saeid online

کلاغ وجودتان را دست کم نگیرید!

کلاغ لکه‌ای بود بر دامان آسمان
و وصله‌ای ناجور بر لباس هستی
صدای ناموزونش خراشی بود بر صورت احساس
با صدایش نه گلی می‌شکفت
و نه لبخندی بر لبی می‌نشست
کلاغ خودش را دوست نداشت، بودنش را هم
کلاغ از کاینات گله داشت
کلاغ فکر می‌کرد در دایره‌ی قسمت،
تنها نازیباییها سهم اوست.
کلاغ غمگین بود و با خودش می‌گفت:
کاش خداوند این لکه زشت را از هستی می‌زدود.
پس بالهایش را بست و دیگر آواز نخواند...

خدا گفت: "عزیز من! صدایت ترنمی‌ست که هر گوشی
شنوای آن نیست
اما فرشته‌ها با صدای تو به وجد می‌آیند
سیاه کوچکم بخوان فرشته‌ها منتظرند!"
ولی کلاغ هیچ نگفت...
خدا گفت: "تو سیاهی چونان مرکب که زیبایی را از آن می‌نویسند
و زیبایی‌ات را بنویس
اگر تو نباشی آبی من چیزی کم خواهد داشت
خودت را از آسمان من دریغ نکن!"
و کلاغ باز هم خاموش ماند
خدا گفت: "بخوان! برای من بخوان!
این منم که دوستت دارم سیاهی‌ات را و خواندنت را!"
و کلاغ خواند
این بار عاشقانه‌ترین آوازش را
خدا گوش داد و لذت برد
و جهان زیبا شد!

عرفان نظر آهاری

   + سعید ; ٧:٠٥ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٥ مهر ۱۳۸۸
    پيامهاي ديگران ()