saeid online

از دانـشگاه اراک چــه خبر؟!

حتما شما نام دستگاه انمار (NMR) را شنیده‌اید. نمی‌دانم شما این دستگاه را از نزدیک زیارت کرده‌اید یا این که مثل من حتا رنگش را هم ندیده‌اید؛ مهم نیست. یکی از استادان ما همیشه می‌گوید: «مهمترین درس دوره کارشناسی شیمی، تجزیه دستگاهی است و یک فارغ‌التحصیل شیمی باید بر جمیع جهات این درس مسلط باشد.» اما فاصله حرف تا عمل این آقایان، به اندازه فاصله زمین تا عرش است و شاید هم بیشتر.

بـــــــله، استادان ما عقیده دیگری دارند. استادان ما می‌گویند:«دانشجو حتا نباید جمال دلربای دستگاه را ببیند، چه برسد به اینکه این توفیق را داشته‌باشد که دستگاه را لمس کند یا با آن کار کند، چون دستگاه گران است و ممکن‌است چشم دانشجویان شور باشد و بنا بر این، دستگاه قصه ما خراب شود و برای تعمیر آن مجبور باشیم ارز از کشور خارج کنیم و دیون ارزی ایران سر به فلک بگذارد و آنگاه ناچار باشیم منت‌کشی امریکای جهانخوار را بکنیم.»

اما بینید هنر مسئولان دانشگاه اراک تا کجاست و چه کارهایی که نمی‌کنند. دستگاه ما حکایتی دارد که به احتمال زیاد خیلی از شما آن را نشنیده‌اید یا شاید هم شنیده‌اید.

قبل از اسباب‌کشی به پردیس، دانشگاه ما یک دستگاه انمار 60 داشت که به قول امروزیها از رده خارج بود و هزینه تعمیرات آن، کمر دانشگاه را بد جوری خم کرده‌بود. بعد از آن، سرنوشت این‌طور رقم خورد که بلند پروازیهای دانشگاه ما گل کند و با هزار بدبختی، دستگاه فعلی (انمار300) را با قیمتی گزاف از خارج کشور وارد کنند. این دستگاه چند میلیون تومانی، برای چندین سال در انبار دانشگاه اراک گرد و خاک می‌خورد (برنامه‌ریزی مسئولان ما چه‌ها که نمی‌کند.) تا اینکه ستاره‌ای بدرخشید و تصمیم گرفته شد دستگاه مزبور به بهشت ایران‌زمین که همان دانشکده علوم پایه خودمان باشد، منتقل شود. دستگاه انمار به طرز معجزه‌آسایی، صحیح و سالم به اتاق ویژه‌اش آورده شد. اما چون دستگاه از تاریکی می‌ترسید، تصمیم بر این شد که درب اتاق را قفل نکرده و آن‌را باز بگذارند.

اما چشمتان روز بد نبیند، در یکی از همان روزها، یکی از کارگران ساختمانی که از آنجا عبور می‌کرد و اتفاقا خود را نابغه الکترونیک می‌دانست و خود را با ادیسون اشتباه گرفته‌بود، سری به دستگاه زد و نگاهی اندیشمندانه به آن انداخت. بعد از یک بررسی کوتاه، به این نتیجه رسید که باید برای یادگاری دوشاخه دستگاه انمار را از دستگاه جدا کند و آن‌را برای ضبط صوتی که پدر پدربزرگش از جنگ جهانی غنیمت آورده بود، ببرد.

چـــــــنــــــد مــــــاه گذشت و هنگام نصب نهایی دستگاه، مهندس ما دید که دستگاه کار نمی‌کند. با خود گفت: «ای بابا! چرا بنزین تموم شد؟!» اما بر حسب اتفاق متوجه شد که دستگاه از ناحیه دوشاخه فلج شده و مساله را با مسئولان در میان گذاشت. بزرگان قوم هم بعد از کلی بحث و جدل و بررسیهای موشکافانه، به این نتیجه رسیدند که باید دوشاخه‌ای از سر باغ ملی تهیه کنند. اما ای دل غافل! دستگاه ما دوشاخه خودش را می‌خواست و بنا بر این، می‌بایست دوشاخه به شرکت سازنده در خارج از کشور سفارش داده می‌شد تا از خارج وارد شود. اما مدیران شرکت هم در جواب گفتند: « I am sorry!، ما دوشاخه اضافی نداریم و شما مجبورید یک دستگاه نو بخرید.»

این‌جا بود که اکابر دانشگاه تازه فهمیدند چه دسته گلی آب داده‌اند و تصمیم گرفتند درپوش بزرگی از بی‌تفاوتی تهیه کنند و آن‌را روی دسته‌گلهای خود بگذارند تا آب از آب تکان نخورد.

 

 

 

از شیرین‌کاریهای دیگر مسئولان دانشگاه این که، روزی از روزها دری به تخته خورد و تصمیم گرفته شد که برای آزمایشگاهها تجهیزاتی خریداری شود. شاید شما هنگام عبور از قسمت آزمایشگاههای تحقیقاتی یک جعبه چوبی بزرگ را دیده باشید، گفته می‌شود که این جعبه محتوی یک دستگاه دقیق و گران‌قیمت بوده و این، همان جعبه داستان ماست.

این جعبه و دستگاه درون آن را، ماهها بدون استفاده، در کنار پله‌ها و پشت آسانسوری که می‌گویند قرار است بعدها نصب شود و در حقیقت به مدرسه موشها تبدیل شده‌است، گذاشته بودند. بعد از چندین و چند ماه، بالاخره تصمیم گرفته شد که دستگاه نصب شود. اما، باز کردن درب جعبه همانا و شوکه شدن مسئولان همانا! چرا که موشهای ناقلای ساکن در آسانسور، پس از جویدن جعبه چوبی به دستگاه زبان‌بسته رسیده و بسیاری از قسمتهای پلاستیکی دستگاه و روکش سیمهای آن را جویده و نوش جان کرده بودند!

بعد از این ماجرا، بزرگان قوم تنها به تنبیه موشها اکتفا کردند و پیش خود گفتند که: «کسی ما را ندید!»

 

فرستنده: A.R

   + سعید ; ۸:٤٢ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸٤
    پيامهاي ديگران ()