saeid online

کارخانه‌نوشت 40 و 41

مشاهده یادداشت خصوصی

   + سعید ; ٤:٠۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩۳
comment نظرات ()

کارخانه‌نوشت 38 و 39

مشاهده یادداشت خصوصی

   + سعید ; ٤:٠٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩۳
comment نظرات ()

جـنـگ

به مناسبت سی و یکم شهریور، آن بخش از حاشیه‌های جنگ ویرانگر ایران و عراق را که برای خودم تازگی داشتند، آورده‌ام. منبع: ویکی‌پدیا فارسی.


1) جنگ عراق با ایران که نزد اعراب با نام‌های "قادسیه صدام" و "جنگ اول خلیج" شناخته می‌شود، طولانی‌ترین نبرد کلاسیک در قرن بیستم و دومین جنگ طولانی این قرن پس از جنگ ویتنام بود. دلیل اصلی آغاز جنگ را به طور کلی می‌توان در "برنامه‌ریزی عراق برای تسلط یافتن بر خلیج فارس" دانست.
2) نقشه اولیه صدام، یک پیروزی سریع طی چند هفته بود. صدام و حتا بسیاری از تحلیلگران غربی هرگز پیش‌بینی شکست عراق در دستیابی به این هدف و آغاز یک جنگ فرسایشی را نمی‌کردند. اشتباه عراق این بود که لقمه‌ای بسیار بزرگتر از دهانش برداشته بود.
3) سوریه، کره شمالی و لیبی از جمله کشورهایی بودند که از ایران حمایت تسلیحاتی کردند. این جنگ در نهایت در مرداد ۱۳۶۷ با پذیرش آتش‌بس از سوی دو طرف و پس از به جا گذاشتن یک میلیون نفر تلفات و ۱۱۹۰ میلیارد دلار خسارت به دو کشور پایان یافت.
4) در هفته نخست حمله عراق به ایران، در میان واحدهای نیروی زمینی ارتش ایران تنها سرهنگ هوشنگ عطاریان در جبهه غرب کشور بود که با تاکتیک عملیاتی ضد حمله در روز هشتم از آغاز جنگ توانست ارتش عراق را از خاک ایران بیرون نماید. دو سال بعد، نامبرده به علت توده‌ای بودن دستگیر و به اتهام عامل نفوذی عراق، تیرباران شد.
5) گفته می‌شود خلبانان عراقی، دستکم در نبردهای هوایی بسیار پایین‌تر از استانداردهای غربی رفتار می‌کردند. درواقع، یکی از مهمترین مشکلات عراق در طول جنگ نداشتن نیروی انسانی کارآزموده برای استفاده از سلاح‌های مدرنش بود. عراق هیچ‌گاه نتوانست از همه توان این سلاح‌ها استفاده کند. برای نمونه ۴ سال پس از تحویل هواپیماهای سوخو-۲۴ به عراق، هیچ‌کدام از این هواپیماها بهره‌برداری نشده بودند.
6) مشکل عدم بهره‌برداری درست از تسلیحات پیشرفته تنها در نیروی هوایی این کشور وجود نداشت؛ برای نمونه در طول جنگ خدمه عراقی هرگز از سیستم دید در شب گونه‌ای از تانک‌های ساخت شوروی استفاده نکرده ‌بودند. چرا که نمی‌دانستند این تانک‌ها به چنین سامانه‌ای مجهزند.
7) اما در سوی دیگر، نیروی هوایی ایران حلقه فراموش‌شده‌ای بود که کل عملیات جنگی عراق را به شکست کشانید. نیروی هوایی عراق نمی‌توانست با نیروی هوایی و هوانیروز ایران هماوردی کند چرا که از قدرت آتش، هواپیماهای توانا و تمرین مناسب برخوردار نبود.
8) حکومت عراق امیدوار بود که با حمله به پایگاه‌های هوایی مهم ایران، نیروی هوایی را زمین‌گیر کنند. اما در عمل نیروی هوایی ایران تنها پس از ۲۴ ساعت به یک دستگاه جنگی تبدیل شد و نه تنها به تمام خاک عراق حمله‌ور شد بلکه آسیب شدیدی به نیروی زمینی عراق نیز وارد کرد. نیروی هوایی و هوانیروز ایران در نابودسازی خودروهای نظامی، ادوات توپخانه‌ای و تدارکات ارتش عراق به قدری موفق بود که توان هجومی ارتش عراق تقریباً از بین رفت.
9) خرید هواپیماهای سوئیسی، بالگردهای هلندی، کامیون‌های آلمانی، مهمات ساخت چکسلواکی، زره‌پوش‌های مجارستان، زره‌پوش‌ها و مهمات لهستان و خودروهای رومانیایی یکی از روش‌هایی بود که ایران برای دور زدن تحریم‌های تسلیحاتی به کار گرفت؛ این تجهیزات بیرون از حوزه تحریم تسلیحاتی بودند اما امکان تبدیل آن‌ها به تجهیزات نظامی وجود داشت.
10) زمانی که ایران طی یک عملیات سه روزه موفق شد شهر آبادان را پس از حدود یک سال از محاصره خارج کند، این پیروزی آن‌چنان پیش‌بینی‌نشده بود که برخی گمان می‌کردند نظامیان عراقی در این جبهه علیه صدام کودتا کرده‌اند.
11) اگرچه پس از آزادی خرمشهر، ایران دو عملیات موفق دیگر نیز انجام داد (از جمله در منطقه سومار)  ولی شکست نیروهای نظامی ایران در برابر ارتش عراق در عملیات رمضان (تابستان ۱۳۶۱) و در منطقه بصره موجب شد ایران برتری تبلیغاتی و روحی خود را از دست بدهد.
12) گفته می‌شود که عملیات رمضان بزرگترین نبرد زمینی جهان پس از جنگ جهانی دوم بوده‌ است. عراق به سادگی از توپخانه برای کشتار ۳۰۰۰۰ سرباز ایرانی استفاده کرد. عملیاتی که درواقع هیچ دستاوردی برای ایران نداشت. ژنرال ماهر عبدالرشید در این باره گفته است: برای نابودسازی هر حشره مزاحمی، حشره‌کش مناسب وجود دارد که بدون توجه به تعداد حشره‌ها، آنان را دفع می‌کند. و مهاجمان (ایرانی) بدانند که عراق حشره‌کش مناسب برای دفع آنان را دارد.
13) در اوایل جنگ، از مناخم بگین (نخست‌وزیر وقت اسرائیل) سوال می‌شود که درباره جنگ چه نظری دارد؟ او در پاسخ گفته بود: "ما برای هر دو طرف آرزوی موفقیت داریم."
اشاره‌ای کنایه‌آمیز به این ‌که اسرائیل از نبرد فرسایشی دو دشمن سرسختش استقبال می‌کند.

