saeid online

از روی نسخه تصحیح شده گلستان سعدی

حکایت اول: سرپرستی دیدم در خوابگاه ترشروی، تلخ‌گفتار، موجی، مردم آزار و گدا طبع که عیش دانشجویان به دیدن او تبه گشتی و خواند قرآنش دل مردم سیه کردی. گه عارض سیمین یکی را طپنچه زدی و گه ساق بلورین دیگری شکنجه کردی. القصه شنیدم که گوشه‌ای از خباثت نفس او معلوم کردند و بزدند و براندندش مگر که عاقل شود. اما همچون ریختن آب بر آنجای شتر اثر نکرد که نکرد.

«بــابــایی» را خفته دیدم نیمروز     گفتم این فتنه است خوابش برده به
وانـکه خــوابش بهتر از بیداری است    آنـچنان بــد زنــدگانــی مــرده بــه

 

حکایت دوم: یکی از جمله صالحان به خواب دید اوستادی را در بهشت و دانشجویی در دوزخ. پرسید که درجات این چیست و سبب درکات آن، که مردم به خلاف آن معتقد بودند. ندا آمد که این اوستاد به ارادت شاگردان به بهشت اندرست و این شاگرد به پاچه‌خواری اوستاد در دوزخ.

 

حکایت سوم: بابایی* پسران را اندرز می‌داد که جانان پدر بدانید که منقل و قلیان اعتماد را نشاید و شرت و شلوارک بر محل خطر است، یا دزد به یک‌بار ببرد یا خواجه به تفاریق بخورد. اما شلوار چشمه زاینده است و دولت پاینده. وگر شلوار از دولت بیفتد غم نباشد که شلوار در نفس خود دولت است و هر جا که رود قدر بیند و در صدر نشیند.

خویــشتن را بـزرگ پـنـداری     راسـت گـفتند یک دو بیـند لوچ
زود بینی شکسته پیشانی     تو که بازی کنی به سر با غوچ

* در این‌جا مراد از «بابایی» همان پدر است نه رضا بابایی!

   + سعید ; ٦:٢٤ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٥ مهر ۱۳۸٤
    پيامهاي ديگران ()