saeid online

عکس‌نوشت

روزی که معلم به جای خط فاصله می‌گفت خط تیره، می‌دانست که فاصله با زندگی آدم‌ها چه کار می‌کند...
همه آدم‌هایی که در این عکس‌ها می‌بینید، روزی در کنار هم بوده‌اند.

 

ترم یک، دانشکده فنی‌مهندسی:

 

باز هم ترم یک، آز شیمی عمومی1.


ادامه عکس‌ها در ادامه...

ادامه
   + سعید ; ۸:۱٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۳٠ آبان ۱۳٩٠
    پيامهاي ديگران ()

پلیمر و پلورالیسم

1) پلیمرها (polymer)، ملکول‌های بزرگی هستند که از به هم پیوستن واحدهای ساختمانی مشابه به نام مونومر یا تکپار پدید می‌آیند. پلیمر از دو واژه یونانی Poly و Meros تشکیل شده و به معنی بسپار یا چندپار است.

2) پلورالیسم (Pluralism) برگرفته از دو کلمه plural به معنای جمع و ism به معنای گرایش است. بنا بر این در لغت به معناى چندگانگى، جمع‏گرایى، تعدد مقام و تعدد شغل به کار می‌رود. پلورالیسم بدین معنی است که در یک عرصه فکری و مذهبی، عقاید و روش‌های گوناگونی پذیرفته شده باشند. در زمینه پلورالیسم دینی‏ با توجه به مجموع نوشته‏ها مى‏توان گفت: حقیقت یکی است، اما راه‏هاى رسیدن بدان متفاوت است. ادیان و مذاهب گوناگون راه‏هاى رسیدن به‏ آن حقیقت واحدند و همه در رسیدن به حقیقت، مشترک مى‏باشند...

3) این دو مقدمه را گفتم تا یادی از حسین علایی، هم‌کلاسی خوش قد و قامت‌مان کرده باشیم؛ حسین می‌گفت: من در عجبم یک دانشجوی شیمی که مبانی پلیمر را پاس کرده است، چگونه نمی‌داند پلورالیسم چیست و چه مفهومی دارد!
می‌گفت: پلیمر و پلورالیسم معنی و مفهوم نزدیکی دارند و همان‌طور که پیشوند پلی (poly) به معنی بسیار است، یک کارشناس شیمی باید بداند پلورالیسم هم به معنی حقیقت‌های بسیار است!
و البته حسین نمی‌دانست که پلورالیسم هیچ‌گاه پلی‌رآلیسم نمی‌شود و این مقایسه‌اش به طور کلی در تضاد با مفهوم حقیقی پلورالیسم است.

4) اگر هر poly و هر  pluیی به معنی چند و بسیار باشد، معنی کلمه‌های زیر را باید به این شکل تغییر داد:
پلوپز: قابلمه‌ای که به چند روش غذا را پخت می‌کند.
پلیتیک: تیک‌های بسیار!
پلوتون (کوچکترین سیاره در سامانه خورشیدی) : ؟؟
پلیور: کسی که خیلی ور می‌زند!

   + سعید ; ٤:٠۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢ خرداد ۱۳٩٠
    پيامهاي ديگران ()

عکس‌هایی از دانشگاه اراک

با دیدن این عکس‌ها همه خاطرات تلخ و شیرین این چهار سال در ذهنم مرور می‌شوند که نمی‌دانم از کدام‌شان بنویسم. همهمه مبهمی از صدای همه برو بچ در گوشم به پا شده که تمرکز را از من گرفته و اجازه نمی‌دهد بیشتر و دقیقتر بنویسم. ده سال پیش، هر روز خدا از شنبه تا چهارشنبه روزهای جوانی‌مان را با بهترین دوستان‌مان در این جا می‌گذراندیم. هر ساختمان و کلاس و نیمکتش برای ما خاطرات تکرارنشدنی در سینه دارد که تنها ردی از حسرت را در جاده زندگی‌مان بر جای گذاشته است...


سر در باشکوه دانشگاه اراک! که بیشتر به سر درهای حوزه علمیه می‌ماند تا دانشگاه. بدجوری توی ذوق هر دانشجوی صفرکیلومتری می‌زند.

 

کیوسک‌های تلفنی که هر کدام‌شان محرم عاشقانی است که ساعت‌ها وقت خود را پای آنها تلف کردند. دوره ما کمتر کسی موبایل داشت و هر کسی که رابطه بیشتری با کیوسک‌های تلفن داشت، تکلیفش بر همگان روشن بود!

 

این هم ورودی ساختمان گل و گلاب یا ساختمان آزمایشگاه‌ها.

 

تنها جایی که می‌شد فارغ از هر چیزی، دمی بیاساییم. ایمان با دیدن این چمن‌ها خیلی خوشحال می‌شد!

 

ساختمان جدید کلاس‌ها که دیگر فکر نمی‌کنم "جدید" باشد. حالا به دانشکده علوم انسانی تغییر نام داده.

 

این جا را باید از محمد پرسید!

منبع عکس‌ها: hhw.blogfa.com

   + سعید ; ۸:٥٦ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٩
    پيامهاي ديگران ()

بچه های مدرسه والت

عنوان به لاتین:ai no gakkou kuore monogatari
عنوان به انگلیسی:School of Love,Heart's Story
ترجمه به فارسی:مدرسه عشق،قصه دل
عنوان در ایران:بچه های مدرسه والت
کارگردان:ایجی اوکابه
طراح:ریوزو ناکانیشی
اهنگساز:یاسوشی اکوتاگاوا
کارگردان هنری:جیرو کونو
کارگردانی انیمیشن و متحرک سازی:سوسومو شیرائومه،یو کومادا
نویسنده داستان اصلی:ادموندو د امیسیس
محصول:ژاپن 1981
تعداد قسمتهای پخش:26
تهیه کننده:Nippon Animation
شخصیتهای کارتون:انریکو،نینو،فرانچی،گاروچی،اقای پریونی،خانم دلگارچی،گالونی،د روسی،  

 

   + میثم ; ٧:٤۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱ آذر ۱۳۸٩
    پيامهاي ديگران ()

عکس و خاطره

سفر شمال ( بهشهر اسفند٨٣/ دعوت مهدی و بهزاد اینها )

   + میثم ; ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٤ آبان ۱۳۸٩
    پيامهاي ديگران ()

چشمه سعدی ( شیراز )

یه عکس از چشمه آرامگاه سعدی گذاشتم. همون اردوی شیراز . اینجا همه خالص شیمیست ٧٩ هستند .

   + میثم ; ۸:۳۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٦ آبان ۱۳۸٩
    پيامهاي ديگران ()

خاطره آزمایشگاهی

آزمایشگاه شیمی عمومی ٢ (فکر میکنم) را با خانم صحراکار داشتیم . یک خانم بسیار خشن که قیافه اش مثل صدای لنت ترمز خراب ، اعصاب دانشجو را منهدم میکرد. مطابق معمول هم ما ( و کلیه دوستان گروه آن ساعت آزمایشگاه ) با عدم اطلاع مطلق و ناآگاهی صرف از مطالب آن جلسه ، با روپوشهایی چروک و کثیف که بیشتر شبیه لباس کار مرده شورها بود رفتیم آزمایشگاه. طبق رسم هر جلسه ابتدا آقایی که اسمش را فراموش کرده ام و مسئول امور دانشجویی هم بود (آهان یادم آمد تقوایی پور ) توضیحاتی در مورد گزارش کار و تئوری آزمایش ایراد فرمودند و ما نیز طبق عادت و نه از روی شیرفهم شدن سرهایمان را به شدت تکان دادیم که : بله فهمیدیم چه شد. تقوایی پور هم با لبخندی شیرین ( که عادت همیشگی‌اش بود ) ما را با خانم صحراکار تنها گذاشت. رفتیم کنار هودهایمان مستقر شدیم و مات و مبهوت ، دو به دو همدیگر را نگاه کردیم که حالا باید چه بکنیم؟!! ( البته این هم جزء روال کارمان بود ). دوباره از کنار هودهایمان آمدیم سر میز وسط آزمایشگاه و فکرهایمان را ١٠ نفری ریختیم روی هم و یکی از دوستان مقداری متوجه قضیه شد. ( خانم صحراکار هم در اتاق کناری مشغول بررسی نتایج گروه قبلی بودند و خودشان میفهمیدند در اینطور مواقع باید ما را به حال خودمان رها کنند تا کم کم متوجه شویم چی به چی هست ) بالاخره یکی از دوستان که حدودا هوشی بالاتر از بقیه داشت دل به دریا زد ( چون هنوز کامل متوجه تئوری آزمایش نشده بود ) و رفت سراغ وزن کردن مواد لازم و ما نیز همچون بز پشت سرش عینا همان کار را میکردیم. راستی قرار بود آن جلسه آسپرین بسازیم. آخر جلسه باید رسوبی سفید رنگ که از قضا همان داروی معروف آسپرین بود را وزن میکردیم و با محاسبه راندمان کار و میزان رسوب تحویل میدادیم. اما بدلیل دقت بالای کار تقریبا هیچکدام رسوبی بدست نیاوردیم. دوباره ١٠ نفری آمدیم سر میز وسط و فکرهایمان را مجددا ریختیم روی هم و تصمیم گرفتیم از گچ دیوار بعنوان آسپرین مورد نظر استفاده کنیم. با استفاده ار تئوری آزمایش و با احتساب ٩٠ درصد راندمان کار، میزان گچ مورد نیاز را از دیوار بیرون آزمایشگاه تراشیدیم و پس از نرم کردن در ظرفهایمان تحویل خانم صحراکار دادیم. تا چشمش افتاد به راندمان ٩٠ درصد تا آخر قضیه دستگیرش شد. نمره‌های آن روز را ازدم صفر رد کرد و گفت که :  راندمان هیچ یک از آزمایشهای ما بیشتر از ٣٠،۴٠ درصد نمیشود . پس حتما کاسه‌ای زیر نیم کاسه بوده ‌است. آنجا بود که فهمیدیم این صلابت بیچاره از دست صحراکار چه می‌کشد.
خاطره فوق الذکر و وقایع اتفاقیه در آن تقریبا روال کار کلی آزمایشگاه‌هایمان بود با اندکی ویرایش در ماده سنتزی و همگروهی‌ها. چون اصلا معلوم نبود این آزمایشها چه ربطی به درس اصلی داشتند.

