saeid online

رنجش

به همین سادگی
که کلاغ سالخورده
با نخستین سوت قطار
سقف واگن متروک را
ترک می گوید،
دل
دیگر
در جای خود نیست.

(با اجازه شاعر)

.......................................
داستانک‌های منتشر شده در مرداد:

رمز موفقیت

پادشاه و وزیر

تولستوی و زن بی‌حیا

   + سعید ; ۸:٤٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩٤
comment نظرات ()

پاشنه بلند

یکی برای ما شرح بدهد علت علاقه‌مندی خانم‌های محترم به کفش‌های پاشنه‌بلند چیست و چرا با وجود این که در مخاطرات و مضرات کفش‌های پاشنه‌بلند هیچ انسان عاقلی شک ندارد، اما باز هم همه خانم‌ها، چه آن‌هایی که خودشان را قدکوتاه می‌دانند و چه آن‌هایی دست کمی از یک نردبان ندارند، از پوشیدن آن در مجالس شادی کوتاه نمی‌آیند؟ جالب این جاست (بهتر است بگویم شگفت این جاست) که حتا خانم‌هایی که برای سلامتی‌ خود کم نمی‌گذارند و روزانه سه ست دوازده تایی دراز و نشست باید بزنند و دو عدد میوه قرمز و یک عدد میوه بنفش را حتماً بخورند، اگر در یک میهمانی کفش پاشنه‌بلند نپوشند و پنجه‌های پای خودشان را درب و داغان نکنند و دمار از ستون فقرات خود درنیاورند و در حین راه رفتن شیلنگ تخته نیندازند، وجدان‌شان راضی نمی‌شود. به راستی علت این که خانم‌ها چه بیسواد و چه باسوادشان، فکر می‌کنند با پوشیدن کفش پاشنه‌‌بلند زیباتر و دل‌انگیزتر می‌شوند، چیست؟ اصلاً چه کسی گفته است جذاب بودن و تو دل برو بودن با قد بلند پیوند مستیم دارد و فقط قدبلندها خوش‌تیپ و خوش‌اندامند؟ و چه لزومی دارد که آدمیزاد سلامتی خودش را به خطر بیندازد برای این که اندکی قدبلندتر به چشم آید؟
حالا شما هی گلو پاره کن که با پوشیدن کفش پاشنه‌بلند تراز طبیعی ستون فقرات به هم می‌خورد و در نتیجه درد کمر و مفاصل ران به همراه می‌آورد و پاها که همانا قلب دومند، در کفش پاشنه‌بلند بدترین وضع ممکن را دارند و راه رفتن در چنین موقعیتی برای خانم‌ها به شدت سخت می شود و ممکن است با از دست دادن تعادل و لغزیدن به زمین بیافتند که بدیهی است در چنین شرایطی احتمال پیچ خوردن و رگ به رگ شدن مچ پا وجود دارد، اما امان از وقتی که آدمیزاد برای انتخاب‌ها و تصمیم‌های خودش هیچ توجیه عقل‌پسندی نداشته باشد و چشم و همچشمی بشود ملاک و معیار تصمیم‌گیری‌هایش.

.......................................
سال‌ها پیش در همین ماه:

همه لوگوهای وبلاگ

چنته عطاری

برای وبلاگ‌نویسان

دوست دارم پس هستم

   + سعید ; ۳:٠٧ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٤
comment نظرات ()

چشم حسود کور

(من) خاطرات زیادی دارم که همه آن‌ها تقریبا حرفه‌ای هستند؛ مثلا در وین با آقایی به نام آلفرد کارفن (Alfred karpfen) آشنا شدم. ایشان هم روی پیوندهای هیدروژنی کار می‌کردند. من یکی از تحقیقاتم را که در ایران 16 روز طول کشیده بود تا رایانه محاسباتش را انجام دهد، به آلفرد نشان دادم. نتیجه کار برای ایشان عجیب بود و ایشان گفت: "یا این محاسبات اشتباه (است) و یا نتیجه خیلی قشنگی دارد. من خودم باید این محاسبات را انجام دهم."
من هم که می‌دانستم این محاسبات 16 روز طول می‌کشد، پذیرفتم. بعد من رفتم بیرون که چای بخورم. دیدم که آلفرد خودش آمده دنبالم و گفت: "محمد بیا." من با تعجب گفتم چه اتفاقی افتاده؟ گفت: "محاسبات را انجام دادم و جواب تو درست بود." و من با تعجب گفتم: واقعا انجام دادید؟ گفت: بله.
با هم به اتاق کارشان رفتیم. من دیدم زمان محاسبات سیزده دقیقه و شش ثانیه ثبت شده است و این سرعت به خاطر استفاده از سوپرکامپیوترهای آن جاست. خود آلفرد هم می‌گفت که ما باید با این سوپرکامپیوترها دیگر به فکر حل کردن مسائلی که برای بیوشیمی مهم است باشیم چون در حال حاضر سمت و سوی تمام علم‌ها باید درجهت پیشرفت مسائل حیاتی یعنی  Bioباشد.
... البته در کارهای تحقیقاتی حتما نیاز نیست افراد را به صورت فیزیکال ببینیم. من خودم با فردی به نام استیو شینر (Steve Scheiner) در آمریکا بیش از ده مقاله نوشته‌ام ولی تا کنون ایشان را ملاقات نکرده‌ام زیرا با این دنیای مجازی فقط کافی است که فردی را پیدا کنی که با هم همفکر باشید آن وقت می‌توانید با هم یک موضوع خاص را تحقیق کنید و نتیجه تحقیق‌تان را با هم چک کنید تا به یک نتیجه کلی برسید...


