saeid online

داستان

پرده اول: امروز نتایج نهایی آزمون ورودی دانشگاهها اعلام می‌شود و چون روزنامه‌ها حدود یک هفته دیرتر به آقبلاغ می‌رسند، اصغر آقا مجبور است خود را به شهر برساند تا با رفتن به اولین دکه روزنامه‌فروشی نتیجه تلاشهای یک‌ساله خود را ببیند. البته چند سالی هست که به روستای زیبایشان برق‌رسانی شده و هر خانوار هم یک تلویزیون در خانه خود دارد. اما اصغر بیچاره نمی‌داند که ممکن‌است این تلویزیونها تله‌تکست داشته‌باشند، اصلا نمی‌داند تله‌تکست چیست؟ نژاد نوعی گاو است یا اسم تراکتورهای جدیدی که تازه وارد روستایشان شده؟! خلاصه، اصغر آقا رد چراغهای کنار جاده خاکی را می‌گیرد تا اینکه به جاده اصلی می‌رسد و با مینی‌بوس ده بالایی به شهر می‌رود. اصغر که نمی‌داند در شهر وسایل نقلیه‌ای هستند که آدمها را به مقصدشان می‌رسانند، با پای پیاده حدود سه کیلومتر راه می‌رود تا به اولین دکه روزنامه‌فروشی می‌رسد. اصغر روزنامه‌ای را که دنبالش می‌گشت پیدا می‌کند و آن‌را می‌خرد. اما می‌بیند در این روزنامه فقط از قتل و خودکشی و دزدی و... صحبت شده و خبری از اسمش نیست. ناراحت می‌شود و به روستایشان باز می‌گردد.

پرده دوم: همین که اصغر وارد روستا می‌شود، می‌بیند اهالی روستا با سر بریدن یک خروس و نواختن ساز و دهل از او به شدت استقبال می‌کنند، بــــــــــلـــــــــــه، برادر اصغر که در دانشگاه اراک استاد است و در آن‌جا کوانتوم درس می‌دهد، با یک تلفن قبول‌شدن اصغر را در رشته ادبیات عرب به خانوده‌شان خبر داده‌است.
اصغر از خوشحالی در پوست خود نمی‌گنجد اما در عین حال دل‌شوره و اضطراب محسوسی هم دارد. ترس از اینکه باید در کلاسهای مختلط حاضر شود و لهجه تخمی‌اش را چگونه تغییر دهد، اینکه در دانشگاه چه کار کند تا خنگ‌بودنش مخفی بماند و هزار فکر و خیال واهی دیگر ....

پرده سوم: اصغر آقا وارد دانشگاه می‌شود، موهای ژولیده و کثیف، چهره آفتاب‌سوخته و سبیل کلفتش، به خوبی داد می‌زند که از روستا آمده و توجه هر کسی را جلب می‌کند. اصغر که می‌بیند کسی با این قیافه تابلو تحویلش نمی‌گیرد و پوزخندهای اطرافیان، روح و روانش را بد جوری آزار می‌دهد، از درد تنهایی و بی‌کسی افسرده می‌شود و مشروط هم می‌شود. به هر حال، ترم اول خیلی زود برای اصغر تمام می‌شود، او الان سه ماه بیکار است و می‌تواند با پیدا کردن یک کار مناسب در تهران پولی به جیب بزند و حداقل برای خود لباس مناسبی تهیه کند. سرانجام، اصغر در یک نانوایی مشغول کار می‌شود و اینجاست که آشنایی او با آدمهای قالتاقی که در نانوایی کار می‌کنند، تحول شگرفی در طرز فکر و نگرش او ایجاد می‌کند. اصغر تصمیم می‌گیرد از خود شروع کند، در همان‌جا از دوستانش می‌خواهد تا با نام «آرمان» صدایش بزنند. در اولین فرصت هم به آرایشگاه می‌رود و موهای خود را کوتاه می‌کند. رفته رفته، اصغر آقا اعتماد به نفس از دست‌رفته خود را باز می‌یابد و به این نکته مهم پی می‌برد که در دانشگاه کسی او را نمی‌شناسد و هیچ‌کس از گذشته‌اش اطلاعی ندارد، بنا بر این می‌تواند و می‌بایست در دانشگاه زندگی جدیدی را شروع کند.

