌گردی) و به روز رسانی مبارک‌وبلاگ فراهم نبود، همه نشانه‌های یک معتاد در حال ترک را داشتم: بی‌قراری، پرخاشگری، افسردگی، کم‌حوصلگی و...
اصولا فرقی نمی‌کند آدمیزاد خمار چه چیزی باشد، خمار تریاک یا خمار اینترنت. نشانه‌های خماری برای هر دو مشابه است. البته ناگفته نماند اولی جایگزین‌های به مراتب بهتری هم دارد، اگر تریاک نشد حشیش، حشیش نشد کراک، کراک نشد کوفت، کوفت نشد زهرمار و همین‌طور بگیر و برو تا برسی به تنگ قبرستان. ولی متاسفانه تا کنون جایگزین درخور و مناسبی برای وب‌گردی پیدا نشده است.
میثم زی زی هم که همچنان دارد با دوران نامزدی دست و پنجه نرم می‌کند. لاکردار حتا پاسخ پیام‌های دوستان را نداده است. مثل این که هوش و هواس نداشته‌اش را کلاً از دست داده است و فراموش کرده روزگاری در همین جایی که حالا این‌قدر خفیف و خوار شده، دل می‌داد و قلوه تحویل می‌گرفت! البته یکی از دوستان می‌گفت میثم شغل دومی اختیار کرده و عصرها به چیدن لیمو اشتغال دارد. برای همین فرصت نمی‌کند دستی به سر و گوش وبلاگ بکشد. چه می‌شود گفت، شاید دخل میثم جواب‌گوی خرج دوران نامزدی‌اش نیست و بالاجبار به این کار مشغول شده باشد. مثل همیشه، خدا بهتر می‌داند.
خبر دست اول این که پنج‌شنبه قبلی برابر با 23 تیر، جواد حبیبی رسماً ازدواج کرد. یه وقت پیش خودتان فکر نکنید جواد پیشتر ازدواج غیر رسمی داشته است؛ گفتم ازدواج رسمی تا حق مطلب را ادا کرده باشم. خیلی دوست داشتم گزارش مستند مراسم عروسی‌اش را همراه با چند عکس از جواد در قامت دامادی بنویسم ولی دوصد حیف و سه‌صد افسوس که مراسم مزبور مقارن شده بود با شب‌کاری من مفلوک که مثل همه موارد مشابه دیگر، این تقارن میمون و مبارک را به فال نیک می‌گیریم.
خبر دوم (که باید قابل توجه محمد و مجید و میثم‌ش و سایر متاهلان تنبل باشد) این که دای‌رضا هم بابا شده (است). به عبارت بهتر یکی دیگر بر نوه‌های شیمی79 اضافه گردید. رایان بن رضا کوچک‌مردی که بی‌صبرانه نوه‌های دیگر شیمی 79 را به انتظار نشسته است!


پی‌نوشت:
به یارو می‌گن: می‌دونی داداشت اچ‌آی‌وی داره؟
می‌گه: نه بابا، اون که تا دیروز جی‌ال‌ایکس داشت!

   + سعید ; ٦:۳٠ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٥ تیر ۱۳٩٠
    پيامهاي ديگران ()

سالی که گذشت...

سال 89 را باید زودگذرترین و سریع‌ترین سالی نام‌گذاری کنم که تا به حال به خود دیده‌ام؛ باورم نمی‌شود که سیصد و شصت و پنج روز را به همین سادگی پشت سر گذاشته باشم. بهار کم‌طراوت، تابستان گرم و خشک، پاییز برگ‌ریزان و زمستان نه چندان سرد 89، طوری در چشم بر هم زدنی آمدند و رفتند که به زنده بودن خودم شک می‌کنم!
دوستان به شوخی می‌گویند خیلی به من خوش گذشته تا جایی که خوش‌خوشی‌ام شده و گذر زمان را لمس نکرده‌ام. در حالی که آن چنان سرخوش و دل‌خوش نبوده‌ام و روزها و ماه‌های 89 غیر از یکنواختی، روزمرگی، دلواپسی و نگرانی چیز بهتری برای من نداشتند.
بزرگ‌ترین دغدغه‌هایم در سالی که گذشت عبارت بودند از خرید یک باب خانه نقلی و کلک کارشناسی‌ارشد را کندن که البته هیچ کدام‌شان به سرانجامی نرسیدند. برای خرید خانه همه مقدمات جور جور است؛ اول و مهمتر از همه، قصد و نیت خرید خانه که دو سه سالی می‌شود فراهم شده، خانه مورد پسند که تا دل‌تان بخواهد در سطح شهر در اندازه‌ها و مدل‌های گوناگون وجود دارد و فروشندگانی که همه‌شان نیت خیر در سر دارند و می‌خواهند هر طوری شده برای بی‌خانمان‌ها سرپناهی جور کنند (ارواح قبر پدرشان!) و محل مطمئنی به نام بنگاه برای پر کردن فرمی به نام قولنامه. ولی تنها یک مشکل کوچک وجود دارد و آن این که، اگر خدای بخشنده ما را قابل بداند و در زمره کسانی قرار دهد که به آن‌ها روزی بی‌حد و بی‌حساب می‌بخشد، می‌توان به خرید خانه امیدوار بود. پول را عرض می‌کنم؛ بماند بعضی‌ها که نون مفت خورده‌اند و حرف مفت زده‌اند، به غلط گفته‌اند پول، چرک کف دست است. چرا که اگر پول چرک کف دست باشد، پس چرک کف دست هم باید پول باشد. در حالی که به ازای چرک کف دست به کسی خانه که نمی‌دهند هیچ، تازه با کلی توپ و تشر می‌خواهند که دست‌هایش را بشوید. قبول ندارید؟! گرچه در واپسین روزهای سال بارقه‌هایی از امید پیدا شد ولی هر آن ممکن است به سان سرابی ناپدید شوند. تا ببینیم چه پیش می‌آید...
درباره کارشناسی‌ارشد سرتان را درد نیاورم، فقط این را بدانید که برای تمام کردن پایان‌نامه تا به حال چندین بار به خودم از آن فحش‌های نان و آب‌دار نثار کرده‌ام تا دیگر هوس ادامه تحصیل به سرم نزند. این‌قدر این استادهای پدربیامرز گیر می‌دهند که آدم فکر می‌کند این‌ها می‌خواستند دست‌اندازی، سرعت‌گیری چیزی بشوند که شامل لطف خدا شده‌اند و استاد گردیده‌اند! در همین گیر و دار، خدا نکند یکی از استادهای راهنمای‌تان خانم باشد که باید برای خودتان و آینده‌تان حساب ویژه‌ای باز بکنید. یک بار راهنمای دوم من که بی‌شباهت با دکتر زنده‌دل خودمان نیست، از من خواست تا در گزارش‌ها، ph نمونه‌های روغن را گزارش کنم!!!!!! (1) تا به حال چندین بار به سرم زده که عطای مدرک را به لقای آن ببخشم ولی تا به حال همچین جسارتی پیدا نکرده‌ام که همچین غلطی بکنم. ما را چه به این غلط‌ها!
در کل، چندان از سال 89 لذتی نبردم. البته اوس‌کریم خودش می‌داند که ناشکری نمی‌کنم. همین که همچنان در کنار اعضای خانواده در کمال صحت و سلامت به سر می‌برم و البته، دوستان خوبی همچن شما را دارم، قابل مقایسه با هیچ چیز دیگری نیست.

(1) به طور کلی برای مواد آلی پارامتری به نام ph تعریف نمی‌شود. اصلا در روغن‌های گیاهی که بر پایه تری‌گلیسیرید هستند چیزی به نام پروتون وجود ندارد که بشود برای آن‌ها ph تعریف کرد.

   + سعید ; ٩:۱٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢ فروردین ۱۳٩٠
    پيامهاي ديگران ()

توجیهی

١) امروز حال کردم قالب وبلاگ را بعد از حدود دو سال عوض کنم. فکر کنم این چهارمین قالب وبلاگ باشد. با توجه به سرعت پایین اینترنت در ایران یک قالب ساده و کم‌حجم را انتخاب کردم. سلیقه من بهتر از این نیست؛ لطفا ایراد نگیرید!

٢) درباره صندلی داغ‌ها لازم است چند نکته حضورتان عرض کنم. نکاتی که کم و بیش در پاسخ به پیام‌های دریافتی گفته‌ام. ببینید ما نه قصد روی آب انداختن پته کسی را داریم که بعضی‌ها تصمیم به پته‌اندازی! ما کرده‌اند، نه قصد افشای اطلاعات محرمانه کسی را و نه خدای نکرده قصد دست انداختن یا توهین و جسارت به کسی. پیشنهاد صندلی داغ از خودتان بود، خودتان از آن استقبال کردید و اعلام آمادگی‌ هم کردید. ولی دلیل شاکی شدن‌تان را نمی‌دانم. این را بدانید و برای دیگران هم تعریف کنید که نام و نام خانوادگی، خواننده مورد علاقه، محل کار و... به هیچ عنوان اطلاعات خصوصی و محرمانه محسوب نمی‌شوند و به هیچ دردی نمی‌خورند. شاید بشود از شماره حساب بانکی یا کد ملی یا نشانی دقیق افراد سوء استفاده کرد که همین هم به خیلی عوامل دیگر از جمله بی‌عرضه بودن طرف مقابل بستگی دارد، ولی به هر حال نزدیک سی سال از عمرمان می‌گذرد و اگر چشم‌مان نزنند، می‌دانیم چه حرفی را کجا و چگونه بزنیم. پس به دل‌تان بد راه ندهید و زیاد نگران ما نباشید.
تا آن‌جایی که یادم هست چند سال پیش که برنامه صندلی داغ از شبکه دو پخش می‌شد چه ‌آدم‌هایی که دعوت نشدند و به چه پرسش‌هایی که پاسخ ندادند. آب هم از آب تکان نخورد. نه کسی از اطلاعات شخصی کسی سوءاستفاده کرد، نه از کسی کلاهبرداری شد و نه هیچ یک از خیال‌هایی که از ذهن ما می‌گذرد برای هیچ یک از داغ‌شدگان رخ داد. حالا بعضی‌ها را چه شده است که از اعلام نام خودشان یا دوستان‌شان می‌ترسند، من نمی‌دانم.

   + سعید ; ٦:٥٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٩
    پيامهاي ديگران ()

چند دقیقه پیش...

نمی‌دانم بعضی اتفاق‌های روزمره را پای حادثه و پیش‌آمد بگذارم یا به این که واقعا برنامه‌ای در کار بوده است، باید اعتراف کنم.
چند ساعتی مرخصی گرفتم تا به همراه پدر به منزل یکی از دوستانی که داغ دخترشان را دیده بودند، برویم.
سلام و خوشامدگویی یکی دو نفر از میزبان‌ها بد جوری سرد و نچسب بود.
بعد از آن‌جا، برای مراسم هفته به حسینیه رفتیم؛ ترجیح دادم چند آیه قرآن بخوانم. اولین آیه‌ای که به چشمم آمد، آیه 86 سوره نسا بود.
آمده بود: "هر گاه به شما تحیت گویند، پاسخ آن‌را بهتر از آن بدهید. یا لااقل به همان‌گونه پاسخ گویید! خداوند حساب همه چیز را دارد."

   + سعید ; ٤:٤٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱ مهر ۱۳۸٩
    پيامهاي ديگران ()

شاید این جمعه بیاید

1) دیروز که نیامد. باز هم باید تا جمعه بعدی صبر کنیم؛ شاید این جمعه بیاید، شاید هم نیاید. زیاد نباید درگیر آمدن یا نیامدنش شد...

