saeid online

برای دل خودم

خدایا!
به عزت و بزرگیت سوگند که خیلی بزرگی
به رحمتت سوگند که رحیمی
به غفرانت قسم که آمرزنده ای
وقتی به عقب برمیگردم و گذشته ام را به یاد می آورم، کودکیم را دوباره می بینم. آن وقتها انگار دلم بزرگتر بود، آنقدر بزرگ که حتی می توانستم تو را در آن جا دهم با همه بزرگی ات.
آنوقتها  انگار با همه کوچکی ام و همه نادانیهایم، تو را بهتر و بیشتر میشناختم. یادم می آید بچه که بودم در نزدیکی خانه مادر بزرگ مرحومم درخت بیدی بود که هروقت  آنرا میدیدم تصویری از تو در ذهنم نقش می بست و دلم میلرزید. نمیدانم چرا؟ شاید دلم آنقدر صاف بود که حتی از لرزش برگهای بید نیز به یاد تو می افتاد.
خدایا ! به زیبائیت سوگند آنوقتها وقتی قرآن میخواندم احساس میکردم آنقدر بزرگم که میتوانم با تو صحبت کنم یا بهتر بگویم تو با من حرف بزنی.
اما افسوس که حالا دیگر خبری از آن لرزیدنهای دل نیست. حالا دیگر اسم تو را خیلی راحت مانند بقیه اسمها میشنوم و انگار نه انگار. قرآن هم فقط گهگاهی که به مسافرت میروم میبوسم و از زیرش رد میشوم. درخت بید را که میبینم به خودم میگویم دلت را سنگ کن تا مثل بید نلرزد ، از هیچ چیز هیچ چیز. دلم هم بر خلاف قدم مدام کوچکتر میشود آنقدر کوچک که حتی خودش را هم نمیبیند.
خدایا!
یک چیز را از تو میخواهم و میدانم که آنقدر بزرگی که حتی با همه فاصله ای که از تو گرفته ام آنرا از من دریغ نمیکنی. تعارف شیرازی نمیکنم. واقعا بزرگی.
خدایا! اشکهایم را بارانی کن و بر کویر دلم بباران تا بید خشکیده ی وجودم دوباره با یاد تو بلرزد.

   + میثم ; ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٩ فروردین ۱۳٩٠
    پيامهاي ديگران ()