   + سعید ; ۸:۱٢ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩۳
comment نظرات ()

مرده‌پرستی

همان طوری که شما بهتر از من می‌دانید یکی از عادت‌های رفتاری ما ایرانی‌ها که از احساساتی بودن ما سرچشمه می‌گیرد و در نتیجه بین خانم‌ها رواج بیشتری دارد، این ‌است که اگر خدای ناکرده یکی از نزدیکان ما به دیار باقی شتافت، تا مدت‌ها ول‌کن معامله نیستیم و دوست داریم همیشه خود را نزد دیگران ماتم‌زده و عزادار نشان دهیم. مهمانی و مسافرت را بی هیچ منطق روشنی و بی آن که دلیل عقلی یا شرعی برای آن بیابیم، بر خود و دیگران حرام می‌کنیم. بدون این که از خود بپرسیم با این کارها چه سودی دستگیر ما یا آن خدابیامرز می‌شود، خودمان را اخمو و عبوس نشان می‌دهیم و زندگی را برای خود تیره و تار می‌کنیم.
البته خوشبختانه روز به روز بر شمار کسانی که در این زمینه فکر بازتری دارند، افزوده می‌شود؛ این دسته از آدم‌های واقع‌بین که می‌دانند هیچ گاه عزاداری‌ها و خودزنی‌ها عزیز از دست رفته‌شان را زنده نمی‌کند، به آسانی با واقعیت مرگ کنار می‌آیند و بدون این‌که خود را جر بدهند، پس از گذشت مدت کوتاهی از خاکسپاری میت به زندگی عادی خود باز می‌گردند. با این توجیه که هر یک از انسان‌ها امانتی از سوی خداوند هستند و این امانت در روزی مقدر بایستی نزد خدای خود بازگردد. آن‌ها می‌دانند که مرگ، همان شتری است که در خانه هر کسی می‌خوابد و باز هم می‌دانند که ماتم گرفتن برای مردگان و خود را وقف مردگان کردن، نمی‌تواند جای خالی از دنیا رفته را پر کند.
اما، خدا نکند یکی از نزدیکان کسی فوت کند که گویی خود را طلبکار خدا می‌داند، این‌جاست که سناریو آغاز می‌شود: اول شوکه می‌شود، بعد غش می‌کند، سپس کف می‌کند، توی سر و مغز خودش می‌زند و این چرخه باطل را تا یک سال و بلکه هم بیشتر ادامه می‌دهد. پیش خودش هم می‌پندارد با گذاشتن یک دست ریش طالبانی و برگزاری انواع مراسم ترحیم، شب هفت، چهلم، سالگرد و غیره سنگ تمام گذاشته و وفاداری خود را به آن مرحوم نشان داده است. اما یک‌ سال بعد با دیدن چهره خود در آینه می‌بیند که در این مدت،‌ به‌ علت خودخوری و غم و غصه بی‌مورد، چند سالی زودتر پیر شده‌ و آن چه در این میان از دست داده، عمر با ارزش خود بوده است.
از دید من، اگر هزینه این‌گونه مراسم صرف اطعام نیازمندان یا کمک به مراکز خیریه یا کارهای پسندیده دیگر شود، هم می‌تواند گره‌ای از کار درگذشتگان در آن دنیا باز کند و هم رضایت خداوند را بیشتر جلب می‌کند.
یادمان باشد که "زندگی به هیچ نمی‌ارزد، اما ارزش هیچ چیزی به اندازه زندگی نیست" و "باشد که همه روزهای عمرمان را زندگی کنیم." تک‌تک ما سرانجام روزی داوری خواهیم شد، مهم این‌است که چقدر زندگی کرده‌ایم، نه چقدر زنده بوده‌ایم. چقدر بخشیده‌ایم، نه چقدر داشته‌ایم. چقدر خوب بوده‌ایم، نه چقدر مهم جلوه کرده‌ایم.