2) با این که پارسال بود که یکی از همکارانم دی‌وی‌دی سریال لاست را به من داد، ولی تا الان حوصله دیدنش را پیدا نکردم. تنها پنج قسمت از Lost را که گفته می‌شود پخش آن از سال 2004 شروع و تا سال 2009 ادامه داشت، را دیده‌ام. ولی در همین پنج قسمت به خوبی تفاوت سریالهای ایرانی با سریالهای امریکایی برایم روشن شد. تفاوتی به اندازه سینمای ایران و هالیوود. ترسها و فراز و فرودهای سریال روی من که نزدیک 30 سال دارم و گرم و سرد روزگار را چشیده‌ام! به میزان زیادی تاثیر می‌گذارند و به خوبی هر تماشاگر دیگری را با خود همراه می‌کنند. به نظر من، سریالهای ایرانی بیشتر حول مسائل خانوادگی می‌چرخند، روند پیشرفت کند و خسته‌کننده‌ای دارند، احساسات در آنها حرف اول را می‌زند، با واقعیات زندگی روزمره بیشتر ایرانیها فاصله زیادی دارند و تا اشک آدم را در نیاورند، تمام نمی‌شوند. بماند که بعضی وقتها بازی ناشیانه بعضی از بازیگرنماها بیشتر دلمان را سردتر می‌کنند.

3) از آن جایی که بزرگی می‌گوید "قبل از عملی شدن آن چه که در ذهن می‌پرورید، آن را برای دیگران نگویید" می‌خواستم به شما نگویم، ولی از شما چه پنهان که تصمیم گرفته‌ام خاطرات روزانه (و البته شبانه) خودم را در محل کار برای مدت نامعلومی در وبلاگ بنویسم. هدف خاصی هم از این کار ندارم، فقط می‌خواهم برای خودم بنویسم. چون دوست ندارم مبادا روزی یکی از همکارانم به وجود این مطالب در اینترنت پی ببرد، از کاربرد اسمها و مکانهای خاص، واژه‌های تخصصی و هر چه که سبب لو رفتن این خاطرات روزمره در کارخانه بشود، خودداری می‌کنم. به امید خدا، از پس‌فردا شروع می‌کنم.

   + سعید ; ٢:۱٩ ‎ب.ظ ; شنبه ٦ شهریور ۱۳۸٩
    پيامهاي ديگران ()

آن چه که گذشت.

مشاهده یادداشت خصوصی

   + سعید ; ۱:۱٥ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٩
    پيامهاي ديگران ()

ویندوز 7

1) از همین دیروز تجربه کار با ویندوز 7 نصیبم شد. ویندوزی که سریعتر از بقیه ویندوزها نصب می شود، گرافیک زیبایی دارد و ایرادهای اسلاف قبل از خود را هم ندارد. (البته زحمت نصبش را یکی دیگر کشید.) در حین کار با ویندوز 7 مدام به این فکر می کردم که اگر شرکت مایکروسافت ایرانی بود، حالا چگونه بود؟ لابد هنوز هم در حال ور رفتن به ویندوز 98 با کلی عیب و ایراد. درست شبیه همان پیکان و پراید خودمان! انگار در فرهنگ ما ایرانیها چیزی به نام به روز شدن یا به قول مهندسهای صنایع "بهبود مستمر" وجود ندارد.

2) در حال ورق زدن تقویم یکی از دوستان کارخانه بودم که به روزهای جالبی در آن برخوردم. در نوع خودش جالب بود. خیلی از اتفاقاتی که چندین هزار سال از آنها گذشته و فکر نمی کنم غیر از کتابهای آسمانی هیچ سندی از کلیت آنها در دست باشد، در این تقویم آمده است. برای مثال: 9 دی: بیدار شدن اصحاب کهف از خواب سیصد و چند ساله، روز 8 بهمن: گرفتار شدن حضرت یونس در شکم ماهی، یا روز 13 اسفند: قرار گرفتن کشتی نوح بر کوه جودی!

   + سعید ; ٧:۳۳ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٠ تیر ۱۳۸٩
    پيامهاي ديگران ()

گور پدر کارخانه

مشاهده یادداشت خصوصی

   + سعید ; ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٩
    پيامهاي ديگران ()

از همه چیز

1) فلیکر دوباره فیلتر شد؛ خدا خودش فیلتر کناد همه فیلترکنندگان را! دولت یا حکومتی که از چند تا عکس بترسد، همان بهتر که هر چه زودتر بساطش را جمع کند برود پی کارش!

2) چه قدر از این جمله کلیشه‌ای و از آدمهایی که آن را می‌گویند، بدم می‌آید: "من کسی را نصیحت نمی‌کنم، دوست هم ندارم کسی مرا نصیحت کند!" چه قدر خوب است آدم کمی از باد غبغبش کم کند تا اگر کسی پندش داد، بدش نیاید.

3) شما هم دیده‌اید بعضیها که می‌خواهند خودشان را در حال تفکر نشان بدهند، سیگارشان را روشن می‌کنند و گوشه لبشان می‌گذارند. نمی‌دانم چه رابطه‌ای بین سیگار کشیدن و بهتر فکر کردن وجود دارد، ولی تا آن جایی که می‌دانم مغز آدمی‌زاد برای فکر کردن به اکسیژن و غذا نیاز دارد، نه دود. بنا بر این، با رسیدن دود به مغز، مغز از کار می‌افتد. برداشت من این است که این آدمها موقع سیگار کشیدن، اگر هم بخواهند، نمی‌توانند فکر بکنند و فقط ژست فکر کردن را به خود می‌گیرند.

4) در پست بعدی بایدها و نبایدهای اولین جلسه خواستگاری را برای استفاده مجردها می نویسم.

   + سعید ; ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٩
    پيامهاي ديگران ()

روزمره

1) این روزها کمتر حوصله نوشتن دارم، شاید به این دلیل که یک امتحان سخت در پیش دارم و از همین حالا نگران آن. همه 320 صفحه کتاب الکتروشیمی تجزیه‌ای جوزف وانگ. یک جورهایی استاد بزرگ‌منش به ما لج کرده‌اند و می‌خواهند از همه کتاب امتحان پایان‌ترم بگیرند. داستان از آن جا شروع شد که استاد تحصیل‌کرده در کانادا، علاقه را مهمترین شرط لذت بردن از درس خواندن عنوان کردند. این جا بود که یکی از دانشجویان پیش‌نوک(*) خطاب به استاد گفتند: اگر از شما بخواهند که بدون حقوق و تنها از روی علاقه تدریس کنید، این کار را می‌کنید یا نه؟ که استاد بدشان آمد و از آن جلسه به بعد بود که رفتارشان دگرگون شد.
خدا عاقبتمان را ختم به خیر کناد.
2) مثل این که فلیکر رفع فیلتر شده است. (چقدر فلیکر و فیلتر به هم شبیه‌اند!) فقط امیدوارم موقتی نباشد. سه چهارتا عکس از بهار امسال در فوتوبلاگ بارگذاری کرده‌ام. اگر دوست دارید عکسهایتان را به نشانی ای‌میل وبلاگ بفرستید تا در آن جا بارگذاری کنم.
3) ساعت جمعیتی مرکز آمار ایران را در این‌جا ببینید. البته نمی‌دانم ساز و کار جمع‌آوری این آمار چگونه است، شاید همه مراکز ثبت شناسنامه به مرکز آمار ایران لینک شده باشند. ولی دو رقم آخر جمعیت برایم جای سوال دارند؛ مگر می‌شود جمعیت ایران 74میلیون و ۶۴٨هزار و ٢۵۶نفر و خرده‌ای باشد؟!

 

* پیش‌نوک مذکور خودم بودم!

   + سعید ; ٥:٠۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸٩
    پيامهاي ديگران ()

نقاش بهار آمد

امروز 3شنبه سوم فروردین؛ این دو سه روز از خانه بیرون نرفتم. یا مشغول تماشای تلویزیون بوده‌ام (تماشا که نه، تعویض شبکه‌های تلویزیون) یا وب‌گردی و یا پذیرایی و گپ و گفت با میهمانها. همین دیروز با یکی از مهمانها درباره لیزر صحبت می‌کردیم. از خودم بدم آمد، این همه در تجزیه دستگاهی از لیزر و روش به وجود آوردن آن و کابردهای آن برایمان گفتند، ولی این مهمان دیپلمه ما بود که برای من لیزر را توضیح می‌داد. حرفی برای گفتن نداشتم، چون چیزی یادم نمانده بود. وقتی درس خواندن برای نمره آوردن و پاس کردن درس باشد، بهتر از این نمی‌شود.
قاصدکها خبر دادند که مهدی خوبی هم آره، امسال می‌رود که به جرگه مرغها بپیوندد. نمی‌دانم چند نفر از شیمی‌دانهای 79 مجرد باقی مانده‌اند ولی نباید تعدادشان زیاد باشند. کاری باید صورت بدهند. خیلی دلم می‌خواهد دوستان‌مان از همه بر و بچ برای مراسم عروسی‌شان دعوت می‌کردند، دلمان برای یک رقص درست و حسابی تنگ شده است.


این هم شعر زیبایی  به همین مناسبت:
نقاش بهار آمد/ شادابی و شور آورد/ در خاک دل افسرده/ امید و سرور آورد/ هر جا که نگاهی گرم/ در دیده‌ی سنگ انداخت/ بر چهره‌ی تاریکش/ نوری زد و رنگ انداخت/ هر گوشه که آبی بود/ با مهر درنگی کرد/ هر گونه گیاهی را/ جان داد و به رنگی کرد/ با سحر قلم هر جا/ صد نقش پدید آورد/ هر نقش دل‌انگیزش/ صد چشمه امید آورد/ با سحر هزار آواز/ در باغ هزار آمد/ خوش خواند و به گلها گفت:/ نقاش بهار آمد...

   + سعید ; ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۳ فروردین ۱۳۸٩
    پيامهاي ديگران ()

اولین و آخرین وبلاگ غیر تخصصی شیمی

هر وقت که وبلاگ را باز می‌کنم با دیدن جمله "اولین وبلاگ غیر تخصصی شیمی!" کلی می‌خندم؛ انصافا که چقدر برازنده و شایسته وبلاگمان است. عنوانی که سید میثم انتخاب کرده و به خوبی وبلاگ را معرفی می‌کند، نام‌برده از همان اول خوش‌سلیقه بود.

نمی‌دانم شما هم این ضرب‌المثل را شنیده‌اید که "مار از پونه بدش میاد، در لونه‌اش سبز می‌شه." حکایت ما هم همین شده، به همان اندازه که از نحوه لباس پوشیدن و مدل موی آدمهای جلف و هرزه متنفرم، از تیپ کسانی که فکر می‌کنند مسلمان‌تر و خداپرست‌تر از آنها دیگر پیدا نمی‌شود بدم می‌آید، به خصوص اگر دانشجو هم باشند. البته بماند که این جور آدمها اگر آب باشد، شناگر ماهری هستند. خدای منان برادری به ما عطا کرده که همیشه پیراهن سفید می‌پوشد، پیراهنش را روی شلوار می‌اندازد، خیلی کم حرف می‌زند، برای آمدن آقا امام زمان ثانیه‌شماری می‌کند، از بر و بچ فعال هیات است و...
خداوند نگهدارش باشد.
همین دیشب دیدم دارد با خودش حرف می‌زند. کنجکاو شدم، گفتم نکند هذیان می‌گوید. دقیقتر که شدم دیدم دارد ذکر می‌گوید. اوووه!!!
ولی هر چه باشد از من خوش‌اخلاق‌تر است.

