saeid online

برگی از خاطرات ملوکانه ( 4 )

... امروز وزیر " شعر و طرب همایونی " که به گوشش رسیده بود حال مبارکمان زیاد رو براه نیست ، بحضورمان شرفیاب گشت . اول به سبب کسالتمان نخواستیم به حضور بپذیریمش و خواستیم وادارش کنیم یا استعفا دهد یا برود جلو طبع این همه جراید ناهمسو با دربار را بگیرد . با هزار عجز و لابه به حضور پذیرفتیمش ( بدلیل تورم فتق مبارکمان به یکسو بر تخت جلوس نموده بودیم ) . وزیر به حضورمان شرفیاب گشت و به پای مبارکمان افتاد و به لابه گفت : ای شاها ! بر من ببخشای که طبع این جراید بی همه چیز جیره خوار اجنبی دسیسه اجانب به سرکردگی استعمار شرق و غرب و ... است . روی از من بر نگردانید که هلاک می شوم . لگدی پراندیم و فرمودیم : هووووووووووی گوساله . ول کن پایمان را فتقمان عود نمود . تو سگ کی باشی که روی از تو برتابیم؟ پدر سوخته ما فتقمان درد مینماید مجبوریم یک وری بر تخت بنشینیم . کسالتمان اجازه نداد دیگر به وی گیر بدهیم . فرمودیم : اینک حالمان اقتضای رسیدگی به آن را ندارد. برگوی تا بدانیم دلیل شرفیاب شدنت چیست؟
پای مبارکمان را بوسید و عرض کرد: شاها ! شرف حضور طلبیدم از بهر ارائه شعری که فرموده بودید در وصف نازبان خاتون بسرایم . ( لامذهب اسم نازبان که می آید دست و پای مان شل گشته گل از گلمان می شکفد )  فرمودیم : پس جان بکن دیگر . بخوان مردک . کاغذی از جیب قبایش که پارسال به وی سله داده بودیم در آورد و خواند . خیلی حال نمودیم. گزیده ای را اجمالا اینجا مرقوم می فرماییم تا ماندگار شود

نازبان جان چه پدر سوخته ای           چشم بر بار و برم دوخته ای
هر قدر پول بخواهی دهمت               من تو را چاکر و قربان شومت
یک ولیعهد برایم تو بزا                       اینقدر عشوه و بامبول تو میا
گر شوی یار ، من از امریکا                 نبود ترس و هراس از هیچ جا
می دهم رانت به آن داداشت             می فرستم به فرنگ مامانت
گویمش تا نفرستد پارازیت                کنم هر کار ، کنم من راضیت

پدر سوخته زبان حال ما را سروده بود . بغایت زیبا توصیف نموده بود نازبانمان را . فتقمان را به باد فراموشی سپردیم . شاد گشتیم و سله دادیمش و فرمودیم از این شعفمان یک هفته تعطیلات اعلام کنند.

ادامه دارد...

   + میثم ; ٢:٤٩ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٦ مهر ۱۳۸٩
    پيامهاي ديگران ()