saeid online

خاطره

رادیات من از عشق تو آمد به جوش/ گر نداری باورش بنگر به روی آمپرش!

اولین و آخرین باری که با این تک‌بیت مواجه شدم، 8 سال پیش بود که علی فخاری در همان ترم اول، قبل از ورود استاد به کلاس روی تخته سیاه آن را نوشت. هنوز نگاه تعجب‌آمیز خانمهای کلاس به این کار بچه‌مشهد از ذهنم پاک نشده است؛ البته وقتی که علی و ایمان قلی‌زاده با هم جفت می‌شدند، این مسخره‌بازیها شدت بیشتری می‌گرفت. گفتنی است ایمان از جمله کسانی بود که به این روند خودش تا چهار سال بعد هم ادامه داد و آدم نشد که نشد!
یک بار نزدیک بود این شیرین‌کاریهای قبل از شرفیاب شدن استاد، کار دستمان بدهد ولی خوشبختانه به خیر و خوشی تمام شد. قضیه از این قرار بود که "چـــــــی"های دکتر رافع، استاد بد اخلاق و عبوس ریاضی‌پیش سر زبانها افتاده بود. دکتر رافع در جواب هر سوالی، اولین چیزی که می‌گفت یک "چی" کش‌دار بود. از قضا، در یکی از روزهای گرم و آفتابی دانشکده فنی، بهزاد کریمی هوس کرده بود با دوربین زپرتی‌اش چند عکس یادگاری بگیرد. بهزاد از ما خواست که تا استاد به کلاس نیامده، خودمان را برای یک عکس به یاد ماندنی آماده کنیم.
بعد از این که هر کدام بادی در غبغب انداختیم و سبیل نداشته‌مان را راست و ریست کردیم، شمارش معکوس بهزاد شروع شد و در همان حال از همه ما خواست برای این که خنده‌ای بر لبانمان داشته باشیم، یک "چـــــــــی" کشیده به سبک "چی"های رافع‌جون ادا کنیم؛ چـــــــی گفتن ما همانا و ورود رافع به کلاس همانا! انگار که استاد معزز پشت در کلاس کمین کرده بود، همه و از جمله بهزاد بدجوری جفت کردیم. حتا در عکسی که بعدها چاپ شد، دیده شد که بعضی دوستان از ترس جلوی دهانشان را گرفته‌اند.
البته این عکس هم مانند خیلی از عکسهای دیگر کیفیت خوبی نداشت ولی، هر چه بود نمی‌دانم دکتر رافع را چه شد که سوتی‌مان را اصلا به روی خودش نیاورد و در امتحان پایان‌ترم جبران نکرد! شاید دستمال‌بازی بعضیها گره از کارمان گشودند و ما خبر نداشتیم.
مورد دیگر مربوط می‌شود به ایمان کم‌مغز و یا شاید بی‌مغز که جلوی هر کس و ناکسی ادای دکتر ذوالقرنینی که من ندیدم به کسی توهین کند را در می‌آورد. فکر می‌کنم در یکی از روزهای ترم ششم بود که ایمان مشغول مسخره کردن این بنده خدا در آزمایشگاه تاریک تجزیه دستگاهی بود که از قرار معلوم، دکتر عظیمی صدای ایمان را از اتاق کناری آزمایشگاه تجزیه دستگاهی می‌شنید ولی هیچ یک از ما از حضور ایشان خبر نداشتیم. پس از این که دکتر عظیمی با کلی تاخیر وارد آزمایشگاه شد، فقط چپ‌‌چپ به ایمان بخت‌برگشته نگاه می‌کرد و ازش خواست که کمی بیشتر رعایت کند و با این که نه ایمان و نه هیچ یک از ما اسمی از دکتر ذوالقرنین نبرده بودیم، دکتر عظیمی گفت که: "شاید دکتر ذوالقرنین این جا بود!" با گفتن همین جمله بود که ایمان ضمن پی بردن به گند فجیعی که بالا آورده بود، فهمید چقدر هنرمندانه ادای دکتر ذوالقرنین را در می‌آورده و خودش نمی‌دانسته، و به همین دلیل تا مدتها در یک خودکیفی مطلق به سر می‌برد.

   + سعید ; ٦:۱۸ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸۸
    پيامهاي ديگران ()