پرده چهارم: روز انتخاب واحد، مردی خوش‌تیپ و خوش‌لباس با قد و قامتی رعنا و در حالی که عینک دودی‌اش قیافه شکیلی به او داده، وارد دانشگاه می‌شود. این آقا کسی غیر از اصغر خودمان نیست! اما بگذریــــــــــم، حالا آقا آرمان ما که بچه بالاشهر تهران و در عین حال عضو انجمن ادبی هم هست، پدرش را استاد دانشگاه و پدربزرگش را هم مالک زمینهای دربند تهران معرفی می‌کند؛ بد جوری تو دل دیگران جا خوش کرده و برای خودش آدم مهمی شده! آرمان می‌گوید: «البته من در رشته مهندسی پزشکی دانشگاه تهران باید قبول می‌شدم، اما چون روز امتحان دل‌پیچه گرفته‌بودم، به رشته ادبیات عرب راضی شدم.» آرمان هیچ‌وقت در صحبت کردن کم نمی‌آورد و همیشه حرفهای بزرگتر از دهان خود بر زبان جاری می‌کند، در محفلهای دوستانه از هر دری صحبت می‌کند از سیاست گرفته تا فلسفه، از کیهان‌شناسی تا معماری ... برای اینکه خود را نزد دیگران متفکر و پرمشغله نشان دهد، تصمیم می‌گیرد به هر کلکی شده یک گوشی موبایل اجاره کند و با سیگار کیشدن ژست آدمهای مهم را بگیرد. آرمان، کارهای ریاد دیگری هم می‌کند اما این ترم هم به خاطر اینکه همیشه به این فکر بود که دروغ و خالی‌بندی جدیدی را برای دیگران دست و پا کند و مراقب باشد که مبادا دستش رو نشود، فرصت کافی برای درس خواندن نداشت و مشروط شد. اما برای یک مایه‌دار تهرانی مهم نیست، چون با پول می‌شود همه را خرید.

پرده آخر: حالا دیگر آرمان‌جون ترم سومی شده و آدم سرشناسی محسوب می‌شود، خرش هم خیلی خیلی زیاد می‌رود. آرمان فکر می‌کند با استعمال انواع و اقسام تریاک و حشیش، می‌تواند سنگ تمام بگذارد و خلاف‌سنگین شود و می‌تواند از این راه توجه دیگران را بیشتر به خود جلب کند؛‌ تا حدودی هم در این راه موفق می‌شود و روز به روز دخترهای فلک‌زده بیشتری تمایل و علاقه خود را به این آقای محترم و متشخص نشان می‌دهند. آرمان هم هر شب از آمار دادن دخترهای دانشگاه که دست کمی از ملکه الیزابت ندارند! برای دوستانش تعریف می‌کند و می‌گوید: «البته من که با تمام دخترهای سعادت‌آباد تهران آشنام و اینها که چیزی نیست، تازه یکی چندتا نامزد هم دارم، 206 هم دارم...» آرمان به هر چیزی که به فکر شما برسد فکر می‌کند، به بلوفهای جدید، به اینکه شخصیت دوگانه خود را چه کار کند، معتاد شده و دو ترم مشروطی در پرونده خود دارد و جواب پدر و مادر خود را چگونه بدهد...
آرمان بیچاره، این ترم هم مشروط شد و به هر دری که زد، نتوانست معدل خود را به بالای 10 که هیچی، به بالای 12 برساند. از آدمهای کله‌گنده‌ای که آرمان همیشه آنها را به رخ دیگران می‌کشید و در واقع وجود خارجی نداشتند، کاری بر نیامد و اصغر مافنگی به روستای خود بازگشت تا ...

   + سعید ; ۳:۱٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٤
    پيامهاي ديگران ()