   + سعید ; ۳:۱٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸۸
    پيامهاي ديگران ()

خانه‌تکانی

این روزها کمی تا قسمتی سرمان شلوغ است، کم و بیش بر شدت آن نیز افزوده می‌شود. از یک طرف مشغول جمع و جور کردن تزهای پیشنهادی به استاد راهنمای عزیز هستم که از قضا با خودم همنام است و این همنامی و تقارن زیبا را به فال نیک می‌گیرم و بر خودم تبریک می‌گویم. دو هفته‌ای از شروع ترم جدید گذشته ولی هنوز کار خاصی نکرده‌ام.
از طرف دیگر، هم در کار خانه‌تکانی کمک می‌کنم، هم این رسم دیرین را پاس می‌دارم و هم از آن چه می‌کنم، لذت می‌برم. نمی‌دانم چگونه است که این خانه‌تکانیها و تقلاهای شب عید از تعطیلی عید و حتا دید و بازدیدهای آن با حالتر و خاطره‌انگیزترند. روزهای تعطیل عید هر سال یک نگرانی و دل‌شوره مخوفی آزارم می‌دهد، همیشه نگران اولین روز کاری پس از تعطیلات هستم. باید رویه‌ام را تغییر دهم و یاد بگیرم کمی بی‌خیال باشم. خوب نیست آدم غصه الکی بخورد.

راستی تا یادم نرفته اضافه کنم که قاسم درخشان هم به جرگه وبلاگ‌نویسها پیوست:

http://sokhan-e-eshgh88.blogfa.com

   + سعید ; ٩:٠۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸۸
    پيامهاي ديگران ()

خودمانی

کامپیوترمان هم به خودمان رفته، زود به زود ویروسی می‌شود آن هم نه با ویروسهای معمولی، ویروسهایی که دخل هر کامپیوتری را در می‌آورند. ما هم مجبور می‌شویم از نصب دوباره ویندوز و برنامه‌های مورد نیازمان شروع کنیم. این است که یک هفته‌ای دستمان را بند می‌کند.
در این 10 روزه، سید میثم هم که نگران جانوران فرستاده‌شده به فضاست و از قراین و شواهد برآمده دچار افسردگی شده است، دستی به سر و گوش وبلاگ کشیده و لوگوی آن را تغییر داده. دستش درد نکند.
چند روز پیش بعد از حدود 4 سال با امیر آزادیان تلفنی صحبت کردم؛ صدای امیر بر خلاف صدای مجید و قاسم که به نظر من کمی بم‌تر شده بودند، هیچ تفاوتی با 4 سال پیش نداشت. طبیعی است که در باره چهره امیر حرفی نمی‌توانم بزنم. مگر این که یکی دو عکس جدید از خودش برایمان بفرستد. به همه سلام رساند. با این شماره می‌توانید با امیر تماس بگیرید:

09125555736

   + سعید ; ٩:۱۳ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۳ اسفند ۱۳۸۸
    پيامهاي ديگران ()

خواستن توانستن است!

چون دی‌شب سر کار بودم، امروز نتوانستم به اقیانوس بی‌کران ملت بپیوندم و تا همین الان خواب بودم. (اگر عمری باقی بود، در آینده اندر مضرات شب‌کاری برایتان خواهم نوشت.) در هر حال، خداوند خودش از سر تقصیرات ما بگذرد. بیچاره عمو یانکی را باش که الان دارد در اقیانوس بی‌کران ملت دست و پا می‌زند و از کجا معلوم که جای خودش را خیس نکرده باشد!
خبر ندارم که آیا دوباره خس و خاشاک به خیابانها ریخته‌اند یا نه؟ این هم از آن بدبیاری‌هاست که حکومت از شما می‌خواهد در راه‌پیمایی‌ها شرکت کنی، ولی علیه همان حکومت شعار بدهند! البته تحریک لس‌انجلس‌نشینها هم بی‌تاثیر نیست؛ مدتی است که آنها بد جوری نگران حقوق شهروندی پایمال‌شده‌مان شده‌اند! حتا چند وقت پیش بی‌احترامی به مراجع تقلید را هم بر نمی‌تابیدند و از ما می‌خواستند نسبت به این موضوع اعتراض کنیم!
باید مراقب بود آدمک خیمه‌شب‌بازی هیچ کسی نشوم. بهتر است بیشتر به عقل نداشته‌ام رجوع کنم...

   + سعید ; ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸۸
    پيامهاي ديگران ()

امین متوسل‌زاده

این روزها تقریبا هیچ یک از بخشهای اخبار ورزشی صدا سیما نیست که در آن نامی از امین متوسل‌زاده برده نشود، بازیکنی که می‌توانست گل بزند ولی چون دروازه‌بان حریف مصدوم شده بود، توپ را به بیرون از زمین فرستاد.
ولی یک سوال: اگر تیمی که امین متوسل‌زاده در آن بازی می‌کرد (مقاومت فجر شهید سپاسی شیراز) به جای این که یک گل جلو بود، یک گل عقب بود باز هم این بازیکن این کار قشنگ و جوانمردانه را می‌کرد یا نه؟
(من که چشمم آب نمی‌خورد.)
زیاده عرضی نیست، الا این که ما همچنان داریم پیشرفت می‌کنیم و به پیشرفت خود ادامه می‌دهیم.

   + سعید ; ٧:٢٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۸
    پيامهاي ديگران ()

جامعه‌شناسی خودمانی را بخوانید.

1) در حالی که این روزها سربازان گمنام امام زمان به شدت مشغول خنثا کردن توطئه‌های جور واجور هستند، بنده مشغول خواندن کتابی هستم با نام "جامعه‌شناسی خودمانی" نوشته حسن نراقی؛ کتاب 150 صفحه‌ای که در آن بدون رو در بایستی به شرح صفات بد ما ایرانیها می‌پردازد: بیگانگی با تاریخ، قانون‌گریزی، دروغ‌گویی، شعارگرایی  و... عقیده نویسنده کتاب این است که تا هنگامی که ما مردم، خودمان را اصلاح نکنیم، حکومتها و دولتهایی که اداره امور را در دست می‌گیرند و طبعا برخاسته از ما مردم هستند، بهتر از این نخواهند شد.
پیشنهاد می‌کنم این کتاب را بخرید و بخوانید، متن سنگین و خسته‌کننده‌ای ندارد. اگر حوصله یا وقت بیرون رفتن ندارید، می‌توانید در این سایت سفارش خرید بدهید.

2) این صدا و سیمای ملی‌مان هم برای خودش حکایتی دارد، هر جا که لازم شد از رسانه‌های بیگانه به عنوان شاهدی بر مدعای خود استفاده می‌کند و حتا بازتاب یک موضوع خاص را در آنها نشانمان می‌دهد. از طرف دیگر، اگر همان رسانه‌ها خبر دردسرسازی نقل کنند، به مردم همیشه در صحنه اعلام می‌کند که اخبارشان مغرضانه است!

3) از شما می‌خواهم برایم دعا کنید تا از شر این آدمهای کودن دور و برم رها شوم. (شاید هم آنها از شر من!) یکی دو ماهی هست که تا حدودی از دستشان عصبانی‌ام. دیگر حوصله هیچ کدامشان را ندارم...

 

   + سعید ; ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۸ بهمن ۱۳۸۸
    پيامهاي ديگران ()

مرده‌شورمان را ببرند!

مشاهده یادداشت خصوصی

   + سعید ; ٧:۱٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۸ دی ۱۳۸۸
    پيامهاي ديگران ()

ملاقات بزرگان 79

ترم آخر که داشتیم توی دفترخاطرات هم یادگاری می نوشتیم، بعد از همه آن شعرها و زیر همه آن تصاویر غروب و آن قلب تیر خورده که ازش خون فواره می زد، همه بچه ها زمانی را مشخص کردند که دوباره دیدارها را تازه کنیم. نمی دانم کدامیک از شما آن را به یاد دارید. اما نزدیک است. اگر یادتان رفته جهت یادآوری: ١٠ فروردین ٨٩ . اراک . این یک دعوتنامه خیلی ساده برای دوستانی است که میخواهند دوباره دوستانشان را ببینند. اگر زمانی دیگر غیر از آن را مناسب تر میدانید لطفا کامنت بگذارید تا هماهنگیهای لازم را بین خودمان انجام دهیم.
هرچند میدانیم که اینقدر سر دوستان شلوغ شده که دیگر دیدارها جای خود را به تلفن داده اند و  تلفنها هم به پیامک رسیده اند.
لطفا به دوستان هم اطلاع دهید. شاید هنوز کسی باشد که دلش برای آن دوران تنگ شده است.

   + سعید ; ۸:۳۳ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٤ دی ۱۳۸۸
    پيامهاي ديگران ()

فال امروز ما

نمی‌دانم شما فال را قبول دارید یا نه؟ در هر حال، ما که پیامکی زدیم به شماره 99700 و فالمان این در آمد:
صراحی ای حریفی گرت به چنگ افتد/ به عقل نوش که ایام فتنه انگیز است
در راه رسیدن به اهدافت فریب آدمهای دغل و دو رو را نخور. به داشته خودت قانع باش و از کسی توقع یاری نداشته باش. به جوانی و قدرت خود مغرور نشو زیرا دنیا محل گذر است و هر فرازی، نشیبی نیز به دنبال دارد.


این جمله آخر که: هر فرازی نشیبی نیز به دنبال دارد، کمی ترس به دلمان راه داد...
ولی جای نگرانی نیست، چون در فرازی نیستیم که نگران نشیبش باشیم... بهتر است عنان زندگی‌مان را به این فال بی اصل و نسب ندهیم...
بگذریم...

   + سعید ; ٢:٠٥ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٢ دی ۱۳۸۸
    پيامهاي ديگران ()

ایمان هم دارد مزدوج می شود.

سرانجام ایمان قلی‌زاده هم پس از مدتها پنهان‌کاری و انکار حقایقی که مثل روز برای همگان روشن بود و حتا مدتها پیش در همین وبلاگ گفته بودم، لب به اعتراف گشود و اعلام کرد پس از ماه رمضان "بله" را خواهد گفت و رسما و شرعا به جرگه مرغها خواهد پیوست. ایمان بیچاره که گویا چم و خم زندگی را خوب می‌داند، از همین الان دارد کیسه خود را پر می‌کند و گفت که در یک شبانه روز، 16 ساعت کار می‌کند عین خر! (این "عین خر" را خودش گفت.) خودتان را برای عروسی ایمان در تابستان 89 آماده کنید، همه دعوتید!
از شوخی که بگذریم، ایمان عزیز! زندگی سرشار از آرامش و شادی برایت آرزو می‌کنم.

البته، اضافه کنم که همین چند روز پیش خبر ازدواج علیرضا رجبی، تنها هفتاد و نهی اصفهانی را از سید میثم شنیدم. علیرضا جان! پیوندتان مبارک.

و اما بشنوید و بخوانید چند جمله کوتاه درباره ازدواج:
١) سقراط: وقتی زن نداری، فقط زن نداری، ولی وقتی زن داری، فقط زن داری!
٢) پیش از ازدواج چشمها را خوب باز کنید و پس از آن، کمی روی هم بگذارید!
٣) زود ازدواج کردن اشتباهی بزرگ است و دیر ازدواج کردن اشتباهی بزرگتر.
۴) ازدواج دو نفر را به بک نفر تبدیل می‌کند اما کدام یک را؟!
۵) سقراط: بگذارید یک مرد یا ازدواج کند یا تنها بماند؛ علی‌القاعده در پایان پشیمان می‌شود.
۶) هلن رولند: پیش از ازدواج، یک مرد برای این که بفهمد دختر مورد علاقه‌اش چه می‌گوید، هر شب ساعتها بیدار می‌ماند؛ اما پس از ازدواج پیش از این که زن حرفش را تمام کند، خر و پف مرد بلند می‌شود.
٧) فرانکلین: آن جا که ازدواجی بدون عشق رخ دهد، به ناچار عشقی بدون ازدواج در آن رخنه خواهد کرد.
٨) تن: ازدواج عبارت است از: سه هفته آشنایی، یک ماه عاشقی، سه سال جنگ و سی سال تحمل.
٩) مردهای مجرد کمتر از مردهای متاهل عمر می‌کنند، اما مردهای متاهل بسیار بیشتر از مردهای مجرد آرزوی مرگ می‌کنند.
١٠) ازدواج قمار زندگی است و در قمار، برد با کسی است که بیشتر تقلب می‌کند.

