saeid online

برگی از خاطرات ملوکانه ( 2 )

دیشب که احساس مسئولیت بی موقع نوکرانمان نگذاشت ما زیاد مساوات را در حق نازبان خاتون اجرا کنیم . طفلکی خیلی از دستمان دلگیر شد. اما به وی قول دادیم نوبت بعدی تلافی میکنیم. نازبان هم لبی گاز گرفت و گفت : اختیار دارید شاهااااا . امر امر شماااااااست . ما که همین حضور کوتاه شما را هم در کنار خود غنیمت میدانیییییییییم.
 خودمانیم ، وقتی حرف میزند همه وجودمان مثل بید میلرزد بس که شیرین زبان و نازک اداست پدر سوخته. به وزیر " شعر و طرب همایونی " فرموده ایم تا چند دیوان شعر در وصف نازبان بسراید و با نام خودمان به طبع برساند. یادمان باشد فردا تشری بزنیم ببینیم کار سرودن اشعارمان به کجا رسیده است.
به هر حال از نازبان خداحافظی نمودیم و اندرونی را به مقصد دربار و رتق و فتق امور مستضعفین و بلاد و مستعمرات ترک گفتیم. جمیع نوکران و چاکران جمع گشته بودند و نجوا میکردند. بانگ برآوردیم که خفه ! بنالید ببینیم چه حادث گشته . وزیر " امورات جراید و ... " عرض کرد: سلطان به سلامت باشد. فرمودیم: هستیم تا چشمت کور شود. عرض کرد: شاها ! دوش بـی بـی سـی/ فارسی گفته است که آمریکستان ، ما را از ناحیه بنزین تحریم نموده است . حرفش را قطع نموده فرمودیم؟ بـی بـی سـی هم یکی از بی بی های حرمسرا است؟ پاسخ برآورد : خیر شاها ! این بی بی مال اجنبیهاست و در حرمسرای آنان مشغول است.
 خیالمان از جانب زنانمان راحت گشت. فرمودیم : پس غلط کرده است تحریم کرده. بدهید بزنند برج پیزایشان را بیاورند پایین که دیگر از این غلطها نکنند . یکی از نوکران عرض کرد : شاهنشاها ! جسارت است اما برج پیزا مال یک جای دیگری است. آمریکستان برج دو قلو دارد که آنرا هم چند سال پیش یکی دیگر پیشدستی نمود و آنرا ترکاند.
دستی بر سبیل مبارک کشیده و فی الفور وزیر "امور سوختیه" را فرا خواندیم که : زود باش یک غلطی بکن وگرنه استعفا بده. وزیر قدمی به جلو آمد و عرض کرد: شاها ! اینگونه خاطر مبارک مکدر مگردانید که دو روز دنیا ارزش این همه حرص خوردن ندارد. فرمودیم : به گور پدرت خندیده ای مردک ! پس عمه مان بود خودش را از برای تصاحب سند چاههای نفتمان جر میداد تا اینکه لطف نموده و سند را به نامش نمودیم؟ هان؟
عرض نمود : شاها ! عفو بفرمایید که خسران نمودم. فرمودیم : عفو فرمودیم بنال. خوشحال گشت و عرضه داشت: دیروز از توی نقشه گیتی ، بلادی از جنوب آفریقیه پیدا نمودیم که رئیسش نمیفهمید تحریم یعنی چه و چه عواقبی دارد. با وی تماس گرفتیم و قول داد که در این گیر بازار به ما بنزین بفروشد و خودکفایمان کند. ما نیز بنزین میخریم  و میفروشیم به یک بلاد دیگر. هم خودکفا میشویم و هم صادر کننده میشویم.

خودمانیم عجب پدر سوخته هایی دور خودمان جمع فرموده ایم . یکی از یکی جلب تر و موزمار تر. میترسیم خودمان را هم کله پا نمایند. یادمان باشد بدهیم وزیر " استخبارات و اطلاعیات " همه را یک جوری زهره ترک نماید که جرئت نکنند غلطی بکنند . فرمودیم : بدک نگفتی. کارت عابر بانکش را از وی ستاندیم و از برای سله مبلغی را برایش حواله نمودیم تا خوشش بیاید و باز هم از این خدمت ها برایمان بکند.
امروز دیگر خیلی خسته گشتیم. دیشب را هم که زهر مارمان نمودند . فی الفور خواجه حرمسرا را فراخواندیم و فرمودیم: امشب نوبت کدامین بی بی است تا به مساوات با وی رفتار نماییم؟ عرض کرد: گلابتون خانم .
( این را در پرانتز می نگاریم ، ما زیاد از گلابتون خانم خوشمان نمیاید . آخر خیلی سنتی عمل می نماید.کاش می شد نوبتش را به نازبان جانمان بدهد زیرا کارهای جالبی میداند از برای دلبری و طرب انگیزی. اما چه می شود کرد؟ شاهیم و شهرتمان عدالت پیشگی و مهر ورزی . چاره ای نداریم جز آنکه امشب را یک جوری با گلابتون مهرورزی نماییم .) پس برخاسته و نوکران و چاکران را سله دادیم و دربار را به مقصد حرمسرا ترک نمودیم...   

... ادامه دارد

   + میثم ; ٢:٤۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۱ مهر ۱۳۸٩
    پيامهاي ديگران ()