saeid online

داستانک های خدا 2

و هنگامی که موسا به قوم خود گفت خدا به شما فرمان مى‌دهد گاوى را سر ببرید، گفتند: ما را به ریشخند مى‌گیرى؟ گفت: پناه مى‌برم به خدا که از نادان‌ها باشم. گفتند: از پروردگارت بخواه تا براى ما روشن کند آن گاو چگونه باشد؟ گفت: او مى‌فرماید گاوى نه پیر و نه جوان بلکه میانسال باشد، پس آن چه به شما دستور شد، انجام دهید.
[بار دیگر] گفتند: از خدایت بخواه براى ما روشن سازد که رنگ آن چه باشد؟ گفت: او مى‌فرماید زرد یکدست باشد و بینندگان را شاد کند. گفتند: از خدایت بخواه تا بر ما روشن کند چگونه گاوى باید باشد، زیرا آن گاو [هنوز] بر ما مشتبه است و اگر خدا بخواهد ما بدان راه خواهیم یافت. گفت: او مى‌فرماید گاوى باشد که نه برای شخم زدن رام شده و نه به کشت آب دهد، گاوى تندرست که هیچ لکه‌اى در آن نباشد. گفتند: اینک حق را ادا کردى. پس همان را سر بریدند، هر چند نزدیک بود این کار را نکنند.
و [یاد کنید] آن گاه که یک نفر را کشتید، پس یکدیگر را متهم کردید و خدا آن چه را پنهان مى‌داشتید [با ذبح گاو] آشکار ساخت. پس گفتیم: پاره‌اى از گاو را به مقتول زنید [تا زنده گردد و قاتل را معرفی کند.] خداوند مردگان را این گونه زنده مى‌کند و نشانه‌هاى خود را به شما نشان مى‌دهد، باشد که بیندیشید.
پس از آن [همه معجزات‌] دل‌هاى شما سخت شد، به سختى سنگ‌ها یا سخت‌تر از آن، در حالى که از پاره‌اى سنگ‌ها جوى‌ها مى‌جوشد و پاره‌اى از آن‌ها مى‌شکافد و آب از آن تراوش می‌کند و برخى از آن‌ها از هیبت خدا فرو مى‌ریزد، و خداوند از آن چه مى‌کنید غافل نیست.

(+)

سوره بقره، آیه 67 تا 74

   + سعید ; ۱:۱٦ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٩ دی ۱۳٩۳
    پيامهاي ديگران ()

نگرش

رئیس وقت دانشگاه ییل به رئیس پیشین دانشگاه دولتی اوهایو سفارش کرده بود: "همیشه با دانشجویانی که الف و ب می‌گیرند مهربان باش، شاید یک روز یکی از آن‌ها استاد شود و به دانشگاه برگردد.
با دانشجویان گریزان هم مهربان باش. شاید یک روز یکی از آن‌ها برگردد و یک آزمایشگاه دو میلیون دلاری برای دانشگاه بسازد."

نکته: تنها فرق بین کامیابی و شکست، نوع نگرش است.


دو فروشنده مامور شدند به جزیره‌ای بروند و در آن‌جا کفش بفروشند. فروشنده اول به محض ورود به جزیره یکه خورد زیرا دید در آن جزیره هیچ کس کفش ندارد. پس بی‌درنگ به شرکت سازنده کفش پیام فرستاد: "ما فردا برمی‌گردیم. در این جا هیچ کس کفش نمی‌پوشد."
فروشنده دیگر در اثر دیدن همان صحنه ذوق‌زده شد و بی‌درنگ در نامه‌ای از شرکتش درخواست کرد: "فوری 10 هزار جفت کفش برای من بفرستید زیرا همه افراد این جزیره کفش لازم دارند."

نکته: نگرش اولیه در انجام هر کار، در نتیجه آن کار اثر قطعی دارد، اثری مهمتر از هر اثر دیگر.
(
+)

منبع: کتاب مدیریت نگرش. نوشته جان ماکسول

   + سعید ; ٩:٠٢ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢۱ دی ۱۳٩۱
    پيامهاي ديگران ()

ابلیس و عابد

‎در میان بنی اسرائیل عابدی بود. وی را گفتند: فلان جا درختی است و قومی آن را می‌پرستند. عابد خشمگین شد، برخاست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را برکند.
ابلیس به صورت پیری ظاهر الصلاح، بر مسیر او آمد و گفت: ای عابد، برگرد و به عبادت خود مشغول باش!
عابد گفت: نه، بریدن درخت اولویت دارد.
مشاجره بالا گرفت و درگیر شدند. عابد بر ابلیس غالب آمد، وی را بر زمین کوفت و بر سینه‌اش نشست. ابلیس در این میان گفت: دست بدار تا سخنی بگویم، تو که پیامبر نیستی و خدا بر این کار تو را مامور ننموده است. به خانه برگرد تا هر روز دو دینار زیر بالش تو نهم؛ با یکی معاش کن و دیگری را انفاق نما و این بهتر و صوابتر از کندن آن درخت است.
عابد با خود گفت: راست می‌گوید، یکی از آن به صدقه دهم و آن دیگر هم به معاش صرف کنم و برگشت.
بامداد دیگر روز، دو دینار دید و بر گرفت. روز دوم دو دینار دید و برگرفت... روز سوم هیچ دیناری نبود. خشمگین شد و تبر برگرفت و به سوی درخت شتافت. باز در همان نقطه، ابلیس پیش آمد و گفت: کجا؟
عابد گفت: می‌روم تا آن درخت را برکنم.
ابلیس گفت: زهی خیال باطل، به خدا هرگز نتوانی کند.
باز ابلیس و عابد درگیر شدند و این بار ابلیس عابد را بیفکند چون گنجشکی در دست.
عابد گفت: دست بدار تا برگردم. اما بگو چرا بار اول بر تو پیروز آمدم و اینک در چنگ تو حقیر شدم؟
ابلیس گفت: آن وقت تو برای خدا خشمگین بودی و خدا مرا مسخر تو کرد، که هر کس کار برای خدا کند، مرا بر او غلبه نباشد. ولی این بار برای دنیا و دینار خشمگین شدی، پس مغلوب من گشتی.

   + سعید ; ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩۱
    پيامهاي ديگران ()

سوسپانسر

1)
کاش یکی پیدا می‌شد و به این بیچاره می‌گفت به جای این که صبح تا شب (و در شیفت‌های شب: شب تا صبح) روی صندلی اتاقت می‌نشینی و پشت سر هر کس و ناکسی حرف می‌زنی و قیافه آدم‌های فلک‌زده‌ای را می‌گیری که حق‌شان را به ناحق خورده‌اند و سعی می‌کنی خودت را شنگول همان بزغاله معروف نشان بدهی و دیگران را یک مشت گرگ درنده، و استادانه رابطه همه را به هم می‌زنی و بعد مرموزانه خودت را کنار می‌کشی و همیشه آه و فغان سر می‌دهی از کمبود حقوق و...
به جای همه این‌ها سعی کن چند صفحه روزنامه یا مجله یا کتاب بخوانی. فرقی نمی‌کند چه روزنامه یا چه مجله‌ای، حتا خواندن روزنامه‌های زرد ورزشی که درباره رنگ شرت پدر علی کریمی و برند شامپوی علی منصوریان می‌نویسند، می‌تواند مرهمی برای تو باشد تا چند کلمه به دایره تنگ و کوچک لغاتت اضافه کنی تا حداقل در یک جمع دوستانه که مثل همیشه مشغول به دندان کشیدن گوشت جنازه همکارت هستی، به جای "اسپانسر" نگویی "سوسپانسر"
آن هم نه یک بار، که چند بار.


2)
دقت کرده‌اید وقتی یک چراغ به آخر عمرش نزدیک می‌شود، نور بیشتری دارد. یا وقتی که یک خودکار جوهرش در حال تمام شدن است، پر رنگ‌تر از همیشه می‌نویسد. یا یک شمع در حال تمام شدن، شعله بزرگتر و پر نورتری دارد.
اگر دقت نکرده‌اید، از این به بعد بیشتر دقت کنید.


3) داستانک:
زاهد و درویشی که مراحلی از سیر و سلوک را گذرانده بودند و از دیری به دیر دیگر سفر می‌کردند، سر راه خود دختری را دیدند که در کنار رودخانه ایستاده بود و تردید داشت از آن بگذرد. وقتی آن دو نزدیک رودخانه رسیدند دخترک از آن‌ها درخواست کمک کرد. درویش بی‌درنگ دخترک را برداشت و از رودخانه گذراند.
دخترک رفت و آن دو به راه خود ادامه دادند و مسافتی طولانی را پیمودند. در همین هنگام زاهد که ساعت‌ها سکوت کرده بود، خطاب به همراه خود گفت: "دوست عزیز! ما نباید به جنس لطیف نزدیک شویم. تماس با جنس لطیف بر خلاف عقاید مکتب ماست. در صورتی که تو دخترک را بغل کردی و از رودخانه عبور دادی."
درویش با خونسردی و با حالت بی‌تفاوتی پاسخ داد: "من دخترک را همان جا رها کردم ولی تو هنوز به آن چسبیده‌ای و رهایش نمی‌کنی."

   + سعید ; ۱:٥٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۱ دی ۱۳٩٠
    پيامهاي ديگران ()

1، 2، 3

1) خودم هم نمی‌دانم این روزها به خاطر اضافه شدن 26000 هزار تومان به پایه‌حقوق ‌ناچیزم، چه کار کنم. فقط می‌دانم که ناشکری نباید بکنم. مطمئنم حتا گداهای زیر پوشش کمیته امداد هم در شان خودشان نمی‌دانند به خاطر 26000 تومان خوشحالی کنند. بنابراین، افزایش حقوق مذکور نمی‌تواند جای خوشحالی داشته باشد. البته ناراحت هم نیستم، به این دلیل که می‌شود این 26000 تومان را به اضافه یارانه‌ای که پدرم می‌گیرد در بورس یا صنعت پتروشیمی سرمایه‌گذاری کنیم و سودش را ببریم و با آن سود، زمین یا خانه بخریم.
بیشتر به این فکر می‌کنم که وجدان مدیریت محترم کارخانه چطور راضی شد دست دل از دنیا بشوید و با کدام رو، این مبلغ را به حقوق پایه من و دو همکار دیگرم اضافه کند؟! آن هم بعد از دو ماه حساب و کتاب و کلی منت و خیلی چیزهای دیگر. و چه زیادند بیشعورهایی که نسبت به این افزایش حقوق رشک می‌ورزند.
از همان اول هم به همکاران خوش‌خیالم گفته بود که به خیر جماعت مدیر دل نبندند و از این که می‌بینم یک بار دیگر پیش‌بینی‌های این آقا سعید درست از آب درآمد و نزد همکارانم روسفید شدم، کمی تا قسمتی خرسندم.