   + میثم ; ٦:۱۸ ‎ب.ظ ; جمعه ٢۳ مهر ۱۳۸٩
    پيامهاي ديگران ()

جواد حبیبی

دی‌شب جواد حبیبی را پس از پنج سال زیارت کردم. یک پیراهن سفید راه‌راه پوشیده بود، با یک شلوار لی که در تاریکی شب معلوم نبود آبی با خاکستری‌رنگ است. در اولین نگاه به نظرم آمد که قدش کوتاهتر شده! ولی چهره‌اش تفاوت چندانی با دوره کارشناسی نداشت. شکسته نشده بود. هنوز یادم هست که از این دو کار بدش می‌آمد: یکی چتر گرفتن در روزهای بارانی و دیگری پوشیدن لباس کاموایی در زمستان.
دو ساعتی با هم بودیم. گفت که به خاطر کارشکنی بعضیها از ادامه تحصیل در مقطع دکترا بازمانده و الان در پژوهشکده صنایع دفاع در کنار کاشی و رضا شریفی مشغول به کار است. از دست خیلیها گله داشت. هنوز مجرد است و به گفته خودش در اولین فرصت برای مدت کوتاهی هم که شده به خارج خواهد رفت. از تک‌تک بر و بچ شیمی79 گفت. از این که رضا علیزاده بورسیه دانشگاه کرمان شده، فلان مجله معروف از سلیمان‌نژاد تقدیر کرده و...
خودم را نسبت به پنج سال پیش کمی چاقتر دید و البته کمی آرامتر و راضی به وضع موجود. گفت که دیگر آن شر و شور سابق را نداری! این را هم گفت که هر وقت حبیب گوش می‌دهد، یاد من می‌افتد...

   + سعید ; ٧:٥٦ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٩
    پيامهاي ديگران ()

محمد میمنت

مثل این که ممد (=محمد) نمی‌داند توهین به قطب عالم امکان چه عواقب بدی به دنبال دارد. ممد که ندیده می‌گویم الان کچل شده و یک شکم بزرگ به شعاع سی‌چهل سانتی‌متر برای خودش دست و پا کرده است، برای خودش عالمی داشت؛ در خوابگاه که بود بیشتر وقتش را با تلویزیون سیاه و سفیدی که روی کمد لباسی گذاشته بود و تنهایی از روی تختش به تماشای آن می‌نشست، می‌گذراند. یادم هست که یکی دوتا فیلم سینمایی با آن دیدیم، از جمله فیلم مارمولک که آن روزها سر و صدای زیادی به پا کرده بود. ای کاش می‌شد موزه‌ای از یادگارهای شیمی79 برپا می‌کرد و آن تلویزیون را به همراه خیلی چیزهای دیگری که هر کدام برای ما خاطراتی در دل خود دارند، در آن نگهداری می‌کرد. از جمله قلیان، ورقهای پاره پاره ...
ترم هفت زده بودیم به شیرموز و با مخلوط‌کن زه‌وار دررفته‌ای که فکر کنم از امیر بود، هر شب شیرموز درست می‌کردیم. البته ناگفته نماند که خیلی وقتها من و دای‌رضا و ممد خیلیها را دور می‌زدیم و تنهایی دلی از عزا در می‌آوردیم.
ممد، هم‌اتاقیهای به خصوصی هم داشت: بنیامین، رضا علیزاده و کوروش (رضا زارع) و بهزاد کریمی. بنیامین که همیشه تافته جدا بافته بود و همچون دراویش، در کنج عزلت به سر می‌برد. رضا علیزاده که اتاق اولش سالن مطالعه بود و فقط برای صرف غذا سری به اتاقش می‌زد. کوروش که درواقع دو نفر بود: کوروش و رضا! و بهزاد که در کنار کوروش مثل فیل و فنجان می‌ماندند. بهزاد در شایعه‌پراکنی و به قول امروزیها در فتنه‌سازی استاد بود، انگلیسی هم خوب صحبت می‌کرد.
آن روزها را فراموش نمی‌کنم که ممد تازه ازدواج کرده بود و قابلمه‌به‌‌دست هر روز با یک دوچرخه که ندیدم سوارش بشود و همیشه مثل پیرمردها آن را دست می‌گرفت، به دانشگاه می‌آمد و نهارشان را به خانه می‌برد. ترم آخر بود که با همکاری ممد یک حال اساسی به ایمان که دانشگاه را با مهد کودک اشتباه گرفته بود، دادیم که به دلیل مسائل حقوق بشری از شرح جزئیات آن معذورم. همین قدر بگویم که برای تادیب ایمان از ابزاری همچون یخ و اتو استفاده کردیم. حسن واحدی هم یکی دو تا عکس از آن صحنه گرفت که ای کاش برایمان می‌فرستاد...

پی‌نوشت: جمله اول این متن را برای خود ممد نوشته‌ام.

   + سعید ; ۸:۳٧ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٩
    پيامهاي ديگران ()

میمون همه‌جا پیدا می‌شود.

در پیش‌دانشگاهی درسی به نام روان‌شناسی داشتیم که در آن گفته می‌شد ذهن انسان پویاست، به این معنی که اگر خاطره یا پیش‌آمدی را فراموش کند، در زمان دیگری آن را به یاد می‌آورد که این ویژگی از پویایی ذهن انسان ناشی می‌شود.
در تمام این مدتی که از ریاست جمهوری رئیس جمهور قشنگمان می‌گذرد این قضیه‌ای را که می‌خواهم برایتان تعریف کنم، یادم نیفتاده بود ولی نمی‌دانم چه شد چند شب پیش که محمود ماجراجو را از تلویزیون می‌دیدم، برایم زنده شد. تقصیر خودمان که نیست، هر چه می‌کشیم از پویایی ذهنمان است.
یادم آمد در نمازخانه خوابگاه امیر کبیر که از قضا سالن تلویزیون بود، فقط من و یک روحانی کریه‌المنظر با چشمهای ورقلمبیده و پف‌کرده، هیکل درشت و چهره عبوس و درهم، در حال تماشای اخبار بودیم. اخبار در حال نشان دادن یکی از مقامات وقت امریکا بود که بنده خدا بی‌شباهت با میمون نبود. یک باره همان روحانی (برای یادآوری لازم است به اطلاع دوستان هم‌خوابگاهی برسانم که روحانی مورد بحث همان کسی است که در مجلسی که برای درگذشت پدر میمنت برگزار کرده بودیم، برایمان سخنرانی فرمودند. هر چه قدر فکر می‌کنم نمی‌دانم در خوابگاه ما چه کار می‌کرد؟!) رو به من کرد و بدون مقدمه شروع کرد به تمسخر آن مقام امریکایی و طوری حرف می‌زد که انگار همه امریکاییها به علت از خدا بی‌خبری‌شان این طوری‌‌اند و شبیه میمون شده‌اند. حتا دهانم پر شد که جوابش را بدهم و بگویم شما هم که دست کمی از آن ندارید، ولی خب، کمی ترسیدم و نگفتم.
گذشت و گذشت تا این که 5 سالی می‌شود دولت مهرگستر در خدمت ما و شماست؛
دوست دارم همان آقای بی چشم و رو را ببینم و مطلبی را به عرضشان برسانم. مطلبی که دیگر نیازی نیست آن را برای شما تکرار کنم.

