saeid online

دو داستانک

١)
مردی در عالم رویا به سایه خود نگاه می‌کرد و جای پایش را که روی ساحل افتاده بود. اما جای پای دیگری را هم دید. به خداوند گفت: خدایا! این جای پای کیست که در سراسر زندگی همراه من است؟
خداوند فرمود: فرزندم، این جای پای من است که همواره با تو بوده‌ام.
مرد بقیه روزهای زندگی‌اش را از نظر گذرانید و لحظه‌های بحرانی و سختی را در ساحل زندگی‌اش دید که تنها یک جای پا بر آن نقش بسته بود.
با گلایه از خدا پرسید: خدایا چرا در لحظه‌های سخت زندگی همراه من نبودی و جای پایت به دنبال من نیست؟ خداوند گفت: این درست همان لحظه‌ای است که تو را در آغوش کشیده بودم و این است که جای پایم بر ساحل نمانده.
مرد با نگاهی خیس خداوند را می‌نگریست که همچون پدری مهربان به او لبخند می‌زند.


٢)
{فرستنده این داستانک سعید نجفی است.}
مرد هر روز دیر سر کار حاضر می شد، وقتی می‌گفتند: چرا دیر می‌آیی؟ پاسخ می‌داد: یک ساعت بیشتر می‌خوابم تا انرژی زیادتری برای کار کردن داشته باشم، برای آن یک ساعت هم که پول نمی‌گیرم!
یک روز رئیس او را خواست و برای آخرین بار هشدار داد که دیگر دیر سر کار نیاید.
مرد هر وقت مطلب آماده برای تدریس نداشت به رئیس آموزشگاه زنگ می‌زد تا شاگردها آن روز برای کلاس نیایند و وقت‌شان تلف نشود!
یک روز از پچ پچ‌های همکارانش فهمید ممکن است برای ترم بعد دعوت به کار نشود... مرد هر زمان نمی‌توانست کار مشتری را با دقت و کیفیت در زمانی که آنها می‌خواهند تحویل دهد، سفارش را قبول نمی‌کرد و عذر می‌خواست!
یک روز فهمید مشتریانش بسیار کمتر شده‌اند. مرد نشسته بود. دستی به موهای بلند و کم پشتش می‌کشید. به فکر فرو رفت، باید کاری می‌کرد. باید خودش را اصلاح می‌کرد! ناگهان فکری به ذهنش رسید. او می‌توانست بازیگر باشد: از فردا صبح، مرد هر روز به موقع سرکارش حاضر می‌شد، کلاس‌هایش را مرتب تشکیل می‌داد، و همه سفارش‌های مشتریانش را قبول می‌کرد!
او هر روز دو ساعت سر کار چرت می‌زد! وقتی برای تدریس آماده نبود در کلاس راه می‌رفت، دست‌هایش را به هم می‌مالید و با اعتماد به نفس بالا می‌گفت: خوب بچه‌ها درس جلسه پیش را مرور می‌کنیم! سفارش‌های مشتریانش را قبول می‌کرد اما هنگام تحویل بهانه‌های گوناگونی می‌آورد تا کار را دیرتر تحویل دهد: تا حالا چند بار مادرش مرده بود، دو سه بار پدرش را به خاک سپرده بود و ده‌ها بار به خواستگاری رفته بود...
حالا رئیس او خوشحال است که او را آدم کرده، مدیر آموزشگاه راضی است که استاد کلاسش منظم شده و مشتریانش مانند روزهای اول زیاد شده‌اند!
اما او دیگر با خودش «صادق» نیست. او الان یک بازیگر است، همانند بقیه مردم!

   + سعید ; ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸۸
    پيامهاي ديگران ()