saeid online

چهار دوبیتی‌ از بابا میثم

گفتم که مرو ای دل دیوانه پی‌اش
هرگز نتوانی که برآری به کف‌اش
دیوانه شدی، رفتی و حسرت خوردی
آن لحظه که خندید به بیگانه لب‌اش
___
شهر از تب و تاب و التهاب افتاده است
دل در هوس نقش سراب افتاده‌است
اندر پس پرده‌ها در این شام سیاه
ای وای که آبرو بر آب افتاده است
___
رویش به من و لیک دلش با من نیست
می‌گوید و روی سخنش با من نیست
 یارب ز من‌اش مگیر هرچند که هیچ
دانم سروکار ، دیگرش با من نیست
___
آن لحظه که یک نظر به مردم کردم
گویی که به شب نظر به انجم کردم
روشن شده بود مقصد از رویش و لیک
از ظلمت مردمش ره‌ام گم کردم
                                         ...نمیدونم چند چند ٨١ سرودم

   + میثم ; ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٩
    پيامهاي ديگران ()