.....................................
توضیح:
آن چه که خواندید، خاطره‌ای بود از محمد سلیمان‌نژاد (متولد سال 1351 در آبادان) که بی هیچ کم و کاستی از صفحه انجمن علمی شیمی در سایت دانشگاه اراک در این جا آوردم. ما که خیلی فیض بردیم.

   + سعید ; ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٦ امرداد ۱۳٩٤
comment نظرات ()

بهفرانه (1)

دارایی و فرزندانتان تنها وسیله آزمایش شما هستند و خداست که پاداش بزرگ نزد اوست. (سوره تغابن، آیه 15)

بهفر قصه ما می‌رود تا سه ماهگی‌اش را پـر کند. تا این جای کار نشان داده که پسر بدی نیست و بنای ناسازگاری ندارد؛ شب‌ها خوب می‌خوابد و در طول روز وقتی بیدار است، اگر شکمش سیر باشد و جایش خشک، با خودش بازی می‌کند. اطلاع زیادی از روند رشد ذهنی کودک ندارم، ولی به نظر می‌رسد تازه فهمیده است آن چیزی که در حین تقلا کردن از جلوی چشمانش رد می‌شود، چیزی غیر از دست‌های خودش نیست. انگاری که به کشف تازه‌ای رسیده باشد، گاهی آن قدر روی دست‌هایش تمرکز می‌کند و به آن‌ها نگاه می‌کند که چشمش لوچ می‌شود. بعد به آرامی و تا حدودی به صورت کنترل‌شده، یک دست یا هر دو دستش را وارد دهانش می‌کند و آن چنان مالاچ مولوچی راه می‌اندازد که اشتهای آدم باز می‌شود. هر چند، برای این که دستش را از دهان درآورد، هنوز ناشیانه عمل می‌کند و گاهی انگشتش را در دهان قلاب می‌کند و صدای گریه خودش را در می‌آورد. به صداها گوش می‌دهد و با هر کسی که دل به دلش می‌دهد و برایش حرف بزند، رابطه برقرار می‌کند و با خنده و صداهای آئو آئو پاسخ می‌دهد.
برای این که مبادا با ناخن‌های کوچکش صورت یا دهانش را زخم کند، چند شب پیش -صدقه سرم- خواستم که ناخن‌های دستش را کوتاه کنم. ناخن شستش به راحتی کوتاه شد، سراغ انگشت اشاره‌اش که رفتم، محکم فشار دادم تا با یک حرکت ناخنش را کوتاه کنم و به حساب خودم قال قضیه را کنده باشم. اما زهی خیال باطل؛ چشم‌تان روز بعد نبیند، با ناخنگیر نوک انگشت لطیفش را گاز گرفتم. با دیدن قطره‌ خون دنیا به سرم آخر شد و در کمتر از چند ثانیه، عرق سردی روی پیشانی‌ام شبنم زد. در همین حال، صدای هق‌هق بهفر بود که گوش آسمان را کر می‌کرد. کودک زبان‌بسته نمی‌دانست چه کسی و برای چه، آرامش شبانه‌اش را این گونه بر هم زده است. از این که می‌دیدم بهفر ما دردی را می‌کشد که خودش هیچ نقشی در به وجود آوردن آن نداشته است، بر خودم تف و لعنت نثار می‌کردم. بیچاره تازه درد واکسن دو ماهگی‌اش را فراموش کرده بود که با درد به مراتب بیشتری روبه‌رو شد. هرچند برایش کاری نمی‌توانستم بکنم اما از این که با دست خودم این طوری حالش را گرفته بودم، تا روز بعد دمق بودم. ولی هر چه بود تمام شد و بهفر فراموش کرد، اما تجربه‌ای گرانقدر برای من تا در امر بچه‌داری به خودم غره نشوم و حواسم را بیشتر جمع کنم.

