saeid online

مردی از همدان

 او از همدان برخاست، جایی که آفتاب در آن می‌درخشد و نور آفتاب انسانهای بارور را از خود بیرون می‌دهد. نامش محمد بود. چون تازه به دنیا آمده‌بود و اسم مستعار پیدا نکرده‌بود، پدر و مادرش با همان اسم صدایش می‌کردند. او وقتی به دنیا آمد بی‌سواد بود و از همان زمان وقتی می‌دید استادان دانشگاه باسواد به دنیا می‌آیند، رنج می‌کشید و شبها به غار علیصدر پناه می‌برد و با قلبی خونین برای بی‌سوادان گریه می‌کرد.

وقتی محمد به دنیا آمد مادرش در حالی که می‌گریست در گوشش گفت: تو باید برای دانشجویان و پابرهنگان زحمت بکشی و بعد از اینکه استاد شدی، رئیس گروه شیمی شوی. محمد با چشمانی ملس به مادرش می‌نگریست و می‌گفت: اونقه! اونقه! اونقه! پدرش به مادر اصرار می‌کرد که این بچه شیر می‌خواهد، به او شیر بده. اما مادرش می‌گفت: نه، او دارد برای دفاع از علم و دانش فریاد می‌زند و شاید هم دارد paper می‌دهد.

آری! محمد به اراک آمد. او در آن زمان چهار سال بیشتر نداشت، اما در همان چهار سالگی، عقلش از سالها بعد که سی ساله شد بسیار بیشتر بود. وقتی آنها به اراک رسیدند با مشاهده روستایی بزرگ که ساختمانهایش چند طبقه بود خیلی تعجب کردند. محمد از دیدن خانه‌های اشرافی که بسیاری از آنان خون مردم را می‌مکیدند بسیار غمگین شد و از همان جوانی تصمیم گرفت استاد دانشگاه شود تا از مردم انتقام بگیرد.

محمد. خ بسرعت وارد دانشگاه اراک شد و برخلاف نظر همه آشنایانش موفق‌شد تدریس‌اش را آغاز کند. او در تمام این مدت، علاوه بر کتابهای درسی مربوط به خودش، توانست کتابهای هندسه و ادبیات خود را هم بخواند و همین امر تحولی شگرف را در او به‌ وجود آورد. وی سالها بعد توانست با استفاده از دانشی که در کلاسهای درس از دانشجویان کسب کرده‌بود، فرق اتم و الکترون را که نقش شگرفی در پیشرفتهای بعدی او داشت، بفهمد. یکی از متصدیان آزمایشگاه که حشمت نام‌دارد، محمد. خ را نابغه شیمی معدنی می‌داند و معتقد است: این پاولینگ ثانی از هوشی سرشار برخوردار بود، من بعد از سه روز موفق شدم با او در مورد این که اجسام از اتمها تشکیل می‌شوند به توافق برسم. خ در این باره دیدگاهی اصولگرایانه دارد.

دکتر خ همیشه احترام خاصی به نظرات دیگران می‌گذاشت. یک‌بار که داشت به نظر یکی از دانشجویانش احترام می‌گذاشت او کم آورد و گفت: الهی بمیری از دستت راحت بشم. همکاران دیگرش نیز همیشه همین را می‌گویند. دکتر خ مترصد یک فرصت بود تا خودی نشان دهد. تصمیم گرفت به کتابخانه برود تا با کپی‌برداری از کتابها مقاله ارائه دهد و از این طریق به نوایی برسد و دیگران نیز وی را تحویل بگیرند. مدتها در عرصه پژوهش فعالیت می‌کرد، تا این که یک روز از یکی از همکارانش پرسید: چرا من نمی‌توانم مقاله ارائه کنم و مثل تو پژوهشگر نمونه شوم؟ همکارش گفت: برای این که اینجا سلف سرویس است، این‌جا کسی مقاله ارائه نمی‌دهد، اگر می‌خواهی به من برسی باید بروی به خط مقدم. او از همان موقع دنبال خط مقدم می‌گشت، اما هرگز موفق به یافتن آن نشد.

او کماکان به دانشگاه و شیمی معدنی عشق می‌ورزد،

پاولینگ ثانی، یا سر به زیر است یا همیشه خوددرگیری شدیدی دارد...

فرستنده: ا. ن

   + سعید ; ۱:٥۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸٤
    پيامهاي ديگران ()