نقاش بهار آمد
امروز 3شنبه سوم فروردین؛ این دو سه روز از خانه بیرون نرفتم. یا مشغول تماشای تلویزیون بودهام (تماشا که نه، تعویض شبکههای تلویزیون) یا وبگردی و یا پذیرایی و گپ و گفت با میهمانها. همین دیروز با یکی از مهمانها درباره لیزر صحبت میکردیم. از خودم بدم آمد، این همه در تجزیه دستگاهی از لیزر و روش به وجود آوردن آن و کابردهای آن برایمان گفتند، ولی این مهمان دیپلمه ما بود که برای من لیزر را توضیح میداد. حرفی برای گفتن نداشتم، چون چیزی یادم نمانده بود. وقتی درس خواندن برای نمره آوردن و پاس کردن درس باشد، بهتر از این نمیشود.
قاصدکها خبر دادند که مهدی خوبی هم آره، امسال میرود که به جرگه مرغها بپیوندد. نمیدانم چند نفر از شیمیدانهای 79 مجرد باقی ماندهاند ولی نباید تعدادشان زیاد باشند. کاری باید صورت بدهند. خیلی دلم میخواهد دوستانمان از همه بر و بچ برای مراسم عروسیشان دعوت میکردند، دلمان برای یک رقص درست و حسابی تنگ شده است.
این هم شعر زیبایی به همین مناسبت:
نقاش بهار آمد/ شادابی و شور آورد/ در خاک دل افسرده/ امید و سرور آورد/ هر جا که نگاهی گرم/ در دیدهی سنگ انداخت/ بر چهرهی تاریکش/ نوری زد و رنگ انداخت/ هر گوشه که آبی بود/ با مهر درنگی کرد/ هر گونه گیاهی را/ جان داد و به رنگی کرد/ با سحر قلم هر جا/ صد نقش پدید آورد/ هر نقش دلانگیزش/ صد چشمه امید آورد/ با سحر هزار آواز/ در باغ هزار آمد/ خوش خواند و به گلها گفت:/ نقاش بهار آمد...