saeid online

بادا بادا مبارک بادا...

یک خبر دست اول: یکی دیگر از بر و بچ 79 که حالا برای خودش مدیر تولیدی شده و چرخ کارخانه‌شان را با انگشت کوچیکه خودش می‌چرخاند، در آستانه مزدوج شدن قرار گرفته است. (اضافه کنم، همین آقا اصطلاح مزدوج شدن را دهان من گذاشته.)
همین دیشب که شب‌کار بودم، حدود ساعت 9 به من زنگ زد. پس از سلام و احوال‌پرسی، همچون یک مجرم که دنبال شریک جرم می‌گردد، اول از مزدوج شدن خودم پرسید. اما مایوس از من، از زبان خوش اعلام کرد که با یکی از همکارانش در کارخانه آشنا شده و ان‌شاءا... در آینده نزدیک رسما به دنیای متاهلها می‌پیوندد. شاید باور نکنید. اما بالاخره دای‌رضای خودمان هم رفت قاطی مرغها!
آخرین بار، حدود دو سال پیش بود که همدیگر را به اتفاق ایمان قلی‌زاده در تهران ملاقات کردیم. دو سال پیش که دو سال از فارغ‌التحصیلی‌مان می‌گذشت، هم ایمان و هم رضا از من سر حالتر بودند. رضا که از همان اول به موسیقی سنتی خیلی علاقه داشت، دو سال پیش هم با یک MP3Player که پر بود از آهنگهای شجریان حال می‌کرد و مثل همیشه با ایمان کلنجار می‌رفت. (در این جا هم نوشته‌ام.)
همیشه از جان سالم به در بردنش از هم‌اتاقی شدن با رضا حیدری در ترم یک می‌گفت. خاطرات خدمتش هم شنیدنی بودند. یکی از صحنه‌هایی که هیچ گاه از یاد نخواهم برد، مربوط می‌شود به شبی که از اردوی اصفهان برمی‌گشتیم. از قرار معلوم، علی وارسته و مهدی سیفی برای هندوانه بزرگی که اضافی مانده بود، نقشه‌ها در سر داشتند. رضا از نیت پلید آنها باخبر می‌شود و هنگام رسیدن به خابگاه، در یک عملیات خارق‌العاده، طوری که هیچ کس هیچ بویی نبرد در چشم‌ بر هم‌زدنی، جلوی دیدگان سی نفر انسان بالغ و کامل، هندوانه 10 کیلویی را در حالی که می‌دوید و هنگام دویدن تعادل نداشت به اتاقشان برد. بیچاره علی وارسته، تا مدتها نمی‌دانست که چه بلایی سر آن هندوانه آمده است. آخر همان شب، بعد از آن که آبها از آسیاب افتادند، به اتفاق چند نفر دلی از عزا درآوردیم که دل خیلیها سوخت. تازه، بعد از صرف هندوانه و شنیدن شرح کامل جریان بود که من به علت تلو تلو زدن رضا هنگام دویدنش پی بردم و کلی خندیدم. همین الان هم دام می‌خندم. باور کنید صحنه پیاده شدن دای‌رضا از اتوبوس و دویدن با هندوانه 10 کیلویی طوری که کسی نفهمد، خنده دار بود. 

   + سعید ; ٦:۱٤ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۸ بهمن ۱۳۸٧
    پيامهاي ديگران ()