در حیرتم از مرام این مردم پست
این طایفه زنده‌کش مرده‌پرست
تا هست به ذلت بکشندش به جفا
تا رفت به عزت ببرندش بر سر و دست!


+++++++++++++++++
( این‌ شعر هم بی‌ربط نیست.)

   + سعید ; ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩۳
comment نظرات ()

کارخانه‌نوشت 37

مشاهده یادداشت خصوصی

   + سعید ; ٧:۱۸ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٥ شهریور ۱۳٩۳
comment نظرات ()

با بزرگان

در این پست قصد دارم خیلی کوتاه شما را با منش و مرام یکی از استادان بزرگ این مملکت آشنا کنم. فکر نمی‌کنم تقلید از بزرگانی که نامشان در صفحه تاریخ ماندگار شده است، عیب و عار باشد.

 

پروفسور محسن هشترودی (1355-1286هـ.ش) یکی از ریاضیدانان معاصر ایران است. وی که مدرک دکترای خود را در ریاضیات از دانشگاه سوربن فرانسه دریافت کرد، پس از بازگشت به تهران، مقام استادی دانشسرای عالی، ریاست دانشگاه تبریز و ریاست دانشکده علوم دانشگاه تهران را عهده‌دار بود. پروفسور هشترودی از طرفداران سرسخت علوم پایه بود، به شعر و موسیقی و فلسفه علاقه داشت و توانایی بیان مطالب علمی به زبان ساده را دارا بود. وی به عنوان یک اندیشمند پیشرو و ریاضیدان نامدار ایرانی، دارای اهمیت نمادین و شخصیتی اثرگذار در جامعه علمی معاصر ایران بوده است.
پرویز شهریاری درباره محسن هشترودی گفته است:
"دو خصلت اساسی هشترودی را از دیگران ممتاز می‌کرد: واقع‌بینی و بی‌پروایی؛ و به همین خاطر بود که همیشه انسانی فکر می‌کرد و هرگز از بیان اندیشه خود بیم نداشت. او در سال‌های آخر عمر در گفتگویی با کیهان به سختی به سوء استفاده‌ای که از دانش امروز می‌شود حمله کرد...
...او می‌اندیشید و همیشه و در تمام عمر خود می‌اندیشید و به همین مناسبت انسان بود و همچون هر انسان اندیشمندی بی‌پروا. او از جنگ و دشمنی میان انسان‌ها بیزار بود و انسان بودن را بر دانشمند بودن مقدم می‌داشت و حرف و اعتقاد خود را بی‌پروا می‌گفت؛ بی‌پروا از این که با دیگر حرف‌ها متفاوت است و بی‌پروا از این که ممکن است به کسی بر بخورد. او انسانی دانشمند یا بهتر بگوییم دانشمندی انسان بود.
نخستین بار که استاد را شناختم در دانشگاه تهران بود که به عنوان دانشجو در کلاس درس او حاضر شده بودم. وقتی که از کلاس بیرون آمدم، به واقع دگرگون شده بودم. پس به این ترتیب هم می‌شود درس داد. می‌توان معلم ریاضی بود ولی روح و ذهن دانشجو را چنان افسون کرد که او در برابر شرف انسانی و دانش عام و همه جانبه استاد، از طرفی، خود را کوچک احساس کند و از طرفی دیگر، پُـر از شوق و امید شود. درس استاد درس انسانیت و درست اندیشیدن بود و آدمی را در دنیایی از شوق و شگفتی فرو می‌برد.
به راحتی و بی‌پروا حرف می‌زد و بدون این که برای هر مجلسی شأن جداگانه‌ای قایل باشد، آن چه در دل داشت بیرون می‌ریخت و هرگز فراموش نمی‌کنم زمانی را که در پایان نخستین همایش معلمان ریاضی که در دانشگاه پَهلوی شیراز تشکیل شده بود، نیم ساعتی صحبت یا دقیقتر بگویم درددل می‌کرد و تقریباً همه همراه او می‌گریستند."


