saeid online

شاه و امام

در ویکی‌پدیا (+) مشغول خواندن زندگی‌نامه محمدرضا پهلوی بودم که در بخش "جنگ جهانی دوم و پیامدهای آن" آمده بود:

... هنگامی که سه مرد قدرتمند آن روزگار (وینستون چرچیل، فرانکلین روزولت و ژوزف استالین) برای شرکت در کنفرانس تهران به تهران رفتند، میزبانی شاه را نپذیرفتند و در سفارت‌های خود اقامت کردند. تنها استالین بود که به دیدار وی رفت. شاه جوان ناچار شد برای ملاقات با چرچیل و روزولت، به سفارت شوروی (که محل کنفرانس بود) برود. او از این‌ که این‌گونه تحقیر شد، رنجید و این رنجش هرگز التیام نیافت...

راستش، با خواندن هیچ‌انگاری سه مقام قدرتمند آن روزگار نسبت به بلندپایه‌ترین مقام آن روزهای ایران، من هم رنجیده‌خاطر شدم و حال بد آن روزهای شاه به من نیز دست داد. کمی تا قسمتی هم به غرور ملی‌ام که این روزها چیز زیادی از آن باقی نمانده است، برخورد. ناخودآگاه، یادم به دیدار آخرین وزیر امور خارجه شوروی با امام خمینی افتاد که سال‌ها پیش فیلمش را از تلویزیون دیده بودم. ولی این بار، بر خلاف شاه که رنجشش هرگز التیام نیافت، کمی آرام شدم.
بخوانید شرح آن دیدار را از زبان علی‌اکبر ولایتی که در آن زمان، وزیر خارجه ایران بود:

امام خمینی در 11 دی ماه 1367 پیامی به گورباچف فرستاد و ضمن تبیین برخی مسائل و پیش‌بینی شکست کمونیسم، رهبر شوروی را به پذیرش اسلام دعوت کرد. اکنون وزیر خارجه و نماینده ویژه بزرگ‌ترین ابرقدرت شرق در راس هیات بلندمرتبه‌ای در جماران حاضر شده بود تا پیام گورباچف را که در پاسخ به پیام امام خمینی بود در اختیار رهبر ایران قرار دهد... معمول این است که می‌نشینند تا میزبان وارد شود اما قرارداد روس‌ها و اروپای شرقی این بود که اگر در اتاق یا سالنی وارد می‌شدند، نمی‌نشستند تا میزبان وارد شود. آقای شواردنادزه و همراهان وقتی وارد اتاق امام شدند، ننشستند و ایستادند تا امام بیاید. در همین حین حاج عیسی که چای می‌آورد، یک سینی چای آورد. آقای شواردنادزه و هیات همراه همین طور ایستاده و سرپا چای را از سینی برداشتند و نوشیدند. در این فاصله امام وارد شدند. امام لباس رسمی روحانیت به تنشان نبود. شب‌کلاه به سر داشتند. رسم امام این بود که در اتاق خودشان بدون عبا وارد می‌شدند. آن روز هم بدون عبا و عمامه وارد شدند و یک سره رفتند روی کاناپه نشستند. به هیچ وجه هم به آقای شواردنادزه و دیگران نگاه نکردند. این کار امام برای آقای شواردنادزه خیلی جدید و بدیع بود. امام نشستند. مرحوم حاج احمد آقا به من اشاره کردند که بگویید بنشینند و مطلبشان را بگویند یا بخوانند. من به آقای شواردنادزه موضوع را انتقال دادم. بعد از مختصر تعارفات، آقای شواردنادزه به خواندن نامه شروع کرد.
هنوز نامه آقای گورباچف به امام خمینی به پایان نرسیده بود که امام فرمودند: ایشان (آقای گورباچف) جواب من را ندادند. قریب به این مضمون خیلی کوتاه.
بعد هم تشریف بردند. آقای شواردنادزه همه آن صحنه برایش غریب بود.
به نظر من، امام خمینی خیلی حساب‌شده برخورد کردند. به هیچ عنوان به آقای شواردنادزه نگاه نکردند، هیچ اعتنایی نکردند. سر به پایین آمدند و رفتند. آقای ادوارد شواردنادزه وزیر خارجه یکی از ابرقدرت‌های آن روز جهان بود. اما امام خمینی جوری برخورد کرد که گویی ما ابرقدرت هستیم و آن‌ها یک کشور جهان سومی هستند. برخورد امام طوری بود که آقای شواردنادزه را به تکریم و احترام و کرنش و تواضع وادار کرد...
آقای ادوارد شواردنادزه بعد از رفتن امام مدت طولانی بهت‌زده بود و نمی‌دانست چه کار بکند و انسجام رفتاری خودش را از دست داده بود. گاردش باز شده بود. چون رفتار امام را پیش‌بینی نکرده بود، بنابراین تا مدتی واکنش او واکنش وزیر خارجه اتحاد جماهیر شوروی نبود...

×××××××××××××××××××××××××
پی‌نوشت: خواهش می‌کنم آن چه را که خواندید، تبلیغ انتخاباتی از یک نامزد خاص برداشت نکنید، به شاه یا امام هم بد و بیراه نگویید. این پست فقط مقایسه‌ای بود که همین دیروز به ذهنم آمد و کمی آرامم کرد.
فیلم آن دیدار را می‌توانید در این‌جا ببینید.

   + سعید ; ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٢
    پيامهاي ديگران ()

فـریــب

قصد داشتم به مطلبی که در ذیل می‌آید، در جای خودش لینک بدهم. که عنوانش "مشهورترین جسد جنگ دوم جهانی" بود. ولی از آن جایی که احتمال می‌دادم این لینک هم به سرنوشت خیلی از لینک‌های قبلی‌ام که بعد از مدتی نشانی‌شان تغییر می‌کند یا فیلتر می‌شوند، دچار شود، تصمیم گرفتم عین مطلب را در وبلاگ حقیرانه کپی کنم. حداقل در این‌جا جایش امن‌تر به نظر می‌رسد.