2) مساله دیگری که مثل بند یک نمی‌دانم، این است که چگونه و با چه زبانی می‌توانم به خاطر نعمت سلامتی خود و تک‌تک اعضای خانواده‌ام، از خدا تشکر کنم. هر چه بیشتر و دقیق‌تر به اطرافیانم نگاه می‌کنم، بیشتر شرمنده خداوند می‌شوم. و هر چه بیشتر فکر می‌کنم، به دو نکته بیشتر پی می‌برم: یکی لطف بی‌منت و بی‌پایان خدا و دیگری ناشکری ناتمام خودم.
چه خوش گفت امام علی که می‌فرماید "سلامتی و امنیت، از نعمت‌های ناشناخته خداوند هستند." نعمت‌های ناشناخته آن‌هایی هستند که نقش و اهمیت‌شان، تنها در نبود آن‌ها آشکار می‌شود. فکر نمی‌کنم از آن‌هایی باشم که سلامت و امنیت برای‌شان ناشناخته مانده است. پس ای خدای بزرگ، سعی نکن این دو نعمت بزرگت را به ما نشان بدهی.

3) و اما یک داستانک پندآموز:
بودا به دهی سفر کرد. زنی که شیفته سخنان او شده بود از بودا خواست تا مهمان وی باشد. بودا پذیرفت و آماده رفتن به خانه‌ زن شد. کدخدای دهکده هراسان خود را به بودا رسانید و گفت: این زن، هرزه است، به خانه‌ او نروید. بودا به کدخدا گفت: یکی از دستانت را به من بده.
کدخدا تعجب کرد و یکی از دستانش را در دستان بودا گذاشت. آن گاه بودا گفت: حالا کف بزن.
کدخدا بیشتر تعجب کرد و گفت هیچ کس نمی‌تواند با یک دست کف بزند.
بودا لبخندی زد و پاسخ داد: هیچ زنی نیز نمی‌تواند به تنهایی هرزه باشد، مگر این که مردان دهکده نیز هرزه باشند.

   + سعید ; ٩:٠٤ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٢ آبان ۱۳٩٠
    پيامهاي ديگران ()

هوشمندانه بپرسید.

 در بازگشت از کلیسا، جک از دوستش می‌پرسد: فکر می‌کنی آیا می‌شود هنگام دعا کردن سیگار کشید؟
دوستش در پاسخ می‌گوید: چرا از کشیش نمی‌پرسی؟
جک نزد کشیش می‌رود و می‌پرسد: جناب کشیش، می‌توانم وقتی در حال دعا کردن هستم، سیگار بکشم؟
کشیش پاسخ می‌دهد: نه پسرم، نمی‌شود. این بی‌ادبی به مذهب است.
جک نتیجه را برای دوستش بازگو می‌کند. دوستش می‌گوید: تعجبی ندارد، تو سوال را درست مطرح نکردی. بگذار من بپرسم.
او نزد کشیش می‌رود و می‌پرسد: آیا وقتی در حال سیگار کشیدن هستم، می‌توانم دعا کنم؟
کشیش مشتاقانه پاسخ می‌دهد: مطمئناً پسرم. مطمئناً !


××××××××××××××
یارو برای اولین بار یه آخـونــد می‌بینه، می‌گه: یعنی سرت این‌قدر درد می‌کنه؟!

   + سعید ; ٩:٤٠ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۸ شهریور ۱۳٩٠
    پيامهاي ديگران ()

تولستوی و زن بی‌حیا

روزی لئو تولستوی در خیابانی راه می‌رفت که ناآگاهانه به زنی تنه زد. زن بی‌وقفه شروع به فحش دادن و بد و بیراه گفتن کرد. 
پس از مدتی که تولستوی را خوب فحش‌مالی کرد، تولستوی کلاهش را از سرش برداشت و محترمانه معذرت‌خواهی کرد و در پایان خودش را معرفی کرد: لئو تولستوی!
زن که بسیار شرمگین شده بود، عذرخواهی کرد و گفت: چرا شما خودتان را زود‌تر معرفی نکردید؟
تولستوی در پاسخ گفت: شما آن‌چنان غرق معرفی خودتان بودید که به من مجال این کار را ندادید.


#####################
به یکی می‌گن بیا شرکت نفت 15 روز کار، 15 روز استراحت ماهانه یک میلیون تومان. می‌گه: اون 15 روز رو نمیام، ماهی 500 هزار تومان بهم بدین!

   + سعید ; ۸:۱۱ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩٠
    پيامهاي ديگران ()

چـاله

روزی مردی درون چاله‌ای افتاد و بسیار دردش آمد.
یک روحانی او را دید و گفت: حتما گناهی انجام داده‌ای.
دانشمندی که از آن جا رد می‌شد، عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت!
یک روزنامه‌نگار درباره دردهایش با او مصاحبه کرد.
یک یوگیست به او گفت: این چاله و همچنین دردت تنها در ذهن تو هستند و در واقعیت وجود ندارند!
یک پزشک برای او دو قرص آسپیرین پایین انداخت!
یک پرستار کنار چاله ایستاد و با او گریه کرد.
یک روان‌شناس او را واداشت تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به چاله کرده بودند، پیدا کند!
یک تقویت‌کننده فکر او را نصیحت کرد که خواستن، توانستن است!
یک فرد خوش‌بین به او گفت: ممکن بود یکی از پاهایت بشکند.

در پایان، فرد بیسوادی که از آن جا می‌گذشت، دستش را گرفت و او را از چاله بیرون آورد!


آن که می‌تواند، انجام می‌دهد و آن که نمی‌تواند، انتقاد می‌کند. جرج برنارد شاو

   + سعید ; ٩:۱٠ ‎ب.ظ ; جمعه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٠
    پيامهاي ديگران ()

داستانک های خدا 1

قارون یکی از قوم موسی بود که بر آنها راه ستم پیش گرفت و ما آن‌قدر گنج و مال به او دادیم که بر دوش بردن کلید آن گنج‌ها نیرومندان را خسته می‌کرد.
هنگامی که قومش به او گفتند: آن قدر به خود شادمان مباش که خدا هرگز مردم از خود راضی را دوست نمی‌دارد و به آن چه که خدا به تو عطا کرده، بکوش تا سرای آخرت را به دست آری ولی بهره‌ات را هم از دنیا فراموش مکن و نیکی کن چنانچه خدا به تو نیکویی کرده و هرگز روی زمین فتنه برمینگیز که خدا فتنه‌گران را دوست ندارد.
قارون گفت: این مال فراوان را به علم خودم به دست آوردم!
"آیا ندانست که خدا پیش از او چه بسیار اقوامی که از او نیرو و شمارشان بیشتر بود، هلاک کرد؟ و هیچ از گناه بدکاران پرسش نخواهد شد."
آن گاه قارون (روزی) با زیور بسیار بر قومش درآمد. مردم دنیاطلب گفتند: ای کاش همان‌قدر که به قارون دادند ما نیز داشتیم که او بهره بزرگی دارد. و اما دانایان گفتند: وای بر شما، پاداش خدا برای کسی که به خدا ایمان آورده و نیکوکار شده، بسی بهتر است. ولی جز آنان که بردباری پیشه کنند بدان پاداش نخواهند رسید.
پس ما هم او را با خانه‌اش به زمین فرو بردیم و گروهی نداشت که او را در برابر خدا یاری کنند و خود هم نتوانست خویشتن را یاری کند.
صبح‌گاه هم آنان که روز گذشته مقام او را آرزو می‌کردند با خود می‌گفتند: ای وای، گویی خداست که هر که از بندگان خود را خواهد، روزی فراوان دهد و (بر هر که خواهد) تنگ گیرد. اگر خدا بر ما منت نگذاشته بود ما را هم در زمین فرو می‌برد! ای وای که گویا کافران هرگز رستگار نمی‌شوند.

سوره 28، آیات 76 تا 82

   + سعید ; ٦:٥٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩٠
    پيامهاي ديگران ()

داستانک

مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ ساله‌اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلی‌های خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد. به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می‌کرد فریاد زد: پدر نگاه کن درخت‌ها حرکت می‌کنن. مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد. کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرف‌های پدر و پسر را می‌شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار می‌کرد، متعجب شده بودند. ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می‌کنند. زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می‌کردند. باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید. او با لذت آن را لمس کرد و چشم‌هایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن باران می‌بارد،‌آب روی من چکید. زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: ‌چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی‌کنید؟ مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر می‌گردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می‌تواند ببیند.

   + میثم ; ۳:٢٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٠ دی ۱۳۸٩
    پيامهاي ديگران ()

Always look for simple solutions

در یک شرکت بزرگ ژاپنی که وسایل آرایشی تولید می‌کرد، یک مورد به یادماندنی اتفاق افتاد؛‌ شکایتی از سوی یکی مشتریان به شرکت رسید. او گفته بود که پس از خرید یک بسته صابون متوجه شد که قوطی آن خالی است.
بلافاصله با پیگیری‌های مدیریت ارشد کارخانه این مشکل بررسی و دستور داده شد که خط بسته‌بندی اصلاح گردد و واحد فنی و مهندسی نیز تدابیر لازم را برای پیش‌گیری از تکرار چنین مساله‌ای به کار ببرد. مهندسان نیز دست به کار شدند و راه حل پیشنهادی خود را چنین ارائه دادند:
پایش (مونیتورینگ) خط بسته‌بندی با اشعه ایکس
خیلی زود سیستم پایش خریداری شد و با تلاش شبانه‌روزی مهندسان،‌ دستگاه تولید اشعه ایکس و مانیتورهای با رزولوشن بالا نصب شدند و خط مزبور تجهیز گردید. سپس دو نفر اپراتور نیز برای کنترل همیشگی پشت آن دستگاه‌ها به کار گمارده شدند تا از عبور احتمالی قوطی‌های خالی جلوگیری کنند.