*********************
در ادامه، مطلب مختصری درباره جوش سرد در پاسخ یکی از خوانندگان پر و پا قرص وبلاگ فخیمه.

ادامه مطلب
   + سعید ; ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩۳
comment نظرات ()

توضیح کارخانه‌نوشت‌ها

قابل توجه دوستان همیشه همراه، در صورت تمایل به خواندن کارخانه‌نوشت‌ها نام و ای‌میل خود را در قسمت درج نظر بنویسید تا رمز یادداشت‌ها را برای‌تان بفرستم.

البته مبادا خیال کنید حرف خاصی در آن‌ها نوشته شده، بلکه بنا به دلایلی که تنها برای خودم موجهند، دوست دارم دوستان محرم به آن‌ها دسترسی داشته باشند. این‌ها چرندیاتی‌اند که برای خودم می‌نویسم و هیچ ارزش دیگری ندارند.

   + سعید ; ٦:۳٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩۳
comment نظرات ()

کارخانه نوشت 36

مشاهده یادداشت خصوصی

   + سعید ; ٦:٢٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩۳
comment نظرات ()

کارخانه‌نوشت 35

مشاهده یادداشت خصوصی

   + سعید ; ٦:٢۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩۳
comment نظرات ()

کمربند ایمنی

شاید شما هم در برخورد با کسانی که از بستن کمربند ایمنی خودداری می‌کنند، این توجیه جاهلانه و خنده‌دارشان را شنیده باشید که می‌گویند: جان آدمیزاد دست خداست، اگر قرار باشد که ما تصادف کنیم و بمیریم (یا نمیریم)، چه کمربند ایمنی ببندیم و چه نبندیم، خواهیم مرد. (یا نخواهیم مرد.)
این توجیه نادرست بیشتر از سوی کسانی که احساس نزدیکی بیشتری با خدا می‌کنند و خود را متدین و مذهبی می‌دانند، بیان می‌شود. اما جالب این جاست که دین ما پاسخ دیگری پیش روی کسانی که با دید غلط خود به این قضیه نگاه می‌کنند و به نحوی نبستن کمربند ایمنی را ترویج می‌دهند، می‌گذارد. دین ما می‌گوید: اگر کسی یقین کند با انجام دادن و یا ترک یک کار صدمه‌ای به او وارد می‌شود و یا جانش به خطر می‌افتد، بر او واجب است که از خود محافظت کند و نگذارد خطری متوجه او شود.
چون احتمال تصادف برای همه وجود دارد و از آن جا که می‌دانیم نبستن کمربند ایمنی عواقب بدی هنگام تصادف دارد و از سوی دیگر، وقتی که می‌توان با بستن کمربند ایمنی به سادگی از آسیب‌ها و کشته‌های بسیاری در تصادفات جاده‌ای جلوگیری کرد، بنابراین واجب است که آن را همیشه ببندیم.
پس می‌بینید کسانی که داعیه اعتقاد و دینداری و خیلی چیزهای دیگر دارند، چگونه بر خلاف نص صریح دین خود رفتار می‌کنند ولی با این حال، گمان می‌کنند کارشان منطبق بر اعتقادشان است.

   + سعید ; ٤:۱٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩۳
comment نظرات ()

