saeid online

همین‌جوری!

 

 

نه تو می‌مانی، نه اندوه و نه هیچ‌یک از مردم این آبادی

به حباب نگران لب یک رود قسم و به کوتاهی آن لحظه‌ی شادی که گذشت،

غصه‌ها خواهدرفت آن‌چنان که فقط خاطره‌ای خواهدماند.

لحظه‌ها عریانند، به تن لحظه‌ی خود جامه‌ی اندوه مپوشان هرگز

تو به آیینه نه آیینه به تو خیره شدست، تو اگر خنده کنی او به تو خواهد خندید

و اگر بغض کنی، آه از آیینه‌ی دنیا که چه‌ها خواهدکرد و

گنجه‌ی دیروزت پر از حسرت و اندوه و چه حیف

بسته‌های فردا همه ای کاش ای کاش ظرف این لحظه

و لیکن خالیست.

ساحت سینه پذیرای چه‌کس خواهدبود،

غم که از راه رسید در این سینه بر او باز مکن

تا خدا یک رگ گردن باقیست

تا خدا مانده، به غم وعده‌ی این خانه مده ...

   + سعید ; ٧:٢۸ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٤
    پيامهاي ديگران ()