جالب توجه این که درست هم‌زمان با این ماجرا، مشکلی مشابه در یکی از کارگاه‌های کوچک تولیدی پیش آمده بود. اما در آن‌جا یک کارمند معمولی و غیرکارشناس آن‌را به شیوه‌ای بسیار ساده‌تر و کم‌خرج‌تر حل کرد:
نصب یک دستگاه پنکه در مسیر خط  بسته‌بندی تا قوطی خالی را باد بیندازد!

   + سعید ; ۳:٠۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٦ دی ۱۳۸٩
    پيامهاي ديگران ()

سرپیری و معرکه گیری

یک مرد ۸۰ساله میره پیش دکترش برای چک آپ.

دکتر ازش در مورد وضعیت فعلیش می پرسه و پیرمرد با غرور جواب میده : هیچوقت به این خوبی نبودم.

تازگیا با یه دختر ۲۵ ساله ازدواج کردم و حالا باردار شده و کم کم داره موقع زایمانش میرسه.

نظرت چیه دکتر؟ ...

دکتر چند لحظه فکر میکنه و میگه: خب… بذار یه داستان برات تعریف کنم.

من یه نفر رو می شناسم که شکارچی ماهریه.

اون هیچوقت تابستونا رو برای شکار کردن از دست نمیده.

یه روز که می خواسته بره شکار از بس عجله داشته اشتباهی چترش رو به جای تفنگش بر میداره و میره توی جنگل ... همینطور که میرفته جلو یهو از پشت درختها یه پلنگ وحشی ظاهر میشه و میاد به طرفش.

شکارچی چتر رو می گیره به طرف پلنگ و نشونه می گیره و ….. بنگ! پلنگ کشته میشه و میفته روی زمین!

 

پیرمرد با حیرت میگه: این امکان نداره! حتما' یه نفر دیگه پلنگ رو با تیر زده!

دکتر یه لبخند میزنه و میگه: دقیقا' منظور منم همین بود
                                                                            
                                                  از ایمیل ارسالی دوستان

   + میثم ; ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ ; جمعه ۳ دی ۱۳۸٩
    پيامهاي ديگران ()

حقه روز امتحان

چهار دانشجو شب امتحان به جای درس خواندن به پارتی و خوش‌گذرانی رفته بودند و برای امتحان روز بعد آمادگی نداشتند. روز امتحان حقه‌ای سوار کردند به این صورت که خودشان را کثیف و لباس‌های‌شان را پاره کردند و پس از رفتن به دانشگاه، یک‌راست پیش استاد رفتند.
مساله را این طور مطرح کردند که دیشب به یک مراسم عروسی در بیرون از شهر رفته بودند و در راه برگشت از بخت بد، یکی از لاستیک‌های ماشین‌شان پنچر می‌شود و با هزار زحمت و هل دادن ماشین به یک جایی رسیدند... و این بوده که به آمادگی لازم برای امتحان نرسیدند.
آخر سر قرار می‌شود سه روز دیگر یک امتحان اختصاصی برای این 4 نفر برگزار شود. آنها هم بشکن‌زنان از این موفقیت بزرگ، سه روز تمام به امر شریف خر زنی مشغول می‌شوند و روز امتحان با اعتماد به نفس بالا به اتاق استاد می‌روند تا آمادگی خودشان را اعلام کنند.
استاد عنوان می‌کند به دلیل خاص بودن و خارج از نوبت بودن این امتحان، هر کدام از دانشجوها باید در یک کلاس جداگانه بنشینند و امتحان بدهند که آنها هم به دلیل آمادگی کافی با کمال میل قبول می‌کنند.
امتحان حاوی دو سوال و از بیست نمره بود:

1) نام و نام خانوادگی (۲نمره)

2) کدام لاستیک پنچر شده بود؟ (۱۸نمره)
الف) لاستیک جلو سمت راست
ب) لاستیک جلو سمت چپ
ج) لاستیک عقب سمت راست
د) لاستیک عقب سمت چپ

   + سعید ; ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸٩
    پيامهاي ديگران ()

فـرق احمق و دیوانه

مردی هنگام رانندگی، درست جلوی یک تیمارستان پنچر شد و مجبور شد همان جا به تعویض لاستیک بپردازد.
هنگامی که سرگرم این کار بود، ماشین دیگری به سرعت از روی مهره‌های چرخ که کنار ماشین بودند، گذشت و آنها را به درون جوی آب انداخت و آب مهره‌ها را برد.
مرد حیران مانده بود که چه کار کند. تصمیم گرفت که ماشینش را همان جا رها کند و برای خرید مهره چرخ برود. در این حین، یکی از دیوانه‌ها که از پشت نرده‌های تیمارستان شاهد این ماجرا بود، او را صدا زد و گفت: از ٣ چرخ دیگر، از هر کدام یک مهره باز کن و این لاستیک را با ٣ مهره ببند و برو تا به تعمیرگاه برسی.
آن مرد اول توجهی به این حرف نکرد ولی با خودش که فکر کرد، دید راست می‌گوید و بهتر است همین کار را بکند. پس به راهنمایی او عمل کرد و لاستیک زاپاس را بست. هنگامی که خواست حرکت کند رو به آن دیوانه کرد و گفت: فکر جالب و هوشمندانه‌ای داشتی. ولی چرا توی تیمارستان انداختنت؟
دیوانه لبخندی زد و گفت: من اینجام، چون دیوانه‌ام. ولی احمق که نیستم!

   + سعید ; ۸:٠٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٩
    پيامهاي ديگران ()

داستان مدیریتی

یکی بود یکی نبود. چهار نفر به نامهای «همه»، «کسی»، «هرکسی» و «هیچ کس» بودند. یک کار مهم بایستی انجام می‌شد و از «همه» خواسته شد تا آن را انجام دهد. «همه» مطمئن بود که «کسی» آن را انجام خواهد داد. «هر کسی» می‌توانست آن را انجام دهد ولی «هیچ کس» آن را انجام نداد. «کسی» در این مورد عصبانی شد زیرا آن وظیفه «همه» بود. «همه» فکر کرد که «هرکسی» می‌تواند آن را انجام دهد. اما «هیچ کس» نفهمید که «همه» آن را انجام نخواهد داد. نتیجه این شد زمانی که «هیچ کس» آن چه را که «هر کسی» می‌توانست انجام دهد، انجام نداد «همه»، «کسی» را سرزنش نمود.

توضیح: کار را به دیگری واگذار کردن سرانجامی جز این ندارد. همیشه فکر کنید شما آخرین و تنها کسی هستید که باید آن کار را انجام دهید.

   + سعید ; ۸:٤٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٩
    پيامهاي ديگران ()

لک لک و قورباغه

منوچهر احترامی داستان‌نویس کودکان و نوجوانان بود که در اسفند 87 دیده از جهان فروبست. متن زیر داستان کوتاهی از اوست:

مارها قورباغه‌ها را می‌خوردند و قورباغه‌ها غمگین بودند
قورباغه‌ها به لک لک‌ها شکایت کردند
لک لک‌ها مارها را خوردند و قورباغه‌ها شادمان شدند
لک لک‌ها گرسنه ماندند و شروع کردند به خوردن قورباغه‌ها
قورباغه‌ها دچار اختلاف دیدگاه شدند
عده‌ای از آن‌ها با لک لک‌ها کنار آمدند و عده‌ای دیگر خواهان باز گشت مارها شدند
مارها بازگشتند و همپای لک لک‌ها شروع به خوردن قورباغه‌ها کردند
حالا دیگر قورباغه‌ها متقاعد شده‌اند که برای خورده شدن به دنیا می‌آیند.
تنها یک مشکل برای آن‌ها حل‌نشده باقی مانده است،
این که نمی‌دانند توسط دوستان‌شان خورده می‌شوند یا دشمنان‌شان.

   + میثم ; ٥:٢٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٩
    پيامهاي ديگران ()

داستان کوتاه

هنوز هم بعد از این همه سال، چهره‌ی ویلان را از یاد نمی‌برم. در واقع، در طول سی سال گذشته، همیشـه روز اول مـاه کـه حقوق بازنشستگی را دریافت می‌کنم، به یاد ویلان می‌افتم ...

ویلان پتی اف، کارمند دبیرخانه‌ی اداره بود. از مال دنیا، جز حقوق اندک کارمندی هیچ عایدی دیگری نداشت. ویلان، اول ماه که حقوق می‌گرفت و جیبش پر می‌شد، شروع  می‌کرد به حرف زدن ...

ادامه
   + میثم ; ٦:٢۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٩
    پيامهاي ديگران ()

هدیه

به مناسبت روز مادر یک ربع سکه به مادرش هدیه داد. همسرش هم همین طور.
روز معلم که شد، مادرش دو ربع سکه به هر دوی آنها که معلم بودند، هدیه داد.
پسر با دیدن هدیه مادر جا خورد؛ طوری که حتا تشکر هم یادش رفت. هدیه مادر، همان سکه‌هایی بودند که پسر به مادرش هدیه داده بود.