مثبت‌اندیشی

یکی از مطالبی که شاید در همه کتاب‌های روان‌شناسی برای داشتن زندگی بهتر یا دستکم برای نگرش بهتر به زندگی بر آن سفارش شده است، اندیشیدن به آن چه که دوست داریم بشویم و به آن چه که می‌خواهیم برسیم و خلاصه، به آن چه که از زندگی می‌خواهیم، می‌باشد. کاری که شاید خیلی از ما عکس آن را انجام می‌دهیم، به جای این که خواسته‌ها و نیازهای‌مان را بازگو کنیم و نیروی فکر و ذهن‌مان را روی آن‌ها متمرکز کنیم، بیشتر از بیزاری‌ها و ناخواسته‌های خود از زندگی می‌گوییم.
برای مثال، همه دوست دارند که تنی سالم داشته باشند. تا این جای کار هیچ مشکلی نیست. ولی یک نفر این آرزوی درونی‌اش را به این شکل مطرح می‌کند: "از خدا می‌خواهم همیشه در صحت و سلامت جسمی و روانی به سر ببرم." دیگری که راه دعا کردن و آرزو کردن را بلد نیست، می‌گوید: "من دوست ندارم بیمار و افسرده باشم..." به عبارت دیگر، یکی بر سالم بودن خود تاکید می‌کند و دیگری بر بیمار نبودن خود.
یک مثال دیگر: یکی از خدا می‌خواهد "ثروتمند باشد" و دیگری می‌خواهد که "فقیر نباشد" این دو آرزو یک مفهوم دارند و یک پیام را می‌رسانند ولی چون به شکل متفاوتی بیان می‌شوند، کارایی و اثرگذاری متفاوتی دارند. روان‌شناسان هم پیشنهاد می‌کنند به جای این که به روی منفی خواسته‌های خود فکر کنید، به روی مثبت آن‌ها بیندیشید و تنها در این صورت است که سریع‌تر و آسان‌تر به خواسته‌های خود می‌رسید. البته به همین جا هم نباید بسنده کرد و باید آرزوهای خود را خیلی شفاف و بی‌پرده روی کاغذ بنویسید تا به نتایج بهتری برسید.
و در آخر، این را بدانید که اگر چیزی برای گفتن ندارید، خداوند هم چیزی برای هدیه دادن به شما ندارد.

   + سعید ; ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٤ شهریور ۱۳٩۳
comment نظرات ()

طنز در قرآن

اگر شما هم قرآن‌خوان باشید، شاید متوجه این نکته شده‌اید که به نظر می‌رسد خدای خوب و مهربان ما ‌نیز دستی در طنز دارد و بعضی از پیام‌های قرآنی را به صورت نیش و نوش بیان کرده است. ابتدا گمان می‌کردم شاید ترجمه‌های فارسی ایراد دارند که چنین برداشتی را در خواننده فارسی‌زبان به وجود می‌آورند، اما یک جستجوی ساده در اینترنت نشانم داد که حتا از قرن‌ها پیش خیلی از تفسیرگران عرب‌زبان نیز درباره آیه‌های طنزآمیز قرآن سخن گفته‌اند. طنزپژوهان قرآنی، طنزهای قرآنی را به دو گونه تقسیم نمود‌ه‌اند: تفسیری و تمثیلی. در گونه اول، حقایق تلخ و ناراحت‌کننده‏ با بیان شیرین و جذاب آورده می‌شوند تا مخاطب به آن حقایق بیشتر توجه کند و در گونه دوم، حقیقت و واقعیتی جدی به یک واقعه لطیف و دلنشین تشبیه و تمثیل می‏گردد.
جدای از این تقسیم‌بندی‌های کلاسیک، چند نمونه از مواردی را که به نظر خودم طنزآمیز بوده‌اند، انتخاب کرده‌ام. اگر دوست داشتید، می‌توانید بخوانید:


هنگامى که به انسان زیانی رسد، ما را در حالى که به پهلو خوابیده یا نشسته یا ایستاده است، مى‌خواند. اما هنگامى که ناخوشى را از او برطرف ساختیم، چنان مى‌رود که گویى هرگز ما را براى حل مشکلى که به او رسیده بود، نخوانده است!...
(یونس، آیه 12)

مثلی زده شده است به آن گوش فرا دهید: کسانی را که غیر از خدا می‌خوانید، هرگز نمی‌توانند مگسی بیافرینند هر چند برای این کار دست به دست هم دهند. و هر گاه مگس چیزی از آنها برباید، نمی‌توانند آن را بازپس گیرند...
(حج، آیه 73)

و هنگامی که آیه‌های روشن ما بر آنان خوانده می‌شود در چهره کافران نشانه‌های انکار می‌بینی. آن چنان که نزدیک است برخیزند و با مشت به کسانی که آیه‌های ما را بر آن‌ها می‌خوانند حمله کنند...
(حج، آیه 72)

چرا (دوزخیان) از یادآوری رویگردانند؟ همچون گورخرانی رمیده‌اند که از شیری گریخته‌اند. گویی هر یک از آنان توقع دارد دعوتنامه‌ای جداگانه برایش بفرستند!
(مدثر، 52-49)