   + سعید ; ٧:٢۱ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸۸
    پيامهاي ديگران ()

ضد حال

ترم یک که هنوز خوابگاههای برادران و خواهران جا به جا نشده بود و در خوابگاه بزرگ امیر کبیر زندگی می‌کردیم، در بلوکی که من بودم، حسن واحدی، علی وارسته، مهدی خوبی، میثم شعبانیان و هاشمیان هم بودند. موقعیت ما به گونه‌ای بود که به تلفنهای بلوک رو به روی‌مان مشرف بودیم و از پشت پنجره معلوم بود چه کسی با تلفن حرف می‌زند.
دقیقا یادم نیست (این قضیه مربوط می‌شود به حدود 10 سال پیش) چطور شد یک شب که دور هم نشسته بودیم یکی از ما که ذهنم یاری نمی‌کند چه کسی بود پیشنهاد داد تا به مجید جمشیدی و علی فخاری که در بلوک 1 هم‌اتاق بودند و کمی دور برداشته بودند، ضد حال بزنیم. البته در آن روزها هر کسی که از راه می‌رسید، حال مختصری از آنها می‌گرفت. علی فخاری کمی تا قسمتی پر رو تشریف داشتند، ولی هر چه بود هم‌ورودی ما بود و ما هم هدفی غیر از اصلاح و هدایتش به راه راست نداشتیم. در یک کلام، می‌خواستیم آدمش کنیم. هر چند در این راه، راه به جایی نبردیم و در این مدت چهار سال یک مثقال آدمیتی که خودمان داشتیم را از دست دادیم!
خلاصه، هر چه بود، مهدی خوبی زنگ زد به همان طبقه‌ای که آن دو نفر ساکن آن‌جا بودند. شاید هم این نقشه پلید را خود مهدی پیشنهاد داده بود. اگر اشتباه نکنم ما در طبقه 3 بلوک دو بودیم و آنها در طبقه 1 بلوک یک و به خوبی بر اوضاع مسلط. از همان بالا دیدیم که مش‌علی آمد پشت خط و از همین جا سناریو شروع شد: (اگر مجید می‌آمد پشت خط چــی می‌شد!) مهدی خوبی از این ور خط، ژست آدمهای حراستی را گرفت و با بم کردن صدایش گفت: "آقای فخاری! گزارشتان را برای ما فرستاده‌اند و ما می‌دانیم که شما در اتاقتان چه کار می‌کنید..." و شروع کرد به ورق زدن مجله گل‌آقایی که جلویش بود تا علی با شنیدن صدای ورق زدن فکر کند واقعا برایش پرونده‌سازی کرده‌اند! ساعت از 11 شب گذشته بود.
از این جا به بعد را مهدی خیلی خوب بازی کرد و نشان داد که این کاره بوده و ما خبر نداشتیم! آن چه مهدی می‌گفت از ارشاد و تهدید به اخراج از دانشگاه و خیلی چیزهای دیگر را شامل می‌‌شد. هر چه قدر از مهدی با ایما و اشاره خواستیم که کوتاه بیاید و این قدر پیاز داغش را زیاد نکند، انگار آبی بود که به آن جای شتر می‌‌ریختی! مهدی کار خودش را می‌کرد. جای شکرش باقی است که مهدی ادامه تحصیل داد و دکتر شد، اگر حراستی می‌شد، دخل همه را در می‌آورد.
در همین حین، من و یکی دیگر از اعضای تیم که می‌خواستیم عکس‌العمل علی را از نزدیک ببینیم، به بلوک یک رفتیم. (هر چه فکر می‌کنم که کدام یک از اعضای تیم با من آمد، یادم نیست. شاید هم کسی نیامد!) دیدیم بیچاره خیلی ترسیده! خیـــلی! می‌دید که مو لای درز گزارش آقای حراستی نمی‌رود و هر چه می‌گوید عین واقعیت است. خدا شاهد است اگر مهدی یک ذره دیگر ادامه می‌داد، اشکهای جمع‌شده در چشمهای علی جاری می‌شدند. بد جوری دست‌پاچه شده بود، بعد از این ماجرا هیچ جای دیگری ندیدم علی این‌قدر قرمز شده باشد. از یک طرف خنده‌ام گرفته بود ولی از طرف دیگر دلم برایش می‌سوخت. در این اوضاع بی‌ریخت، علی خنده‌های من هم باید تحمل می‌کرد.
مجید هم ناراحت و دل‌نگران، حرفهای علی را دنبال می‌کرد و مرتب دو دستش را در موهایش می‌کشید. شاید به این فکر می‌کرد که چه از خدا بی‌خبری برایشان پاپوش درست کرده. خیلی از کسانی که در همان طبقه ساکن بودند، با شنیدن صدای علی که آن موقع بی‌اراده بلند حرف می‌زد و به "ببخشید ببخشید" افتاده بود، از اتاقهایشان بیرون آمده بودند و شاهد ماجرا بودند. بعضی از آنها به موش شدن علی می‌خندیدند. مجید از آنها می‌خواست که به اتاقهایشان بروند و فضولی نکنند.
اگر این داستان به گوش حراست می‌رسید شاید همه ما به جرم سوءاستفاده از عنوان حراست یا مزاحمت برای دیگران توبیخ می‌شدیم. به هر شکلی بود ماجرا تمام شد. ولی مانده بودیم که چه طوری به این دو نفر بفهمانیم که این قضیه شوخی بوده و از دلشان درآوریم. زبان‌بسته‌ها آن قدر باورشان شده بود که حدود یک ساعت طول کشید تا به آنها بقبولانیم که این ما بودیم سر به سر شما گذاشتیم...
چیزی از عکس‌العمل علی و مجید یادم نیست...

خاطرات بیشتر

   + سعید ; ۳:٥۸ ‎ب.ظ ; جمعه ٢۳ بهمن ۱۳۸۸
    پيامهاي ديگران ()

یک خاطره هم از خودم

همین طور که در پست قبلی اشاره شد ما کلا آدم‌های سر به زیری هستیم و کاری به امورات کلان کشوری نداریم و اصلا به ما چه مربوط که در کهریزک چه گذشت. ما فقط یک کهریزک می‌شناسیم و آن آسایشگاه سالمندان است و ما باید به بزرگترهای خودمان احترام بگذاریم. همچنین به استادهای خودمان هم باید احترام بگذاریم.
یادم میاید یک بار که می‌خواستم به استادم احترام بگذارم بدجوری گند زدم. سر کلاس خانم دکتر زنده‌دل بود و ایشان که بعد از تزریق بوتاکس و لیزیک چشم، به کلی دگرگون شده بودند و به کمک تکنولوژی پف دور چشمشان خوابیده بود، داشتند تاریخ امتحان میانترم را مشخص می‌کردند. هر کسی چیزی می‌گفت و کمافی السابق نیز خانم‌ها در این میان نقش تعیین کننده‌ای داشتند. یکی می‌گفت هجدهم،‌ یکی می‌گفت پنجشنبه (که دانشگاه نیمه تعطیل بود). ما که طبق معمول فکر کریم داریم از آن طرفی‌ها ضد حال می‌خوریم به بغل دستی‌مان که امیر آزادیان بود سقلمه‌ای زدیم و گفتیم امیر بجنب که انگار فعالیتمان سر کلاس کم شده و می‌ترسم نمره حضور در کلاس را از دست بدهیم.
امیر هم که می‌خواست پوز کسی که گفته بود پنجشنبه را بزند گفت: دکتر! امتحان باشه روز جمعه که با بقیه امتحان‌ها هم تداخل نداشته باشه. من هم که دیدم جو دارد بدجوری به سمت هرج و مرج و تکه بازار پیش می‌رود، نخواستم از امیر کم بیاورم. با مزگی‌ام به شدت گل کرد و گفتم اگه سی و هشتم باشه خیلی عالیه! و در یک لحظه دیدم که همه مثل چی در بهت فرو رفتند و خودم کلی کیف کردم و نیشم تا بنا گوش باز بود که یک دفعه دیدم زنده‌دل از جاش پرید. شروع کرد به بد و بیراه گفتن و این که شخص پراننده تیکه فکر کرده خیلی بامزه است و شماها فکر کردین که من این جا جوکرم و خیلی فلانید و... بعدش هم پایش را کرد توی یک کفش و گفت که امتحان باشه همون سی و هشتم. واای حالا یکی به این استاد حالی کنه که بابا جو گیر شدیم و یه چیزی گفتیم. خلاصه نیم ساعتی گذشت و چندتا از دخترها باهاش صحبت کردند و از مرکب شیطان پیاده‌اش نمودند و راضی شد که امتحان میانترم را بگیرد. 
آن جا بود که یاد گرفتم هر الف جایی و هر نکته مکانی دارد. هرچند کمی دیر بود ولی بالاخره یاد گرفتم.

نویسنده: سید میثم

   + سعید ; ٥:٢٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٢ دی ۱۳۸۸
    پيامهاي ديگران ()

آنتونیو باندراس 79

در این پست میخوام یک پدیده نادر در امر خلقت رو خدمت دوستان معرفی و شاید یادآوری کنم. این پدیده که مصداق بارز اعتماد به نفس و رضایت وافر از خویشتن هست رو همه دوستان به یاد دارند. علی وارسته معروف به ارشیا. این بشر که در بین دوستان به نامهایی چون آنتونیو باندراس، جیمز باند، جورج کلونی و سایر بازیگران خوش تیپ هالیوودی ملقب شده بود از همون ترم اول و حتی در بین بچه های ترم بالای ریاضی نیز به شهرت قابل توجهی دست یازیده بود و همه در کف این حس عجیب اعتماد به نفسش قرار گرفته بودند. و اما خاطره ...
یکی از روزهای ترم ٧ بود که طبق معمول با بچه ها جلوی در کلاس واقع در ساختمان قدیم کلاسها جمع شده بودیم و منتظر بودیم که طبق معمول پشت سر استاد راه بیفتیم و بریم سر جاهامون بشینیم، دیدیم که آنتونی با اون بارونی شیری رنگ و موهای از پشت گیس شده اش با دستانی فرو رفته در جیب بارونیش داره خرامان خرامان و سر به زیر از پله ها بالا میاد. ما هم ایستاده بودیم تا آقای آنتونی به ما برسند و سلامی خدمتشون عرض کنیم. ولی انگار علی آقا زیاد حوصله تحویل گرفتنو نداشتند، همینطور سر به زیر و مشغول نجوای چیزی در زیر لب از جلو چشمان ما گذشت و ناگهان جلو در کلاس غیبش زد. همه یک لحظه ماتمون برد که علی کجا رفت که دیدیم علی آقا با اون ابهتش مثل کاراگاه گجت روی زمین پهن شده. ولی نکته باحال این خاطره اونجا بود که این کالبد پر از اعتماد به نفس، خیلی خونسرد از جاش بلند شد و مثل اینکه اصلا اتفاقی نیفتاده خودشو تکوند و با اون لهجه شمالیش ( که اونو هم همیشه انکار میکرد و میگفت لهجه ندارم ) گفت: آووووووووووووو..... لیز خوردم. و خیلی خونسرد و همچنان نجوا کنان و دست در جیب بارونیش وارد کلاس شد. حالت راه رفتن و واکنش بعدی علی به قدری جالب بود که قدرت هرگونه عکس العملی رو از ما گرفته بود و حتی جرئت خندیدن رو هم نداشتیم.
این  خاطره رو گفتم که علی آقا به رگ غیرتش بر بخوره و بعد از حدودا ۴ سال یه تماس با یکی از ما بگیره و ما رو از حال خودش با خبر کنه. دلمون واسه اون لهجه رشتیش تنگ شده.