عوامل بسیاری در تعیین طرف‌های برنده و بازنده در جنگ جهانی دوم نقش داشتند. یکی از این عوامل حقه‌های اطلاعاتی بود که دو طرف برای فریب یکدیگر به کار می‌بردند. یکی از این حقه‌ها که تاثیر مهمی در تعیین سرنوشت جنگ دوم جهانی داشت، عملیات "گوشت چرخ‌کرده" بود. در سال ۱۹۴۳ میلادی و در اوج جنگ دوم جهانی، متفقین پس از پیروزی در شمال آفریقا هدف بعدی خود را جزیره سیسیل ایتالیا تعیین کردند. ولی آلمان و ایتالیا از وضعیت آگاهی کامل داشتند و حمله متفقین به ایتالیا را به نوعی می‌توان پیش‌بینی کرد.
متفقین می‌دانستند چنانچه به ایتالیا حمله کنند با تلفاتی گسترده رو به رو می‌شوند. از این رو سران متفقین به دنبال راهی بودند تا به آلمان‌ها بقبولانند آنان قصد حمله به یونان و جزایر ساردینی در مدیترانه را دارند و به ایتالیا حمله نمی‌کنند. ویستون چرچیل نخست‌وزیر انگلستان در آن زمان گفته بود: هر کسی با کمی عقل هم می‌توانست بفهمد که هدف بعدی ما ایتالیاست.
بر اساس نقشه‌ای عجیب، قرار شد نیروهای متفقین یک جنازه در حالی که لباس یک افسر ارشد انگلیسی را به تن دارد و کیفی حاوی اسناد سری در دستش، در سواحل کشور اسپانیا رها کنند. اسپانیا به صورت رسمی در جنگ اعلام بی‌طرفی کرده بود اما روابط بسیار نزدیکی با نازی‌ها داشت و همکاری‌های پنهان فراوانی با آلمان و ایتالیا در آن زمان داشت. اما باید جنازه‌ای پیدا می‌شد که به کسی شبیه باشد که پس از سقوط هواپیما در آب غرق شده و چندین روز را روی آب باقی مانده است.
پس از جستجوی فراوان آن‌ها جنازه یک مرد ۳۴ ساله بی‌خانمان ولزی به نام "گلیندور میشل" را پیدا کردند که به وسیله مرگ موش خودکشی کرده بود. در مرحله بعدی عملیات، هویتی جعلی برایش درست شد. وی به سروان ویلیام مارتین که با درجه سرگردی در واحد تفنگداران دریایی انگلستان انجام وظیفه می‌کند، تبدیل شد. تاریخ تولد و والدین جعلی به همراه تمام مدارک شناسایی لازم برای ساختن هویت جلعی به وجود آمد. حتا نامه‌هایی عاشقانه که توسط یکی از ماموران سازمان امنیت داخلی انگلستان به نامزد صوری‌اش نوشته شده بود، در کیف قرار داده شد. دو بلیت تئاتر و قبضی برای دریافت انگشترهای نامزدی مربوط به جواهرفروشی در لندن بر روی کاغذهای اصلی و با مهر و امضای واقعی به مانند یک جریان عادی پیش رفت.
در کیف، نامه‌های سری از فرمانده‌هان انگلیسی خطاب به فرمانده‌هان متفقین در منطقه شمال آفریقا نگاشته شده بود که در آن‌ها به صراحت درباره طرح حمله به یونان از شمال آفریقا صحبت شده بود. در روز ۳۰ آوریل سال ۱۹۴۳ جنازه مذکور از یک زیردریایی انگلیسی که در نزدیکی سواحل اسپانیا به سطح آمده بود به آب انداخته شد. این در حالی بود که جنازه جلیقه نجات بر تن داشت و بعضی از وسایلی که پس از سقوط هواپیما روی آب می‌ماند نیز توسط سرنشیانان زیر دریایی روی آب پخش شد.
گفته می‌شود فرماندهان متفقین تا پایان جنگ دوم جهانی و بازگشایی اسناد سری آلمان نازی به عمق موفقیت عملیات "گوشت چرخ کرده" پی نبردند. بعدها معلوم شد اسناد جعلی مذکور پس از این که به وسیله اسپانیایی‌ها به دست آلمانی‌ها رسید، به دست آدلف هیتلر نیز می‌رسد. این اسناد هیتلر را متقاعد می‌کند که حمله اصلی به یونان و جزایر ساردینی است و ایتالیا هدف متفقین نیست. بنا بر این حجم زیادی از نیروهای آلمانی به یونان و جزایر ساردینی اعزام شدند و تنها زمانی که متفقین سر پل‌های خود را در سیسیل محکم کرده بودند و به عبارتی برای آلمان‌ها کار از کار گذشته بود، به این حقه پی بردند.

تصویر همان جنازه‌.

 

×××××××××××××××××××
پی‌نوشت: پیشتر در جزوه‌های پدافند غیرعامل که برای معلم‌های آموزش و پرورش چاپ شده بود، خوانده بودم که پیروزی متفقین بر آلمان‌ها بر اساس یک فریب بوده است. ولی چیزی درباره جزئیات آن نمی‌دانستم که حالا با خواندن این مطلب روشن شدم. و البته این سوال در ذهنم که چرا آلمان‌ها جنازه مذکور را کالبدشکافی نکردند.

   + سعید ; ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۱
    پيامهاي ديگران ()

به مناسبت 29 اسفند

زمانی که قرار بود دادگاه لاهه برای رسیدگی به دعاوی انگلیس در ماجرای ملی شدن صنعت نفت تشکیل شود، دکتر مصدق با هیات همراه زودتر از موقع به محل رفت. در حالی که پیشاپیش جای نشستن همه شرکت‌کنندگان تعیین شده بود، دکتر مصدق رفت و به نمایندگی هیات ایران روی صندلی نماینده انگلستان نشست.
پیش از شروع جلسه، یکی دو بار به دکتر مصدق گفتند که این‌جا برای نماینده هیات انگلیس است و جای شما آن جاست، اما پیرمرد توجهی نکرد و روی همان صندلی نشست.
جلسه داشت شروع می‌شد و نماینده هیات انگلیس روبه‌روی دکتر مصدق منتظر ایستاده بود تا بلکه بلند شود و روی صندلی خودش بنشیند، اما پیرمرد اصلاً نگاهش هم نمی‌کرد.
جلسه شروع شد و قاضی به مصدق رو کرد و گفت که شما جای نماینده انگلستان نشسته‌اید، جای شما آن جاست.
کم‌کم ماجرا داشت پیچیده می‌شد و بیخ پیدا می‌کرد که مصدق بالاخره به صدا در آمد و گفت: شما فکر می‌کنید نمی‌دانیم صندلی ما کجاست و صندلی نماینده هیات انگلیس کدام است؟ نه جناب رییس، خوب می‌دانیم جای‌مان کدام است. اما علت این که چند دقیقه‌ای روی صندلی دوستان نشستم به خاطر این بود تا دوستان بدانند بر جای دیگران نشستن یعنی چه؟
او اضافه کرد که سال‌های سال است دولت انگلستان در سرزمین ما خیمه زده و کم‌کم یادشان رفته که جای‌شان این جا نیست و ایران سرزمین آبا و اجدادی ماست نه سرزمین آنان...
سکوتی عمیق فضای دادگاه را احاطه کرده بود و دکتر مصدق پس از پایان سخنانش کمی سکوت کرد و آرام بلند شد و روی صندلی خودش نشست.
با همین ابتکار، فضای جلسه تا انتهای نشست تحت تاثیر این رفتار پیرمرد قرار گرفته بود و در نهایت نیز انگلستان محکوم شد.

   + سعید ; ۳:٤۳ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٩
    پيامهاي ديگران ()

ایران‌پرستی افراطی

در کتاب علی که به مجموعه آثار و سخنرانیهای دکتر شریعتی درباره امام علی می‌پردازد از صفحه 411 تا 420 آمده:

 

همان طور که وقتی دفاع از یک مذهب مترقی و بزرگ به دست کسانی می‌افتد که آن را درست نمی‌شناسند، آن مذهب ناشناخته می‌ماند و دگرگون می‌شود، دفاع از یک ملت نیز وقتی به دست کسانی می‌افتد که شایستگی دفاع از آن را ندارند، به جای دفاع از آن تحقیرش می‌کنند و بزرگترین ضربه را به حیثیت آن می‌زنند...

... عده‌ای از دانشمندان جدید هستند که اصل و مبنا را ملیت، ایران‌پرستی و تکیه بر نژاد ایرانی گذاشته‌اند و معتقدند به میزانی که تاثیر اسلام بر ایران را انکار کنیم، توانسته‌ایم اصالت ایران را تثبیت کنیم.

