شعر طنز
اینجا دانشگاه است،
فرغونی خواهم ساخت
خواهم انداخت به این جاده پر پیچ و خم دانشگاه،
دور خواهم شد از این جایگاه سرویسها
که در آن هیچ اتوبوسی نباشد بهر ما.
پشت صحرا جایی است که دانشگاه است
و در آن درس همیخوانند انسانها
فرغونی خواهم ساخت،
نصب شاید کردم دزدگیری سر شاه چرخ جلو
تا بیاید گاه صدای عالمگیرش
و همه مست و شیدا بشوند.
فرغونی از جنس کلاس، خالی و دلی پر از عشق پژو
همچنان خواهم راند ...
من موبایلی دارم دم گوشم هر دم،
همه ترسم از ضایعی است
چون موبایلم ماشینحساب داداش جان است!
من درس ایما و اشاره از پشت نرده را
بیست میگیریم، بیست اما
فرغونی خواهم ساخت
پشت صحرا دانشگاهی است ...