   + سعید ; ٩:۳٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٦ دی ۱۳۸۸
    پيامهاي ديگران ()

دانشگاه اراک، استاد خوب هم داشت.

در خبرها آمده بود: زنان، نزدیک 400 ماده شیمیایی را با خود حمل می‌کنند! بررسیهایی که توسط یک شرکت سازنده مواد آرایشی به نام Bionsen انجام شده، نشان می‌دهند بیشتر این آلودگی‌ بر اثر کاربرد خوشبوکننده‌ها، کرمهای مرطوب‌کننده و رژ لب پدید می‌آید و زنها بدون آن ‌که خودشان بدانند، روزانه صدها ماده شیمیایی گوناگون را بر روی بدن خود به این‌سو و آن‌سو می‌برند.
این خبر را گفتم تا مقدمه‌ای باشد برای این که نقبی به خاطرات گذشته بزنیم؛ یکی از دغدغه‌های پروفسور امانی، استاد بلا منازع شیمی معدنی هم همین بود و هر وقت فرصت می‌شد از خانمهای دانشجو عاجزانه و شاید آمرانه می‌خواست کمتر خودشان را به لوازم آرایشی آغشته کنند و حتا ممکن بود به همین دلیل عصبانی هم بشود و به بعضی از خانمهایی که شاید چندین کیلو مواد آرایشی را با خود حمل می‌کردند، تشر بزند؛ می‌گفت در اثر تولید رادیکالهای آزاد از مواد آرایشی، پوست صورت به مرور پر از کک‌مک و چاله‌چوله خواهد شد و توصیه می‌کرد به جای آنها، مقدار کمی گلیسرین را (متناسب با اندازه صورتتان) در کف دستتان با چند قطره آبلیمو مخلوط کنید و به صورتتان بمالید، با این کار هم پوست صورتتان همیشه شاداب و لطیف خواهد بود و هم از عوارض مواد آرایشی در امان خواهید بود.

در ادامه مطلب از پروفسور امانی بیشتر نوشته‌ام.

ادامه
   + سعید ; ۸:٠٤ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳ آذر ۱۳۸۸
    پيامهاي ديگران ()

خاطره

رادیات من از عشق تو آمد به جوش/ گر نداری باورش بنگر به روی آمپرش!

اولین و آخرین باری که با این تک‌بیت مواجه شدم، 8 سال پیش بود که علی فخاری در همان ترم اول، قبل از ورود استاد به کلاس روی تخته سیاه آن را نوشت. هنوز نگاه تعجب‌آمیز خانمهای کلاس به این کار بچه‌مشهد از ذهنم پاک نشده است؛ البته وقتی که علی و ایمان قلی‌زاده با هم جفت می‌شدند، این مسخره‌بازیها شدت بیشتری می‌گرفت. گفتنی است ایمان از جمله کسانی بود که به این روند خودش تا چهار سال بعد هم ادامه داد و آدم نشد که نشد!
یک بار نزدیک بود این شیرین‌کاریهای قبل از شرفیاب شدن استاد، کار دستمان بدهد ولی خوشبختانه به خیر و خوشی تمام شد. قضیه از این قرار بود که "چـــــــی"های دکتر رافع، استاد بد اخلاق و عبوس ریاضی‌پیش سر زبانها افتاده بود. دکتر رافع در جواب هر سوالی، اولین چیزی که می‌گفت یک "چی" کش‌دار بود. از قضا، در یکی از روزهای گرم و آفتابی دانشکده فنی، بهزاد کریمی هوس کرده بود با دوربین زپرتی‌اش چند عکس یادگاری بگیرد. بهزاد از ما خواست که تا استاد به کلاس نیامده، خودمان را برای یک عکس به یاد ماندنی آماده کنیم.
بعد از این که هر کدام بادی در غبغب انداختیم و سبیل نداشته‌مان را راست و ریست کردیم، شمارش معکوس بهزاد شروع شد و در همان حال از همه ما خواست برای این که خنده‌ای بر لبانمان داشته باشیم، یک "چـــــــــی" کشیده به سبک "چی"های رافع‌جون ادا کنیم؛ چـــــــی گفتن ما همانا و ورود رافع به کلاس همانا! انگار که استاد معزز پشت در کلاس کمین کرده بود، همه و از جمله بهزاد بدجوری جفت کردیم. حتا در عکسی که بعدها چاپ شد، دیده شد که بعضی دوستان از ترس جلوی دهانشان را گرفته‌اند.
البته این عکس هم مانند خیلی از عکسهای دیگر کیفیت خوبی نداشت ولی، هر چه بود نمی‌دانم دکتر رافع را چه شد که سوتی‌مان را اصلا به روی خودش نیاورد و در امتحان پایان‌ترم جبران نکرد! شاید دستمال‌بازی بعضیها گره از کارمان گشودند و ما خبر نداشتیم.
مورد دیگر مربوط می‌شود به ایمان کم‌مغز و یا شاید بی‌مغز که جلوی هر کس و ناکسی ادای دکتر ذوالقرنینی که من ندیدم به کسی توهین کند را در می‌آورد. فکر می‌کنم در یکی از روزهای ترم ششم بود که ایمان مشغول مسخره کردن این بنده خدا در آزمایشگاه تاریک تجزیه دستگاهی بود که از قرار معلوم، دکتر عظیمی صدای ایمان را از اتاق کناری آزمایشگاه تجزیه دستگاهی می‌شنید ولی هیچ یک از ما از حضور ایشان خبر نداشتیم. پس از این که دکتر عظیمی با کلی تاخیر وارد آزمایشگاه شد، فقط چپ‌‌چپ به ایمان بخت‌برگشته نگاه می‌کرد و ازش خواست که کمی بیشتر رعایت کند و با این که نه ایمان و نه هیچ یک از ما اسمی از دکتر ذوالقرنین نبرده بودیم، دکتر عظیمی گفت که: "شاید دکتر ذوالقرنین این جا بود!" با گفتن همین جمله بود که ایمان ضمن پی بردن به گند فجیعی که بالا آورده بود، فهمید چقدر هنرمندانه ادای دکتر ذوالقرنین را در می‌آورده و خودش نمی‌دانسته، و به همین دلیل تا مدتها در یک خودکیفی مطلق به سر می‌برد.

   + سعید ; ٦:۱۸ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸۸
    پيامهاي ديگران ()

ایمان خله!

ایمان قلی‌زاده (به گفته خودش) بعد از 5 سال وارد اینترنت شده و به وبلاگ سر زده و زحمت کشیده، در ذیل چندتا از یادداشتهای وبلاگ، چندتایی پیام برایمان نوشته؛ در دانشگاه هر وقت به اتاق شیشه‌ای کامپیوتر می‌رفتیم، ایمان هم خودش را می‌کشت هم من را تا یکی دو عکس شورولت یا کادیلاک از اینترنت بگیرد و روی فلاپی ذخیره کند و با دیدن و شاید هم ندیدن همان عکسها، تا هفته بعد شارژ بماند. آثار حکاکی و کنده‌کاریهای آرم شورولت که ایمان روی صندلیهای دانشگاه می‌کشید، شاید هنوز باقی مانده باشند. 
در یکی از پیامهایش -به زبان افغانی- نوشته: به نظر می‌رسد سعید خود به ms دچار شده چون نه به من زنگ می‌زند نه sms و نه سری می‌زند. از جمیع اراذل شیمی 79 التماس دعا جهت شفای عاجل ایشان را دارم.
یا در جای دیگر، طبع شاعری‌اش را هم به کار انداخته و گفته:
نو بهار است بر آن کوش که خوشدل باشی/ که بسی گل بدمد باز و تو در گل باشی/ بر چمن هر ورقی دفتر حالی دگر است/ حیف باشد که ز شیمی 79 غافل باشید ...

   + سعید ; ٢:٤۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸۸
    پيامهاي ديگران ()

سید مصطفا

اول این که: این پیامک را دو روز پیش دریافت کردم اما وقت نشد که بارگذاری کنم: "بنا بر گزارش رسیده، ماهواره امید در نخستین چرخش خود به دور زمین، به زهره و ناهید تذکر داده است تا حجاب خود را رعایت کنند!"

