saeid online

گپ

دوباره دعوایشان شده بود. مرد اصلا حرف نمی زد. زن می‌گفت: "آخه نمی‌گی من چطور باید خرج خونه رو در بیارم؟ ببین دستام رو. ببین زنت شده خدمتکار خونه همسایه‌ها."
مرد جواب نداد. زن چادرش را کشید جلوتر. دوباره زیرچشمی به اطراف نگاه کرد. کسی نبود. جری‌تر شد. گفت: "این هم از شازده بزرگت که می‌گفتی درس‌خونه. آقا دو تا تجدید آورده. تازه می‌گه همه معلم خصوصی دارن من هم می‌خوام."
مرد ساکت بود. زن خندید و گفت: "یه خبر خوب هم دارم. برای نرگس خواستگار پیدا شده. پسر بدی نیست... آخر هفته می‌‌آن که شما هم باشین" و بعد یک قطره اشک از چشمهایش جدا شد. جوی باریکی روی صورتش کشید و یواشکی افتاد روی سنگ قبر.

کامران نجف‌زاده

   + سعید ; ۸:٠٤ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸۸
    پيامهاي ديگران ()