اما این، یک نوع "دوستی خاله خرسه" است! برای اینکه اگر ما ایرانیها اسلام را نفی کنیم و بگوییم بر ایرانی تاثیر نداشته است و تمدن درخشان ایرانی، تمدن ایران باستان است، که عرب و اسلام آمدند و آن را به محاق بردند، ما خودمان را در برابر دنیای امروز خلع سلاح کرده‌ایم. چگونه؟

تاریخ نشان می‌دهد که نژاد ایرانی در تاریخ هزار ساله‌اش، هرگز در هیچ دوره‌ای به اندازه دوره اسلامی (یعنی قرون اول تا ششم) چنین فرصتی برای تجلی و شکوفایی نبوغ خاص خودش نداشته است. اگر ما تمدن اسلامی ایران را نفی کنیم، به ناچار برای نشان دادن شکوه و غنای فرهنگ ایرانی باید به ایران باستان بپردازیم یعنی دوره‌ای که سندی از آن نداریم، شخصیتهایی غیر از بزرگمهر از آن نمی‌شناسیم و آثار علمی، فرهنگی و هنری مستند، بارز و جهانی از آن نداریم؛ جز یک مقدار ویرانه‌هایی که ارزش معماری دارند و یک مقدار نوشته‌های پایان دوره ساسانی که هیچ ارزش علمی ندارند! پیش از اینکه این نوشته‌های پهلوی به زبان فارسی منتشر شوند، می‌شد درباره‌اش خیلی سخنها گفت اما می‌بینیم که چیزی نیست که بشود به آن به عنوان نبوغ یک ملت بزرگ مانند ایران استناد کرد. نمی‌شود بر مجسمه‌ها، بر قیافه‌های موهوم، بر خاطره‌های بی‌پایه و حماسه‌های اساطیری متکی شد و در دنیای امروز ملتی را دارای نبوغ خارق‌العاده شناساند.

اما وقتی در تاریخ اسلام نگاه می‌کنیم به یک معجزه بزرگ می‌رسیم: همین ملتی که در دوره‌های ساسانیان و اشکانیان یک فیلسوف بزرگ و یک دانشمند جهانی از آن به یاد نداریم (یونان صدها فیلسوف و هنرمند مانند ارسطو، افلاطون و مانند اینها می‌تواند معرفی کند و ما پیش از اسلام یک نفر را نمی‌توانیم معرفی کنیم.)پس از اسلام در دوره‌ای که استقلالش از دست می‌رود و حتا در دوره بنی‌امیه که ایرانیها را پست‌تر از عرب می‌دانستند، بزرگترین نوابغ جهانی را در فلسفه، ادب، هنر، علم، سیاست و فرهنگ عرضه می‌کند. کسانی که می‌توانیم به دنیا معرفی کنیم و آثار و اسنادشان موجود هست. صدها بوعلی، خوارزمی، فردوسی و مانند اینها...

تمام تاریخ‌نگاران در دنیا معترفند که فرهنگ و تمدن اسلام کاملترین و درخشانترین تمدن تاریخ گذشته است. ایرانی با معرفی و اقرار به اینکه بزرگترین تمدن تاریخ بشری، تمدن اسلامی است می‌تواند غرور ملی خود را هم سیراب کند، زیرا می‌بیند که مردان و نوابغ ایرانی بودند که در تکوین این تمدن درخشان سهمی بیش از همه نژادهای دیگر داشته‌اند.

عبدالرحمان بدوی (یکی از بزرگترین اندیشمندان معاصر مشرق‌زمین) می‌گوید: تمدن اسلامی همه چیزش را مرهون این "نژاد چندپهلوی پرملکات ایرانی" است، که در میان همه نژادهای دیگری که وارد اسلام شدند بیش از همه به گسترش معنویت و فرهنگ تمدن اسلامی پرداخته و بیش از همه به بطنها و اسرار پوشیده‌ای که در اسلام نهفته است، پی برد.

   + سعید ; ۸:۳٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢ آبان ۱۳۸٧
    پيامهاي ديگران ()

سرنوشت حکومت هخامنشیان چه شد؟ (بخش ششم و پایانی)

ممکن‌است این پرسش برای خوانندگان پیش بیاید که پس عامل سقوط حکومت هخامنشیان چه بوده‌است؟
در پاسخ باید گفت که سلسله هخامنشیان به مانند ۲۹ حکومت پادشاهی در ایران در کنار طلوع، با افول نیز مواجه شده و دچار فروپاشی گردیده‌است. باید پذیرفت که گرد هم آوردن این همه ملیت در کنار هم به تدبیر مردانی چون کوروش و داریوش کبیر و یا توان نظامی خشایارشاه نیاز داشته و اگر پادشاه ایران به هر علتی ضعیف می‌شد، کل کشورهای تحت امر او به سرکشی تمایل پیدا می‌کردند؛ از هم پاشیده‌شدن امپراتوری عثمانی و روم و جمهوری شوروی و پادشاهی انگلستان، نمونه‌هایی از این مساله بوده‌است که چگونه قدرتهای جهانی در اوج قدرت دچار زوال گردیده‌اند.
حمله اسکندر سبب شده تا به‌جز ایران و سرزمینهای ایرانی‌نشین، سایر مناطق تحت امر ایران قدرت گریز از مرکز پیدا کنند و کار امپراتوری بدون پادشاه ایران ساخته‌شود؛ اشرافیت بی‌اندازه، تجمل‌گرایی، شکاف طبقاتی و...
اکنون سوال این‌است که اگر اسکندر به سرزمین ایران وارد نشده‌است، پس چه کسانی در سالهای ۲۵۰ق.م تا ۳۲۶ق.م در ایران پیش از حکومت پارتها فرمان‌روایی می‌کرده‌اند؟ در پاسخ به این سوال دو احتمال وجود دارد:
۱) حکومت ایران بین این سالها به شکل مرکزی وجود نداشته و مانند قرون ۹ تا ۱۳ میلادی به شکل ملوک‌الطوایفی بوده‌است تا آنکه پارتیان (اشکانیان) از شمال ایران برخاسته و کل ایران را دوباره به شکل یک امپراتوری شکل دادند.
۲) حکومت پارتیان ۶۷۰سال بوده است نه ۶۰۰سال و از همان ابتدا پس از مرگ شاه هخامنشی، پارتیان قدرت را به دست گرفته‌اند. نباید از یاد برد که اطلاعات ایران و جهان درباره پارتیان اندک بوده و تا همین چندی پیش تصورات نادرستی از حکومت آنها بوده‌است. چنانچه اصلان غفاری در کتاب خود ذکر می‌کند در حالی‌که فردوسی بخش بزرگی از شاهنامه را به تاریخ ایران اختصاص می‌دهد، درباره پارتیان چنین می‌گوید:
چو کوتاه شد شاخ و هم بیخشان
نگوید جهاندیده تاریخشان
از آنها به جز نام نشنیده‌ام
نه در نامه خسروان دیده‌ام
برخی از مورخان وجود سلوکیان را با مواردی چون پیداشدن سکه‌های یونان در ایران توجیه می‌کنند، اما اصلان غفاری می‌گوید: آیا پیدا شدن سکه‌های ساسانی در اسکاندیناوی می‌تواند نشانه حکومت ساسانی در شمال اروپا باشد؟

بخش اول
بخش دوم
بخش سوم
بخش چهارم
بخش پنجم

   + سعید ; ٩:۱٢ ‎ب.ظ ; شنبه ٦ مهر ۱۳۸٧
    پيامهاي ديگران ()

درباره تخت جمشید (بخش چهارم)

