saeid online

شهر ما آباد است!

می‌توان تنها شد
می‌توان، زار گریست
می‌توان، دوست نداشت و دل عاشق آدمها را، زیر پاها له کرد!
می‌توان چشمی را، به هیاهوی جهان خیره گذاشت.
می‌توان صدها بار، علت غصه دل را فهمید!
می‌توان...
می‌توان بد شد و بد دید و بد اندیشه نمود! آخرش هم تنها، می‌توان تنها رفت...
با جهانی همه اندوه و غم و بدبختی...
یادگاری؟! همه جا تلخی و سردی و غرور،
فاتحه؟! خوب شد رفت! عجب آدم بدخلقی بود!
ولی ای کودک زیبای دلم، آن ور سکه تماشا دارد:
شهری از مردم آبی سرشار، آسمانش و زمین، عین آن شهر، ولی
من و تو با همه آدمهاش، غرق احساس غروریم به عشق!
دل هر آدم عاشق که شکست، قلب ما می‌شکند!
همه جا لبخند است و زمین، مفتخر است به تن سبزی که
ضرب گام من و تو، بر دلش می‌پیچد!
من و تو خوشبختیم، ما خدا را داریم،
ما غم چلچله را، وقت بوسیدن دستان بهار، مثل یک شعر قشنگ، از دلش می‌خوانیم
ما پر لب پر هر فنچک بی مادر را، با دل روشن خورشید، به هم می‌بندیم
ما به باران گفتیم: که کمی آهسته! غنچه پاک دعا در خواب است!
او قرار است که روزی، روی اندیشه و ایمان، بین احساس شکوفایی و آرامش عشق
تا دم پنجره سبز خدا، سبز شود...
شهر ما، آباد است!
و نگاهش شب و روز به تولد باز است!
و دلش می‌خواهد، همه شب‌زده‌ها، دم دروازه شهر، دل به دریا بزنند
تا همه مثل بهار، شهروندش بشوند!
شهر ما آباد است.

   + سعید ; ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٧
    پيامهاي ديگران ()