   + سعید ; ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸٩
    پيامهاي ديگران ()

داستانک مدیریتی

برای تعیین رئیس، اعضای بدن گرد آمدند. مغز بگفت که مراست این مقام که همه دستورات از من است‎. سلسله اعصاب، شایستگی ریاست از آن خود خواند‎ که منم پیام‌رسان به شما، که بی من پیامی نیاید‎. ریه بانگ بر آورد‎: هوا که رساند؟ من! بی‌هوا دمی نمانید، پس ریاست مراست‎. و هر عضوی به نحوی مدعی‎ تا به آخر؛ که آخرین نقطه تحتانی دعوی ریاست کرد.‎ اعضا بنای خنده و تمسخر نهادند و ماتحت برفت و شش روز بسته ماند‎. اختلال در کار اعضا پدیدار گشت‎. روز هفتم، زین انسداد جانها به لب رسید و ماتحت با اتفاق آرا به ریاست رسید‎.

نتیجه: هر چیزی در جای خودش مهم است. خودتان را دست کم نگیرید!

   + سعید ; ٢:٥٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸٩
    پيامهاي ديگران ()

قانون

گفت: مملکت خرابی داریم. هیچ‌کس تن به قانون نمی‌دهد.
چیزی در جوابش نگفتم. عصر که شد گفت: حوصله‌مان سر رفته، بیا گشتی بزنیم.
پشت فرمان که نشست، بدون این که کمربند ایمنی‌اش را ببندد، با یک take off شروع به حرکت کرد. صدای پخش ماشین را تا آخر باز کرد، با سرعت بالایی لایی می‌کشید و از هر جا که می‌شد، سبقت می‌گرفت.

   + سعید ; ٢:۳٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸٩
    پيامهاي ديگران ()

توقــــــع

یک مغازه شوهر فروشی در نیویورک باز شد که خانمها می‌توانستند به آن جا بروند و برای خود شوهر تهیه کنند.
در راهنمای رو به روی درب ورودی نوشته شده بود:
شما در طول عمرتان فقط یک بار می‌توانید از این جا دیدن کنید.
این جا شش طبقه است و ارزش شوهرهای طبقه بالایی‌ از طبقه پایین بیشتر است.
شما می‌توانید فقط یک شوهر از یکی‌ از طبقات انتخاب کنید یا به طبقه بالایی‌ بروید.
شما نمی‌توانید به طبقات پایین برگردید ولی‌ می‌توانید از هر طبقه که خواستید از فروشگاه خارج شوید.
خانمی وارد فرشگاه شد و به طبقه اول رفت. دید که در تابلوی ورودی آن جا نوشته‌اند: این مردان دارای شغل ثابت هستند.
مردان آن جا به نظرش جالب ‌آمدند ولی‌ تصمیم گرفت طبقه بالا را هم ببیند.
دید که مردان طبقه دوم دارای شغل ثابت هستند و بچه‌ها را دوست دارند. با خودش گفت: خیلی‌ خوب است ولی من بیشتر می‌خواهم و به طبقه سوم می‌روم.
مردان این طبقه شغل ثابت دارند، بچه‌ها را دوست دارند و بسیار خوش‌قیافه هستند. نگاهی به مردان ‌انداخت و گفت وای خدای من! ولی احساس می‌کنم که باید بروم.
مردان طبقه چهارم شغل ثابت دارند، بسیار خوش‌تیپ و قیافه هستند، عاشق بچه‌ها هستند و به کارهای خانه علاقمندند. این جا را هم دید و با خود گفت: وای خدای من! کمک کن، دیگر نمی‌توانم خودم را نگه دارم و‌ ناخودآگاه به طبقه پنجم رفت.
مردان طبقه پنجم شغل ثابت دارند، عاشق بچه‌ها هستند، بسیار خوش‌قیافه هستند، به کارهای خانه علاقمندند و مردانی رمانتیک می‌باشند.
دیگر آن چنان وسوسه شد که نتوانست از طبقه آخر چشم‌پوشی کند و ناخودآگاه بالا رفت.
در طبقه ششم روی یک تابلوی دیجیتال نوشته شده بود:
شما بازدیدکننده شماره ۳۱۴۵۶۰۱۲ از این طبقه هستید، این جا هیچ مردی وجود ندارد. این طبقه فقط برای این است که نشان دهیم
زنها را به هیچ وجه نمی‌توان راضی‌ نمود. از دیدنتان از فروشگاه شوهر سپاسگزاریم.

   + سعید ; ٩:۱٤ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٤ فروردین ۱۳۸٩
    پيامهاي ديگران ()

دوستت دارم بابایی

مردی مشغول تمیز کردن خودروی نوی خودش بود. ناگهان پسر 4 ساله‌اش سنگی برداشت و با آن چند خط روی بدنه خودرو کشید. مرد با عصبانیت دست پسرش را گرفت و چندین بار به آن ضربه زد. او بدون این که متوجه باشد، با آچاری که در دستش داشت، این کار را می‌کرد!
در بیمارستان، پسرک به دلیل شکستگی‌های زیاد، انگشتانش را از دست داد.
وقتی پسرک پدرش را دید، با نگاهی دردناک پرسید: انگشتانم دوباره کی رشد می‌کنند؟
مرد بسیار غمگین شد و هیچ سخنی بر زبان نیاورد. او به سمت خودروی‌اش برگشت و از روی عصبانیت چندین لگد به آن زد. در حالی که از کرده خود بسیار پشیمان بود، نشست و به خطهایی که پسرش کشیده بود، نگاه کرد. پسرش نوشته بود:
دوستت دارم بابایی...

   + سعید ; ٢:٥٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸۸
    پيامهاي ديگران ()

گپ

دوباره دعوایشان شده بود. مرد اصلا حرف نمی زد. زن می‌گفت: "آخه نمی‌گی من چطور باید خرج خونه رو در بیارم؟ ببین دستام رو. ببین زنت شده خدمتکار خونه همسایه‌ها."
مرد جواب نداد. زن چادرش را کشید جلوتر. دوباره زیرچشمی به اطراف نگاه کرد. کسی نبود. جری‌تر شد. گفت: "این هم از شازده بزرگت که می‌گفتی درس‌خونه. آقا دو تا تجدید آورده. تازه می‌گه همه معلم خصوصی دارن من هم می‌خوام."
مرد ساکت بود. زن خندید و گفت: "یه خبر خوب هم دارم. برای نرگس خواستگار پیدا شده. پسر بدی نیست... آخر هفته می‌‌آن که شما هم باشین" و بعد یک قطره اشک از چشمهایش جدا شد. جوی باریکی روی صورتش کشید و یواشکی افتاد روی سنگ قبر.

کامران نجف‌زاده

   + سعید ; ۸:٠٤ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸۸
    پيامهاي ديگران ()

مدیر و مهندس

امروز با خودمان گفتیم گور بابای وبلاگ، بگذار کلاهمان را تا باد نبرده، سفت بگیریم؛ شاید ناغافل حرف ساختارشکنا‌نه‌ای بزنیم و بهانه دست اجنبیها بدهیم.
با این که تلاش بسیار کردیم ذهنمان را از هر چیز نرم و مخملی دور کنیم ولی مفید فایده واقع نشد که نشد، این کرم وبلاگ‌نویسی عاقبت کار خودش را کرد و مطلب جدیدی بار گذاشتیم. ولی به جد اکرم و اکبر و ... سوگند که این داستانک هیچ ربطی به هیچ قضیه‌ای ندارد، فقط از آن خوشمان آمده. با هم بخوانیم:

مردی که سوار بر بالن در حال حرکت بود ناگهان به یاد آورد قرار مهمی دارد؛ ارتفاعش را کم کرد و از مردی که روی زمین بود پرسید: ببخشید آقا؛ من قرار مهمی دارم، ممکن است به من بگویید کجا هستم تا ببینم به موقع به قرار می‌رسم یا نه؟
مرد روی زمین: بله، شما در ارتفاع حدود ۶ متری در طول جغرافیایی "۱٨'۲۴ ۸۷ و عرض جغرافیایی "۴۱ '۲۱ ۳۷ هستید.
مرد بالن‌سوار: شما باید مهندس باشید!
مرد روی زمین: بله، از کجا فهمیدید؟
مرد بالن‌سوار: چون اطلاعاتی که شما به من دادید اگر چه دقیق بود ولی به درد من نمی‌خورد و من هنوز نمی‌دانم کجا هستم و به موقع به قرارم می‌رسم یا نه؟
مرد روی زمین: شما باید مدیر باشید!
مرد بالن‌سوار: بله، از کجا فهمیدید؟
مرد روی زمین: چون شما نمی‌دانید کجا هستید و به کجا می‌خواهید بروید. قولی داده‌اید و نمی‌دانید چگونه به آن عمل کنید و می‌خواهید مسئولیت آن را دیگران بپذیرند!

   + سعید ; ٤:٢٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٧ دی ۱۳۸۸
    پيامهاي ديگران ()

خود را تغییر دهیم.

ساختمان کتابخانه انگلستان قدیمی است و تعمیر آن نیز فایده‌ای ندارد. قرار بر این شد کتابخانه جدیدی ساخته شود. اما وقتی ساخت بنا به پایان رسید، کارمندان کتابخانه برای انتقال میلیونها جلد کتاب دچار مشکلات دیگر شدند.
یک شرکت انتقال اثاثیه از دفتر کتابخانه خواست که برای این کار سه میلیون و پانصد هزار پوند بپردازد تا این کار را انجام دهد. اما به دلیل نبود بودجه کافی، این درخواست از سوی کتابخانه رد شد.
فصل باران فرا رسید، اگر کتابها به زودی جا به جا نمی‌شدند، زیان سنگین فرهنگی و مادی به انگلیس وارد می‌شد. رییس کتابخانه بیشتر نگران بود و بیمار شد.
روزی، کارمند جوانی با دیدن صورت سفید و رنگ‌پریده رییس، شگفت‌زده شد و از او پرسید چرا این قدر ناراحت است. رییس کتابخانه مشکل کتابخانه را برای کارمند جوان شرح داد، اما برخلاف توقع وی، جوان پاسخ داد: تلاش می‌کنم مساله را حل کنم.
روز دیگر، در همه شبکه‌های تلویزیونی و روزنامه‌ها یک آگهی به این مضمون منتشر شد: همه شهروندان می‌توانند رایگان و بدون محدودیت کتابهای کتابخانه انگلستان را امانت بگیرند ولی پس از بازگرداندن، آنها را به نشانی زیر تحویل دهند.