   + سعید ; ٦:۳٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸۸
    پيامهاي ديگران ()

از کجا چه خبر؟

بر اساس ای میلهای دریافتی:

1) سید میثم همچنان به رویه زن‌ستیزانه خود ادامه می‌دهد و پس از ارسال ای‌میلی که در آن به علت بیشتر بودن میانگین سنی زنها پرداخته بود، در ای‌میلی که به تازگی برایم فرستاده، دنیایی که در آن زنها در راس همه امورند را با چند تا عکس نشان داده که بر لبانمان خنده نشاند.
2) قاسم جان اشتباههای یاداشت جهان فشرده را اصلاح کردم و به خاطر عنایت ویژه‌تان به وبلاگ سپاسگزارم؛ این که چرا در وبلاگ از عکس استفاده نمی‌کنم دو علت دارد: سایتی که در آن عکسهایم را ذخیره می کنم به علل نامعلومی فیلتر شده و از طرف دیگر، با سرعت زپرتی اینترنت در ایران، به دلیل افزایش حجم وبلاگ زمان باز شدن وبلاگ طولانی و از حوصله شما عزیزان خارج خواهد شد. ولی تا آن جایی که بشود، چشم! در ضمن، از این چیزی که فرستادی، بیشتر بفرست. (شما برداشت بد نکنید!)
3) یکی گفته: رابطه‌ من و فلانی، رابطه‌ پدر و پسری است.
دیگران همچنان در حال پیدا کردن مادر مربوطه هستند!

   + سعید ; ۸:٤٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸۸
    پيامهاي ديگران ()

روزمره

از جمعه تا سه‌شنبه‌شب مشهد بودم. به اتفاق خانواده. آخرین باری که مشهد رفته بودم، تابستان ٧٩ بود. جای شما خیلی خالی؛ جالب این بود که روز جمعه به محض رسیدن به هتل، میثم به من زنگ زد.
الان هم در یک کافی‌نت خیلی گرم هستم. بیشتر از این چیزی برای گفتن ندارم...

   + سعید ; ٧:٠۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۸ تیر ۱۳۸۸
    پيامهاي ديگران ()

روزمره

مشاهده یادداشت خصوصی

   + سعید ; ٤:٢٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸۸
    پيامهاي ديگران ()

روزمره

امسال از هشتم فروردین رفتم سر کار و به اتفاق سایر همکاران، شروع به چرخاندن چرخ صنعت کردیم. البته بعضی از آنها از پنجم و حتا چهارم به کار مشغول شده بودند.طبق معمول هر سال، مسافرت نرفتم؛ بیشتر سرگرم دید و بازدید و تماشای تلویزیون بودم.
چون تا 29 اسفند کارخانه می‌رفتم و 30ام هم تعطیل بود، قبل از تحویل سال وقت نکردم لباس و کفش نو بخرم و برای همین، خرید شب عید را پس از تحویل سال انجام دادم البته با قیمتهای ارزانتر از "بنداز بنداز" شب عید! تجربه خوبی بود، سالهای آینده هم بهتر است بعد از عید خرید کنم. (البته اگر عمری باقی بود.)
در این مدت، چندان حوصله به روز کردن وبلاگ هم نداشتم. سیزده بدر هم با این که هوا آفتابی و باحال بود، بیرون نرفتم. ولی چرا، صبحش حدود نیم‌ساعت با ماشین در یکی از گردشگاههای نزدیک شهر پرسه زدم...
الان هم از سر کار آمده‌ام و خیلی خسته‌ام...
امیدوارم که سال خوب و خوشی در پیش داشته باشید.

   + سعید ; ٩:٢٢ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٤ فروردین ۱۳۸۸
    پيامهاي ديگران ()

87 تمام شد!

مشاهده یادداشت خصوصی

   + سعید ; ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٥ فروردین ۱۳۸۸
    پيامهاي ديگران ()

روزمره

می‌خواستم با آغاز سال نو، قالب وبلاگ را نو کنم و در سال جدید با چهره جدید وبلاگ، وب‌فرسایی کنم. (وب‌فرسایی: چیزی در مایه‌های قلم‌فرسایی!) این کار را هم کردم. ولی ناگفته نماند که هیچ یک از قالبهای پیش‌ساخته پرشین‌بلاگ چنگی به دل مشکل‌پسندم نزدند و پس از یکی دو روز جستجو، بالاخره به این قالب ساده تن دادم.

این بدقولهای شیمی79 که قرار بود عکسهای خودشان را به ای‌میل وبلاگ بفرستند تا دیگران هم ببینند اما این کار را نکردند، قاسم درخشان، سید مصطفا حسینی و مجید جمشیدی بودند که به زودی به مجازات عمل خود خواهند رسید.
اما با این حال سه چهار تا عکس از ترم آخر دوران دانشجویی‌مان در فوتوبلاگ بارگذاری کردم. می‌توانید ببینید.
در این شب عیدی، بیشتر از این مزاحم وقت شریفتان نیستم.

   + سعید ; ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٧
    پيامهاي ديگران ()

قاسم همیشه درخشان!

دیشب با قاسم درخشان بعد از حدود 4 سال تلفنی صحبت کردم. از روی صداش می‌شد فهمید که هنوز هم سرزنده و سرحال است. می‌گفت چند روزی هست که درگیر وبلاگ شده و حتا یکی هم برای خودش دست و پا کرده. قرار شد چند تا عکس از خودش بفرستد تا در فوتوبلاگ بارگذاری کنم. همان طور که رضا گفته بود و خودش هم گفت از فروردین 84 در آب سنگین اراک مشغول به کار شده و از همان موقع مغازه خدمات کامپیوتری‌اش را تعطیل کرده. فقط خدای حلیم کمی از صبر خود بدهد به قاسم برای زندگی کردن در اراک با اون مردمهاش!
اگر اشتباه نکنم زمانی که ما هنوز اندر خم ترم 2 یا 3 مانده بودیم، قاسم به طور رسمی قاطی مرغها شد و به ناچار از ما فاصله گرفت؛ همدیگر را اگر می‌دیدیم فقط در دانشگاه بود آن هم به سلام و علیکی و دیگر هیچ. رها کنم...
برای تماس با قاسم می‌توانید به این شماره تماس بگیرید: 546ـ46ـ36ـ0918
اضافه کنم از بین کسانی که در همان دوران دانشجویی ازدواج کردند، فقط مهرعلی‌پور بیچاره بود که عطای گرفتن مدرک را به لقایش بخشید و از ادامه تحصیل انصراف داد. الان هم هیچ خبری ازش ندارم و بعید می‌دانم کس دیگری هم خبر داشته باشد.

 

در ضمن، این "جمله‌های کوتاه انگیزشی" را قاسم درخشان به ای‌میلم فرستاده:

با استعداد متوسط اما پشتکار متوسط به هر چه بخواهید می‌رسید.
اگر در کارها جدیت به خرج ندهید، بی‌استعدادترین افراد مصمم و با اراده از شما پیشی می‌گیرند.
کارتان را آغاز کنید. توانایی انجامش به دنبال می‌آید.
خداوند به هر پرنده‌ای دانه‌ای می‌دهد ولی نه درون لانه‌اش.
اثر کمرنگ‌ترین نوشته‌ها از قویترین حافظه‌ها بیشتر است.
مردان شجاع فرصت می‌آفرینند و ترسوها منتظر فرصت می‌نشینند.
تغییر نکردن پوسیدگی است و تغییرات غیراصولی هرج و مرج ایجاد می‌کنند.
گوش شنوا زیربنای مهارتهای ارتباطی است.
دشوارترین قدم همان قدم اول است.
هرگز چیزی تغییر نیافته است، این ما هستیم که عوض می‌شویم.
برای شنا کردن در جهت مخالف رودخانه سخت‌کوشی لازم است، وگرنه هر ماهی مرده‌ای می‌تواند در جهت آب شنا کند.
آن قدر شکست خوردن را تجربه کنید تا شکست دادن را بیاموزید.
رمز سلامتی قرار دادن کمی هیجان به جای آسایش است.
کتاب معلمی است که بدون عصا و تازیانه ما را تربیت می‌کند.
فردی که به خود اطمینان دارد به تعریف دیگران نیاز ندارد.
آنچه هستید بهتر شما را معرفی می‌کند تا آنچه می‌گویید.
از کارهای بزرگ نهراسید زیرا هر کار بزرگی را می‌توان به کارهای کوچکتر تقسیم کرد.
همواره به یاد داشته باشید آخرین کلید باقی‌مانده شاید بازگشاینده قفل باشد.

   + سعید ; ٧:۱٠ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٧
    پيامهاي ديگران ()

خسی در میقات

امروز با این باد شدید و سردی که از دیشب در حال وزیدن است، امکان بیرون رفتن از خانه نیست. نه این که امکانش نباشد، به سرماخوردنش نمی‌ارزد! البته کار خاصی هم ندارم، روزهای بعد هم می‌شود آنها را انجام داد. تا ظهر باید خودم را با کتاب خواندن یا پرسه زدن در دنیای مجازی سرگرم کنم و بعد از ظهر هم با یک خواب نیم‌روزی، خودم را برای کار در شیفت شب آماده کنم: از ساعت 5/6 عصر تا 5/6 صبح فردا.

 

کتابی که این روزها مرا سرگرم خود کرده و شاید یکی از معدود کتابهایی باشد که تصمیم دارم به طور کامل بخوانم، "خسی در میقات" نوشته جلال آل احمد (درباره سفر حج خودش در سال 1342 خورشیدی) است. کتابی که خودم هم نمی‌دانم چرا به خواندنش مشتاق شدم. شاید به این امید که من هم یک روز عازم این سفر بشوم و برای انتشار خاطرات سفر در وبلاگ، مجبور باشم سفرنامه‌نویسی را یاد بگیرم.
و این هم چند سطری از همان کتاب:

... دیگر این که امروز حال هیچ کاری ندارم. جز این که بنشینم و هم‌سفرها را تماشا کنم. یک سرهنگ بازنشسته، سه چهارتا مازندرانی، یک دندان‌ساز، دو سه تا اصفهانی، آن تات مدعی تهرانی بودن و چندتای دیگر هر کدام سر جای خود نشسته‌اند. کنس و سخت‌گیر و بی‌خبر از دیگران و مشغول رتق و فتق امور بسیار مهم و بسیار جزئی مسافرت و بار و بندیلشان. (مگر مجبوری؟ چقدر توی نخ مردم رفتن؟ بلند شو ریشی بتراش و برو بیرون.) راستی آن روزی که در منا سر تراشیدیم به چادر که برگشتم، نشستم به ریش تراشیدن. جلوی جمع... و همه، چنان چپ‌چپ نگاهم می‌کردند که انگار یک عمل خلاف می‌کنم. گر چه فردا صبح اغلب آنها که چپ‌چپ نگاه می‌کرند، خودشان ریش تراشیدند.

   + سعید ; ٧:٥٦ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٤ اسفند ۱۳۸٧
    پيامهاي ديگران ()

پگاهان خوش!