...و کسانی را که طلا و نقره می‌انبارند و در راه خدا انفاق نمی‌کنند، به عذابی دردناک مژده بده. روزی که آن طلا و نقره در آتش دوزخ گداخته شود و پیشانی و پشت و پهلوی آن‌ها را داغ کنند...
(توبه، آیه 34 و 35)

و هنگامى که کار زشتى انجام می‌‏دهند می‌گویند: "پدران خود را بر این کار یافتیم و خداوند ما را به آن دستور داده است!"
بگو: خداوند (هرگز) به کار زشت فرمان نمی‌‏دهد. آیا چیزى به خدا نسبت می‌دهید که نمی‌دانید؟
(اعراف آیه 28)

آیا گمان کردید به بهشت می‌روید بی آن که پیش‌آمدهایی همچون گذشتگان به شما برسد؟ همان‌هایی که وقتی گرفتاری‌ها به آن‌ها رسید آن چنان ناراحت شدند که به پیامبر و ایمان‌آورندگان گفتند: پس یاری خدا کی خواهد آمد؟ آگاه باشید، یاری خدا نزدیک است.
(بقره، آیه ۲۱۴)

و هرگز به ناز از مردم رخ متاب و در زمین با غرور گام برندار که خداوند هرگز مردم خودخواه خودستا را دوست نمی‌دارد. و در رفتارت میانه‌رو باش و آرام سخن گو که زشت‌ترین صداها صدای الاغ است.
(سوره 31، آیه 17 و 18)

آیا آن بتان را پایی است که راهی پیمایند یا دستی که از آستین قدرت بیرون آرند یا چشم و گوشی که با آن ببینند و بشنوند؟ بگو: شریکان خود را بخوانید و هر نیرنگی که می‌توانید با من به کار برید بی آن که هیچ مرا مهلت دهید!
(سوره 7، آیه 195)

کافران می‌خواهند نور خدا را با دهان‌شان خاموش کنند! و خدا نگذارد. تا آن که نور خود را به روشن‌ترین حد برساند هر چند کافران ناخشنود باشند.
(سوره 9، آیه 22)

هنگامی که منافقان نزدت می‌آیند، می‌گویند: "گواهی می‌دهیم که به یقین تو فرستاده خدایی." خداوند می‌داند که تو فرستاده او هستی، ولی خداوند گواهی می‌دهد که منافقان دروغگو هستند.
(منافقون، آیه 1)

...در آفرینش خداوند بخشنده هیچ عیبی نمی‌بینی؛ دوباره نگاه کن، آیا هیچ کاستی می‌بینی؟ بار دیگر نگاه کن، سرانجام چشمانت به سوی تو بازمی‌گردد در حالی که خسته و ناتوان است.
(سوره مُلک، آیه 3 و 4)

   + سعید ; ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۱ شهریور ۱۳٩۳
comment نظرات ()

یک و دو و سه

1) تقارن
وقتی که در صدد کشف علت آرامش نهفته در خیابان‌های زیبا بر می‌آیم، می‌بینم که خیابان‌های زیبا در مقایسه با همه خیابان‌های دیگر عنصر اضافه‌تری ندارند، همه‌شان یک راه آسفالته هستند و جدول و پیاده‌رو و چند درخت و تیرهای چراغ. همه خیابان‌ها همه این اجزایی را که نام بردم، دارند و فکر نمی‌کنم یک خیابان زیبا اجزای بیشتری نسبت به خیابان‌های دیگر داشته باشد. ولی آن چه که یک خیابان را زیبا و چشمنواز هر رهگذری می‌کند، نحوه چیدمان این اجزا نسبت به یکدیگر و دقت به کار رفته در ترکیب‌بندی آن‌هاست؛ برای ساخت یک خیابان زیبا ضمن آن که به نیازهای سواره‌ها و پیاده‌ها توجه بیشتری می‌شود، نهایت تلاش به کار گرفته می‌شود تا اجزا و عناصر، تناسب و تقارن بیشتری داشته باشند و تنها با در نظر گرفتن همین اصل ساده است که نتیجه بهتری رقم می‌خورد و قدم زدن یا رانندگی در آن خیابان با لذت و آرامش بیشتری همراه است.

2) خرافات
برای این که بتوانیم با گوشی موبایلمان حرف بزنیم، اول از همه باید بیست قرن از میلاد عیسی مسیح گذشته باشد، دانشمندان امواج الکترومغناطیس را کشف کرده باشند، کار با امواج الکترومغناطیس از قبیل دریافت، پردازش و ارسال آن را یاد گرفته باشند، دولت‌ها با نصب ماهواره‌ها و دکل‌های مخابراتی امکان استفاده همگان از آن را فراهم کنند، شرکت‌های بزرگ بین‌المللی با آن سرمایه‌های کلان، چیزی به نام گوشی موبایل بسازند و به دست من و شما برسانند و...
اما چندی پیش یکی را دیدم برای این که موبایلش بهتر خط بدهد، موقع شماره‌گیری موبایلش را فوت می‌کرد!