خود را تغییر دهیم نه جهان را.

   + سعید ; ٦:۱٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۸
    پيامهاي ديگران ()

کلاغ وجودتان را دست کم نگیرید!

کلاغ لکه‌ای بود بر دامان آسمان
و وصله‌ای ناجور بر لباس هستی
صدای ناموزونش خراشی بود بر صورت احساس
با صدایش نه گلی می‌شکفت
و نه لبخندی بر لبی می‌نشست
کلاغ خودش را دوست نداشت، بودنش را هم
کلاغ از کاینات گله داشت
کلاغ فکر می‌کرد در دایره‌ی قسمت،
تنها نازیباییها سهم اوست.
کلاغ غمگین بود و با خودش می‌گفت:
کاش خداوند این لکه زشت را از هستی می‌زدود.
پس بالهایش را بست و دیگر آواز نخواند...

خدا گفت: "عزیز من! صدایت ترنمی‌ست که هر گوشی
شنوای آن نیست
اما فرشته‌ها با صدای تو به وجد می‌آیند
سیاه کوچکم بخوان فرشته‌ها منتظرند!"
ولی کلاغ هیچ نگفت...
خدا گفت: "تو سیاهی چونان مرکب که زیبایی را از آن می‌نویسند
و زیبایی‌ات را بنویس
اگر تو نباشی آبی من چیزی کم خواهد داشت
خودت را از آسمان من دریغ نکن!"
و کلاغ باز هم خاموش ماند
خدا گفت: "بخوان! برای من بخوان!
این منم که دوستت دارم سیاهی‌ات را و خواندنت را!"
و کلاغ خواند
این بار عاشقانه‌ترین آوازش را
خدا گوش داد و لذت برد
و جهان زیبا شد!

عرفان نظر آهاری

   + سعید ; ٧:٠٥ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٥ مهر ۱۳۸۸
    پيامهاي ديگران ()

مار را چگونه باید نوشت؟

روستایی بود دور افتاده که مردم ساده‌دل و بی‌سوادی در آن زندگی می‌کردند. مردی شیاد از ساده‌لوحی آنان سوء استفاده و بر آنان به نوعی حکومت می‌کرد. بر حسب اتفاق گذر یک معلم به آن روستا افتاد و متوجه دغل‌کاریهای شیاد شد و از او خواست که از اغفال مردم دست بردارد و گرنه او را رسوا می‌کند. اما مرد شیاد نپذیرفت.
پس از اتمام حجت، معلم با مردم روستا از فریب‌کاریهای شیاد سخن گفت و نسبت به حقه‌های او هشدار داد. قرار شد که فردا در میدان روستا معلم و مرد شیاد مسابقه بدهند تا معلوم شود کدام یک باسواد و کدام یک بی‌سوادند. در روز موعود همه مردم روستا در میدان ده گرد آمدند تا ببینند آخر کار، چه می‌شود.
شیاد به معلم گفت: بنویس «مار»
معلم نوشت: مار
نوبت شیاد که رسید، شکل مار را روی خاک کشید و به مردم گفت: خود شما داوری کنید، کدام یک از اینها مار است؟
مردم روستا که سواد نداشتند، شکل مار را شناختند ولی متوجه نوشته مار نشدند و همه به جان معلم افتادند و او از روستا بیرون راندند!

   + سعید ; ۸:٢۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸۸
    پيامهاي ديگران ()

پادشاه و وزیر

روزی، پادشاهی وزیری برای خود بر گزید و به او گفت: بهتر نیست کارها را با هم تقسیم کنیم؟ تو تنبیه افراد را بر عهده بگیر و من تشویق آنها را. وزیر هم پیشنهاد شاه را پذیرفت.
پادشاه رفته رفته پی برد هنگامی که دستوری می‌دهد، ممکن است افرادش آن را اطاعت کنند و ممکن است نکنند؛ اما وقتی وزیر حرفی می‌زند، همه به تکاپو می‌افتند تا تنبیه نشوند.
بنا بر این وزیر را صدا زد و گفت: بهتر نیست دوباره کارها را تقسیم کنیم؟ مدتی است اجرای همه تنبیهات را تو بر عهده گرفته ای. حالا من این کار را می‌کنم و تشویقها را بر عهده تو می‌گذارم. بنا بر این پادشاه و وزیر نقشهایشان را عوض کردند.
ولی پس از یک ماه، وزیر به پادشاهی رسید! زیرا پادشاهی که مهربان بود و به همه پاداش می داد، شروع به تنبیه افراد کرد. مردم هم گفتند این مردک را چه شده است؟ و سر انجام وی را از کار برکنار کردند و برای جای گزین آن، فردی بهتر و مهربانتر از وزیر نیافتند.

پی‌نوشت: این داستان هیچ ارتباطی با معرفی وزیران کابینه ندارد! بد برداشت نکنید.

   + سعید ; ٢:٢۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸۸
    پيامهاي ديگران ()

رمز موفقیت

 روزی از روزها گروهی از قورباغه‌های کوچک تصمیم گرفتند با هم مسابقه دو بدهند. هدف مسابقه رسیدن به نوک یک برج خیلی بلند بود. جمعیت زیادی برای دیدن مسابقه و تشویق قورباغه‌ها جمع شده بودند و مسابقه شروع شد. کسی در بین جمعیت باور نداشت که قورباغه‌های کوچک بتوانند به نوک برج برسند و این جمله‌ها را سر می‌دادند: «اوه، عجب کار مشکلی!»، «هیچ وقت به نوک برج نمی‌رسند.» یا «هیچ بختی برای موفقیت ندارند. برج خیلی بلنده!»
قورباغه‌های کوچک یکی‌یکی شروع به افتادن کردند به جز بعضی که هنوز پر توان داشتند بالا و بالاتر می‌رفتند. جمعیت هنوز ادامه می‌داد: «خیلی مشکل است! هیچ کس موفق نمی‌شود!» و شمار بیشتری از قورباغه‌ها خسته می‌شدند و از ادامه دادن منصرف. ولی فقط یکی به رفتن ادامه داد؛ بالا، بالا و باز هم بالاتر. این یکی نمی‌خواست منصرف شود!
بالاخره بقیه از بالا رفتن منصرف شدند به جز اون قورباغه کوچولو که پس از تلاش زیاد تنها قورباغه‌ای بود که به نوک رسید! بقیه قورباغه‌ها مشتاقانه می‌خواستند بدانند او چگونه این کار را انجام داده؟ آنها پرسیدند که چطور قدرت رسیدن به نوک برج و موفق شدن را پیدا کرده؟ و  پس از پرس و جوی فراوان ...
معلوم شد که برنده مسابقه کر بوده!

   + سعید ; ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٦ امرداد ۱۳۸۸
    پيامهاي ديگران ()

خر خودتی!

ملا نصرالدین هر روز در بازار گدایی می‌کرد و مردم با نیرنگی، حماقت او را دست می‌انداختند. دو سکه به او نشان می‌دادند که یکی‌شان طلا بود و یکی از نقره. اما ملا نصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب می‌کرد. این داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهی زن و مرد می‌آمدند و دو سکه به او نشان می دادند و ملا نصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب می‌کرد. تا اینکه مرد مهربانی از راه رسید و از این که ملا نصرالدین را آن طور دست می‌انداختند، ناراحت شد. در گوشه میدان به سراغش رفت و گفت: هر وقت دو سکه به تو نشان دادند، سکه طلا را بردار؛ اینطوری هم پول بیشتری گیرت می‌آید و هم دیگر دستت نمی‌اندازند. ملا نصرالدین پاسخ داد: ظاهراً حق با شماست، اما اگر سکه طلا را بردارم، دیگر مردم به من پول نمی‌دهند تا ثابت کنند که من احمقتر از آنها هستم. شما نمی‌دانید با این کلک تا به حال چقدر پول گیر آورده‌ام!

نتیجه‌گیری: «اگر کاری که می‌کنی، هوشمندانه باشد، هیچ اشکالی ندارد که تو را احمق بدانند.»

   + سعید ; ٦:۱۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٩ تیر ۱۳۸۸
    پيامهاي ديگران ()

دو داستانک

١)
مردی در عالم رویا به سایه خود نگاه می‌کرد و جای پایش را که روی ساحل افتاده بود. اما جای پای دیگری را هم دید. به خداوند گفت: خدایا! این جای پای کیست که در سراسر زندگی همراه من است؟
خداوند فرمود: فرزندم، این جای پای من است که همواره با تو بوده‌ام.
مرد بقیه روزهای زندگی‌اش را از نظر گذرانید و لحظه‌های بحرانی و سختی را در ساحل زندگی‌اش دید که تنها یک جای پا بر آن نقش بسته بود.
با گلایه از خدا پرسید: خدایا چرا در لحظه‌های سخت زندگی همراه من نبودی و جای پایت به دنبال من نیست؟ خداوند گفت: این درست همان لحظه‌ای است که تو را در آغوش کشیده بودم و این است که جای پایم بر ساحل نمانده.
مرد با نگاهی خیس خداوند را می‌نگریست که همچون پدری مهربان به او لبخند می‌زند.