دکتر حامی معتقد بود که تخت جمشید هرگز پایتخت هخامنشیان نبوده‌است، بلکه جای مقدسی بوده که در آن‌جا جشنها به پا می‌شده و امروز هم کوهی را که تخت جمشید در دامنه آن ساخته‌شده، کوه رحمت می‌نامند.
وی آتش‌سوزی در تخت جمشید را نیز ناممکن می‌داند، چرا که معتقداست تخت جمشید با سنگ و بر روی سنگ ساخته‌شده و تنها هنگام تشریفات بر روی ستونهای آن الوار می‌گذاشتند و روی الوارها چادر می‌کشیدند.
حامی برای این ادعای خود دلیل تجربی و آزمایشگاهی می‌آورد و می‌گوید: اگر تخت جمشید در آتش سوخته‌بود، سنگهای آن باید در زیر اجسام فرو ریخته‌شده، پخته می‌شد و به مرور، آب باران و برف با پوسته سنگ آهک پخته، ترکیب آهک شکفته داده‌باشد. ولی سنگهایی که از زیر خاک درآمده همگی سالم است و آج تیشه سنگ‌تراشان هخامنشی هنوز روی آنها دیده می‌شود.
گذر از راههای صعب‌العبور
مورخان یونانی راه اسکندر به گرگان (از دامغان امروزی) را چهار روز ذکر می‌کنند، حال آنکه به گفته حامی این راه ۸۴کیلومتری، کوهستانی و جنگلی بوده و پیمودن آن دو هفته زمان نیاز داشته‌است.
وی حرکت اسکندر به هند (از بلخ) را نیز نادرست می‌داند. وی به مقایسه حرکت اسکندر در ۲۳۰۰پیش از میلاد و نادرشاه در قرن هژدهم می‌پردازد و می‌گوید: نادرشاه ۲۰۷۰سال پس از اسکندر از راه سیستان به قندهار، به کابل، به جلال‌آباد، به پیشاور و از آن‌جا با عبور از رود سند و پنجاب به لاهور و دهلی رسیده‌است. نادرشاه این ۱۷۰۰کیلومتر را ۲۷۷روز پیموده، حال آنکه اسکندر ناآشنا به منطقه در ۲۰۷۰سال پیش از وی، این راه را ۱۹روزه پیموده‌است
روایت نویسنده کتاب قصه سکندر و دارا
اصلان غفاری از چند زاویه داستان اسکندر را بیشتر قصه می‌داند تا روایت مستند تاریخی. وی مورخان اسکندر را مورد بررسی قرار داده و برخی روایات افسانه‌ای آنها را نقل می‌کند؛ استدلال می‌کند که از مدت کوتاه عمر او این مقدار کار به ثمرآمده ممکن‌نبوده و سرزمین مقدونی نمی‌توانسته‌است چنین لشکرکشی بزرگی را سامان دهد.
نکته‌ای که غفاری بر آن تاکید می‌کند این‌است که قدیمیترین مورخ درباره اسکندر ۳۰۰سال پس از مرگ وی زندگی می‌کرده‌است، آیا این ۳۰۰سال خلا را نمی‌شده با دروغ پر کرد؟ وی سپس سوال می‌کند که چگونه است که ایرانیان در قرن هفتم میلادی(۱۱۰۰سال بعد) باید از روی نوشته‌های غربی و مخلوطی از افسانه و واقعیت از اواخر حکومت هخامنشیان با خبر شوند؟
وی در کتاب خود می‌گوید: داستان اسکندر از روز تولد تا هنگام مرگ، به طوری در افسانه‌ها، معجزه‌ها و حوادث قهرمانی پیچیده ‌شده که مطالعه آن، کتابهای رموز حمزه و... را به ذهن متبادر می‌کند. تنها رجحانی که قصه اسکندر بر کتابهای مزبور دارد در کیفیت نویسندگی و انشای آن است؛ چه نویسندگان غربی بقدری محاورات و صحنه‌های وقایع فرعی را دقیق شرح و ترسیم کرده‌اند که در بادی نظر، افسانه حقیقت جلوه می‌کند. در حالی که اگر افسانه‌ها، معجزه‌ها و اتفاقهای عجیب را از اصل داستان کسر کنیم، رشته وقایع طوری از هم گسیخته می‌شود که قابل رفو نیست.
لشکرکشی در صحاری سوزان و بی‌آب و ریگهای روان لیبی و مصر جز اینکه «ابری پدید آمده و آفتاب را بپوشاند و پس از آن بارانی ببارد و مقدونیها را سیراب‌کند» یا اینکه «دسته‌ای از کلاغها راهنمایی قشون را به‌عهده بگیرند» یا به قول آریان «دو مار رهبری را عهده‌دار شوند»، به نحوی دیگر امکان‌پذیر نیست. در جنگ سابوسها در هند، چون شمشیر آنها زهرآلود بود تمام زخمیهای مقدونی مردند، جز اسکندر که در این گیر و دار سالم ماند! و در همین زمینه اسکندر در خواب دید که ماری گیاهی در دهان داشت و به او گفت که این گیاه علاج زهر است؛ در جستجوی گیاه آن‌را یافتند و همین‌که این گیاه را روی زخم بطلیموس گذاشتند، درد ساکت و جراحت التیام یافت.

ادامه دارد.

بخش اول
بخش دوم
بخش سوم
بخش پنجم
بخش ششم

   + سعید ; ۸:٤٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٤ مهر ۱۳۸٧
    پيامهاي ديگران ()

بازخوانی دروغ 2300ساله (بخش سوم)

