saeid online

برگی از خاطرات ملوکانه

... دیگر کم کم داشت چرتمان می برد که ناگاه دورگوی همراهمان اندر جیبمان به لرزش در آمد. ما هم ذوقی نمودیم و  آنی پریدیم و جواب دادیم ( چون مجرد می باشیم و هر آن مترصدیم ایراندختی تماس حاصل نماید معمولا زود پاسخ می دهیم ) . آنسوی دورگو خانمی بغایت زیبا صدا ، نام فامیلی مان را صدا زد و ما گل از گلمان شکفت . فی الفور ذوق نمودیم و پاسخ دادیم که جانم. خودمان می باشیم . ایراندخت ادامه داد : از بانک ... مزاحمتان می شویم . ما دومرتبه گل از گلمان شکفت که حالیا برنده جایزه قرعه کشی شده ایم و با صدای رساتری بانگ برآوردیم که ای جانم. امر بفرمایید. ایراندخت گفت : آقای محترم! قسطتان دوباره عقب افتاده. تا مشمول جریمه نشده اید بیائید و بپردازید. ما هم مغموم و دل پریشان پاسخ برآوردیم که ای به چشم و خداحافظی نمودیم و باز در چرت فرو رفتیم... 

   + میثم ; ۱:٠۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸۸
    پيامهاي ديگران ()