3) آنتی سریال
هر چه تلاش می‌کنم تا به سریال‌های تلویزیونی آن هم از نوع ایرانی‌شان علاقه‌مند شوم، نمی‌شود که نمی‌شود. بهتر است این طور بگویم: هیچ سریال تلویزیونی قادر به جذب من به عنوان یک تماشاگر پیگیر نیست؛ در تمام این سی و اندی سال که از عمر مبارکم می‌گذرد، شاید بیش از پنج سریال را به طور کامل ندیده باشم.
همیشه در محافلی که دیگران سریال‌های مورد علاقه‌شان را برای هم بازگو می‌کنند و از به اشتراک گذاشتن نظرشان لذت می‌برند، هیچ حرفی برای گفتن ندارم و نگاهم به آن‌ها بیشتر از جنس نگاه یک جنازه می‌ماند، به همین دلیل دوست دارم موضوع را خیلی زود عوض کنم یا اگر راه به جایی نبردم، از جمع جدا شوم.
دلیل اصلی بی‌رغبتی‌ام نسبت به تماشای سریال شاید ناشی از کم‌حوصلگی ذاتی من باشد؛ اصلاً نمی‌توانم صبر کنم تا ادامه داستان را یک هفته و حتا یک شب بعد ببینم. حس تعلیقی که در فاصله دو قسمت از یک سریال به آدم دست می‌دهد، برای من خوشایند نیست. البته سطحی بودن، غمگین بودن، بازی با احساسات بیننده و بازی ساختگی نابازیگرهای ایرانی، مزید بر علت و بیزاری هر چه بیشترم از سریال می‌شوند.

   + سعید ; ٤:٥٠ ‎ب.ظ ; شنبه ۸ شهریور ۱۳٩۳
comment نظرات ()

قصاص

در وبلاگ یکی از دوستان آمده بود: در جوامع غیرمتمدن، اعدام ابزاری کنترلی است که با ایفای نقش در جان ستادن نوجوانی که در پای چوبه دار التماس می‌کند و مادرش را صدا می‌زند، مهری است بر تایید اوج توحش و بربریت خفته مردمانی که به تماشا آمده‌اند و تخمه می‌شکنند.

به نظر می‌رسد بالا بودن آمار اعدام در ایران و همین طور رویه‌ای که خبرگزاری‌های وطنی مبنی بر انتشار تصاویر اعدام مجرمان در فضای مجازی در پیش گرفته‌اند (+و+) احساسات بسیاری از مردم و به ویژه زنان را که دلنازکتر هستند، جریحه‌دار کرده است.
بر خود لازم می‌دانم به آگاهی برسانم که در هر جنایتی، مقتول یا مقتولان هم حقوقی داشته‌اند که "حق زندگی" یکی از مهمترین آن‌ها بوده است و به جای این که در مواقع این‌چنینی، احساسات‌ ما از یک سو غش کند، بپذیریم که دفاع از کسانی که پایبند هیچ هنجاری نیستند و خود را محق می‌دانند با هر انگیزه‌ای، دیگران را از زندگی محروم و خانواده‌ای را داغدار کنند، به هیچ روی منطقی نیست. سوال این‌جاست کسانی که از عمل مجرمانه جانیان سنگدل حمایت می‌کنند و با دیدن تصاویر اعدام آن‌ها آزرده‌دل می‌شوند، چرا با شنیدن خبر کشته شدن مقتولان بی‌گناه که در موارد بسیاری آه از نهاد هر انسان انسان‌دوستی بلند می‌کند، کک‌شان هم نمی‌گزد؟
به نظر من باید قدری انصاف داشت و یک‌طرفه قاضی نشد؛ کسانی که چشمان خود را بر اشک‌های مادر مقتول و ضجه‌های بی‌امان خانواده داغ‌دیده‌اش می‌بندند، ای کاش سر خود را اندکی بالاتر می‌گرفتند تا جسارت و گستاخی برخی از قاتلان را که تا پای چوبه دار نیز ادامه می‌یابد و حتا به صورت خنده‌های مستانه نمود پیدا می‌کند، ببینند. گاهی کار به جایی می‌رسد که قاتل بی‌رحم و بی‌مروت حتا از یک ابراز پشیمانی ساده هم خودداری می‌کند.
اعدام قاتلی که در نگاه تنگ و تاریکش جان گران دیگران هیچ ارزشی ندارد و ممکن است گزینه بعدی‌اش من یا شمایی باشیم که این‌چنین دایه مهربان‌تر از مادر شده‌ایم، هیچ‌گاه نمی‌تواند اوج توحش و بربریت باشد؛ بلکه قتل همنوع، نادیده انگاشتن مقتول و حقوق از دست رفته بازماندگانش و بدتر از همه این‌ها، نشان دادن چراغ سبز به قاتلان دیگر تا آزادانه و بی هیچ دغدغه‌ای برای آدم‌کشی‌های بعدی خود نقشه بکشند، اوج توحش و بربریت است.