روایت مرحوم دکتر احمد حامی به‌عنوان کسی که سازنده بسیاری از پلها و جاده‌های اصلی ایران در ۵۰سال پیش بوده‌است، به‌عنوان کارشناس فنی می‌تواند مورد استناد قرار بگیرد. وی اگرچه تحت تاثیر عرق ملی به‌دنبال بررسی سفر جنگی اسکندر مقدونی رفته، اما در کتاب خود با عنوان «سفر جنگی اسکندر مقدونی به درون ایران و هندوستان بزرگترین دروغ تاریخ» به بیراهه نرفته و به‌طور مستدل به این روایت پرداخته‌است.
وی در کتاب خود می‌گوید: در ایران راهی نیست که اسکندرنامه‌نویسان و ستایشگران اسکندر، او را از آن راه گذرانده باشند و من آن را نپیموده باشم و نشناسم. با این آگاهی، به خواننده اطمینان می‌دهم که اسکندر در تنگ بوان در کهگیلویه شکست خورده، پس نشسته و به‌سوی باختر بازگشته و به درون ایران راه ‌نیافته‌است. وی اصل داستان اسکندر را به شرح زیر روایت می‌کند: گمراهی همه اسکندرنامه‌نویسان، اسکندرشناسان، ستایشگران اسکندر و غرب‌زدگان پیرو آنها در این است که هند جنوب خوزستان را هندوستان پنداشته‌اند. این گمراهی گریبانگیر مانی‌شناسان و توماس‌شناسان هم شده‌است.
ناپلئون بناپارت، امپراتور فرانسویان هم که در آغاز گمان کرده‌بود اسکندر از مصر به هندوستان رفته‌است، برای یورش بردن به هندوستان از راه ایران، با فتحعلی‌شاه قاجار پیمان بست. پس از آنکه به مصر رفت تا تا مانند اسکندر راهی هندوستان شود، در مصر دروغ‌بودن سفر جنگی اسکندر به درون ایران و هندوستان را دریافت و از مصر به کشور فرانسه بازگشت و زیر پیمانش با شاه قاجار زد.
بنا بر سرگذشت افسانه‌ای اسکندر مقدونی، اگر اسکندر و یارانش در جنگ ایسوس پیروز شده‌بودند، نیاز نبود به فنیقیه و مصر بگریزند؛ می‌توانستند پس از پیروزی ایسوس بدون برخورد با نیروی ایران، خود را به حلب رسانده و از آنجا به‌دنبال رود فرات با پیمودن بیشینه ۱۲۰۰کیلومتر راه به بابل بروند و از بابل راهی شوش شوند و کمتر از دو سال زودتر، شوش پایتخت هخامنشیان را بگیرند. اسکندر و یارانش پس از شکست‌خوردن در ایسوس به اندازه‌ای ناتوان شده‌بودند که به نوشته اسکندرنامه‌ها برای گرفتن صور امروزی، هفت ماه جلوی آن شهر ماندند.
از نام جاهایی که اسکندرنامه‌ها نوشته‌اند، بر می‌آید که آنها در قفقاز و پیرامون آن بوده‌اند که اسکندرنامه‌ها و اسکندرنویسان آنها را به خاور ایران امروزی، (افغانستان امروزی) به هندوستان باختری (پاکستان امروزی) برده‌اند تا اسکندر و سپاهش را به هندوستان برسانند.
اسکندر که پس از کشته‌شدن داریوش سوم در جنگ اربیل، رایگان به یکی از پیروزیهای بزرگ تاریخ باستان دست یافته‌بود، مغرور از این پیروزی پنداشته‌بود که کار ایران به پایان رسیده‌است و خواست مانند پادشاه آسور، تخت جمشید را غارت کرده، به آتش بکشد و مردم آن را از دم تیغ بگذراند. (همان کارهایی را که دروغ‌نویسان اسکندرنامه‌ها درباره رفتن اسکندر و سپاهش به تخت جمشید از کشتن، سوزاندن، غارت‌کردن و... نوشته‌اند.)
اشتباه چند هزار کیلومتری
دکتر احمد حامی درباره جنگ گرانیکوس، اولین جنگ بزرگ اسکندر با قراولان ایران می‌گوید: پیشامد جنگ گرانیکوس باید چنین بوده‌باشد که اسکندر جوان، از اینکه پدرش Philoppos کشته شده و مادرشOlympias او را فرزند پدرش نمی‌دانسته، رنج می‌برده و خجالت می‌کشیده و سرافکنده بوده‌است، برای گریز از تحقیر شدن و پوشاندن نقاط ضعف خانوادگی، خود را به آب و آتش زده و از خطر نهراسیده‌است.
این جوان جنگجو با چندصد تن از مردان جنگجو همانند خودش،‌ در تنگه داردانل امروزی از آب گذشته و در کناره آسیای کوچک پیاده شده و به روش راهزنان به آبادیها و شهرهای آسیای کوچک باختری دستبرد می‌زده است. از دستبردزدنها، مالی به چنگ آورده و با مال غارتی، یاران تازه اجیر کرده و کم کم زورمند شده و کارش بالا گرفته‌است.
استاندار پارسی لیدیه که با این‌گونه راهزنان آشنایی داشته، دفع اسکندر را سرسری گرفته و به نگهبانان محلی واگذار کرده‌است. اسکندر و یارانش برای فرار از پیگیری نگهبانان از شهری به شهری غارت‌کنان می‌گریختند.
دکتر حامی، داستان اریوبرزن را نیز خیالی می‌داند و می‌گوید: یونانیان و غرب این داستان را برای خلق حادثه‌ای مشابه ترموپیل (گردنه‌ای که خشایارشا از آن به یونان حمله‌کرد) از خود ساخته‌اند. وی می‌گوید: اسکندرنامه‌نویسان برای انتقام‌گرفتن (روی کاغذ) از پارسیها در جنگ ترموپیل و دلخوش‌کردن یونانیان، از روی گرده جنگ ترموپیل دروغ دیگری ساخته و به دروغهایشان افزوده‌اند. جایی را که در کهگیلویه «تنگ پارس» انگاشته‌اند، (به‌جای معبر ترموپیل) چوپانی که به زبانهای پارسی و یونانی آشنا بوده! اسکندر و سپاهش را به درون پارس راهنمایی کرده‌است (به‌جای خیانتکار یونانی که راه را به پارسیها نشان داده) و کسی را هم به نام اری‌برزن با ۲۵ تا ۴۰هزار سرباز تراشیده‌اند که از تنگ پارس نگهبانی می‌کرده‌است. (به‌جای لئونیداس و سیصد اسپارتی)

ادامه دارد.

بخش اول
بخش دوم
بخش چهارم
بخش پنجم
بخش ششم

   + سعید ; ٢:٥٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٧
    پيامهاي ديگران ()

بازخوانی دروغ 2300 ساله (بخش دوم)

در نبردهای فعلی، هر لشگر به هنگام آفند به حدود هزار تن تجهیزات و غذا در روز نیاز دارد. ممکن‌است وزن این ملزومات در دو هزار سال پیش کمتر بوده‌باشد، اما آن زمان وسایل ترابری تنها چارپایان بودند و نه کامیونهای پرقدرت، هلیکوپتر و هواپیما. بنا بر این، کسی که از ارتشهای یک میلیون نفری در ۲۳۰۰سال پیش صحبت می‌کند، از لجستیک و منطق هیچ بهره‌ای نبرده‌است. آیا می‌توان تصورکرد داریوش سوم، یک و نیم میلیون سرباز را برای جنگ با یک سردار کوچک مقدونی بسیج کند؟ غذا و اسلحه این ارتش را چه کسانی می‌توانستند تامین کنند؟ آیا کشاندن یک ارتش نیم میلیون نفری از جنوب ایران به سوریه کنونی در ۲۳۰۰سال پیش ممکن بوده‌است؟
امروزه نیز اگر ارتش ۱۵۰هزار نفری بخواهد از شهر یک تا دو میلیون نفری بگذرد، اگر ملزومات خود مانند خوراک و نیازهای اولیه را حمل نکند، آن شهر را دچار قحطی می‌کند. نمی‌توان پذیرفت، یک شاه برای حمایت از شهرهای خود، به تخریب شهرهای آباد خود بپردازد.
نکته جالب آنکه، برخی مورخان جدید غربی ازجمله ژنرال سر پرسی سایکس، (رییس پلیس جنوب ایران در دوران قاجار) همین دروغهای بزرگ را در کتاب تاریخ ایران خود تکرار کرده‌است. وی در جلد اول کتاب خود درباره نبرد ایسوس می‌نویسد: ارتش داریوش با ۶۰۰هزار نیرو درگیر نبرد با اسکندر مقدونی با ۳۵هزار نیرو در دشتی به پهنای دو مایل (۳کیلومتر) می‌شود!
وی به این پرسش پاسخ نمی‌دهد که چگونه ۶۵۰هزار رزمنده در دشت سه کیلومتری جا می‌شده‌اند.
ژنرال سر پرسی سایکس در کتاب خود می‌گوید: در هنگام تقرب اسکندر به شمال‌غربی هند، وی ۵۶۰۰کیلومتر از یونان (به خط مستقیم) فاصله گرفته‌بود؛ آیا این سوال پیش نمی‌آید که تامین نیاز این نیرو با چنین فاصله دوری چگونه صورت می‌گرفه‌است؟ یا اسکندر از احوال یونان و مقدونیه چگونه با خبر می‌شده است؟ به فرض مثال، اگر در یونان کسی دیگر به‌جای اسکندر بر تخت می‌نشست، خبر آن ۵۰ تا ۱۰۰ روز بعد به گوش وی می‌رسید!
نباید از یاد برد که همه مسیر پشت سر اسکندر، پر از دولتهای معارض بوده و به گفته مورخان، در یونان هم مردم آتن به دنبال فرصتی برای قطع دست مقدونیها بودند. با این همه، آیا می‌توان پذیرفت پادشاهی از ۲۰سالگی (پس از مدت بسیار کوتاهی کشورداری) به یک سفر جنگی ۱۲ساله برود، بدون اینکه در کشورش شورشی رخ بدهد و یا آنکه سرداران غیر همراهش به وی خیانت نکنند؟
برتری ۱ به ۲۷۰
در نبردهای قرن بیستم بارها و بارها ارتشی، ارتش دیگر را غافل‌گیر کرده و با انهدام آن، جنگ را برده‌است. اما در تمام این نبردها با وجود استفاده از تسلیحات بسیار پیشرفته در کشتن انسانها و یا جنگاوری یک طرف و حتا عامل غافل‌گیری، برتری بیش از ده به یک نبوده‌است. اکنون چگونه می‌توان باورکرد که یونانیان در ۲۳۰۰سال پیش به برتری ۱ به ۲۷۰ نفر (در تلفات جنگها) با سپاههای ایرانی دست یافته باشند. در دنیای قدیم، فرمانده لایق، سلاح برتر و انگیزه جنگ حداکثر می‌توانست نسبت ده به یک را در جنگ ایجادکند.
اگر یوناینان دارای چنین توان بالایی در جنگاوری بوده‌اند، چگونه ۳۰۰سال در انقیاد ارتش ایران بودند و اگر ایرانیان این‌قدر در جنگاوری ضعیف بودند، چگونه دهها ملیت را فرمانروایی می‌کردند؟

"ادامه دارد."

