saeid online

شهریار و پیام به اینشتین (۱)

 در خلال سالهای 1320 و 1321خبر کشفیات اینشتین غوغایی در جهان انداخته بود. کارشناسان معتقد بودند که اگر متفقین جنگ را تمام کنند، آلمان با بمب اتمی،‌ مقاومت آنها را درهم خواهد شکست. همه جا صحبت از این سلاح بسیار وحشت‌آفرین بود.
جنگ با پیروزی متفقین به پایان رسید. خوشبختانه، هیچ یک از طرفین جنگ نتوانستند از بمب اتمی استفاده کنند.
آلبرت اینشتین، یهودی بود. در آن سالها، نازیها یهودیان را در کوره‌های آدم‌سوزی می‌سوزاندند. اینشتن در سال 1940 م برابر با 1319 خورشیدی از آلمان فرار کرد و به آمریکا پناهنده شد.
در سالهای 1325 و 1326 خورشیدی بار دیگر خطر بمب اتم زبانزد مردم جهان شد. بشریت نگران از پیامدهای این اسلحه مرگبار، آرامش موقت خود را از دست دادند. اگر یکی از دولتهای ‌متخاصم از این اسلحه استفاده بکند، فاتحه دنیا خوانده خواهد شد. هیچ ذی‌روحی‌ روی‌ زمین باقی نخواهد ماند. قرن‌ها طول خواهد کشید تا حیوانی‌ تک‌سلولی به وجود آید و قرنها زمان لازم خواهد بود تا زمین به حالت اولیه برگردد.
این صحبتهای روزمره مردم جهان بود. در چنین فضایی ‌چه کسی‌قادر بود از این فاجعه جلوگیری‌کند. بیشتر مردم دست به دعا بودند. عده‌ای می‌گفتند که خداوند در قرآن خبر داده است که کوهها مثل پنبه تافته خواهد شد. آیا این مردم می‌توانستند افکار و حرف دلشان را به اینشتینی‌ که در محاصره جهان‌خواران بود، برسانند؟ پس چه باید کرد؟ چگونه می‌توان این نابغه علم را متوجه اوضاع وخیم و شرایط روحی نامساعد بشر نمود؟
در سال 1326 جمعی از اساتید و دانشجویان تهران، دست به دامان شهریار می‌شوند. نگرانی و وحشت مردم جهان را با او در میان می‌گذارند و یادآوری می‌کنند که تنها شهریار، نابغه شعر و ادب مشرق‌زمین می‌تواند اینشتین، آن نابغه ریاضی و فیزیک مغرب‌زمین را متاثر بکند. خود استاد فرمودند: "آنچنان منقلب شدم که گویی بمب اتم کره زمین را به کلی نابود کرد و پودر آن در فضای بیکران پخش شد. از جسم خاکی رهیدم. در عالمی اعلا به درگاه خداوند متوسل شدم: خدایا کمکم کن. پروردگارا، قدرتی می‌خواهم که دل آن سلطان ریاضی را نرم کنم. اکنون که من مامور این امر مهم شده‌ام، شرمنده‌ام مگردان."
آری، شهریار ادب شرق، توفق الهی را کسب می‌کند و همان شب، شعر "پیام به انشتین" آفریده می‌شود. این شعر به قدری‌ روان و منسجم و صمیمی خلق می‌شود که گمان نمی‌کنم هیچ سنگدلی را یارای مقاومت در برابرش باشد. بلافاصله این شعر به زبانهای‌ انگلیسی، ‌آلمانی، ‌فرانسه و روسی ‌ترجمه می‌گردد. عده‌ای مامور می‌شوند که شعر را به اینشتین برسانند. از مسئولان و محافظانش، ‌وقت می‌گیرند.
روز موعود فرا می‌رسد. ترجمه فصیح انگلیسی شعر را در اقامتگاه اینشتین، برایش می‌خوانند. آن بزرگمرد عالم دانش،‌ دوبار از جای‌ خود برمی‌خیزد. دو دستش را بر صورتش می‌نهد و می‌فشارد. قطرات اشک بر شیشه عینکش نمایان می‌شود. با چهره‌ای اندوهگین، یکباره ‌با صدایی ‌بلند فریاد می‌زند: به دادم برسید. بعد سکوت می‌کند و صورتش را در میان دو دستش می‌گیرد و غرق در بحر تفکر می‌گردد. در سکوت غم‌انگیزی ‌فضای ‌اقامتگاهش را ترک می‌کند. دقایقی‌ بعد، ‌می‌خواهد که شعر بار دیگر خواند شود. این بار پس از شنیدن آن بیرون از اتاقش می‌رود و با وضعیتی مغموم در باغ مخصوصش قدم می‌زند. گویا تا آخر عمر هم همیشه غمگین بوده است تا اینکه در سال 1975 میلادی‌برابر با 1336 خورشیدی زندگی را بدرود می‌گوید. جنازه‌اش بنا به وصیت خود،‌ سوزانده و خاکسترش مدفون می‌گردد. 

   + سعید ; ٧:٤٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٤ فروردین ۱۳۸٦
    پيامهاي ديگران ()