امروز ساعت 8 از خواب بیدار شدم، کمی دیرتر از روزهای گذشته. صبحانه، حلیم گوشت و گندم بود که صرف شد و البته جای شما خالی. شاید این حلیم داغ چاره این سینه خشک و همیشه در حال سرفه من باشد. شبکه یک سرود "آب زنید راه را..." پخش می‌کرد که نمی‌دانستم خواننده‌اش سیامک علیقلی است ولی اسمش زیرنویس شده بود. این سرودهای انقلابی هم انصافا که زیبا و شنیدنی‌اند.
امروز و فردا، شب‌کارم. اه که کار در شیفت شب چقدر بد و ناخوشایند است! الهی نصیبتان نشود. زیاده عرضی نیست فقط یادآوری کنم مطلب زیر را که ترجمه یک متن انگلیسی است، مهدی خوبی که دیگر باید با عنوان دکتر صدایش کنیم، فرستاده است:

آدمها برای یک مقصود، یک دوره خاص یا برای همیشه به زندگی شما پا می‌گذارند. وقتی بدانید که کدام یک هستند، خواهید دانست که برای او چه باید بکنید.
وقتی کسی به خاطر مقصودی به زندگی شما می‌آید، بیشتر برای آن است که نیازی را که بیان داشته‌اید، برآورده سازد. آنها آمده‌اند که به شما برای حل مشکلی کمک کنند، راهنما و پشتیبان شما باشند و یا یاریتان رسانند. آنها فرستادگان خدا به نظر می‌رسند و واقعاً هم هستند! بنا بر این، آنها به دلیل نیازی که داشته‌اید، نزد شما هستند.
سپس بدون اینکه گناهی از شما سرزده باشد و در زمانی که فکرش را نمی‌کنید، این رابطه به پایان می‌رسد، گاهی آنها می‌میرند. گاهی می‌روند. گاهی به گونه‌ای غیرمعقول رفتار می‌کنند و مجبورتان می‌کنند جبهه‌گیری کنید.
آنچه باید دریابیم این است که نیاز ما برآورده شده است و به آرزویمان رسیده‌ایم. کار ایشان پایان یافته است... دعایی که به سوی آسمان روانه کرده بودید پاسخ داده شده و اینک هنگام حرکت است. 
کار شما پذیرش درس است. به او عشق بورزید و آنچه را یاد گرفته‌اید در روابط با دیگران و مراحل زندگی‌تان به کار گیرید. به این دلیل است که می‌گویند عشق کور است اما دوستی دارای بینش است.
سپاسگزارم که پاره‌ای از زندگی من شده‌ای. چه برای انجام یک مقصود یا یک دوره یا برای همیشه.
سپاسگزارم.

   + سعید ; ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٧
    پيامهاي ديگران ()

ستاره‌ای بدرخشید و ماه مجلس شد/ دل رمیده ما را انیس و مونس شد

پس از ماهها و شاید سالها عدم توفیق وبلاگ نیازمند شیمی۷۹ در به روز رسانی توسط عالم ربانی و فرهیخته عصر حاضر و بنیان‌گذار موسسه خیریه تامسون‌بویز، مقارن با یوم‌ا... بیستم فروردین روز نازل شدن فناوری تولید بمب اتمی بر مردم همیشه بیدار ایران، عنایات و الطاف بی‌کران سیدحمزه (میثم سابق) شامل حال ما و شما بندگان گنهکار شد و کام وبلاگ به شهد شیرینش مزین گردید!!!! باشد که بهره کافی و وافی را از همین گوشه‌چشم این دلربای دلدار استفاده کنید. بی‌شک دلهای مشتاق رهروان راه شیمی۷۹ به این گونه الهمات راهگشا نیاز داشته و دارد و خواهد داشت...

(چنانچه در این یادداشت با عبارتهای ناهمگون مواجه شدید، تعجب نکنید. راقم این سطور با دیدن یادداشت ماورایی این سید خدا از خود بیخود شده و حتا نتوانسته است خواندن دست‌نوشته ایشان را تا پایان ببرد. به امید لحظه‌ای که دلهای همه ما بتواند پذیرای همه آن باشد.)

   + سعید ; ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸٧
    پيامهاي ديگران ()

سلام

احمدی‌نژاد در سال ۱۳۹۲: من نه استاندار بودم نه شهردار و نه رئیس جمهور. من فقط اشتباهی بودم...! «محمود شست‌چی»
این متن پیامکی بود که امروز از طرف یکی از همکاران فرستاده شده بود. خب، این آقای مدیری امسال با سریال «مرد هزار چهره» دین خود را به پزشکان پول‌پرست و پلیسهای مشنگ و شاعران پوشالی ادا کردند، آن هم به نحو احسن! استاد عزلت و استاد توفان خاطره هادی طبایی و محمد عابدینی و دیگر دانشجویان رشته ادبیات فارسی را با آن شعرهای زپرتی‌شان برای من زنده کردند. به نظر من این کار آقای مدیری تقلیدی بود از ساخته کمال تبریزی، همان مارمولک معروف!
سریال پیامک از دیار باقی هم در نوع خود دیدنی بود و ارزش وقت گذاشتن برای تماشا داشت. تلنگر محکم و شاید اردنگی محکمی بود به پولدارهای از مرگ بی‌خبر.

از هر چه که بگذریم، سخن شیمی۷۹ خوشتر است. در سال جدید هیچ خبر جدیدی از اراذل و
اوباش شیمی۷۹ ندارم و حتا بعضی از دوستان بی‌مرام زحمت کشیده و جواب پیامک‌هایمان را هم نمی‌دهند. امیدوارم خوششان باشند! یکی از خانم‌های بازدیدکننده که از ذکر نام خود به هر دلیلی خودداری کرده‌اند از ما خواسته‌اند که درباره خانمها هم مطلب بنویسیم که ما در همین جا به این دوست محترم عرض می‌کنیم: «ما را به خیر شما امید نیست شر مرسانید» فقط از درگاه ایزدی برای همه شما آرزوی موفقیت دارم.
در پایان اعلام کنم که برای چندمین بار این رایانه ما دچار مشکل شده و به روز رسانی وبلاگ در بازه‌‌های زمانی طولانی‌تری انجام خواهد شد.
(مطلبی که خواندید را از کافی‌نت گیلاس که سرعت مناسبی هم دارد برای شما نوشتم.)

   + سعید ; ٤:۱٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸٧
    پيامهاي ديگران ()

باز هم سال نو مبارک

قبل از هر چیز، اول سلام و تبریک دوباره نوروز به بازدیدکنندگان وبلاگ به‌ویژه دوستان خوب شیمی79. در همین جا از همه دوستانی که با پیامکهای زیبایشان از لطف خود دریغمان نکردند، تشکر می‌کنم و از خدا می‌خواهم سال پرباری در پیش داشته باشند.
شاید شما هم در این روزهای بهاری حوصله در خانه ماندن نداشته باشید و مثل همه قصد سفر کنید. خوشا به حال شما که دیگر برنامه‌های مسخره رسانه ملی را نمی‌بینید. برنامه‌هایی که در بیشترشان چهارتا از هنرپیشه‌های مسخره صدا و سیما دور هم جمع شده‌اند و فقط از خودشون تعریف می‌کنند: اینکه من کی به دنیا آمده‌ام، چندتا پدر دارم، چند تا شوهر دارم، چقدر درس خونده‌ام، چقدر خوبم، چقدر باحالم و خیلی مزخرفات دیگر که بیشتر از این ارزش پرداختن ندارند.
این حسینی هم با این برنامه پوشالی گلخانه معلوم نیست چه کار می‌کند؟ پیشنهاد می‌کنم عیدیهایمان را روی هم بگذرایم و با جمع‌آوری مبلغی هرچند ناچیز و اهدای آن به آقای حسینی، از ایشان بخواهیم که دیگر از این برنامه زپرتی‌شان و نمایش فیلمهای سینمایی تاریخ مصرف گذشته دست بردارند.

در پایان، دو بیت شعر زیبا که فکر می‌کنم یکی از رباعیات خیام باشند:

بر چهره گل نسیم نوروز خوش است
در صحن چمن روی دلفروز خوش است
از دی که گذشت هر چه گویی خوش نیست
خوش باش و ز دی مگو که امروز خوش است

 

   + سعید ; ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ ; شنبه ۳ فروردین ۱۳۸٧
    پيامهاي ديگران ()

این هم از این!

 الان که در حال نوشتن این یاداشتم، خیلی خسته‌ام. به خاطر این آزمون لعنتی ارشد که امروز صبح برگزار شد و برای یکی مثل من حکایت «سنگی در تاریکی» است. درباره چند و چون سوالها می‌توانم بگویم که زیاد سخت نبودند. با وجود اینکه امسال نسبت به سال ۸۳ خیلی خیلی کمتر درس خواندم(چیزی در حدود یک پنجم) ولی بیشتر راضی‌ام.
فقط خدا برکت بدهد به این جماعت کارشناس‌های بیکار که از قرار معلوم باید از همین الان تا یک روز جمعه صبر کنند تا شاید خود آقا امام زمان بیاید و برایشان کار پیدا کند و گرنه ایجاد فرصت شغلی برای این همه بیکار، بی‌شباهت به معجزه نیست.

این هم چند سطر یادداشت بی‌ربط با آنچه که در بالا خواندید:
بچه‌ها به پنج دلیل دوست داشتنی‌اند: 1) گریه می‌کنند چون گریه کلید بهشت است. 2) قهر که می‌کنند زود آشتی می‌کنند چون کینه ندارند. 3) چیزی که می‌سازند زود خراب می‌کنند چون به دنیا دلبستگی ندارند. 4) با خاک بازی می‌کنند چون تکبر ندارند. 5) خوراکی که دارند زود می‌خورند و برای فردا نگه نمی‌دارند چون آرزوهای دراز ندارند.

   + سعید ; ۳:٠۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٦
    پيامهاي ديگران ()

مردیم از خماری!!

 گفته بودم که امسال به یاد دوران جاهلی باد شرکت در آزمون کارشناسی ارشد در کله‌ام افتاده و حدود یک ماهی است با اینکه خیلی گرفتارم، کتابهای دوره کارشناسی را دوره می‌کنم؛ کار بسیار طاقت‌فرسایی که تا به حال از هیچ کار دیگری مثل این، نفرت نداشته‌ام. واقعا که دردناک است! 
گفته‌اند که برای نگه داشتن پویایی ذهنتان باید مطالعه کنید، کاری که ما خیلی کم می‌کنیم و حالا پس از گذشت بیش از سه سال، من تصمیم گرفته‌ام که درس بخوانم. اوضاع و احوال من به کسی می‌ماند که بدون هیچ‌گونه آمادگی جسمانی قصد شرکت در مسابقات قویترین مردان را دارد!
قبول کنید که درس خواندن پس از مدتها دوری از هرگونه کتاب و جزوه و دفتر و اینجور چیزهای دشمن سلامتی! سخته، خیلی سخته!

در پایان، یادداشت زیر را بخوانید و از این پس، این‌قدر تو ذوق ما نزنید و به نوشته‌های‌مان در این وبلاگ حقیرانه گیر ندهید:

  • استاد می‌گوید:
    بنویسید، حال اگر یک نامه باشد و یا خاطراتتان و یا شماری یادداشت در هنگامی که با تلفن صحبت می‌کنید. مهم نیست اما بنویسید؛ نوشتن ما را به خدا و هم‌نوعانمان نزدیک می‌کند.
    اگر می‌خواهید نقشتان را در این دنیا بهتر درک کنید، پس بنویسید. تلاش کنید تا روحتان را به صورت مکتوب درآورید اگرچه کسی آن را نخواند و یا بدتر از آن، اگر چه کسی آن را برخلاف میل شما خوانده باشد. فقط کار ساده نوشتن به ما کمک می‌کند تا اندیشه‌هایمان را سازماندهی کرده تا به روشنی چیزهایی که ما را دوره کرده‌اند، ببینیم. یک ورق و یک قلم معجزه می‌کند؛ دردها را دوا کرده رویاها را تقویت می‌کند و امیدهای از دست‌رفته را بازمی‌گرداند.

«بخشی از کتاب مکتوب اثر پائولوکوئیلو»

   + سعید ; ٦:٤٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٥ دی ۱۳۸٦
    پيامهاي ديگران ()

سر پیری و معرکه‌گیری!