٢)
{فرستنده این داستانک سعید نجفی است.}
مرد هر روز دیر سر کار حاضر می شد، وقتی می‌گفتند: چرا دیر می‌آیی؟ پاسخ می‌داد: یک ساعت بیشتر می‌خوابم تا انرژی زیادتری برای کار کردن داشته باشم، برای آن یک ساعت هم که پول نمی‌گیرم!
یک روز رئیس او را خواست و برای آخرین بار هشدار داد که دیگر دیر سر کار نیاید.
مرد هر وقت مطلب آماده برای تدریس نداشت به رئیس آموزشگاه زنگ می‌زد تا شاگردها آن روز برای کلاس نیایند و وقت‌شان تلف نشود!
یک روز از پچ پچ‌های همکارانش فهمید ممکن است برای ترم بعد دعوت به کار نشود... مرد هر زمان نمی‌توانست کار مشتری را با دقت و کیفیت در زمانی که آنها می‌خواهند تحویل دهد، سفارش را قبول نمی‌کرد و عذر می‌خواست!
یک روز فهمید مشتریانش بسیار کمتر شده‌اند. مرد نشسته بود. دستی به موهای بلند و کم پشتش می‌کشید. به فکر فرو رفت، باید کاری می‌کرد. باید خودش را اصلاح می‌کرد! ناگهان فکری به ذهنش رسید. او می‌توانست بازیگر باشد: از فردا صبح، مرد هر روز به موقع سرکارش حاضر می‌شد، کلاس‌هایش را مرتب تشکیل می‌داد، و همه سفارش‌های مشتریانش را قبول می‌کرد!
او هر روز دو ساعت سر کار چرت می‌زد! وقتی برای تدریس آماده نبود در کلاس راه می‌رفت، دست‌هایش را به هم می‌مالید و با اعتماد به نفس بالا می‌گفت: خوب بچه‌ها درس جلسه پیش را مرور می‌کنیم! سفارش‌های مشتریانش را قبول می‌کرد اما هنگام تحویل بهانه‌های گوناگونی می‌آورد تا کار را دیرتر تحویل دهد: تا حالا چند بار مادرش مرده بود، دو سه بار پدرش را به خاک سپرده بود و ده‌ها بار به خواستگاری رفته بود...
حالا رئیس او خوشحال است که او را آدم کرده، مدیر آموزشگاه راضی است که استاد کلاسش منظم شده و مشتریانش مانند روزهای اول زیاد شده‌اند!
اما او دیگر با خودش «صادق» نیست. او الان یک بازیگر است، همانند بقیه مردم!

   + سعید ; ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸۸
    پيامهاي ديگران ()

داستانک

دخترجوانی از مکزیک برای یک ماموریت اداری چندماهه به آرژانتین منتقل شد. پس از دو ماه، نامه‌ای از نامزد مکزیکی خود دریافت می‌کند به این مضمون: لورای عزیز، متاسفانه دیگر نمی‌توانم به این رابطه از راه دور ادامه بدهم و باید بگویم که در این مدت، ده بار به توخیانت کرده‌ام! و می‌دانم که نه تو و نه من شایسته این وضع نیستیم. من را ببخش و عکسی که به تو داده بودم را برایم پس بفرست.
دختر جوان رنجیـده‌خاطر از رفتار مرد، از همه همکاران و دوستانش می‌خواهد که عکسی از نامزد، برادر، پسرعمو، پسردایی و... خودشان به او قرض بدهند و همه آن عکسها را با عکس نامزد بی‌وفایش، دریک پاکت گذاشت و همراه با یادداشتی برایش پست می‌کند، به این مضمون:
روبرت عزیز، مرا ببخش، اما هر چه فکر کردم قیافه تو را به یاد نیاوردم، لطفاً عکس خودت را از میان عکسهای پاکت جدا کن و بقیه را به من برگردان!

   + سعید ; ٤:٤٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٧
    پيامهاي ديگران ()

چهار چیز که نمی‌توان آنها را بازگرداند.

دوست خوبمان سعید نجفی در ای‌میلی این یادداشت زیبا را برایمان فرستاده‌اند، با هم می‌خوانیم:

زن جوانی در فرودگاه منتظر پرواز بود. چون هنوز چند ساعت به پرواز باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی بخرد. او یک بسته بیسکویت نیز خرید و روی یک صندلی نشست و در آرامش، شروع به خواندن کتاب کرد.

مردی در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه می‌خواند. وقتی که او نخستین بیسکویت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم یک بیسکویت برداشت و خورد.

او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت. پیش خود گفت: بهتر است ناراحت نشوم. شاید اشتباه کرده باشد.

ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکویت برمی‌داشت، آن مرد هم همین کار را می‌کرد. این کار، زن را عصبانی کرده بود ولی نمی‌خواست واکنشی نشان دهد.

وقتی که تنها یک بیسکویت باقی مانده بود، پیش خود گفت: حالا ببینم این مرد بی‌ادب چه کار خواهد کرد؟

مرد آخرین بیسکویت را نصف کرد و نصفش را خورد. زن خیلی عصبانی شده بود.

در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن کتابش را بست، وسایلش را جمع کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد.

وقتی درون هواپیما روی صندلی‌اش نشست، دستش را درون کیف کرد تا عینکش را در آن بگذارد؛ ولی در کمال شگفتی دید که بیسکویتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده است!

خیلی شرمنده شد، از خودش بدش آمد... فراموش کرده بود که بیسکویتش را درون کیفش گذاشته است.

آن مرد بیسکویتهایش را با او تقسیم کرده بود، بدون آن که عصبانی و برآشفته شده باشد.

-------------------------------------

چهار چیز است که نمی‌توان آنها را بازگرداند:

1. سنگ پس از رها کردن.

2. حرف پس از گفتن.

3. موقعیت پس از پایان یافتن.

4. زمان پس از گذشتن.

   + سعید ; ۸:۳٩ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳ مهر ۱۳۸٧
    پيامهاي ديگران ()

داستانک

تنها نجات‌یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره دورافتاده، افتاده بود. او هر روز به امید کشتی نجات، ساحل را به تماشا می‌نشست. سرانجام روزی خسته و ناامید، از تخته پاره‌ها کلبه‌ای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن لختی بیاساید. اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید که کلبه‌اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می‌رود.
بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود. از شدت خشم و اندوه درجا خشکش زد. فریاد زد: «خدایــــــــــــا! چه گونه راضی شدی با من چنین کاری بکنی؟»
صبح روز بعد با صدای بوق کشتی‌ای که به ساحل نزدیک می‌شد از خواب پرید. کشتی آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته و حیران بود.
نجات‌دهندگان می‌گفتند:
"خدا خواست آن آتشی را که روشن کرده بودی، ببینیم."

   + سعید ; ۸:۱٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٧
    پيامهاي ديگران ()

داستان

گاو ما‌ما می‌کرد، گوسفند بع بع می‌کرد، سگ واق واق می‌کرد و همه با هم فریاد می‌زدند: حسنک کجایی؟
شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود. حسنک مدتهای زیادی است که به خانه نمی‌آید. او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی‌شرت‌های تنگ به تن می‌کند. او هر روز صبح به جای غذا دادن به جانوران جلوی آینه به موهای خود ژل می‌زند. موهای حسنک دیگر مانند پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلت می‌زند.
دیروز که حسنک با کبری چت می‌کرد، کبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است. کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند چون او با پتروس چت می‌کرد. پتروس همیشه پای رایانه‌اش می‌نشست و چت می‌کرد. پتروس دید که سد سوراخ شده اما انگشتش درد می‌کرد چون زیاد چت کرده بود. او نمی‌دانست که سد تا چند لحظه دیگر می‌شکند. پتروس در حال چت کردن غرق شد.
کبری تصمیم گرفت برای مراسم دفن او با قطار به آن سرزمین برود اما کوه روی ریل ریزش کرده بود. ریزعلی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت. ریزعلی سردش بود و دلش نمی‌خواست لباسش را در آورد. ریزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله دردسر نداشت. قطار به سنگها برخورد کرد و منفجر شد. کبری و مسافران قطار مردند. اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت. خانه همچون همیشه سوت و کور بود. الان چند سالی است که کوکب‌خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد. حتا مهمان خوانده هم ندارد. او حوصله مهمان ندارد. او پول ندارد تا شکم مهمانها را سیر کند. او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد. آخرین بار که گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت.
اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد...

   + سعید ; ٤:۱٩ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٧ خرداد ۱۳۸٧
    پيامهاي ديگران ()

موش خوش‌بخت!

موش از شکاف دیوار سرک کشید تا ببیند این همه صدا برای چیست. مرد مزرعه‌دار که تازه از شهر رسیده بود بسته‌ای با خود آورده بود و زنش با خوشحالی مشغول باز کردن آن بود. موش لبهایش را لیسید و با خود گفت کاش یک غذای حسابی باشد. اما همین که بسته را باز کردند، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد، چون مزرعه‌دار یک تله‌موش خریده بود. موش با سرعت به مزرعه برگشت تا این خبر تازه را به همه بدهد. او به هر کسی که می‌رسید، می‌گفت مزرعه‌دار یک تله‌موش خریده است...
مرغ با شنیدن این خبر بالهایش را تکان داد و گفت: «آقای موش، برایت متاسفم. از این به بعد خیلی باید مراقب باشی، به هر حال تله‌موش به من ربطی ندارد.» میش وقتی خبر تله‌موش را شنید، صدای بلند سر داد و گفت: «آقای موش من فقط می‌توانم دعا کنم توی تله نیفتی.» موش که به همدردی نیاز داشت، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنیدن خبر، سری تکان داد و گفت: «من که تا حالا ندیده‌ام یک گاوی توی تله‌موش بیفتد!» او این را گفت و زیر لب خنده‌ای کرد و دوباره به چریدن پرداخت.
سرانجام، موش ناامید از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در این فکر بود که اگر روزی در تله بیفتد، چه می‌شود؟
در نیمه‌های همان شب، صدای شدید به هم خوردن چیزی در خانه پیچید. زن مزرعه‌دار بلافاصله بلند شد و به سوی انبار رفت تا موش را که در تله افتاده بود، ببیند. او در تاریکی متوجه نشد که آنچه در تله‌موش تقلا می‌کند، موش نیست بلکه مار خطرناکی است که دمش در تله گیر کرده است. همین که زن به تله‌موش نزدیک شد، مار پایش را نیش زد و فریادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنیدن صدای جیغ از خواب پرید و به طرف صدا رفت. وقتی زنش را در این حال دید او را به بیمارستان رساند. پس از چند روز، حال وی بهتر شد. اما روزی که به خانه برگشت، هنوز تب داشت. زن همسایه که به عیادت بیمار آمده بود، گفت: برای تقویت بیمار و قطع شدن تب او هیچ غذایی مانند سوپ مرغ نیست. مرد مزرعه‌دار که زنش را خیلی دوست داشت به سراغ مرغ رفت و ساعتی بعد بوی خوش سوپ مرغ در خانه پیچید. اما هرچه صبر کردند، تب بیمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آنها رفت و آمد می‌کردند تا جویای سلامتی او شوند. برای همین مرد مزرعه‌دار مجبور شد میش را هم قربانی کند تا با گوشت آن برای میهمانانش غذا بپزد.
روزها می‌گذشت و حال زن مزرعه‌دار بدتر می‌شد تا این که یک روز صبح، در حالی که از درد به خود می‌پیچید از دنیا رفت و خبر مردن او خیلی زود در روستا پیچید. افراد زیادی در خاکسپاری او شرکت کردند و مرد مزرعه‌دار مجبور شد از گاوش هم بگذرد و غذای مفصلی برای میهمانان دور و نزدیک تدارک ببیند. حالا، موش به تنهایی در مزرعه می‌گشت و به جانوران زبان‌بسته‌ای فکر می‌کرد که کاری به کار تله‌موش نداشتند!