دوم این که: همین یک ساعت پیش، سید مصطفا حسینی (یکی از هم‌اتاقیهای رضا) که در حال حاضر برای خودش مردی شده، به من زنگ زد. گفت شماره‌ام را از رضا رحیمی گرفته و برای ارضا کردن حس کنجکاوی‌اش به من زنگ زده! حدود نیم ساعت با هم صحبت ‌کردیم. البته بیشتر سید حرف می‌زد تا من. می‌گفت برای دفاع از آرمانهای مقدس انقلا...
ببخشید! قاطی کردم! می‌گفت خودش را برای دفاعیه کارشناسی ارشد آماده می‌کند، در گرایش شیمی‌فیزیک. (این اسم شیمی‌فیزیک که می‌آید، یاد سلیمان‌نژاد، استاد بلامنازع و اکتیوی می‌افتم که اردات خاصی نسبت به ایشان داشته و داریم.)
سراغ همه را گرفت، ولی بهتر از من می‌دانست که کی کجاست و چه کار می‌کند. از قرار، همه همکلاسیهای خودش هم ادامه تحصیل داده‌اند، امین زاده‌نظری آلی اصفهان، ابراهیم غفوری کردستان، علی عینی‌راد معدنی علم و صنعت ایران (تهران)، حامد اصغری اخراج...

 

و آخر این که: هر کجا هستید، ما را فراموش نکنید.

   + سعید ; ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٥ بهمن ۱۳۸٧
    پيامهاي ديگران ()

بادا بادا مبارک بادا...

یک خبر دست اول: یکی دیگر از بر و بچ 79 که حالا برای خودش مدیر تولیدی شده و چرخ کارخانه‌شان را با انگشت کوچیکه خودش می‌چرخاند، در آستانه مزدوج شدن قرار گرفته است. (اضافه کنم، همین آقا اصطلاح مزدوج شدن را دهان من گذاشته.)
همین دیشب که شب‌کار بودم، حدود ساعت 9 به من زنگ زد. پس از سلام و احوال‌پرسی، همچون یک مجرم که دنبال شریک جرم می‌گردد، اول از مزدوج شدن خودم پرسید. اما مایوس از من، از زبان خوش اعلام کرد که با یکی از همکارانش در کارخانه آشنا شده و ان‌شاءا... در آینده نزدیک رسما به دنیای متاهلها می‌پیوندد. شاید باور نکنید. اما بالاخره دای‌رضای خودمان هم رفت قاطی مرغها!
آخرین بار، حدود دو سال پیش بود که همدیگر را به اتفاق ایمان قلی‌زاده در تهران ملاقات کردیم. دو سال پیش که دو سال از فارغ‌التحصیلی‌مان می‌گذشت، هم ایمان و هم رضا از من سر حالتر بودند. رضا که از همان اول به موسیقی سنتی خیلی علاقه داشت، دو سال پیش هم با یک MP3Player که پر بود از آهنگهای شجریان حال می‌کرد و مثل همیشه با ایمان کلنجار می‌رفت. (در این جا هم نوشته‌ام.)
همیشه از جان سالم به در بردنش از هم‌اتاقی شدن با رضا حیدری در ترم یک می‌گفت. خاطرات خدمتش هم شنیدنی بودند. یکی از صحنه‌هایی که هیچ گاه از یاد نخواهم برد، مربوط می‌شود به شبی که از اردوی اصفهان برمی‌گشتیم. از قرار معلوم، علی وارسته و مهدی سیفی برای هندوانه بزرگی که اضافی مانده بود، نقشه‌ها در سر داشتند. رضا از نیت پلید آنها باخبر می‌شود و هنگام رسیدن به خابگاه، در یک عملیات خارق‌العاده، طوری که هیچ کس هیچ بویی نبرد در چشم‌ بر هم‌زدنی، جلوی دیدگان سی نفر انسان بالغ و کامل، هندوانه 10 کیلویی را در حالی که می‌دوید و هنگام دویدن تعادل نداشت به اتاقشان برد. بیچاره علی وارسته، تا مدتها نمی‌دانست که چه بلایی سر آن هندوانه آمده است. آخر همان شب، بعد از آن که آبها از آسیاب افتادند، به اتفاق چند نفر دلی از عزا درآوردیم که دل خیلیها سوخت. تازه، بعد از صرف هندوانه و شنیدن شرح کامل جریان بود که من به علت تلو تلو زدن رضا هنگام دویدنش پی بردم و کلی خندیدم. همین الان هم دام می‌خندم. باور کنید صحنه پیاده شدن دای‌رضا از اتوبوس و دویدن با هندوانه 10 کیلویی طوری که کسی نفهمد، خنده دار بود. 

   + سعید ; ٦:۱٤ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۸ بهمن ۱۳۸٧
    پيامهاي ديگران ()

گلد ماین!

دو سال پیش یعنی یک سال بعد از این که فارغ‌التحصیل شدم، نمی‌دانم چه شده بود که دوباره تب گلدکوییست بالا گرفته بود. یکی دوتا از این همکارانم که خودشان را خیلی تحویل می‌گرفتند و (می‌گیرند) عضو همین شبکه شدند و از آنجایی که خیلی از نیروهای پایین‌دستی شرکت می‌خواستند هر جوری که شده ارادت خالصانه و مراتب پرستش چاکرانه خود را به مدیران عرشد (=ارشد) خود نشان دهند، به خواسته آنها مبنی بر پیوستن به این شبکه سر نهادند و با پرداخت مبلغ 5/1 میلیون تومان (که با حقوق 300هزار تومان آن موقع چیزی در حدود 5 ماه جان کندن می‌شد.) عضو شدند. اما از بخت بدشان، عضویت آنها مصادف شد با اعمال محدودیتهای شدید بر ضد این شبکه به بهانه جلوگیری از خروج ارز از کشور.

یکی از دوستان نخواستنی من که مدرک مهندسی مکانیک داشت اما به اندازه یک گاو فهم نداشت، ملتمسانه از من می‌خواست که زیر شاخه‌اش بشوم و هر روز با دست و پا کردن چند جمله زیبا و در عین حال فریبا به قصد مخ‌زنی وارد عمل می‌شد و حتا خیلی پافشاری می‌کرد که با وی به تهران بروم. ولی یک بار که خودم راه و روش درست presentation را برایش بازگو کردم، دهنش باز شد و همان جور باز ماند! به دلیل شگفتی‌‌اش که از آشنایی من با مبانی بازایابی شبکه‌ای ناشی می‌شد، پی بردم و در ادامه گفتم: که ای بابا! راهی که تو می‌خواهی بروی، من رفته‌ام و مثل اینکه سر از ترکستان در می‌آورد؛ برایش توضیح دادم ترم نهم بود که هر چی فکر می‌کنم برای چی اراک رفته بودم (یا برای گرفتن مدرک بود یا برای انتخاب رشته آزمون کارشناسی ارشد) ولی در هر حال رفتن من مصادف شده بود با بالا گرفتن تب شرکت مشابهی با نام گلد ماین و همین میثم شعبانیان خودمان طی دو روز عملیات مخ‌زنی توانست من را قانع کند که عضو این شبکه بشوم و شدم. البته نه با 5/1میلیون تومان بلکه با 56000 تومان ناقابل یک جایگاه خریدم. میثم حتا به من قول داد که اگر خودم کار نکنم برایم زیرشاخه بگذارد و چنین شود و چنان... حتا گفت که خیلیها را می‌شناسد که به خاطر همین کار از دانشگاه مرخصی گرفته‌اند و صاحب خانه و خودرو شده‌اند که یکی از آنها هادی طبایی بود که معلوم نبود از کجا یک پرشیای سفید برای خودش دست و پا کرده بود تا به قول خودش پوز فلان استادشان را به خاک بمالد و...

حالا پس از گذشت چهار سال که به سایت گلد ماین سری زدم تا از احوال خودم با خبر شوم، دیدم که این گلدماین، آن گلد ماین نیست! و در آن هیچ خبری از طلا و سکه و چیزهای دیگری که باید باشد نیست!

   + سعید ; ۸:٥٠ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۱ دی ۱۳۸٧
    پيامهاي ديگران ()

دلتنگی

   دوباره سال تحصیلی جدید آمد و دلم دوباره برای ایام دانشگاه تنگ شد. خاطرات دور هم جمع شدنها، آب بازی، مسابقات ورق بازی جام رمضان که بچه های تربیت بدنی راه می انداختند، خانمهای محترم همکلاسی که حتی جواب سلام هم نمی دادند، دلتنگیهای دوری از خانواده، آبگوشتهای روز جمعه دایی رضا، شایعه حمله گروه فشار به خوابگاه، درس خواندن شب امتحان، اعتصاب غذا به بهانه های الکی، تحصن دانشجویی در ترم اول که کتک هم خوب خوردیم، اذیت کردن استادها، دعواهای الکی با راننده های سرویسها و رفتن به حراست، کنده کاری آرم شورلت توسط ایمان روی دسته صندلیها، اردوی شیراز و اصفهان و ...
    یادش بخیر. چه دورانی داشتیم با دوستان. حالا همه چیز تمام شده و ما مانده ایم با شش آلبوم عکس از آن روزها که آن هم به خاطر دغدغه های زندگی، کم کم دارند  کهنه و غبار گرفته می شوند. فقط می خواستم  به بچه های 79 یادآوری کنم: بهار 89 یادمان نرود.
  