.....................................................
سال‌ها پیش در همین ماه:

در هم نوشت
همچنان می‌گذرد

اس براون

   + سعید ; ٥:۳٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٤ امرداد ۱۳٩٤
comment نظرات ()

سورخوران

شنبه برابر با سوم مرداد فرصتی پیش آمد تا با هفت نفر از همکاران یک گردش یک روزه داشته باشیم. خوش گذشت و جای شما خالی. درخت بود و چشمه و کوهسار، و من و غلام و هادی و جواد به اضافه نورا... و حمید و جواد و نوروزی. آدم نخاله‌ و نق‌نقو در بین‌مان نبود، هیچ کسی هم پاچه دیگری را نمی‌گرفت و کم‌کاری نمی‌کرد.
بد نیست اشاره‌ای داشته باشم به داش‌غلام که مادرخرج‌مان بود و در این میان، از سیاست شاخ در جیب دیگری گذاشتن به خوبی بهره برد. غلام که می‌دانست نوروزی از به‌به و چه‌چه دیگران خوشش می‌آید، از همان صبح هی می‌گفت که نوروزی بچه دهات است و زرنگ است و چنان است... نتیجه این شد که نوروزی از پای بساط آتش تکان نخورد و بی هیچ منتی هم زحمت کباب نهار را کشید و هم چای آتیشی‌ را تا عصر برقرار نگه داشت.
همین که در این روز آسمان نیمه‌ابری بود و تابش مستفیم آفتاب اذیت‌مان نکرد، خوب بود. بدون نیاز به کلاه آفتابگیر می‌شد از طبیعت لذت برد. تعریف از خود نباشد با خودمان کیسه زباله برده بودیم و در برگشت، آشغال‌های خودمان را با خودمان همسفر کردیم. البته در جهت فرهنگ‌سازی عرض کردم نه هر گونه کلاس‌گذاری یا منت بر محیط زیست یا هر چیز دیگر. ولی همچنان بودند سفره‌های یکبار مصرف و بطری‌های پلاستیکی که لابلای درخت‌ها و گوشه رودخانه جا خوش کرده بودند تا حدود 400 سال عمر خود را در طبیعت سپری کنند.
در ادامه، چند عکس از همان روز بارگذاری کرده‌ام. همچنین همه سفرنامه‌ها را در این‌جا می‌توانید ببینید.

ادامه مطلب
   + سعید ; ٩:٤۳ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٤
comment نظرات ()

همه چیز را همه کس دانند.

چند روز پیش که به آرایشگاه رفته بودم، با دیدن موهای کف مغازه سوالی در ذهنم نقش بست که با شنیدن پاسخ جناب آرایشگر، دانستنی‌های تازه‌ای فراگرفتم. البته به خاطر این که مبادا سوال بی‌جا و بی‌ربطی پرسیده باشم و با دست خودم اسباب تمسخرم را فراهم کنم، ابتدا برای طرح سوال دودل بودم و کلی با خودم کلنجار رفتم که بپرسم یا نپرسم؛ ولی از آن جایی که گفته‌اند "پرسیدن عیب نیست و ندانستن عیب است" سوالم را طرح کردم و بعد از دریافت پاسخ که همراه با یاد گرفتن چند مطلب تازه بود، سرکیف شدم. پرسه این بود که: "موهایی که روانه سطل آشغال می‌کنید، هیچ کاربردی ندارند؟" و اما پاسخ مفیدی که آرایشگر داد و خیلی از آن بهره بردم، به شرح زیر است:

1) از موهای بلند (که بیشتر زنانه‌اند) برای ساخت قلم مو استفاده می‌شود. 2) در گذشته که ساخت تنورهای گلی، رواج بیشتری داشت به ملاتی که برای ساخت تنور به کار می‌رفت، مو اضافه می‌کردند تا گل به دست آمده، قوام و شکل‌پذیری بهتری داشته باشد و در نتیجه کار با آن آسان باشد. 3) همچنین، شالیکارها به کشتزارهای خود مـو اضافه می‌کنند تا هم قوام بیشتری داشته باشد و راحت‌تر بتوان در آن نشاکاری کرد، هم خاک را تقویت کند و برنج پربارتری بدهد. 4) البته مو برای درخت گردو کود مناسبی است و برخی از باغدارها، پای درخت‌های گردو مو می‌ریزند تا خاک آن را تقویت کند.
5) و در پایان، یک کاربرد ویژه و جدید نیز برای مو ذکر کرد که البته برای تایید آن، به بررسی‌های بیشتری نیاز است. این دوست آرایشگر ادعا کرد که یکی از ویژگی‌های موی انسان این است که چنانچه آب به مواد نفتی و روغنی آلوده شده باشد، با استفاده از مو می‌توان مواد نفتی موجود در آب را جداسازی کرد. و برای مصداق ادعایش گفت که حدود پنج سال پیش که یکی از سکوهای نفتی در خلیج مکزیک دچار نشتی نفت شد و میلیون‌ها لیتر نفت خام وارد آب اقیانوس شد و خلاصه، فاجعه زیست‌محیطی پیش آمد، در یک فراخوان سراسری، موی انسان از بسیاری کشورها جمع‌آوری و به امریکا فرستاده شد تا لکه‌های نفتی را توسط آن از روی سطح آب جمع‌آوری کنند. می‌گفت که در ایران مسئولیت جمع‌آوری مـو به عهده نیروهای هلال احمر بود.


...........................................
سال‌ها پیش در همین ماه:

یا چنان نمای که هستی یا چنان باش که می‌نمایی

ترجمه و ناترجمه

زنان و اشتغال‌زایی

   + سعید ; ٤:٠۳ ‎ق.ظ ; جمعه ٩ امرداد ۱۳٩٤
comment نظرات ()

چارپـاره

1)
به آگاهی خوانندگان خوش‌مرام وبلاگ فخیمه می‌رسانم دو صفحه جدید به صفحه‌های وبلاگ اضافه گردید. یکی دانستنی‌های خودرو و دیگری، راهنمای سفر به کویر. محتوای هر دو را از اینترنت گرفتم و با اندکی ویرایش و ساده‌نویسی، در وبلاگ جای دادم تا دانستنی‌های هرچند ناچیز اما، کاربردی و راهگشا تقدیم حضورتان شده باشد. خواندن این دو صفحه را پیشنهاد می‌کنم چرا که فکر نمی‌کنم با خواندن مطلب آن‌ها فقط وقت‌ گرانبهای‌تان تلف شده باشد.

2)
حدود هشت سال پیش بود که متن زیر را برای خیلی از همکاران پیامک کردم تا با گوشه و کنایه، نادانی‌‌های رنگارنگشان را به رخ‌های‌ دورو و دورنگشان بکشم به این امید که آدم بشوند. اما از شما چه پنهان که درب شعورشان همچنان روی همان پاشنه نادانی می‌چرخد و نه تنها چیزی عوض نشده بلکه اوضاع بدتر هم شده است:

سود = کارمند باهوش + مدیر باهوش
تولید = کارمند نادان +‌ مدیر باهوش
  اضافه حقوق = کارمند باهوش +‌ مدیر نادان
اضافه‌کاری = کارمند نادان + مدیر نادان

3)
دوست نکته‌سنجی می‌گفت اگر سعدی خوش‌سخن الان زنده بود و البته موج شعر نو تاثیری بر قالب شعری‌اش نگذاشته بود و صد البته، وقت خودش را در فیس‌بوک و وایبر و واتس‌آپ و غیره تلف نمی‌کرد، آن شعر "جان آدمیت"ش را با گذاشتن یک نشان سوال در آخر مصرع اول و یک کاما در ابتدای مصرع دوم، این گونه اصلاح می‌کرد:
تـن آدمـی شـریـف اسـت بـه جـان آدمیت؟
نــــــه، همین لباس زیباست نشان آدمیت

4)
عبارت «اِنّ اللهَ یَهدی مَن یَشاء» معمولا به این صورت ترجمه شده است: "خداوند هر کسی‌ را که بخواهد، هدایت می‌‌کند‌." بدیهی است کسانی که نگرش جبرگرایانه دارند و دنبال توجیهی برای گناهان خود می‌گردند، با شنیدن این آیه توپ را در زمین خدا می‌اندازند و می‌گویند که اگر من هدایت نشده‌ام، پس خداوند نخواسته است.
اما به تازگی با تعبیر جدیدی از این آیه آشنا شدم که در آن، کلمه "یشاء" به انسان نسبت داده شده بود و در نتیجه، ترجمه آیه به این صورت در آمده بود: "خداوند هر کس را که بخواهد هدایت شود، هدایت می‌کند."
نمی‌دانم کدام ترجمه درست‌تر است، اما دومی بیشتر به دل می‌نشیند.


..........................................
سال‌ها پیش در همین ماه:
داستان

به تو هیچ ربطی نداره

   + سعید ; ۸:۱۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٤ امرداد ۱۳٩٤
comment نظرات ()