نتیجه‌گیری: به مسائل سطحی نگاه نکنید. شاید مسائلی که در نگاه اول، بی‌ارتباط با یکدیگر به نظر می‌رسند، به هم مربوط باشند.

   + سعید ; ۳:٥٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٧
    پيامهاي ديگران ()

چه کسی کر است؟

مردى متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده و شنوایی‌اش کم شده است. به نظرش رسید که همسرش باید سمعک بگذارد ولى نمی‌دانست این موضوع را چگونه با او در میان بگذارد. بدین خاطر، نزد پزشک خانوادگی‌شان رفت و مشکل را با او در میان گذاشت. پزشک گفت براى این که بتوانى دقیقتر به من بگویى میزان ناشنوایى همسرت چه‌قدر است آزمایش ساده‌اى انجام بده و جوابش را به من بگو: «ابتدا در فاصله ۴ مترى او بایست و با صداى معمولى مطلبى را به او بگو. اگر نشنید همین کار را در فاصله ٣ مترى تکرار کن. بعد در ٢ مترى و به همین ترتیب تا بالاخره جواب دهد.» آن شب، همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهیه شام بود و خود او در اتاق تلویزیون نشسته بود. مرد به خودش گفت الان فاصله ما حدود ۴ متر است بگذار امتحان کنم. سپس با صداى معمولى از همسرش پرسید: عزیزم شام چى داریم؟ جوابى نشنید. بعد بلند شد و یک متر جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و دوباره پرسید: عزیزم شام چى داریم؟ باز هم پاسخى نیامد. باز هم جلوتر رفت و از وسط هال که ٢ متر با آشپزخانه و همسرش فاصله داشت گفت: عزیزم شام چى داریم؟ باز هم جوابى نشنید. باز هم جلوتر رفت و به در آشپزخانه رسید. سوالش را تکرار کرد و باز هم جوابى نیامد. این بار جلوتر رفت و درست از پشت سر همسرش گفت: عزیزم شام چى داریم؟ زنش گفت: مگه کرى؟ براى پنجمین بار می‌گویم: خوراک مرغ!

نتیجه اخلاقى:
مشکل ممکن است آن‌طور که ما همیشه فکر می‌کنیم در دیگران نباشد و بیشتر در خود ما باشد.

××××××××××××××××××××××××
پی‌نوشت: نمی‌دانم بعضی از همکاران که از جمله دوستان بسیار نزدیک هستند را به یک‌باره چه می‌شود که پس از چند ماه دوری از یکدیگر، درست در همان لحظه‌ای که قصد داری با رویی خندان و آغوشی گشاده با آن‌ها احوال‌پرسی کنی و برای دیده‌بوسی از جایت بلند شوی، آن چنان برخورد سردی با تو می‌کنند که در همان جایی که نشسته‌ای، نفست در سینه حبس می‌شود و زانو‌هایت به سستی می‌گرایند طوری که حتا از بلند شدن هم منصرف می‌شوی. اطرافیان هم به خوبی از بی‌محلی آن دوست بی‌مرام و یکه خوردن شما آگاه می‌شوند.
با رفتن نادوست، تو می‌مانی و کلی سوال‌ بی‌پاسخ...

   + سعید ; ٦:٤٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٧
    پيامهاي ديگران ()

داستانک

سه آمریکایی و سه ایرانی با همدیگر برای شرکت در یک همایش می‌رفتند. در ایستگاه قطار هر کدام از آمریکایی‌ها یک بلیت خریدند، اما در کمال شگفتی دیدند که سه ایرانی یک بلیت خریدند. یکی از آمریکاییها گفت: شما سه نفر چگونه با یک بلیت سفر می‌کنید؟ یکی از ایرانیها گفت: صبر کن تا ببینی.
همه سوار قطار شدند. آمریکایی‌ها روی صندلی‌های خود نشستند اما ایرانی‌ها رفتند توی یک توالت و در را روی خودشان قفل کردند. مامور بلیت که آمد در توالت را زد و گفت: بلیت، لطفا! در باز شد و از لای در یک بلیت بیرون آمد. مامور قطار آن را نگاه کرد و به راهش ادامه داد.
پس از همایش آمریکایی‌ها تصمیم گرفتند در بازگشت همان کار ایرانی‌ها را انجام دهند. وقتی به ایستگاه رسیدند، سه نفر آمریکایی یک بلیت خریدند، ولی در کمال تعجب هیچ یک از ایرانی‌ها بلیت نخریدند.
سه آمریکایی و سه ایرانی سوار قطار شدند، سه آمریکایی رفتند توی یک توالت و سه ایرانی هم رفتند توی توالت کناری و قطار حرکت کرد. بعد از حرکت قطار یکی از ایرانیها از توالت بیرون آمد و رفت جلوی توالت آمریکاییها و گفت: بلیت لطفا!

(البته اگر در متنی که خواندید جای کلمه‌های ایرانی و امریکایی را عوض کنید، هیچ اتفاقی نمی‌افتد!)

از اینجا: www.behdasht-omomi.blogfa.com

   + سعید ; ۸:۳۳ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸٧
    پيامهاي ديگران ()

به اندازه بود باید نمود.

 گویند:
شغالى، چند پر طاووس بر خود بست و سر و روى خویش را آراست و به میان طاووسان درآمد. طاووسها او را شناختند و با منقار خود بر او زخمها زدند.
شغال از میان آنان گریخت و به جمع همجنسان خود بازگشت؛ اما گروه شغالان نیز او را به جمع خود راه ندادند و روى خود را از او بر مى‏گرداندند.
شغالى نرمخوى و جهاندیده، نزد شغال خودخواه و فریبکار آمد و گفت:
«اگر به آنچه بودى و داشتى، قناعت مى‏کردى، نه منقار طاووسان بر بدنت فرود مى‏آمد و نه نفرت همجنسان خود را بر مى‏انگیختى. آن باش که هستى و خویشتن را بهتر و زیباتر و مطبوع‏ تر از آنچه هستى، نشان مده که «به اندازه بود باید نمود.»

   + سعید ; ٩:٠٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٦
    پيامهاي ديگران ()

نقطه ضعف=نقطه قوت

 کودکی ده ساله که دست چپش در یک حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود برای یادگیری جودو به یک استاد سپرده شد. پدر کودک می‌خواست استاد از فرزندش یک قهرمان جودو بسازد. استاد پذیرفت و به پدر کودک قول داد که یک سال بعد می‌تواند فرزندش را در مقام قهرمانی باشگاهها ببیند. در طول شش ماه استاد فقط روی بدن‌سازی کودک کار کرد و در این شش ماه حتا یک فن جودو را به او یاد نداد. پس از 6 ماه خبر رسید که یک ماه بعد مسابقات محلی در شهر برگزار می‌شود. استاد به کودک ده ساله فقط یک فن آموزش داد و تا زمان برگزاری مسابقات فقط روی آن تک فن کار کرد. سرانجام مسابقات برگزار شد، توانست در میان شگفتی همگان با آن تک فن همه را شکست دهد! سه ماه بعد کودک توانست در مسابقات بین باشگاهها نیز با استفاده از همان تک فن برنده شود و سال بعد نیز در مسابقات کشوری، آن کودک یک دست موفق شد تمام حریفان را زمین بزند و به عنوان قهرمان سراسری کشورانتخاب گردد.
وقتی مسابقات به پایان رسید، در راه بازگشت به منزل، کودک از استاد راز پیروزی‌اش را پرسید. استاد گفت: دلیل پیروزی تو این بود که به همان یک فن به خوبی مسلط بودی، تنها امیدت همان یک فن بود و اینکه راه مقابله با این فن، گرفتن دست چپ حریف بود که تو چنین دستی نداشتی! یاد بگیر که در زندگی، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت خود استفاده کنی.

  • راز موفقیت در زندگی، داشتن امکانات نیست، بلکه استفاده از بی‌امکانی به عنوان نقطه قوت است.

   + سعید ; ٦:٥٦ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٧ اسفند ۱۳۸٦
    پيامهاي ديگران ()

خدا و گنجشک

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این‌گونه می‌گفت: "می‌آید، من تنها گوشی هستم که غصه‌هایش را می‌شنود و یگانه قلبی‌ام که دردهایش را در خود نگه می‌دارد."
... و سر انجام گنجشک روی شاخه‌ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لبهایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود: "با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست."
گنجشک گفت: "لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی‌هایم بود و سرپناه بی‌کسی‌ام. تو همان را هم از من گرفتی. این توفان بی‌موقع چه بود؟ چه می‌خواستی از لانه محقرم؟ کجای دنیا را گرفته بود ؟" و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست.
سکوتی در عرش طنین‌انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند.
خدا گفت: "ماری در راه لانه‌ات بود. خواب بودی. باد را گفتم تا لانه‌ات را واژگون کند. آنگاه تو از کمین مار پر گشودی." گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود.
خدا گفت: "و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی‌ام بر خاستی."
اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت .... های‌های گریه‌هایش ملکوت خدا را پر کرد.


