saeid online

جمعه های دانشجویی

امروز جمعه بود با همه دلتنگیهایش. با همان غروب دلگیر همیشگی. زمستان و تابستان هم ندارد. جمعه همیشه دلگیر بوده است.
نمیدانم هیچ کدامتان جمعه های دوران دانشجویی یادتان مانده یا نه. جمعه های خوابگاه. دلتنگیهایی که سعی می کردیم در کنار هم به فراموشی بسپاریم و باز هم نمیشد. پارک امیرکبیر با جوانهای علاف و خلاف محله فوتبال که بعضی اوقات از پنجره های طبقه سوم میشد به راحتی صحنه های نابی را از خلافهایشان شکار کرد.
جمعه ها ناهار و شام در خوابگاه و دانشگاه سرو نمیشد. یادم هست پنجشنبه عصر با یکی دو نفر از دوستان مثل علی رجبی و مهدی خوبی میرفتیم بیرون و تا پاسی از شب بیرون میماندیم. همه کار میکردیم جز خرید مایحتاج ناهار فردا ظهر. ظهر جمعه هم هر کداممان سر ناهار به صورت سرزده در یکی از اتاقها تلپ می شدیم. اگر سه نفری میرفتیم تابلو بود ولی تک تک نه. بالاخره مهمان لقب میگرفتیم. نه آشپزی داشت و نه ظرف شستن.
ماهیتابه لگن مانند حسن واحدی را هنوز یادم هست. امروز صبح این طرفش را روغن میریختیم و تخم مرغ نیمرو میکردیم. بدون اینکه بشوییم دوباره ظهر آن طرفش را روغن میریختیم و باز هم تخم مرغ نیمرو میکردیم. شب هم هر جا که خالی مانده بود دوباره همین کار را تکرار میکردیم.
طبقه پایین و تلفن کارتی هم که محمد میمنت تصرف کرده بود. با آن کارت تلفن مخصوص و قفل کردن تلفن و استفاده رایگان شبانه روزی از آن. آخر تنها متاهل زن ذلیل در بین بچه های ما بود. یادم میاید یک بار سبیل گذاشته بود تا کسی به شدت ذلالتش پی نبرد.
یاد جمعه ها و آبگوشتهای دور همی حاج رضا به خیر. چقدر دلم برای آن روزها تنگ شده است . چه کسی باور میکند؟ ١٠ سال گذشته است و خاطرات یکی یکی از جلو چشمانم عبور میکنند.

   + میثم ; ٩:٠٤ ‎ب.ظ ; جمعه ٩ مهر ۱۳۸٩
    پيامهاي ديگران ()