saeid online

آی قصه

یکی بود یکی نبود. توی یک صحرای دور٬ جایی بود بهش می‌گفتن دانشگاه اراک. توی این دانشگاه یه سری اتفاق می‌افتاد که اگه صبر کنید براتون نقل‌می‌کنم. جونم براتون بگه دانشگاه قصه ما٬ یه عالمه آدم داشت که بهشون می‌گفتن دانشجو. یادشون بخیر.چه  انسانهای نجیبی بودن٬ با مرام٬ لوطی٬ آخر غیرت. بگذریم... این دانشگاه یه‌سری آدم دیگه‌ای هم داشت که بهشون می‌گفتن استاد. البته هنوز هم بهشون میگن استاد. توی این استادا٬ بعضی‌ وقتها آدم‌های عجیب‌غریبی پیدا می‌شدن٬ یعنی هنوز هم پیدا می‌شن. یکیشون مثل هلو٬ یکیشون از قرمزی مثل لبو٬ یکیشون هم که دهنش بخاطر پیازهای غذای استادسرا از خوشبویی به [...] راسو گفته‌بود برو [...] بخور. القصه... آدم‌های قصه ما همیشه دلشون می‌خواست به بقیه کمک کنن. امروز می‌خوام قصه یکی از همین آدم‌ها رو براتون تعریف کنم:

یه روز بعد ازامتحان که همه داشتن از مشکل بودن امتحان می‌نالیدن٬ حسن‌کچل که امتحانش رو خوب داده‌بود داشت با کلّه تاسش پشتک می‌زد ولی بقیه که بد داده‌بودند داشتن زار می‌زدن.همه اطراف استاد جمع شده‌بودن که بهش بگن نمره‌ها رو ببره رو نمودار. حسن‌کچل داشت پشتک می‌زد ولی بقیه زار می‌زدن. روزها و هفته‌ها و ماهها و سالها و ... گذشت تا اینکه استاد بالاخره تصمیم گرفت برگه‌ها رو صحیح‌کنه. نیم ساعته٬ همه رو همون که گفتم کرد و نمره‌ها رو همون روز صبح چسبوند توی برد آموزش. 

حسن‌کچل که همچنان داشت پشتک می‌زد رفت نمره‌شو ببینه. بقیه همکلاسی‌هاش هم که داشتن زار می‌زدن اومده‌بودن. یه دقیقه بعد همه داشتن پشتک می‌زدن ولی حسن‌کچل داشت زار می‌زد. چون همه با نمره بالا پاس شده بودن و اون افتاده‌بود. ولی حسن کچل چون می دونست کار بزرگی کرده٬ دیگه زارنزد. اون می‌دونست که استاد نمره‌ای که حقش بوده رو واسه کمک به همکلاسی‌هاش٬ بین اونها تقسیم کرده. حسن‌کچل اون روز فهمید استادش چقدر High Class ٬ قشنگ و بافرهنگ‌خارجی بوده. چون استادش همیشه خارجی‌ها و کاراشون رو الگوی خودش قرار می‌داد حتی درمورد دستشویی رفتن .

خوب بچه‌ها... قصه ما به‌سررسید٬ کلاغه هرطور شده بود از لج بعضیها هم که شده‌ بالاخره به خونه‌اش رسید و این قصه رو واسه‌تون نقل کرد.

   + سعید ; ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٤
    پيامهاي ديگران ()