saeid online

برگی از خاطرات یک کودک دانشجو

امروز صبح که با صدای ضبط صوت جمشیدآقا از خواب بیدار گشتم خیلی احساس کسالت می‌نمودم آخر دیشب تا ساعت ٣ جمشید‌آقا داشت با دوستانش یک بازی بد انجام می‌داد و همه‌اش به عمه‌ها و بی‌بی‌های یکدیگر فحش‌های زشت و زننده می‌دادند. من نمیدانم چرا همه‌اش به عمه‌ها و بی‌بی‌ها فحش می‌دهند؟ مگر آنها چه گناهی مرتکب شده‌اند؟ من نمیدانم.
دیشب آنها شرط بندی نمودند که هر کس بازنده شد برای بقیه برود و صبحانه کله‌وپاچه خریداری نماید ولی آنها همه‌شان صبح خواب ماندند و خدا را شکرگزاری می‌نمایم که نرفتند کله‌پاچه بخرند چون شرط‌بندی گناه میباشد و دارای عواقب و کیفر اخروی میباشد.
بعدش به دستشویی عزیمت نمودم. در آنجا دوست جمشید‌آقا که در پشت لبهایش سبیل میباشد خیلی حالش بد بود. دوستاش میگفتند دیشب تگری زده‌است. من نمیدانم تگری چه می‌باشد اما دوستانش میگفتند خیلی پیک خورده است. من فکر میکنم پیک یک نوع کیک میباشد و او خیلی پرخوری نموده است. من برایش دعا کردم که خوب بشود و به داخل اتاق برگشتم. هیچ چیز در یخچالمان موجود نبود که بخورم. حاضر شده و به سمت دانشگاه رفتم. سرویسهای خواهران نیز در ایستگاه ایستاده بود و خواهران خیلی زیاد بودند. من به جمشید‌آقا که زیر چشمانش از بیخوابی سیاه گشته بود گفتم: این خواهرها هم مانند شما دیشب بیدار بوده‌اند که دور چشمانشان سیاه می‌باشد؟ جمشیدآقا گفت: احمق اینها ریمل می‌باشد که چشمانشان را سیاه نموده است. من فکر میکنم ریمل خیلی بدتر از بیخوابی می‌باشد و چشم را خیلی بیشتر از بیخوابی سیاه می‌نماید . بازهم خدا را شکر مینمایم که جمشیدآقا و دوستانش شبها تا صبح به جای بیخوابی ، ریمل به سرشان نمیزند.
من فکر مینمودم خواهران خیلی یشتر از برادران دارای مشغله فکری هستند و درس زیاد میخوانند چون همه آنها موهایشان سفید می‌باشد. ولی جمشیدآقا میگوید: اینها موهایشان را لایت مینمایند یعنی رنگ مینمایند و بعدش من متوجه شدم که چرا موهایشان سفید است. جمشیدآقا خیلی چیزها می‌داند و کمکهای بسیار بزرگی به من مینماید و به معلومات من افزوده می‌گردد. مثلا یک بار من خیلی سردرد داشتم و جمشیدآقا یک داروی بسیار تلخی در چای نبات حل نمود و به من داد خیلی زود حالم رو به بهبودی گذاشت.  من از این بابت خیلی خوشحال میباشم که هم اتاقی من خیلی دانا می‌باشد.
در آن روز من درس جمعیت و تنظیم خانواده داشتم و من خیلی خجالت میکشم که سر کلاس میروم و استادحرفهای بی‌تربیتی می‌زند و هیچ‌کس چیزی به ایشان نمی‌گوید. جمشیدآقا میگوید خیلی درس باحال و کاربردی میباشد و کیف میدهد ولی من فکر میکنم این کلاس خیلی موردهای منکراتی دارد و همه‌اش کارهای ناجور ما یاد میدهند . جمشیدآقا میگوید در این شرایط که چیزی گیر نمی‌آید همین هم غنیمت میباشد. من متوجه نمی‌شوم که معنی چیزی گیر نمی‌آید چه میباشد؟
بعد از کلاس عده‌ای از دانشجوها در جلوی محوطه دور هم جمع گشته بودند و یک نفر در بالای پله‌ها داشت درباره دموکراسی حرف میزد و میگفت دموکراسی هزینه دارد. من نمی‌دانم دموکراسی چه میباشد ولی جمشیدآقا می‌گوید ای ... توی دموکراسی که هزینه‌اش از جنگ نیز بیشتر می‌باشد. دوست جمشیدآقا که کچل می‌باشد میگفت اینجا میتینگ است و همه‌اش برای مالیدن می‌باشد. من از مجموع صحبتهای جمشیدآقا و دوست کچلش نتیجه گیری نمودم میتینگ جایی میباشد که در آنجا هزینه دموکراسی را میمالند ولی معنی این نتیجه‌گیری را اصلا نفهمیدم!
اینجا سطح فکر دانشجوها خیلی بالا می‌باشد و حرفهای قلمبه سلمبه میزنند و کارهای خیر و خداپسندانه انجام میدهند. مثلا دوست جمشیدآقا که موهایش مثل کاکل خروس مشهدی زینل اینها میباشد میگفت که ترم قبل یکی از خانمهای کلاس را به پیتزا فروشی برده‌است و به او پیتزا داده‌است و خورده‌است و بعد از آن به منزل آنها رفته و لامپش را روشن نموده است ولی او را یک ترم تعلیق کرده‌اند. من فکر میکنم او خیلی پسر خوبی می‌باشد که به دخترهای بی‌بضاعت پیتزا میدهد و لامپ خانه آنها را روشن مینماید که دیگر خانه آنها تاریک نباشد و آنها خوشحال بشوند ولی نمیدانم دیگر چرا مسئولین دانشگاه به او تعلیقی داده‌اند؟! تازه مدرک هم دارد که دروغ نمیگوید چون بر اثر روشن کردن لامپ احتمالا برق گرفته بودش و موهایش سیخ گشته بود ولی چون خیلی انسان بی‌ریایی بود این را به من نگفت و من خودم فهمیدم.
امروز چندتای دیگر کلاس داشتم و خیلی احساس خستگی می‌نمایم.

   + میثم ; ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٦ آذر ۱۳۸٩
    پيامهاي ديگران ()