saeid online

درباره تخت جمشید (بخش چهارم)

دکتر حامی معتقد بود که تخت جمشید هرگز پایتخت هخامنشیان نبوده‌است، بلکه جای مقدسی بوده که در آن‌جا جشنها به پا می‌شده و امروز هم کوهی را که تخت جمشید در دامنه آن ساخته‌شده، کوه رحمت می‌نامند.
وی آتش‌سوزی در تخت جمشید را نیز ناممکن می‌داند، چرا که معتقداست تخت جمشید با سنگ و بر روی سنگ ساخته‌شده و تنها هنگام تشریفات بر روی ستونهای آن الوار می‌گذاشتند و روی الوارها چادر می‌کشیدند.
حامی برای این ادعای خود دلیل تجربی و آزمایشگاهی می‌آورد و می‌گوید: اگر تخت جمشید در آتش سوخته‌بود، سنگهای آن باید در زیر اجسام فرو ریخته‌شده، پخته می‌شد و به مرور، آب باران و برف با پوسته سنگ آهک پخته، ترکیب آهک شکفته داده‌باشد. ولی سنگهایی که از زیر خاک درآمده همگی سالم است و آج تیشه سنگ‌تراشان هخامنشی هنوز روی آنها دیده می‌شود.
گذر از راههای صعب‌العبور
مورخان یونانی راه اسکندر به گرگان (از دامغان امروزی) را چهار روز ذکر می‌کنند، حال آنکه به گفته حامی این راه ۸۴کیلومتری، کوهستانی و جنگلی بوده و پیمودن آن دو هفته زمان نیاز داشته‌است.
وی حرکت اسکندر به هند (از بلخ) را نیز نادرست می‌داند. وی به مقایسه حرکت اسکندر در ۲۳۰۰پیش از میلاد و نادرشاه در قرن هژدهم می‌پردازد و می‌گوید: نادرشاه ۲۰۷۰سال پس از اسکندر از راه سیستان به قندهار، به کابل، به جلال‌آباد، به پیشاور و از آن‌جا با عبور از رود سند و پنجاب به لاهور و دهلی رسیده‌است. نادرشاه این ۱۷۰۰کیلومتر را ۲۷۷روز پیموده، حال آنکه اسکندر ناآشنا به منطقه در ۲۰۷۰سال پیش از وی، این راه را ۱۹روزه پیموده‌است
روایت نویسنده کتاب قصه سکندر و دارا
اصلان غفاری از چند زاویه داستان اسکندر را بیشتر قصه می‌داند تا روایت مستند تاریخی. وی مورخان اسکندر را مورد بررسی قرار داده و برخی روایات افسانه‌ای آنها را نقل می‌کند؛ استدلال می‌کند که از مدت کوتاه عمر او این مقدار کار به ثمرآمده ممکن‌نبوده و سرزمین مقدونی نمی‌توانسته‌است چنین لشکرکشی بزرگی را سامان دهد.
نکته‌ای که غفاری بر آن تاکید می‌کند این‌است که قدیمیترین مورخ درباره اسکندر ۳۰۰سال پس از مرگ وی زندگی می‌کرده‌است، آیا این ۳۰۰سال خلا را نمی‌شده با دروغ پر کرد؟ وی سپس سوال می‌کند که چگونه است که ایرانیان در قرن هفتم میلادی(۱۱۰۰سال بعد) باید از روی نوشته‌های غربی و مخلوطی از افسانه و واقعیت از اواخر حکومت هخامنشیان با خبر شوند؟
وی در کتاب خود می‌گوید: داستان اسکندر از روز تولد تا هنگام مرگ، به طوری در افسانه‌ها، معجزه‌ها و حوادث قهرمانی پیچیده ‌شده که مطالعه آن، کتابهای رموز حمزه و... را به ذهن متبادر می‌کند. تنها رجحانی که قصه اسکندر بر کتابهای مزبور دارد در کیفیت نویسندگی و انشای آن است؛ چه نویسندگان غربی بقدری محاورات و صحنه‌های وقایع فرعی را دقیق شرح و ترسیم کرده‌اند که در بادی نظر، افسانه حقیقت جلوه می‌کند. در حالی که اگر افسانه‌ها، معجزه‌ها و اتفاقهای عجیب را از اصل داستان کسر کنیم، رشته وقایع طوری از هم گسیخته می‌شود که قابل رفو نیست.
لشکرکشی در صحاری سوزان و بی‌آب و ریگهای روان لیبی و مصر جز اینکه «ابری پدید آمده و آفتاب را بپوشاند و پس از آن بارانی ببارد و مقدونیها را سیراب‌کند» یا اینکه «دسته‌ای از کلاغها راهنمایی قشون را به‌عهده بگیرند» یا به قول آریان «دو مار رهبری را عهده‌دار شوند»، به نحوی دیگر امکان‌پذیر نیست. در جنگ سابوسها در هند، چون شمشیر آنها زهرآلود بود تمام زخمیهای مقدونی مردند، جز اسکندر که در این گیر و دار سالم ماند! و در همین زمینه اسکندر در خواب دید که ماری گیاهی در دهان داشت و به او گفت که این گیاه علاج زهر است؛ در جستجوی گیاه آن‌را یافتند و همین‌که این گیاه را روی زخم بطلیموس گذاشتند، درد ساکت و جراحت التیام یافت.

ادامه دارد.

بخش اول
بخش دوم
بخش سوم
بخش پنجم
بخش ششم

   + سعید ; ۸:٤٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٤ مهر ۱۳۸٧
    پيامهاي ديگران ()