saeid online

بی‌خانمان!

این روزها کمتر حوصله نوشتن دارم. با این که می‌شد در همین سالی که چیزی از آن نمانده است، صاحب خانه بشوم ولی به دلیل فرصت‌سوزیهایی که فکرشان در حال حاضر آزارم می‌دهند، نشد. مقصر هم خودم بودم، امروز دوستی حرف قشنگی زد، گفت باید منتظر بود، ولی نباید معطل بود. نتیجه این شده که خانه خریدن ما یک سال عقب افتاد و باز هم صبر...

ادامه مطلب، یادداشتی از دکتر علی شریعتی...


با تو، همه رنگهای این سرزمین مرا نوازش می‌کنند.
با تو آهوان این صحرا دوستان همبازی من‌اند.
با تو، کوهها حامیان وفادار خاندان من‌اند.
با تو، زمین گاهواره‌ای است که مرا در آغوش خود می‌خواباند و ابر، حریری است که بر گاهواره من کشیده‌اند. و طناب گاهواره‌ام را مادرم که در پس این کوهها همسایه ماست در دست خویش دارد.
با تو، دریا با من مهربانی می‌کند.
با تو، سپیده هر صبح بر گونه‌ام بوسه می‌زند.
با تو، نسیم هر لحظه گیسوانم را شانه می‌زند.
با تو، من با بهار می‌رویم.
با تو، من در عطر یاسها پخش می‌شوم.
با تو، من در شیره هر نبات می‌جوشم.
با تو، من در هر شکوفه می‌شکفم.
با تو، من در هر طلوع لبخند می‌زنم، در هر تندر فریاد شوق می‌کشم، در حلقوم مرغان عاشق می‌خوانم و در غلغل چشمه‌ها می‌خندم، در نای جوی‌باران زمزمه می‌کنم.
با تو، من در روح طبیعت پنهانم،
با تو، من بودن را، زندگی را، شوق را، عشق را، زیبایی را، مهربانی پاک خداوندی را می‌نوشم.
با تو، من در خلوت این صحرا، در غربت این سرزمین، در سکوت این آسمان، در تنهایی این بی‌کسی، غرقه فریاد و خروش و جمعیتم. درختان، برادران من‌اند و پرندگان خواهران من‌اند و گلها کودکان من‌اند و اندام هر صخره، مردی از خویشان من است و نسیم قاصدان بشارت‌گوی من‌اند و بوی باران، بوی پونه، بوی خاک، شاخه‌های شسته، باران خورده، پاک، همه خوشترین یادهای من، شیرینترین یادگارهای من‌اند.
بی تو، من رنگهای این سرزمین را بیگانه می‌بینم،
بی تو، رنگهای این سرزمین مرا می آزارند.
بی تو، آهوان این صحرا گرگان هار من‌اند.
بی تو، کوهها دیوان سیاه و زشت خفته‌اند.
بی تو، زمین قبرستان پلید و غبار آلودی است که مرا در خود به کینه می‌فشرد.
ابر، کفن سپیدی است که بر گور خاکی من گسترده‌اند.
و طناب گهواره‌ام را از دست مادرم ربوده‌اند و بر گردنم افکنده‌اند.
بی تو، دریا گرگی است که آهوی معصوم مرا می‌بلعد.
بی تو، پرندگان این سرزمین، سایه‌های وحشت‌اند و ابابیل بلایند.
بی تو، سپیده هر صبح لبخند نفرت‌بار دهان جنازه‌ای است.
بی تو، نسیم هر لحظه رنجهای خفته را در سرم بیدار می‌کند.
بی تو، من با بهار می‌میرم.
بی تو، من در عطر یاسها می‌گریم.
بی تو، من در شیره هر نبات رنج هنوز بودن را و جراحت روزهایی را که همچنان زنده خواهم ماند لمس می‌کنم.
بی تو، من با هر برگ پاییزی می‌افتم،
بی تو، من در چنگ طبیعت تنها می‌خشکم.
بی تو، من زندگی را، شوق را، بودن را، عشق را، زیبایی را، مهربانی پاک خداوندی را از یاد می‌برم.
بی تو، من در خلوت این صحرا، در غربت این سرزمین، در سکوت این آسمان، در تنهایی این بی‌کسی، نگهبان سکوتم، حاجب درگه نومیدی، راهب معبد خاموشی، سالک راه فراموشیها، باغ پژمرده پامال زمستانم.
درختان هر کدام خاطره رنجی، شبح هر صخره، ابلیسی، دیوی، غولی، گنگ و پر کینه فروخفته، کمین کرده مرا بر سر راه، باران زمزمه گریه در دل من، بوی پونه، پیک و پیغامی نه برای دل من، بوی خاک، تکرار دعوتی برای خفتن من، شاخه‌های غبارگرفته، باد خزانی خورده، پوک، همه تلخترین یادهای من، تلخترین یادگارهای من‌اند.

دکتر شریعتی

   + سعید ; ۸:۱۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸۸
    پيامهاي ديگران ()