به حضورتان عارضم که امسال یعنی سه سال پس از فارغ‌التحصیلی تصمیم گرفتم در آزمون کارشناسی ارشد نام‌نویسی و اگر عمری باقی بود، شرکت کنم.
ولی خود شما قضاوت کنید که می‌شود هم سر کار رفت و هم درس خواند آن هم برای آزمونی که خیلی از ما خرخوان‌ترها برای آن دندان که نه، بلکه نعل! تیز کرده‌اند و چه بسا از ماهها پیش در پیستهای خردوانی مشغول کسب علم و دانش بوده و هستند؟
البته یادآوری کنم که در آزمون سال 83 در شیمی آلی شبانه دانشگاه صنعتی اصفهان قبول شدم ولی بنا به عللی نرفتم؛ باید ببینم امسال چه خواهد شد....
می‌گویند:

«وقتی برنده‌ای اشتباه می‌کند، می‌گوید: اشتباه کردم. وقتی بازنده‌ای دچار اشتباه می‌شود، می‌گوید: تقصیر من نبود.»

   + سعید ; ۸:٠۱ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٦
    پيامهاي ديگران ()

سلام

١)‌ همان طور که می‌دانید به علت هک شدن ناجوانمردانه سایت persisnblog.com و تغییر دامنه آن به ir، مدت نسبتا مدیدی وبلاگمان به روز نمی‌شد. ولی با حل شدن موقتی مشکل هک شدن و البته امکان اتصال کامپیوتر ما به شبکه جهانی، به روز رسانی وبلاگ از سر گرفته شده است. به امید اینکه یادداشتها و خبرهای مفیدی در اختیارتان بگذاریم.

٢) طبق آخرین خبر به دست آمده دوست عزیزمان، مهدی خوبی در مقطع دکترای شیمی آلی در دانشگاه زنجان قبول شده‌اند که جا دارد باز هم به ایشان این موفقیت بزرگ را تبریک بگوییم.

٣) خبر دیگر این که، علی رجبی نامزد کرده و ما از طرف همه بر و بچه‌های شیمی79 به ایشان تبریک می‌گوییم. به امید اینکه در همه شئون زندگی موفق باشند.

   + سعید ; ٧:۳٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٦
    پيامهاي ديگران ()

زنده باد شیمی ۷۹

 

  1. به تازگی یاهو این امکان را به جستجوگر خود اضافه کرده است که در نتایج جستجوی عکس و تصویر، عکسهای فلیکر هم به نمایش در می‌آیند. یعنی عکسهایی که از شما در این پایگاه بارگذاری شده است را می‌توانید از طریق جستجوگر یاهو (توجه کنید: فقط جستجوگر یاهو) دوباره ببینید. قبل از فعال شدن این سرویس، عکسهای فلیکر در نتایج جستجو به نمایش در نمی‌آمدند.
  2. هم اینک توجه شما را به اخباری که خبرگزاری بهزاد در اختیار ما گذاشته‌است، جلب می‌کنم:

۱) رضا علیزاده در مقطع دکترا در دانشگاه شهید بهشتی قبول شده است که ما نیز به نوبه خود ضمن تبریک به آقا رضا از ته دل برای ایشان آرزوی موفقیت می‌کنیم. 
۲) بهزاد کریمی هم بنا بر گفته خودش تا مرحله مصاحبه دکترا آمده است اما...
۳) رضا زارع (کوروش فعلی) در یک رکوردشکنی کم‌سابقه وزن وزین خود را به ۱۴۰ کیلو رسانده است و قصد دارد پوز حسین رضازاده را به خاک بمالد. گفتنی است حجیم و وزین نامبرده در شرف اعزام به خدمت سربازی است.
۴) ابوالفضل کاشی، بهتر است بگوییم شرودینگر شیمی۷۹ در تهران در حال گذراندن سربازی است.
۵) خدمت علیرضا رجبی هم تمام شده و به احتمال زیاد دنبال کار می‌گردد. (از امیر آزادیان خبری در دست نیست، ولی طبق حساب و کتاب گله داری خدمت امیر هم باید تمام شده باشد.)
۶) میثم شعبانی هم ضمن آرزوی هم فاز بودن ایمان و عیالش، به همه سلام می‌رساند.
۷) رضا رحیمی هم در آخرین تماس تلفنی که با من داشت، به همه شما سلام رساند و گفت که خیلی گرفتار است.

   + سعید ; ۸:٥٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٩ تیر ۱۳۸٦
    پيامهاي ديگران ()

یک خبر نیمه فوری!

 بچه‌‌ها، ایمان قلی‌زاده نامزد کرده!!

هفته پیش برای سر زدن به ایمان، رفتم نکا. جای شما خیلی خالی، خیلی خسته شدم. ایمان که همچنان در دوران رشد جسمی به سر می‌برد، حدود شش تا هفت کیلو به جرمش اضافه شده بود که نشان از ساختن آب و هوای شمال به ایمان داشت؛ اما در عین حال در رشد عقلی نه تنها هیچ نشانه امیدوارکننده‌ای در ایمان ندیدم، تا حدودی نا امید هم شدم. چرا که وضع از آنچه که در دوران دانشجویی از ایمان دیده بودم، یک کمی بدتر بود: درست عین یک بچه بیست و شش ساله رفتار می‌کرد! وای خدای من!!!! من فقط دعا می‌کنم که مبادا تمام شمالی‌ها اینطوری باشند... البته ممکن است ...خلیسیته ایمان ناشی از یک سال در به دری و بی‌تکلیفی هم باشد، این بی‌تکلیفی تا جایی رسید که حتا شنیدم ایمان تصمیم به راه‌اندازی یک کارخانه تولیدکننده مایع دستشویی و وایتکس در پارکینگ خانه‌شان گرفته است.

ایمان که نشانه‌هایی از یک بیماری روانی ناشناخته درش دیده می‌شد، به همه شما سلام ‌رساند.

   + سعید ; ۸:۳۱ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸٦
    پيامهاي ديگران ()

تا خدا هست به غم وعده این خانه مده

بعد از یک شیفت کاری آن هم از نوع شب‌کاری، به روز رسانی وبلاگ کمی تا قسمتی سخت است. شما خودتان را جای من و دیگر کسانی که شبها کار می‌کنند، بگذارید. از ساعت ۷شب تا ۷صبح کار کردن زجر آور و یا شاید ضجر آور است. (هر کدام که درست بود، شما همان را بخوانید!)

دیروز در یکی از سایت‌های خبری خواندم:
پیدا شدن سوسک در غذای یکی از خوابگاه‌های دانشگاه اصفهان، به اعتراض جمعی و توضیحات عجیب «محمدحسین رامشت» رئیس این دانشگاه انجامیده است. رئیس دانشگاه اصفهان که خود را به محل رسانده بود، خطاب به دانشجویان گفت: «پیدا شدن سوسک در غذا این همه عربده‌کشی و لات‌بازی ندارد، سوسک یکی از غذاهای باکلاس برخی از کشورهای جهان است و حتا از گرانترین غذاهاست. این مساله که این همه ناراحتی ندارد، سوسک را می‌گذاشتید کنار و غذای خود را می‌خوردید. چرا اینقدر سرو صدا راه انداخته‌اید و اعتراض می‌کنید؟»
وی همچنین در پاسخ به یکی از دانشجویان دختر که پرسیده بود: «چرا اینقدر کمیته انظباطی به نوع پوشش دانشجویان واکتش نشان می‌دهد»؟ گفته است: «فکر می‌کنید ما نمی‌دانیم بعد از کلاس چه کارهایی انجام می‌دهید؟ فکر می‌کنید نمی‌دانیم که آرایش می‌کنید و با لباسهای آنچنانی کوتاه و چسبان که چشم هوسرانان را به خود جلب می‌کند به چهارباغ می‌روید و کارهای خلاف انجام می‌دهید؟ کمیته انظباطی این دخترهای خلاف کار را دعوت می‌کند و ارشادشان می کند.»
وی در ادامه گفته است: «ما برای شما چند روانشناس استخدام کرده‌ایم تا شما را کنترل روانی کنند چون شما از خانواده‌های خود دور هستید...»
گفتنی است سخنان رئیس دانشگاه اصفهان با اعتراض شدید دانشجویان همراه شده است.

   + سعید ; ٧:٢۱ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۳ خرداد ۱۳۸٦
    پيامهاي ديگران ()

به نام خداوند خردآفرین/ خردآفرین را هزارآفرین

 

  • در وب‌سایتی موسوم به عدالتخانه (پایگاه جمعی عدالت‌خواهی اسلامی) یادداشتی با عنوان ۵ دلیل برای کاهش یا حذف سربازی خواندم که جالب بود. شما هم برای خواندن آن، اینجا را کلیک کنید.
  • گفته بودم که ایمان در نیروگاه نکا مشغول به کار شده و همین دیروز sms زد که: «اگه قرار باشه که من جهنمی باشم، ناراحت نیستم چون الان در بهشتم.» حدس می‌زنم هم‌اکنون در ...ش باید عروسی مفصلی در حال برگزاری باشد.
  • یادآوری می‌کنم که سایت فلیکر دیگر فیلتر نیست و شما می‌توانید همچون گذشته عکسهای فوتوبلاگ را ببینید.
  • حتما در نظرسنجی وبلاگ شرکت کنید و ما را از پیشنهادهای خود محروم نکنید.
  • ختم کلام:

    شخصی بد ما به خلق می‌گفت
    مـا سینه خـــود نمی‌خراشـــیم
    مـــــا خوبــــی او به خلق گوییم
    تا هــــر دو دروغ گفته باشیــــم

   + سعید ; ٧:٢۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٤ اردیبهشت ۱۳۸٦
    پيامهاي ديگران ()

Don`t forget shimi79.persianblog

شورکایی جان! ای‌میل شما دریافت شد.
بدین وسیله (یعنی به وسیله همین وبلاگ) از همه دوستان شاغل در دانشگاه اراک یک درخواست کوچولو دارم، و شاید یک درخواست گستاخانه! این که: شما به ما افتخار بدهید و وبلاگ shimi79.persianblog را در دانشگاه اراک به دیگر دوستان خود معرفی کنید. برای این کار هم به هیچ وجه به خود زحمت ندهید، چون ما راضی نیستیم. فقط کافی است نشانی وبلاگ را روی تخته سیاه بنویسید.

+++++ شیمی ۷۹ را فراموش نکنید +++++

   + سعید ; ۳:٢٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸٦
    پيامهاي ديگران ()

جشن سه سالگی

در آستانه جشن تولد سه سالگی وبلاگ، لوگوی جدید وبلاگ بارگذاری شد. امیدواریم که خوشتان آمده باشد. در صورت تمایل، می‌توانید هر نظر و پیشنهادی که درباره آن دارید، (البته می‌دانم که ندارید!) برای ما بنویسید.
تصمیم گرفتم در آینده نزدیک برای تجدید خاطرات گذشته، بعضی از یادداشتهای بایگانی‌شده را دوباره کپی و بارگذاری کنم. . . . . .
نوشتن همین پنج سطری که خواندید، تا الان بیست دقیقه طول کشیده، هر چی هم به مغزم فشار می‌آورم، نمی‌دونم چی بنوسم. پس همین جا ختم کلام را اعلام می‌کنم.

   + سعید ; ٦:۱٥ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٤ فروردین ۱۳۸٦
    پيامهاي ديگران ()

مهمان ویژه

مشاهده یادداشت خصوصی

   + سعید ; ٧:۱٦ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸٦
    پيامهاي ديگران ()

ساقیا آمدن عید مبارک بادت

قبل از هر چیز فرا رسیدن نوروز باستانی را به همه شما دوستان عزیز تبریک می‌گویم و امیدوارم سال پر باری در پیش رو داشته باشید و خداوند همه ما را در سال ۸۶ از شر پیامدهای ناخواسته دولت اسلامی احمدی‌نژاد ایمن و مصون نگه دارد.

