saeid online

خاطره آزمایشگاهی

آزمایشگاه شیمی عمومی ٢ (فکر میکنم) را با خانم صحراکار داشتیم . یک خانم بسیار خشن که قیافه اش مثل صدای لنت ترمز خراب ، اعصاب دانشجو را منهدم میکرد. مطابق معمول هم ما ( و کلیه دوستان گروه آن ساعت آزمایشگاه ) با عدم اطلاع مطلق و ناآگاهی صرف از مطالب آن جلسه ، با روپوشهایی چروک و کثیف که بیشتر شبیه لباس کار مرده شورها بود رفتیم آزمایشگاه. طبق رسم هر جلسه ابتدا آقایی که اسمش را فراموش کرده ام و مسئول امور دانشجویی هم بود (آهان یادم آمد تقوایی پور ) توضیحاتی در مورد گزارش کار و تئوری آزمایش ایراد فرمودند و ما نیز طبق عادت و نه از روی شیرفهم شدن سرهایمان را به شدت تکان دادیم که : بله فهمیدیم چه شد. تقوایی پور هم با لبخندی شیرین ( که عادت همیشگی‌اش بود ) ما را با خانم صحراکار تنها گذاشت. رفتیم کنار هودهایمان مستقر شدیم و مات و مبهوت ، دو به دو همدیگر را نگاه کردیم که حالا باید چه بکنیم؟!! ( البته این هم جزء روال کارمان بود ). دوباره از کنار هودهایمان آمدیم سر میز وسط آزمایشگاه و فکرهایمان را ١٠ نفری ریختیم روی هم و یکی از دوستان مقداری متوجه قضیه شد. ( خانم صحراکار هم در اتاق کناری مشغول بررسی نتایج گروه قبلی بودند و خودشان میفهمیدند در اینطور مواقع باید ما را به حال خودمان رها کنند تا کم کم متوجه شویم چی به چی هست ) بالاخره یکی از دوستان که حدودا هوشی بالاتر از بقیه داشت دل به دریا زد ( چون هنوز کامل متوجه تئوری آزمایش نشده بود ) و رفت سراغ وزن کردن مواد لازم و ما نیز همچون بز پشت سرش عینا همان کار را میکردیم. راستی قرار بود آن جلسه آسپرین بسازیم. آخر جلسه باید رسوبی سفید رنگ که از قضا همان داروی معروف آسپرین بود را وزن میکردیم و با محاسبه راندمان کار و میزان رسوب تحویل میدادیم. اما بدلیل دقت بالای کار تقریبا هیچکدام رسوبی بدست نیاوردیم. دوباره ١٠ نفری آمدیم سر میز وسط و فکرهایمان را مجددا ریختیم روی هم و تصمیم گرفتیم از گچ دیوار بعنوان آسپرین مورد نظر استفاده کنیم. با استفاده ار تئوری آزمایش و با احتساب ٩٠ درصد راندمان کار، میزان گچ مورد نیاز را از دیوار بیرون آزمایشگاه تراشیدیم و پس از نرم کردن در ظرفهایمان تحویل خانم صحراکار دادیم. تا چشمش افتاد به راندمان ٩٠ درصد تا آخر قضیه دستگیرش شد. نمره‌های آن روز را ازدم صفر رد کرد و گفت که :  راندمان هیچ یک از آزمایشهای ما بیشتر از ٣٠،۴٠ درصد نمیشود . پس حتما کاسه‌ای زیر نیم کاسه بوده ‌است. آنجا بود که فهمیدیم این صلابت بیچاره از دست صحراکار چه می‌کشد.
خاطره فوق الذکر و وقایع اتفاقیه در آن تقریبا روال کار کلی آزمایشگاه‌هایمان بود با اندکی ویرایش در ماده سنتزی و همگروهی‌ها. چون اصلا معلوم نبود این آزمایشها چه ربطی به درس اصلی داشتند.

   + میثم ; ٦:۱۸ ‎ب.ظ ; جمعه ٢۳ مهر ۱۳۸٩
    پيامهاي ديگران ()