بخش اول
بخش سوم
بخش چهارم
بخش پنجم
بخش ششم

   + سعید ; ۸:۳۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٧
    پيامهاي ديگران ()

بازخوانی دروغ 2300 ساله (بخش اول)

"بیش از ۲۳۵۰ سال از نبردهای اسکندر مقدونی فاصله‌ گرفته‌ایم، اما بسیاری از اقدامات او حتا با فناوریهای نوین امروزی نیز ناممکن است. هر کس بهره‌ای هرچند اندک از دانش نظامی داشته‌باشد، می‌تواند حدس بزند داستان اسکندر هرگز در ابعاد عنوان‌شده، ممکن نبوده و نیست."
«بازخوانی دروغی ۲۳۰۰ ساله» عنوان مطلب بلند و قابل‌توجهی بود که در پنج شماره روزنامه ایران در اردیبهشت ماه ۸۳، به فتوحات اسکندر مقدونی و افسانه‌هایی که اروپاییان درباره جنگهای وی نوشته‌اند، اشاره داشت. انتشار این مطلب با واکنش گسترده خوانندگان روبرو شد و درباره بزرگنمایی نقش اسکندر در حمله به ایران، مطالب زیادی عنوان شد. در این‌جا، من تصمیم ‌گرفتم تا با بازگویی آن، البته به‌طور خلاصه، شما را در جریان این دروغ بزرگ بگذارم. بنا بر این، تا حدود یک هفته دیگر وبلاگ شیمی79 به این مساله تاریخی می پردازد و خبری از هیچ موضوع دیگری نخواهد بود.

سپاههای بزرگی که هرگز وجود نداشت.
شاه‌بیت روایت اسکندرنامه‌نویسان، نبردهای سردار مقدونی با سپاههای ایران است. به‌جز دهها جنگ فرعی که هرکدام در نوع خود بزرگ و پرتلفات بوده‌اند، سه نبرد در کمتر از ۵ سال روی‌داده که ورود اسکندر به آسیا و متصرفات ایران را آسان کرده‌است؛‌ اما پذیرش وجود چنین جنگهایی با چنین ابعادی ناممکن به نظر می‌رسد.
بررسی جنگهای سه‌گانه گرانیکوس، ایسوس و اربیل نشان می‌دهد حدود ۲میلیون سرباز ایرانی در مصاف با ۳۵هزار جنگجوی یونانی و مقدونی شکست خورده و متحمل صدها هزار تلفات شده‌اند! بنا بر روایات مورخان یونانی و غربی، کشته‌های ایرانی حدود ۲۷۰برابر طرف یونانی بوده‌است.
اما به دلایل گوناگون این امر امکان ندارد؛ تهیه سپاههای چند صد هزار نفری در دنیای قدیم ممکن نبوده‌است، دنیا در ۲۳۵۰سال پیش بسیار کم‌جمعیت و جمعیت شهرها و کشورها بسیار کم بوده و ارتشها نیز به‌طور معمول ۱۰ تا ۵۰هزار نفر بوده‌اند. دولت هخامنشیان نیز باوجود ابهت و قدرت، تنها یک ارتش حرفه‌ای ۱۰هزار نفری (سپاه جاویدان) در اختیار داشته‌است. این امپراتوری به فراخور نبرد و طرف مقابل، ارتشی از نیروهای محلی را نیز سامان می‌داده است و در چنین حالتی، یک کشور حتا قویترین امپراتوری پیش از میلاد مسیح، قادر به بسیج دو میلیون سرباز در کمتر از دو سال نبوده‌است.
نویسندگان داستانهای اسکندر، شمار نیروهای ایرانی در نبرد گرانیکوس را ۸۵هزار نفر ذکر می‌کنند، اما چگونه ممکن‌است یک امپراتوری باستانی تنها در مرزهای دوردست خود ۸۵هزار نیرو داشته‌باشد؟ چگونه ممکن‌است در هر یک از نبردهای ایسوس و اربیل، موفق به تجهیز نیم میلیون سرباز شود؟
جهت اطلاع خوانندگان، جمعیت جهان در آن زمان چیزی کمتر از ۳۰۰میلیون نفر بوده، آیا ممکن‌است زمانی که جمعیت جهان یک سی‌ام امروز بوده‌است، امپراتوری بتواند ارتشی بزرگتر از ارتشهای امروز جهان بسیج کند؟
در حال حاضر، کمتر از ده کشور جهان، ارتشی بزرگتر از ۵۰۰هزار نفر در اختیار دارند، (چین ۳میلیون نفر، امریکا ۱.۸میلیون نفر، روسیه و هند هرکدام ۱میلیون نفر، پاکستان ۷۰۰هزار نفر، کره شمالی ۸۰۰هزار نفر، ایران، ترکیه و تایوان نیز ارتشهایی در حدود ۵۰۰هزار نفر دارند.) چنانچه مشاهده می‌شود، در زمان قدیم کسی توانایی تجهیز چنین نیرویی به ابعاد یک میلیون نفر را نداشته‌است.

این داستان، ادامه دارد.

بخش دوم
بخش سوم
بخش چهارم
بخش پنجم
بخش ششم

   + سعید ; ٧:٤۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸٧
    پيامهاي ديگران ()

بس که ببستند بر او برگ و ساز، گر تو ببینی نشناسیش باز.

در نقل و بازگو کردن حادثه عاشورا، ما هزاران تحریف وارد کرده‌ایم، گاهی تحریفهایی که می‌شود با اصل مطلب هماهنگی دارد، ولی گاهی کوچکترین هماهنگی که ندارد هیچ، قضیه را به کلی مسخ و واژگون می‌کند و به شکل ضد خودش در می‌آورد. با کمال تاسف باید بگویم همه تحریفها در جهت پایین آوردن و مسخ کردن قضیه بوده است و در این قضیه، هم گویندگان و علمای امت و هم مردم تقصیر داشته‌اند... اگر بخواهیم روضه‌های دروغی را که می‌خوانند جمع‌آوری کنیم شاید چند جلد کتاب پانصد صفحه‌ای بشوند! مردمی که در روضه‌خوانیها شرکت می‌کنند، دو مسئولیت بزرگ دارند: یکی نهی از منکر که بر همه واجب است؛ وقتی می‌فهمند دروغ است، نباید در آن مجلس بنشینند که حرام است و باید مبارزه کنند و دیگر از بین بردن تمایلی است که صاحب مجلسها و شنوندگان به گرم بودن مجلس دارند و به اصطلاح مجلس باید بگیرد، باید کربلا شود! روضه‌خوان بیچاره می‌بیند اگر هر چه می‌گوید راست و درست باشد مجلس نمی‌گیرد، ناچار یک چیزی اضافه می‌کند. مردم باید روضه راست بشنوند تا معارف و سطح فکرشان بالا بیاید و بدانند که اگر روحشان در یک کلمه اهتزاز پیدا کرد، یعنی با روح حسین هماهنگ شد و در نتیجه ذره‌ اشکی، از چشمشان بیرون آمد واقعا مقام بزرگی است. اما اشکی که از راه قصابی کردن از چشم بیرون بیاید اگر یک دریا هم باشد ارزش ندارد...
... چند نمونه از تحریفها:

1) می‌گویند روزی امام علی بالای منبر بود و خطبه می‌خواند. امام حسین فرمود من تشنه‌ام و آب می‌خواهم. حضرت فرمود کسی برای فرزندم آب بیاورد. اول کسی که از جا بلند شد، کودکی بود که همان ابوالفضل العباس بود. ایشان رفتند و از مادرشان یک کاسه آب گرفتند و در حالی وارد شدند که آب را روی سرشان گرفته بودند و قسمتی از آن هم می‌ریخت! بعد اشک امام علی جاری شد. به آقا عرض کردند چرا گریه می‌کنید؟ فرمود قضایای اینها یادم افتاد.
که دیگر معلوم است گریز به کجا منتهی می‌شود. "حاجی نوری" می‌گوید: باید بدانید علی فقط در زمان خلافتش منبر می‌رفت و خطبه می‌خواند، پس در کوفه بوده است و در آن وقت امام حسین مردی بوده سی و سه ساله؛ آیا این حرف معقول است که یک مرد سی و سه ساله در حالی که پدرش خطابه می‌خواند ناگهان وسط خطابه بگوید من تشنه‌ام، آب می‌خواهم؟! اگر یک آدم معمولی این کار را بکند می‌گویند چه آدم بی‌ادب و بی‌تربیتی است، و از طرفی ابوالفضل هم در آن وقت کودک نبوده و یک نوجوان پانزده ساله بوده است. می‌بینید که چگونه قضیه‌ای را جعل کردند. آیا این قضیه در شان امام حسین است؟! غیر از دروغ بودنش، اصلا چه ارزشی دارد؟ آیا این شان امام حسین را بالا می‌برد یا پایین؟
2) نمونه دیگری که تحریف و جعل کردند این است که قاصدی برای اباعبدالله نامه‌ای آورده بود و جواب می‌خواست. آقا فرمود که سه روز دیگر بیا از من جواب بگیر. سه روز دیگر که سراغ گرفت، گفتند: آقا حرکت کرده است. او هم گفت پس حالا که آقا می‌روند، بروم ببینم جلال و کوکبه پادشاه حجاز چگونه است! رفت و دید آقا خودش روی یک کرسی نشسته و بنی‌هاشم روی کرسیهای چنین و چنان. بعد محملهایی آوردند، چه حریرها، چه دیباجه، چه چیزها در آنجا بود...
اینها را می‌گویند تا ناگهان به روز یازدهم گریز می‌زنند و می‌گویند اینها که در آن روز چنین محترم آمدند روز یازدهم چه حالی داشتند! "حاجی نوری" می‌گوید: این حرفها یعنی چه؟ این تاریخ است که می‌گوید خود امام حسین بیرون آمدنش را به موسی بن عمران که از فرعون فرار می‌کرد، تشبیه کرده است: یک قافله بسیار بسیار ساده‌. مگر عظمت امام حسین به این است که یک کرسی زرین برایش گذاشته باشند؟! یا به این است که سوار محملهایی از دیباج و حریر شده باشد؟ اسبها و شترهایشان چطور باشد، نوکرهایش چطور باشد...
3) نمونه دیگر از تحریف در وقایع عاشورا که تاریخ هم به آن گواهی نمی‌دهد قصه لیلا مادر حضرت علی‌اکبر است. البته ایشان مادری به نام لیلا داشته‌اند ولی حتا یک مورخ نگفته که لیلا در کربلا بوده است. اما ببینید که چقدر ما روضه لیلا و علی‌اکبر داریم، روضه آمدن لیلا به بالین علی‌اکبر: حضرت به لیلا فرمود از جدم شنیدم که دعای مادر در حق فرزند مستجاب است، برو در فلان خیمه خلوت موهایت را پریشان کن، در حق فرزندت دعا کن شاید خداوند این فرزند را سالم به ما برگرداند!
لیلایی در کربلا نبوده است که چنین کند. اصلا این منطق، منطق حسین نیست. منطق حسین در روز عاشورا، منطق جانبازی است... باز هم گفته‌اند پس از اینکه لیلا به آن خیمه رفت و موهایش را پریشان کرد، نذر کرد اگر خدا علی‌اکبر را سالم به او برگرداند و در کربلا کشته نشود سیصد فرسخ راه از کربلا تا مدینه را ریحان بکارد! این را گفت و یک‌مرتبه زد زیر آواز: «نذر علی لئن عادوا و ان رجعوا لازرعن طریق التفت ریحانا!»
این شعر عربی بیشتر برای من اسباب تعجب شد که از کجا آمده؟ دیدم این تفتی که در این شعر آمده است کربلا نیست بلکه این تفت سرزمین مربوط به داستان لیلی و مجنون معروف است که لیلی در آن سرزمین سکونت می‌کرده و این شعر مجنون است برای لیلی! تصور کنید اگر یک مسیحی یا یک یهودی یا یک آدم لامذهب این قضایا را بشنود، نخواهد گفت که تاریخ اینها چه مزخرفاتی دارد؟ آنها که نمی‌گویند این داستان را فلان کس از خودش جعل کرده است، بلکه می‌گویند العیاذ بالله زنهای اینها چقدر بی‌شعورند که نذر می‌کردند از کربلا تا مدینه را ریحان بکارند.
4) می‌دانید در همان گرماگرم عاشورا که مجال نماز خواندن هم نبود، امام با عجله نماز خوف خواند. حتا دو نفر از اصحاب خودشان را سپر کردند تا امام بتواند دو رکعت نماز خوف را بخواند و تا امام نماز را خواند، این دو نفر در اثر تیرهای پیاپی از پا در آمدند. ولی گفته‌اند در همان وقت امام فرمود حجله عروسی بیندازید، می‌خواهم عروسی قاسم با یکی از دخترهایم را در اینجا ببینم، من آرزو دارم، آرزو را که نمی‌شود به گور برد!
شما را بخدا ببینید حرفهایی که گاهی از افراد در سطح خیلی پایین می‌شنویم به حسین بن علی نسبت می‌دهند، آن هم در گرماگرم زد و خورد که مجال نماز خواندن نیست!
5) در کتاب اسرار الشهاده نوشته شده است که لشکر عمر سعد در کربلا یک میلیون و ششصد هزار نفر بود. باید پرسید اینها از کجا پیدا شدند؟ مگر چنین چیزی می‌شود؟! و نیز در آن کتاب نوشته‌اند که امام حسین در روز عاشورا سیصد هزار نفر را با دست خودش کشت!
با بمبی که در هیروشیما انداختند تازه شصت هزار نفر کشته شدند و من حساب کردم که اگر فرض کنیم شمشیر مرتب بیاید و در هر ثانیه یک نفر کشته شود، کشتن سیصدهزار نفر، هشتاد و سه ساعت و بیست دقیقه وقت می‌خواهد! بعد که دیدند این تعداد کشته با طول روز جور در نمی‌آید، گفتند روز عاشورا هم هفتاد ساعت بوده است! همین طور درباره ابوالفضل...
پس حرف این مرد بزرگ، "حاجی نوری" را باور کنیم که می‌گوید اگر کسی بخواهد امروز بگرید، اگر کسی بخواهد امروز ذکر مصیبت کند، باید بر مصایب جدید ابا عبدالله بگرید، بر این دروغهایی که به وی نسبت داده می‌شود...

