saeid online

اندر احوالات شیخ ما

 راویان روایت کنند که روزی شیخ ما رضی‌ا... عنه اندر کلاس درس، از اسرار آفرینش همی سخن می‌راند و دیده‌‌‌ی جمله‌مریدان وی به دنبال کله‌ی لرزان شیخ، مدام در لرزه می‌بود.
نوبت به لب‌تاب ایشان رسید. در آن روز، مریدی که برای آماده کردن لب‌تاب و بیروجکتور می‌آمد از شنیدن اسرار آفرینش محروم بودندی.
شیخ ما که کسی را داوطلب این کار ندید، خود کمر همت به کاری بس سترگ همی‌بست و عزم بر راه‌اندازی آن نمودندی.
مریدان همگی چشم بدو دوخته بودند. بعد از مدت مدیدی که شیخ ما به آنها ور رفت، مریدان فهمیدند که وی در راه‌انداختن آنها بسی عاجز است.
شیخ، جلسه درس آن روز را تعطیل فرمودندی و مریدان همگی به علم وافر استاد پی‌بردندی و به دنبال شیخ شتابان شدند، در همان حال نعره‌ای برآوردند و از او دور شدند.


حکایت دیگر این که: روزی شیخ ما رضی‌ا... عنه همی عزم جزم کرده‌بود که سوار خری شود. هر چه کوشید نتوانست. با صدایی بلند همی‌گفت: جوانی کجایی که یادت بخیر!
و بعد به اطراف و اکناف همی نگاه کردی و چون مریدی در آن نزدیکی ندید، همی‌گفت: «خودمانیم در جوانی هم مالی نبودی.»

 فرستنده: A.R

   + سعید ; ٦:٤٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٤
    پيامهاي ديگران ()