   + سعید ; ۳:۱٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٩ مهر ۱۳۸٧
    پيامهاي ديگران ()

هپاتیت بی

از دو سه روز پیش مرحله سوم واکسیناسیون هپاپیتB برای متولدان سال 69 آغاز شد. خب، حالا که چی؟! هیچی فقط یادم به وقتی افتاد که وقتی ترم 5 یا 6 بودیم، به همه یا کسانی که متولد یک سال خاص بودند، یک واکسنی که یادم نیست چی بود، زدند. تا اینجای این قضیه هیچی، ولی شایعه خنده‌داری که بین همه پخش شده بود، این بود که می‌گفتند این یکی از طرحهای بودار دولت است و به احتمال زیاد برای مهار رشد جمعیت و عقیم کردن ما واکسن می‌زنند.!! شایعه‌ای که وقتی به آقای طاهری مسئول طرح واکسیناسیون گفتم، از فرط بی‌اساسی و بی‌پایه بودن آن هیچ حرفی برای گفتن نداشت و فقط پوزخند زد. شاید دلیل پا گرفتن این جور شایعات بدبینانه، بی‌اعتمادی نسبت به دولت و طرحهای آن باشد که البته ریشه این بی‌اعتمادی هم باید بررسی شود. ولی متاسفانه شمار کسانی که این شایعه را با صدای آرام ناشی از ترس برای دیگران نقل می‌کردند و هنگام انتشار آن قیافه آدمهای خیلی تیز و زرنگ را می‌گرفتند، کم نبودند.

   + سعید ; ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۸ امرداد ۱۳۸٧
    پيامهاي ديگران ()

نظام هالیدی

یکی از استادان کم‌‌سواد و بی‌توجه به فهم دانشجو که از همان ترم اول توفیق اجباری کلاس با آن را داشتیم، آقای نظام‌دوست بود. کسی که پس از سال‌ها تدریس فیزیک هالیدی و با وجود انواع و اقسام حل‌المسائل رنگارنگی که موجود بوده و هست،‌ همچنان در حل ساده‌ترین تمرین‌ها باز می‌ماند ولی همچنان با اعتماد به نفس مثال‌زدنی‌اش هنگام در ماندن در حل تمرین‌های کتاب، کماکان به تدریس فیزیک 1 و 2 در دانشگاه اراک ادامه می‌دهد. هنگامی که در حل یک مساله گیر می‌کند، طوری به تخته سیاه و دانشجویان نگاه می‌کند که انگار نه انگار استادی که سال‌ها به تدریس پرداخته است، بلد نیست مساله‌های کتاب را حل کند، حتا رنگ صورتش هم تغییر نمی‌کند. صد رحمت به دکتر سولی خودمان که اگر جواب سوالی را بلد نباشد، حداقل پشت گوش‌هایش قرمز می‌شود.
ناگفته نماند که این نااستاد فیزیک که بی‌تسلطی کامل و آشکارشان بر مبانی ساده فیزیک از همان ترم اول بدجوری تو ذوق دانشجویان ترم اول می‌زند از این که با نام استاد صدایش نکنید، خیلی ناراحت می‌شود و طوری واکنش نشان می‌دهد که انگار هیچ صدایی نشنیده است؛ حتا اگر با نظام‌دوست هیچ رابطه درسی و غیردرسی نداشته باشید چنانچه با عنوان "آقای نظام‌دوست" صدایشان کردید، تحویلتان نمی‌گیرد ولی همین که گفتید استاد (اگر صدای خود را کمی نازک کنید و التماس‌وار بگویید استـــــــــاد، نتیجه بهتری می‌دهد.) حس شنوایی‌اش روشن می‌شود و سرا پا به گوش تبدیل می‌شود.
البته ما که در همان جلسه اول و دوم فیزیک1 به بی‌سوادی مطلق نااستادمان پی بردیم به هر بدبختی که بود قبل از این که ناچار به تحمل سوتی‌های اعصاب‌خردکنش باشیم، با آقای غفاری کلاس برداشتیم. گرچه آقای غفاری که ما را در کلاس نمی‌دید، چیز زیادی عایدمان نکرد ولی حداقل بر مبانی و مساله‌های فیزیک 1 و 2 تسلط داشت و به درسی که می‌داد دیگر شک نمی‌کردی که درست است یا نه.

   + سعید ; ٩:۱٦ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۸ خرداد ۱۳۸٧
    پيامهاي ديگران ()

امدادهای غیبی!

شنبه صبح امتحان شیمی صنعتی1 داشتم که با پدر مهندسی‌شیمی ایران و جهان، مهندس امانی قشنگ (بر وزن مشنگ) ارائه شده بود. روز دوشنبه دو تا امتحان داشتم: ساعت 8 صبح مبانی پلیمر با دکتر فقیهی و ساعت ۳۰/۱۰ شیمی‌فیزیک 1 با دکتر صلابت. تازه، فردای آن روز هم دو تا امتحان دیگر داشتم یکی درس اختیاری محیط زیست و دیگری کاربرد طیف که با پروفسور بی‌خیال و بی‌قیدی همچون فروغی‌فر ارائه شده بود.
این برنامه امتحانی گوشه‌ای بود از اوج بی‌برنامه‌ریزی در گروه شیمی و معاونت آموزش دانشگاه رو به پیشرفت اراک! الحق و والانصاف که باید به همه دست‌اندرکاران این برنامه امتحانی از سرگروه شیمی که پروفسور امانی بود تا آبدارچی گروه که حشمت بود، خسته نباشید عرض کنیم. در چهار روز هفته خیلی از ما حدود چهارده واحد درسی باید امتحان می‌دادیم. رکوردی که فکر می‌کنم کمتر کسی آن را تاکنون توانسته است بر جای بگذارد.
در روزی که هم امتحان پلیمر داشتم و هم امتحان شیمی‌فیزیک 1، بعد از امتحان پلیمر اتفاق نه چندان دور از ذهنی برایم افتاد. نمی‌دانم چی شد که هر چی شیمی‌فیزیک خوانده بودم از ذهنم پرید، هیچی به ذهنم نمی‌رسید. با این که از بخت بد من مراقب جلسه آقای خدابخشی بود که در یک گوشه عین یک مجسمه می‌ایستاد و امکان هرگونه تقلب را از ما سلب می‌کرد، چاره‌ای جز تقلب ندیدم. حتا اگر مراقب سریش جلسه برگه‌ام را می‌گرفت، چیز مهمی از دست نمی‌دادم.
مگر لطف خدا تمام‌شدنی است؟! کنار من کسی نشسته بود که به بزرگ‌ نوشتن معروف بود و دستخط درشتش زبانزد همه بود. بله، این دوست خوب ما کسی نبود جز علی آقای وارسته. (ملقب به عرشیا و شاید ارشیا) هر کس دیگری غیر از وارسته‌جون کنار من بود، نمی‌توانستم روی دستش را ببینم. دو تا از چهار سوال امتحان را به هر بدبختی که بود و با پررویی تمام در حضور دیدگان مجسمه یادشده از روی برگه وارسته‌جون نوشتم، زحمت کشیدم و یک سوال را خودم نوشتم تا این که در این درس ۵/۱۴ که نمره بدی نسبت به میانگین کلاس نبود شدم.
هیچ گاه کمک رفیقانه و خالصانه وارسته‌جون را فراموش نمی‌کنم و همیشه و همه جا گفته‌ام که شیمی‌فیزیک 1 را علی وارسته برای من پاس کرد. امیدوارم هر کجا هستند موفق و موید باشند.

   + سعید ; ٩:۳۱ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٧
    پيامهاي ديگران ()

خوردگی

یکی از خوانندگان وبلاگ از ما خواسته‌اند تا اگر درباره بچه‌های شیمی۷۸ چه روزانه و چه شبانه چیزی می‌دانیم، بنویسیم. خدمت شما عارضم که غبار فراموشی بد جوری روی خاطرات دوران دانشجویی‌مان نشسته و گویا دچار نوعی آلزایمر خفیف شده‌ایم؛ فقط یادم هست که ترم شش شبانه‌های۷۸ که بیشتر از اراکی‌های خواستنی بودند، با ما درس شیرین خوردگی فلز با استادی که هر چی فکر می‌کنم اسمش چی بود، داشتند. یا محمدی بود یا متحدی یا... خلاصه رفیق دیرینه دکتر امانی بود.
بعد از اعلام نمره‌های پایان ترم بود که شیرین‌کاری دوستانی که ذکرشان رفت، شروع شد. این دوستان که در آن مقطع با آن کارشان ثابت کردند برای ما دست کمی از دشمن ندارند، نامه‌ای از طرف خود می‌نویسند مبنی بر پایین بودن نمره‌ها و درخواست جهت افزایش نمره‌های درس خوردگی که در آن نامه که از طرف چند نفر نوشته شده بود، امضای تمام بچه‌های کلاس جعل شده بود. جالب اینجاست که این نامه نه تنها هیچ تاثیری در بالا رفتن نمره‌ها نداشت، نمره خیلی‌ها کم هم شد. از جمله خود من که نمره ۲۵/۱۰ شد ۱۰.
این قضیه در ترم هشت و زمانی که ما در خوابگاه پردیس بودیم توسط یکی از همان شبانه‌های اهل اراک که اسمش یادم نمی‌آید، لو رفت و ما هم کلی خندیدیم.