(از حماسه حسینی شهید مطهری)

   + سعید ; ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٤ دی ۱۳۸٦
    پيامهاي ديگران ()

ضربه فرهنگی

"ضربه فرهنگی" را چنین تعریف کرده‌اند: "تغییراتی در فرهنگ که موجب به وجود آمدن گیجی، سردرگمی و هیجان می‌شود." این ضربه چنان نرم و آهسته بر پیکر ملت ما فرود آمده است که جز گیجی و بی‌هویتی پیامد آن، چیزی نفهمیدیم!
شاید افراد زیادی را ببینید که کلمات Hi و Hello را با لهجه Americanاش ادا می‌کنند اما شمار افرادی که از واژه درود استفاده می‌کنند، بسیار کم است! همینطور کلمه Thanks بیش از سپاسگزارم و Good bye بسیار راحتتر از «بدرود» در دهانها می‌چرخد.
ما حتا به این هم بسنده نکرده‌ایم! این روزها مردم، برگزاری جشنها و مناسبتهای خارجی را نشانه تجدد، تمدن و تفاخر می‌دانند. سفره هفت‌سین نمی‌چینند، اما در آراستن درخت کریسمس اهتمام می‌ورزند! جشن شب یلدا که به بهانه بلند شدن روز، برای شکرگزاری از برکات و نعمتهای خداوندی برگزار می‌شده است را نمی‌شناسند، اما همراه و همزمان با بیگانگان روز شکرگزاری برپا می‌کنند!
همه چیز را درباره Valentine و فلسفه نامگذاریش می‌دانند، اما حتا اسم "سپندار مذگان" به گوششان نخورده است. چند سالی است حوالی 26 بهمن ماه (14 فوریه) که می‌شود هیاهو و هیجان را در خیابانها می‌بینیم. مغازه‌های اجناس کادویی و فانتزی غلغله می‌شود. همه جا اسم Valentine به گوش می‌خورد. از هر بچه مدرسه‌ای که درباره ولنتاین می‌پرسی می‌داند که "در قرن سوم میلادی که مطابق می‌شود با اوایل امپراتوری ساسانی در ایران، در روم باستان فرمانروایی بوده است به نام کلودیوس دوم. کلودیوس عقاید عجیبی داشته است از جمله اینکه سربازی خوب خواهد جنگید که مجرد باشد. از این رو ازدواج را برای سربازان امپراتوری روم قدغن می‌کند. کلودیوس به قدری بی‌رحم و فرمانش به اندازه‌ای قاطع بود که هیچ‌کس جرات کمک به ازدواج سربازان را نداشت. اما کشیشی به نام والنتیوس (والنتاین)، مخفیانه عقد سربازان رومی را با دختران محبوبشان جاری می‌کرد. کلودیوس دوم از این جریان خبردار می‌شود و دستور می‌دهد که والنتاین را به زندان بیندازند. والنتاین در زندان عاشق دختر زندانبان می‌شود. سرانجام کشیش به جرم جاری کردن عقد عشاق، با قلبی عاشق اعدام می‌شود و او را به عنوان فدایی و شهید راه عشق می‌دانند و از آن زمان نمادی می‌شود برای عشق!"
اما کمتر کسی است که بداند در ایران باستان، نه چون رومیان از سه قرن پس از میلاد، که از بیست قرن پیش از میلاد، روزی موسوم به روز عشق بوده است! جالب است بدانید که این روز در تقویم جدید ایرانی مصادف است با 29 بهمن، یعنی تنها 4 روز پس از والنتاین فرنگی! این روز "سپندار مذگان" یا "اسفندار مذگان" نام داشته است. فلسفه بزرگداشت این روز به عنوان "روز عشق" به این صورت بوده است که در ایران باستان هر ماه را سی روز حساب می‌کردند و افزون بر اینکه ماهها اسم داشتند، هریک از روزهای ماه نیز یک نام داشتند. بعنوان مثال، روز اول روز اهورا مزدا، روز دوم روز بهمن (سلامت، اندیشه) که نخستین صفت خداوند است، روز سوم اردیبهشت یعنی بهترین راستی و پاکی که باز از صفات خداوند است، روز چهارم شهریور یعنی شاهی و فرمانروایی آرمانی که خاص خداوند است و روز پنجم سپندار مذ بوده است. سپندار مذ لقب ملی زمین است؛ یعنی گستراننده، مقدس، فروتن. زمین نماد عشق است چون با فروتنی، تواضع و گذشت به همه عشق می‌ورزد. زشت و زیبا را به یک چشم می‌نگرد و همه را چون مادری در دامان پر مهر خود امان می‌دهد. به همین دلیل در فرهنگ باستان، اسپندار مذگان را به‌عنوان نماد عشق می‌پنداشتند.
در هر ماه، یک بار نام روز و ماه یکی می‌شده است که در همان روز که نامش با نام ماه مقارن می‌شد، جشنی ترتیب می‌دادند متناسب با نام آن روز و ماه. برای مثال شانزدهمین روز هر ماه مهر نام داشت و در ماه مهر، "مهرگان" لقب می‌گرفت. همین طور روز پنجم هر ماه سپندار مذ یا اسفندار مذ نام داشت که در ماه دوازدهم سال که آن هم اسفندار مذ نام داشت، جشنی با همین عنوان می‌گرفتند.
سپندار مذگان جشن زمین و گرامیداشت عشق است که هر دو در کنار هم معنا پیدا می‌کردند. در این روز زنان به شوهران خود با محبت هدیه می‌دادند. مردان نیز زنان و دختران را بر تخت شاهی نشانده، به آنها هدیه داده و از آنها اطاعت می‌کردند.
ملت ایران از جمله ملتهایی است که زندگی‌اش با جشن و شادمانی پیوند فراوانی داشته است، به مناسبتهای گوناگون جشن می‌گرفتند و با سرور و شادمانی روزگار می‌گذراندند. این جشنها نشان‌دهنده فرهنگ، روش زندگی، خلق و خوی، فلسفه حیات و جهان‌بینی ایرانیان باستان است. از آنجایی که ما با فرهنگ باستانی خود ناآشناییم شکوه و زیبایی این فرهنگ با ما بیگانه شده است.
"آگاهی داشتن از فرهنگهای ملل دیگر" و "مرعوب شدن در برابر آن فرهنگها" دو مقوله جداست. با مرعوب شدن در برابر فرهنگ و آداب و رسوم دیگران، بی آنکه ریشه در خاک، فرهنگ و تاریخ ما داشته باشد، اگر هم به جایی برسیم، جایی است که دیگران پیش از ما رسیده‌اند و جا خوش کرده‌اند!
برای اینکه ملتی در تفکر عقیم شود، باید هویت فرهنگی تاریخی را از او گرفت. فرهنگ مهمترین عامل حیات، رشد، بالندگی یا نابودی ملتها است. هویت هر ملتی در تاریخ آن ملت نهاده شده است. اقوامی که در تاریخ از جایگاه شامخی برخوردارند، توانسته اند بب شیوه مناسب خود، فرهنگ و اسطوره‌های باستانی خود را معرفی کنند و حیات خود را تا ارتفاع یک افسانه بالا برند. آنچه برای معاصران و آیندگان حایز اهمیت است، شمار افراد یک ملت و شمار سربازانی که در جنگ کشته شده‌اند نیست؛ بلکه ارزشی است که آن ملت در زرادخانه فرهنگی بشریت دارد.

از وبلاگ دیگران

   + سعید ; ٦:٢٤ ‎ب.ظ ; جمعه ٢۸ بهمن ۱۳۸٤
    پيامهاي ديگران ()