امسال برخلاف سال گذشته که لوگو و فضای وبلاگ، هفت‌سینی بود و کلی مطلب درباره نوروز نوشتم، فرصت کافی نداشتم و از این بابت شرمنده شما به‌ویژه احمد مرام هستم که همیشه و در همه حال پیگیر به روز شدن وبلاگ هستند. از همه کسانی که با نوشتن یادداشت در بخش «نظر بدین» ما را در پیمودن راه مقدس وبلا‌نویسی امیدوار می‌کنند هم سپاسگزارم.

در پایان، باز هم سال نو را به همه شما خوانندگان به‌ویژه برو بچ شیمی ۷۹ شادباش می‌گویم.

   + سعید ; ٦:٠۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸٥
    پيامهاي ديگران ()

لیـزیــک

 

  1. پس از سه روز نابینایی و کم‌بینایی، خدا را شکر دید چشم‌هام بهتر شده ولی همچنان تار می‌بینم. به شما عارضم که با سلفیدن مبلغ 420000 تومان و پس از کلی معاینه و دنگ و فنگ، چشم‌های تا به تایم را با کمک لیزر عمل کردم تا از شر عینکهای مزاحم آزاد بشم. البته دید چشم‌هام هنوز خوب خوب نشده و یک کمی تار ‌می‌بینم که بنا به گفته دکتر، دیدشان تا یک ماه دیگر همین‌طوری هست و هی نوسان دارد.
    این چند روز هم مرخصی استعلاجی داشتم و در خانه بودم و به علتی که شما باید متوجه آن شده باشید، از به روز رسانی وبلاگ معذور بودم.
  2. مثل این که سایتی که ما برای میزبانی عکس‌هایمان انتخاب کرده‌ایم، امکان لینک دادن به عکس‌های بارگذاری‌شده را ندارد چون همان‌طور که شما هم شاید دیده باشید، عکس لوگوی وبلاگ پس از دو سه بار بارگذاری، غیب شده که این نشان می‌دهد نشانی عکس‌های بارگذاری‌شده همیشه در حال تغییر است و بنا بر این امکان لینک به آن‌ها وجود ندارد.
  3. از هیچ کدام از بچه‌ها هم خبر خاصی ندارم.
  4. این دو بیت زیبا از اقبال لاهوری تقدیم به شما:

    ساحل افتاده گفت: گر چه بسی زیستم
    هیچ نه معلوم شد آه که من کیستم
    موج ز خود رفته‌ای، تیز خرامید و گفت
    هستم اگر می‌روم، گر نروم نیستم

 

   + سعید ; ٧:۱٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٥
    پيامهاي ديگران ()

خدا فیلترشان کند!

بالاخره به حول و قوه الهی و با کمک دوستان همیشه همراهمان موفق شدم یک سایت محترم که امکان میزبانی عکسهای کاربران خود را فراهم می‌کند، پیدا کنم و از اعماق وجودم یک تو دهنی محکم به دست‌اندرکاران فیلتراسیون بزنم. الهی که خدا فیلترشان کند!

به خواست خدا و به وسیله همین سایت، به زودی زود یک فوتوبلاگ راه‌اندازی می‌کنم و دوباره عکسهای خودمان را در آن upload کرده و با هم به تماشا می‌نشینیم.

این شعر زیبا هم تقدیم به شما:

شب تاریک و سنگسـتان و من مست
قدح از دست ما افـتاد و نــشکــست
نگـهـدارنده‌اش نــیـــکو نگـه داشــت
اگرنه صــد قــدح نــفتـاده بشکست

   + سعید ; ۸:٥٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢ بهمن ۱۳۸٥
    پيامهاي ديگران ()

مربا بده بابا!

دوستان سلام. از این که با پیشنهادهای خود، هم خودتان را شرمنده می‌کنید هم ما را، شرمنده‌ایم. شاید دنبال علت به روز نشدن وبلاگ باشید که در همین جا خدمتتان عرض می‌کنم: مانیتور ۱۵ اینچ تاتونگ‌مان پس شش سال، بالاخره زهوارش در رفت و سوخت. لذا پس از کلی کلنجار رفتن با خود، تصمیم گرفتم یک عدد مانیتور ال‌جی از نوع ال‌سی‌دی ابتیاع کنم که هنوز پس از یک هفته سفارش، هنوز به دستمان نرسیده است. اگر بخت با ما یار باشد که همیشه بوده و باز هم هست، تا آخر این هفته شاید مانیتور مذکور به دستمان برسید.

از دوستان هم خبر چندانی ندارم. فقط ایمان برای کار در نیروگاه نکا امتحان داده و گویا برای مصاحبه هم قبول شده؛ رضا هم که در کلاسهای تئوری‌ای که شرکت به دنیا نیامده‌شان برگزار می‌کند، شرکت می‌کند. خودم هم که کماکان، روغن تصفیه می‌کنم. بقیه هم اینقدر سرشان شلوغ است که وقت ندارند جواب اس‌ام‌اس‌های ما را بدهند. چه کنیم، به قول شاعر:

از دست دوستان چه بگویم، گله‌ای نیست/ گر هم گله‌ای هست دگر حوصله‌ای نیست.

درود و دوصد بدرود.

   + سعید ; ٦:۱۸ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۳ دی ۱۳۸٥
    پيامهاي ديگران ()

سلام

الان که من در خدمت شما هستم، صدای یکی از خواننده‌هایی که فکر می‌کند صدای خیلی قشنگی دارد، از مغازه کناری به گوش می‌رسد. بله، درست حدس زدید من در کافی‌نت هستم و به عرضتان برسانم که چون من تایپ و صفحه‌آرایی نشریه داخلی شرکتمان را به عهده گرفته‌ام، فرصت کمتری برای به‌روزرسانی وبلاگ دارم. ولی زیاد نگران نباشید اگر خبر مهم و خوشحال‌کننده‌ای از یکی از بچه‌ها به دستم رسید، به شما هم خواهم گفت.
فقط برای همه شما زندگی بدون غم را آرزو دارم و صد البته برای خودم.

   + سعید ; ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٧ آذر ۱۳۸٥
    پيامهاي ديگران ()

این هم از این!

شما که ان شاءالله متوجه نبود لوگوی وبلاگ شده‌اید؛ خب خدا را شکر. برایتان بگویم که سایت flickr بنا به علل نامعلومی از صافی تنگ اربابان فیلتر رد نشده و به سرنوشت خیلی دیگر از سایتهای به درد بخور مبتلا گشته، (گلچین روزگار عجب خوش‌سلیقه است، هر گل که بیشتر به چمن می‌دهد صفا، گلچین روزگار امانش نمی‌دهد.) اضافه کنم که شما هر عکسی که در وبلاگ می‌دیدید، در سایت مذکور میزبانی می‌شد و به علت فیلتر شدن آن، ما و شما از دیدن عکسهای وبلاگ حتا عکسهای فوتوبلاگ محروم می‌شویم. اگر شما مسئولان این عمل پلید و خبیث را دیدید، سلام ما را به آنها برسانید و بگویید خیلی احمقید.
به امید روزی که نگاه مسئولان ما باز تر شود و از این همه تنگ‌نظری دست بردارند. (تا امید هست چرا آرزو کنیم!)

   + سعید ; ٢:٥٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٥
    پيامهاي ديگران ()

سلام

امروز به دلیل نبود ماده اولیه، شرکت ما تعطیل شد و من ساعت سه و نیم خونه‌مون بودم. حالا هم مشغول ولگردی در دنیای وب؛ بد نیست شما هم بدانید: پر بیننده‌ترین عکس از عکسهای فوتوبلاگ، عکس آقا بهزاد هست با ۳۳ بازدیدکننده! در این باره من حرفی برای گفتن ندارم.
سایت گوگل امکان تازه‌ای به نام video search فراهم کرده که شما می‌توانید از طریق آن به جستجوی کلیپهای ویدئویی بپردازید و اگر گوشی پیشرفته‌ای هم داشته باشید، با ذخیره آنها روی گوشی خود، دیگران را در دیدن آنها سهیم کنید و همیشه در این زمینه از دیگران جلو باشید. من که دلم برای احمدی‌نژاد تنگ شده بود، با جستجوی عنوان ahmadi nejad فقط شمار زیادی کلیپ طنز از رئیس جمهور عزیزمان دیدم که متاسفانه خیلی هم خنده‌دار بودند؛ خداوند بانیان از خدا بی‌خبر این فیلم‌های کذایی را اگر قابل هدایت هستند به راست هدایت کناد و اگر نیستند، هدایت نکناد.
دوستان! اگر شما به تاریخ ایران باستان علاقه‌مند هستید، اگر دوست دارید با چند و چون خط میخی آشنا شوید و اگر دلتان هوای داریوش و کوروش و اردشیر و... را کرده، اینجا را کلیک کنید. (فقط یواش کلیک کنید، مبادا ترک بردارد چینی نازک تنهایی‌شان!)

و اما:

زندگی خالی است، آن را پر کن.
زندگی یک مشکل است، با آن روبرو شو.
زندگی یک معادله است، موازنه کن.
زندگی یک معما است، آن را حل کن.
زندگی یک تجربه است، آن را مرور کن.
زندگی یک مبارزه است، آن را بپذیر.
زندگی یک قایق است، با آن به امواج بزن.
زندگی یک پرسش است، به آن پاسخ بده.
زندگی یک موفقیت است، از آن لذت ببر.
زندگی یک بازی است، برنده باش.
زندگی یک هدیه است، آن را دریافت کن.
زندگی یک دعاست، پیوسته آن را از دل بگذران.
زندگی یک درد است، آن را تحمل کن.

زنـدگـی رودی اسـت در جـریـان و مـن... در حـصــار قــایـــقـم پـــارو زنـــان
رود گـه آرام و گـه پـر جـنــب و جـوش...  مقصدم دریاست در آن سوی دور

   + سعید ; ٤:٢٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸٥
    پيامهاي ديگران ()

بی عنوان

سلام، اگر اشتباه نکنم بیشتر از یک ماه هست که سعادت به روز رسانی وبلاگ نصیبم نشده و ما هم دل آزرده از این کم سعادتی! خب دیگه، مشکلات هم بر ما مستولی شده و ما را یارای غلبه بر آنها نیست. بگذریم، اجازه بدهید خاطر شیرین‌مان را با نمکهای زندگی تلخ نکنیم! یادداشت‌های زیادی به مناسبت‌های گوناگون از جمله بازگشایی دانشگاه‌ها برای بارگذاری در وبلاگ آماده کرده بودم که به علل نامعلومی، نشد که بشود. الان هم تاریخ مصرف اونها به سر آمده ؛ هفته گذشته من و ایمان و رضا رفته بودیم تهران تا در آزمون شرکت پتروشیمی جم شرکت کنیم. من که بدون هیچ‌گونه آمادگی قبلی؛ ولی می‌دونم که ایمان بیکار بوده و بد جوری خودش و کتابها را ترکانده. (من در همینجا و در همین پرانتز خدمت شما بگویم که پرشین بلاگ، وبلاگ‌نویسان را در راستای پاسداشت زبان فلرسی، به شدت از به کار بردن زبان گفتاری نهی می‌کند و ما هم در همان راستا، از به کار بردن زبان مذکور خودداری می‌کنیم. و اگر می‌بینید که یادداشتهای ما خیلی خشک و رسمی شده‌اند، ببخشید.) میثم هم از طریق SMS جویای حال ما هست و به همه شما سلام می‌رساند. تا بعد خدا نگهدار ما و شما.