   + سعید ; ٩:۱٠ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸٦
    پيامهاي ديگران ()

ترجمه!!

 امروز در یک مغازه کامپیوتری چند تا دانشجو دیدم که می‌خواستند چند صفحه ترجمه پرینت بگیرند. یادم به دوران دانشجویی خودمون افتاد که حال و حوصله ترجمه کردن نداشتیم و برای اینکه از زیر بار ترجمه کردن شونه خالی کنیم، به هر حیله و ترفندی متوسل می‌شدیم. ترم شش که اوج شاهکار گروه شیمی در برنامه‌ریزی امتحانات بود و بیشتر بچه‌های ما در یک هفته هشت تا امتحان باید می‌دادند، دکتر ذوالقرنین هم زده بود به سیم آخر و از ما در باب محیط زیست مقاله و ترجمه و از همین جفنگیات می‌خواست. اما چه کنیم که وقت تنگ بود و تمام سعی و تلاش خود را کردیم تا یکی دو مقاله زپرتی از اینترنت گرفتیم. اما کو دل و دماغ ترجمه؟ یک کتاب با موضوع محیط زیست جور کردیم و برخی مطالب آن را به عنوان ترجمه مقاله خود با یک طلق و شیرازه مناسب تحویل استاد شریفمان دادیم. محیط زیست شدم ۱۷.۵ و فکر می‌کنم بقیه دوستان هم نمره کمتری از من نگرفتند.

   + سعید ; ۸:۱۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸٦
    پيامهاي ديگران ()

نه از رومم، نه از زنگم، همان بیرنگ بیرنگم

دلمان برای دوران خوش (و یا شاید ناخوش) دانشجویی کمی تا قسمتی تنگ شده؛ دلمان برای خیابان‌های کج و معوج اراک و دانشگاه تنگ و کوچکش که فقط سه ساختمان داشت (با دستشویی می‌شد، چهار تا) تنگ شده.
دلمان برای چهره بد چشم و روی امانی تنگ شده، برای خنده‌های بی‌درد فروغی که آدم را یاد پولدارهای بی‌خیال شمال تهران می‌انداخت.
دلمان برای سبیل قشنگ دکتر بابایی (توجه کنید: دکتر بابایی!) تنگ شده، شاید تا الان ایشان هم همچون دکتر سولی به اصل عدم لزوم سبیل پی برده باشد. دلم برای دکتر سولی نخواستنی هم تنگ شده و هر وقت یاد ادا و اطوارش می‌افتم، {...} با آن همه کبکبه و دبدبه‌‌ای که داشت، الان باید در صدر دانشمندان جهان باشد که می‌بینیم نیست!
دلم برای جوش زدن‌های مژگان‌خانم که از بعضی‌ها خیلی بدش می‌آمد، تنگ شده. دلم برای صلابت علیرضا تنگ شده، الحق و الانصاف که استاد خوبی بود. برعکس زنش که دست ‌کمی از مژگان نداشت.
دلم برای کلاس‌های مهدوی که نه می‌خندید و نه عصبانی می‌شد، تنگ شده. (شما هم لابد دارید فکر می‌کنید چرا همه استادهای شیمی‌فیزیک این‌جوری‌اند؟) دلم برای قیافه توپول خلیل‌سنتز تنگ شده، برای تند حرف‌ زدن‌های اکبر جون هم تنگ شده و همین‌طور خاطراتی که سر کلاس‌هاش تعریف می‌کرد.
دلمان برای تجزیه‌چی‌ها تنگ شده که این همه از IR و GC و NMR می‌گفتند ولی ما آخر نفهمیدیم که این‌ها خوردنی‌اند؟ آدم‌اند؟! چی چی‌اند؟!
دلمان برای انار ساوه، برای کیوی و پرتقال شمال، برای مسقطی لار و کازرون، برای گز اصفهان، برای آلوچه و چاقاله‌بادامهای بروجرد، برای سفره‌های بی‌شام و صبحانه، و  برای چهار سال دوران دانشجویی بد جوری تنگ شده...

در یکی از همین وبلاگ‌ها خواندم که:

  • اشتباه ما دل‌ بستن‌های ماست، دل بستن آغاز دل کندن است.
    صمیمی‌ترین دوست‌ها و همراهان هم وقتی بی‌حوصله می‌شوند، می‌روند...
    دل نباید بست، باید لذت برد، باید از دوست‌داشتنی‌ها تا هنوز خاطره نشده‌اند لذت برد.

   + سعید ; ٧:۳۱ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٦
    پيامهاي ديگران ()

شعر و خاطره

معلم پای تخته داد می‌زد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود.
ولی ‌آخر کلاسیها
لواشک بین خود تقسیم می‌کردند
وان یکی در گوشه‌ای دیگر جوانان را ورق می‌زد.
برای آنکه بی‌خود های و هو می‌کرد و با آن شور بی‌پایان
تساویهای جبری را نشان می‌داد
خطی خوانا به روی تخته‌ای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود
تساوی را چنین بنوشت:
یک با یک برابر هست.
از میان جمع شاگردان یکی برخاست؛
همیشه یک نفر باید به پا خیزد
به آرامی سخن سر داد:
تساوی اشتباهی فاحش و محض است.
معلم،
مات بر جا ماند.
و او پرسید:
گر یک فرد انسان واحد یک بود آیا باز
یک با یک برابر بود؟
سکوت مدهوشی بود و سوالی سخت
معلم خشمگین فریاد زد:
آری برابر بود.
و او با پوزخندی گفت:
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود
وانکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت
پایین بود؛
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که صورت نقره‌گون
چون قرص مه می‌داشت
بالا بود
وان سیه‌چرده که می‌نالید
پایین بود؛
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
این تساوی زیر و رو می‌شد
حال می‌پرسم یک اگر با یک برابر بود
نان و مال مفت‌خواران
از کجا آماده می‌گردید؟
یا چه کس دیوار چینها را بنا می‌کرد؟
یک اگر با یک برابر بود
پس که پشتش زیر بار فقر خم می‌شد؟
یا که زیر ضربت شلاق له می‌گشت؟
یک اگر با یک برابر بود
پس چه کس آزادگان را در قفس می‌کرد؟
معلم ناله آسا گفت:
بچه‌ها در جزوه‌های خویش بنویسید
یک با یک برابر نیست.


شعری که خواندید را من اولین بار در آمفی تاتر دانشگاه اراک از زبان مجید وثوق، دبیر وقت انجمن اسلامی شنیدم. راستش، اون وقت زیاد با این شعر حال نکردم ولی حالا که در یکی از وبلاگها خواندمش، چسبید!! اگر نام شاعر را می‌دانید به ما هم بگویید تا بدانیم.
در ضمن، اگر مجید وثوق را دیدید، سلام ما شیمیستهای ۷۹ را به ایشان برسانید و بگویید دلمان برای شما و سخرانیهای آتشین‌تان تنگ شده؛ هیچ وقت فراموش نمی‌کنم در مراسمی که برای بزرگداشت مصدق برگزار شده بود (ما ترم شش یا هفت بودیم.) و در آن بسیج دانشجویی به انتشار شب‌نامه علیه مصدق اقدام کرد، شما با این بیت از حافظ، چگونه آقایان را موش کردید:
گر بدی گفت حسودی و رفیقی رنجید، گو تو خوش باش که ما گوش به احمق نکنیم.

   + سعید ; ۳:٢۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٥
    پيامهاي ديگران ()

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟

امروز پس از ورود به ای‌میل خودم، دیدم کنار Inbox، عدد (۱) نوشته شده ولی این (۱) با بقیه فرق می‌کند؛ انگار که بوی معرفت از کامپیوتر حس می‌کنم و همین طور هم هست. با باز کردن ای‌میل، در وهله اول از شرمندگی، خجالت کشیدم، اما در عوض کلی روحیه گرفتم. بله! علی‌آقای باوفا یادی از ما کرده و جویای احوال ما و همه بر و بچ شیمی ۷۹ شده؛ فراموش نکنید بیشتر عکسهایی که از خودتان در فوتوبلاگ می‌بینید، مرهون لطف علی‌آقاست، همین «علی عینی‌راد» بود که با در اختیار گذاشتن دوربین دیجیتالی خودش به من فلک‌زده، امکان داشتن عکسهای یادگاری از ترم آخر را برای همه ما فراهم کرد.
من هم از همین جا و به نیابت از همه بچه‌های شیمی۷۹، یک سلام و چند تا ماچ آبدار پیشکش هم‌اتاقی سابق خودم می‌کنم و ضمن آرزوی زندگی سرشار از شادی، ازش می‌خواهم که با ما در تماس باشد.

   + سعید ; ٧:٢٢ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٥
    پيامهاي ديگران ()

دیدار دوباره با دوستان پس از یک سال و نیم

امروز من اومدم دانشگاه صنعتی اصفهان تا بهزاد و احمد رو ببینم. الان من و بهزاد و احمد تو سایت کامپیوتر دانشکده شیمی نشستیم و مشغول وبگردی هستیم. اینجا هیچ کسی نیست که مثل دانشگاه اراک پاچه آدم رو بگیره و گیر بده؛ لازم نیست برای نیم ساعت کار با کامپیوتر از چند هفته پیش نوبت بگیری و تازه با سرعت پایین با ایتنرنت کار بکنی؛ هم نگهبانها و هم راننده‌های اینجا خوش‌برخورد هستند. (برعکس دانشگاه اراک)
اگه عمری باقی بود در روزهای آینده عکس‌های این سفر یک روزه رو برای شما در فوتوبلاگ بارگذاری می‌کنم.

