saeid online

نه از رومم، نه از زنگم، همان بیرنگ بیرنگم

دلمان برای دوران خوش (و یا شاید ناخوش) دانشجویی کمی تا قسمتی تنگ شده؛ دلمان برای خیابان‌های کج و معوج اراک و دانشگاه تنگ و کوچکش که فقط سه ساختمان داشت (با دستشویی می‌شد، چهار تا) تنگ شده.
دلمان برای چهره بد چشم و روی امانی تنگ شده، برای خنده‌های بی‌درد فروغی که آدم را یاد پولدارهای بی‌خیال شمال تهران می‌انداخت.
دلمان برای سبیل قشنگ دکتر بابایی (توجه کنید: دکتر بابایی!) تنگ شده، شاید تا الان ایشان هم همچون دکتر سولی به اصل عدم لزوم سبیل پی برده باشد. دلم برای دکتر سولی نخواستنی هم تنگ شده و هر وقت یاد ادا و اطوارش می‌افتم، {...} با آن همه کبکبه و دبدبه‌‌ای که داشت، الان باید در صدر دانشمندان جهان باشد که می‌بینیم نیست!
دلم برای جوش زدن‌های مژگان‌خانم که از بعضی‌ها خیلی بدش می‌آمد، تنگ شده. دلم برای صلابت علیرضا تنگ شده، الحق و الانصاف که استاد خوبی بود. برعکس زنش که دست ‌کمی از مژگان نداشت.
دلم برای کلاس‌های مهدوی که نه می‌خندید و نه عصبانی می‌شد، تنگ شده. (شما هم لابد دارید فکر می‌کنید چرا همه استادهای شیمی‌فیزیک این‌جوری‌اند؟) دلم برای قیافه توپول خلیل‌سنتز تنگ شده، برای تند حرف‌ زدن‌های اکبر جون هم تنگ شده و همین‌طور خاطراتی که سر کلاس‌هاش تعریف می‌کرد.
دلمان برای تجزیه‌چی‌ها تنگ شده که این همه از IR و GC و NMR می‌گفتند ولی ما آخر نفهمیدیم که این‌ها خوردنی‌اند؟ آدم‌اند؟! چی چی‌اند؟!
دلمان برای انار ساوه، برای کیوی و پرتقال شمال، برای مسقطی لار و کازرون، برای گز اصفهان، برای آلوچه و چاقاله‌بادامهای بروجرد، برای سفره‌های بی‌شام و صبحانه، و  برای چهار سال دوران دانشجویی بد جوری تنگ شده...

در یکی از همین وبلاگ‌ها خواندم که:

  • اشتباه ما دل‌ بستن‌های ماست، دل بستن آغاز دل کندن است.
    صمیمی‌ترین دوست‌ها و همراهان هم وقتی بی‌حوصله می‌شوند، می‌روند...
    دل نباید بست، باید لذت برد، باید از دوست‌داشتنی‌ها تا هنوز خاطره نشده‌اند لذت برد.

   + سعید ; ٧:۳۱ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٦
    پيامهاي ديگران ()