   + سعید ; ٦:٠٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٥
    پيامهاي ديگران ()

سلام

پس از نزدیک یک ماه دوری از دنیای مجازی، بالاخره امروز موفق شدم پس از یک گشت و گذار کوتاه در وب‌سایتها و وبلاگهای مورد علاقه، دستی به سر و گوش وبلاگ بی‌نوایمان بکشم.
مدت زیادی هست که از بر و بچ بی‌خبرم و در اولین فرصت باید با دوستانی که بیشتر از یک سال هست ندیدمشان، تماسی تازه کنم!
یک خبر خوشحال‌کننده و البته دست چندم این که: میثم در آزمون کارشناسی ارشد قبول شده ولی نمی‌دونم کدام دانشگاه و کدام گرایش؛ خبر خوشحال‌کننده دیگر اینکه: داداش ما هم مهندسی مکانیک دانشگاه یزد قبول شده و سه‌شنبه همین هفته باید نام‌نویسی کنه و من به احتمال زیاد یک سفر به یزد در پیش دارم و اگر مهدی خوبی اونجا باشه، بتونم ببینمش. چه شود!
خدمت دوستان عرض کنم که تا اطلاع ثانوی از تماس تلفنی با من خودداری کنند چون ما به خانه تازه اسبا‌ب‌کشی کرده‌ایم و الان هم به علت تعمیرات مختصر، تلفن خانه ما قطع می‌باشد. اما می‌توانید ای‌میل یا اس‌ام‌اس بفرستید و جویای حال بی‌حال ما باشید.
دو سه تا از عکس‌های اصفهان را در فوتوبلاگ بارگذاری کرده‌ام؛ می‌تونید ببینید.
زیاده عرضی نیست، در پناه خدا کامران باشید.

   + سعید ; ٤:٥٠ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٤ شهریور ۱۳۸٥
    پيامهاي ديگران ()

دیدار دوباره با دوستان پس از یک سال و نیم

امروز من اومدم دانشگاه صنعتی اصفهان تا بهزاد و احمد رو ببینم. الان من و بهزاد و احمد تو سایت کامپیوتر دانشکده شیمی نشستیم و مشغول وبگردی هستیم. اینجا هیچ کسی نیست که مثل دانشگاه اراک پاچه آدم رو بگیره و گیر بده؛ لازم نیست برای نیم ساعت کار با کامپیوتر از چند هفته پیش نوبت بگیری و تازه با سرعت پایین با ایتنرنت کار بکنی؛ هم نگهبانها و هم راننده‌های اینجا خوش‌برخورد هستند. (برعکس دانشگاه اراک)
اگه عمری باقی بود در روزهای آینده عکس‌های این سفر یک روزه رو برای شما در فوتوبلاگ بارگذاری می‌کنم.

   + سعید ; ۳:٥۳ ‎ب.ظ ; جمعه ۳ شهریور ۱۳۸٥
    پيامهاي ديگران ()

مرگ بر ویروس

همانطور که به اطلاع شما رسانده بودم به دلیل تهاجم ناجوانمردانه و نابخردانه یک عدد ویروس نامرد و هیچی‌ندار به کامپیوتر رنج‌کشیده و ستمدیده ما، امکان اتصال به شبکه وجود ندارد و حتا همین یادداشتی که شما در حال حاضر مشغول خواندن آن هستید را در یک کافی‌نت تاریک و نم‌کشیده نوشتم. شما هم می‌دانید که آدم بیکار، از فرط بیکاری به هیچ کاری نمی‌رسد و همیشه وقت کم دارد و ما هم به همین دلیل روشن و مبرهن از به هلاکت رساندن ویروسی که شرح حال آن رفت، معذوریم و دل به روزهای آینده دل خوش کرده‌ایم. به امید اینکه مشکل رایانه‌مان خود بخود حل شود. پس از به روز نشدن وبلاگ نگران نباشید. ان شاءالله که درست می‌شود.

   + سعید ; ٧:٥٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٢ امرداد ۱۳۸٥
    پيامهاي ديگران ()

سپیده‌دم اومد و وقت رفتن/حرفی نداریم ما برای گفتن...

بالاخره کار تایپ پرسش‌های آزمون استخدام پیمانی آموزش و پرورش تمام شد و از این که شما هم با این دست پرسش‌ها آشنا شدید، موجب خرسندی ماست!
توضیح این که: من هم در این آزمون شرکت کردم (کرده بودم) ولی متاسفانه یا خوشبختانه قبول نشدم؛ 
پس از برگزاری آزمون با وجود این که از خروج دفترچه‌های آزمون به شدت جلوگیری می‌شد، ولی نمی‌دونم چه جوری شد که تونستم دفترچه خودم را به طرز ماهرانه‌ای زیر لباسم جاسازی کنم و با بیرون آوردن آن، بر همه تلاشهای دست‌اندرکاران آزمون مبنی بر لو نرفتن سوالها، آفتابه بگیرم.
در این مدت یک‌ماه که وبلاگ در مقایسه با گذشته کمتر به‌روز می‌شد، دوستان زیادی جویای حال ما بودند که ما هم در جواب گفتیم ملالی نیست جز دوری دوستان. در تماسی که با مهدی خوبی داشتم، تصمیم بر این شد که عکسهای یادگاری خودمون رو در فوتوبلاگ بارگذاری کنیم؛ از احمد رحمانیان هم به خاطر مطالب قشنگی که برای ما فرستادند، سپاسگزاریم. احمد جون به چشم! به زودی دعوتنامه جی‌میل رو می‌فرستم. به دای رضا هم تلفن زدم که خونه‌شون نبود. از ایمان بیچاره هم نگو که...

   + سعید ; ۸:٠۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٧ تیر ۱۳۸٥
    پيامهاي ديگران ()

مشغله

خدمت شما عارضم که از این تاریخ یعنی یکشنبه دهم اردیبهشت، تا ۱۶ تیر (یعنی حدود دو ماه) به علت مشغله زیادی که دارم و البته خودم برای خودم درست کردم، این وبلاگ در مقایسه با گذشته کمتر به روز رسانی خواهد شد. البته الان نمی‌تونم بگم که چرا وقت آزاد کمی دارم، چون می‌ترسم به هدفی که برای خودم ترسیم کردم، نرسم و پوزم کـــــــــــــش بیاد! (فکر می‌کنم همین طور هم بشه، میگی نه؟ نگاه کن!)
ولی شما دعا کنید که این طور نشه و همه ما به تمام آرزوهامون برسیم.
در پایان، این هم داشته باشین، بد نیست:
دنیا سه روز بیشتر نیست:
دیروز حکیمی است ادب آموز؛
امروز دوستی است در حال وداع؛
و فردا هم آرزویی بیش نیست...

   + سعید ; ٧:٥۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٥
    پيامهاي ديگران ()

ول کن بینیم!!

سلام، چند وقتی هست که فرصت نوشتن پیدا نکردم؛ دلیلش هم چیزی غیر از کار و مشغله زیاد نیست. مشغله‌ای که چشمم کور، خودم برای خودم درست کردم. کاریه که خودم انتخاب کردم، باید کم نیارم.
الان که مشغول نوشتن هستم، جمعه ساعت ۷:۱۵ است و یکی از همسایه‌های منتظر ما در حال ثانیه‌شماری برای اومدن آقا امام زمان! این آقا بد جوری به امام زمان گیر داده که حتما باید امروز بیایی، چون من دارم برای تو دعا می‌خونم! یکی نیست به این همسایه ما که دل تو دلش نیست، بگه اگه یکی بخواد اول صبح جمعه استراحت کنه و صدای گوش‌خراش بلندگوی شما اذیتش نکنه، کیو باید ببینه؟ همسایه‌ها چه گناهی کردند که باید به شما تاوان پس بدن؟
به امید روزی که یه ذره، فقط یه ذره سر عقل بیاییم. 

   + سعید ; ٧:۳۳ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٢ اسفند ۱۳۸٤
    پيامهاي ديگران ()

کسالت اجباری!

 

............................................................................................

امروز چقدر کسل‌کننده‌ بود، نه هیچ کدوم از شبکه‌های تلویزیون برنامه به درد بخوری داشتند نه هوا برای بیرون رفتن مناسب بود و مهمتر از همه، من هم حوصله هیچ کاری نداشتم. صدای دلخراش دسته‌های عزاداری با اون نوحه‌های مسخره‌شون هم از دور و نزدیک مزید بر علت شده تا بیشتر ما روز دمقی پشت سر بگذاریم. (یه روز .... دیگه هم در پیش داریم.) من نمی‌دونم دوستی اهل بیت یعنی اینکه روزهای شهادت آن بزرگواران، خودمون رو به زور ناراحت و اندوهگین نشون بدیم و با راه انداختن هیاتهای عزاداری، آرامش و آسایش را از دیگران بگیریم؟ آخه کجای این درسته؟ آخه امام حسین کجا گفته این‌طوری برای من عزاداری کنید؟ کجا گفته تو سر و مغز خودتون بزنید؟ بگذریم...
و اما، خبر فوت دکتر زمانی هم جدا ناراحت‌کننده بود. بدبختانه، تو این وبلاگ خیلی سر به سرش گذاشتیم و حالا که دکتر زمانی از دنیا رفته، بد جوری دچار عذاب وجدان شدیم و تا حدودی از ناسپاسیهای خودمون پشیمان. اما چه کنیم!
این یکی دو روز که این خبر بد رو شنیدم، فقط کلاسهای آلی ۱ و واکنشهای SN1 و SN2 و قیافه دکتر زمانی تو ذهنم مرور می‌شد. آزمایشگاه آلی۱ رو هم با اون خدا بیامرز پاس کردیم. یادش بخیر! چقدر زود گذشت...
بیایید همین الان جهت شادی روح آن مرحوم، از درگاه خداوند برای ایشان طلب آمرزش کنیم و به خواندن یک فاتحه‌ بسنده کنیم. چرا که بیشتر از این، کاری از دستمون بر نمیاد.

..............................................................................................

   + سعید ; ٥:٤٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٤
    پيامهاي ديگران ()

الکی!

اول این که: بعد از حدود چهارماه وبلاگ‌رو به‌روز کردن، یه کم پررویی می‌خواد که امیدوارم مارو ببخشین.

 خدمت‌تون عارضم که  بالاخره بعد از سه ماه و اندی خدمت مقدس سربازی تونستم یک‌ هفته مرخصی بگیرم و قبل از این که به خونه برم یه سر به دانشگاه جدید (سردشت)‌ بزنم و حالی از دوستان بپرسم و از کم‌کاری و گشادی اونها گله‌کنم. جای خوشحالی بود که همه سرحال و قبراق بودن و هیچ‌وقت خنده از لبهاشون گم نمی‌شد. اما خمودی، رخوت و یاس بچه‌های تازه‌وارد همیشه آزاردهنده بود.

مساله دیگه این که طبق اخبار و روایات، راه‌اندازی این وبلاگ بازتاب گسترده‌ای بین استادای گروه شیمی داشته و گویا مطالب اون خاطر خیلی از استادارو از ما رنجونده و اونها رو وادار کرده تا بانی یا بانیان این سایت‌رو بشناسن و به هر طریقی که شده حال اونا رو بگیرن!

من واقعا از این برخورد و عکس‌العمل استادا شوکه شدم،‌ چراکه ما از همون اول هم گفتیم که هدفمون چیزی غیر از سرو سامان دادن و اصلاح امور این دانشگاه خراب‌شده نیست. حالا اگه گفته‌های ما به اونا برخورده، عیب از خودشونه، بهتره که یه کم انتقادپذیر باشن و جنبه شوخی داشته باشن.

اما با این حال، بر خودمون واجب می‌دونیم که در همین‌جا و از طریق همین سایت یه معذرت‌خواهی از این استادای محترم داشته باشیم چرا که هر چه‌قدر هم که اونا بد باشن ولی بازهم از قدیم گفته‌اند که: «جور استاد به از مهر پدر» مسلما هیچ‌یک از ما تلاشهای شما عزیزان را فراموش نمی‌کنیم و همه می‌دانیم که دانشگاه ما و ایران امروز ما بیش از گذشته به امثال شما نیاز دارد.

   + سعید ; ۸:٤٩ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸۳
    پيامهاي ديگران ()