   + سعید ; ۳:٥۳ ‎ب.ظ ; جمعه ۳ شهریور ۱۳۸٥
    پيامهاي ديگران ()

خاطره

ساعت ۶ عصر، آخرین نفر که یکی از متاهلان بیچاره بود از سر جلسه امتحان بلند شد. خود شما بهتر از من می‌دانید که همیشه امتحان یک درس چهار واحدی مانند شیمی معدنی۲ حساسیت‌های زیادی دارد، چرا که نمره بالا در یک درس چهار واحدی می‌تواند نقش بسزایی در بالا بردن معدل داشته باشد.
صبح روز بعد، با کمال تعجب و بر خلاف همیشه که چند هفته‌ای تا اعلام نمره‌ها طول می‌کشید، نمره‌های ما اعلام شد و از همه تعجب‌برانگیزتر، نمره‌های پایینی بود که کفر همه را در آورده بود. بالاترین نمره‌ای که داده شده‌بود، یازده و نیم بود و کمترین نمره وجود نداشت! به همین دلیل، هر کسی خود را از خانه یا خوابگاه و در حالی که به خیلی چیزها فحش می‌داد، به دانشگاه و اتاق زنده‌دل رسانده بود. همه شاکی بودند و به پایین بودن نمره خود نسبت به آنچه که پیش‌بینی ‌کرده‌ بودند، اعتراض می‌کردند. اما نامبرده فقط در حال ناسزا گفتن به دانشجویان که: شما نمی‌فهمید، شما قدر مرا نمی‌دانید، شما چیزی از شیمی معدنی نفهمیده‌اید، شما در کلاس‌های من حضور ذهن نداشته‌اید و خیلی حرف‌های نامربوط دیگر که نشان از حدودی دستپاچگی داشت.
این دستپاچگی هم از آن جا ناشی می‌شد که یکی از دانشجویان، استاد محترم را تا ساعت ۸:۳۰ شب در آزمایشگاه دیده بود و همیشه این سوال را تکرار می‌کرد که استادی که در یک روز هم امتحان شیمی معدنی دارد و هم شیمی‌ آلی‌فلزی و تا آن وقت شب در آزمایشگاه مشغول کار، چگونه می‌تواند در همان شب تمام برگه‌های امتحانی را تصحیح کند و ساعت ۸ صبح روز بعد اعلام کند؟
در نهایت استاد نگون‌بخت به صراحت اذعان کرد که برگه‌های امتحان را تصحیح که نکرده، هیچ! نگاهشان هم نکرده و بر اساس فعالیت‌های کلاسی نمره داده است.


.........................................
(توضیح: این خاطره از زبان یکی از دوستان نقل گردیده است. درستی یا نادرستی آن باشد به عهده راوی)

   + سعید ; ٧:٥٦ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٩ فروردین ۱۳۸٥
    پيامهاي ديگران ()

املت!

یکی چند روزی بود که خیلی گرفتار بودم و نتونستم مطلب جدیدی بارگذاری کنم. در این مدت، ای‌میلهای زیادی از دوستان دریافت کردم که همگی پر بود از صفا و وفای دوستان. ما هم که خیلی دلمون برای بر و بچه‌ها تنگ شده و بدجوری هوای گذشته تو سرمون افتاده. دلم لک زده واسه انارهای ساوه، واسه کیوی و نارنگیهای شمال و خرماهای جهرم و خیلی چیزهای دیگه که این دنیای غدار ازمون گرفت. همین دیشب، جاتون خالی شام املت خوردم. چند وقتی بود املت نخورده بودم. تا لقمه اول رو تو دهنم گذاشتم یه دفعه حال و هوای املتهایی که تو خوابگاه درست می‌کردیم تو سرم افتاد و خود بخود یاد روزها و شبهای تعطیلی افتادم که غذا نداشتیم و مجبور بودیم به املت راضی بشیم... یاد اون وقتهایی که اگه دیر می‌جنبیدی و اگه می‌خواستی سر سفره قرتی‌بازی دربیاری، باید تا مدتها گشنگی بکشی...
بگذریم؛ یه خوش‌مرامی به نام A.R لطف کردن و سه تا عکس از خوابگاه امیر کبیر برای وبلاگ فرستادن. می‌تونین اونها رو در بخش فوتوبلاگ ببینید. ما هم از خوش‌مرام سپاسگزاریم!
تا بعد...

   + سعید ; ٧:۳٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢ اسفند ۱۳۸٤
    پيامهاي ديگران ()

خاطره

خاطره اولی: یکی از استادان قشنگ ما که تازه از سفر بلژیک برگشته بود، در یکی از کلاس‌های درس خود به جای این که از کوانتوم بگوید، لح‌لح‌ زنان از خاطرات سفر خود برای ما می‌گفت. این بزرگوار، در حالی که به حال و روزمان افسوس می‌خورد و از شلختگی و قانون‌گریزی مردم بافرهنگ ایران سخن می‌‌راند، آهی از ته دل کشید و گفت: در بلژیک که بودیم به اشتباه فکر می‌کردیم که خودروهای آن جا بوق ندارند و گویا مردم آن دیار از وجود چنین ابزار حیاتی در وسایل نقلیه بی‌خبرند. به همین جهت و در راستای این که خودی نشان بدهیم، در صدد برآمدیم تا با دادن یک عدد مقاله، آن‌ها را از وجود ماسماسک مذکور آگاه کنیم. اما بعد از کلی پژوهش فهمیدیم که نه تنها بوق دارند بلکه خیلی چیزهای دیگری هم دارند، از جمله فرهنگ رانندگی را نیز بر خلاف ما ایرانی‌ها دارند. (تا این جا را داشته باشید.)
در یکی از روزهای سرد پاییزی و در حالی که روبروی دانشگاه، یکی دو ساعت برای رفتن به خوابگاه پردیس، منتظر مانده بودم، دیدم که پرایدی با سرعت سرسام‌آور و در حالی که راننده‌اش با موبایل صحبت می‌کند، از دانشگاه در حال بیرون آمدن است و با بوق زدن‌های پی در پی، قصد کنار زدن خودروهای دیگر و بازکردن راه برای خود دارد. وقتی نزدیکتر شد، دیدم که راننده پراید متاسفانه، کسی غیر از بلژیکی‌ سولی نیست و خوشبختانه خیلی زود از جلوی چشمانم دور شد.
پیش خود گفتم چقدر خوب است آدم به حرف‌هایی که می‌زند، عمل کند تا این قدر از چشم خلق خدا نیفتد.

خاطره دیگر: در یکی از روزهای خداوند، وقتی که خود را به زحمت و با ۲۰ دقیقه تاخیر به دانشکده رساندیم تا از افاضات استاد بهره ببریم، با کلاس خالی از خانم مواجه شدیم. جای خالی آقایان و نبودشان اهمیتی نداشت؛ چرا که از شش دانشجوی پسری که ساکن خوابگاه بودند، همگی شب قبل به معراج رفته بودند. این ور را بگرد اون ور بگرد تا این که بنده خدایی به ما گفت: "شاسکول! امروز کلاس مهندس امانی در اتاق کامپیوتر تشکیل می‌شود برو آن جا." به هر زحمتی بود خود را از راهروهای تنگ و تاریک دانشکده به اتاق کامپیوتر رساندیم و دیدیم که جناب استاد می‌خواهد از فناوری آموزشی (همان تکنولوژی آموزشی) بهره بگیرد و با نمایش یک حلقه سی‌دی درباره انرژی و ترمودینامیک، درس شیمی صنعتی را در عمق جان و دل دانشجویان نهادینه کند تا هیچ گاه فراموش نکنند. (استاد ما به هیچ وجه قصد دو دره‌بازی نداشت.)
ولی در این جا بود که یک مشکل کوچک پیش آمد، نمایش سی‌دی همانا و مزاحمت دانشجویان کامپیوتر همانا! بیچاره‌ها پشت در جمع شده بودند و هر چه از مهندس امانی خواهش می‌کردند که بیرون بیاید تا به کارشان برسند، گوششان بده‌کار نبود و با اعتماد به نفس در خور تحسین کلاس را به مصادره خود در آورده بود.
پس از حدود نیم ساعت، استاد ما که دید دانشجویان کامپیوتر بر خواسته خود پافشاری می‌کنند، کمی پیش خود فکر کرد و به این نتیجه رسید که ای دل غافل! نکند دانشجویان کامپیوتر در این جا کلاس داشته باشند؟
خلاصــــــه، مهندس امانی بعد از چند بار پرس و جو از مدیریت دانشکده و بررسی برنامه کلاسی به حماقت خود پی برد و یاد گرفت که از این به بعد بدون هماهنگی، کلاس استاد دیگری را اشغال نکند و راه‌های ساده‌تر و ارزانتر دیگری را برای دو دره‌بازی به اجرا درآورد.

   + سعید ; ٩:۱٧ ‎ق.ظ ; شنبه ٥ آذر ۱۳۸٤
    پيامهاي ديگران ()