saeid online

سیب نیم خورده!

 

نشسته بودم، خرامان و کنجکاو پیش آمد.

بلند شدم، آهنگ گامهایش کند شد.

به سویش رفتم، ایستاد.

سیبی نثارش کردم، گامی به عقب نهاد.

سیب را نزدیکش بردم، پذیرفت.

با وجودش انس گرفتم، با چشمان درشتش نگاهم کرد.

هیکل ظریفش را در آغوش گرفتم؛ هیچ نگفت.

نگاهش کردم، نگاهم کرد.

پیشانی‌ام را روی پیشانی‌اش گذاشتم، لبانش به حالت لبخند شد، ولی نخندید.

نوازشش کردم، بــع بــع کرد.

رهایش کردم، برّه به سوی مادرش دوید.

 

   + سعید ; ٦:٥٩ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٤
    پيامهاي ديگران ()