saeid online

داستانچی

یک)
درویشی کفش در پا نماز می‌گذارد. دزدی طمع در کفش او بست. گفت: با کفش نماز نباشد. درویش دریافت و گفت: اگر نماز نباشد، گیوه باشد.


دو)
وردکی پای راست بر رکاب نهاد و سوار شد. رویش از کفل اسب بود. او را گفتند باژگونه بر اسب بنشسته‌ای. گفت: من باژگونه ننشسته‌ام، اسب چپ بوده است.

از عبید زاکانی

   + سعید ; ٤:۱٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸۳
    پيامهاي ديگران ()