   + سعید ; ٥:٢٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٥ شهریور ۱۳٩۳
comment نظرات ()

درد بی‌دردی

دیشب با خبر شدم که یکی دیگر از معتادان به مواد افیونی که روش تزریق را برای مصرف انتخاب کرده، در حین تزریق مواد از دنیا رفته است. کمتر از سه هفته پیش هم یکی دیگر از آن‌ها به همین سرنوشت شوم دچار شده بود. در این چند سال اخیر، شمار زیادی در اثر ابتلا به این درد بی‌دردی جان با ارزش خود را به جان‌آفرین پس داده‌اند و بدتر از همه، خانواده‌ای را با دنیایی از اندوه و حسرت به حال خود رها کرده‌اند. شاید هم این گونه نباشد و با مرگ خود، اسباب گشایش و راحتی خانواده‌ای را فراهم کرده باشند. خیلی از خانواده‌ها هستند که با دیدن فزرند معتاد خود، آب خوش از گلویشان پایین نمی‌رود.
چرایی گرایش به مصرف مواد مخدر تا جایی که فرد معتاد از آبروی خود، خانواده و حتا جان خود نیز بگذرد، همیشه برای من مبهم و سوال‌برانگیز بوده است؛ این که چرا برخی در مقایسه با دیگران، نسبت به پدیده شوم اعتیاد آسیب‌پذیری بیشتری از خود نشان می‌دهند و با کوچکترین اشاره‌ای از سوی محیط، در این وادی جانسوز سقوط می‌کنند؟ و این که چه هدفی از این کار دنبال می‌کنند؟ آیا می‌خواهند توجه و محبت دیگران را به سوی خود جلب کنند؟ آیا با مصرف مواد، اعتماد به نفس‌شان بیشتر می‌شود؟! آیا دوستان ناباب دارند؟ آیا فاقد مهارت‌های اجتماعی برای مقابله و مهار تنش‌های زندگی که برای همه افراد پیش می‌آیند، هستند؟
آشکار است که یک معتاد، خودبه‌خود پس از مدتی از خانواده و دوستان و جامعه طرد می‌شود و به تدریج، همه از آن دوری می‌کنند. بنابراین، اعتیاد نمی‌تواند راه مناسبی برای جلب توجه دیگران باشد. به عقیده من، حتا بیکاری و ترس از آینده هم نمی‌تواند دلیل قانع‌کننده و محکمه‌پسندی برای گرایش به مواد باشد؛ چرا که اعتیاد نه تنها مشکلی را حل نمی‌کند، بلکه اوضاع را پیچیده‌تر و وخیم‌تر نیز می‌کند؛ یک فرد بیکار به خوبی می‌داند اگر معتاد شد دیگر قابل اعتماد نیست و محال است در جایی استخدام یا به کار گرفته شود.
رفیق بد و زغال خوب هم همیشه و در تمام تاریخ زندگی بشر و در هر جایی بوده‌اند و بازهم خواهند بود، مهم این است که ما از آن‌ها حذر کنیم و فریبشان را نخوریم، همان کاری که دیگرانی که سالمند، می‌کنند و از دوستی با این دست افراد خودداری می‌کنند.
اصلا فرض را بر این می گذاریم که دسترسی به مواد از آب خوردن هم ساده‌تر باشد (کما این که هست.) و سوپر مارکت‌ها هم این مواد را بدون هیچ ممنوعیتی می‌فروشند، (فرض) بر اساس کدام دلیل عقلی و منطقی باید یکی از مصرف‌کنندگان پر و پا قرص این مواد شد؟ این مواد چه مشکلی را حل می‌کنند؟ چه خاصیتی دارند؟ مگر غیر از این است که احساس سستی و گیجی و منگی به انسان دست می‌دهند؟ آیا این احساس واقعاً این قدر ارزش دارد که انسان از قید هر چیز دیگری بگذرد و این گونه با جان خود و آبروی پدر و مادر خود بازی کند؟

   + سعید ; ٤:٤٠ ‎ب.ظ ; شنبه ۱ شهریور ۱۳٩۳
comment نظرات ()