saeid online

شعر New

 

برای تنوع

در شبان غم تنهایی خویش،
عابد چشم سخنگوی توام.
من در این تاریکی، من در این تیره‌شب جانفرسا، زائر ظلمت گیسوی توام.
گیسوان تو پریشانتر از اندیشه من، گیسوان تو شب بی‌پایان.
جنگل عطر آلود، شکن گیسوی تو، موج دریای خیال.
کاش با زورق اندیشه شبی، از شط گیسوی مواج تو، من بوسه‌زن بر سر هر موج گذر می‌کردم.
کاش بر این شط مواج سیاه، همه عمر سفر می‌کردم.
من هنوز از اﺛر عطر نفسهای تو سرشار سرور،
چشم من، چشمه زاینده اشک، گونه‌ام بستر رود.
کاشکی همچو حبابی بر آب، در نگاه تو رها می‌شدم از بود و نبود.
شب تهی از مهتاب، شب تهی از اختر، ابر خاکستری بی‌باران پوشانده آسمان را یکسر.
ابر خاکستری بی‌باران دلگیر است،
و سکوت تو پس پرده خاکستری سرد تنهایی افسوس، سخت دلگیرتر.
و ای باران، باران
شیشه پنجره را باران شست،
از دل من اما
چه کسی مهر تو را خواهد شست؟
آسمان سربی رنگ،
من درون قفس سرد اتاق، دلتنگ
می‌پرد مرغ نگاهم تا دور،
و ای باران، باران پر مرغان نگاهم را شست.
خواب، رویای فراموشیهاست.
خواب را دریاب که در آن دولت خاموشیهاست.
من شکوفایی گلهای امیدم را در رویاها می‌بینم
و ندایی که به من می‌گوید: «گرچه شب تاریک است، دل قوی دار سحرنزدیک است»
دل من در دل شب خواب پروانه شدن می‌بیند.
مهر در صبحدمان داس به دست
خرمن خواب مرا می‌چیند.
تو گل سرخ منی
تو گل یاسمنی
تو بهاری؟
-نه! بهاران از توست.
هوس باغ و بهارانم نیست.
ای بهین باغ و بهارانم تو
سیل سیال نگاهت
همه بنیاد وجودم را ویرانه‌کنان می‌کاود.
من به چشمان خیال‌انگیزت معتادم
و در این راه عاقبت هستی خود را خواهم داد.
آه سرگشتگی‌ام در پی مقصود چرا؟
در پی گمشده خود به کجا چنین بشتابم؟
-در سحرگاه سر از بالش خوابت بردار!
کاروانهای فرومانده خواب را از چشمت بیرون کن.
بازکن پنجره را ...
تو اگر باز کنی پنجره را
من نشان خواهم داد به تو زیبایی را.
بگذر از زیور و آراستگی ...
من ترا با خود به خانه دلم خواهم برد.
باز کن پنجره را
من تو را خواهم برد
به سر رود خروشان حیات
آب این رود به سرچشمه نمی‌گردد باز
بهتراست که غفلت نکنیم از آغاز
بازکن پنجره را ...
صبح دمید!
چه شبی بود و چه فرخنده شبی،
آن شب دور که چون خواب خوش از دیده پرید،
کودک قلب من این قصه شاد
از لبان تو شنید:
«زندگی رویا نیست
زندگی زیبایی‌ست
می‌توان در دل این مزرعه خشک و تهی بذری ریخت
می‌توان از دلها فاصله‌ها را برداشت.»
قصه شیرینی‌ست
کودک چشم من از قصه تو می‌خوابد.
باز هم قصه بگو
تا به آرامش دل،
سر به دامان تو بگذارم و خواب روم.
تو توانایی بخشش داری
دستهای تو توانایی آن دارد
که مرا،
زندگانی بخشد.
چشمان تو به من می‌بخشد
شور و عشق و مستی
و تو،
چون مصرع شعری زیبا
سطر برجسته‌ای از زندگانی من هستی.
دفتر عمر مرا
با وجود تو شکوهی دیگر
رونقی دیگر هست.
باخود می‌اندیشم:
من چه دارم که تو را درخور؟
-هیچ...
من چه دارم که سزاوار تو؟
-هیچ...
این منم که ترا تمنا می‌کنم.
تو همه هستی من،
هستی من
کاهش جان من این شعر من است.
آرزو می‌کردم
که تو خواننده شعرم باشی...
-راستی شعر مرا می‌خوانی؟
چه کسی خواهد دید مردنم بی تو؟
گاه می‌اندیشم:
خبر مرگ مرا با تو چه کس می‌گوید؟
آن زمان که خبر مرگ مرا از کسی می‌شنوی
روی تو را کاشکی می‌دیدم...
«چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا،
آتش عشق تو خاکستر کرد؟»
من صدا می‌زنم:
«آی بازکن پنجره را
من آمده‌ام
در دلم شوق تو اکنون به نیاز آمده‌ام...»
با من اکنون چه نشستنها
خاموشیها
با تو اکنون چه بی‌تفاوتیهاست
در من این جلوه اندوه ز چیست؟
در تو این قصه پرهیز که چه؟
در من این شعله وفا...
در تو دم سردی پاییز...
سخن از مهر و جور نیست
سخن از...
سینه‌ام آیینه‌ایست با غباری از غم
آشیان تهی دستانم را مرغ دستان تو پر می‌سازد
مگذار که دستان من
آن اعتمادی که به دستان تو دارد را به فراموشیها بسپارد.
مگذار که مرغان سپید دستت
دست پرمهر مرا سرد و تهی بگذارد.
تو مپندار که خاموشی من
هست برهان ...

 

   + سعید ; ٥:٠٤ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٩ مهر ۱۳۸٤
    پيامهاي ديگران ()