((چه بسا چیزی را خوش نداشته باشید، حال آنکه خیر شما در آن است؛ و یا چیزی را دوست داشته باشید،حال آنکه شر شما در آن است. و خدا می‌داند و شما نمی‌دانید.))
سوره بقره

   + سعید ; ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۳ آبان ۱۳۸٦
    پيامهاي ديگران ()

هیزم‌شکن و تبرش

هیزم‌شکن صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده.
شک کرد که همسایه‌اش آن را دزدیده باشد، برای همین تمام روز او را زیر نظر گرفت. متوجه شد همسایه‌اش در دزدی مهارت دارد، مثل یک دزد راه می‌رود، مثل دزدی که می‌خواهد چیزی را پنهان کند پچ پچ می‌کند. آن قدر از شکش مطمئن شد که تصمیم گرفت به خانه برگردد، لباسش را عوض کند و نزد قاضی برود. اما همین که وارد خانه شد تبرش را پیدا کرد، زنش آن را جابه جا کرده بود. مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه را زیر نظر گرفت: و دریافت که او مثل یک آدم شریف راه می‌رود، حرف می‌زند و رفتار می‌کند.

   + سعید ; ٤:٤۱ ‎ب.ظ ; شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٦
    پيامهاي ديگران ()

مرد آرایشگر

 مردی به آرایشگاه رفت تا آرایشگر موهایش را کوتاه کند. آرایشگر که مشغول کار شد طبق عادت همیشگی با مشتری شروع به صحبت کرد. درباره موضوعات گوناگونی صحبت کردند تا موضوع گفتگو به خدا رسید. آرایشگر گفت: من هرگز به خدا اعتقاد ندارم. مشتری پرسید: چرا این گونه فکر می‌کنی؟ آرایشگر گفت: کافی است پایت را از اینجا بیرون بگذاری و به خیابان بروی و دریابی که خدا وجود ندارد. چرا این همه آدم بیمار و فقیر در جهان هست؟ اگر خدا هست وجود این همه آواره به چه معنی است؟ دلیل این همه مشکل که مردم دارند چیست؟ اگر خدا هست پس نباید رنجی وجود داشته باشد. من نمی‌توانم تصور کنم خدایی که همه را دوست دارد، اجازه دهد این وضعیت ادامه داشته باشد. مشتری نخواست جوابش را بدهد که مبادا مشاجره‌ای در بگیرد. پس از پایان کار، وقتی مشتری آرایشگاه را ترک کرد مردی را با موهای بسیار بلند و ریشهای ژولیده و بسیار کثیف دید. مشتری به آریشگاه برگشت و به آرایشگر گفت: آیا می‌دانی در دنیا هرگز آرایشگر وجود ندارد؟ آرایشگر گفت: چگونه چنین ادعایی می‌کنی در حالی که من اینجا هستم و همین چند دقیقه پیش موهای تو را اصلاح کردم؟ مشتری ادامه داد: آرایشگر وجود ندارد چون اگر وجود داشت آدمی به آن شکل و شمایل با آن موهای بلند و ژولیده وجود نداشت و اشاره کرد به همان مرد کثیف و ژولیده که داشت از مقابل آرایشگاه رد می‌شد. آرایشگر گفت: نه، من وجود دارم. چرا آن مرد به پیش من نمی‌آید؟ مشتری گفت: و نکته همین جاست، خدا هم وجود دارد. دلیل وجود این همه مشکل هم آن است که مردم به سوی خدا روی نمی‌آورند و دنبالش نمی‌گردند.

«از وبلاگ دیگران»

   + سعید ; ۸:۳٠ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٦
    پيامهاي ديگران ()

بی‌خبری، خوش‌خبری است!

یک روز دو نفر همراه هم برای تفریح به جنگل رفته بودند و چادر زده بودند. داشتند در جنگل با هم گپ می‌زدند که ناگهان متوجه شدند خرس بزرگی با سرعت به سمت آنها می‌آید. هر دو خشکشان زد و نمی‌دانستند چه کار کنند. بعد یکی از آنها رفت و کفش ورزشی‌اش را درآورد و شروع کرد به پوشیدن آن. دومی با لحنی تمسخرآمیز به اولی گفت: فکر می‌کنی با آن کفشها می‌توانی از این خرس سریعتر بدوی؟!
اولی جواب داد: نه نمی‌توانم از خرس سریعتر بدوم ولی می‌توانم از تو سریعتر بدوم!

   + سعید ; ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸٦
    پيامهاي ديگران ()

تاجر و ماهی‌گیر

یک تاجر امریکایی نزدیک یک روستای مکزیکی ایستاده بود. همان موقع یک قایق کوچک ماهی‌گیری رد شد که داخلش چند تا ماهی بود. از ماهی‌گیر پرسید: چقدر طول کشید تا این چند تا ماهی را گرفتی؟
ماهی‌گیر: مدت خیلی کمی.
تاجر: پس چرا بیشتر صبر نکردی تا بیشتر ماهی بگیری؟
ماهی‌گیر: چون همین تعداد برای سیر کردن خانواده‌ام کافی است.
تاجر: بقیه وقتت را چه کار می‌کنی؟
ماهی‌گیر: تا دیر وقت می‌خوابم, یه کم ماهی‌گیری می‌کنم, با بچه‌ها بازی می‌کنم بعد میرم توی دهکده و با دوستان شروع می‌کنیم به گیتار زدن. خلاصه مشغولیم به این نوع زندگی.
تاجر: من هاروارد درس خوندم و می‌‌تونم کمکت کنم، تو باید بیشتر ماهی‌گیری کنی. اون وقت می‌تونی با پولش قایق بزرگتری بخری و با درآمد اون چند تا قایق دیگر هم  بخری. اون وقت یه عالمه قایق برای ماهی‌گیری داری!
ماهی‌گیر: خوب، بعدش چی؟
تاجر: به جای اینکه ماهیها را به واسطه بفروشی، مستقیــم به مشتریها میدی و برای خودت کسب و کار درست می‌کنی، بعدش کارخونه راه می‌اندازی... این دهکده هم ترک می‌کنی و می‌ری مکــــزیکوسیتی! بعد از اون هم نیویورک... اونجاست که دست به کارهای مهمتری می‌زنی...
ماهی‌گیر:این کار چقدر طول می‌کشه؟
تاجر: پانزده تا بیست سال!
ماهی‌گیر: اما بعدش چی آقا؟
تاجر: بهترین قسمت همینه، در یک موقعیت مناسب سهام شرکت را به قیمت خیلی بالا می‌فروشی! این کار میلیونها دلار سود داره.
ماهی‌گیر: میلیونها دلار! خوب بعدش چی؟
تاجر: اون وقت بازنشسته می‌شی! می‌ری یه دهکــده‌ ساحلی کوچیک! جایی که می‌تونی تا دیر وقت بخوابی! یه کم ماهی‌گیری کنی، با بچه‌هات بازی کنی! بری دهکده و تا دیر وقت با دوستات گیتار بزنی و خوش بگذرونی.

«از وبلاگ دیگران»

   + سعید ; ٧:٠٩ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸٦
    پيامهاي ديگران ()

سلام

این یادداشت که چند وقت پیش توسط یکی از دوستان خوب برای بارگذاری در وبلاگ به ای‌میلم فرستاده شد را بخوانید:

در آغاز خلقت، آفریدگار جهان چون به خلقت زن رسید، دید مصالح سفت و سخت را در آفرینش مرد به کار برده و دیگر چیزی نمانده است. در کار خود واله گشت و پس از اندیشه‌ای چنین کرد: گردی رخسار از ماه، تراش تن از پیچک، چسبندگی از پاپیتال، لرزش اندام از گیاه، نازکی از نی، شکوفایی از غنچه، سبکی از برگ، ‌پیچ و تاب از خرطوم پیل، چشم از غزال، نیش نگاه از زنبور، شادی از نیزه‌ نور خورشید، گریه از ابر، سبک‌سری از نسیم، بزدلی از خرگوش، غرور از طاووس، نرمی از آغوش طوطی، سختی از خاره، شیرینی از انگبین، سنگدلی از پلنگ، ‌گرمی از آتش، سردی از برف، پرگویی از زاغ، زاری از فاخته، دو رویی از لک‌لک و وفا از مرغابی نر گرفت و به هم سرشت و زن را ساخت و به مردش سپرد.
پس از هفته‌ای، مرد نزد خدا باز آمد و گفت: خدایا این که به من داده‌ای زندگی بر من تباه کرده، پیشه‌اش پرگویی است. دمی مرا به خود وا نمی‌گذارد، آزارم می‌دهد، مدام نوازش می‌خواهد، دوست دارد همیشه سرگرمش کنم، بیخود می‌گرید، تنها کارش بی‌کاری است. آمده‌ام پس‌اش دهم. زندگی با او امکان‌پذیر نیست. از من باز ستانش.
خداوند فرمود: باشد و زن را پس گرفت.
پس از هفته‌ای دیگر، مرد دوباره نزد خدا شد و گفت: خداوندا... تنهای تنها شده‌ام. به یاد می‌آورم چگونه برایم آواز می‌خواند، می‌رقصید، از گوشه‌ چشم نگاهم می‌کرد، به تنم می‌چسبید، خنده‌اش گوشم را نوازش می‌داد، تنش خرم و دیدارش دل نواز بود؛ او را به من باز پس ده.
خداوند فرمود: باشد و زن را به او پس داد.
پس از سه روز، بار دیگر مرد نزد خدا شد و گفت: خدایا! نمی‌دانم چگونه است... اما گویا زحمت او بیش از رحمت اوست، پس کرم کن و او را باز از من پس گیر.
خداوند فرمود: دور شو! بس است هر چه گفتی. برو با او بساز!!

   + سعید ; ۳:٢۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸٥
    پيامهاي ديگران ()